آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

شاعر منم یا او

نمایش مشخصات فاطمه خجسته sهمیشه شعرهای او را به اسم خودم دروبلاگم می نویسم. امروز او به من تلفن زد وگفت : " دوباره شعر تازه سروده " . شعرش واقعن زیبا بود. نمی دونم دوباره به اسم خودم بنویسم یانه؟ چقدر بی هنر وهنر دوستم من! خدایا کی خودم بتوانم شعر بسرایم.

من آدم نبودم ، سه

نمایش مشخصات نداهدایت درست است که هیچ کس نمی داند من زنبور شده ام ، اما مهم تر از همه خودم می دانم و همه این زنبورها.حالا حشره ایی هستم که در میان این حشرات احساس غریبی می کنم. هنوز به زندگی زنبور وارم خو نکرده ام ، هیچ کس نمی داند چه حال زنبوری وحشت ناکی دارم. پدر ژولیده لب حوض ایستاده است، نفس به شماره

گرگ و میش

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) بی خودی چراغ ها را خاموش می کند،لباس راحتیش را می کند و لخت در رحم تخت می خزد و مچاله می شود،پلک هایش را می بندد و منتظر می ماند.... صدایی می آید، هال می درخشد و از لای در پرتویی نور بر کف اتاق خواب می پاشد _ به سمت آنجا می رود _ مینا کیمونویی بر تن دارد و روی مبل لمیده؛پایش را روی آن یکی

خودکشی

نمایش مشخصات شاهین شفیعی تیغ برداشته بود تو حموم رو رگ هاش میخواست بکشه یه ترسی هم داشت ولی زندگی براش تموم شده بود دیگه بدجور داغون بودن تیغو که نزدیک پوست سفیدش میکرد موهای بدنش سیخ میشد ترسید که تیغ باعث مرگش نشه و سریع ببرنش بیمارستان ...دوتا تیغو جفت کرد .....دستش تیغو رو رگش نکشید ....تمام بدبختی هاش رگ هاشو پاره کردن

آخرین قطره آب

نمایش مشخصات پرنیان شمسی یه شهر بود که توش پر از آب بود این شهر آنقدر پر آب بود که رودخانه هایی از آب این شهر به شهر ها ویا کشورهای دیگری می بردند. تابستان بود هوا هم بسیار گرم گرما آب زیادی از این شهر را بخار کرده بود . و مردم از این قضیه خیلی ناراحت بودند مردم رفتند پیش قاضی و به آسمان عتراض کردند! قاضی

رقصنده کلاغها

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا رقصنده کلاغها پسر بچه ای در پشت بامی بین پشت بامها این شهر بزرگ به بازی مشغول بود ، مرضیه خانم(حدود چهل سال دارای کارشناسی ارشد گرافیک چندین سال دنبال کار اما فعلا" خانه دار ) در حال شستشوی و خانه تکانی ، تمامی رخت آویزها پرشده بود از ملافه و پرده ، رولحاف و رو تشکی

احساس می کردم

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی زنگ زده بیا بریم کتابخونه....چند تا کتاب بگیرم....کتاب گرفته دستش رو موتور پشت سرم نشسته طاقت نداره برسیم خونه که بخونه داره یواش یواش می خونه...یهو گفت: رد شدیم...گفتم از چی؟ گفت دکه روزنامه فروشی...برگشتیم روزنامه هم خرید.... گفت:کار داری؟ گفتم چطور؟ گفت بریم یک جایی خوش می گذره...گفتم باشه اسمش را نگفت تا رسیدم به نمایشگاه کتاب

حیات دوباره با عشق (قسمت اول)

نمایش مشخصات زهرابادره " ضمن امتنان وتشكر از دوستان عزيزم كه مرا تاكنون با پانزده قسمت از داستان هاي سوكارا همراهي نمودند لازم ديدم به خاطر تنوع ، ضمن نشر داستان هاي سوكارا هر از چند گاهي نيز داستان هايي از نوع ديگر نشر نمايم تا اسباب رضايت خاطر ديگر دوستان را هم فراهم كرده باشم بدين وسيله از تك تك نگاه

داستان های روستا-بخش 6

عروس هم با دست و پای حنا گرفته در اتاقی که با بادکنک و تورها و دستمال های قرمز تزیین کرده بودند و "چیته جا"می خواندند،نشست.پشت سرش هم زنها وارد شدند.با لباس های محلی بلندشان و جلیقه هایی که از آن سکه های پهلوی آویزان بود.بیت های عاشقانه ی محلی می خواندند و دست می زدند و بر سر عروس سکه

پنجاه سال و چهل روز(قسمت آخر)

نمایش مشخصات زهرا فیروزی فاطمه از کافه بیرون می رود.نمی توانم صدایش کنم.چند اسکناس تانخورده از کیفم بیرون می آورم و روی میز می گذارم و به دنبالش می روم.تند راه می رود.فکر پاهای بی جان من را نمی کند.بی پروا از بین ماشین ها می گذرد. می ترسم کاری دست خودش دهد.نفس هایم به شماره افتاده چشمهایش لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رود

