آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

سالگرد ازدواج

نمایش مشخصات افشین یوسف پور به نام خدا روز به این قسمت: سالگرد ازدواج نویسنده افشین یوسف پور داخلی/ اتاق نشیمن / شب تصویر درب آپارتمان را می بینیم، درب باز می شود ،البرز سراسیمه و باهیجان وارد خانه می شود. البرز: مانی...آقا مانی!؟ سپس کیفش را گوشه ای در نزدیکی درب ورودی می گذارد .بانو با لبخند و ظاهری متفاوت و آراسته به سمت البرز می آید

هرمز بخش هشتم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره یک لحظه احساس کرد چشمانش سیاهی رفت سرگیجه ای گرفت قبل ازبر زمین خوردن دستش را به دیواره غار تکیه داد او قوی تر از این حرف ها بود نباید از خود ضعف نشان میداد هنوز اتفاق خاصی نیفتاده بود محکم در جای خود ایستاد بطوری که ذره های نور از سوراخی از غار بدن تنومندش را شکوهمند تر به نمایش گذاشته بود رو به سرباز کرد اسمت چیست؟ من

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اجنبی ها ! هر بار که تلویزیون را روشن می کردم. پدرم گوش هایش را پر از پنبه می کرد. وقتی دلیلش را می پرسیدم می گفت : نمی خواهم این خبرهارا بشنوم ! گفتم: کدام خبرها ؟ پدرم می گفت : همین خبرها که بیش از چند دهه می گویند و هیچ کدام حقیقت ندارد. یک روز با ناراحتی گفتم : مگر دکتر نگفت : این قدر در گوش هایت پنبه نکن مثل چشم هایت می شود

مسابقه از نوع منظوم

نمایش مشخصات لویذا هدایتی خدا بزرگان گذشته ي ما را که گفته اند:< ميراث پدر خواهي، علم پدر آموز>* بيامرزد. اما نمي دانم چرا به جاي علم، من کسب پدر را آموخته بودم تا اينکه در کتابي خواندم:< ميراث پدر خواهي، کسب پدر آموز> و پيش خود گفتم:< بيچاره اين بزرگان ما که احتمالاً خودشان هم نمي دانند چند جور حرف زده اند.> کسب و کار پدر خدا بيامرزم فحش خوردن از در و همسايه بود

گیوجینگ در ووهان

نمایش مشخصات حسن ایمانی گیوجینگ در ووهان چقدر بد! اینکه شهر ناگهان در سکوت فرو برود. یک آن فرمان حکومتی صادر بشود که هیچ‌کسی حق ندارد بی‌جهت توی خیابان‌های ووهان بچرخد! برای گیوجینگ همه چیز عجیب به نظر می‌آمد. مگر یک ویروس چقدر می‌تواند ترسناک باشد؟ گیو کمتر از پانزده روز بود که وارد شهر ووهان شده بود

فریاد اعتراض

نمایش مشخصات حسن ایمانی فریاد اعتراض سن کمی نداشت. حوصله هم نداشت. مدتی می‌شد که خبری از کارهای جدیدش نبود. با این حال به چشم تماشاگران عرب هنوز، به پایانِ کار نرسیده است. هفتادویک سال، خیلی هم سن خوبی است! برای بسیاری از بازیگرها، این سن، سن پذیرفتن نقش‌های ماندگار است. هیچ غیرممکنی وجود ندارد. باید پذیرفت که در سن بالا هم می‌توان یک ستاره درخشان تلویزیون ماند

فستیوال بی زمانی

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده لحظه هماهنگ شده این بار و ساعتم صامت! فرش اتاقم شده همه کودکانم و خاموشند این تخمه ترکه هایی که بعضا تایپ شده اند. جیغی که از دیوار میشنوم،پایان میدهد در ذهنم تصویر مات رویای آینده ام را و لحظه ایی دیگر جیغش ضعیف تر میشود و من خوابم. میخوابم،نه چنانی که تو؛ دستهایم را با جوهر سیاه

شهرسکوت

یک پسرفقیری بنام دانیال دریک شهردورافتاده زندگی می کرد.که هیچ کسی رانداشت .وهمیشه باخاطرات پدرومادرخودروزهاوشبهارامی گذرانید.وقتی بچهارامی دید.که دست پدرومادرشان رامی گرفتند.خیلی ناراحت وغمهای زیادی دروجودش سنگینی می کرد.وحتی گریه های شبانه اوهیچ وقت بندنمی آمد.ودرغمهای زیادی خودرادیدمی زد

سبزبودن

یک خانه کوچک یاحتی یک اتاق یاهرجایی که به ماآرامش میدهد.می تواندسبزباشد.وهمیشه ازرنگهای زردیامشکی که آرامش به مانمی دهددوری کنیم. وبایددانست که سبزبودن پرازروحیه می تواندبرای ماباشد.هیچ بایدگذاشت که قلبمان ازرنگ سبزبشد.هیچ وقت نمی توان فکرکنی که چگونه بایدسبزباشی.وآن راتجربه

زندگیم فدای تو

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام عمر من میدونم هرشب با داستان های من میخوابی با گذشته سیاهم ولی از این به بعد دوست دارم داستان های خودمون رو بخونی یعنی من و تو مادر بچه های من . رفیقم از مادربزرگش شنیده بود که می گفت: دل هر آدمی دری داره و هر دری یه کلید بیشتر نداره. می گفت: کلید دل آدم دست خود آدم نیست و انگاری

