آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

آه ،آناستازیا دخترم (4)

نمایش مشخصات بهروزعامری آه ، آناستازیا دخترم (4) بهترست ابتدا بحث فرم و محتوارا که بسیار مهم است ، بجایی برسانیم . حتما زیر شش سال بودم ، چون مدرسه نمی رفتم. یکی از پرسشهایی که از پدرم پرسیدم ،این بود . پرسیدم پدر :(با اشاره بمیوه های انار که در حیاطمان بود) چرا انار می ترکه ؟ پدر باهمون صدای زنگدار مهربانش گفت : چون آب میخوره ، زیاد می رسه و می ترکه

اشک دلقک

نمایش مشخصات محمد باقر نقی زاده هوا بس ناجوانمردانه سرد بود.باد سوزدار تا استخوانش نفوذ می کرد.دماغش سرخ سرخ شده بود.سفیدی موهای مجعدش هدیه دانه های برف به او بود؛بارش گلوله وار دانه های برف موهای سرش را همرنگ چشمانش کرده بود. او آرام و صبور بر تخته سنگ بزرگی نشسته بود و به غرش بادهای وحشی و خروش امواج افسارگسیخته گوش می داد

منطق

منطق «تو همون حال‌وهوا كه آسمون داشت رنگ مي‌باخت، ذهن در ميان كلمات دنبال مفهومي براي منطق مي‌گشت تا بتواند با الفاظ و معاني‌اي صادقانه آنرا بيان كند؛ چيزي كه از آن به عنوان معياري براي شعور آدمي ياد مي‌كنند. چند صد سال قبل از ميلاد، ارسطو فيلسوفِ يوناني اصول و قواعدي از تفكر را بيان كرد كه از آن تعبير به منطق شد

پیاده روی تاریک

نمایش مشخصات آرمان موحدیان آسمان از زیر صورت ماتم گرفته ، تار بود . دود را تنها مرگ معنا می کرد . تنها تنهایی را معنا می کرد . معنای زندگی اش را به دیوارم لوح کرده ام . دیوار اتاقم از دود و دم پر شده و همه جا تاریک است . رهگذر پیر در سرمای زمستان ، زیر ابروهای کلفت سفیدش می خندد و می گرید . در ظرف کج و کوله اش ، نور می درخشد

خانه شلوغ....

نمایش مشخصات زینب ارونی sمادرم،ناخنهایش را قرمز کرد موهایش را شانه زد ،ودامن کوتاهش را پوشید پدرم آمد خانه ،رفت اتاق و خوابید مادرم مرا بوسید و گریه کرد

وصیت نامه

این داستان برگرفته از داستان میان باد و ابر از کتاب ته خیار هوشنگ مرادی کرمانی می باشد. در را به سختی باز می­کنم. گذشت زمان باعث شده که راحت باز نشود. شاید از آخرین باری که کسی اینجا آمده، سال­ها گذشته باشد. اینجا را فقط 4 نفر بلد بودند که 3 نفرشان دیگر زنده نیستند. شاید فقط من تنها دوست علی بودم که این خانواده را می­شناختم و با آنها ارتباط داشتم

سرزمین سایه ها -10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جیل نگاهی به اجساد انداخت و شروع به گشتن لباسهای آنها کرد . پرسیدم : فکر می کنی چیز بدرد بخوری داشته باشند ؟ جیل پاسخ داد : کارت شناسایی ، نوشته یا عکسی باید همراهشون باشه ، اینطوری با شناسایی شون ، شاید بتونیم به سر نخی برسیم . او از جیب ، جسد زنی یک کارت بیرون آورد ، نگاهی به آن کرد

سرنوشت را باید از سر نوشت -20

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی نیک کنار تخت سنت نشست و به بدن بیحرکتش نگاه کرد . خط ضربان قلبش را که مثل خودش آرام می زد را دنبال کرد . سنت او را از چنگال پلیس و افرادی که می خواستند بکشنش، نجات داده بود . هنگام معامله ، پلیس او و تمام کسانی را که آنجا بودند را باز داشت کرد ، برایش پنج سال حبس بریده بودند . سنت برای آزادی یکی از افرادش به دادگاه رفته بود

ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻟﺬت ﺩﻧﻴﺎ

نمایش مشخصات نازنین کریمی - ﺑﻠﻪ ﺑﺮاﻱ اﻭ اﻧﺪاﻣﻲ ﻛﻪ ﺗﺎ 27 ﺳﺎﻟﮕﻲ اﺯ ﺁﻥ اﺳﺖﻓﺎﺩﻩ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﻃﻲ 2 ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﭘﺮﻛﺎﺭﺑﺮﺩﺗﺮﻳﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻧﺶ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. اﻛﻨﻮﻥ ﺟﻨﻴﻨﻲ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﮔﺬﺭ اﺯ ﻭاﮊﻥ اﻭ ﺑﻪ ﻧﻮﺯاﺩﻱ ﺳﺎﻟﻢ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻣﻴﺸﺪ و ﺭﮔﻬﺎﻱ ﺑﺪﻧﺶ ﭘﺮ اﺯ ﺗﺮﺷﺤﺎﺕ ﻫﻮﺭﻣﻮﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ

من عاشقتم ....

