آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

قیمت مادر !

دامادی ، شب عروسی خود ، مادر پیرش را پیش خود نشاند تا عظمت و مقام او را نشان دهد . عروس در گوش داماد گفت : مادرت را بفرست پایین ! خوشم نمی اید ! داماد بلند شد و بلند رو به حاضرین گفت : چه کسی مادر مرا میخرد ؟ همه حاضرین تعجب کردند و صدای پچ پچ انها کل سالن را برداشت . پس از چند دقیقه ،

صفحه آخر

نمایش مشخصات سارینا معالی غروب تمام تیرگی ش را روی دوش ابرهایی انداخته که از آسمان ارامگاه آویزان است.مرد جوانی که صورتش را به سنگ سیاه مزار چسبانده از اخرین نفراتیست که فریاد نگهبان گورستان را نشنیده میگیرد!انگشتانش فرورفتگی های طلایی رنگی که حروف میم ،الف، دال، ر، را بر روی سنگ حکاکی کرده ،مینوازد. گره

آینده ی گمشده-فصل اول-قسمت پایانی

نمایش مشخصات متین محمدی بعد از جشنواره گارتن: بعد از یک خداحافظی کوتاه هر کی رفت سی خودش رامین و هیلدا تنها موندن. رامین:هیلدا نمی خوای منو ببخشی؟؟بابا یه اتفاق بود دیگه. هیلدا با اخم به رامین نگاه کرد و گفت:اممممم!شاید!(کم کم اخمش به لبخند تبدیل شد و )اره. و با لبخند خودش به رامین نگاه کردو رامین هیلدا رو بغل کرد و یک بوسه ی طولانی

نجوای باران

نمایش مشخصات لیلاحاجی بسم رب الحسین (علیه السلام) نجوای باران... باران می بارد... صدای نم نم باران در دلم شوری عظیم به پا کرده است... غلغله شده... آسمان دلش شکسته است که چنین بغض خود را بر سر آدمیان فریاد می زند... فریادی به بلندی رعدی آسمان خراش... به روشنی نوری فزاینده!!! و اینک آسمان می خواهد سخن بگوید

بازی بی بازی

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) «الو..نه هنوز پیدا نکردم! هیچ احمقی ده روز به کلید خوردن فیلمش یاد انتخاب بازیگر میوفته؟..باید زودتر اطلاع میدادی..آره الان نشستم تو سالن تمرین همون آموزشگاهی که آدرسشو دادی،مدیرش که گفت چندتا بازیگر عالی داره،البته قبلیهام همینو میگفتن با اینجا شد چهارمین آموزشگاهی که سر زدم

تقلب

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی sچنان زد تو گوشش که نقش زمین شد... - مگه نگفتم اگه اینبار کسیا بگیرم اخراجش میکنم؟ها؟ پسر به پهنای صورت اشک میریخت...با آستین پبرهنش اشکاشا پاک کرد... بینیشا کشید بالا... - آقا اجازه دیروز دکتر بهمون گف اگه میخوای مامانت زودتر خوب بشه باید خوشحالش کنی...

مادرانه

نمایش مشخصات آرش شهنواز بر شاخه خشکیده پا به پا می کند. مادر ، کودک خسته را نهیب می زند. نای رفتن ندارد. نیم خیز می شود اما دوباره می افتد. با چشمان بی فروغ مادر را تماشا می کند. این آخرین نگاه است. بر فرزند خرطوم می کشد و در برهوت ، پی گله ای را می گیرد که حالا از نظر دور شده است. بال که می گشاید ، شاخه خشکیده تکان سنگینی می خورد

لحظه وصال من

نمایش مشخصات لیلاحاجی "بسم رب الحسین )علیه السلام( " لحظه وصال من!!! سجاده ای پهن است... اما این بار این سجاده بوی دیگر می دهد...بوی آشتی و بوی عطر دل انگیز و مشام نواز خضوع در سجده می دهد...این بار سجاده ای رو به پرواز پهن شده است،پروازی که کعبه نام دارد و من برگرد آن حلقه خواهم زد. ارتباطی مستقیم با سر آغاز هستی برقرار میشود! ارتباطی از جنس ستایش،حمد،تقدس

ایستگاه بعد مترونامه !

نور زرد رنگی از دور به چشم میخورد ! و صدای تکرار ضربه آهن روی آهن کمی گوش خراش به نظر می رسید و صدای مردم و بلندگوی سالن نیز با صدای ریل ها در هم آمیخته شده بود و از طرفی شلوغی توده های جمعیت که مثل توده های سرطانی بدخیم به نظر می رسید، حس استرس انگیزی در بعضی ها ایجاد می کرد و نه همه،

زایمانِ رضا

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) «Happy birthday،خوش آمدی به این جهان فانی!».چقدر منتظر این لحظه ی شگفت انگیز بود... همیشه متعجب بودم که یک مرد چرا هوای زنانگی بسرش زده؟!ولی گویی آرزویش عمیق تر از این حرفها بود که رهایش کند.گاهی می گفت:«مادر شدن چطور حسیه؟!»...و افسوس می خورد که هیچ وقت نمی تواند آنرا تجربه کند.پنداری پیشینه

دختر من 12 (آخرين قسمت فصل اول)

