آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

بیکار

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اعصابش خیلی خردبود.زیرلب حرف می زدو آه می کشیدومی گفت :چرا این همه سال ها درس خواندم ؟به خدا دیگه روم نمی شه پول توجیبی ازمامانم بگیرم .خجالت می کشم .مگه من با اونا چه فرقی دارم ! چرابایدبیکارباشم ؟مغزم داره سوت می کشه .خدا! خودت که دیدی ! اون نامردبرای یه منشی گری چه پیشنهادی داد..

بازیگر

نمایش مشخصات فرزانه بارانی از دور که می بینمت مثل نجیب زاده ها شده ای،چهره ات پریشان است انگار از ملاقات روحی آمده ای که تو را از حادثه ای شوم خبر دار کرده!چقدر هملت بودن به تو می آید .شاید هم این پریشانی برخاسته از شک اتللویی باشد که رنج خیانت وجودش را درهم شکسته است. اما تو امروز قرار است سرداری باشی که عشق را فدای فرمانروایی اش میکند چند قدمی راه می روم

آن یکیِ خاصِ دلت !!

گاهی دلت، داشتنِ یک آدم خاص را می خواهد. گاهی دلت می خواهد عشق را تجربه کنی. گاهی دلت می خواهد جنس خنده های یکی را با تمام خنده های مصنوعی جهان، پایاپای مبادله کنی. گاهی دلت می خواهد، هندزفری ات را در گوش ات بگذاری، و تمام پیاده روهای نرفته ی شَهرت را پیاده بروی. بروی و بروی تا در میان تمام آدم های شَهرت، آن یکیِ خاصِ دلت را پیدا کنی

فرصت وارونه

نمایش مشخصات آرش بی نیاز برای شنیدن این داستان با صدای نویسنده به لینک زیر بروید: ://abau.blogfa.com/post-181.aspx .............................................................................. پرسه های شبانه خیابان ها را دوست می داشتیم . با چراغ های "قرمز" و "سبز"ی که فرصت های کوتاهشان پر بود از "لبخند ها"، "حرف ها"، "سکوت ها" . آن شب اما جور دیگری بود

بمباران خاطره

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ............. مادر از بیرون می اید داخل اتاق دستهای خیسش از سرما سرخ شده چادر رنگ و رورفته ای دور کمرش بسته و جورابهای سیاه ضخیمی به پا دارد که تا زیر زانو بر روی پاچه های شلوارش بالا کشیده ! یک شب سرد زمستانی است در یک خانه ی کوچک قدیمی با دو اتاق تو در تو گوشه ی اتاق یک بخاری نفتی زنگ

چشم هایم(قسمت دوم)

نمایش مشخصات زهرا فیروزی می دانستم در دل مادر چه غوغایی است.دل من هم دست کمی از او نداشت.نمی دانستم در آن لحظه چه حسی باید داشته باشم.فقط میدانستم دوست ندارم به کلاس بروم.پدر هم همین نظر را داشت.می گفت بهتر است خانه بمانم و برای شب خودم را آماده کنم.اما مادر مدام اصرار می کرد که بروم و در آن وضعیت اصرارهایش کلافه ام کرده بود

خداحافظی تلخ

نمایش مشخصات بهاره تهرانی بازهم سرم گرم گذر از کوچه و پس کوچه های زندگی بود...خبر رفتنت در تمام شهر پیچید..با سرعت خودم رو به ایستگاه خاکستری دنیا رسوندم...چقدر ساده و صبور و غمگین روی سکوی اخر ایستگاه نشسته بودی....حق داری...ما با تو خوب تا نکردیم. چقدر راحت به روزهای گرمت غر زدیم..از ان اسان تر شب های بلندت را که بوی خدا میداد بیهوده به طلوع فجر رساندیم

شب قدر

پیرمرد هر شب می آمد و در همان جای همیشگی کنار آخرین ستون صحن می نشست. به آمدنش عادت کرده بودم هر چند به نظر می رسید او میلی به حضور در جمع نداشت. به ندرت به کسی نگاه می کرد بیشتر مواقع سرش پایین بود. همیشه اولین چایی را برای او می بردم تا کمتر احساس غریبی کند. وقتی با سینی خالی بر

ایستگاه چشمهاش

نمایش مشخصات عباس عابد ــ روزگاری اگر، لباسهاش جور نبود، از خانه بیرون نمیرفت. ــ عجب آدم منضبطی بوده! ــ وقتی بیرون می رفت، بوی واکس کفشهاش کوچه را پر می کرد. ــ باید همین طرو باشه، لباس که جور شد، کفش هم به همون نسبت باید تمیز باشه. ــ دخترهای دم بخت ، به هوای دست کشیدن به موهاش حسرت به دل بودند! ــ عجب تحفه ای بوده! ــ تا اینکه تو را دید