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) صداي ظريفش داخل سلول انفرادي ام مي پيچد ، دوستت دارم عزيزم ... سپس مثل هميشه قربان صدقه ام مي رود . _ ايششش ....ازدستش عصباني ام ، براي اينكه خودم رو آروم كنم انگشت كوچكم رو كه نزديك چونه ام گذاشته ام داخل دهانم سر مي دهم و آن را مي مكم . خدا كي ميشه از اين زندان دربيام ؟من كه جايم خيلي راحت بود

یک دسته گل

در پیچ زمان گم شده بود ،سر گیچه به شدت اذیتش میکرد، انگار میخواست تمام دنیا را بالا بیاورد و برای گلهای خوش آب و رنگ و پر زرق و برق روی میز که عطرشان اغشته در هوا ی خانه بود شکلک دربیاورد هر لحظه حالت سگی تری به خود میگرد انگار میخواست با دندانهایش گلوی حریفش را چاک چاک کند در چشمانش برقی بود که او را تشویق به ادامه ی کار میکرد

گنجشکاي خونه

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان دو تا پسر توي يك خونه با بابا و مامانشون زندگي مي كردند؛ سهراب و سياوش. سهراب هفت سالش بود و دوم دبستان بود و سياوش چهار سال داشت و آمادگي مي رفت. آغاز بهار بود و تعطيلات سال نو. بچه ها هر روز صبح از خواب كه پا مي شدند دست و روشونو مي شستند و مي پريدند تو حياط بازي كنند. مامانشون تو يه

با شعوری ، بی شعوری!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی «داستان شماره بیست و چهار» (باشعوری _ بی شعوری) ...« پدر ژپتو صدا زد: _پینوکیو... کجایی؟ پینوکیو همانطور که شعر می خواند وارد اتاق شد: _...پینوکیوی خوبم ، از تخته میخ و چوبم. پینوکیوی خوبم... پدر ژپتو گفت: _بس کن. من چیکار کنم تو پسر باشعوری بشی؟ پینوکیو جواب داد: _روباه مکار هم

من و گابریل

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی در چهارده پانزده سالگی، از بین همه نویسنده های خیلی خیلی معروف، یکی بود که اسمش را زیاد میشنیدم. نه فقط اسمش که اسم کتابهایش هم. مخصوصا کتابی داشت به اسم "صدسال تنهایی". من هزار بار این کتاب را گرفتم دستم و تا صفحه پنجاه و سه خواندم و برای هزار و یکمین بار به این نتیجه رسیدم که " آخه

دیکتاتور ، معکوس ، روی دیوار

نمایش مشخصات وحید ادهمی انگشتهای رنگی اش را به شلوارش کشید ؛ اسپری رنگش ارام روی اسفالت غلتید تا توی جوی وسط کوچه ارام گرفت ، اضطراب مثل گردی تاریک ، صورتش را پوشانده بود ! دست راستش را بالا اورد و سعی کرد یقه لباسش را که گرفته بودم از دستم ، خلاص کند ، اما فایده ای نداشت ! اعلامیه ها و نوشته های در و دیوار

چوپان دروغگو

نمایش مشخصات سعید اسمعیل پور شاید بیشتر بزاد، شاید زودتر بزاد، شاید شیرش بیشتر بشه اما ای طور فایده نداره نه گوشتش گوشت میشه نه شیرش و نه اصلا خودش گوسفند میشه، گوسفند باهاس با میله خودش عاشق بشه، بچه دار شه و شیر بده حرفهای پیرمرد داهاتی برام خنده دار بود مگه میشه گوسفند عاشق بشه، بهش گفتم حاجی این هرمون رو

سه داستانک

نمایش مشخصات الف.اندیشه آخرین گلوله چشمانش را که باز کرد ، روی تخت بیمارستان بود . چهره ی آشنایی را بالای سرش دید که می گریست و می گفت :سردار ... چند بار بهتون اخطار دادن که شما شرایط روحی و جسمیتون مساعد نیست ...دیگه مجاز به حمل اسلحه نیستید ؟! چیکار کردید سردار ؟! اون هم با تنها پسرتون ؟! چشمانش را بست

نيچه

نيچه مي‌گويد:" خدا مُرده " مي‌گويم: باور ندارم كه هيچ فيلسوفي بر سر بالين بيمار كتاب فلسفه بخواند. اگر ناراحت شد خواهم گفت: تو؛ زن وفرزند نداشتي! مردك عوضي زن و فرزند نداشته ميگه خدا مُرده مگر مي‌شود پشت در اتاق عمل به انتظار بنشيني و كتاب فلسفه ورق بزني. ((نيچه را دوست دارم

سرنوشت را باید از سر نوشت -19

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی به خاطر او بود که از راشل خواست جای دیگری را برایش پیدا کند ، دیگر نمی توانست به چشمان خواهرش نگاه کند . به کنار ما شین رسیدند و به راه افتادند . در گوشه ایی دور از دید آنها ؛ دو دختر اسکیت پوش رفتن آنها را تماشا کردند . دور دوم مسابقات قفس در حال نزدیک شدن بود . فرانسیس از اینکه مسابقات را بدون حضور سنت بر گزار کند ناراحت بود

من و آدم های کوچه های خلوت

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی این ترس از آن دسته ترسهاییست که هیچ وقت نابود نمیشود. انگار از قانون بقای ترس پیروی میکند: از قبل از من به وجود آمده و تا بعد از من هم ادامه خواهد داشت. واضح تر بگویم تا زمانی که جنس مونثی همچون من و کوچه ی خلوتی و ساعت صلاه ظهری باشد این ترس هی می آید و میرود. با عبور هر آدم از کوچه خلوت می آید و می رود

