آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی با این که بار ها این هنر را دیده بودم ؛علاقه ای نداشتم. تا این که یک شب مادرم گفت: امشب زودتر بخوابید فردا کار داریم ؛ خواهرم پرسید چه کاری مادرم گفت:فردا چله کشی جاجیم دعوت شدیم !! برای من خیالی نبود؛چون بچه تر از آن بودم که بخوام چله دوان باشم . صبح شد مادرم صبحانه آماده کرده بود؛

حریم

در بسته نمی شد. هر چه تلاش کردم بسته نشد که نشد. دیگر خسته شده بودم. در سکوت مطلق بودم که ناگهان صدایی سوت کشیدن گوش هایم را متوقف کرد: _چرا میخواهی مرا ببندی؟ _خوب معلوم است برای امنیت اموالم. _نعمت عقل ازرشمند تر است یا ثروت خانه؟ کمی تامل کردم: _فکر می کنم عقل حرفی زد. بی حرکت ایستاده بودم

ذهن

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري پري‌خواب ذهن، آرام آرام در فضا معلق شد؛ گويي در گرداگردِ سبكيِ يك خوابِ سنگين مي‌گردد. آسمان با تمام وسعتش در نگاه پنهان درونم گم بود. دستانم سنگين‌ترين وزنه‌ي زمين را حمل مي‌كردند و تمام اندامم در آستانه‌ي سقوطي بي‌اختيار قرار داشت. چشمانم ناي بازشدن نداشتند و افكارم ناخودآگاه در پشت سنگيني پلك‌هاي افتاده‌ام، پنهان شده بود

تعاونی هفت گانه

نمایش مشخصات پرویزطبسی به نام خدا سی و پنج سال پیش بود که از تعاونی مسکن اداره زنگ زدن بیا دفتر تعاونی زمین میدیم به پرسنل با خوشحالی از پله ها دویدم که اولین نفر باشم که توی پله آخر با سر خوردم روی زمین ولی مثل فرفره بلند شدم خشتک شلوارم کاملا پاره شد طوری که لباس زیرم کاملا آشکار شد به طرف در رسیدم من

از تعقل تا واقعیت

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) تعقل یا واقعیت! کلیشه ای تکراری، اما هست و خواهد بود و هیچ جوابِ روشنی هم برای این مبهمِ تاریخ نیست. اما تا کجا؟ تا کی باید در این ابهام ماند! آیا روزی علم، جواب این معما را خواهد دانست؟ صدای صوت خمپاره از همه جای خط شنیده می شد. خاکریز رنگ خون گرفته بود. سنگرها شباهت بی نظیری به گورستان های دسته جمعی گرفته بودند

پیرمرد

پشت میز ریاستم لم داده بودم . پیرمرد مدتی می شد منتظر موافقت من با درخواستش بود . چهره ی آرامش مجبورم کرد خیلی معطلش نکنم . موافقتنامه رو با غرور امضاء کردم و از اون جایی که حدس می زدم خوندن و نوشتن ندونه با اشاره به جوهر روی میز بهش فهموندم که اثر انگشتش روی نامه لازمه . با متانت

یک درخواست تلخ از خدا......

وقتی تلویزیون اعلام کرد که یک جسد مربوط به سرنشینان یک نفت کش حادثه دیده پیدا شده ،همه خانواده های سرنشینان مفقود شده نفت کش دست به دعا شدن ، که خداوندا این جنازه فرزند ما نباشه و حالا که بعد از چندروز کشتی غرق شده و همه سرنشینانش را با خود به عمق دریا برده باز همان خانواده ها دست به دعا شدن که خدایا اون جسد پیداشده مال بچه ما باشه

اینک عشق

از عشق متنفر بودم؛فکر میکردم تنها کلمه ایست که ما آن را معنادار کرده ایم.عصبانیت تمام وجودم را فرا گرفته و در پی اثبات ادعایم خواستم چند نفری را به چالش بکشم. رو به آسمان کردم؛فریادی بلند برآوردم: ای آسمان میدانم تو از عشق خبر نداری فقط برایم جوابی بیاور تا خیالم آسوده شود. آسمان

نفر سوم

نمایش مشخصات مصطفی زمانی راجع به حافظه یا ناخودآگاه جمعی بشر چیزی شنیده اید؟ صحبت های زیادی راجع به این حافظه ی اسرار آمیز شده است. حافظه ای که خاطرات تمام انسان ها و شاید تمام موجودات جهان که چه در گذشته زیسته اند و چه حالا در حال زندگی کردن هستند، در آن انباشته می شود. مخزنی پر از اطلاعات و تجربیات که محققان برای دسترسی به آن سر و دست می شکنند

من اومدم

نمایش مشخصات شازده معتمد sداستان نیست ، شروعه. مثه زندگی مثه بدنیا اومدن ، اقاجونم خدا رحمتش کنه میگفت ادمام که بدنیا میان تازه داستانِ زندگیشون شروع میشه ... چمیدونم شاید داستانِ منم از اینجا شروع میشه .. مثه داستانی که شما از اینجا شروع کردین .

