آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

تا انتهای خیابان دانانگ

نمایش مشخصات بیژن کیا تا انتهای خیابان دانانگ روز اول:معجزه گر شنبه،یکساعت پیش از غروب . موتورسیکلت ها، دوچرخه سوارها و افراد محلی در رفت و آمدی روزانه از مقابل کافه ای که پاتوق سربازان آمریکائی بود رد می شدند. دو سرباز روی صندلیهای حصیری که در پیاده رو قرار داشت لم داده بودند. زنی ولگرد که لباسی تنگ وبدن نما به تن داشت از عرض خیاابان گذشت و خودش را به آن ها رساند

ماتاابد کنکورییم

این قصه کنکور واسه یه سال ودو سال نیست الان که خودم یه هفته تا کنکور دارم میفهمم از زوایایی این کنکورا چقدر زیاده موقعی که خدا مارو میافرینه کنکوری میگره که یه سوال داره منو میخوای یانه اونو قبولشی به تکلیف که میرسی دوباره یه کنکور دیگه میگیره که باز یه سوال داره شیطان وگناه یا

تقدیم به مدرسه دخترانه در پیرانشهر

نمایش مشخصات احمدرضا شجاع پوریان کیف سال پیشم را کنار پنجره گذاشتم و بیرون نگاه کردم.اصلاً حال راه رفتم نداشتم . عروسکی را که پدر خدا بیامرزم برای تولد شش سالگی ام خرید بود را برداشتم و بعد از خداحافظی با مادرم به طرف مدرسه قدیمی روستا راه افتادم. در راه با عروسکم حرف میزدم. بعد از فوت پدرم این عروسک جایش را انگار پر کرده بود و همیشه و همه جا آن را همراه داشتم

گردباد

نمایش مشخصات فاطمه کلانتری کدخدا به اهالی روستا اعلام می کند که گربادی عظیم در راه است ، اهالی روستا از کدخدا کسب تکلیف می کنند ، کدخدا دستور می دهد ، طویله ای بزرگ و محکم بسازند و تمام گله ها و رمه ها را به آنجا ببرند و تا 3 روز از خانه هایشان بیرون نیایند ، روز چهارم اهالی روستا خرسند از اینکه خطر را پشت سر

بخش اولی کتاب علی خان

نمایش مشخصات حسین اسکندری در سال های قدیم شاهانی در ایران حکومت میکردن که به دنبال خوش گذرانی و ثروت اندوزیو زور و ستم به مردمایران بودند. و با وجود این که خاک میهن ما دارای وسعت زیادی بود پس می طلبید که قدرت مرکزی داخل ایران وجود داشته باشد تا با فرادی که آسایش مردم را صلب میکنند مبارزه کند .ولی عدم قدرت

جلاد (طنز)

نمایش مشخصات علیرضا زرگوشیان حاکم : بيرون چه خبر است اين سر و صداها چيست؟؟ وزير : قربان مردم خوشحال هستند گرد کاخ حلقه زده و شادي مي کنند. حاکم : شادي؟؟ براي چه؟؟ وزير : براي جلاد. حاکم : جلاد؟؟ درست سخن بگوي بدانم مردک. وزير : قربان مگر يادتان نيست که شما جلاد قديم را که پير و فرتوت شده بود برداشتيد و جلاد

حسرت برای من می ماند و بس

نمایش مشخصات مریم مقدسی هیچ وقت اون روز تلخ یادم نمیره انگار همین دیروز بود بهم زنگ زد گفت شیرین میای بریم کوه ؟ گفتم :آخه مهتاب الان چه وقت کوه رفتنه واستا فردا صبح با بچه ها هماهنگ می کنم دوتایی که نمی شه رفت چند نفری باشیم لذتش بیشتره مهتاب فقط سکوت کرد و چیزی نگفت گفتم : چرا حرف نمی زنی فردا بریم ؟

دنیای خیانتکار

نمایش مشخصات احمدرضا شجاع پوریان پاهایم به زور همراهم شده بود.انگار وزن ناچیز بدنم هم امروز از خود جذر گرفته بود.از هر روزی گرسنه تر بودم و دلم هم همراه با تپیش قلبم قار و قور میکرد. مرتب به خودم ناسزا میگفتم..اخه کی میاد آدامس خرسی 300 تومنی بخره باز من خوبشونم..رفیقاهم همه فال 1000تومنی می فروشن.بعدش هم این دختر پرهای

قصه آن دروغ تاریخی-4:فرجام

انیوس را دید. یکه خورد: "تو!؟..." انیوس پیاله ای در دستش گذاشت :" شربت عسل." شربت را سر کشید. خواست برخیزد که سرش گیج رفت و ناچار نشست :"تصمیم ما ،جز این بود." -"سرورم ،در توانم نبود ،عفو کنید." -"تو برمیگردی انیوس. خواهر و مادرم به تو نیاز دارند. مادرم نباید خیال کند آخرین پسرش هم مُرده. طاقتش را ندارد

يك سبد گل سرخ

نمایش مشخصات فاطمه خجسته سالكويه يك روز تكراري مثل همه ي روزها..... شاخه گل سرخ را برداشت و به سمت بهترين جاي دنياي كوچكش رفت! پارك سر سبز،نيمكت قهوه اي،زير درخت كاج و گل هاي رنگارنگ بنفشه... نسيم خنكي صورتش را مي نوازد كه ياد آور رو هاي انتظار است. سالهاي عمرش را بيهوده وقف اين كار كرده بود. با خود مي گفت:(