سبیل گنده

نمایش مشخصات لیلی شایق سبیل گنده نویسنده : "لیلی شایق بروجنی" داستانی برای گروه سنی کودک "9-13" روز اولی که سبیل گنده را دیدم درست جلوی خانه ی ما ایستاده بود و جارو میزد . پشتش به من بود ولی سبیل های گنده اش از این طرف و آن طرف کله اش پیدا بود . تا چشمش به من افتاد از جارو زدن دست کشید . سلام کردم . گفت، سلام دختر خوشگل

مهمانِ کوچک امام حسین

نمایش مشخصات مصطفی ارشد شاه‌تقی یادمه وقتی نه ساله بودم ، با موهای فرفری و جثه‌ی نحیفم از وسط آدم بزرگ‌ها به زور خودم را به جلوی صف ، کنار خیابان می‌رساندم تا که دسته‌های عزاداری امام حسین را ببینم. آخه می‌دونید ، علاقه‌ی زیادی داشتم که با لباس مشکی‌ و زنجیر کوچکم در اول صفِ هییت باشم. ولی خب متاسفانه به خاطر

من خودم قبلاً پلیس بودم

نمایش مشخصات حسن ایمانی من خودم قبلاً پلیس بودم سابقه نداشت دهلی‌نو این‌قدر خلوت به چشم بیاید !از روزی که پلیس هند وارد عمل شد، اوضاع خیلی فرق کرد. زمان می‌برد تا همه با قانون جدید خو بگیرند. این خاصیت بشر است. ترک عادت موجب مرض است! فاجعه‌ای بزرگ در پیش است. باید کاری انجام می‌شد. برای آدم‌هایی که

گوهر شب چراغ( قسمت اول)

نمایش مشخصات آناهیتامقیمیان « چرا من اینجوریم؟ اینقدر بدشناسم.... اه خسته شدم دیگه... چرا مردم دیگه، اینقدر همه چی براشون خوب پیش میره اما من دست به هر کاری دست میرنم بدبخت میشم توش... جرات اینکه برم در خونشونو بگم سلام هم ندارم. دو سال مفت و مجانی عمرمون تو سربازی هدر رفت. حالام که دربدرم دنبال کار... باید بریم از اول شاگردی که اونم پرتمون میکنن بیرون

هنر پرستاری _ هنر عکاسی

نمایش مشخصات حسن ایمانی هنر پرستاری _ هنر عکاسی یک وقت‌هایی احساس می‌کنی حرفه‌ای هستی اما وقتی می‌خواهی از پا دربیایی، حس و حالت دود می‌شود می‌رود هوا! ترس وجودمان را گرفته است... چه کنیم؟ خدایا به داد ما برس. مرگ بخواهی نخواهی سراغ آدم می‌آید اما خیلی بد است در تنهایی بمیری! در جایی که که هیچ‌کس جرات

تاریکی قسمت اول

نمایش مشخصات نیما موذن با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار می شود؛ ساعت ۱۰ صبح است و خود گوشی هم باور نمی کند که کسی وجود دارد که برای بیدار شدن در این ساعت نیاز به آلارم داشته باشد. موهایش ژولیده و لباس هایش نامرتب است، مثل هرکس دیگه ای که تازه از خواب بیدار می شود. در سفید اتاقش را باز می کند و مستقیما وارد هال می شود

2

نمایش مشخصات (دیبا)فاطمه سادات حسینی شفیق پاهایم جان نداشت،اما دیگر برای ماندن خیلی دیر شده بود.گوش هایم نسبت به صدای گریه های محمد هم عادی شده بود و فقط می دویدم.هیچگاه شب هنگام به باغ نیامده بودم برایم واهمه برانگیز بود. تاریکی؛درون باغ غلیظ تر بود و درختان گویی سایه های موحشی بودند که در نظرم همچون موجودات دهشتناک جلوه می نمودند

خواب و خیال

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار میخواهم مانند تخته شکسته ایی برروی آب در وسط اقیانوس شناور باشم . تخته پاره ی که فقط می تواند اراده کند که به آسمان نگاه کند و یا چشمانش را ببند ، یا اینکه پشتش را به آسمان کند و صورتش را داخل آب فرو ببرد و محو زیبایی های اقیانوس و دنیای زیر آب بشود یا چشم به اعماق تاریک و سیاه اقیانوس بدوزد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری موش ها ! زن از اتاق بیرون آمد و گفت : باید از روز اول با این ترتیبش را می دادم. مرد به دست زن نگاهی کرد و گفت : مگر شیر شکار کرده ای ؟ زن مکثی کرد و گفت : شما مردها همیشه همین حرف ها را می زنید که اوضاع این جور خراب شده است ! مرد گفت : بفرما ! از امروز سکان همه چی دست شما ! این گوی و این میدان ! زن گفت : اجازه می دهید تو هر اتاق یکی از این ها را قرار بدهم

سابقه درخشان

نمایش مشخصات حسن ایمانی سابقه درخشان مردِ جوياي كار به مدير شركت گفت: _همه چي بلدم!... آهنگري ، نجاري ، تراشكاري ، جوشكاري ، بنّايي ، لوله كشي ، خياطي ... توي ده تا شركت و هفت تا كارگاه كار كردم همه چي ياد گرفتم! حالا اومدم واسه هميشه براي شما كار كنم! مدير شركت دستور داد به جاي يك سال، سه ماه قرارداد موقت

