آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

ویروس زندگی

نمایش مشخصات محمد رحیمی خرد او را به سراغ تمام خاطرات و اتفاقات زندگی برد. طبق عادت همیشگی، قسمتهای خوب را مرور کردند .... جان پاک، خرد پاک، درستی، مهربانی، سلامتی، دوستان، لذت‌ها، شادی‌ها، آغوش‌ها، عاشقانه‌ها، سفرها، نوش‌ها، شغل‌ها، پول‌ها، ابزارها، جایگاه‌ها، مکان‌ها، زمان‌ها، اتفاقات.... فکر

سایه سمج

نمایش مشخصات ک جعفری _مثل یک سایه دنبال من می آید،حتی شبها، که سایه ها هم می خوابند،او به دنبال من است.وقتی غذا می خورم، درظرفم تف می اندازد،وقتی می خوابم روی شکمم می نشیند وبه من خیره می شود،وقتی راه می روم مرا هل میدهد،وقتی در جلسه کاریم ،روبرویم می نشیند وبرایم زبان در می آورد،وقتی می خندم به من اخم

22 و 11دقیقه و 57 ثانیه

نمایش مشخصات حامد قزلباش حامد قاف ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شب بودیا به نظرم روز.... دقیق به خاطر ندارم،وقتی داخل یک سلول سه در چهار حبسی ،بدون نور با اون قانون سکوت مطلق دیوانه کننده، حساب زمان از دستانت خارج میشود ،گاهی زمان کش میاید و گاه کوتاه میشود، شب و روز دیگر مفهوم خود را از دست میدهد

هیجان های زندگی بل - فصل دوم بخش پنجم

نمایش مشخصات سعید طاعی همین که پایم را به بیرون گذاشتم باران شروع به باریدن گرفت و همه جا را به یکباره مه فرا گرفت نفمیدم پایم را کجا می گذارم و قدم اول را برداشتم و به بیرون پرت شدم در زمین وهوا معلق بودم که ناگهان بر روی درختی بزرگ در وسط جنگلی وسیع یافتم که مردی از پایین درخت مرا صدا می کرد و می گفت

کارتن خواب

نمایش مشخصات سلمان ارژن بنام خدا زمستان ، شب ، مرد در را به هم کوبیده با عصبانیت با خودش : اصلا" شهریه دانشگاه بچه ها یادش رفته... بابا دیگه در نمی یاد ...ادای همسرش را در می آرد : گوشت نداریم مرغ نداریم برنج نداریم ... امروز سیصد هزار تومان پول برق و تلفن و گاز دادم ... یه خورده هم به فکر من باش ... مگه چقد درآمد دارم

کارگاه شجاع قسمت دوم ملکه ی بدجنس

نمایش مشخصات پرنیان شمسی آقا این شجاع ما که یادتونه؟ وای به حالتون اگه از یادت برده باشیدش خخخخخ داشتم میگفتم یکمی فکر کرد و بازم فکر کردو یکمی دیگه هم فکر کرده تا به این نتیجه رسید که لشکر خودش را جمع کنه راه افتاد رفت و رفت و رفت تا که رسید به یک قلعه ی بزرگ که معلوم بود مال آدم های اشرافی است جون شما از آن

قلیانم

غر غر غر"صدای قلیانم هست.باز هم غر غر زدنش به پک های بی اندازه من شروع شده است. اما من دوستش دارم با اینکه برای خودش شاهی است و تاج آتشینی هم بر سر دارد امْا همدم تنهایی های امروز من شده و دلخور هم نیست که افسارش را دست من داده است. آرام لبانم را در گوشش گذاشته و نفس سردی به وجود

هر وقت عاشق یکی شدی بهم بگو

الهی به امید تو... نمی دونم چی شد وچه فکری کردم که بهش گفتم هروقت عاشق یکی شدی به من بگو باهاش صحبت کنم اونم گفت:اگه شدم باشه. نمی دونم چی شد و چرا این حرف رو بهش زدم شاید می‌خواستم به دوتامون ثابت کنم حرفایی که در موردمون می زنن اشتباهه و هیچ حسی به هم نداریم شاید می‌خواستم بهش

گربه ای که چشمان تو را به دوش می کشد

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد امروز برای چندمین بار از بین درخت های سر به فلک کشیده سرو باغمان گذشتم . بیاد روزهایی که با هم در اینجا قدم می زدیم . دوباره به انتهای سنگ فرش باغ می رسم . هم ﺁنجا که در سایه پنهان درختان باغ بی محبا تو را می بوسیدم و پنهان از چشم دیگران به ﺁغوش می کشیدم . اما این بار می خواهم تمام شهامتم

اشتغال زایی

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قاضی رو کردبه بهرام وگفت :چرا بااحساسات این خانم بازی کرده اید.بهرام گفت:ببخشیدآقای قاضی قیل ازاین که به سوال شما جواب بدهم ؛یه سئوال خدمتتان دارم .قاضی گفت :بفرمایید!.بهرام گفت:آیا قیول داریدکه یکی ازمعضلات جامعه ی ما بیکاری است .قاضی گفت:بله .بهرام گفت:پس من با احساسات این خانم بازی نکرده ام یلکه درزمینه ی اشتغال زایی این کاررا انجام داده ام