سگك (آخرين قسمت )

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سهيلا بيخيال حركت كرد و به طرف باغچه رفت. زن مذكور آنجا نيز دست از سر او برنمي داشت .سهيلا چندين بار دور حياط گشت و آن زن هم در كنار او راه مي رفت . به راحتي مي شد فهميد كه سهيلا او را نمي بيند. آن زن درخواست خود را مدام تكرار مي كرد. از طرز نگاهش فهميدم كه مي خواهد حرفهايش را به سهيلا القا كند

آخرین ضجه

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) (بر اساس واقعیت) از لابلای سوت جت های جنگیِ دشمن، صدای آه و ناله و شیون زن و مرد و... . بوی خون و الکل از همه جای بیمارستان استشمام می شود. خاموش و روشن شدن متوالی لامپ های مهتابی سقف. مجروحین اُفتاده بر روی تخت های گوشه ی راهروی تاریک و سرد. داخل اتاق ها دیگر جا نیست! پرستار به سختی، تخت چرخ دار مجروح را به داخل اتاق انتظارِعمل هُل می دهد

كبوتر... باز...عقاب

نمایش مشخصات سمانه طبري -گلناز ؟ بيا مادر، بيا اينو بگير از دستم. -بده بينم! . و كيسه ي مشكي را از دست زن مي قاپد. زن خسته كنار در مي نشيند: " چيكار مي كني واسه امشب؟" . نگاهي به حياط خالي و چراغ خاموش همسايه ها مي اندازد :" شام رو ميگم ". صدايش را پايين مي آورد : " هيچي تو خونه نيست اخه" . مرد به سمت در مي رود، كت

كانت

كانت روزي فيلسوفي از حكيمي پرسيد: از فلسفه چه خوانده‌اي، اي حكيم؟ حكيم گفت: همه را خوانده ام بجز يكي فيلسوف پرسيد: نام آن چيست؟ حكيم گفت: نام آن" سنجش خِرَد ناب" است فيلسوف پرسيد: آنرا كي مي‌خواني؟ حكيم در جواب گفت: آنگاه كه فيلسوفي پيدا شود و به من بگويد يك بار آنرا خوانده است! فيلسوف سر به زير انداخت و دور شد

سرزمین سایه ها -9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی به فروشگاه برگشتیم . جان به جوزف یک دست لباس داد و جایی راکه برای حمام کردن ، آماده کرده بودن را نشانش داد . من هم صورتم را شستم و پیراهنم را در آوردم . روی یکی از مبلها دراز کشیدم . الیزابت به سمتم آمد و روی دسته پهن مبل نشست . گفتم : چه روزی بود ! یکیشون را پیدا کردیم . البته اگه دنبال این پسره بود ، و اون یکی، خبری ازش نبود

یک شوهر و مادرش، یک زن و پسرش

کاری ندارم که مادرم بود ولی بیشتر از اینکه در نقش مادرم باشد و من پسرش، دو دوست صمیمی بودیم و متاسفانه قرعه به نام من افتاد و آمپول را من باید می زدم. اختلاف سنم با او فقط پانزده سال است و هر چه هم که بزرگتر می شوم انگار که این اختلاف مان کمتر می شود، بر خلاف من پوست خوبی دارد و برای

ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻟﺬت ﺩﻧﻴﺎ

نمایش مشخصات نازنین کریمی - ﺑﻠﻪ ﺑﺮاﻱ اﻭ اﻧﺪاﻣﻲ ﻛﻪ ﺗﺎ 27 ﺳﺎﻟﮕﻲ اﺯ ﺁﻥ اﺳﺖﻓﺎﺩﻩ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﻃﻲ 2 ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﭘﺮﻛﺎﺭﺑﺮﺩﺗﺮﻳﻦ ﻋﻀﻮ ﺑﺪﻧﺶ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. اﻛﻨﻮﻥ ﺟﻨﻴﻨﻲ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﮔﺬﺭ اﺯ ﻭاﮊﻥ اﻭ ﺑﻪ ﻧﻮﺯاﺩﻱ ﺳﺎﻟﻢ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻣﻴﺸﺪ و ﺭﮔﻬﺎﻱ ﺑﺪﻧﺶ ﭘﺮ اﺯ ﺗﺮﺷﺤﺎﺕ ﻫﻮﺭﻣﻮﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ

خاطره باز (عشق فیلم )

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی نیمه های دهه ی 70، هنوز داشتن دستگاه ویدئو، توی آبادی مون یه جورایی خلاف عرف بود و مام هم جزء دارو دسته خلاف کارا بودیم. اون سالها که مدرسه می رفتیم. تو خرید وسایل مدرسه صرفه جویی می کِردیم. مدادمون میشد هسته خرما، ولی دست از سرش بر نمی داشتیم تا یه خورده پول ته جیبمون بمونه برا روز مبادا

نامه ای برای فرشته

سوز سرما تنش را میسوخت هر چه ها میکرد تا برای لحظه ای گرما بین دستانش احساس شود خبری نبود ولی با این حال باید کاری را انجام میداد نگاهی به اطرافش کرد انگار دنبال چیزی میگشت تا ناگهان چشمش به پاکت سیگار رنگ و رو رفته ای افتاد .به سرعت به سمت پاکت سیگار رفت و زرورق سیگار را بیرون کشید