نمایش مشخصات زهرابادره از همان شب اول شوكت خانم اتاق خودشان را ترك كرد و ترجيح داد در كنار من بماند . او به تجربه دريافته بود كه از تنهايي وحشت دارم ، رختخواب خود را آورد و در كنار تخت من براي خودش جا يي درست كرد ، شب ها تا دير وقت بيدار مي ماند و تا وقتي كه من نمي خوابيدم ، چشم بر هم نمي گذاشت. سخا هم از

قول مردانه

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان "قول مردانه" (قسمت آخر) ...آقالطیف همیشه یک جواب توی آستین داشت. بخاطر همین پوزخندی زد و گفت: "مار که پیر شد، قورباغه سوارش میشه! درخت که پیر شد، اره پاش میندازن!" خریدار باد به غبغبش انداخت. جواب آقالطیف، جواب دور از انتظاری بود برایش! برای اینکه کم نیاورد، با همان لحن غبغبی

دادگاه ویژه

نمایش مشخصات صبا سرافراز «خوب و مهربان بود. آنقدر خوب و مهربان بود که بیشتر از 2 یا 3 روز نمیتوانستم تحملش کنم. گاهی اوقات با خود فکر میکردم کاری کنم که حرصش را دربیاورم و عصبانی‌اش کنم. وقتی بحثمان میشد، در مقابل دشنام‌ها و بی‌احترامی‌های من سکوت اختیار میکرد. من حتی گاهی سعی کردم او را بکُشم اما چون

همه چیز فرو می پاشد

نمایش مشخصات فرشید طریقی چهره خواهر برادرها هنوز هم از گند کاری ان هفته زن برادرشان دمر وگرفته بود.خواهرها خودشان هم جایی عروس بودند.می فهمیدند فرق است بین عروس خوب وبد.زن برادر کوچکشان انگار تلپی از دهان فیل افتاده بود توی استین شوهرش.تازگی هاهم یک مرده ریگ دختر پس اتداخته بود.دخترک را می چسباند به خودش وتق تق توی خانه رژه می رفت

بریده

نمایش مشخصات سعید اسمعیل پور sرفت... تکه ای دیگر از وجودم را کند و با خود برد... می دانستم برمی گردد. عادتش بود: می آمد... چند روزی می ماند، تکه ای می کند و با خود می برد، اما نمی دانست، من هم روزی تمام می شوم. من هم... من، دیگر تمام شده ام.

حوالی معجزه

نمایش مشخصات لیلاحاجی بسم رب الحسین )علیه السلام( حوالی معجزه... معجزه نزدیک است... معجزه ای از جنس آشنایی ...معجزه ای از جنس شورعشق... نزدیک می شوم ...نزدیک ترازپیش آن قدر که بشناسمت ... آن قدر نزدیک می شوم تا به شمارش خاطراتم بپردازم ...خاطراتی که رویا بود...خاطراتی شیرین از جنس نور... این چنین شروع به بیان می کنم،بیانی که حرف های دلم و برایت نقل کند

زندگی

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی { مرد در حالی که با انگشتان دست، موهای خود را با خشونت حالت می داد گفت: -"وقتی مادرمو بغل می کنم، یه مرده رو بغل می کنم؛ وقتی با برادرم حرف می زنم، با یه مرده حرف می زنم؛ وقتی دختری رو می بوسم، مرده ای رو بوسیدم." به او خیره شد و پرسید: -"هی رفیق، چرا مرگ؟" دیگری با آرامش پاسخ داد: -"شاید

شب بخير پدر بزرگ

نمایش مشخصات مريم شيرازي صبح ........................ به بیرون پنجره خیره شده بود... ازدحام عابران، وزش باد، ریزش برگ های پاییزی منظره پشت شیشه بود و او تمام این ها را با نگاهش دنبال می کرد. سارا....سارا...کجایی؟هنوز اون بالایی؟ بیا پایین...دختر داری اونجا چیکار می کنی این همه وقت؟ سرش رو برگرداند ....با سنگینی از روی رف بلند شد و با طمانینه از پله ها پایین آمد

منزل های چادری

نمایش مشخصات ماهان لایقی sپیرزن جلوی ویترین لباس فروشی ایستاده بود و به لباس شب های بلند و طلایی که تن مانکن های دراز بود نگاه می کرد . از رنگ طلایی لباس ها صورت-اش روشن شده بود . نصف چادرش فرش زمین بود و از کنارم که رد شد چشمم از بوی پیاز داغی که می داد سوخت .