دیوانه یعنی خوب

نمایش مشخصات مه سیما سهرابی به همه سلام میداد. به هر کس که از توی کوچه رد می شد سلام می داد و لبخند می زد، جلو می رفت و دستشان را می گرفت و می خندید. آدمها اما به جای لبخند بر او سنگ پرتاب می کردند. او فقط سنگها را جمع می کرد و در صندوقچه ی خانه نگاه می داشت. آنها را پاداش سلامش می دانست. روزی از برادرش پرسید: "چرا به من می گن دیوونه؟" اشک در چشمان برادر حلقه زد

دوات

اوایل انقلاب من واحمددوستم کلاس دوم راهنمائی بودیم ومدرسه مابیرون روستابودوباید دوکیلو مترپیاده روی میکردیم تابه مدرسه برسیم وجاده ای که ازکنارمدرسه ی مامیگذشت یک جاده ترانزیتی بود وهمیشه پررفت وآمد. فصل امتحانات خردادبود،وهمیشه مدرسه ماامتحانات سخت رااول میگرفت، وامتحانات

سوراخ های آبکش چندتاست؟!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سری داستانهای کوتاه بیست خطی) داستان شماره71 "سوراخ های آبکش چند تاست؟!!" غروب چهارشنبه که به خانه رسیدم، مریم موضوع جالبی را برایم تعریف کرد. باز هم ماجرای شیرین کاریهای امیرعلی! آنطور که مریم تعریف می کرد، امیر علی دم دمای ظهر، گوشه آشپزخانه نشسته بود و داشت در خلوت خودش سوراخ های آبکش را می شمرد! کاری که به عقل جن هم نمیرسد! یک

آتش

نمایش مشخصات ک جعفری _تشنه هستم !تشنه نوشتن ! اززمانیکه صدایش زدم وجوابی نگرفتم،مغزم مثل کویری برهوت ،خالی وخشک شده وازخشکیش همه تنم ترک برداشته است...دستانم ،آن یاوران همیشه ایثارگرم،دیگر توان یاری ندارند...چه فاجعه ای! اگر ننویسم...اگر دستانم تکان نخورند...جهنم وجودم شعله ور خواهد شدو تروخشک رابا هم خواهد سوزاند

حياط مدرسه

روزي در حياط مدرسه بودم ناگهان چشمم به گل زيبايي افتاد ، جلو رفتم پروانه زيبايي روي آن نشسته بود . با خودم گفتم :چه گل زيبايي پروانه هم از زيبايي گل خوشش آمده بود. كا ش تمام حياط مدرسه گل هي خوشبو وزيبا شود وپراز پرواز پروانه هاي رنگارنگ. ناگها به خيالات خود فرو رفتم وحياط مدرسه را پر از گل هاي رنگارنگ وزيبا ديدم

نه شعر نه داستان!نمی دانم چه بناممت!!!

نمایش مشخصات مریم موسوی sرویاهایش را که می بافت ٫ در هر رجی یک خاطره به رنگی جا داشت. وقتی شالگردنش تمام شد ٬سرمای زمستان را نفهمید!

کابوس

نمایش مشخصات سهیل اروندی روزهایی طولانی در کنار دریچه به دور دست نگاه می کرد غروب افتاب را با دقت زیر نظر داشت . اما فقط کلاغها می امدند و می رفتند .خبری از اونبود. سالها از اخرین دیداراو می گذشت.ان روز بی قرار به دشت نگاه کرد زمین ترک عمیق خورده بود . علف های هرز هم خشک شده و بوته های خار دشت را پوشانده بود

بوی عطر زن (پرنده ای در قفس)

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو گربه روی تخت نشسته و به مادر و پسر نگاه می‌کند. زن با چشم‌های بسته با فرزندش بازی می‌کند. کودک شاد و خندان است و سعی می‌کند که از دست زن فرار کند. هنوز دسته‌ای از گل‌‌های ارکیده را در دست دارد. زن کودک را می‌گیرد، او را می‌بوسد و چشمبند را از روی چشمانش باز می‌کند. زن، مادر ِکودک است، زنی مهربان با چهره‌ای زیبا و دوست داشتنی

پاییز

پاییز تغیییر زاویه خورشید در یک روز دلچسب پاییزی حس اندیشیدن را در من دو چندان میکرد.بر خلاف تابستان, تقسیم حضور سایه و نور آفتاب در خانه های جنوبی حکم یک ساعت روحانی را میداشت.پیشروی روز افزون سایه بر روی طرح ریز گل های باقالی فرش اتاق کوتاهی بعد از ظهر را تمام و کمال به نمایش میگذاشت

یا این یا آن

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی پسر جوان وارد اتاق می¬ شود. هوای بیرون را مه گرفته. زورِ آفتاب رفته است. گلهای رنگ و رو رفته فرش کهنه و قدیمی اتاق در غروب پاییزی به سیاهی میزد. پیرزن روی صندلی نشسته و از پنجره به بیرون خیره شده است. هیچ حرفی بین شان رد و بدل نمی شود. پسر جوان می ایستد و به پیرزن نگاه می کند. - مادر