پسرک

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري "قبل از اینکه کنار این بزرگراه شلوغ جلوی پای کسی ترمز کنی، اول یک دست به جیبت بزن. اگه پول مولی توش بود بعدترمز کن" "پول مولم داریم زیبا. حالا سوارشو بعددرموردش حرف میزنیم." زن باصدایی گرفته گفت:"بعدحرف میزنیم نداریم.اگه روی پول حرفی نیست سوارشم. وگرنه خدافظ" ماشین عقبی چراغ داد وبوق زد

نفرین معشوقه

علی یک پسر صاف و ساده بود. دختر همسایه ای داشت به نام سمیرا، میشه گفت از بچگی سمیرا رو دوستش داشت. اونا همبازی های بچگی بودن، خلاصه علی که 20 سالش شده بود و سمیرا هم 18 بود تصمیم گرفتن که باهم ازدواج بکنن، خانواده ها صحبت کردن و قرار شد نامزد بکنن، اونا خوب و خوش خرم بودن، عاشق و دیوونه

1

نمایش مشخصات (دیبا)فاطمه سادات حسینی شفیق زمستان بود و از آسمان دانه دانه بلور های سفید برف فرو میریخت و در غلظت بی انتهای شب همه جا را سفید پوش می کرد.شب از نمیه گذشته بود و مردم ده در خواب عمیق خودشان غوطه ور بودند؛اما از دور کورسوی چراغ های نظمیه ،ظلمت شب را می درید و همچون مقراضی چادر شب را تکه تکه میکرد. همه مردم خواب

عروسک شیطانی

نمایش مشخصات سید محسن جاویدکار عروسک به اصطلاح شیطانی رو با خودم به خونه آوردم. دوست داشتم آتیشش بزنم که دیگه این شایعات تموم بشه. اما با دوستم شرط بسته بودم یک شب باهاش تنها بخوابم. شب گذاشتمش روی صندلی کنار تخت و گرفتم خوابیدم. توی خواب دیدم عروسک، یک دختر واقعیه. دستش رو گرفته بودم و کنار ساحل قدم میزدیم. یکدفعه برگشت بهم نگاه کرد و با بغض گفت: منو همیشه دوست داشته باش

کرونا و ژنرال‌ها!

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان اول: کرونا و ژنرال‌ها! وقتی وارد سالن استقبال شد، هر کسی که آنجا بود خبردار ایستاد. ژنرال جاروسلاو میکا از ژنرال‌های برجسته کشور لهستان و یکی از فرمانده‌های ارشد کشورهای اروپای مرکزی است. کمتر کسی پیدا می‌شود او را نشناسد. وقتی اجلاس نظامی در خصوص ارتباطات استراتژیک

جواب "نه!"

نمایش مشخصات حسن ایمانی جواب "نه!" وقتي با يك جواب "نه!" دلش شكست با حالتي عصباني از پله ها بالا دويد. هنوز پا روي پله آخر نگذاشته بود كه زمين خورد و دستش شكست! از فرط فشارِ درد، سرش را به ديوار كوبيد سرش شكست! با تقلاي زياد از جا برخاست اما توي يك چشم بر هم زدن از روي پله ها سُر خورد پايين پاي راستش هم شكست!!

رنگ آميزي قو!

نمایش مشخصات حسن ایمانی رنگ آميزي قو! بين ده كودكِ مهد ده تا كاغذ پخش شد كه روي كاغذها طرحي از قو كشيده شده بود. مربي مهد گفت:_با مداد رنگي اين قوي سفيد رو رنگ كنيد! بچه ها همه مشغول شدند! بعد از ده دقيقه كاغذها كه جمع شد مربي از پدر و مادرها درباره هوش بچه هايشان پرسيد و همه يك جواب دادند: _بچه ما نابغه ست!

داستان‌واره‌ی «گاو شدن محال است!»

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی دیدم ناراحت وارد طویله شد؛ من داشتم علفمو می‌خوردمو عین خیالم نبود؛ ولی انقدر مثل دیوونه‌ها وِر وِر کرد و ازین‌طرف به اون‌طرف سَرَک کشید که صبرم سر اومدو روانیِ‌روانی شدم، زدم به سیم آخر، با عصبانیت گفتم: «ماااا، چته بابا؟ مگه کِشتیات غرق شده؟» اومد نزدیکمو دستی به سرم کشید؛

پيشنهاد به پادشاه

نمایش مشخصات حسن ایمانی پيشنهاد به پادشاه شاهزاده هجده ساله تاج پادشاهي بر سر گذاشت! يك روز وزير اعظم پرسيد:_مي دونيد چرا پدر شما گردن خيلي از آدم هارو زد؟... پادشاه جوان گفت:_واسه اينكه اونها بيشتر از پدر مي دونستند! وزير اعظم بعد از اين پاسخ به همه درباري ها دستور داد دست از هر نظر و پيشنهادي به پادشاه