شکلات 1

نمایش مشخصات کیوان عباسی با یك شكلات شروع شد. من یك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم یك شكلات گذاشتم توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود .سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . دید كه مرا می شناسد . خندیدم. گفت : « دوستیم ؟»گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :«دوستی كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خندیدم و گفتم :«من كه

گمشده

نمایش مشخصات فاطمه کلانتری گمشده راحله در سن 22 سالگی شوهرش رو در یک سانحه تصادف از دست می ده ، خانواده ی راحله در بوشهر زندگی می کردند و راحله بعد از ازدواج به تهران می یاد ،بزرگ کردن 2 کودک بدون پدر طاقت فرسا بود ، علی 5 ساله بود و عاطفه 3 ساله ، راحله با خاطرات شوهرش زندگی می کرد و هنوز در سوگ شوهرش بود ، روزهای

چراغ آخر

به نام خدا یه کوچه بود که یه چراغ داشت و راه مردم رو تو تاریکی ها به اونها نشون می داد، یک روز بچه های اون کوچه لامپ اون چراغ رو شکستند،شهرداری اومد و اون رو عوض کرد.بچه ها دوباره لامپ رو شکستند،شهرداری یه لامپ دییگه گذاشت.دوباره بچه ها اون رو شکستند،شهرداری لامپ دیگه ای گذاشت. دوباره بچه ها لامپ رو شکستند

دست

s- "گفتم دست نزن" زن دست بچه اش را كشيد و از ميوه فروشي دور شد. باورش نمي شد مزد يك روز كارش در كارگاه را نيم كيلو ميوه بدهند.

مرد

چند ساعتی بود که روی صورتش حسش می کرد مدام از این اتاق به اون اتاق می رفت و با حالتی سنگین و با وقار راه می رفت.دیگه به وسایلش هم محل نمی ذاشت احساس بزرگی بهش دست داده بود. اما .... کم کم داشت دیگه اذیتش میکرد...صدای مامان از تو آش‍‍پزخونه اومد:پسرم بیا غذاتو بخور!!! سرد میشه ها!!! به محض

خنجر تیز

نمایش مشخصات محمد حسین زاده ترانه ها همیشه داستان احساسم بوده اند، ترانه های قدیمی از هایده ستار ابی شجریان، باران را با ببار ای ابر بهار شجریان فهمیدم و درد استیصال ماندن و رفتن را با ترانه ای از سوزن آکسو. هر کدام از آدم های زندگیم با یک ژانر یا ترانه پیوندی عمیق در ذهنم بپا کرده اند. مثلا بچگیم را با آهنگهای

دوبر خوانی برای شخصیت های خانه ی من:حسنی و کچلی

نمایش مشخصات امیر مسعود میرباقری به نام او که دراین نزدیکیست دوبر خوانی برای شخصیت های خانه ی من:حسنی و کچلی یکی بود.یکی نبود.روزایی که این بود،اون یکی نبود.روزایی هم که اون بود،این یکی.خلاصه هر روز یکی بود.فقط نکتش در این بود که هرکی هرکی نبود.یه روز اون غم بود،فرداش هم شادی نبود.اما سر بسته و خلاصه بخوام بگم یه شهری بود

مینا..

نمایش مشخصات احمدرضا شجاع پوریان سلام. من مینا هستم . لطفا به من نخندید ولی من یک پسر هستم. اخه نه که اسم ننه خدا بیامرز نیما بود اسم من گذاشتن مینا.نه که ما از طرف اقوام مادری نسل اندر نسل اسممون یا نیما یا مینا بود از بخت بلند بالای ما هم اسممون شد مینا! همه چی از اون جا شروع شد که من در یک روز سرد زمستانی در حال برگشتن از مدر سه به خانه بودم

گاز

نمایش مشخصات سیا اردلان اول صبح بود نزدیکای ساعت ۸ با اینکه تازه از سرکار برمی گشت ولی سرحال بود آخه دیشب اولین روز یا بهتر بگم اولین شب کارش بود بعد ۷ ماه بیکاری نگهبان شرکت گاز شده بود نون تازه گرفته بود تا با زنش بشینن یه صبحونه مفصل بخورن و از شب اول کارش براش حرف بزنه . در خونه رو با کلیدش باز کرد در

نماز نیابت

نمایش مشخصات مصطفی نادری تمام شادی ها و دلخوشی هایم در او خلاصه می شد؛دوست داشتم همیشه در کنارش باشم؛پدربزرگ مظهر مهربانی بود. وقتی به خدمت سربازی رفتم،هر بار که مدت مرخصی ام تمام می شد برای خداحافظی به خانه اش می رفتم.جای دوری بودم وتا شش ماه نمی توانستم برگردم،در خراسان خدمت می کردم و در هر مرخصی وقتی در راه به مشهد می رسیدم به زیارت حرم امام رضا علیه السلام می رفتم

خواب ابدی

نمایش مشخصات معصومه ح فریادهای دخترک گوش فلک را کر می کرد.مردم دورش جمع شده بودندو با نگاه های ترحم آمیزاو را می نگریستند. فریادهایی که از عمق وجودش برمیخواست:"خدایا...خدایا چرا؟؟؟...چرا اینکارو کردی...من بدون حامی تو این دنیای کثیف چیکارکنم؟؟؟. چرا باید تنها بشم؟؟؟...خدایا مامانمو به من برگردون...قول میدم دیگه اذیتش نکنم

به بهانه ی یک تشویق معلم!