بابا چرا ما رو ترک کرد

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو پسرک پرسید: «بابا چرا ما رو ترک کرد؟» مادر دست پسرش را می‌گیرد و آن دو در پیاده‌رو قدم می‌زنند و جواب می‎دهد: «خب همون روزی که تو به دنیا اومدی، یه چیز دیگه هم اومد. با پست اومد، توی یه جعبه‎ای که فقط کمی از تو بزرگتر بود. می‌دونی توی اون جعبه چی بود؟» پسرک به علامت ندانستن سرش را تکان می‌دهد

هنر بهتر است یا ثروت؟

نمایش مشخصات فاطمه خجسته - سلام مونیکا جون چطوری؟ - سلام پریسا جون ، خوبم تو چطوری؟ - حالم خوب نیست برای همین بهت تلفن زدم تا کمی آروم بشم. - چی شده، موضوع چیه؟ - چند روزه احساس می کنم به جواد علاقه مند شدم... - چی جواد!!!! پسر ننه رقیه؟ همون که سرطان داره؟ - آره، همون جواد - جواد هم به تو علاقه داره؟ - آره عاشقانه و صادقانه دوستم داره

اشک هایش...

نمایش مشخصات هستی مهربان انگار هوا دم کرده است توان نفس کشیدن ندارم؛دستانم را روی گلویم می گذارم ورم کرده است...دارم خفه می شوم دیگر نمی توانم بیش از این خودم را خونسرد نشان دهم. چشمانم را می بندم ومشت های عصبی ام را پی در پی نثار تن عریان درخت تنهای دشت می کنم ؛ سردی اشک ها را که بر گونه ام حس میکنم صدای

دوداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری s۱- دار خانم معلم روکردبه دخترک وگفت:چراهمیشه درنقاشی هایت عکس دار را می کشی ؟دخترک چشم هایش پرازآب شدوگفت:اجازه ! برای این که آخرین بارپدرم رابالای دار دیدم. 2- جنگ تلویزیون هربارکه اسم جنگ را می آوردمادربه پدرخیره می شودومی گرید...

دیوانگی

نمایش مشخصات فرزانه بارانی یک رگه ی دیوانگی خالص درون روحم زندگی می کند.این را عمو ناصر هم می داند!هر بار که مرا می بیند،دهانش را می آورد نزدیک گوشم و آرام می پرسد حال دیوانگی هایت چطور است؟ چند درصد؟و بعد انگار که با کسی کلنجار برود، پچ پچ کنان سری به اطراف تکان می دهد و در خودش فرو می رود. اما من هیچوقت نمی دانستم دیوانگی هایم را با چه مقیاسی در صد بزنم

زندگی در جهنم

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه hell is not always real fire جهنم همیشه آتش واقعی نیست. sometime evil humans will lead your life way then you will see hell گاهی انسانهای شیطان صفت مسیر زندگی تو را هدایت می کنند آنگاه جهنم را خواهی دید sometime spite and revenge will overcome in your life then you will see hell گاهی کینه و انتقام بر زندگی تو غالب می شوند آنگاه جهنم را خواهی دید

اسمان زندگی

نمایش مشخصات ستاره رهبر هوا ابری بودو اسمان گرفته ،انگار اسمان خیلی دلش گرفته بود ،ناگهان از اسمان باران امد انگار اسمان طاقتش تمام شده بود دوست داشت گریه کند اما ارام ارام گریه میکرد . من هم دوست داشتم با او همدردی کنم چشم هایم را بستم ولحظه ای سکوت کردم .در ان لحظه فقط صدای اشک های اسمان می امد و بس. اسمان کم کم ارام گرفت و گریه هایش قطع شد

" ساعت ۲۵" ادامه فصل اول(بازدید از خانه )

نمایش مشخصات مریم مقدسی به نام خدا ادامه فصل اول النا ساکت روبه رویم نشسته است و روزنامه صبح را ورق می زند. با دقتی که از او سراغ دارم می دانم که تاریخ و رویداد ها از نگاه موشکافانه او دور نخواهد ماند و به راحتی ورق نمی خورند. تا قبل از رسیدن به مقصد پرونده را باز می کنم و دوباره مورد بررسی قرار می دهم

تخریب

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی مثل رمالی ها و کولی ها که اصرار دارند گذشته و آینده ات را از روی خط خطی های کف دستت بهت بگویند و اگر هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشند حتما این را خواهند گفت که، دشمن داری، حسود داری و نمی شود کسی را پیدا کرد که این جمله را بشنود و تائید نکند.. از موضوع انشایی که گفته بودم در مورد اعتماد

من بارها یتیم شدم

نمایش مشخصات فیلوسوفیا همه فکر می کردن من نمی فهمم من بچه ام اما من خوب می فهمیدم زود بزرگ شده بودم یعنی مجبور بودم زود بزرگ بشم اون روز که اون کارگر اومد در خونمون و مامان زد تو سرش من با همه بچگیم فهمیدم حتما یه اتفاق بد افتاده بعدش که همه جمع شدن خونه ما و حلوا و خرما پخش می شد فهمیدم اتفاقه