نگاهی به مهم ترین رویدادهای جهان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نگاهی به مهم‌ترین رویدادهای جهان - بفرما خانم! این هم تلویزیونی که بهت قول داده بودم! محبوبه با خوشحالی به تلویزیون کوچک قرمزرنگی که روی طاقچه بود نگاه کرد. دلش می‌خواست دست در گردن شوهرش می‌انداخت و صورتش را غرق بوسه می‌کرد ولی خجالت کشید. یا عجله به آَشپزخانه رفت و ظرف فلزی

سیم خاردار

#سیم خاردار چند قدم دورتر، آنطرف مرز، پشت سیم خاردار همیشگی،هر روز می دیدمت! با تفنگی بر دوش و کلاهی بر سر. از وقتی مرزها گشوده شد،تو را ندیدم. رفته بودی! قار قار کلاغ های آنطرف مرز،رفتن ت را برایم خبر آورده بودند. حالا من مانده ام و سیم های خاردار و جای خالی تو! برگرد کهنه سرباز

معصومه

تقديم به آنهايي كه با لبهايي بسته در كنارمان هستند و هرگز صدايشان رو نمي شنويم. اولين بار وقتي كه براي شستن دست صورت از پله ها پايين ميرفتم ديدمش ، از در زير پله اي كه صاحب خونه مون صفيه خانوم واسه ش در درست كرده بود و جاي انباري استفاده مي كرد بيرون اومد . از صداي مادرش كه مي گفت

آن سوی آینه

روی تختش درازکشیده بودوبه اتاقش نگاه میکرد،اتاقی که ماه هاست خودرادرآن زندانی کرده بود،اتاقی تاریک که فقط درگوشه ای ازآن ودرکنارآینه لامپی روشن بود،لامپ راآنجاگذاشته بودتابتواندسارا راببیند سارایی که زیبابودوخوشحال،سارایی که ازبیرون رفتن وگشتن همراه خانواده اش خوشش میامد،هرچقدرباخودش

مرگ برای زندگی -3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی او در خیابان به راه افتاد ، اطرافش پر از خانه هایی ساخته از حلبی ، چوب ، چادر و بعضی جاها کانکس بود . بعضی ها که او را می شناختند ، برایش دست بلند می کردند . هنری با دیدنش گفت: بالاخره اومدی بیرون ، چیکار می کنی؟ - سلام ، هیچی ! کاری برام نداری ؟ یا کسی که بخواد ؟ : اگه پیدا کردی ، منم خبر کن ، همه چی برای از ما بهترونه

مسخ (نامه ای به: انسان کافکایی)

نمایش مشخصات حیدر شجاعی نخستین گام برای شکستن مسخ شدگی این است که تشخیص دهی مسخ شده‌ای! (ریچارد باخ) تماشاگران مرگ، فروریختن دیوار بازدارنده را دیدند؛ و روزگاری، تو را امپراطور بی‌اقلیم و جنگجویی بیمار نامیدند؛ تا از تو پیغامی بشنوند و آسان‌ترین راه را برای سینه‌ات؛ جایی که نشان خورشید می‌درخشد،

نکته های علی و فاطمه

نمایش مشخصات پریا چیت گر سلام بچه ها حتما همه شما اطلاع دارید که دخترها از سن 9 و پسرها از سن 15 سالگی به سن قانونی می رسند من الان 9 سال دارم و برادرم 15 سال دارد راستی اسم من فاطمه است و اسم برادرم علی ما به سن قانونی رسیده ایم من امروز چند نکته را از معلم خود آموزش دیده ام و می خواهم به شما آموزش دهم من دو

تنهایی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیگر شده بود تمام امید و تکیه گاه اش خصوصاً که این سالهای آخر روزی نبود که تنهایی جایی رفته باشد ؛ همیشه در کنارش بود و حالا مثل هر روز ، امروز صبح با هم به پارک آمده بودند بعد از آن اتفاق .... ناگهان تنها شده بود . غم و ماتم درون چهره ی پیرزن موج می زد ، در برابر حیرت رهگذران مانند کودکان مادر از دست داده اشک می ریخت

یک اشتباه بزرگ

تازه پشت لبم سبز شده بود... غرور نوجوانی از من یک پادشاه ساخته بود همه را یک درجه پایئن تر از خودم می دیدم چون باشگاه بدنسازی می رفتم و یک بدن خوب هم به کمک آمپول و پودر برای خودم ساخته بودم همه مردم و حتی دوستای نزدیکم را ریز می دیدم حس خیلی خوبی بود قد بلند و یک بدن پر از ماهیچه و یک

صداي عجیب

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري خیلی معلوم نبود حالش خوب است یا بد. انگشتهای باریکش را که همیشه به شکل عجیبی روی کیبورد می گذاشت برداشت و بعد به تند تند خاریدن سرش مشغول شد. با خودش هم حرفی نمی زد. از جایش که بلند شد فهمید پایش به خواب عمیقی فرورفته. نشست. کمی فکر کرد. چند قدم راه رفت مثل این که سگی پایش را گاز گرفته باشد