پیرمرد در خیابان ایران

نمایش مشخصات بیژن کیا پیرمرد تازه از خانه آمده بود بیرون و آرام آرام در در خیابان ایران قدم می زد.کمی که گذشت قدم سست کرد و بخودش گفت: بر می گردد . خودش به قهر رفته چرا من منت ش را بکشم؟ بگذار خودم را خونسرد نشان بدهم تا بفهمد نبودش خیلی هم برایم مهم نیست . زن که نباید انقدر ... پیرمرد اخم کرده بود و ناراحت بنظر میرسید

و باز تو

نمایش مشخصات سعید اسمعیل پور دوباره در سرزمین رویا دست بر قلم می شوم مسیر سبز زندگی را می کشم خنده ها و آرزوهایم را ، و تنها... چند نگاهی آنورتر و تو را ... تو را می بینم که دست در دستانم چه بی باکانه و گستاخانه می رانیم بر جسم فانیه دنیا و من که چه عمیق در تو غرق می شوم دوباره تو... و چه آرامشی دارد این جسم خسته

پروتز اکسترنال

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ... اینطوری نگام نکن ! قدیمیا اگه حرفی می زده اند یه چی حالیشون بوده! هه! خودتم بودی بدتر می کردی . آخه اینهمه سال حسرتش به دلم بود ! پ چرا هیچ خبط و خطایی نکردم؟ هوم؟ چون اعتماد به نفسشو نداشتم! آره جونم دلیلش همینه که مهری زنم می گفت . دلیلش دوتا شدن شلوارم بود! سی سال مهری مواظبم

شروع اتفاق

همیشه قصد داشتم که او را ببینم اما هر بار به دلیلی این کار میسر نمی شد. وقتی اسمش را به زبان می آوردندتمام وجودم به یکباره مانند شمع می سوخت. خیلی دلم می خواست ببینمش اما نمی شد.شب و تنهایی دو یار جدا نشدنی به من و او حسادت می کردند.دلم می خواست ببینمش اما هر بار به دلیلی این کار میسر نمی شد

از همین حوالی

نمایش مشخصات آرش شهنواز sگوشی را که قطع کرد ، سراسیمه پیراهن مشکی به بر کرد ، خمیر  روی فرچه کشید و تیغ بر صورت. باید چهل روز برای پدر محاسن می گذاشت.

من و نوبت عاشقی

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی هر چند لحظه یکبار دست به گوشه چشمهای ترش میبرد و خیسی کنارشان را پاک میکرد. -:"تو درساشم به طرز وحشتناکی افت کرده." با گفتن این جمله نگاهش را به سمت بالا چرخاند تا اشکهایش سرریز نشود. -: "دختر گلم که همیشه خدا معدلش بیست بوده، این ترم افت کرده. اونم به طرز وحشتناک. همش و همش سر یه عشق و عاشقی مسخره

سرنوشت را باید از سر نوشت -18

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با ماشین به سمت خیابان سنت پارک رفتند . ملانی نگاهی به اطراف انداخت و سپس نقشه خیابانهای محل ماموریتش را هم بررسی کرد . اولین نقطه به نظر خطرناک نمی آمد . ماشین در گوشه ایی توقف کرد و همه ، غیر از راننده از ماشین پیاده شدند . فاصله زمانی هر نفر یک ربع تعیین شده بود و هر کس دیر می کرد ملانی وارد عمل می شد

روشنفكر

"نيچه را دوست دارم به من آموخت انديشه را عريان كنم" روشنفكر تا حالا كتاب‌ خوندي؟ خشم و هياهوي فاكنرو خوندي؟ مسخ كافكا رو چطور؟ يا طاعون آلبر كامو؟ شده يه بار فلسفه رو ورق بزني و از خودت بپرسي - من كي هستم؟ تو كي هستي؟ يك كلمه، خيلي واضح، در پاسخ ‌‌گفت روشنفكر ميدونست كه من

سایه

نمایش مشخصات آرمان موحدیان نگاه به پشت سر ، همیشه خطرناک است که گاه ممکن است کسی تو را زیر نظر داشته باشد . سیاوش به این طرف و آن طرف نگاه کرد ولی چیزی را ندید . با خود می گفت : فقط یک صدا بود . راهش را کشید و رفت . صدای کشیده شدن ناخن به تخته سیاه گوشش را دوباره آزار داد و دوباره با ترس برگشت ولی نه چیزی را دید و

کابوس بیداری من

نمایش مشخصات فاطمه صفری ماجرا از اون جايي شروع ميشه که تنهايي رو ترجيح دادم به آدم هايي که فقط به فکر منافع خودشون هستن و دوري کردم از کسانيکه مي خواستند دوست داشتن تاريخ مصرف دارشون رو به من تحميل کنن. تنهايي غير قابل تحملي رو حس مي کردم .خب من به خيليا عادت کرده بودم و اين تصميمي که نميدونم منطقي بود يا نه رو گرفتم همه چيز بر مي گرده به اون اتفاق