تخت بخواب! (۱۶+)

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) چند لحظه نگاهش به چشمانم خیره می ماند و سپس ابرویی بالا می اندازد و با عشوۀ ملیح زنانه اش به تخت خواب وسط اتاق اشاره می کند و می گوید"دراز بکش! تا خدمتت برسم".... من می ترسم! تقریباً از هر چیزی که حس می کنم و یا می بینم،می ترسم! از شکل بسیاری از اشیاء مانند چاقو،قیچی و یا ناخن گیر! همیشه

سرود پیدایش

نمایش مشخصات امیرحسین داودپور sانسان خدا را دید و خداوند خودش را...و چنین شد که آسمان سکوت کرد و عشق متولد شد

کابوس براون

نمایش مشخصات امیرحسین داودپور توی یه سالن با سرامیک رگه دار بودم،یک برانکارد زنگ زده با پتوی سبز رنگ روی زمین بود و مهتابی سالن هم هر چند مدت چشمک میزد، تا بحال اینجا نبودم، چند قطره خون روی سرامیک زیر پام ریخته بود، دستی به صورتم کشیدم و فهمیدم خون از دماغم چکیده بود...باریکه خون بر گونه هایم خشکیده بود،روی صندلی

عطش

نمایش مشخصات مه سیما سهرابی sصدای کاروان دشت را پر کرده بود. و گریه هایی خشک و گلوهایی عطشناک. گرما و عطش. چاه آبی در این نزدیکی است. آه یوسف دعا کن. دعای باران.... از انتهای همین چاه .... منتظر کاروان نباش. فقط دعا کن.

چهارخط...

نمایش مشخصات هستی مهربان جلو آینه شکسته می ایستم ،دستم را روی سمت راست صورتم می گذارم،همان جایی که چهار خط موازی از خراش از زیر چشم تا بالای چانه ام کشیده شده است ؛چشمانم را می بندم خودم را گریان در حال آشپزی می بینم همان روزی که عصبانی بودم وقطره اشکم داخل قابلمه افتاد از آن روز به بعد هرکس غذای آن قابلمه را خورد غمگین وعصبانی شد

قیامت

نمایش مشخصات میر حسن علوی sایست ایست ایست : ایستادم دستها رو دیوار ؛ پاها باز ، باز باز باز : پشتم به او بود شیلیک : افتادم عشقم گفت : میبینمت گفتم: کجا ؟ کجا ؟؟ گفت : قیامت رفت یادش نبود من شماره ی موبایلش در قیامت را ندارم

روح شیطان در سایت (2)

نمایش مشخصات ناصرباران دوست امین مدتها از شبیخون روح شیطان بر سایت داستانک می گذشت آبها از آسیاب افتاده و کارها به روال عادی برگشته بود بین اهالی قدیم آتش بسی شکننده حکمفرما شده بود و نویسندگانی جوان و چیره دست هر روز از گوشه و کنار این آب و خاک چون چشمه می جوشیدند و از درو دیوار سایت مانند قطرات شبنم

هزار..پا

نمایش مشخصات آزیتا برزگر عباسپور به نام خدا هزار .. پا مشغول کارهای منزل بودم که باصدای همسایه طبقه اول که اسمش مریم خانم بود، به خودم اومدم، رفتم سراغ چادرم، از جا لباسی برداشتمش ، سرم کردم، رفتم بیرون، سلام واحوال پرسی کردیم، گفتم مریم خانم چی شده، اتفاقی افتاده ، که گفت محبوبه خانم بدادم برس ، در حالی که بنّاها

چه کسی نویسنده را کشت؟!

نمایش مشخصات مریم موسوی .ترکیب دو سبک پست مدرن و جریان سیال ذهن... با توجه به داستان چه کسی نویسنده را کشت اثرآقای محمد اکبری هشترودی بازنویسی ساده با رعایت موضوع و اصل داستان تنها تغییری اندک به سوی سبکی که ذکر شد نویسنده می خواست مرا بنویسد . آن روزها من میخواستم از ایران بروم فکرم به هم ریخته بود و

مرز مجاز

نمایش مشخصات امیرحسین داودپور زخم هایی کهنه بر تن دارم که وقتی عصبی میشوم،گاه و بیگاه شروع به خونریزی میکنند.سوز سرما اتاقم را بلعیده بود،پیراهنم را به تن کردم و از حیاط کمی نفت آوردم، کمی بعد نفت از قیف میچکید و به شکمبه ی بخاری میرفت،تحمل این سرما رو نداشتم،آبگرمکن را هم نفت کردم و به حمام رفتم،کیسه بدون سفیدآب