معرفی می کنم دوست خوب من مهتاب

نمایش مشخصات سانازرضایی امشب مهتاب پشت پنجره ی سیاه خانه ی ما مهمان شده است؛ اول فکرکردم قصد آزارم را دارد نگاه خشمناکی بهش کردم و محکم چشمهایم را بستم، اما فایده ای نداشت او باز با نور حیرت انگیزش اذیتم می کرد. بیشتر از این حرصم میگرفت که هروقت باتمام خشم به او نگاه میکردم که چرا مزاحم خواب شیرین شبم شده او فقط یک نگاه نورانی با لبخندی بر لب به من زل میزد

رویا

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی زندگی رو که خلاصه کنیم میشود محبت تست روانشناسی میگوید من انقدر ارامم که گاهی شاید به نحوی نگرانی را حس میکنم سالمم ولی دلو هوای مولا کرده ... قاطی کردم نه ولی دلم تنگه دکتر توی صندلی جابه جا میشود و میگوید دفترچه بیمه تو اوردی ..؟ -من دفتر چه بیمه ندارم ... -پس برات ازاد مینویسم

آوای ماه وحشی - 16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مشغول کندن علفهای هرز و تمیز کردن مسیرهای آب بودم که صدای ماشین توجهم را جلب کرد. جولین وارد مزرعه شد ، از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم . او از ماشین پیاده شد. گفتم : سلام ، از این طرفا جولین گفت: روز بخیر ، این چند وقت سرم شلوغ بود ، دانشجوهام ازم کمک می خواستن که کمکشون کنم ، ولی بالاخره تموم شد ، هم خسته و هم تنها بودم

فقط یازده ماه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی استیک نیمه آماده! چه جالب باید خوشمزه باشه! این شرکت‌ها هرروز یک‌چیز جدید می‌سازند! خوبه دیگه! زود و سریع آماده میشه! دو تا بسته سوپ و ژله! این‌طوری بهتره! حالا شد یک سفره کامل! این چیه؟ چه خوشگله! وای جای دستمال کاغذیه! شکل گل آفتابگردان! خدایا! دلم ضعف رفت! فکر کن! این را بذارم روی

مرگ برای زندگی-2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : نمی دونم، کی هستی ، ولی باید برای امیل خیلی مهم باشی که دارت زد ! اون زنو می شناسی؟ او سکوت کرد . به سمت امیل رفتم . : این کیه ؟ او خندید و گفت : برو به جهنم هَری. - الان اونی که داره می ره توئی ، وقتی رسیدی یه جا برای منم نگه دار. جسدت زیر این بارون می مونه و ممکنه طعمه حیوونای وحشی بشه ، حیف که گرگها لاشخور نیستن

داستان های آصف

آصف پسری 14 ساله است و در خانواده ای زندگی می کند که پدرش جلیل در ارتش بعثی ها فرمانده است. آصف پسری مذهبی و پدرش اسرائیلی است. پدرش همیشه آصف را کتک می زند چون جلیل نمی خواست موقعیت شغلی اش به خطربیوفتد روزی از روزهاجلیل به خانه می آید ولی آصف متوجه نمیشود او به اتاق آصف می رود و

حقیقت تلخ است...

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده باسمه تعالی پسر و دختر جوان تَنگِ هم روی نیمکت نشسته و حسابی گرم گرفته بودند. پیرمرد به آرامی پاهایش را روی برگ‌های خشک زمین می‌کشید که از کنارشان عبور ‌کرد. صدای خنده و پچ‌پچ عاشقانه‌ی آنها که گوشش را نواخت، پاهایش سست شد و چند قدم جلوتر روی نیمکت نشست. سرش را به عصا تکیه داد

تصمیم...

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی sپدرم عراقی ست و مادرم ایرانی... گلوله ها یکی پس از دیگری از کنارم رد می‌شوند، من اما هنوز تفنگ به دست و مردد ایستاده‌ام!!!

« غیرمترقبه»

از نادره اتفاقاتی که می توانست از هر ده میلیون نفر برای یک نفر بیفتد؛ این بود که چند چیز غیر قابل پیش بینی و باور نکردنی نا خوشایند؛ همه با هم و یکدفعه و در یک زمان باهم رخ دهد. آن روزهم که این اتفاق افتاد ؛ از کو تاهترین روز های سال بود. یعنی هنوز قرار بود شب که شد ؛با عمه ها و خا

دوهفته مانده به عید

نمایش مشخصات سانازرضایی تا رسیدم خانه سریع بخاری را روشن کردم برای اینکه زودتر گرم شوم بهش تکیه دادم واز پنجره خیره شدم به سفیدی برف توی حیاط که انگار قصد آب شدن نداشت، داشتم به حرف های احمقانه امروز مهرداد فکر می کردم که به بهانه کارهای عقب افتاده پایان نامه مشتری ها صبح جمعه ای مرا به مغازه کشاند وشروع