یخ زدم

نمایش مشخصات طراوت چراغی کتابچه کاهی سبز را برای چندمین بار باز کردم ، به دنبال چه می گشتم ؟ ورق زدم ، ورق زدم آه یادم آمد ، دختری با موهای بلند یافته شده ، صورتی لاغر ، پوستی زرد و چشمانی بس جذاب .... یاد قهوه سرد افتادم خودم را به شوفاژ نزدیک کردم ، هنوز هم با به یاد آوردن او یخ می زنم . قهوه ای که دیگر تلخ

سه، چهار، دوازده؛ یک

یک داستان: توی ِ پستوی ِ سه‌در‌چاری ِ اتاقم گنجه‌ای دارم که از بی‌بی به مامان به ارث رسیده. و توی ِ گنجه چاقو دارم. چاقوهای ِ بسیار. از همه نوع‌. همه‌گی اصیل و سنّتی. پدرم کابینت‌ساز است و معتاد به افیون و مخدّر. پدرم آدم ِ عبوثی‌ست که چاک ِ یقه‌اش تا ناف باز است و هیچ‌وقت کفش ِ چرم ِ خاکی ِ نوک‌تیز-اش را کامل نمی‌پوشد

پسرک معتاد

نمایش مشخصات سید محسن جاویدکار آن روز پسرک معتاد خیلی بدحال به نظر می‌رسید. رفتم کنارش و ازش پرسیدم: "کمک نمیخوای داداش؟" چشمهایش را باز کرد و نگاه عجیبی بهم کرد. با کمی مکث گفت: "امروز خیلی مراقب ماشینها باش." بعد پوزخندی زد و ادامه داد "هرچند دیگه فرقی نمی کنه، یک ماه و نیم دیگه هممون میمیریم." دلم برایش سوخت. انگار بدجوری توهم زده بود

ایستگاه آخر

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیروز وسط خاطرات کودکی و نوجوانیم ایستاده بودم ؛ آرام از پله های رنگ و رو رفته بالا رفتم صدای جیرجیر آهن و چوب بهم آمیخته بود ، هر پله را که بالا میرفتم تصویری محو شده در ذهنم با بوی کاهگل نقش می بست به یاد آن روزها ، آن صفا و طراوتی که مادربزرگم به آن حیاط و خانه میداد . گلهای شمعدانی

کفش هایم کو.............

نمایش مشخصات عارفه حیدری پور به نام خداوند قلم: بعد از دقایق طولانی انتظار در ایستگاه اتوبوس به قصد رفتن به مدرسه من وتعداد ی دیگر از مسافران با هر زحمتی که بود وارد اتوبوس شدیم. راستش اتوبوس انقدر شلوغ بود که مجال نفس کشیدن هم نبود. هوف...................... دیگر حوصله ام از این مسافت طولانی سر رفته بود که پسر بچه

هرمز بخش هفتم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فرمانده... فرمانده... شما زنده اید خدا را شکر دیگر ناامید شده بودم هرمز فقط نگاهش میکرد باور نمی کرد آنها دنبالش آمده بودند سرباز با خنجری هرمز را آزاد کرد هرمز محکم بر زمین خورد توان بلند شدن نداشت سرباز که موضوع را فهمیده بود از کیسه بارش مقداری نان در دهان هرمز گذاشت و مشک

بی تو نمیشود ماند

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان *به نام خاطراتی که موندگاریش مانندعطرست * لحظه ی حال مراببین... که چگونه بیقرارت شدم...مانندکسی هستم که ندانم درکجای روزگارقرار دارد...دلگیرم ازتمام لحظه های که بی توسپری میشود ... شب شده: ستاره وماه رقص کنان دربغل آسمان قرارمی گیرند . ومن درست لحظی که شیشه الکل روبه روم ودردفتری

قفسه خالی ...

در یک گوشه از دنیا ، خیلی آرام نشسته بودم نه فریاد میزدم و نه فریادی میشنیدم ؛ با تماشا کردن درخشش نور آفتاب لبخند میزدم ، با آمدن ابر سیاه لبخند میزدم ، با نم نم باران شاد تر بودم حتی در سیاهی شب هم لبخند میزدم . زندگی را بی هدف پر از آرامش میدیدم و در لحظه لحظه ی زندگی قدم میزدم ؛

داستان : فرصت

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان فرصت ************* سخنی نغز ******** از محدودیت ها برای خود فرصت بساز هر چند فرصت ها هم محدودیت دارند (مرتضی حاجی آقاجانی) ****** همیشه محدودیت باعث میگردد از بعضی موهبت ها فاصله بگیری و لذت استفاده از آنها عملا از تو ساقط میگردد ، در صورتیکه نتوانی با این موضوع کنار بیایی ودر گام

اسكناس كهنه

نمایش مشخصات حسن ایمانی اسكناس كهنه يك اسكناس كهنه و بي ارزش در يك گوشه از پياده روي بانك مركزي شهر افتاده بود. رهگذرهاي زيادي از كنارش مي گذشتند بدون آنكه خم شوند و اسكناس را بردارند. چند لحظه بعد مردي از بانك خارج شد و با ديدن اسكناس، آن را برداشت و توي جيب گذاشت. او يكي از ميلياردرهاي معروف شهر بود!!