زمان، دشمن جان

نمایش مشخصات محمد رحیمی زمان می‌گذشت برای مهارش برنامه داشت؛ استراحت، غذا، کتاب، کار، جلسه، گزارش،... ولی هر چه برنامه دقیقتر، انحراف بیشتر... آینه را دوست داشت؛ در آینه موهای سفید و چروکها را دید؛ به جان گلایه کرد، و میگفت به اندازه؛ زندگی نکرده و شاید هم، با عشق, زندگی نکرده ..... فکر کرد و زمان و مکان بی‌عشق را، دشمن جان دانست

نصیحت

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد با شما هستم تعجب نکنید . ﺁره خود شمایی که به شیشه های مانیتورکامپیوترتان زل زده اید و نوشته ها و کلمات من را می خوانید مواظب باشید از جای تان تکان نخورید . نترسید خونسردی تان را حفظ کنید با اعتیاد به پشت سرتان نگاه کنید سعی کنید بدون جلب توجه کسی با گوشه چشم اطراف را زیر نظر داشته

کلیدها . داستان کوتاه . بیژن کیا

نمایش مشخصات بیژن کیا همه در حیاط جمع شده بودیم . زیر همان درخت گلابی وحشی که چند سال قبل عمو سیروان در باغچه کاشته بود. "آوات" کلید ها را بالا گرفت و گفت: کی می خواد بره؟ همه خیره شده بودیم به کلیدهائی که در دست "آوات"تکان می خورد و در نور بعد از ظهر پائیزی برق می زد. - من.. "پارسیا" جا خورد. چشمانش گرد شد

آروزهای له شده

نمایش مشخصات پریسا عسکری (پری افسای) - میشه پاهات ُ بلند کنی ؟ - پاهام ُ ؟ - بله ... - برای چی ؟ - میخوام آرزوهای له شده َم ُ جمع کنم : ( - آرزوهات ؟ آرزوهات که اینجا نیست ! - چرا هست .. شما انقدر بزرگی که حتی آرزوهای کوچیک من ُ ندیدی ! - آرزوهات ُ دیدم .. ولی اونجا نیست . - باز میخوای بگی باید صبر کنم تا برسم بهشون ؟ - آره بنده ی

پايان خوش يك روز دلتنگي

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سكوت بر پيكر بيجان اتاقم سايه افكنده است, همه چيز شبيه مهماني شلوغيست كه مهمانهايش رفته باشند, چراغهاي لابي زود تر از مهتاب خودشان را به نمايش گذاشته اند ,گلدانهاي اطراف حوض تنها دلدادگان فواره ها درسكوتي شبانه فرو رفته اند. از دلتنگي ,دلم مي خواهد از همين طبقه بالا خودم را وسط حوض

حاجی ننه

نمایش مشخصات مسعود رضایی حاجی ننه روی تخت بیمارستان افتاده بود بیهوش بود چشمانش را نصفه باز کرد من را میدید با چشمانش اشاره کرد نزدیکش بروم به طرفش رفتم از رو ماسک اکسیژن سعی داشت چیزی به من بگوید اشک از گوشه چشمانم سرازیر میشد گوشانم را تیز کرده بودم هرچه زور زد تا سخن بگوید نمیتوانست بوسه ای

همیشه داماد

نمایش مشخصات محمد رحیمی sبه رسم دیرینه سیزده، در باغی عاریه‌ای، با خانواده و یاد یواشکی ها، آغوشهای عاشقانه؛ زندگی را به در می کرد..... بازیها، یاد سبزه‌ها؛ نگاه ذهنش به گل همیشه بهار افتاد ... عهد کرد؛ به یاد گل همیشه بهار، همیشه داماد بماند؛ تا به در شود.

خلقت دوباره

نمایش مشخصات ک جعفری _دوستش دارم ،هنوز !مثل روز اول ! آنقدر بزرگ وبلند است که کسی تاب ایستادن در مقابلش را ندارد .حتی وقتی به او فکر میکنم، احساس حقارت همه وجودم را ذوب میکند.با نگاه سردو یخی وبا چشمان ریز ونافذش قادر است هر قلب مرده ای را به حرکت درآورد

پیشگفتار

نمایش مشخصات فرزانه رازي هركسی كو دور ماند از اصل خويش/باز جويد روزگار وصل خويش... داستان ماهم شده مثل همين شعر...مگر ميشود از اصل خود دور شد؟!مگر ميشود روی جام بلوری جوهر درون،پرده ای كشيد و با خط قرمز "تعطيل شد" خوش خطی به رويش تحرير كرد؟!نميشود...ممكن نيست...هرچقدر هم كه بتوانی پنهانش كنی،بالآخره از درزی،شكافی،جايی

کجایند شور افرینان عشق............

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام از 16 نفر دیگه هم خواسته بودم متن قبلی ام را بخوانند اما نیامدند خوشحال میشم برای این متن نظر بذارند ................................................................................................ 5برش از قسمت های سخت زندگی یک جانباز برش اول (خواست خدا) -مادربااجازه میخوام برم جبهه مادر:چی کجا؟مرد بیا ببین علی چی میگه

تریبون آزاد

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد گوش کن با شما هستم . ﺁره خود شما ، تعجب نکنید ، ﺁره شما همین خانم ردیف اولی اون ﺁقا که ردیفﺁخره ، این خانم که اینجا را با سالن ﺁرایش اشتباه گرفته ، این جوان که قلمش را کرده تو بینی اش ، این مرد گنده که داره با سبیلش ور می ره . اون خانم که معلوم نیست به کی داره اس مس می ده ، اون جوان که داره با تبلتش ور می ره

دقایقی در اتوبوس!