ساترانِ سربلند

نمایش مشخصات شيدا سهرابى قسمت اول نگاهم روى كيف خيره مانده بود، چه رازهايي در پسِ خود پنهان داشت. كيف را كه بلند كردم كاغذ تاخورده ايى از آن روىِ زمين افتاد. تنِ كرخت و وا رفته ام را روىِ تخت رها كرده ام ، پاهايم را ب سمت شكم جمع شده دستانم را بهم گره زده ام و زير چانه ام قرار دادم،چشمانم سوز ميزند به

زندگی خصوصی اقای رسولی (قسمت هفتم)

نمایش مشخصات میثم کوهزینی زندگی خصوصی اقای رسولی (قسمت هفتم) صبح رفت بیمارستان سلام دخترم سلام بابا خوبی ممنون مامانت چطور همنجوری نه بهتر شده نه بدتر اگه اجازه بدید من برم بابا دانشگاه دارم باش شاهین با خودت ببر نه میترسم باز عباس اذیتش کنه نترس اون ادب کردم که دیگه اذیتش نکن ببر خونه باش خداحافظ بعد دانشگاه

مدافعان حرم حضرت زینب

نمایش مشخصات محمد رضا بادره "در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمی شود." تقدیم به بچه محلمون،" شهید محمد اینانلو..." امروز که وارد مهرشهر شدم ، تو ایستگاه تاکسی همه چی مثل قبل بود ، از کنار هر ماشینی که رد میشدم همون صداهای تکراری راننده ها رو میشنیدم : ارم... زنبق ... حسین آباد... کیانمهر و ... . تا اینکه چشمم به بیلبرد جلوی مترو خورد و غم دلمو گرفت

سرزمین سایه ها -6

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ما در طبقه دوم بودیم . اینکه چرا شکارچی ها در ساختمان مانده بودند و از آنجا نرفته بودند ، خودش سئوال بود .چیزی باعث ماندن آنها شده بود . چراغها برای لحظه ایی خاموش و روشن شدند ، باید به خاطر هوای بیرون باشه . جیل گفت : می خوای چه کار کنی ؟ توی اون طبقات بالا حتما خبریه ، ممکنه کسی زنده مونده باشه

هدیه ای که روی سقف افتاد

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ "هدیه ای که روی سقف افتاد..." پسر بچه دست هایش را شبیه هفت زیر چانه اش گذاشته بود و از پشت پنجره ای که از آسمان آبی، آبی تر بود به بیرون زل زده بود و اصلا شاید به رد شدن کبوتر سفیدی که به جای برف از کنار درخت زیتون توی حیاطشان که تقریبا هرس شده اش شبیه کاج شده بود، نگاه می کرد... بابا نوئل چندسالی می شد برای بچه ها هدیه نیاورده بود

غثیان صنمبر

نمایش مشخصات همایون به آیین خاموشی سنگین کلبه ی محقری که با فاصله کمی از دیگر خانه های روستا جدا مانده بود،مدتی بود که با شوخی های مرادعلی شکسته شده بود. دیگر تنها صدای جابجاشدن قابلمه ها،مالش پارچه ای روی شیشه پنجره و صدای باز وبسته شدن درب کهنه اتاق نبود که در فضای خانه می پیچید و جیک جیک گنجشک هایی که در بیرون کلبه پرسه می زدند را می بلعید

آدم برفی

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور رادیو را از بالای رف برداشت و روشن کرد. هواشناسی، خروج توده ی هوای سرد را از شهر اعلام می کرد. صبح بدی را آغاز کرده بود. قناری اش مرده بود . لیوانِ داغ ِچای را در مشتش فشرد. گرما درون رگهایش تزریق شد. پشت پنجره ی اتاق ایستاد و به ریل پوشیده از برف چشم دوخت. روز قبل کودکان، چندین آدم برفی ساخته بودند

ساترانِ سربلند - قسمت دوم

نمایش مشخصات شيدا سهرابى قسمت دوم تكه كاغذى ك چند ماه پيش در ان خط نوشتى داشتم روىِ زمين افتاده بود، انتهاى كاغذ خاليست نميدانم چرا دلم ميخواهد بقد يك پاراگراف هم شده بنويسم... اين روزها نفسم تنگ تر از سينه ام بالا مى آيد. نگاه هاىِ معنى دار مرا به حبسِ ابدى در خانه محكوم كردند. نگاه هاىِ زن ستيز و زن گريز! هواىِ خانه كهنه شده

سگك4

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) تصاوير مثل فيلمي سينمايي تند تند رد مي شدند و چشم هاي متعجب شاهين آنها را نگاه مي كرد. گاهي وقت ها متاثر مي شد و اشك حسرت مي ريخت ، بعضي اعمالش به قدري شنيع بودند كه خودش خجالت مي كشيد ، لب هايش را گاز مي گرفت و صورتش سياه مي شد. تمامي حركات و سكنات شاهين رو مي ديدم و به حالش افسوس مي خوردم

پس گردنی!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان کوتاه «داستان شماره بیست و پنج» (پس گردنی!!) مادر با کاروان محل ، رفت سفر زیارتی قم. من ماندم و پدر. نزدیک های غروب ، پدر از اداره برگشت و هنوز کتش را در نیاورده ، یک پس گردنی نرم پشت کله م خواباند و گفت: _هیچ وقت مرد نمیشی! پرسیدم: _واسه چی آخه؟ پدر کتش را درآورد و گفت:

تکه و پاره های زندگیم ( دوست یاب )