جعبه

نمایش مشخصات آزاده اسلامی مانده بودم به پیرزن بیچاره چه بگویم؟! انگار همین دیروز بود که آمد پیشم و گفت اون قطعه زمین لب جاده را بفروش و پولش را بفرست برای احمد. حالا چشمهایش کم سو شده بود و گونه¬هایش ترک برداشته بود. تا دلش هوای احمد را می کرد، خودش را تا خانۀ ما می¬کشانید. می¬نشست کنار مادرم و آنقدر از احمد می¬گفت تا گونه¬هایش صورتی می شد و چشمهایش سو می گرفت و پاهایش جان

کابوس

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار همچون قطره آبی در وسط دریا دستم از ساحل کوتاه است به زور روی دوش موج غول پیکر می نشینم تا به سمت ساحل بروم هر چه تقلا میکنم باز پس و پیش می شوم به قعر دریا میروم تاریکی مطلق نفسم بند می آید سرم گیج میرود نگاه میکنم وسط گرداب در حال چرخیدنم ؛ روی آب می آیم وای از ساحل دور شده ام . نفس

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نصیحت ! شیر رو کرد به فرزندانش و گفت : برای بقای خویش ساکت و آرام نباشید. هر از گاهی سر و صدایی کنید ! نعره ای بکشید ! یکی از شیرها پرسید سروصدا چه فایده ای دارد ؟ شیر غرید و گفت : باعث می شود که شغال ها از شما حساب ببرند و به قلمروتان نزدیک نشوند. یکی از شیرها به یاد نصیحت پدرش افتاد و گفت : اگر به آن عمل می کردیم امروز در این قفس های سیرک نبودیم

نقطه سياه

نمایش مشخصات حسن ایمانی نقطه سياه توي جلسه مديرها، رئيس شركت روي يك كاغذ سفيد نقطه اي سياه كشيد و از همه پرسيد:_ چه چيزي توي كاغذ مي بينيد؟ همه يكصدا گفتند:...نقطه سياه. رئيس گفت:_ متاسفم كه اين يك نقطه را ديديد اما ميليون ها نقطه سفيد داخل كاغذ را نديديد! خوب است بجاي ديدن نقطه ضعف يك آدم، نقطه قوت هايش

روزی که یک پسر مَرد شد

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی در گذر از هجده سالگی بودم که تمام اهالی کوچه به مراسم ختم بیبی خاتون رفتند غیر از من. در خانه بودم و با تخیلات بی حد و مرزم از تمام خطوط ممنوعه و قرمز میگذشتم که ناگهان کسی شتابزده و سراسیمه به زنگ خانه مان هجومی ناباورانه آورد و بی وقفه زنگ خانه را میفشرد تمام افکارم نخکش

امید

نمایش مشخصات آناهیتامقیمیان زن و شوهرجوانی غرق در افکار نشسته بودند و گاهی زن آهی از ته دل سر می داد و گاهی هم شوهر آهی از نهادش بلند می شد. شوهر با چهره و صدایی غمگین روبه زن گفت :حالا به نظرت چی کارباید بکنیم؟ زن دوباره آهی غمگین کشید وبا ناراحتی و چهره ای درهم گفت:نمی دونم من که دیگه عقلم به جایی نمیر سه

نجات یافته

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) نجات یافته نفس‌ نفس‌ زنان در تاریکی بیابان می‌دوید. گاهی با اضطراب و پر از ترس به پشت سر، نگاهی می‌انداخت. پاهای برهنه‌اش پُر از تیغ و خار و خاشاک شده بود. زخم‌های بسیار، پاهای لطیف و سفیدش را خراشیده و خون‌آلود کرده بود. با هرچه توان در بدن داشت، می‌دوید. صدای نفس‌های بریده بریده‌اش، سکوت شب سیاه بیابان را می‌شکست

پادشاهی دنیای تو

با هر بار نفس کشیدن نا امید تر میشوی ، با هر بار نا امیدی خسته تر ؛ از روی خستگی است یا چیزی دیگر که هر روز آه و ناله هایت بیشتر میشود . در ذهن پریشان تو دنیا خاکستری رنگ است و احساسات پوچ و یخ زده شاید زندگی برایت بی مفهوم باشد اما دنیا رنگارنگ و زندگی لبریز از احساسات پر مفهوم است

زيباترين مخلوق

نمایش مشخصات حسن ایمانی زيباترين مخلوق با همسر وارد نمايشگاه گل و گياه شد و به همه غرفه ها سر زد. توي يكي از غرفه ها دسته گلي خريد و به همسر هديه داد. وقتي از نمايشگاه برگشتند به همسر گفت:_چيزهايي كه ديديم زيباترين مخلوقات خدا بودند! همسر دسته گلش را بو كرد و گفت: _نه به زيبايي گل هايي كه بهم دادي!

برگ

نمایش مشخصات آزاده اسلامی برگ دوشنبه حسابی خیس شده بود. پاییز بارانش گرفته بود و چکه چکه روی پنجره¬های کلاس می بارید. زن روی صندلی چوبی نشسته بود و به سایۀ کنار تخته سیاه زل زده بود. صدای سایه توی چک چک باران می پیچید. انگار باران شعر می¬گفت. کلاس حافظ بود. سایۀ کنار تحته سیاه غزل می خواند و تخته پر می شد از واژه¬ها: «ساقی»، «عشق»، «شراب»، «عشق»، «زن»، «عشق»

قصه پادشاه

نمایش مشخصات حسن ایمانی قصه پادشاه (... توي يك سرزمين دور پادشاهي زندگي مي كرد كه دو پسر داشت. يك روز كه پادشاه براي جنگ با دشمن آماده مي شد دو پسر پادشاه سوار بر اسب ...) دختر كوچولو گفت:_قصه بسه! راستي بابابزرگ، شما چرا پادشاه نشديد؟!! بابابزرگ بعد از كمي مكث گفت:_واسه اينكه نه وقت داشتم نه حوصله و نه پسر!!