نمایش مشخصات سهیل اروندی جوان دستش را تا بالای ارنج گچ گرفته بی قرار از درد دست تازه شکسته در داخل ایستگاه اتوبوس اینور انور می رفت . اتوبوس شرکت واحد امد به سختی سوار ان شد و بلیط دو ریالی مچاله شده ومرطوب از عرق دست را به راننده داد. به سختی در میان زن و مرد ایستاده در راهرو اتوبوس جاگیر شد . اتوبوس غرشی کرد و با تکانی شدید به راه افتاد

زنگ نقاشی

نمایش مشخصات مه سیما سهرابی زنگ نقاشی داشت به پایان می رسید . موضوع نقاشی کشیدن یک گل بود ، بچه ها سرگرم بودند . مدادهای رنگی یکی پس از دیگری از جعبه ها بیرون می آمدند . سرانجام برگه ها جمع آوری شد . معلم برگه ها را روی میز کنار هم چید تا بهترین گل را انتخاب کند . تلاش ها همه قابل ستایش بودند . ناگهان صدای وز وز زنبوری

فصل 1 :گمشدن پدر (1)

شاید فصل 1 هیجان انگیز نباشد ولی فصل های بعد بهتر است.من اول جلد 2 و چند روز آینده جلد یک را می نویسم 2 سال بعد از آخرین فصل یک فرمانده سامان تازه ازدواج کرده بود اسم زنش مریم بود آن ها داشتند وقت می گزارندند که ناگهان زن فرمانده شروع به نالیدن کرداو مدتی بود دل درد داشت او را پیش

گنجشک و خورشید و البته من...

نمایش مشخصات امیرحسین داودپور گنجشک و خورشید و البته من چشمامو بسته ام و زیر سایه درخت،دراز کشیده ام. نور آفتاب که از لای شاخه ها به چشام میرسن، نور سرخ خوشایندی میبینم...اصلا اینجا میام که این نور و سوت برگا رو گوش بدم.وقتی هم که میخوابم تمام خستگی از تنم در میره...غرق لذت بودم،چشمامو باز کردم که آفتاب دوید تو چشمم

دختر و عروسک و مادر روسپی

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو همیشه معتقد بودم چیزهایی که در انتخابشون هیچ نقشی نداری، تو رو تبدیل به آدمی می‌کنند که هستی؛ شهرِت، اهل محله‌ات، خانوادت و... در نوجوانی از پیر محله‌مون پرسیدم که انسان چطور می‌تواند خود را از تمام پلیدی‌های دنیا حفظ کند و به بهشت برود؟ پیر جواب داد: «شما گوسفندانی در بین گرگ‌ها هستید، چنان مارها هوشیار باشید و مانند قُمری‌ها معصوم

داستان ضرب المثل خیاط در کوزه افتاد

نمایش مشخصات امین حبیبی در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود. وقتی کسی می مرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند. یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت. هر وقت از جلوی دکانش

" پیله "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - لای گردوها بود ؛ پلاستیک گردوها را که برگرداندم توی سطل ، آمد بالا . یک کپسول دراز و نرم و سفید ! با احتیاط ، با دو انگشت برداشتم و آوردم بالا مقابل دیدگانم و چرخاندم و خوب وراندازش کردم . از شما چه پنهان کمی هم فشارش دادم ؛ بعد یادم آمد که این جسم پنبه پیچ شده ، ممکن است پیله ی یک حشره باشد

به گا رفتن

نمایش مشخصات محمد رحیمی قرار بود کاری انجام شود و دغدغه فراوان :ترسها، تهدیدها، دریافتی، مخارج، نگرانی دوستان .... به همین دلیل، انجام ندادن آن کار را در فکر می‌پروراند.... در ترافیک جوان موتوری دختری را سوار کرده بود و بلند بلند به او می گفت: اگر بترسی به گا می‌ری .... فهمید که ترس دلیل اصلی به گا رفتن است و تصمیم گرفت نترسد و موفق شد

رویا

نمایش مشخصات میر حسن علوی sروزی که پایان و مرگِ رویایش بود ؛ درست در همان روز ؛ همان روزی که به انتهایش نرسید ؛ رویایِ دیگر و زیباتری خلق شد . و تو زاده شدی ..................