سیب ؛ حوا ؛ باران - فصل سوم

هرچه بود رویای زیبایی بود. این رویا ها می توانستند در تلخی سکوت شهر حل شوند و تحمل آن دهکوره را برای جوان آسان تر سازند. ایستاد. از پشت قامت رشیدش، سپیدی سپیده دیده می نواخت و زیبایی خاصی را متولد می کرد. پسرک زیر لب گفت :" رویا .... دریچه ای رو به آرمان شهر انسانی در هر پله از نردبان حیات رو به مرگ

نامه های گمشده

بادی که از سمت شرق می وزد کاغذ های روی میز را پراکنده می کند.نمی دانم آنها را کجا گذاشته ام ، هرچه جستجو می کنم کمتر به نتیجه می رسم و کلافه تر می شوم .اگر پیدایشان نکنم نمی توانم آن قسمت از زندگیم را که با تو گذرانده بودم به خاطر بیاورم و گذشتن از آن همه خاطره برایم سخت است خیلی سخت

قلم لرزه 2

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو 14- آدم یا رشد می کند یا می‌گندد، راه میانبری نداریم! 15- همه چیز به این برمی‌گردد که بتوانی خودت را از دستِ خودت رها کنی. 16- هوش، متعالی‌ترین شکل شکنندگی روان انسانی است. 17- زندگی خیلی طولانی است. 18- تنها وقتی خودت باشی، مستقل هستی! 19- اگر رازها فاش شوند .... 20- سَرِ فیلسوف

تجربه ای عجیب (قسمت دوم)

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا با دیدنِ چهره ی خود بسیار شگفت زده شدم، زیرا که این امر بسیار عجیب و غافل گیرانه بود. وقتی به چهره ی خود خیره گشتم متوجه شدم که قیافه ی من همان قیافه ی سابق است، با این تفاوت که تمامیه موهای بدنم بور، چشمانم آبی و پوستم نیز بسیار سفید گشته است. بعد از مدتی که با صورت خود

یاد یار

نمایش مشخصات حميد دهقاني به نام خدا آه... انگار همین دیروز بودا... ماه رمضان ... چه پر برکت بود ، پر از صفا و صمیمیت ، چه قدر همه با هم مهربان سحر ها ... دعا ها... نماز ها... یادش به خیر شب های قدر... یادش به خیر انگار صدای امام سجاد به گوش میرسید ابکی ... ابکی لظلمت قبری ... ابکی لذیق لحدی... ابکی لسوال منکر و نکیر ایای

افسانه زنان جنگجو«۴»

«به نام خدا» افسانه زنان جنگجو«۴»*فصل۱* [تقدیم به تمام علاقه مندان به این داستان] آنچه گذشت...در قسمت قبل دیدیم که هلیاس درحال بازگو کردن داستانی برای رکسانیا و دوستانش بود که مادرش برایش تعریف کرده بود.او میخواست با این داستان چیزی را برای آنها مشخص کند که از آن بی اطلاع بوده اند

دست به سرعزرائیل

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مردجوان روکردبه دکتروگفت:می خواهم برای مدتی مرابی هوش کنی .دکترگفت:چرا؟مردجوان گفت:می خواهم دست به سرعزرائیل کنم .آخه ،وقتی که دیدبی هوش شده ام خیال می کندکه مرده ام می رودپی کارش.بعدکه به هوش آمدم برای همیشه زندگی خواهم کرد.دکترخندیدوگفت :نه جانم ! این طورکه فکرمی کنی نیست .عزرائیل تادرتشییع جنازه ات شرکت نکندول کن معامله نیست

روزی با دخترک قصه

مدت ها بود در خودش فرو رفته بود هر روز بیشتر در خودش میپیچید مثل جنین می خوابید،کاهی احساس می کردم از فزط تنهایی خودش را بغل کرده است.به بالای سرش رفتم اما خواب بود و دفترچه نوشته هایش بالای سرش خودنمایی میکرد دفترچه صورتی رنگی با تزیینی از گل های زرد باغچه ی خانه شان. بلند شدم که

شادشهر

نمایش مشخصات محمد رحیمی sبه نام خداوند جان تابلو اسلام شهر را در راه دید، یاد کودکیش افتاد که ننه اش تا دم مرگ می‌گفت: شادشهر... رسید پشت چراغ قرمز، دخترکی را دید، تازه درک کرد که نه ننه‌ای، نه اسلامی و نه شادی در آن شهر باقی مانده است....