صدایی که خاموش شد

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سنگینی بار خسته‌اش کرده بود. با یک دست کیسه بزرگ گل‌کلم و هویج را گرفته بود و با دست دیگر چادرش را. نگاهی به انتهای خیابان کرد و با خودش گفت: فقط دو تا چهارراه مانده! در ذهنش نگاه شاد شوهرش را تصور کرد که با دیدن دبه‌های ترشی خوشحال می‌شود. امیر عاشق‌ترشی بود و او هرسال شهریور و

کتابِ گردشگر

نمایش مشخصات حیدر شجاعی به وجود آورندة من، زمانی مرا پدید آورد که مردم وقت هنوز به من و امثال من وابسته بودند! من پانزده سال پیش به دنیا آمدم. دو سال قبل خانمی که عازم لندن بود مرا خریداری کرد. یک روز پیش از بازگشت او به ایران، وارد کافی شاپ ایرانیان شد و پشت میزی نشست و مشغول نوشیدن قهوه گردید. آنگاه مرا از جیب پالتویش درآورد

زلزله و خالق ان

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی حالا که بیشتر دقت می کنم تازه می فهمم چقدر ما از خدایمان دور شده ایم به حدی که برای رفع بلا، برای رفع زلزله به هر نحوی التماس زمین و زمان را می کنیم. ولی... ولی نیم نگاهی به خدا نمی اندازیم. خدایی که خالق این جهان است... خدایی که قدرتش به حدی از این زلزله بیشتر است که نمی توان به زبان اورد

سِلنا - 16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلنا : می دونم ، سخته ، ولی هرچه زودتر حلش کنیم ، به خودمون کمک بزرگی کردیم . در این هنگام سارا با عجله و خوشحالی به کنار ما آمد . سارا : یه خبر خوب براتون دارم ، جسیکا تصمیم گرفته ، روی پاهاش بایسته . ما نگاهی به هم کردیم . با خوشحالی گفتم : خیلی خوبه ، یه نگرانی ام کم می شه . سلنا : باید کمکش کنیم که سر تصمیمش بمونه و موفق بشه

مادر

نمایش مشخصات ماریه آزاد مادر نویسنده : مریم سرگزی کدپرسنلی82970831 دستم را در دستان سرد و بی جان مادربزرگم گذاشتم.تمام رنجهایی که کشیده ،در خطهای پیشانی اش هویدا بود.هنوز سنش به چهارده نرسیده بود که به زور شوهرش دادند.چندی از ازدواجش نگذشته بودکه فرزند اولش احمد به دنیا امد.حالا احمد برای خود کسی شده بود و برو بیایی داشت

آه آناستازیا دخترم (15)

نمایش مشخصات بهروزعامری یک شاهد خوب در واژه شناسی کلاسیک گفته ی آولوس جنیوس محقق ادبی است. او می گوید: نویسندگان دو گونه اند : کلاسیک و عامه . نویسنده ی کلاسیک نویسنده ایست که آثارش مورد علاقه ی طبقات بالا است. دخترم :این گفته اساس صحبتهای من در آینده خواهد بود. اما علاوه برآن کلاسیک به اصولی گفته می شد که می شود در مکتب خانه به دانش آموزان آموزش داد

رسم

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار .. مات و مبهوت به آسمان و ستاره هایش خیره مانده بود ! و نمی دانست با رسمی که خود گذاشته بود ، چه کند ؛ چوپان ده هر بار که بره ی بدنیا می آمد ، خبرش را با نشان دادن ستاره ی در آسمان به صاحبش می داد . حالا هر کسی در آبادی صاحب چند ستاره بود. و اکنون حیران مانده بود که فردا شب در

رهیدن

نمایش مشخصات محمد قبادی کلبه‌ی سیاه...  فراسوی مادّیّات، مکانِ تلاقی خیر و شر، مکانی تاریک، مکانی که جسم و  روح درآن شانه به شانه قدم برمیدارند، هزار تویی بزرگ، بدون نقشه راه، بدون راهنما، تهی از هرگونه دروغ، راهرو‌هایی تنگ و طولانی،  پیاده‌روی های بی‌وقفه تنها برای یک هدف یافتن راه خروج... درب ورودی محکم پشت سرش بسته شد

آغوش تو

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی باری دیگر در این سن و سال عروسک های کودکیم را دور خود جمع کرده ام تا انکه تو را میان انها بیابم، اما نه خبری از تو هست و نه این عروسک ها مانند ان زمان ها جوانند. بزرگترین عروسک را میان عروسک هایم انتخاب می کنم، ان را در اغوش می کشم تا شاید، تا شاید گرمای اغوش تو را باری دیگر حس کنم اما افسوس که این عروسک نه جان دارد و نه گرمای وجود تو را

همين

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري همين ديگر حرفي ندارم كه بزنم . مي گويد: كي برمي گردي ؟ نگا ه اش كه مي كنم متوجه مي شود نمي توانم جواب اش رابدهم . از پشت پنجره نگاه مي كند . توجهي به او نمي كنم . مي دانم كه هنوز آنجا ايستاده است وگوشه پرده مخملي رابه دهان گرفته است . هوا كمي گرم تر شده ومن به عادت شب هاي قبل هنوز لباس گرم پوشيده ام به خيابان كه مي رسم آهسته بر مي گردم