نامه ها

نمایش مشخصات مصطفی نادری پیچ و خم ها و انحناهای زیبای دست خط تو با چشمانم آشنا بودند. هنوز آنقدر که دلم می خواست نتوانستم نامه ات را بخوانم،برای من فقط یک بار خواندن نامه ات بسیار کم بود. کاغذی را که برایم نوشته بودی گم کردم.تمام کوچه ات را برای پیدا کردنش پیمودم اما نیافتمش...آنقدر زیبا نوشته بودی که فرشته ها کاغذت را دزدیده بودند

فراموش كرده بودم ناگهان به يادم افتاد

با تشكر و كسب اجازه از خانم آزيتا برزگر عباسپور كه ايده اين خاطره را در من به وجود آوردند مي گويم : پدر براي مدرسه ام شيريني خريدي ؟ جواب مي دهد : نه دخترم ولي الان مي روم مي خرم دقايقي ديگر مي آيد :" بوچسنيك" نبود مي خواهي يه شيريني ديگر بخرم؟ مصرانه مي گويم: نه فقط بوچسنيك و اطراف

ماه پشت ابر نمی ماند!!

نمایش مشخصات سهیل اروندی پسر هفت ساله با اصرار مادر را مجاب کرد .مامان من می روم کباب می گیرم واسکناس بیست تومانی را از مادر گرفت و از خانه رفت . مادر نگاهی به ساعت کرد .عقربه کوچک دوازده را نشان می داد و اذان ظهر تمام شده بود . رفت و وضو گرفت .نماز ش تمام شد .سفره را پهن کرد و تزئین کرد. ساعت دوازده و نیم گذشته بود ولی بهنام نیامد

درختانی که می سوزند

آن جمعه سیاه راهیچگاه فراموش نمیکنم وقتی که به گذشته ودوران کودکی ام بازمیگردم،خاطرات آن جمعه سیاه درذهنم تدائی میشود وقلبم میشکند ووجودم آزرده میگردد.آنروزمادربزرگم بسیارناراحت وغمگین بود ودیگرآن شادابی درصورتش موج نمی زد.گوئی گذشته اش رابه تاراج میبرندگذشته ای که پرازخاطرات خوب وبدبود

قربونی

نمایش مشخصات بهزاد صادق وند رضا فارغ التحصیل کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی بود و دو سالی میشد که از خدمت سربازی برگشته بود ولی به هر دری زده بود نتونسته بود شغلی پیدا کنه.هر روز سایت های کاریابی رو نگاه می کرد تا اینکه یه روز چشمش به یه آگهی استخدامی افتاد که نوشته بود: رشته مورد قبول مدیریت اجرایی حداقل معدل 17 از دانشگاه های مورد تایید وزارت علوم

دمپایــی پلاستیکــی

نمایش مشخصات مه سیما سهرابی  وقتی به در کلاس رسید نفس نفس می زد . در چوبی کلاس را هل داد . در با صدای زیاد باز شد . سرش را پایین انداخته بود و دستهایش را بالا گرفته بود : " آقا اجازه ! " صدای معلم را شنید که می گفت : " بازم دیر کردی ؟ بیا تو ." پسرک همچنان به موزائیک های شکسته کلاس خیره شده بود . انتظار داشت مثل هر روز

مجنون

نمایش مشخصات سهیل اروندی سالها بود مرد جوان به نام حسن روان پریش شده بود و خانواده اش فکر می کردند او جن زده است . جهت درمان او را پیش روانپزشک های حاذق و رمال های مختلف برده بودند .اما او روز به روزحالش وخیم تر می شد و غرق سکوت نگاه به دور دست صحبتی نمی کرد. تا انکه روزی یکی از دوستان دوران تحصیل دانشگاه به نام امیر پدر او را تصادفاً در مترو دید

کاراگاه شجاع قسمت یکم :شروع فاجعه

نمایش مشخصات پرنیان شمسی اخباری که در روزنامه ها زیاد شده: باستان شناسان توانستند معبدی بزرگ در مصر کشف کنند که از نظر قیمت میلیار ها ارزش داره در اون مجسمه ای هست که تا به حال هیچ باستان شناسی آن را بیرون نیاورده کشور مصر ازما درخواست کمک می کند تا باهم بتوانیم مجسمه گران قیمت را از آن معبد بیرون بکشیم

ماجراهای سوکارا (قسمت هفدهم)

بعد از ظهر پاييزي است و نسيم سردي مي وزد در و پنجره را محكم مي بندم و سپس از سماور كه قل قل مي جوشد يك فنجان چايي ريخته و بعد به پشتي تكيه داده و آن را جرعه جرعه مي خورم و در خلوت خود غرق افكاري مي شوم كه سوكارا درآن مي چرخد ، ...بله زارا ، با چشماني كه متعجبانه گردش كرده ام به او نگاه

عاشق

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری درخانه هروقت اسم عشق وعاشقی بین خواهران وبرادرانم به میان می آمد.پدرمی گفت:من درزندگیم یک بارعاشق شدم .اونم عاشق مادرتان !.مادرخودش راجمع وجورمی کردومی گفت:راست می گوید! .برای این که به من برسدخودش را به آب وآتش می زد.پدرلبخندی می زدومی گفت:البته همش به خاطرمادرتان نبود.من که ازهمه شیطون تربودم می گفتم :پس به خاطرچه بود