مهربان ترین پناه

نمایش مشخصات لیلاحاجی بسم رب الحسین )علیه السلام( "مهربان ترین پناه" کم کم ازشهردورمی شوم ، شلوغی شهر را پشت سر می گذارم ... عبورمی کنم ... می گذرم... گذری باتمام وجود،گذری ازسرشوق... دورشدم، دور شدم از تمام تعلقاتم ... ازتمام مادیات شهرم....میرسم به دنیای دیگر، فراموش کرده ام گذ شته ام را، گذشته ای که بدون

شب موذی

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) بعد از مدتی از اتاقم بیرون آمدم.به این امید که شب به پایان رسیده باشد و انارها گل کرده باشند.مصمم و با اراده دستانم را در هم قفل کردم و کش و قوسی به بدنم دادم.چه عالی!پس خیلی هم بیهوده دل نبسته بودم.تیرگی از روی زمین پاک شده بود و جز در گودال ها یا در سایه برخی خانه و مغازه ها روشنی همه جا را در برگرفته بود

کابوس

نمایش مشخصات پریناز.ک درکوچه ی تنگی درحال دویدن است که ناگهان پایش به تکه سنگی گیر می کند و نقش بر زمین میشود. کیسه ای که دستش بود رها می شود هرچه سریعتر برمی خیزدپولهارا جمع کرده و کیسه را از یقه لباسش بداخل میفرستد. سر زانوان کوچک و ناتوانش ساییده شده و میسوزد. درد از پاها تا به سرش می پیچد. هن هن کنان می دود تا خود را به چهارراه برساند

ديداري تازه

مدیر آژانس در اتاق راننده ها را باز کرد و گفت :« مسعود بلند شو سرویس داری .» بدون معطلی گفتم : «هنوز نوبت من نشده .» مدیر گفت : « یه جابجایی شده » با حوصله و بدون عجله کتم را از رخت آویز برداشتم و از اتاق راننده ها بیرون رفتم . مدیر پشت میزش نشسته بود . مشغول نوشتن بود . ایستادم تا ورقه ی نشانی را بدهد

"زندگی با تاخیر ..."

نمایش مشخصات زینب ارونی به چشمهایش نگاه کردم و گفتم : همه چیز از آن روزتابستانی شروع شد ،عمو نصرت ماشین خریده بود و به همین مناسبت ناهار میداد.بعد از دو سال سربازی اورا دیدم خانوم شده بود .انگار نه انگار از سر و کول هم بالا میرفتیم .خاله بازی میکردیم .چادر زن عمو را از از در خانه به نرده های پنجره محکم میبستم تا سقف خانه مان را درست کنیم ،

عروس سیاهپوش!

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور ندیمه همانطور که مشغول محکم کردنِ بندِ لباسهای بانوی جوان بود با کنجکاوی و اعتراض پرسید : _ کدام عروس، لباس سیاه می پوشد که شما دومی باشید؟! اِوا، همانطور که چهره اش را در آینه برانداز می کرد، به آرامی موهای جمع شده بالای سرش را مرتب کرد و پاسخ داد : _ مری عزیزم تو که اَد را بهتر از من می شناسی، دستور ایشان است

دفتر خاطرات

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی - آقا معلممون گفته یک دفتر برداریم خاتراتمون را بنویسیم... امروز بابام یک کار اجیب کرد اون من و پسرعموم را با یک دست بلند کرد به نزر من بابام قویترین مرد دنیاست... - امروز به سن تکلیف رسیدم ، بابام گیر داده که باید نماز بخونم یکم باهم جرو بحثمون شد... راستی امروز یه فیلم توپ از آرنولد دیدم به نظرم آرنولد از بابام قویتره ، کاش آرنولد بابام بود

سبز، زرد، قرمز

نمایش مشخصات حسین شعیبی سبز - سلام احمد آقا، مشتلق بده، حامله ام! - اسمشو میذارم غلامرضا، یه چایی بریز بیار! زرد - مژده جناب، خدا یه دختر خوشگل بهتون داد، در ضمن اینجا سیگار نکشید مرد بیمارستان را ترک می کند. قرمز - خانم رحیمی، درسته شما نفر اول کنکور هستید، ولی ما نمیتونیم به ساکن تهران خوابگاه بدیم

خدای احساس ، حضرت عباس

نمایش مشخصات لیلاحاجی بسم رب الحسین )علیه السلام( خدای احساس،حضرت عباس... سلام آقا جان، سلامی به اندازه ی معرفت بی حساب خودت... از دور تو را می خوانم، از دور برایت می نویسم،و از دور به حرمت خیره می شوم ... ای خدای ایمان و ادب ،ای خدای احساس در کجا چون تویی و چون تویی را در کجا غیر از کربلا می توانم بیابم.

لطف بزرگ خدا

نمایش مشخصات پریا اسماعیلی یه خونه خرابه، یه تخت چوبی شکسته، یه فرش کهنه، یه یخچال پر از غذای گندیده و یه مقدار کمی هم پول دارم و هیچی... پدر و مادرم خیلی وقت پیش تویه یه تصادف از دنیا رفتن. یه عمو دارم که اون هم زن عموم بهش اجازه نداد که با اونا زندگی کنم. الان من تنهای تنها موندم دیگه حتی عموم هم برای دیدن من به خونه نمیاد

آستیم

نمایش مشخصات علی رضوانی حالاکه تصمیمش را گرفته بود دیگر دستی نداشت ، از خواب بیدار شده بود که متوجه این موضوع شد . اینکه چرا درد نکشیده را خودش بهتر میدانست . میدانست که ذوب کردن گوشت آدمیزاد چه حسی دارد.اما تا حالا ندیده بود که استخوان های به جا مانده بر تاندول ها را چگونه تحمل میکنند . ساعتی از بیداریش گذشته که درد را آرام آرام از زیر گردنش به پشت پیاز مخچه اش حس میکند