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) همیشه نزدیکای مهر کتابای مدرسه ام رو که می خریدم، اوّل از همه با ذوق و شوق داستانای کتاب ادبیاتم رو می خواندم. به کلاس دوّم راهنمایی که رسیدم، علاوه بر داستانای کتاب ادبیاتم، صفحات مربوط به آیین نگارش هم به طرزی جادویی جذبم می کرد و با علاقه ی خاصی می خواندمشون، نکاتی درونش نوشته

دوپسر عموی بدجنس

نمایش مشخصات سيدعلي این بار از دو پسر عمویی که برای پسرعموی دیگرشان نقشه می کشند می نویسم این واقعیت در سن 4 سالگی من رخ داده است و هیچ جایی از این داستان ساختگی یا تخیلی نیست ... یوسف 22ساله همه چیز خود را آماده کرده بود که فردا جشن قشنگ عروسی بگیرد همین طور به کارهای عروسی خود مشغول بود که مهرداد،مهران

همدردی با ادبیات ایران در آی سی یو !

نمایش مشخصات امین فرومدی ( حسین علی ) به نام پروردگار قلم ن والقلم و ما یسطرون چند شب پیش که نوشته دوست گرامی جناب جلال صابری نژاد را تحت عنوان "ادبیات ایران در آی سی یو بستری شد!"در سایت خواندم زخم کهنه ای را که ایشان انگشت روی آن گذاشتند دهان باز کرد و باعث شد که من به ملاقات ادبیات بروم و چند کلمه ای درد دل کنم: دوست عزیز واقعا حرف دل مرا زده اید

کمی بعد از قار قار کلاغ ها

نمایش مشخصات بیژن کیا هوا تازه تاریک شده بود که مرد با عجله وارد دفتر آزمایشگاه شد .زنی جوان و لاغر اندام روی صندلی نشسته بود. مردبه زن گفت :ببخشید ، ترافیک بود زن به زحمت لبخند زد و چیزی نگفت . مرد دستی به موهای یکدست خاکستری اش کشید، رو به متصدی آزمایشگاه کرد وپرسید: سونوشد؟پسره یا دختر؟ متصدی که زنی

اندکی آن سو تر

نمایش مشخصات فاطمه خجسته سالكويه نای راه رفتن ندارد.سرش گیج میرود.آخر هرجا می رود آن شخص دنبالش است! روی گوشه ای از مبل می افتد.چشم های تار می بیند.شخصی بالای سرش چیزی در دست دارد.مثل این که قصد جان او را کرده است. با تمام وجود جیغی می کشد اما جیغش به صورت وز وزی کوتاه خارج می شود.و سر انجام: بببببببببببننننننننننگگگگگگ!!!لحظه ای چشم هایش را باز می کند و دوباره بر هم می نهد

قصه ی مریم (1)

نمایش مشخصات سنامحمودی به نام خدا شاید اون روز واسم روز خوبی بود ... نمی دونم ...خودم که اینجوری فکر می کردم حد اقل از دست امتحانات کوفتی راحت شده بود م ... اونروز روزی بود که همه ی امتحاناتم تموم شده بودند و با خیال راحت داشتم چشمام رو روی هم می ذاشتم که یکهو صدای جیغ نا جور گربه رو پنجره که با شیرجه ی وحشیانه

به این فاصله

تو به این فاصله انگار از من راضی تری که اینچنین قدم هایت را محکم و البته تند بر میداری یاد ندارم که من ... ولی خوب شایدم من اخه می دونی ما عاشقا یاد گرفتیم هر کار بدی که از معشوقمون سر می زنه یه دلیل که به منطق خودمون می خوره بیاریمو راضی شیم اخه فارق از اینیم که امکان دارد شما احساس

پسرک وگل سرخ

نمایش مشخصات النازکولایی زاده قصه ی زندگی من ازفروردین یک سبا‍‍‍‍‍‍‍ل برحاصل شروع می شود.اواخرفروردین ماه بود.من درآن زمان خیلی خیلی کوچکترازآن بودم که شمافکرش رامی کنید.درست به کوچکی یک مورچه!!!خب ازیک دانه ی گل نبایدانتظارداشت که به اندازه ی دانه ی یک هلوی آبدار.زعفرانی باشد!!همین اندازه برایش کافی است تادرآینده بتواندیک گل سرخ خوشبوشود

تاوان وفا 5

نمایش مشخصات سامان سعیدی سه نفری تا رسیدن به پارک در مورد مسابقه بعدی کلی حرف زدن تا رسیدن به پارک... چند دقیقه ای تو پارک بودن که آقا رضا گفت : بچه ها مادراتون ممیگم نمیان خودمون میریم... علی که قند تو دلش آب میشد و خوشحال بود که شاید بتونه حرفشو بزنه... لیلا هم گفت : مامان همیشه ضد حاله...اه.. آقا رضا که