پرستو

نمایش مشخصات المیرایادمند پرستو صبح زیبایی بود.ازپدرش شنیده بود که پرنده ها دراین فصل بیشتردیده میشوندوان روز با چشم خود صحت این حرف رادید.وقتیکه دررابازکردتابه حیاط برودچهارپنج تا ازانها پرزدندوکوچک وکوچکترشدندوبه سمت ناکجاشتافتند.دستان کوچکش رابااب سردحوض شست ودوچرخه ی برادرش راکه وسط حیاط ولوگشته بودبرداشت وباهزارزحمت به دیوار تکیه اش داد

چقدر زیباست

نمایش مشخصات فاطمه خجسته s- وای همه دارند به من نگاه می کنند! - گمونم خیلی قشنگ شدم! - این همه مهمون توی عروسی بجای اینکه به عروس نگاه کنند به من نگاه می کنن! - خدایا این نگاه های حسرت انگیز رو از من نگیر. - همان بالا خوب جا خوش کردی بمان. - لذت می برم وقتی همه به من می گویند: " چقدر روسریت زیباست"

پنجاه سال و چهل روز(3)

نمایش مشخصات زهرا فیروزی روزها پشت هم سپری می شدند و من هنوز جرات نکرده بودم با فاطمه تماس بگیرم.اصلا چرا باید با او حرف میزدم؟چه می توانستم بگویم؟رفتارهای خود اوهم غیر عادی بود.انگار میدانست می خواهم شماره اش را بگیرم.خداکند بچه های دیگر متوجه نشده باشند. عقربه های ساعت مچی ام گواه ساعت پنج بعداز ظهر را می دادند

حقوق لیونل مسی

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان شماره 69 از سری داستانهای کوتاه بیست خطی "حقوق لیونل مسی" داشتم اس ام اس دوستمو میخوندمو کیف میکردم: ...حقوق لیونل مسی از بارسلونا در فصل جدید اسپانیا2014(به ارزش تقریبی پول ایران) میشه ثانیه ای 2هزار تومن، یعنی هر دقیقه125 هزار تومن، یعنی ساعتی 7 میلیون و پونصد هزار تومن،

"دارا"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" "صدای گوشخراش کشتی هایی که درساحل خلیج لنگرانداخته وتاچندلحظه ی دیگرآماده ی بارگیری می شدند،بیشترمی شد. هیاهوی عجیبی ساحل وکشتی های آن رادربرگرفته بودوازهرگوشه وکنار،سروصداهای زیادی به گوش می رسید. مردی عصابه دست،درحالی که ازکنارچندخانم بندری عبورمی کرد،تعادل خودراازدست دادوبه شدت به زمین افتاد

‍‍آقا بزرگ

نمایش مشخصات داود صادقی نیا شبها صدای ناله هایش همراه با هر نفسی که میکشید گوش را آهسته نوازش میداد . گاهی در عمق خواب از صدای او بیدار میشدم . میگفتم : شکر ‍‍‍‍‍آقا بزرگم زنده است . الان چند شبی است که به سکوت خانه عادت کرده ام .از خواب که بیدار میشوم نبودش را حس میکنم و میگویم : خدایش بیامرزد تقدیم به مرحوم

روزنامه فروش!!

نمایش مشخصات سهیل اروندی پسرک مثل همیشه با برادرش به زیر پل سید خندان در مقابل هتل بین الملل رفته بود حکومت نظامی بود و تجمع جمعیت ممنوع بود اما سربازان مستقر در کامیون زیر پل می دانستند اینان فقط فروشندگان روزنامه اند و کاری نداشتند . هر روز راس ساعت 14 اتومبیلی می امد و روزنامه ها را دسته دسته به قیمت 14 ریال می فروخت

به سمت آرامش

نمایش مشخصات ویداحنفی آنچنان خجالتی کشیدم که دیگر هیچ حرکتی نداشتم . صاف ایستاده بودم و هردو دستم را از پشت سربه هم قلاب زده بودم . مثل یک چوب خشک شده بودم .یکی از آن جمع می گفت و بقیه می خندیدند: -فکر کرد ما نمی بینیم.... همین یک لحظه آنی می خواست ما نبینیم.... خوب لو رفتی ...اون چی بود ؟جیه؟ راتشو بگو چی می

پولدار

-باشه...باشه چشم حتمأخدمتون می رسم... نگاهی به تابلوی آبی رنگی که باسماجت روی میله ی خمیده ی سرخیابان ایستاده بودانداختم.درحالی که خداحافظی می کردم روبه راننده ی تاکسی گفتم: -آقاسرهمین خیابون نگه دار... راننده درحالی که بالنگ رنگ ورفته ای سروصورت عرق کرده اش راپاک می کردماشین راگوشه ای پارک کرد

ماجراهاي من و سوكارا (قسمت يازدهم)

نمایش مشخصات زهرابادره در آغوش كاناپه لم داده ام و به سخنان سوكارا گوش مي دهم : هوا خيلي گرم بود خورشيد ظهر بي رحمانه گوي آتشين خود را به سوي زمينيان نشانه رفته بود ،آسفالت كف خيابان ذوب شده و رفت و آمد عابران را در سينه خود حك مي نمود . كسبه ها كركره مغازه ها را پايين آورده و به منازل خود رفته بودند . زن و شوهرخسته اي در كنار خيابان ايستادند و شروع به صحبت نمودند

شعری برای کفتار

نمایش مشخصات بهزاد صادق وند او یک شاعر بد بخت است. بد بخت به اندازه تیره بختی شهری که در آن زندگی می کند. تنها در میز کارش نشسته و به کاغذ سفید جلویش ذل زده است. انگار بهار استعدادش منجمد شده و مدام سیگار روشن می کند تا شاید با آتش سیگار این سرمای بی شعری خاتمه یابد! دلم برایش می سوزد نزدیکش می شوم سیگاری روشن