سفره هفت سین

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی سفره هفت سين زن با خوشحالي گفت:اين سومين عيد نوروزي هست كه كنار همديگه هستيم و باهم سر سفره هفت سين ميشينيم. بعد اخم كرد وادامه داد:ولي تو خيلي بي معرفتي از وقتي ازدواج كرديم فقط دوتا عيد نوروز پيش من بودي، باقيشا همش توي جنگ بودي.هنوز حرفاي زن تموم نشده بود كه راديو اعلام كرد:آغاز سال يكهزارو سيصدو شصت هشت هجري خورشيدي

آینده ی گمشده-فصل اول-قسمت دوم

نمایش مشخصات متین محمدی رامین بعد از قطع کردن تلفن با هیلدا با تمام سرعت که می تونست به سمت محل برگزاری جشنواره گارتن حرکت کرد. 25 دقیقه بعد... رامین با گونه های سرخ(پوست رامین سفید بود و با یک خورده دویدن سرخ می شد و پوستش کلا خیلی حساس بود)بالاخره به محل جشنواره رسید و چشمش به هیلدا خورد که خیلی عصبی بود و با ابرو های درهم داره بهش نگاه می کنه

زنی در غروب

نمایش مشخصات الف.اندیشه پیکر زنی با چادر مشکی ، در لابه لای پرتوی زننده ی خورشید ، از دور نمایان شد . قدم بر می داشت تا به میعادگاه خویش برسد . _ سلام علی آقا... امروز اومدم کلی باهات حرف بزنم ... گوش می کنی ؟! جز فریاد سکوت هیچ صدایی نمی آمد . از طنین بی صدایی اطراف وحشت کرد و ادامه داد : امروز پنج ساله که از اون روزه قشنگ می گذره

همیشه در صحنه

نمایش مشخصات ناصرباران دوست حالت بدجور گرفته است! اما حتی اگر مرده هم باشی باید وظایفت را مثل ماشین انجام دهی ! مگر می شود به بچه شیر نداد ؟! مگر می شود ناهار نپخت ؟ مگر می شود برای شوهر بیمارت که یک هفته است در بیمارستان بستری و غذای بیمارستان را دوست ندارد ! آب میوه نگیری و سوپ نپزی؟! و مگر می شود نروی و دختر

پیپ ( از مجموعه داستان چند گیلاس قرمز)

نمایش مشخصات حمزه شربتي پیپ دستکش هایش را در آورد و بالای کاناپه گذاشت . رفت روی تخت دراز کشید و دست های مرد را در دست گرفت. گفت: - دستات یخ کرده - آره - زیر چشات هم که گود افتاده ... چی کار می کنی با خودت؟ - دو شبه نخوابیدم - کی برمی گردی سر کارت؟ - نمی دونم - آب ماهی هارو عوض نکردی؟ - نه - می خوای اذیتم کنی؟ - نه - پس چته؟ - نمی دونم - جواب آزمایش ات رو گرفتی؟

قول مردانه

نمایش مشخصات حسن ایمانی "داستان قول " قسمت پنجم ...بخاطر همون کوچ، امامزاده صالح شد امامزاده صالح! امامزاده قاسم موند سرجاش! اون زمونا از اینجا مردم وحشت داشتند. کی جرات میکرد اینجاها زندگی کنه؟ ولی ای کاش میزد به کله بابامون، ما هم به نون و نوایی می رسیدیم! حماقت شاخ و دم نداره که بچه کابل. داره؟.

ان روزمورچه ها همه شاهد بودند!

نمایش مشخصات دانیال فریادی روزی پیرزنی با فرزند جوان ش در روی نیمکت چوبی باغ کهنسالی نشسته بودند پیرزن به صف مورچه ها که اذوغه به لانه می برند نگاه می کرد! از پسرش پرسید اینهاچیست? پسرش گفت اینهامورچه هستند که غذا به لانه می برند پیرزن که از حواس پرتی در رنج بود. باز پرسید اینها چیست? مرد جوان عصبانی شد و

اولین عشق من

نمایش مشخصات سعید اسمعیل پور به نام خدا اعتیاد یا عشق معتاد یا عاشق امروز می خوام داستان منو عشقمو بنویسم البته راستیشو بخوای داستان منو عشقام.راستش چجوری بگم...بیخیال. اولین عشقم طلا بود.یه گوهر ناب و نایاب.ظاهرش اصلا زیبا نبود اما برا من ظاهر هیچ ارزشی نداشت و نخواهد داشت. ذات آدمها است که انها را با ارزش می کند

دختر من 11

نمایش مشخصات زهرابادره امروز براي چندمين روز متوالي است كه حال درست حسابي ندارم دل تنگي عجيبي دارم رابطه ام با پريسا به سردي گراييده و دارم در تنهايي ام خودخوري مي كنم كتاب هاي رمان و داستان هايم را بارها مرور كرده ام مغزم از ديدن آنها سوت مي كشد . بعد از رفتن پريسا ساعت ها در اتاقم قدم زدم و وضعيت روحي

لیلاحاجی

نمایش مشخصات لیلاحاجی بسم رب الحسین )علیه السلام( " السلام علی الحسین)علیه السلام( و علی علی بن الحسین )علیه السلام و علی اولاد الحسین )علیه السلام( و علی اصحاب الحسین )علیه السلام( سلام،سلام به زبان عرب ، سلامی به زبان فارسی و سلامی از جنس عشق از عمق دل! سلام بر عشق و یار دیرینه ام ، سلامی از جنس دوری و ملال آن و سلامی به وسعت زیبایی هر آنچه در وجود اربابم هست

بدون شرح...