مسخ

شنبه چند روزه حالم خوش نيست.درست وقتي از كوچه وارد خيابون اصلي ميشم كه بعدش سوار اون تاكسي لعنتي بشم يه دفعه قلبم تندتر ميزنه ؛ گرمم ميشه ؛ نميدونم چرا تا اونجا كه دور و اطرافم رو ديدم چيز خاصي نبود دو تا مغازه كه يكيش خيلي وقته متروكه و يه مغازه عروسك فروشي يكشنبه امروز باز همون حالت رو داشتم كنجكاو شدم مغازه عروسك فروشي رو يه نگاه بهش بندازم

آتش نشان

نمایش مشخصات حسین اسکندری یه روز یکی از پیرمرد ها که طبق معول تو پارک نشسته بود متوجه شد که دوستاش هم اون طرف روی نیمکت ها نشسته اند و این هم تصمیم گرفت که به ان ها نزدیک بشه وقتی که نزدیک شد و بعد از سلام و احوالپرسی اون جا نشست و دید که بحث اون ها درباره فرزندانشون هست و هر کسی داره درباره بچه اش میگه و همه

قصه آن دروغ تاریخی-3:تزویر

تا ظهر اتاق سورنا مدام از جمعیت پر و خالی می شد، همه می آمدند و می رفتند بجز انیوس که از وقتی آمده بود با بهت و بغض زل زده بود به چهره سرد او. هیمر از دیدن او با این وضع تعجب نکرد . آهسته در گوشش گفت :"امشب همان ساعت ، همان جا." کسانی که برای وداع با سپهسالار شاه به اتاق می آمدند پشت چهره ها ی غمناکشان شاد بودند

تفاوت

نمایش مشخصات علی مسیح بسمه تعالی صبح دیر از خواب بیدار شدم. صبحونه نخوردم و بدون برنامه ی قبلی از خونه خارج شدم و ب تاکسی به طرف پارک جنگلی بزرگی که بیرون از شهر بود رفتم. خلوت بود. کسایی که برای ورزش به این پارک میان کارشون تموم شده بود و تقریبا همه شون رفته بودن. خودم رو به گوشه ای از پارک که کسی نبود رسوندم

درخت بخشنده

نمایش مشخصات حسین ابراهیمی (اشاره: این داستان تغییریافته داستانی با همین نام اثر نویسنده فقید شل سیلوراستاین است) سالیانی دور درختی بود و او پسرک کوچکی را دوست داشت. پسرک با دو نفر از دوستانش هر روز با برگ‌های درخت تاج‌های سلطنتی می‌ساختند و از تنه‌ی درخت بالا می‌رفتند و از شاخه‌هایش آویزان می‌شدند

ویلچر((به مناسبت میلاد حضرت ابوالفضل (ع)و روز جانباز))

نمایش مشخصات محسن نيرومند سکوت! سکوت! سکوت! هیچ صدایی نمی‌شنوم، چشمانم را به آرامی باز می‌کنم؛ هیچ چیز نمی‌بینم، نمی‌دانم کجا هستم و چرا؟... تنها بوی خاک نمناک از جایی خیلی نزدیک بینی‌ام را نوازش می‌دهد. حس عجیبی به من دست می‌دهد. آن بو، حس و حال کوچه‌های خاکی گذشته را در من زنده می‌کند. گذشته‌ای که نمی‌دانم چقدر از آن گذشته است!؟ دوران کودکی‌ام

منه توی آینه‌ ! (پایانی )

رفتم پایین و دست و صورتمو شستم کسی تو آشپز خونه نبود چون دیر بود خودم بعد مدت ها صبحونه ریختم و خوردم رفتم تو اتاق لباس پوشیدم ، ساعت تقریبا 8 بود صدای زنگ اومد ، دوستای سیاوش رسیده بودن ازشون نمونه سوالایی که شب قبل در آورده بودم رو امتحان گرفتم و بعد هم گفتم فردا ساعت 8 دوباره اینجا باشند تا خبر تعیین سطح و برنامه و

گناه

نمایش مشخصات سنا سبحاني -زري ديوونه دارم بهت ميگم اون كارو نكن خدا مرگت نده -نگو زشته بخدا گناه داره براي چي فحشش ميدي؟ -اي بابا ولم كن.كدوم گناه؟خواهرمه دلم ميخواد بهش بگم زري ديوونه مشكليه؟ -بله مشكليه. مگه تو نميدوني گناه داره اسم ديگران رو با حرف ناپسند صدا زدن؟ -خدا ناراحت نميشه .اينقدر گير نده خواهر مرشد

چشم هایم به دراست

چشم هایم به در است انگار کسی قرار هر هفته با چشم هایم دارد انگار او هر اخر هفته باید انقدر بشیند تا که شاید ببیند ان کسی را که ارزویش را دارد او این کار را از پیرزن همسایه ای یاد گرفته که هر روز وقتی می خواست از خونه بره بیرون کلید در خونه رو به اون می سپرد چون مطمئن بود پسرش که سالهاست

نگار(ادامه فصل پنجم )

نمایش مشخصات مریم مقدسی فصل پنجم امروز نگار بسیار به خودش رسیده دیگه از بیماریه چند روز پیش در چهره اش پیدا نیست آماده رفتن میشه مادرش ازش میپرسه:نگار جان کجا؟امروز ماشالا شادی ....کجا می خوای بری اینقدر خوشحالی؟ نگار__دارم میرم خرید یه چیزایی باید بخرم .خداحافظ. اشکان آماده شده جلوی آینه میره به خودش