بچه هاي زلزله

نمایش مشخصات سما قراگوزلو به نام خدا بچه هاي زلزله تقديم به بچه هاي در خاك رفته شهر عزيزمان كرمانشاه سلام زلزله؛ ديشب كه آمدي من و ليلا و حميد را در خواب بردي،‌ نمي دانم دفتر مشقم را از زير آوار پيدا مي كنند يا نه؟ تو به خانوم معلم بگو كه تكليفم را نوشته بودم. ديشب حميد هم كه قول داده بود كمتر شلوغ كند ديگر ساكت شد

مرگ برای زندگی-1

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در اتاق و پشت میزم ، به عکسهایی که در دستم بود ، نگاه کردم ، یک مرد به اسم جوئل و حدودا 45 ساله، و زنی جوان تر و 35 ساله به اسم تِس . افرادم را به خاطر دزدی که از من کرده بودند ،به دنبالشان فرستادم ، ولی آنها توانسته بودند فرار کنند . با صدای در ،عکسها را روی میز پرت کردم . گفتم : بیا تو

رادیو ورشو

دلم میخواست وقتی از کافه میزنم بیرون سال لعنتی دوهزار نباشه سال۱۹۴۲ باشه، هوا ابری و مه زنها با کفش های پاشنه بلند و‌پالتو‌های خز دار دامنی ، مرد ها با کلاه های ادواردی و ‌کت های بلند مشکی عرض خیابون رو طی کنن و با دیدن زنی اشنا کلاهشونو بردارن و به نشانه احترام بهم روز بخیر بگن

کیهان

نمایش مشخصات سارا یاسمینی زری نگاهی به آسمان میندازد چشمانش برق میزند نگاه ذوق زده اش را به کیهان میندازد،میگوید حیرت انگیز نیست کیهان؟ به گمانم هست .کیهان دستانش را دور بازوی زری حلقه میکند ،زری متفکرانه به آسمان خیره میشود ،کیهان نگاهش میکند به زری میگوید، زری من چه میگذره توی ذهنت ؟ زری سرش را به سوی

یلدای ما

مردبا شور و شوق وسائل پذیرائی شب یلدا را خریداری کرد آجیل گرفت با انار وهندوانه آورد منزل وگوشه ای گذاشت به امید اینکه شب هنگام دو دختر ونوهایش با پسرش وهمسرش بیایند برای مراسم شب یلدا او فکرهائی در سر داشت وبرنامه ریزی هائی کرده بود میخواست به هر کدام یکحرفی بزند چون علاقه به

ستاره‌ی دنباله دار

نمایش مشخصات حیدر شجاعی دو مرد به اصطلاح فیلسوف که هرگز تحمّل دیدن یکدیگر را نداشتند، سرنوشتشان به گونه‌ای رقم خورد که پس از مرگشان کنار یکدیگر دفن شوند! از آن موقع به بعد هر دو مجبور شدند هر روز هنگام غروب آفتاب، ساعتی بر روی قبر ظاهر شوند و روبروی هم بنشینند. از تاریخ مرگشان یک قرن گذشت و همچنان آن

«با قر بزن به برق» قسمت 2

به این ترتیب نام اجباری « زلفعلی »روی او گذاشته شده بود.چون بهتر از آن توی ذهن کد خدای ده پیدا نمی شد. معلمی به تیپش نمی خورد ؛ وقتی هم که معلم ده شد همه تعجب کردند که چه کسی این شغل را برایش پیدا کرده ؛مدیرها و معاون ها یکی پس از دیگری می آ مدند و می رفتند.ولی او همچنان معلم مدرسه راهنمایی رازی بود

از یاد رفته

بسم الله الرحمن الرحیم صبح، پشت چراغ قرمز، شیشه های ماشین ما با ضرباهنگ ترانه ی محبوب من می‌لرزید. ترانه تکرار مکرر یک تمنا بود : تو رو می‌خوام ... تو رو ... تو رو... این ترانه پوچ ترین مضمون تاریخ بشریت را داشت، البته به عقیده ی نورا. و برای من هزار معنا داشت. شیشه ها با ضرباهنگ " تو رو" می لرزید

یک اشتباه کوچک

تو یک شرکت کارمی کردم شرکت قدری بود هم خوب حقوق می داد و به کارمندانش خوب رسیدگی می کرد ولی در قبال این همه لطف کار هم می خواست کار خوب نه بزن دررو...اون روز اصلا حاله خوبی نداشتم بچه شهرستان بودم و تک و تنها تو تهران درن دشت تو یک اتاق اجاره ای زندگی می کردم نمی دونم چرا آنروز اینقدر

ببر در زنجیر -15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با دیدن آنها لبخند زد و گفت : عالیجناب بهتون تبریک می گم . گفتم : تو هم کارت رو خوب انجام دادی . میرداس نگاهی به آنها کرد و گفت : دو نفر از اعضای خونوادش نیستن ، ماریا ، دخترش و آتنا ، همسرش ! رو به میرنه گفتم : اون دو نفر کجان ؟ از دستتون فرار کردن ؟ میرنه : خیر کسی رو پیدا نکردیم ! میرداس : فراری شون دادی ، آره ، گیرشون می یارم