یک اتفاق بامزه

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی از پشت پنجره اتاقی که تو مسافرخانه کرایه کرده بودم،تنها چیزی که می دیدم یک سری آهن پاره ی در حال حرکت بودند،که سروصداشان بدون اینکه بخواهم اغراق کنم، دیوانه وار و منزجر کننده از تمام پیشرفت های قرون اخیر بود. برای آدمی مثل من_یک آواره بی چیز که زندگی هر روز به یک طرف می بردش_انتظار تجربه دوست داشته شدن ،یک کمی زیاده خواهی بود

حقوق بشر؟؟؟؟؟

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی دوستش از پشت بام آمد پایین و گفت: هرگاه دیش ماهواره تکان خورد به خودم بگو میام تنظیمش می کنم. حالا بزن کانال بوق ق ق ق ق ق ............. ساعتی بعد حسابی گرم شنیدن حرف های کارشناسان برنامه بودند و گاهی لبخندی از رضایت هم داشتند، سر تکان می دادند که یعنی دقیقن منظور و مفهوم کارشناس را متوجه می شوند

خانواده

sزن ماهها از خونه دور بود.سر فيلمبرداري كار جديدش تو يه شهر ديگه.شوهرش جاي ديگه اي خوش بودو بعضي شبها اصلا خونه نمي امد.پسرش افتاده بود تو كار خلاف و دخترش شبها دير وقت مي امد.موضوع فيلم جديد زن استحكام بنيان خانواده بود.

از صیف و شتا

نمایش مشخصات آرش شهنواز sجمعه اش ، عیدش ، سفرش . . . همه همان جا بود. همان یک گله جا. دست فروشی که تمام مال التجاره اش را با یک سینی جا به جا می کرد.

ضد ترک

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی دیدیم در میزنه رفتم در را براش باز کردم دیدم چه بی حوصله... دوای دردش را می دونستم فورا براش چای ریختم و هیچی نگفتم تا بعد از مدتی که سرکشید و انگار روشن شده بود، بحرف آمد من سرم تو کامپیوتر بود و فقط بهش گوش می کردم که گفت:میدونی اگر هم با روحیه تمام هوس کنی یک برنامه ای از برنامه

در خواب آگاه بودم که خوابم !

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه خواب : صدای شلیک تفنگ های دشمن در شهر پیچیده بود همه جا را محاصره کردند راهی برای خروج از شهر وجود نداشت به خود گفتم باید در خانه ای پناه بگیرم چاره ای نیست ! در اتاق یکی از خانه های مخروبه مخفی شدم که ناگهان سربازی گردن من را گرفت او گفت : می خواهم خفت کنم در لحظات آخر زندگیم هوشیاری

اندرحکایت فیش ها

وقتی که به واژه فیش فکرمیکنم انواع فیش های مختلف در ذهن و فکرم بالا و پایین می پرند همانند ذرتی در ماهی تابه انقدر بالا و پایین پریدن که به ناگاه فیش حقوقم از ذهنم بیرون پرید و جلوی چشمم رژه ر فت وقتی که خالصی فیشم در مقابل دیدگانم قرار گرفت نا گاه خالص شدم از درون خالی و تهی و یک

تجربه ای عجیب (قسمت اول)

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا مانند همیشه پس از بازگشت به سمتِ خانه، باز غر زدن های پدرم و جر بحث های فراوانِ بین ما به وقوع پیوست. پدرم اظهار داشت که من نباید با جنس مخالف رابطه ی دوستانه برقرار کنم، زیرا که این امر، امری گناه بوده و باعث بدبختی و بیچارگی من می شود. مادرم نیز در ادامه نگرانِ جانم از دست برادران و مردانِ آن دختران بود

نيمه حضور

نمایش مشخصات غلامرضا ابوالفتحي نیمه حضور پراید روبروی داروخانه ایستاد.جمال با عجله پیاده شد و،وارد داروخانه شد.انبوه بیماران فریاد کنان و معترض ازگرانی داروها و منتظر صدا زدن آنها ،بودند.حدود نیم ساعتی که گذشت ،جمال را صدا زدند و105هزارتومان ازاوخواستند؛تا می خواست که بگوید چرا؟!نسخه پیچ گفت:"بعضی از داروها آزاد است

طناب دار (قسمت اول)

نمایش مشخصات مهرا عسگری همیشه از افشا کردن حقیقت می ترسیدم . همیشه می ترسیدم از حرف های قبل از مرگ انسان ها بگویم.از حرف هایی که... روز اول: روز اول که من را گره زدند فکر کردم که چرا این گونه من را گره میزنند؟ دم دم های صبح فردا بود که خانم را آوردند فردی گفت :(برو جلو!) خانم جلو رفت.و دمپایی های پاره اش را از پای در آورد

گس مثل خرمالو

گس مثل خرمالو حامد قاف ** روز گرمی است ،از آن روز های گرم که بعدها مردم وقتی خاطره ای از آن روز تعریف میکنند،خواهند گفت :"همان روزی که از آُسمان آتش میبارید". از آسمان آتش میبارد،درون پذیرایی ، مردی هندوانه خنکی را خورده و پوست آن را وسط سینی استیل با یک چاقو میانش رها کرده است و خود را باد میزند