تاوان وفا 4

نمایش مشخصات سامان سعیدی فوتبال رو برای مسابقه دادن انتخاب کردن.... همیشه رسم بر این بود که علی و لیلا یه تیم و آقا رضا یه تیم انتخاب میکرد تیم ها رو که مشخص کردن لیلا رو علی گفت : ببین می خوای تو نیمه اولو بازی کن اگه گل خوردی من جبران کنم علی : شما لطف دارین فقط سعی کنین کمتر گل بخورین که بتونم نیمه دوم

کارمند نمونه(طنز)

نمایش مشخصات محسن رضایی امتحان ترفیع رتبه شرکتمون بود این امتحان سالی یکبار انجام میشد حالا ماهم کارمند نمونه میخواستیم سریع ترفیعمونو بگیریم واسه همین یک هفته مرخصی گرفتم که قشنگ بخونم روز اول که اومدم کتابارو بخونم دیدم خیلی زیاد هستن گفتم برم بیرون یه دوری بزنم مغزم اماده بشه برگردم بخونم. تو راه دوست دوران سربازیمو دیدم که از اصفهان اومده بود شیراز

تیک نقد!

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) از تعجب ماتش برده بود به صفحه ی کامپیوتر، بارها و بارها خطوطی رو که در برابرش بود مرور کرد. به صندلی تکیه زد و زیر لب گفت: اینم از خیرخواهی دنیایِ مجازی. چند سطری تایپ کرد به نظرش جواب دندان شکنی می یومد. یکم تامل کرد، تایپ کردن باعث شده بود عصبانیتش فروکش کنه... با عجله هر چی رو که نوشته بود پاک کرد، روش درستی نبود، چون عصبی شده بود، داشت عجله می کرد

شب

نمایش مشخصات شایان شاهین پور دستمو گرفته بود تلو تلو کنان من را برد نزديک نيمکتي که توي حياط بزرگ خانه شان بود ، پشت نيمکت يک باغچه پر از سبزي و گل و گياه بود که فضاي خوشبويي را در آنجا ايجاد کرده بود. باغچه مساحت کمي نسبت به حياط خانه به خودش اختصاص داده بود ولي آنجا تنها جایی بود که می شد نور مهتاب را با چشم

قصه آن دروغ تاریخی-2:نخبه کشی

شب شد. انیوس طبق تشریفات جلسات عمومی با ردای بلند و نقابی به صورت وارد محفل جاسوسان شد. حدود بیست جاسوس با شکل و شمایل خودش گرد هم نشسته بودند. او هم نشست. هیمر از روی حکم شاهی خواند : "خطاب به چشم ها و گوشهایم؛ من ، شاهنشاه ارد اول، فرمان قتل سپهسالارم مونسس سورنا را صادر می کنم. او باید تا پانزدهم همین ماه با مرگی به ظاهر طبیعی به قتل برسد

"سالگرد ازدواج"

نمایش مشخصات بنیامین سیران کم کم داشت اعصابم بهم می ریخت....پشت سرهم به در می کوبید و زنگ می زد ! نباید در و بار می کردم می دونستم چیکار داره ، می دونستم چه بلایی می خواد سرم بیاره ! با این حال دوست داشتم درو باز کنم ،شاید اصلا نخواد بهم آسیب بزنه ! شاید واقعا عوض شده باشه...شاید دیگه بی خیال اون کارای احمقانش شده باشه

زندگی زیر زندگی

نمایش مشخصات فاطمه خجسته سالكويه صدای نفس هایش تنها صدایی بود که شنیده می شد اما کسی نمی شنید.با زحمت دستهایش را در جیب بغل کتش کرد و بسته قرص را بیرون آورد.درش را باز کرد و یکی برداشت.اما از دستش روی میز افتاد. تلفن زنگ خورد. دستش را دراز کرد تا تلفن را بردارد اما دستش به تنگ ماهی خورد و ماهی به زمین افتاد و تنگ شکست

"آقای خارجی"

نمایش مشخصات بنیامین سیران از متروی چهارراه ولیعصر بیرون اومد. اطراف رو نگاهی کرد.شلوغی بعد از ظهر گرم اول خرداد.تی شرت مشکی آستین بلندی پوشیده بود.با شلوار قهوه ای چهارخونه ی تیره ای که وارد چکمه هاش شده بود. موهای قهوه ای روشنش بهم ریخته بود با ریش و سبیل پرپشتی که کمی غیرعادی بنظر می رسید. کیف روی شونه ی راستش رو با دست تنظیم کرد و به سمت تاتر شهر راه افتاد

زخم خاکستری ....

نمایش مشخصات مریم موسوی مداد رنگی ها توی ِِ جعبه پشت ویترین به انتظارش نشسته بودند . دخترک صورتش رو به شیشه ی مغازه چسبانده بود ، چشمان درشت و عسلی اش دنبال رنگ ها می گشت .از جعبه چیزی پیدا نبود اما با خودش فکر کرد با رنگ آبی پیراهنی که برای پدر کشیده را رنگ بزند باسبز هم لباس مادرش ،به قرمز نگاه کرد و برای درخت خشک باغچه سیب سرخی کشید

پدر معتاد

اه ای خدای من خسته ام خسته......... این صدای زمزمه های دخترکی 13 ساله بود.صدایی با غم و اندوه فراوان.مجبور بودتمام روز را برای امرار معاش کار کند وگرنه......... برادری داشت.برادری 5 ساله.مادر نداشت.اما پدری معتاد داشت.پدری که از زمانه که پدر شده بود وظیفه ی خود را به جای نیاورده بود.پدر دخترک برای بدست اوردن پول دخترک را می زد

تا رهایی ...