بخاطر فروش بالا

نمایش مشخصات حسن ایمانی بخاطر فروش بالا با انفجار در نيروگاه، شهر ساعت ها در خاموشي شبانه فرو رفت. توي نيم ساعت، شمع هاي تمام مغازه ها غارت شد. يك هفته بعد، در مراسم تجليل از صنعتگرها، مدير كارخانه شمع سازي به خاطر فروش بالا جايزه گرفت. مدير شمع سازي تا رفت پشت تريبون، گفت: _جايزه ام را تقديم مي كنم به

داستان‌واره‌ی «پیرزن پرحاشیه!»

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی چندشب پیش همگی رفتیم روستا، خانه‌ی بابابزرگم؛ جای شما خالی! داخل حیاط داشتیم کباب می‌پختیم؛ چه‌کبابی! چه‌دودی راه انداختیم! دود کلّ روستا را برداشته بود! مردم فکر کردند خانه آتش گرفته؛ یکی هم آمد درِ خانه را زد و داشت در را از پاشنش در می‌آورد؛ سریع در را باز کردم؛ دیدم پیرزنی‌پرحاشیه

روزهای خاکستری (قسمت اول)

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده کسی نبود که بی بی طاهره را نشناسد.هیکل تقریبا چاق و صورت گرد و سفید با اون چارقد سفید که سر می کرد و غبغش می زد بیرون برای همه اهالی روستا جذاب بود.چند سالی می شد که شوهرش به رحمت خدا رفته بود.پنجشنبه ای ندیده بودم که بی بی طاهر سر خاک شوهرش نرفته باشد.با او حرف میزد ، گاهی می خندید و گاهی گریه می کرد

برفی که عاشق خورشید شد.

نمایش مشخصات طراوت چراغی چشمان زغالی اش را آرام آرام باز کرد، به دنبال ردی از او می گشت ، به اطرافش خیره شد، هراسان به آسمان خیره شد که شاید ردی از صورت سرخ و تپلی اش را ببیند. برق چشمانش سخت او را گرفته بود ؛در هوای سرد با دهانش بخاری قلبی به وسعت تمام زمین ساخت و روانه آسمان کرد ، که شاید باز هم باز هم بعد از چندی او را ببیند

نصف ، نصف

نمایش مشخصات حسن ایمانی نصف ، نصف پشت شيشه آرايشگاه كاغذي نصب شده بود با اين جمله:"به يك شريك نيازمندم"... يك روز مرد كارتن خوابي وارد آرايشگاه شد و درخواست شراكت كرد! آرايشگر با عصبانيت فرياد زد:_واسه چي بايد با يه كارتن خواب شريك بشم؟ كارتن خواب گفت: _جلوي مغازه تو بشينم كفش واكس بزنم... نصف ف نصف!

من کی هستم!

نمایش مشخصات دانیال فریادی من کی هستم! همیشه سایه هات را دنبال می کنم شاسی بلند سوار می شوم واز شماره روند موبایل م خسته شده ام صعوط از ارتفاع را دوست دارم و تکان های اخرش را من کی هستم پست هایی که لایک نمی خورند را دوست دارم واز دختران گل فروش سر اتوبان همیشه سراغ جد وبادشان را می گیرم من کی هستم دوست

بزرگتر از اوقیانوس

اگه بپرسم همین لحظه چی میخوای جوابت چیه؟؟ یکی میگه آرامش یکی میگه صداقت یکی میگه خوش بختی بکی میگه پول تو میگی مرگ تو اولین نفری نیستی که دنبال ارامش ابدی میگردی همه اونو میخوان اما وقتی که خوشحال زندگی کرده باشن وقتی که به آرزو هاشون رسیده باشن وقتی که زندگی خودشونو ساخته باشن

این روزها

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی صبح با صدای سولفه ی بلبل آغاز شد، جوجه کلاغ صد ساله ی شهر، از نوک تاج کاج بلند درون پارک ، قار قار کنان سمت دکل های مخابراتی فحاشی میکند، پیرزن با قدمهای زيگزاگ و ناهماهنگ چرخ دستی خود را بدنبالش میکشد، او از دکه ی روزنامه فروشی، یک کیلو سبزی میخرد، روزنامه کیهان با تیتر

توليد آشغال

نمایش مشخصات حسن ایمانی توليد آشغال توي مراسم شهر پاك، شهردار از حضار پرسيد:_براي داشتن شهر پاك از كجا شروع كنيم؟... مردي كيك و آبميوه اش را بالا گرفت و گفت:_ترجيح ميدم چيزي نخورم تا آشغالي توليد نشه!... شهردار فوري گفت:_بهتره شما هرگز از خونه خارج نشيد! ممكنه ماشين شما رو زير بگيره!! از كتاب "سه خط