رویای مینویی

نمایش مشخصات سید طه صداقت کشفی اینجا شهر نور است ، شهر رویا ، شهر آب ، همان شهر پشت دریاها که پنجره هایش رو به تجلی باز است ، شهر کرامت ، شهر شکوه و جلالت ، شهر من ، هوای اینجا ابریست ، باران ملایم بر سر و صورت سبزه ها میخورد ، نسیم خنکی می وزد ، گویی از بهشت نشأت می گیرد همراه با بوی خوشی که انگاه نظیر آن در عالم نیست

بغض روزهای آخر

نمایش مشخصات آرش بی نیاز برای شنیدن این داستان با صدای نویسنده به لینک زیر بروید: ://abau.blogfa.com/post-181.aspx .................................................................. شما می دونید کلاس ما کجاست؟ این سوال را در اولین روز دانشجویی، از کسی که بعدها فهمیدم همکلاسی ام است پرسیدم. اما او نیز نمی دانست. به ناچار گشتم، کلاس را پیدا کردم و در گوشه ای نشستم و منتظر ماندم

فصل کوچ

نمایش مشخصات هستی مهربان کاغذ ومداد را برداشته وشروع به کشیدن نقاشی کردم تنه ای از یک انسان که سر نداشت اما سر زنی با موهای بلند را در دست راستش گرفته بود وباخط لرزانم زیر آن نوشتم:زنی که در راه عشق سرش را ازدست داد...چشمانم با انتظاری کشنده به در خیره مانده بود شاید باز هم مادرم بیاید وبا آن دستان گر م وصدای

لرزش

sبا حسرت به خط هاش نگاه می کرد.اصلا باورش نمی شد که اون خط ها کار خودش بوده.وقتی دستش ورو تابلوها می کشید اشک هاش سرازیر می شد.اهی از ته دل کشید وگفت:یادش بخیر دلش لک زده بودبرای یک مصرع نوشتن.اخه اون دیگه هیچ وقت نمی تونست بنویسه .چون لرزش دست داشت وپارکینسون

آرامش ابدی

نمایش مشخصات سارا اسماعیلی برگه ها را در قفسه می گذارم،کیفم را از روی میز برمی دارم و خداحافظی ساده و همیشگی با همکاران. سوار ماشین قراضه ام میشوم، هدیه ای که از پدر به جا مانده! به راه می افتم. باز هم این ترافیک سنگین و کسل کننده. چهار راه سعدی اوه! چراغ قرمز شد. متنفرم از درگیری با چراغ قرمزی که هر لحظه

به خاطره معجزه ی واژه ها

این روزا انگار فعل هام با فاعلام قهرند و دایره ی لغاتم یخ زده آره! دیگه واقعا داره سکوت سپبد کاغذم سنگین میشه باید سبکش کنم! خوب از کجا بگم؟! از اون جایی که وقتی داشتم به ماه نگا میکردم نا غافل یه اسب از ماه به سمت من تاخت! بعدشم با اولین پلکم پرید و رفت ! یا از اون جایی که وقتی

نامه های مجازی

نمایش مشخصات بهاره تهرانی بابا لنگ دراز عزیز سلام...... مدتها است که برایت نامه کاغذی ننوشته ام...چقدر دلم برای پیچیدن صدای زنگ دوچرخه آقای پستچی در حیاط دبیستانه شبانه تنگ شده است....معنای آن زنگ برای من یعنی یه نامه از طف شما.. بعد از قبولی در دانشگاه و انتخاب رشته ..من و سالی و جولیا مجبور به جدایی از یکدیگر شدیم

مانکن

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری sباورکنید اگرپلک هایش را به هم نمی زدمتوجه نمی شدم .یک لحظه صدا زد ببخشید آقا دست نزنید! من ،مانندکسی که برقش گرفته دست هایم لرزیدوازمانکن جداشد.