نمایش مشخصات علیرضا احمدی بفروئی آهای دفترم عمرم کجاست!!!!!!! دارم تک واژهای عمرم را میشمارم !!!! از کسانی گِله دارم که به وجودشان نیاز دارم !!!! آری نیازمندم ، نیازمند کسانی که در زندگیم باشند تا بفهمم ، هر کسی لایق صفت دوستی نیست ، آری دوستی مقدس است . کم کم صدای قدم های کسی را در خاموشی ذهنم میشنوم که انتظار

تاکسی

پسر جوان کنار خیابان در حالی که با دست راستش عدد چهار را نشان میداد ایستاده بود،ماشینی نگه میدارد: —چهارراه میری آقا راننده با سر اشاره میکند که سوار شو.پسر سوار میشود و ماشین حرکت میکند.دو خانم هم روی صندلی پشت نشسته اند.چند خیابان بالاتر یکی از خانم ها پیاده میشود،کرایه اش را میدهد

تمام‌

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد ساعت دو بعد از نیمه شب بود. پشت میزم نشسته بودم. نور چراغ مطالعه کاغذ زیر دستم را روشن می‌کرد. چشمانم خسته شده بود. داستان به انتهای خود نزدیک شده بود. دلم تب و تابی عجیب داشت. نمی‌دانستم داستان را چگونه تمام کنم. دستم را روی شقیقه‌هایم گذاشتم. افکارم توی سرم این طرف و آن طرف می‌رفتند

بوسه ی ناتمام

نمایش مشخصات رضا فرازمند در انتهای کوچه باغ تنهایی وتخیل ایستاده بود. وبر بوم ذهنش نقاشی می کرد دختروپسری را که- فارغ از همه - روی یک نیمکت چوبی نشسته بودند واولین وشاید آخرین بوسه ی عاشقانه را بر -بوم -لب های هم نقاشی می کردند. آخرین جملات عاشقانه اش را زیر نقاشی خود این چنین نگاشت: عشق چیز ساده

اشفته بازار

نمایش مشخصات فرشید طریقی اینم شد زندگی،اینم شد وضع،مگه من ادم نیستم،مگه من شاخ ودم دارم،یارو انقد پول داره حالیش نیست کجا خرجش کنه اونوقت من...من که میگم یعنی ما،یعنی دوتا بچه،دوتا بچه که حالیشون نیست ندارم یعنی چی،حقم دارن،بچن،تو مدرسه تو کوچه خیابون میبینن چه خبر،حالا من بگم نداری فکرمیکنی حالیشونه؟فقط

سرزمین سایه ها -7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جان و هری با تمام قدرت خود را به در کوبیدند ، در مقاومت کرد. دوباره آن را تکرار کردند . سارا گفت : چه کار می کنید ؟! شکارچی ها توجهشون جلب شده و با سرعت به سمت شما می یان . فریاد زدم : با گلوله قفل رو بشکن . جیل به سمت قفل شلیک کرد و با یک ضربه در باز شد . گفتم : لعنتی ! همه سر برگرداندند

من و خانم جباری

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی هم اسمش ترسناک بود. هم چهره اش، هم صدایش و هم نسبتش با من. یعنی در مجموع هیچ بهانه ای برای نترسیدن از او وجود نداشت. خانم جباری- معلم کلاس چهارمم- را میگویم. وقتی تنها ده سال بیشتر نداری، طرف حساب بودن با معلمی که صورت سبزه ی خشنی دارد، در عین حال همکار مامانت هم هست و دست بر قضا هر

خوشبختی!

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی sپدرم مُرد، چون خرج دوا و درمانش را نداشتیم. چند وقت بعد ازدواج خواهرم به خاطر نداشتن جهیزیه به هم خورد و من مجبور شدم ترک تحصیل کنم. مادرم هم این روزها حالش زیاد خوب نیست، او هنوز هم می‌گوید پول خوشبختی نمی‌آورد!

چهل و هفت

نمایش مشخصات سعید تارم «چهل و هفت» مثل همیشه، کلاس را به زور تحمل می‌کردم. با کسی هم نمی‌توانستم حرف بزنم. به همین دلیل بود که برای سرگرمی، انگشت سبابه‌ام را در سوراخ نیمکت فرو کرده بودم. در همین حال و احوال بود که آقا معلم با باز کردن دفتر نمره، اسمم را صدا زد و گفت: پا شو بیا پا تخته جدول ضرب رو جواب بده! رنگ از رویم پرید

گزافه نویسی

یادداشت دوشنبه میدونم روز سختی رو در پیش دارم الان دوازده نصفه شبه باید قبل خواب حسابی التماس کنم ب خدا ک روز بدی رو پشت سر نذارم . بسیار خوشحالم ک توانستم تو این چند روز کذایی ک هرروزش مثه هشت پایی بودم ک دستاپاش گره خورده حداقل توانستم رمان زنان کوچک رو وسط این همه کار تموم کنم

پل خوشبختی

پلخوشبختی ،آیا تابه حال نام این پل را شنیده اید؟یا خیر این پل از چیست؟طلا ،سنگ،نقره ،چوب ویا..... پل خوشبختی دیده نمیشود اما همیشه در زیر پاهایمان است ماروی این پل قدم میزنیموبه سوی هدف هایمان میرویم به سوی یک زندگی عالی وخوب اما ممکن است بایک خطای کوچک مقداری از پل را خراب کنیم