سه فصل او

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی :ببخشید آقا،ساعت چنده :پنج و بیست دقیقه :دیرم شد :من ماشین دارم،می خواید برسونمتون :نه ممنون.با مترو میرم :تا ایستگاه مترو خیلی راهه،اجازه بدین برسونمتون :شما مسیرتون کجاس؟ :من همین خیابونو مستقیم میرم :آخه مسیر من مستقیم نیست :تا جایی که راه داره با من باشین :نمی تونم.ببخشید :چرا؟راهتون کمتر میشه :آره ولی من

کانستراکتیویسم

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی داشتم به رویکرد کانستراکتیویستی امر سیاسی از منظر هستی شناسی و معرفت شناسی فکر می کردم که کدومشو تکلیف دانشجوی دکترام بدم.... ....که صدای علی تنها دانش آموز پنجم ابتدایی ام منو به خودش آورد: آقا اجازه ماشین ده خرابه...بعدش هم راه هنوز باز نشده... موندنی شدم... یه هفته دیگه... زهرا کوچولو گفت : آقا اجازه چطوری پنج رو با هفت جمع کنم تو دستام جا نمیشه

داستان های روستا-5

هاشم دیگر موهایش را کوتاه نکرد،سرش مثل گندمزاری بود که شهاب سنگی در آن سقوط کرده باشد و حفره ای ایجاد کرده باشد،یا که به وقت درو کشاورزی تصمیم گرفته باشد از وسط زمین درو کردن را آغاز کند. آفتاب شهریور تیزنبود اما ساعات روز کش می آمد.مردها وزن ها و بچه ها داس دردست از گوشه ی زمین شروع می کردند به درو

پشتی طبی باراد

نمایش مشخصات خلیل مسرور s-خدایا خیلی وقته نشستن های طولانی مدت پشت اینترنت کابوسم شده؟ - % میدونین چرا ؟چون همسرم واسم پشتی طبی باراد نمیخره . . . . . . -از همه مهم تر وبدبختانه تر من اصلن همسرندارم^_^

واگویه خانم شاغل در روز جمعه

نمایش مشخصات ویداحنفی **************************************** همیشه در همین روزها ناراحتم.روزهای جمعه. روزهای تعطیلی. با صدای تلق و تلوغ قالمه مادرم که به کابینتها می خورد از خواب بیدار میشوم. یعنی می پرم از خواب . صبحانه گرم کنار اعضاء خانواده و تیک و تاک ساعت دیواری زرد رنگ روی دیوار یعنی :"زمان میگذرد".من نشسته ام کنار سفره صبحانه

رویای بچگی

نمایش مشخصات بهزاد صادق وند sبچه که بودیم فکر می کردیم بزرگ می شویم طرف را پیدایش کرده عاشق می شویم و همه چیز تمام است! بزرگ شیدم پیدایش کردیم و عاشقش شدیم اما... چرا این گونه شد؟!!!

کنکور

نمایش مشخصات فاطمه خجسته - عجب تابستان گرمی حوصله هیچ کاری رو هم ندارم خدایا چکار کنم؟ - فهمیدم پاشم به دوستام تلفن بزنم ببینم رتبه کنکورشان چند شده ؟ - سلام مریم جون، چطوری؟ - رتبه کنکورت چند شده؟ - راست می گی!!! یعنی نزدیک سه هزار !!!! - خوب انشاا... قبول میشی. - چی امسال انتخاب رشته نمی کنی ؟ چرا ؟ - تو مطمئنی سال دیگه پزشکی می آری؟ - موفق باشی خدا حافظ عزیزم

ارشمیدس من هم فهمیدم

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی من از روزی که سرکلاس کارآفرینی فهمیدم معلم ما استخدام یکی از ادارات هست....معنای اعتمادی را واضع فهمیدم و درک کردم........ من از روزی که بحث در مورد فرهنگ بود و از یک فرهنگی شندیم که باید کار فرهنگی و فرهنگ سازی شود....معنای وظیفه شناسی را متوجه شدم.... و از روزی که چهار سیب داشتیم و ما 5 نفر بودیم تنها کسی از سیب متنفر بود مادر بود

ماجراهاي من و سوكارا (قسمت دهم)

نمایش مشخصات زهرابادره امروز تولد دخترم است دو سه روز است كه در تكاپو جشن تولد خودش است ، چند سال بود كه برايش جشن تولد نمي گرفتم ولي امسال راستش ديگر حق را به او دادم و اجازه دادم كه كمي با دوستانش در چهارچوب خانه خوش بگذراند . يك هفته است كه دارد مي چرخد سالن پذيرايي را با انواع كاغذهاي رنگي آراسته و ديوارها و سقف را از ريسه هاي رنگارنگ پر كرده است