نمایش مشخصات وحید عامری لب پرتگاهی می ایستم و بی هیچ ترسی از ارتفاع،خودم را در آغوش مرگ می اندازم. باد موهایم را نوازش می دهد و من به حرف های تو فکر می کنم: « - می دونی رها؛ وقتی موهاتو میریزی روی صورتت، خیلی خواستنی تر میشی. خیلی.» تمام زندگیم مثل یک فیلم کوتاه از مقابل چشمانم رژه می رود و با سرعت سرسام آوری به انتهایش نزدیک می شود

زندگي

نمایش مشخصات مريم حدادي يعني واقعا" يه تكه كاغذ مي تونه زندگي آدم رو تغيير بده ؟؟؟؟ انگار كه تونسته ، از آزمايشگاه تا خونه هنوز گيجم بارها برگه رو بالا پايين كردم اسم و مشخصاتش رو چك كردم اما انگار نه انگار كه اشتباهي رخ داده ، جواب آزمايش خوده خودمه . چرا آدما با اينكه مي دونن ميميرن اما با لمس نزديك شدندش

یک اتیسم عادی

همیشه از یه روز تابستون یادم می اد.نزدیک آبخوری مدرسه ایستاده بودم و به بقیه بچه ها نگاه می کردم . هوا چقدر گرم بود. مثل همیشه زیر سایه درخت به صدای جیر جیرک گوش می کردم.یه نفر صدام می کرد.چشم هامو باریک کردم آرین که بین 3 تا از بچه ها بود از طرف دیگه حیاط مدرسه داد می زد: شهاب کجایی

دریا ...

۱- همه مرا تشویق می کردند. در دریا، اقتداری داشتم. هیچ توفانی نمی توانست حریف کشتی من شود. خود را خداوند دریا می نامیدم. اما کشتی ام روزنه ای داشت. و من،‌غافل از مشکلات روزنه و مغرور به پیروزی ها، به روزنه اهمیت نمی دادم. می توانستم کشتی را تعمیر کنم، اما بیش از چند ماه زمین گیر می شد و همین زمان کافی بود تا اسم و رسم من از بین برود

پاداش

نمایش مشخصات محمد ایرانمنش دهكده اي خالي ازسكنه ، دروسط بياباني بي آب و علف ، با گذشته هائي به وسعت تمام دشت ، خانه هاي گلي و گاه گلي فروريخته ، طاقچه هاي خالي از شمع و شمعداني و گلدان هاي اطلسي ، تنورهاي سرد و خاموش خالي از هيزم ، طويله هاي خشك و خالي از گوسفندان كوچك و بزرگ ، ديوارهاي كوتاه وبلند فرسوده و فروريخته

قصه آن دروغ تاریخی-1:توهم توطئه

پنجاه و سه سال بعد قرار بود مسیح متولد شود. یک سال از نبرد کاره می گذشت. در این مدت ارد سردار پیروزش را حتی یکبار هم ندیده بود. یکسال فرصت مناسبی شده بود برای حسودان و عنودان و مخصوصا رومی پرست ها و یونانی مآب هایی که در دربار شاه تعدادشان کم نبود و از شکست مفتضحانه روم ناخرسند و سرافکنده بودند

خونه نیم ساخته

نمایش مشخصات مریم مقدسی به نام خدای بی همتا تابستون بود و هوا بسیار خوب و دلچسب من هم طبق معمول همه تابستونا همه وسایلمو جمع کردم و رفتم خونه مادر جون برای چند روز بمونم . همسایه مادر جون اینا یک دختر به سن و سال من داشت و ما همیشه باهم همبازی بودیم. یک روز از این روزها که خونه مادر جون بودم در خونه

چهارمین الف

نمایش مشخصات فاطمه خیرخواه به نام خدا صدای مادر شوهرش توی گوشش می پیچید... :آنی نوه م مثل چشام می مونه...ولی بچه دوم اشکان باید پسر باشه... الناز برگه سونو گرافی را روی عسلی پرت کرد...وبا چشم هایی مغموم به اشکان خیره شد... اشکان آرام گفت.: الی داری عصبانیم میکنی... من عاشقشم...مث تو...مث آنی...چشمکی زد و باشیطنت ادامه داد

حسادت

نمایش مشخصات امیرحسین شریفی دخترک در حالی که گل های سرخ احاطه اش کرده بودند به تفریح و بازی مشغول شده بود که ناگهان سنگی حسود سد راه او شد.دخترک با دو دست زمین خورد، او که برای اولین بار در زندگی کوتاهش با خشم این دنیا روبرو شده بود، برخواست و رو به رو یش گلی زیباتر از خودش یافت،دخترک،پنهان با حسادت اشنا شده بود

من يك مردم!