سرزمین سایه ها -8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی به سختی در حالیکه سعی می کردم بالا نیاورم گفتم : بهتره دیگه از اینجا بریم ، کاری برای اونها نمیشه کرد . الیزابت کنارم ایستاد . هری گفت : بوی اجساد و خون دوباره شکارچی ها رو به اینجا می کشونه ؛ جیل متاسفم ولی حق با علی ، کاری از دست مون برنمی یاد . جیل ساکت بود . آرام گریه می کرد . سرش را بلند کرد و گفت : کسی صدای منو می شنوه ، جواب بدید

ساترانِ سربلند-قسمت سوم(پايان)

نمایش مشخصات شيدا سهرابى ساترانِ سربلند -قسمت سوم - دو...دوستم و ... برادر شوهرم هستن. - اوه خدايا! ... پَ خيلي سخت هستش براتون! توكلتون به خدا باشه! ايشالله خدا شفاشون بده. - راستش مى ترسم شما هم قضاوتمون كنيد... وگرنه همون اول خودم نسبتم رو مى گفتم. كتاب را رو به رويم گرفت. - اينو جا گذاشتين... - اوم... واى ... پاك خاطرم سمت كتاب نبود

چه کشیدید شما!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان کوتاه... «داستان شماره سی و چهار» «چه کشیدید شما!» پدرم داشت در می آمد. بخاطر قهرمان داستان. قهرمانی که زندگی و سرنوشتش را سپرده بود به من. یعنی در واقع من باید برای حیات و مماتش تصمیم می گرفتم. خب تا فصل سوم خوب پیش رفته بودم. زندگی خوبی برایش فراهم کردم و یک جورایی خوشبخت بود

همیشه یک نفر از اینجا می رود...!

نمایش مشخصات م.ماندگار سراسر زندگی ام در یک کلمه خلاصه شده بود . تکرار...! باید این قفس را می شکستم . رو به رویش نشستم . برایم غریبه بود . تنها چشمانش مرا یاد خودم انداخت . چشمانش سرد بود ...سرد سرد! باید برایش می گفتم ... "ذهن عریانم " را به رخش کشیدم و برایش تعریف کردم که تو را در خواب برهنه می دیدم . گویا از نگاهم

سرزمین سایه ها -5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی نزدیک ساختمان تیمارستان شدیم . چراغهای روشن آن مایه قوت قلب بود . سرم را از پنجره بیرون بردم و پنجره های ساختمان را از نظر گذراندم . به الیزابت گفتم : ماشین و تمام چراغهایش رو خاموش کن ، یه مدت همینجا صبرمی کنیم . او هم انجامش داد . فقط برف پاک کن کار می کرد . بقیه از ماشینها پیاده شده

سگك 3

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) در كنار ميت جايي پيدا كرده مي نشينم ، احساس خلا دارم. مثل ني اي كه در نيزار مي رويد خالي هستم. نه ترسي و نه وحشتي ! احساس مي كنم خواب مي بينم . مردي كه تازه مرده پوستش نازكه ، قلب و كليه و هرچيزي كه داخل شكمش هست مي بينم كه به هم مي خورند و مي لرزند . بهش تشر مي زنم : چه خبرته مگه نوبرشو

یکی مثل همه

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی از یه خواب نارس بیدار شد. پریز چشمش رو مالش داد. تِکی، چشمش روشن شد. دهنش رو مثل توالت عمومی باز کرد. نفسش که هنوز بوی عرق سگی دیشب می داد زیگزاگی بیرون داد. عقربه ی ساعت، سبک سرانه روی عدد 11 قِر میداد. دوستاش رفته بودن. نگاهش رو دور اتاق دریا زده اش چرخوند. پشتی ها هنوز قُل قُل می کردن و پتوی روی تاقچه تاول زده بود

سرزمین سایه ها -4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی الیزابت گفت : از این طرف . جیل چند قدم برداشت و سپس توقف کرد . به سمتم برگشت و گفت : کمک کن دو نفر ازهمکارام رو پیدا کنم ، چه زنده یا مرده . آنوقت ممکنه کنارت بمونم . ماندن و نماندن آنها به خودشان مربوطه . - خودت هم زیادی زنده ایی ، او نوقت می خوای دو نفر از همکاراتو بیاری اینجا پیش خودت

آن شب امید برق کاشت !

نمایش مشخصات وحید ادهمی پله های نردبان را با عجله بالا رفت تا به اخریش رسید ؛ امید هم وقتی متوجه التماس های من به مامور اداره برق برای قطع نکردن برق خانه مان شد ، امد و تمام سعیشو کرد اما فایده ای نداشت ؛ حتی برای اینکه نگذارد برق خانه مان قطع شود ، او را با خواهش بغل کرد و رو بوسی کرد و از او خواست از اینکار

چند درجه خوشبختی

نمایش مشخصات آرمان موحدیان صبح دل انگیز بهاری است . خروس خوان بیدار می شویم . زیبایی می بخشیم چون زیبایی می بینیم . امروز آسمان زیباست آبی آسمان را می توان دید با همان رنگ آبی رنگش که دریا را مزین می کند . ما همه خوشحالیم چون کسی گلبرگ هایمان را نمی کند . بر صورت پدر هایمان یادگاری نمی نویسند و غصه تبر زنان و بچه های بی ملاحضه را نداریم

تو بدی، من خوبم!