روان درمانی اگزیستانسیال

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف شب بود و شیخ بر تاقچه احساس خود لمیده بود و به اندرون خویش خزیده و سر به گریبان در افکار خویش بودکه فردی هراسان درحجره شیخ را بکوفت و سراسیمه وارد بشد. چون به اندرون آمد شاعر شیرین سخن سعدی شیرازی بود و تا از راه برسید و داد سخن در داد که یا شیخ "دل دوستان آزردن، مراد دشمنان برآوردن است" مرا عجب است ازانجام این کار آن هم توسط تو که هم کیش منی

بازگشت به صفحه اول

نمایش مشخصات حسین شعیبی مورفی با چهره‌ای گرفته کنار پنجره ایستاده بود. تا خرخره در قرض فرورفته بود. برگشت و نگاهی به روزنامه پراکنده روی میز انداخت. احساس می‌کرد به آخر خط رسیده است. سی‌وهفت سال در قامت یک آدمکش اجاره‌ای زندگی را گذرانده بود. عادت منحصربه‌فردی داشت؛ بعد از هر قتل، روزنامه فردای آن روز را می‌خرید تا خبر مربوط به کشته شدن قربانی خود را بخواند

یار

نمایش مشخصات محمد میرزاده خیلی ساده شروع شد... با یک نگاه... میدونی خیلی خوبه ک ادم یکیو داشته باشه ک مثلا وقتی میبینه توهم رفتم، محکم بزنه بهم و بگه پاشو، پاشو لباساتو تنت کن بریم ی دوری بزنیم. منم خودمو لوس کنم و بگم بیخیال فردا باید بریم سر کار، الانم ک دیروقته، بعدشم الان تو این هوا کی بیرون میره اخه، بگیر بخاب

تلاطم

هر شب کمی غذا براش می بردم آخه نا بینا بود تو این دنیا فقط یک برادر داشت که اونم چند سالی می شد غیبش زده بود زمستان از راه رسیده بود و بارش برف امان همه را بریده بود سوز سرما تا مغز استخوان را می سوزاند هر وقت با ظرف غذا به سمت خانه گلی ودر حال خراب پیرمرد نابینا می رفتم نیم نگاهی هم

اثنا

نمایش مشخصات نازنین کریمی s_ میدونی چی از همه مسخره تره اینکه مجبورم تا آخر عمرم باهات بمونم.هیچ راه فراری از تو ندارم....دارم؟ روی پل ایستاده بود و به رفت و آمد ماشین ها خیره شده بود.....دارم؟ صدای برخورد و جیغ ترمز و کشیده شدن لاستیک چند خودرو او را به خود آورد. دختری در همین اثنای فکر او پریده بود.

آوای ماه وحشی - 15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کاترین با لبخند گفت : خیلی با حاله ، یه مادر و دختر صمیمی ! گلادیس : جولین ، واقعا مثل دخترم می مونه ، از بچگی به فروشگام می یاد و این نوع آبنبات وشکلات رو خیلی دوست داره . کاترین : آه ! متأسفم ! جولین : شما یه خبرنگاری درسته ؟ - آه ، ببخشید ، کاترین ترنر هستم ، بله خبرنگارم . : از آشناییت

«بیماری خود اشتغالی »

بیماری«خود اشتغالی» .ظهر تابستان است،گرمای هوا توی شهر ایستاده . «آقا اسماعیل تابان» درانتظار مسافراز شدت گرما به داخل ماشینش پناه برده؛ اگر لنگ روی فرمان را بردارد دستش تاول میزند. به سقف و در های ماشین هم نمی توان دست زد.لنگ خیسی دور تا دور کله آقای «تابان » پیچیده شده؛عرق همراه

خود من با خود من میزد حرف

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی +بگو ديگه از غمات بگو خودتو خالي كن -مگه تو خود من نيستي؟! +چرا بابا تو اين دوره زمونه مگه جز خودت كسي ميمونه؟ -پس چرا تو نميگي +اي بابا من كلي حرف دارم كوه دردم تمومي نداره كه تو بگو -منم مثل تو +پس بيا ساكت باشيم -حوصلمون سر نميره +چرا تازه همين نيست كه دلامونم تنگ ميشه -براي

دو قطب هم نام

پیرزن بود و همانند دیگران،در روزگار جوانی اش علاقه ی خاصی به صندلی داشت.یک روز در آن ایام خوش پیش از بازنشستگی،در اداره پشت میز کارش نشسته بود که یکهو خود را خم کرد و بی دلیل صندلی ای را که رویش نشسته بود،گاز گرفت.گویا در آن لحظه حس زامبی بودن به او دست داد. خاطره ای تلخ و وحشتناک

خبرهای مهم را فردا چاپ می‌کنند!