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی sپسر پر کشید با خوشحالی اما مادر ماند..... غمگین با یک پلاک و یک قاب عکس خالی پ ن:سلام به همه ی دوستان خوبم .این اولین مینیمال من... نمیدونم اصلا میشه اسمش و گذاشت مینیمال یا نه ؟! از همه ی دوستان خوبم خواهش میکنم اگه نظری دارید بیان کنید ممنونم ....

ماده سگرگ

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی سگ، جاده‌ی خاکی، خرابه‌ای در آن دورها و زوزه‌ی باد که زوزه‌ی سگ را می‌بلعد. می‌ایستم و به جمعیتی که سمت راست جاده‌ی خاکی ایستاده نگاه می‌کنم. او هم در حالی که لنگه کفشی پاره در دست دارد بین جمعیت ایستاده و همراه با آن‌ها بلند بلند می‎خندد. یکی از بین جمعیت متوجه حضور من می‌شود و بعد مرا به بقیه نشان می‌دهد

صورت نوردی _

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد خیلی طول کشید تا به چانه اش صعود کنم.. دیر به دیر میخندید و باید منتظر میماندم تا چیزی خوشحالش کند و آن چاله ی کوچک و زیبا نمایان شود... بعد از کلی صبر و انتظار چاله ی دلربا اتفاق شد و روی صورتش افتاد ، درنگ نکردم و پای راستم را داخل چاله بردم ، روی نک انگشتان پای چپم ایستادم و به

سورپرایز

نمایش مشخصات امیر یزدی گریه ش که تموم شد، تند تند گفت: - مامان بلاخره طلاق گرفتم، فردا پرواز دارم، میخوام بیام گذشته رو جبران کنم... برا بابا یه سورپرایز دارم... آخرین دعوامون یادته!؟با هدیه نداده روز پدر زدم بیرون؟ همون کفشارو تا الان نگه داشتم تا یه روزی که دیدمش بدم بهش!

همخونه

نمایش مشخصات م.ماندگار شب فرا رسید. از تخت دو طبقه پایین آمدم و همخانه ام را بیدار کردم. طبق معمول همیشه، به اطراف خانه رفتیم تا صحبت های تکراری را از سر بگیریم. در تاریکی شب، جز سایه های سیاه چیزی دیده نمی شد. آهسته و با احتیاط قدم بر می داشتیم. صحبت را آغاز کردم: -دلم واسه خونه قدیمی مون تنگ شده، همون که تو کوچه بن بست بود

بازگشت

نمایش مشخصات م.فرياد sخدا گفت: خوش آمدي!... ولي چرا ناراحتي؟! با شرمندگي سرش را از کفن بيرون آورد و گفت: معصوميتم را... جا گذاشته ام...

قهقهه...

نمایش مشخصات صبا سرافراز شب بود. مرد، خسته از دویدن و فرار کردن، خودش را کشان‌کشان پشت ساختمان بلند و متروکه‌ای رساند که در همان نزدیکی‌ها بود. نفس‌نفس‌زنان روی زمین آسفالته‌ی سرد و بی‌رحم نشست و پشتش را به دیوار تکیه داد. با پشت دست، خون روی لبهای سفید و باریکش را پاک کرد. صدای فریاد و تیراندازی هنوز هم از دوردرست‌ها به گوش می‌رسید

عاقبت یک پرنده زخمی

نمایش مشخصات پریا اسماعیلی بال هایش زخمی بود به سختی راه می رفت.غاری را در آن دور دست ها دید به سمت آن رفت. غار بسیار تاریک بود او با بال های زخمی اش و با دلی پر از ترس وارد غار شد. صدای چک چک آب که به صخره ها می خورد ، صدای مهیب باد و صدای تاریکی شب دل هر آدمی را از دور به لرزه می انداخت. در داخل غار به دنبال غذا می گشت اما چیزی جزء اسکلت ماهی و شیره عسل پیدا نکرد

هیچ

نمایش مشخصات مهراب حيدري باز صبح شد باز یک روز دیگری شروع شد بازچند پیام از این گروه و آن گروه چند لطیفه و چند شکایت و چند صبح ات بخیر عزیزمی دوباره دلت برای هیچ یک بند نمی شود ابرهای کوچکی شبیه رویاهای گذرا از بالای پنجره ات می گذرد .حال بلند شدن از تخت را نداری به این فکر می کنی که امروز چه کارهایی باید انجام دهی

نمایشنامه مرداب (1)

نمایش مشخصات بهاره علی پور در مرداب اسفناک این زندگی فرو میرویم و ما همه مثل هم هستیم فقط برای یک اشتباه اشت اشتباهی که هرگز جبران نخواهد شد... و من در این مرداب اسفناک به پایین کشیده میشوم و هر روز پایین تر پایین تر پایین تر... تا انجا که مرداب نفس کشیدن را هم از من دریغ میکند... شاید مرا از یاد برده باشد ان خدایی که همه می گویند لطف و کرم و بخششش پایان نیافتنی ست