بوی بهار

نمایش مشخصات علی رفیعی به جمعیت که می رسیدیم برای این که گمش نکنم چادرش را می گرفتم و وقتی از ازدحام خارج می شدیم دوباره بر سرش غر می زدم که خسته ام ، پاهام درد می کنه ، بسه ، تا به مغازه ای نزدیک می شدیم جلوی چشمانم را می گرفت که مبادا چیزی ببینم و دلم بخواهد همیشه قبل عید چند ماهی قرمز برایم می خرید و من

شکست عشقی

نمایش مشخصات شاهین سالاری گفتم :من عاشقتم میخوام باهم باشیم خیلی دوست دارم نمیتونم بدون تو زندگی کنم روشو برگردوند طرفم گفت : خب؟ -خب؟ _اره خب؟ -یعنی چی خب؟ فکر کنم حواست نبود که چی بهت گفتم _چرا متوجه شدم ،تو عاشق منی ،اما من چیکار میتونم برات بکنم؟ -یعنی چی؟ م.. م.. مننن عاشقتم میقهمی؟ _ اره میفهمم تو

مسافر شهر باران

نمایش مشخصات کیمیا مرادی سکوتش زیبا بود و خلوتش دلنشین؛ وقتی بود، همه جا تاریک بود و من را به دنیایی دیگر میکشاند... دنیایی از جنس آرامش! شب... تاریک بود و سیاه و آرام... اما قصه آن شب فرق داشت! آن شب ضیافت باران بود و من مثل همیشه در تمنای باران، بی چتر به زیر دوش آب آسمان رفتم... و او میخواند... یک شب گرم و تب

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا یک روز، از آخرای شهریورماه ، کوهستان، رودخانه پر آب خروشان درحرکت ، پل ، ارتباطی بین کوههای سر سبز ، ترافیک ، اتومبیلهاروی پل به سختی دررفت و آمد ، همهمه مردم ، گردوفروش ، بادکنک ، بلال ، نوشابه ، فال ، بستنی کلاا"، دستفروشها در حال داد ستد . تا جایی که اتومبیلها

لول لعنتی

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری sپسرداشت بلف می دادومی گفت :مادرجان ! اگه اجازه بدهیددنیا رابه پایت می ریزم.مادرلبخندی زدوگفت :لازم نیست .اگه راست می گی یه لیوان آب برام بیارید.پسرمکثی کردوگفت:حالا نمی شه آب نخوری .مادرآهی کشیدوگفت:می دونم این لول لعنتی همه چی را ازت گرفته ....

5:00 بعداز ظهر

نمایش مشخصات فرزانه رازي روبه رویش نشسته ام و محو زیبایی صورت معصومش در خواب شده ام اتود توی دستم روی کاغذ قرار دارد میخواهم با کلمات طراحی از صورتش بکشم که،غلتی توی تخت خوابش میزند و پتو را تا زیر چانه اش بالا میکشد.گویا جای سرش راحت نبوده که بالش را به شانه هایش نزدیکتر میکند.سرمای صبح،اندامش را زیر پتویش مچاله کرده است

اسید پاشی

نمایش مشخصات خلیل مسرور با سرعت هر چه تمامتر قدم بر می داشتم ، تصمیمم را گرفته بودم باید به همه چیز اعتراف می کردم . جلوی کلانتری رسیدم یک لحظه پشیمان شدم خواستم بر گردم اما نباید از تصمیمم کوتاه می آمدم باید همه چیز را می گفتم . وارد کلانتری شدم و گفتم: " می خواهم افسر نگهبان را ببینم " مامور جلوی در اتاق

امیر

نمایش مشخصات فهیمه زندیه امیر بالاپوش ضخیم را به دور خود پیچید، اندک گرمایی را احساس کرد. صدای نجوایِ عاشقانه باد در گوش درختان را می شنید و حدس می زد که به آنها چه می گوید.شاید از زمستانی سردتر از سالی که گذشت.مانند هر شب روی پله اول نردبان روی ایوان نشسته بود.دستان قرمز و بی حس شده از سرمایش را به هم می مالید و سعی می کرد با نفس تبدارش گرم کند

بابا

نمایش مشخصات سیده ساجده شهریاری (ایشالا که خوشتون بیاد-ایرادی دیدیدحتما بگید-تشکر) نگفته بودی بابات اینجاست ، پس برای همین این موضوع رو واس پروژه انتخاب کردی؟ نه راسش وقتی بابام شهید شد به خدا کلی گلایه کردم ، میگفتم من یه بابای دیگه میخوام بابایی که ولم کرد و رفت چه بابایی هست آخه؟خب اون وقتا بچه بودم... تا اینکه

شهدای بی کفن

نمایش مشخصات عبدالباسط امل نوشته: عبدالباسط امل بخاری اطاق را خیلی گرم نموده بود. چای و خامه همراه با نان بازاری خیلی کیف می کرد. رو به سوی مرد کهن سال کرده، گفتم: پدرجان! قصه می کدین. جرعه از چای سر کشیده گفت: بلی! آنزمان گونه ی که امروز مردم را به دسته ها تقسیم نموده اند؛ امامان مساجد را به دو گروه تقسیم نموده بودند