نمایش مشخصات حسین شعیبی پیرمرد به سختی از پلکان مارپیچ ساختمان بالا می‌رفت، به هر طبقه که می‌رسید می‌ایستاد و نفسی تازه می‌کرد. به طبقه پنجم که رسید، دستمال تاخورده و تمیزی را از جیب کتش درآورد، کلاهش را کمی بالا داد و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. زنگ آپارتمان شماره یازده را زد. آقای گابریل از داخل آپارتمان

عطش

نمایش مشخصات مهدی و بخشی از آسمان آتش می بارید. در آن برهوت هیچ پناهی از آتش نبود. چنگال داغ آفتاب بر روی زمین چنگ می انداخت و صورت هر جنبنده ای را میخراشید. همه خود را از تیر رس آفتاب پنهان کرده بودند غیر از یک مرد. آنچنان استوار و صبور در آن گرمای طاقت فرسا مشغول کارش بود که گویی با آفتاب دوستی دیرینه دارند

دست، هوا، پا

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف چشماش شبیه یوز پلنگ هایی هست که رفته روی درختی خوابیده و فقط به طعمه فرداش فکر می کنه. تندی از زیر نگاهش فرار می کنم و تا می خواد به خودش بجنبه میرم سمت کمدها. حسش می کنم که داره همراهم میاد. می پرسه: «ببخشیدخانم کجا؟» همین طوری که دارم مانتو رو بیرون میارم میگم: «قصابی سرکوچه»

راهی

نمایش مشخصات روشنا جهانگیرفام ننه زبیده کاسه تلیت را هل داد سمت امیرو و از پشت پرده لرزان اشک رد کاسه را گرفت که امیرو با دست راست برش داشت و یک نفس سر کشید و ته مانده اش را با انگشت پاک کرد و سُرش داد وسط سفره! انگشت ها را لیسید و بعد جستی زد پاشنه ها را ور کشید و از سکوی بلند پایین پرید و دیگر پرده اشک ننه زبیده

تمثیل 1 - 4

1 تا حالا به این فکر کرده ای؟ یک چیزهایی هستند که ما هیچوقت متوجه وجودشان نشده ایم. چیزهایی که هر روز از کنارشان گذشته ایم بی آنکه حقیقتا متوجه اشان شده باشیم. هنگامی که دلاور بر میله های پیچک گرفته ی دروازه دست می کشید، دقیقا به همین چیزها فکر می کرد. چطور تمام این سال ها را از کنارش

بوسه ماه بر زندگی

اونروز خورشید موهایش را با دلبری روی صورتش ریخته بود و همه جا را نورافشانی می کرد. مدتی بود که بعد از انقلاب بق قطع می شد و آسانسور از کار می افتاد من هم در این مواقع چشمهایم را می بستم و پله ها را بالا و پایین می رفتم. همه می دانیم وقتی خورشید در آشمان است هیچ ستاره و سیاره ای جز ماه اجازه ماندن در آسمان را ندارد

سلنا-15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : منتظر شنیدن ، موضوع مهمی که گفتی ، نمی تونی تلفنی بگی و تا اینجا اومدی، هستم . سلنا ، پاکت را به دستم داد و گفت : در نبودنت ، اون شخص به سراغم اومد و این رو تو تاکسی ام گذاشت . البته نفهمیدم کی بود ؛ خودشو نشون نداد . شروع به خواندن نامه و سپس دیدن عکسها کردم. به سمت یکی از مبلها رفتم و نشستم

مأذنه

نمایش مشخصات حیدر شجاعی متن فيلنامه ي كوتاه "گلدسته" يا "مأذنه" شخصيت ها: 1- پسر نوجوان: سهيل 2- مادر سهيل 3- پدر سهيل 4- مسئول مسجد و استاد قرآن 5- دوست سهيل مكان ها: منزل، كوچه، حياط مدرسه، مسجد، داخل گلدسته، نانوايي 1) داخلي. شب. منزل. تاريكي صداي تيك تاك ساعت ، سپس صداي اذان از دور به گوش مي رسد. ناگهان زنگ ساعت به صدا در مي آيد

کمی شبیه آدم

به نام خدا داستان:گوسفند های آدم نویسنده:سلیمان عارفی ((فرض کنید آخرین آدمیزاده ای هستید که در این کره ی خاکی زندگی می کند...تک و تنها...بی آنکه حوا موایی در کار باشد و در حال انقراض. در این مدت با جفت چشمانتان که از حدقه در آمده،به معنی واقعی کلمه ، می بینید جهان به یک باره طبق سنت

واريته زمستاني

-عبدالله دير نياي بيرون ، ساعت يك و نيم در خونه تونم ها ! اين جمله رو گفتم و با سرعت به سمت خونه دوييدم ، هوا خيلي سرد بود و دونه هاي برف چرخ زنون پايين ميومدن و عجله داشتن زمين رو همرنگ خودشون كنن . روز اول ديماه بود ، اول زمستون . عجله داشتم زودتر برم خونه نهار بخورم و برم دنبال

پایان و آغاز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sوقتی آخرین دم دیگر بازدم نشد ، قلبش از تپش افتاد ؛ ریسمان روح را از تن وا کردند. روح مبهوت و خیره مانده بر پیکر بی جان ، راهی آسمان شد. هاج و واج مانده بود که سرش به طاق ابر چسبید ! چه بلوایی بود درون ابر ... ! چه غوغایی بود دمی مانده به تولد باران ...... !!!!