هدیه روشنایی

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا انتظارم به پایان رسیده بود.با دلی شکسته لبخندی زدم و با شجاعت و بی باکی ایستادم.ابتدا به بیرون از اتاق خیره شدم.هیچ نوری پیدا نبود.دلم را به دریا زدم؛البته نه یک دریای آبی که خورشید در هنگام طلوع تشعشات طلایی رنگ خود را بر روی آب ها می ریزد، بلکه دریایی سیاه و بی انتها

لوبیای پوسیده

نمایش مشخصات پریناز.ک فرق من باتو درچیست؟ تو نفست ازجای گرم درمی آید، اما من نفسی ندارم تا ممد حیاتم شود. چند وقتی است که تنهایی ام بیشترحس می شود. او که بامن بود نیز رفته و امروز برای همیشه ازپرتگاه دلش خودم را به بیرون پرت کردم. چیزی برای باختن ندارم. زمانیکه نباید، بایدها را تحمل کردم و به جان خریدمشان

دیدار...

نمایش مشخصات صبا سرافراز روی تخت دراز کشیده و چشمان آبی رنگش به سقف اتاق خیره مانده بود. حتی نفس کشیدنش نیز به مرده‌ها می‌مانست. بالاخره پس از چند دقیقه چشمانش را بست و دوباره باز کرد.تمام شب اینگونه گذشت. زنگ ساعت 5 ک به صدا درآمد، از جا برخاست و روی تخت نشست. دوباره نگاهی ب سقف انداخت و بعد، از روی تخت بلند شد و از اتاقش بیرون رفت

دور

نمایش مشخصات آرش شهنواز می نشینند . سر صحبت باز می شود ؛ غرغر ، گلایه ، درد دل . . . با هم ، با او ، با دیگری. کسی چیزی می خورد و بر کف پوش می خوراند . چشم غره می رود. اعتنایی نمی بیند. طرف می رود. دیگری می آید. جوکی می گوید. همه می خندند. فضا عوض می شود. با انگشت اشاره برگه ای را نشانه می رود که رویش نوشته خوش ندارد کسی با گوشی ، مدام بیخ گوشش پچ پچ کند

"مردی که قلب نداشت ...."

نمایش مشخصات زینب ارونی موهای روشن خود را را از روی صورتش کنار زد .کیفش را از شانه چپ به راست انداخت .و ایستاد کنار من .با صدای رابرت شانه هایش را بالا انداخت .ووانمود کرد ،حرفهای او برایش مهم نیست اما وقتی او را دست به سینه روبه رو ی خوددید.انگشت شصتش را توی دهانش کرد و آن را جوید وقتی عصبی میشد این حرکت را انجام میداد فکر میکنم حس خوبی باشد

پشیمان

نمایش مشخصات سید علی الحسینی پشیمان - هر روز به محض ورود به خانه . بدون درنگ . دست می برد کلیپس و یا کش مو های همسرش آفاق را بر می داشت و با خنده می گفت آزادش کردم تا دلم آرام شود . آفاق که از این کار شوهر احساس رضایت می کرد . سرش را به چپ و راست تکان می داد تا موهایش کاملا روی شانه ها و سینه می ریخت . احمد

مصائب هملت

نمایش مشخصات حسین شعیبی صحنه چهارم از پرده سوم است. احمد و کتایون بازیگران نقش پولونیوس و شهبانو در حال اجرای نقششان هستند. امیر بازیگر نقش هملت در پشت صحنه در حالیکه مضطرب است، پکی به سیگارش می زند. دستیار کارگردان چین و چروک لباسش را مرتب می کند. هملت: (از پشت صحنه) مادر، مادر، مادر! (*) بار دیگر پک عمیقتری

خط 313

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی روز پدر بود و ایستگاه اتوبوس شلوغ بود،شلوغتر از همیشه.علی کوچولو با یه دسته گل قشنگ منتظر اتوبوس خط واحد بود که یه آقایی بهش نزدیک شد... - چه دسته گل قشنگی! واسه پدرت خریدی؟ علی هم با نگاه معصومش جواب داد:بله واسه بابام خریدم. - آفرین،آفرین، پدرت باید خوشحال باشه که پسری مث تو داره، بعد دستشو گذاشت روی شونه علی کوچولو

عطر مادرم ...

نمایش مشخصات زهرا بانو کشو دراور را بيرون کشيدم زيرو رويش کردم : نخير نيست .... مامان؟ .... مامان ؟ کيف پولمو نديدى .... صدايى نشنيدم در حالى که به طرف آشپزخانه مى رفتم بلندتر پرسيدم : مامان مى گم کيف پولمو نديدى ؟ مادر به طرف من برگشت و دستهايش را به اشاره تکان داد متعجب گفتم : ها...؟! دوباره دستهايش را با اشاره هايى که متوجه نمى شدم تکان داد اصوات نامفهومى هم به آن اضافه کرد

شور خاکستری

نمایش مشخصات مریم مقدسی sهمه جا تاریک بود و سرد! زمستان بود. همه به روشنایی می اندیشیدند. سرها سرخ بود و دل ها پر ! طولی نکشید که یکی یکی سرهای سرخ به سرهای سیاه تبدیل شدند. همه جا روشن شد و گرم! اما آخرین کبریت که خاموش شد ، ستاره ای در آن نزدیکی چشمک زد...