نمایش مشخصات مریم مقدسی شهین باز ،شهین صدا کردنش، شروع شد. دوست دارم وقتی اینطور صدایم می کند و طلب هفت جد و آبادش را از من می خواهد داد بزنم و بگویم، درد عزیزم! آخر به من چه ارتباطی دارد که جوراب هایت نخکش می شوند. حتما بخاطر خساست اش باز جوراب ارزان قیمت خریده و من بیچاره وقتی می شستم شان نخکش شده است

دایره خالی

نمایش مشخصات سعید تارم دکتر روانداز سفید را کشید روی زن، و از جا بلند شد. نگاهی به مرد انداخت. مرد روی مبل وا رفته بود. گوشی را از گوشش در آورد. همین طور که وسایلش را جمع می‌کرد، گفت: - مگر نگفته بودی زنت به دلش افتاده که با ریختن برگ‌های درخت پشت پنجره می‌میره؟! مرد سرش را به نشان تایید تکان داد. دکتر در

مردها ميروند ، زن ها ميگريند

نمایش مشخصات حامد قزلباش بخش دوم وارد خانه كه شدند سرهنگ به استقبالشان آمد. پير مردي بود قد بلند و چهار شانه ، اگر پشتش را به شما ميكرد متوجه سن و سالش نميشديد. خيلي شيك و رسمي رفتار ميكرد و دائم لبخند ميزد. عادت داشت قبل از حرف زدن سينه اش را صاف كند:خيس خالي شديد كه ، سلام_سلام ، عجب باروني گرفته سرهنگ به سمت مادر رفت تا باراني اش را بگيرد

حسى به نام عقده

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) بعضى جاها از زندگى کم مى آورى ، مى خواهى قوى باشى اما ديگر جسمت يارى نمى کند ، روحت هم بدتر... بعضى چيزهاى ساده ، گره مى خورند ته دلت ... هر کارى کنى باز نمى شود شايد بتوانى بگذرى ، بى خيالش بشوى اما نمى توانى بازش کنى ! - باز که توپت پره !! صدايت دستانم را روى کاغذ خشک مى کند . تن صدايت

نازنین

نمایش مشخصات سعید اسمعیل پور داشتم با محمد حرف می زدم دلم براش خیلی می سوزه خیلی هم دوستش دارم. دیوونشم اما... می ترسم، احساس می کنم خیلی عاشقم شده و این برام خیلی ترسناکه، چند روز بود صداش رو نشنیده بودم آخه رفته بودیم خونه باغمون، آنتن نداشتم ،الان که باهاش می حرفیدم یه جوری حرف می زد انگار دوس داشت منو بخوره ،مطمئنم عاشقمه

سرزمین سایه ها -3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی قوطی نوشابه ایی غلت زنان به حرکت درآمد . هم زمان قوطی دومی از جهت دیگری شروع به حرکت کرد . جیل باصدای بلند گفت : کی او نجاست ؟ من مامور پلیسم ! بهتره خودتو نشون بدی ! قوطی دیگری به حرکت درآمد ، آنرا نشانه گرفت و شلیک کرد . قوطی به ضرب گلوله با فاصله زیادی در جایی با زمین برخورد کرد . جیل

چهل تیکه (قسمت ششم)

نمایش مشخصات آرمان موحدیان بالاخره به مسجد رسیدم . - سلام علی حالت چطوره مرد بزرگ ؟ • خوبم رفیق . چه عجب از این طرفا ؟! چشمانم را از روی صورتش برگرداندم . - والا ما که هر هفته اینجاییم . ما شما رو هیچ وقت نمی بینیم ؟! علی سرخ شد و ادامه داد . • بالاخره مجبوریم توی خونه بمونیم و درس بخونیم . آخه تازه داستانم تموم شد

دلها در تاریکی می میرند!

نمایش مشخصات سارینا معالی حکایت ما حکایت مفلسی و نداری نی که. حکایت بدبختی و بی پولی و صغرا کبرا چیدن و ورجه وُرجه واسه دو قرون پنج زارو آسمون ریسمون بافتن برا شیره مالیدن سر این و اون نی که! حکایت سود و منفعت با من بمیرم و تو بمیریُ خاک پاتمو مخلصم چاکرم نی که! حکایت ما، حکایت دلگرفتگی و دلمردگیه. حکایت ما ، قصه ی اینه که یه مار ریشه دُئونده تو ما

سگك 2

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) _ علي جان، محكم ببندش . تازه متوجه مي شم زنم آرايش ملايمي كرده كه زيبايي او را بيشتر كرده ، نگاه گذرايي به من كرده و به علي مي گه : علي ميخواي با قلاده ببندش . مي فهمم چرا خودشو گرفته هربار كه آرايشگاه مي ره برام دردسر ميشه دوست داره براش بگم خوشگل شدي اله شدي بله شدي، كور خونده ،

خاطره ایی از دوران کودکی

نمایش مشخصات پریا اسماعیلی زمستان بود و ساعت دو و نیم شب. همه در خواب بودند که ناگهان صدای انفجار همه را از خواب بیدار کرد،دشمن به شهر ما حمله کرده بود همه از خانه هایمان خارج شدیم و فرار کردیم.هوا تاریک بود و سرد. بچه ها گریه می کردند،زنان فریاد می کشیدند. من و پدر و مادرم و برادرم همراه مردم آواره داشتیم می رفتیم تا صبح در راه بودیم


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1