یک خاطره ی تلخ از کودکی

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی در یک روز پاییز که هوا بسیار سرد بود؛ همه ی خانواده جمع بودیم پای کرسی و مادرم در حال غذا درست کردن و پدرم قرار بود برای ما کتابی که قول داده بود بخواندکه درخانه صدا داد مادرم جواب داد کیه کیه صدای مردی آمد که با پدرم کار داشت پدرم گفتم برمیگردم برایتان کتاب میخوانم و رفت ؛ چند ساعتی

برو كار كن مگو چيشت كار 2

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در مسجید بخواند. لباس پوشيد و راهي مسجید شد. در راه كار مرد به زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي كار تلاش شد. در راه كارش و در همان نقطه مجدداً به زمين خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و محل كارش برگشت

یک نقد و یک پیشنهاد!

نمایش مشخصات حیدر شجاعی کسی نمی‌تواند تجارب و گفته‌های پیشینیان را نادیده بگیرد، اما این دلیل نمی‌شود که آنچه گفته‌اند و به ما منتقل ساخته‌اند را بی‌چون و چرا بپذیریم! عادت کنیم در هر چیزی، کمی درنگ نمائیم و عمیق تأمّل کنیم و به خودمان جرأت دهیم تا بپرسیم «چرا؟!». در آغاز باید این جملات ر به کار نبریم

حماسه زن آقا 3

رسيده بودم پشت زن آقا ، ميدونستم حتي اگه منو حس هم كرده باشه ديگه وقتي براي دك كردنم نداره چون الان لات منطقه جلوش وايساده بود و ظرف چند ثانيه آينده ، آوازه يكيشون براي هميشه فروكش ميكنه . زن اقا دستي رو كه افتابه رو گرفته بود پشت لنگ دري كه باز بود قايم كرده بود و دست ديگه ش رو هم

اعتماد

نمایش مشخصات محمد روشنیان تیر سوم شلیک شد، با سرعتی باورنکردنی از پیچ کوچه گذشتم و با چالاکی خود را نجات دادم. دیگر داشتم نفس کم می‌آوردم که به یک شهرک با دربی شبیه به قلب رسیدم، وارد آن شدم، در آنجا با سازه‌های کوچکی که به المان‌های شهری بی‌شباهت نبود مواجه شدم، سازه‌هایی دو تا سه متری که با طراحی به سبک تایپوگرافی کلماتی را شکل داده بودند

دو خدا و یک عشق!

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی sگذشته ها را پاک کرده ام باری دیگر عاشقت می شوم اما این بار بدون انکه بفهمی اینگونه بهتر است یعنی این بار چه خواهد شد؟ زیرا این عشق را اول به دست خدای تو بعد به دست خدای خودم سپرده ام. دو خدا و یک عشق...!!! مطمئنم تو را به دست میاورم هه!! حالم خوب نیست از چیز های محال حرف میزنم :)

ببر در زنجیر -14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پس از مدتی هردو متوجه شدند ، حریفشان بالاتر از چیزی که فکرشو می کردند . میرنه ، با دو سر ابتدا و انتهایی نیزه ، ضربات سپر و شمشیر امیل را دفع می کرد ، سربازانی که در تعقیب مارکوس و امیل بودند ، با دیدن آنها و درگیری امیل و مارکوس با افرادی که قبل از آنها پیدایشان کرده بودند ، به مارکوس هجوم بردند و با او درگیر شدند

استاد

نمایش مشخصات محمد روشنیان استاد برنامه‌نویسی در حال تدریس بود و من حواسم به جای دیگری معطوف؛ آخر میدانی من تمام این‌ دروس تاریخ‌مصرف‌گذشته را از بر هستم، در همین فکر بودم که کسی مرا استاد خطاب کرد تا حواسم جمع شد خود را میان کلاس بازیگری یافتم که چند جفت چشم، منتظرِ سخنانی هستند که همیشه قبل از شروع تمریناتِ عملی از لبم جاری می‌شود

رقیق

نمایش مشخصات محمد روشنیان اینجا دیگر چه جهنم‌دره‌ای است؟ یک چهاردیواری نه یا دوازده متری را می‌بینم که دیوارهایش با رنگ‌ سبز لجنی تزیین‌شده است. سرم بسیار سنگین است، حالم دارد بهم می‌خورد. قدرت حفظ تعادل خود را ندارم. حواسم به زیر پایم معطوف می‌شود که کفشم روی مایعی چسبناک و چندش‌آور به رنگ سبز فسفری لیز می‌خورد

صندلی

سر خم کردم و ردیف منتظران را با نگاه دنبال کردم. به نظر می رسید راهرو هیچوقت به انتها نمی رسد و من روی یکی از هزاران هزار صندلی نشسته ام. و با خود می اندیشم چرا باید تعیین شود دیوانه ام یا نه. منظورم این است که.. چه اهمیتی دارد؟ به هر حال من رویایی دارم که خواب کردنش، کابوس ها را در ذهنم بیدار کرده


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1