مجنون ترین لیلی، فروپاشید

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوه ای و رنگ رفته‌ی ایوان نوشت: «قالیچه‌‌ی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.» _سپس با قدمهای یک اندازه و پیوسته‌ی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨﮓ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری فاتحه ! پای صحبت هایش که نشستم. با ناراحتی گفت: به آنهایی که آخر کلاس می نشستند. با اشاره می گفتم : اگر روزی به پست و مقامی برسید فاتحه‌ی مملکت را باید خواند ! فکر کنم ! امروز ؛ روزی است که باید این کار را کرد. پرواز ! به پرواز فکر می کرد. از قضا بارانی بارید و به آرزویش رسید. وقتی این خبر به مورچه های دیگر رسید

آفتاب هم آرزوست

تکیه زدم بر دیوار سرد خیالم ، خاموش است صدای اطراف تنها صدا تپش قلب من است که بیشتر میشود . چشمانم را میبندم تا تاریکی دنیا در ذهنم رخنه نکند ارام نفس میکشم تا ارام آرامش بگیرم. هر روز و هر لحظه شاهدم شاهد روح هایی که پرواز میکنند و بدون وقفه به سمت اسمان می شتابند . هر روز هر و هر لخظه می بینم گل هایی را که با نبود گلستان هر دم پژمرده تر میشوند

عاشق که باشی

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور عاشق که باشی دراوج دلتنگی حواست سرجاش نیست بهونه می گیری همه ش تو فکری کی می بینش الان چکار می کنه دلت می خواد ازخواب وبیداریش باخبر باشی همیشه چشم براهی وانتظار دیدنش داری بهش که می رسی چشمات توی چشماش که می خوره تازه زبونت قفل می شه براچی این همه راه امدی چرا

یکی از روزهای چهل و چند سالگی

نمایش مشخصات آرش شهنواز آفتاب مرداد تهران بی رمق شده بود و مثل هر روز عصر موقع برگشت درختان حاشیه اتوبان صدر را برانداز می کردم . باد البرز در شاخه ساران زیرفون ، نارون ، توت ، اقاقیا ، زبان گنجشک و چنار می پیچید و برگ هایشان را آرام آرام پیچ و تاب می داد . صدای sezen aksu از پخش می آمد که Unuttun mu Beni ( فراموشم کردی؟ ) را زمزمه می کرد

ماجراي شوهر بيمار

نمایش مشخصات حسن ایمانی ماجراي شوهر بيمار بسكتباليست مشهور با رفقايش توي كافه نشسته بود كه زن فقيري وارد شد و براي مداواي شوهر بيمارش طلب پول كرد. بسكتباليست فوري يك چك با مبلغ بالا به زن داد! دو روز بعد يكي از رفقا به بسكتباليست گفت كه آن زن كلاهبردار بوده است!... بسكتباليست با خنده جواب مي دهد: _ چه خوب!!

پیامک خالی

نمایش مشخصات کیوان محمدی همین‌جوری یک پیامک خالی فرستاده بود. البته گویا چند تایی فرستاده بود که یکی‌اش به صورت اتفاقی به دست من رسید. اول به نظرم رسید مزاحم است اما نبود. فقط می‌خواست با یکی حرف بزند. حتی وقتی فهمید که مثل خودش پسر هستم و اصلا در یک شهر دیگر زندگی می‌کنم تفاوتی ایجاد نشد. فقط می‌خواست حرف بزند

گل پامچال رسوایی

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی کودکی ام را میبینم، در انبوهه درختان باران خورده ، پسربچه ای را کنجکاو خیره به گل های سرخ انار میابم، که محو شکوفه ی کوچک و سرخ آتشین گل اناری از شاخه جدا شده، صدای قدمهای نگران مادر سکوتش را به دلهره می اندازد، پسرک گل انار را از متن سنگ فرش حیاط می رباید تا مبادا مادرش سقوط

يك عدد درشت بر باد رفته

نمایش مشخصات حسن ایمانی يك عدد درشت بر باد رفته بعد از هفت سال به طور ناگهاني طلبكارش را توي خيابان ديد! دست و پايش را گم كرد و بريده بريده گفت:_...چهار هزار لير بهت بدهكارم. مي خوام هفتاد لير ديگه امروز بهم قرض بدي و سي لير هم فردا! اون هفتاد لير رو سه روز ديگه و اون سي لير رو ده روز ديگه بر مي گردونم. روي هم چقدر ميشه؟

وصیت پدر

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی روزی پدری به پسرش گفت: پسرم زمانی که من مردم ,وصیتی را برای تو نوشته ام و آن وصیت را همراه ثروتی عظیم در صندوقچه ای  که زیر درخت بزرگ در بالای کوهستان چال کرده ام گذاشته ام, بعد مرگم به کوهستان برو و آن را در بیاور تا به ثروت کلانی برسی ; چند روز بعد پدر میمیرد و فردای آن روز پسرش

ساعت مچی

نمایش مشخصات حسین مولایی ساعت‌ها همیشه روی دیوار آویزان هستند، این دیگر برایم جذابیت ندارد؛ من دوست دارم که ساعت همیشه همراهم باشد. ساعت مچی اختراع خیلی جالب و دوست‌داشتنی است، پول داشتن همیشه جزء آرزوهای بزرگم بود اما خوب همیشه به خاطر وضعیت درآمد پدرم، بی‌پول بودیم. اون روز شنبه بود، سر کلاس ریاضی