واحد 39

نمایش مشخصات فرزانه رازي ظهر دم کرده ی تابستان است!از تاکسی ای که پیکان زرد رنگ و درب و داغونی است پیاده میشود و از پنجره ی جلو،خم میشود تا با آقای راننده صحبت کند!ابروهای درهم کشیده اش،نشان از گرمایی ست که طاقتش را طاق کرده! - چقد میشه داداش؟ حرکتی به سبیل های 8:20 دقیقه ای اش میدهد و با کلی ناز و ادا،میگوید:

آفت جدید

نمایش مشخصات سهیل اروندی در میان سبزی ها می خزید و از انها تغذیه می کرد . دربرگ ها حفره ای پیدا می شد و روز به روز در گستره زمان بیشتر می شد انچنان که دیگر برگی نبود و گیاهان در رنج از طلب اکسیژن سراسر گاز کربنیک می شدند و روز به روز زردتر می شدند . پیر مرد می دید مزرعه زندگیش پژمرده و پژمرده تر می شود و با نا

مادر

نمایش مشخصات زهرارهبر مادر همیشه ازبچه ی خودمحافظت میکند حالامیخواهم داستان یک مادرمهربان رابگویم که ازجان خود گذشت یک مادرمهربان بود که دریک اتش سوزی پسرخودرابیرون فرستاد چون فقط یک نفراز ان هامی توانستند به بیرون بروند وان مادر به خاطره پسر بزرگ ترش که باعث شد ان اتش سوزی انجام بگیرد .......قدر پدر

شهرزاد(پایان)

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا این بود زندگی بعد از یک هفته وسایل ها چیده و خانه آماده شد.درست همان خانه ای که پدربزرگ می خواست!کوچک و تمیز!پدربزرگ در خانه تنها بود و روی مبلِ کنار پنجره نشسته بود.به گذشته،حال و آینده فکر می کرد.گهگاهی لبخندی می زد و ناگهان لبخند جایش را به غمی دیرینه می داد.بلند شد به آشپزخانه رفت

زائر

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو - خدا را چگونه دیده ای؟ - او را چنین دیدم در حالی که در سمت چپش آتشی بود و سمت راستش چویی پرآب. هر کس در عمق آتش می رفت از میان آب سر بیرون می آورد و هر کس به طرف آب می رفت ناگهان در میان آتش ظاهر می شد. دوستان طبق گذشته با ایمیل حقیر در ارتباط باشید ممنون از راهنمایی های پر ارزش شما عزیزان

پنجاه سال و چهل روز(۲)

نمایش مشخصات زهرا فیروزی بچه ها مجهز به هر وسیله پیکنیک بودند.از پیش از ظهر که برای آوردن شربت به داخل خانه رفته بودم.دیگرمجالی پیدا نشده بود که سری بزنم.بچه ها هرکدام آهنگ مورد علاقه شان را می خواندندو بقیه درصورت تمایل همراهیش می کردند.من هم گاهی تشویقشان می کردم و گاهی یاد آهنگهایی می افتادم که محمد با صدای بلند دراتاقش گوش می کرد

پس ازیک خواب کوتاه

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت دلم طاقت نمی آورد،میروم که جواب بدهم...جواب میدهم -الو؟...الوووو؟؟؟(جانی دوباره میگیرم) چراجواب نمی دی؟...مهدی؟؟؟(دلم میخواهدصدایش راببوسم)مهدی بدبخت شدیم،بابام فیلم تولدو دیده،دوتا کشیده خوابوندزیرگوشموبعدازخونه زدبیرون،میترسم بلایی سرت بیاره،میشنوی چی میگم؟...د جواب بده لعنتی

بیعت

نمایش مشخصات حميد دهقاني آمده بودم مدینه برای زیارت قبر حضرت رسول ، محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله دیدم که جمعیتی عظیم وارد مسجد النبی میشوند. همهمه میکردند. از یکی پرسیدم. بردادر چه شده است، این جمعیت چه میخواهند؟ گفت: امام موسی کاظم علیه السلام امام هفتم به شهادت رسیده است (این را که گفت انگار دنیا

مهندس

نمایش مشخصات فاطمه خجسته s- چته حسن چرا توفکری؟ - فکر دیروزم. - مگه دیروز چه اتفاقی افتاد ؟ - رفتم اداره دارایی، می خواستم دوستم رو صدا کنم گفتم :"مهندس" دیدم همه برگشتند و گفتند:" بله " !

فتوشاپ

نمایش مشخصات خلیل مسرور s- سلام آقای به اصطلاح دکتر!!! - سلام ممد جان، چطوری به اصطلاح مریض - اذیت نکن دکتر جان،عکسی که صبح تو رادیولوژی تو گرفتم رو چاپیدی؟!!! - بله که چاپ کردم تازه قفسه سینه ات را که شکسته بود با فتوشاپ واست درست کردم دکتر نفهمه!!!...