نمایش مشخصات سنا سبحاني خون بر گونه هايم جاري شد. ياد بچگي هايم افتادم چه كسي حق مرا ضايع ميكرد؟علي وقتي عروسكامو خراب ميكرد يا معلم وقتي بين من و دوستام فرق ميذاشت ؟شايدم بچه هاي نيمه اولي هميشه از اونا بدم ميومد چون خيلي خوش شانس بودن اب خنكي بر گونه هايم پاشيده شد.باورم نميشد اينقدر ضعيف باشم كه ااز

زندگی نامه

نمایش مشخصات حسین ایرانی(عارف اللهی) نامم حسین امان اللهی چیزی که در شناسنامه من نوشته شده هست در 28 تیرماه 1370 حدود ساعت 9صبح به جرم گناه ناکرده اسیره زندگی شدم در 7 سالگی زیبایی و مهربانی زندگی را با بند بند وجودم حس کردم برای مهربانی زندگی اشک ها ریختم . زندگی انقدر زیبا بود که شبها باکابوس دوباره زندگی از خواب بیدار میشدم کابوس دوباره نفس کشیدن دوباره زندگی کردن

خفاش

نمایش مشخصات محسن نيرومند از پشت خرت و پرت های ریخته روی کمد، در آیینه شکسته روی آن، خفاشی را می بینم که بر لبه تخت نشسته است و با چشمان خواب آلودش به آیینه خیره شده . گویی نور صبح را نمی تواند تحمل کند. سر می گردانم او هم همین کار را می کند. هوا روشن است و دیگر از سیاهی شب خبری نیست. می ترسم. محسن نیرومند ۱

روز میلاد

پتو رو روی سرش کشید تا کسی متوجه گریه اش نشه.با خودش می گفت آخه خدایا تا کی باید این وضع رو تحمل کنیم تا کی باید استرس بابا رو ببینم و بخاطر اینکه ما نفهمیم، روی خندانشو بهمون نشون بده؟ فردا روز میلاد حضرت امام زمان (عج) بود همیشه از اینکه سر کوچه ایستگاه صلواتی دایر می شد و به مردم شیرینی و شربت می دادن لذت می برد

انتخابات

داشتم فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد دیدم شماره مرادی بود،جواب دادم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم جمال جان چه خبر؟گفت حاجی یه برنامه تبلیغاتی دارم برات عالی،گفتم خیلی هم خوب،حالا برنامت چیه؟گفت که یک مقدار خودکار بگیر و اسمتو روشون حک کن بده بیارن تا بدم دست مردم که خیلی جواب میده،منم

مکه (1)

نمایش مشخصات حسین اسکندری من حمید یه پسر روستایی هستم و کمتر تو شهر های بزرگ مثل تهران و غیره آمدم و سوادم هم در حد دیپلم هست و زیاد از این روابط اجتماعی و غیره هست سر در نمیارم واز وقتی که یادم میاد کارگری کردم تا حالا آخه من بابام 8سالگی از دست دادم ولی خدایش نماز وروزم سرجاش هست و تا حالا هم سعی کردم به کسی ظلم نکنم

معانی پنهان

نمایش مشخصات سار امظلومي زاده همیشه میگویند هوا بس ناجوانمردانه سرد بود اما امروز اینگونه نیست هوا بس جوانمردانه خوب است و باد ملایمی می وزد و من مشعوف تر از همیشه مشغول سوهان زدن ناخن هایی هستم که پس از اتمام مدارس به تازگی اقدام به زیباسازی آنها کرده ام سخت مشغول اینکار هستم که صدای برادر کوچکم سنگین تر از

ناخن گیر

سمیرا پرسید چیه خوشحالی پریسا؟ پریسا سرش را پایین انداخت ، به ناخن هایش نگاه کرد و با لحن بي تفاوتي گفت هيچي سمیرا روی صندلی کنار میز مطالعه نشست و کنترل تلويزیون را برداشت ‹که هیچی ... باشه مام که هویج پخته... آخرش که مجبوری بگی› وانمود کرد دارد کانال تلوزیون را عوض می کند و زیر

شاخه گل خشکیده

نمایش مشخصات پژمان ملا اسدزاده ” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد

جرم من چی بود ؟

نمایش مشخصات غزاله احمدی قو قو لی قو قو ... ... جواب بده دیگه مادر بخدا سرم رفت ! چشم .. رضا بود با عجله و باخس خس نفسش که پشت گوشی صدای نفساش خیلی خوب می شنیدم بهم گفت سلام غزاله امشب میایم واسه خواستگاری من که دلم حری ریخته بود و با استرس زیاد گفتم س.س..سلام چی گفتی؟ یعنی همین امشب می خوای بیای؟ آره مگه چیه؟

کمک

نمایش مشخصات نرگس ماپار sتنها یک گوشه اتاق ایستاده بود. دستهایش باز بود و منتظر بود تا کسی چیزی را توی دستاش بذاره. با وجود سردی هوا و بارانی که زده بود خوشحالی در قیافه اش پیدا بود از اینکه بالاخره آدمها به طرفش می آمدند. آخه یک چوب لباسی، کاری جز نگه داشتن لباس آدمها نداشت.