به یادتم سرباز فصل دو

نمایش مشخصات نرجس اکبری بی قراریای دلم بیشتر شد. انگاری با یاد اوری شب بیشتر از قبل دلتنگ بهرام شدم. هیچ کاری از دستم بر نمیومد جز صبر کردن. درست یک ربع بعد رسیدم سر قراربا رها وسایه وبعد از احوال پرسی کردن سایه گفت: _چه عجب بالاخره عروس خانم رسید. لبخندی زدمو گفتم: _واقعا معذرت میخوام بچه ها.واقعا میزون نبودم و بدتر از اون یادم نبود کجا باهم قرار داشتیم

مستاجر و جنس هايش

نمایش مشخصات حسن ایمانی مستاجر و جنس هايش مستاجر همكف واحدش را انبار كرده بود! به حدي هم جنس هايش زياد بود كه توي حياط تلنبار مي شد! چند بار به او تذكر دادم اما افاقه نكرد تا اينكه به سرايدار ساختمان شكايت بردم. دو روز بعد با كمال تعجب جنسي توي حياط نديدم! وقتي تحقيق كردم فهميدم سرايدار توي آن دو روز با

ماه و ماهی

شب بود.. مثل همیشه و تقریبا،همین ساعت،وقتی دلش میگرفت،می آمد و کنار حوض مینشست. کنارش دو فنجان چای بود یکی پُر و دیگری خالی.. مادرش همیشه می گفت:«هیچ وقت چای سرد شده ارزش گرم کردن ندارد» شاید،به همین خاطر فنجان دوم همیشه خالی بود. همان طور که فنجان چای را در دستش گرفته بود به حوض نگاه می کرد

* رویای ماه *

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده شب بود، ماه پشت ابر بود و هنگام اخبار شبانگاهی. " زمین کم آمده می خواهند روی ماه هم ویلا بسازند" این را مادرم گفت. یک خبر نشان از شنیده شدن همهمه ی انسان به روی ماه می داد. بیچاره ماه! چایم را نوشیدم و دیگر هیچ نشنیدم. خسته از قیل و قال ذهن پناه آوردم به بستر خواب. رویای عجیبی دیدم.

دعواي خانوادگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی دعواي خانوادگي روز و شب به كيسه بوكس مشت مي زد. به سر و صورت مربي مشت مي زد. توي رقابت هاي قهرماني كشور صد و سي و دو تا مشت خورد، دويست و پانزده تا مشت زد! هيچ مشت زني توان مقابله با او را نداشت. يك ماه بعد، توي دعواي خانوادگي تا نامزدش گفت: _بابام، كل هيكل تو رو مي خره مي فروشه!!...

خواب.خواب.خواب....

نمایش مشخصات دانیال فریادی از پله ها پایین رفتم خواستم بدون هیچ توقفي پایین بروم فراموشی در ته پله ها مرا به خود می خواند فراموشی همه چیز حتی او..... در تاریکی مطلق خود را به ته پله ها رساندم یک نفس و بدون توقف! زیر زمین سیمانی و مرطوب حس غریبی داشت! بوی نمناک و مرطوب اینجا حس جدا شدن از همه چیز حتی زندگی و

خشم و مرد

نمایش مشخصات حسن ایمانی خشم و مرد بدجور با رئيس اداره زد و خورد كرد! شبيه فيلم هاي اكشنِ هاليوودي! وقتي با دخالت همكارها قائله خوابيد يكي از كارمندها نامه اخراج را به دستش رساند و يواشكي بيخ گوشش گفت: _آفرين!... عليه زور وايسادي و نشون دادي مردي! سر و رويش را مرتب كرد و با ناراحتي گفت: _اگه خشمم رو كنترل

آزمون وفاداری بشرط چاقو

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی آنچه گذشت پیش از این..... صفحه 02 (بقلم شین براری) #اثر داستان بلند تست وفاداری بشرط چاقو صفحه 002/408 شرمین گواهینامه نداری به درک، اما این ابوتیاره حتی بیمه نامه نداره... شرمین موههایش را زیرکلاه کاموایی پنهان کرد و از ایینه دیواری برای لحظه ای چشم برداشت و سمت مادر چشم دوخت و پوزخندی زد و گفت ؛ خب که چی؟ بیمه نداره که نداره

کلفتی نان را بگیر و نازکی کار را

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور کلفتی نان را بگیر و نازکی کار را . یک سرکارگری بود بنام استادمحمد ایشون سرکارگر بچه های بود که سرکوره آجر پزی کار می کردندو وقتی این کامیون می اومد برای بار ایشون کارگر براش پیدا می کرد تا آجر بارکنن یه روز یک کامیون آمد واستا محمد رفت 4نفر پیدا کرد که ماشین بار کنن دونفر می فرستا

لبخند

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی گله از پوزه کوه پیچید. رسیدم لب دیواره گدار. نگاه دوختم به دور دست ها. هیچ کس نبود. لبخند زد و من نی لبک جا دادم روی دندانم میان کوشه لب ها. گله سر به جوی گذاشت و من لب به نی لبک. خندید و خندید. رفت و دست تکان داد. صدای خنده هایش بلند و بلندتر می شد. من آهسته می کردم صدای نی را. ...کار هر روزم است


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1