دلربا

نمایش مشخصات حسین جمالی دستش را به سمتم آورد. دستی که انگار سال هاست آب به آن نرسیده و دلیل قاش قاش شدنش همین بود. مانند ریشه های ظریف من که اگر آب به آن ها نرسد رنگ هایم خاموش شده و نابودی از ریشه هایم شروع شده و تمام وجودم را فرا گیر می شود. با دستش بدنم را گرفت.و خواست مرا ریشه کن کند. گفتم: آهای مردک داری چی کار می کنی

مبلغ قبض برق صاحبان کولرگازی چقدر است ؟

نمایش مشخصات ماهان لایقی sهر وقت برادر بزرگم به خانه می آمد ، از پشت در بسته ی اتاقش صدای فیس فیس عطر می آمد . وقتی از او می پرسیدم چرا بوی دود می دهد می گفت سردش شده و آتش روشن کرده . تابستان ها من فقط زیر کولر گازی سردم می شد .

بی شعوری

نمایش مشخصات فرشید طریقی اهن وفولاد از یک کوره می ایند برون/ان یکی شمشیر گردد دیگری نعل خر است.... روزی مرد سرزده به خانه رفت.بی موقع.یک ساعتی زودتر از همیشه.جلوی ایوان خانه دو جفت کفش بود.یک جفت کفش زنانه کهنه که می دانست مال زنش است،یک جفت هم کفش مردانه نو ومرتب وجفت شده.خون از تمام بدنش دوید توی چشمهایش

دختر من ۱۰

نمایش مشخصات زهرابادره با صداي سحر آميز ني آگاهي عميق و ناگهاني به من دست داد جسمم از نوري سبز رنگ متبلور شد گويي به خواب رفتم و افكارم به تصاويري تبديل گشت كمي تمركز كردم ، دختري زيبا سرتا پا سفيد پوش موهاي بلندش را بافته مانند دو ماربر دوش خود انداخته ، دو نفر دژخيم بي شباهت به سربازاني كه كلاهخود

پرواز....

نمایش مشخصات mahsa.b تازه متولد شده بود ...گنجشگک هنوز زیرپرهای نرمو گرم مادر میخوابید...هنوز چشمهای معصومش دنبال تکه غذایی که مادر در دهانش می گذاشت بود ..مادر ک پر می کشید به دنبال غذای روزانه بالهایش را ارام جابه جا می کرد به تقیلد از مادر...هربار در لانه ی کوچکش کمی جابه جا می شد...پرواز را دوست داشت

سراب

نمایش مشخصات الف.اندیشه _ به خدا خوشبختت می کنم.هر چقد ،اون شوهر مفنگی تن لشت، قدرتو نفهمید من جبران می کنم! - آخه من شونزده سال ازت بزرگترم!تو همسن و سال پسرمی!نمیشه ...جور در نمیاد!حالا گیرم که قبول کردم،مردم تف نمیندازن تو صورتم؟!نمی گن زنه هوسباز بوده؟! _ گور بابای حرف مردم...جواب همشون با من!وایسا...همچین

یک داستان واقعی

نمایش مشخصات پریا اسماعیلی یه شبی همه خوابیده بودن مثل هر شب! ولی من خوابم نمیومد. این ور و اون ور می کردم که شاید خوابم بگیره اما فایده ای نداشت ، یه دفعه یه صدایی از تو حیاط شنیدم پا شدم رفتم ببینم که صدای چی بود . هیچی اونجا نبود رفتم تو اتاقم دراز کشیدم دوباره اون صدا رو شنیدم اما این بار نزدیکتر از قبل!! گفتم حتما خیالاتی شدم پتو رو کشیدم روم

نگهبان _

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد درون کلبه اش دراز کشیده و نگهبانی میداد که گله را دزد نزند .. بیچاره مجبور بود تا صبح چشم روی هم نگذارد و شش دنگ حواسش را بدهد به مشتی قوچ و گوسفند.. این کار هر شبش بود.. ثانیه و دقیقه ها به سرعت سپری میشد و در شبی سرد که ماه زیبایی اش را به رخ دیگر کائنات میکشید ، به درختی تکیه داد

دعا

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی شب بود...همه جا تاریکِ تاریک... رسید جلوی خونه... از رقص نوری که افتاده بود روی شیشه پنجره و صدای موسیقی تندی که به گوشش میرسید مطمئن شد درست اومده. با تردید جلو رفت و زنگ خونه را زد... _ بفرمایید؟ _ س س س سلام . نیما هستم . مهمان دنیا خانم _ چند لحظه صبر کنید... در باز شد . نیما باورش نمیشد

یک داستان قدیمی

اوایل ترم هشت بود، شش پسرک جوان بر شش تخت چهارگوش تکیه زده و بیخود از خود به دیوارهای اتاق نمور و کوچک خوابگاه ذل زده و هر یک به کاری مشغول. در اتاق به آرامی باز می‌شود، جوان هفتم با چمدانی بزرگ در دست از راه می‌رسد. عرق از سر و پکالش جاری است. شش جوان دیگر به‌یک‌باره به سمت صدا می‌چرخند

ما کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

نمایش مشخصات ماهان لایقی sدر عینکش آب رفته بود . دست و پا می زد و دنبال کناره ی استخر می گشت تا نفسی تازه کند . مرد چاقی شیرجه زد و وقتی آب ساکن شد دیگر سر پسرک دیده نمی شد . غریق نجات از روی صندلی-اش بلند شد . سوت زد : شیرجه نزن آقا !