خانه

نمایش مشخصات کیوان حاتمی خانه به فخر و شكوه خود مي باليد ، زيبا و آرام و در عين حال با وقار . او چشم رهگذران بيننده را به خود خيره مي ساخت . آغوش خانه بر روي پرندگان باز بود . بام آن جايگاه لحظه هاي بزرگ بود جايي براي شروع زندگي جوجه هاي تازه از تخم بيرون آمده و جايي براي اولين پرواز گنجشكان . پرنده هاي آوازخوان صبح ها از لانه هايشان آواز سر مي دادند

به سوی مریخ وفراتر از آن(سرگذشت یک بی مصرف)!

نمایش مشخصات حمید محسنی اتفاقات گذشته:مرتضی پسر22ساله این روزها با پدرو مادرش به خاطر بیکاری اش مدام دعوایش می شود، او در درس های دانشگاهی هم موفقیت چندانی ندارد و هیچ برنامه ای برای آینده ندارد،هنوز سربازی نرفته وپدر و مادرش نگران آینده ی او هستند که بعد از آن ها چطور می خواهد زندگی اش را بچرخاند و تاآخر عمر آنها نیستند که خرج او را بدهند

منه توی آینه‌ ! (3)

بعد غذام سیاوش گفت : تو واقعا چته؟ یعنی ... انقدر اون خواهری که من به پشتوانه اعتماد به نفس و محکم بودنش زندگی می کردم ضعیفه که به خاطر یه شکست به اون کوچیکی همه چیو بذاره کنار و حال و روزش بشه این؟ می دونی مامان چقدر زحمت کشید تا بتونه این ترم رو مرخصی برات رد کنه؟ _ تو اصلا نمی فهمی ! اصلا

هـ ـوا

نمایش مشخصات طنین آزادی . . . تکیه دادم به دیوار زخم خورده ی زمستان . هوا مرطوبه؛ سرماش حس نمیشه فهمیده میشه. اطرافمو نگاه میکنم : زندگی جاریست ..همیشه جاری بوده. فقط گاهی زیر آفتاب رنگ پریده میشه و زیر سایه ی بیدی، اون قدر تیره که سیاه میشه. اما این بار برای من، یک توقف مطلق..یک خاموشی گنگ که میزنه به گوشم و کرم میکنه - خانوم ساعت چنده ؟ به خودم میام

منه توی آینه‌ ! (2)

ماشینو تو حیاط پارک کردم و ساعتو از عقب ماشین برداشتم و رفتم طرف سالن اجتماعات ، سیاوش دم در منتظرم وایساده بود منو که دید دوید اومد و گفت سلام _ علیک سلام _ خوش اخلاق باش دیگه لبخند بزن _ مامان کجاست؟ _تو نشسته بهش خندیدم و رفتیم تو بعد یه عالمه حرف زدنا و برنامه های مختلفی که

تنها...

امروز سومین روزی است که قطعه ای از خاک مقدس اینجا پذیرایی بدن من است کم کم تنم را میزبان موجودات ریز این خاک می کنم.... یادش بخیر وقتی که هنوز حواس پنجگانه ام را داشتم الان می گفتم که آه خدای من چقدر هوا گرم است و قدری آب به صورتم می زدم تا خنک شوم. اما حال دیگر نه هیچ حسی به گرما و سرما و

او بلند است و من او...

نمایش مشخصات شیوا موسی زاده تاریک بود و اگر آن چند چراغ فکستنی هم توی خیابان نبود‌‌؛نمی شد آدم هاش را دید.از خش خش تند برگ های زیر پایشان می فهمیدی چه اندازه سرد است. لحظه ای بعد تنها دو نفر مانده بود وبادی که با آنها سر ستیز داشت و برگ های سیاهش را با نیرویی عجیب روی سرو تن آنها می زد.آنها هیچ حرفی میانشان نبود؛ دو متحرک بودند که هر کدام به جهتی دیگر اما باهم چشم دوخته بودند

‍‍پایان سرخ

چرخید و دمرو بر زمین افتاد.با همه نیرویی که برایش باقی مانده بود برگشت.چهار نفر از دوستانش که اطراف او ایستاده بودندعقب رفتند وبه چاقوی دسته مشکی که چند لحظه قبل میان دو سنگ فرو رفته بود و اکنون همراه با سینه ی او تکان میخورد, چشم دوختند.دهانش باز بود وزبانش بی هدف تکان میخورد و کلمات

یه مرد بود...یه مرد!

نمایش مشخصات نسترن الف روی تختش نشسته بود.می داند همه چیز دیگر عوض شده است.هیچ چیز مثل قبل نمی شود.همیشه زودتر از آنچه فکر می کنی اتفاق می افتد...! باید برای روزنامه ها پیام تسلیت بفرستد...دیگر برایش فرق نمی کند.هیچ چیز...شق شق تیغه...تق تق شیشه...همه کَسش رفته.به یادش می آید گفته بود اگر نباشد شهر را به آتش می کشد

سرطان و عشق

نمایش مشخصات حسین اسکندری یکی بو یکی نبود مثل تموم قصه های بچه ها میخوام از کسی بگم که تو خونش جون مردی بود .روزی روزگاری پسرک خوشکل و رشیدی از کوچه های عاشقی میگذشت که یکدفعه نگاهش به سوس دختری که کنار خانه ای ایستاد بود نشانه رفت .و بعد سریع نگاه خود را از روی دختر بگردانند ولی نمیدونست چرا یه حس عجیبی پیدا


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1