مردی مادیان ابستن خود را به ارامی راه می برد

نمایش مشخصات دانیال فریادی هنوز جسمم خیس نشده بود که صدای خفه شدنم را در اب شیندم. مادرم ایات الکرسی می خواند و به همه جا فوت می کرد.رودخانه خروشان می رفت .و ماهیان در ته اب به من خیره می شدند.باد بر چهارچوب رودخانه خیمه زده بود. از هیاهو باد لاک پشت های پیر بی خبر بودند مردی مادیان ابستن خود رابه ارامی راه

ازدواج

بعد از این که مدت ها دنبال دختری با وقار و با شخصیت گشتیم که هم خانواده ی اصیل و مؤمنی داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد ، بالاخره عمه ام دختری را به ما معرفی کرد . وقتی پرسیدم از کجا می داند این دختر همان کسی است که من می خواهم ، گفت : راستش توی تاکسی دیدمش . از قیافه اش خوشم آمد

چه کسی درد مرا می فهمد!؟

نمایش مشخصات مهدی حاجیان پناه چشمانم را که بازکردم مادرم رادیدم که وسط حیاط ایستاده بود و زار زار گریه میکرد.می گفت : پسرم توراخدا این کار را نکن . اونطرف تر هم پدرم را می دیدم که با دودستش روی پاهاش می زد. خواهر کوچکم یک گوشه ای کز کرده بود و از ترس صورتش را در بین دستانش مخفی کرده بود و زار می زد. کم کم هم همه ها بیشتر وبیشتر می شد

هیجان های زندگی بل - فصل دوم بخش چهارم

نمایش مشخصات سعید طاعی در هوا و آسمان معلق بودم با درخت تنها و کمر درد بی خودی و نگاه تیره خسته من رو بیشتر روشن ترمی کرد تا راه برگشت به خانه رو بیشتر و بیشتر پیدا کنم راه برگشتی که انگار وجود نداشت . خود را در میان کوهی یافتم که سیاه به نظر می آمد و من هم خسته و بی رمق برای بودن خودم نگاهم را با این اتفاقات تیره تر کرده بود

لحظه

نمایش مشخصات نجمه خادم زن همینکه وارد سالن شد.مانتو اش را درآورد و گرفت توی دستش بعد چشم انداخت و به دور و برش نگاه کرد. زن آرایشگر که روی زنی مسن خم شده بود سرش را برگرداند و پرسید بفرمایید، وقت گرفته بودید؟ زن گفت بله برای وکس صورت ! و دسته ای از موهایش را برد پشت گوشش و روی نیمکت بلند چوبی نشست. زن آرایشگر گفت : عزیزم باید یک کمی صبر کنی بزارم موم داغ بشه

غواص(قسمت سوم)آخرین قسمت

نمایش مشخصات جعفر حسین زاده سید خیس آب بود.باران به شدت می بارید و امواج ماننده اژدهایی خشمگین بالا و پایین می شدند،سید هر چه زودتر باید تصمیم میگرفت.رضا تا چند ثانیه دیگر به کام مرگ فرو می رفت .چاره ای نبودسید باید به آب می زد ورضا را نجات می داد. سید "یاعلی" گفت:دو پایش را محکم به کف قایق فشار داد. و داخل امواج شیرجه زد

گذرگاه اخلاص!

نمایش مشخصات سهیل اروندی روحانی تازه وارد ان روستا شده بود. ان شب بالای منبر رفت و از سوره توحید گفت. از اخلاص در عمل خواند و روستائیان که مدت مدیدی سخنران ندیده بود و به تازه گی مسجد ساخته بودند . غرق در گفتار او به ذهن می سپردند. تا انکه او به نقل از عابدی گفت : انقدر خداوند رحیم است هر کار ی به نام او قلباً اغاز کنیم حتماً رحمت خداوند شامل حالمان خواهد بود

شیدایی

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) sهر بار که گل سرخی برایم می فرستد؛می میرم و زنده می شوم!...اینگونه به معاد،معتقد شدم!

«سین» سعادتی که در نطفه جان سپرد!

مردِ زندانی در این هنگام، از تحریرِ متواترِ متنِ طویلَش سستیِ دردآوری در سرانگشتان ظریف خود احساس کرد. مداد را که اینک به سختی در دست می نشست گوشه ای انداخت، دفتر سیاه رنگش را بست، و آن را کنار خود بر زمین گذاشت. سپس در حالی که بر کفِ سردِ سلول تلاش می کرد چشمانش را برای لحظه ای بر هم بگذارد صدای نزدیک شدن کسی را از سمت راهرو شنید

ستایش

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو اتاق استاد در طبقه‌ی دوم دانشکده است. من و چند تا از بچه‌ها در زدیم، کسی در را باز نکرد. من وارد اتاق شدم، کنجکاوی بر دیگران هم غلبه کرد اما با اکراه وارد شدند. روی میز چند کتاب قرار داشت. به طرف میز رفتم. - هی، این دختره رو ببین! روی میز عکس قاب شده‌ای است از دختری زیبا و حدوداً بیست ساله


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1