عنوان داستان: دستت رو دراز کن

نمایش مشخصات ویداحنفی ن با چشماني معصوم به شوروشوق خيابان مي نگريست.با آن بلوز آبي رنگ و رورفته ،شادماني كودكان هم سن وسالش را نگاه مي كرد .گاهي اين پا آن پا مي كرد، تا حرارت زمين، درآن گرماي تيرماه ،پاهايش را كمتر بيازارد. مشت محكمي به صورتش خورد. انگار گونه اش با اين ضربه ها آشنا بود. دست برگونه اش گرفت و اشك در چشمانش حلقه زد

صفحه حوادث

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی - اینجا آسمونه،محل نگهداری ارواح کودکان فوت شده. - یعنی چی؟ - کودکانی که بر اثر بیماری یا هر حادثه ای فوت میشن روحشون را میارن اینجا تا ما فرشته ها از اونا نگهداری کنیم ... داشت توضیح میداد که یه فرشته با یه دختر بچه وارد شد.دخترک گریه میکرد و مادرش را صدا میزد.فرشته گفت این دیروز فوت شده و هنوز بهونه مادرش را میگیره

دارِ مکافات

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت ق ن:نخونید رفقا کوچیک همتون:راضی چشمانم راباز کردم ، بیمارستان بودیم پدر کنار تختم خواب رفته بود،بلند بلند خرناس میکشید ازمیان خرناسه های پدر صدای جر وبحث مادر با پرستار بخش می امد مادراصرار داشت مرامعاینه کنند وپرستار ازشرایط پزیرش ییمار میگفت ولزوم واریز هزینه بیمارستان،آن همه اشک وآه التماس دل سنگ را آب میکرد اما

مادربزرگ

نمایش مشخصات سیدمحمد موسوی بهرام آبادی مادر بزرگ هميشه آرزو داشتم كتابم چاپ بشه ، انگار دارم به آرزوم ميرسم،آخه قراره چند ماه ديگه يه پولي گيرم بياد.راستي مادر بزرگ آرزوي شما چيه؟ يدفعه يه غمي نشست تو صورت پيرش و اشك از چشماش جاري شد - محمد دست رو دلم نذار،از جووني آرزو داشتم برم كربلا،ولي پولشا ندارم... ******* مادر بزرگ

دوستت دارم

نمایش مشخصات علی عطاپور دوستت دارم به صدای قلبم گوش می دهم و به سوی تو می آیم ..... هفته ی پیش دوباره او را دیدم ....پسری معصوم و نجیب , زیبا و دوست داشتنی.... به تو می رسم و با دیدن من چشم هایت برق می زند وسرت را تکان میدهی... یک شاخه گل هم در دستت نیست اما من می دانم که تو در قلبت یک باغ پر از گل های عاشقی و مهربانی و نجابت داری

" عطر تلخ زمان "

نمایش مشخصات بهاره علی پور بوی عطرش را به خوبی به یاد دارم... بوی ان عطر تلخ هنگام عبور از من... چه بدانی , چه ندانی چه بخواهی چه نخواهی می گذرد از تو و روزی تونیز بوی ان عطر تلخ را به خاطر خواهی سپرد... برای گذر از تو نه اجازه می گیرد و نه اختیار می خواهد و نه فرصت می دهد ; فقط می گذرد. کار زمان گذشتن از توست , گذشتن

اتاق پرو

نمایش مشخصات فرشته شهرابی مامان آن موقع ها ابتکار به خرج داده بود و برای خودش یک اتاق پرو ساخته بود. اتاق پرو مامان با چند متر پارچه ی پرده ای گل دار، یک چوب پرده و چند متر کش که از لای آن رد کرده بود علم میشد. هر موقع خیاطی داشت و مشتری می آمد پرده را میکشید و وقتی مشتری ها میرفتند پرده را عقب میزد و اتاق پرو دوباره میشد جزوی از خانه

شکر تلخ

نمایش مشخصات فرشید طریقی اگر مگس ها هم نبودند من واقعا توی مغازه هیچ کاری نداشتم.یکی دوهفته بود که وضع اینطور شده بود.نه اینکه قبلا بهتر باشد.باز روزی ده بیست تا مشتری می امد.اما حالا بزور روزی دوسه تا.اوقات خالی را یا مگس می تاراندم و یا می افتادم به جان سمجهاشان.برادرم عصرها می امد مغازه.چند دقیقه ای می نشست واز هر دری سخنی می گفت

آبدارچی

نمایش مشخصات حسین شعیبی sنقش آبدارچی یک اداره را بازی می کرد. - کات! خسته نباشید، عالی بود! همه از بازی اش رضایت داشتند جز آبدارچی گروه!


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1