ماهی ها هم میخندند

نمایش مشخصات سلمان ارژن بنام خدا ماهی ها هم میخندند کبرا خانم کاسه بزرگ و سنگینی را در دست ، تلو تلو خوران به حوض که در وسط حیاط خانه قرار دارد ، نزدیک می شود . یک حوض دایره ای شکل که چند گلدان روی لبه آن چیده شده است . یک درخت مو یاقوتی بوسیله داربستی مهار شده و باغچه ای در کنار این حوض با گلهای عباسی و محمدی و شبو و میخک به چشم می خورد

و او به من خندید

نمایش مشخصات مرتضي رضاپور آخرهای فصل بارانی بهار بود و امتحانات خرداد نزدیک و من دانش آموز سال اول دبیرستان و مردد برای اتخاب رشته و مسیر زندگیم. به سمت اتاق مشاور حرکت کردم در زدم و داخل شدم مشاور رو که دیدم بهش خندیدم.آخه تنها کاری که بدون استرس و دلهره میتونستم انجام بدم همین خندیدن بود. مشاور مدرسه مون

شهرزاد(8)

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خدا خانه ی جدید اواخر شهریور بود؛قرار بود امروز همه به خانه ی پدربزرگ بیایند...خانواده شهرزاد طبق معمول از همه زودتر به خانه ی پدربزرگ آمده بودند و منتظر بقیه بودند تا وسایل ها را جمع کنند.فاطمه(مادرشهرزاد)درآشپزخانه مشغول جمع کردن وسایل ها بود و پدربزرگ دائما به آنجا می

پنجاه سال و چهل روز (1)

نمایش مشخصات زهرا فیروزی نفس هایم صدا می دهند.به گمانم چیزی می خواهند بگویند.دردهم می کنند.یا شاید حرفهایشان دردناک است. چقدر این حیاط پربرگ شاعرانه شده.آدم هوس می کند بنشیند لب پنجره و چایی قندپهلو بخورد و درختها را نظاره کند و شاخه های بی برگشان. و آن قدر نگاه کند تا تصویرها جلو چشمانش کمرنگ شوند. محو و مات

سیب ؛ حوا ؛ باران - فصل دوم

شهر خلوت بود و نبودن ها جایی برای بودن، باقی نگذاشته بودند. /ویی روح شهر را از کالبد نحیفش بیرون کشیده و در حالیکه شهر زانو زده و طلب جرعه ای زندگی می کرد، روحش را در برابر چشمان خیسش به دار آویخته بودند. - اتاقی می خواهم با پنجره هایی رو به نقطه ای دیگر. هر نقطه ای غیر از این شهر. مرد با بی تفاوتی تمام، کلید اتاقی را برداشت

گربه خان(پایان)

نمایش مشخصات محسن نظری گربه خان پس از اينكه سبيل خودش را با پنجه هايش يكم تاب داد اينطور لب به سخن باز كرد: من گربه خان هستم،گربه اي دوران ديده و با تجربه،سرد و گرم روزگار را مزه مزه كرده ام،در برابر قحطي و جنگ هميشه مقاوم بوده ام،چندين بار گربه ماده ها را به همسري گرفته ام اما متاسفانه همه آن ها نازا بوده

شهرک هانا

نمایش مشخصات سهیل اروندی تبلیغات روز مره شرکت معروف فارو وسوسه ساخت ویلا درهاوایی با کلیه امکانات .....هر روز جلو چشمانم در تلویزیون رژه می رفت و من را برای خرید وسوسه می کرد .بلاخره با تماس تلفنی با مدیر فروش شرکت قرار ملاقاتی گذاشتم .روز موعود به دفتر شرکت رفتم و مامور اطلاعات شرکت مرا به اتاق 21 و خانم هلن راهنمایی کرد

کاپشن

نمایش مشخصات مصلح الدین رضایی تق، در را می بندم و کمی هلش می دهم تا مطمئن شوم بسته شده است. پدرم همیشه میگه مطمئن شو که در بسته شده. شاید یه روزی خود هم به بچم بگم. دیرم شده است بس که جلوی آینه کاپشن رو ورانداز کردم. هرچی خانوم جون گفت بیا برو کسی نمی فهمه به حرفش گوش ندادم و چند بار حسابی کاپشن رو بررسی کردم. هر بار یه جاش به نظرم عیب دار میومد

زن خیابانی

نمایش مشخصات فاطمه خجسته - سلام امیر پارسا کجا با این عجله! - سلام آقا مصطفی , حال شما چطوره؟ - خوبم شکر خدا, تو چطوری پسرم؟ - منم خوبم . ممنون - تو که سربازی رفتی, درستو هم خوندی, کاروباردرست وحسابی هم داری چرا زن نمی گیری؟ - می خوام زن بگیرم اما اول باید برم اداره ثبت احوال شناسنامه ام را درست کنم. - مگه شناسنامه ات چی شده ؟ - شناسنامه ام چیزیش نشده می خوام فامیلمو عوض کنم

حافظ

پسر با جثه ي ريزش اومد وسط صف واز يكي از همكلاسيها پرسيد بهزاد خوانساري تويي؟ديروز كاپشنتو تو كلاس جا گذاشتي .من بردم خونه امروزبرات اوردم . بهزاد شاگرد زرنگ كلاس دوم راهنمايي با ديدن كاپشنش ذوق زده شد اخه پدرش تازه از اخرين سفري كه رفته بود برايش اورده بود ديروز همش فكر ميكرد


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1