داستان کوتاه / ساعت صفر

نمایش مشخصات بیژن کیا "فرهان" قبل از دیگران جریان را فهمیده بود. ما همه ترسیده بودیم و او بود که پیش از دیگران سرش را بالا گرفت . هنوز غرش جنگنده ها فروکش نکرده بود. هنوز ترس در وجودمان موج برمی داشت ، هنوز پلکها را به هم فشار داده بودیم و سعی می کردیم آماده ی مرگی شویم ناخواسته اما ...این فرهان بود که داد زد: اون جا رو نیگا

دخیل های سرخ بر ضریح درخت

نمایش مشخصات آرش بی نیاز زندگی سرشار از عطر نفسهای خداست، آنگاه که در گوش زمستانی درخت، نجوای عاشقانه ای می خواند و او را با خمیازه های پایان اسفند از خواب بیدار میکند تا جوانه های سبز و شکوفه های سپید سیب در چشمان مهربانش بدرخشد، تا بهار آغاز شود... بهاری بی تاب، بهاری با گونه هایی پر از التهاب. خدا دست

دوست

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خدا باد پاییزی برگ های زرد درختان را میکند وبا خود همراه میکرد.پالتو را محکم دور خودم پیچیدم و روی نیمکت کنار درخت کاج نشستم وبه منظره های زیبای پاییز چشم دوختم تا اینکه چشمم به او افتاد،با چشمان سبز و روشن به من چشم دوخته بودبه او لبخندی زدم او نیز آرام آرام کنار نیمکت آمد

لیست

نمایش مشخصات بهزاد صادق وند اگر می خواست اسم کسانی را که واقعا دوست داره لیست کنه اینها بودن: 1- مامانش 2- باباش 3- خواهرش مریم 4- دختره دوم همسایه سومشون از سمت خیابون اصلی بنام میترا چند بار تو کوچه با ایما و اشاره به میترا فهمونده بود که به اون علاقه داره اما به هر حال با اینکه سن ازدواجش رسیده بود اما موقعیت

روح آیینه ها

نمایش مشخصات سید طه صداقت کشفی آرام آرام قدم هایش را پیش می گذارد.....به سوی صدای گریه کودکی ، شهر پر از آتش و آسمان در حال رفت و آمد سنگ های سیاه ....بین راه رو بیمارستان هر کسی به چشم میخورد ، پیر ، جوان ، کودک .....اما انگار صدای جعبه جادویی را ببندند فقط تصویر ! تصویری سرخ که مقدمه ساز خروج روح خواهد شد ، خروجی همراه با افتخار و سربلندی

"تیغ کوچک "

نمایش مشخصات مریم مقدسی فرهاد پشت در نشسته بود و به حرف‌های شیرین گوش میکرد که بلند بلند با خود می گفت " تقصیر من نبود که دلم پی دلش رفت . تقصیر من نبود که چشمانم پی چشمانش رفت. تقصیر من نبود که دستانم پی دستانش رفت . نه نه تقصیر من نبود! تقصیر تو بود... آره تقصیر تو بود که ناز چشمات از چشمانم رفت. تقصیر تو بود که شکستن دلت تو فکرم رفت

چشم هایم(قسمت اول)

نمایش مشخصات زهرا فیروزی پارسال این روزها حال عجیبی داشتم.درست یادم نمی آید از چه جنسی بود اما تا به حال تجربه اش نکرده بودم.فکر می کنم سه شنبه بود.بله سه شنبه بود.آماده شده بودم به کلاس قرآن بروم.پدر زودتر از همیشه از سرکار آمد.طبق معمول همیشه یکراست سراغ روشویی رفت.برخلاف انتظارم پدر بدون سراغ گرفتن از مادر,مرا صدا کرد

قلب مرده !

نمایش مشخصات مونا یزدی از پشت پنجره نگاهش می کنم مثل هر روز ! کلاه بافتنی قرمزش رو رو ی گوشاش میکشه ... . مثل همیشه ! موهاش رو بافته ، نمیدونم خودش میدونه موهای خرماییش چقدر به کلاهش میان یا نه ؟! شالش رو محکم می کنه و دست هاش رو میبره جلوی دهانش . میدونم که سردش , کاش میتونستم براش کاری کنم . _: پشت پنجره

امتحان

نمایش مشخصات ماهان لایقی sجواب همه ی سوال ها را می دانست جز سوال اول : نام و نام خانوادگی .

پیکان عهد عتیق

نمایش مشخصات علی احمدیان تو خیابون یه تاکسی عهد عتیق جلوم ترمز زد. (از اگزوزش دود می زد بیرون در حد پالایشگاه ، سپر جلو و عقب نداشت ، شیشه ها ترک خورده، تمام در و پیکرش ضربه خورده،خلاصه انگار از عملیات انتحاری نا موفق جون سالم به در برده باشه!) در عقبو که باز کردم 4 نفر تو تاریکی به صورت کمپوت نشستن! در جلو رو که باز کردم دیدم یه نفر که خودش جای دو نفرو گرفته هم جلو نشسته

دل های سنگین

نمایش مشخصات ثمین سعدوندی بیا بنویسیم از قصه ی برگ و شبنم و پروانه تا شاید روزی قصه ی ما را هم کسی بنویسد، کاش با شبنم و پروانه بودم تا با نسیم و بادی سبک بال می شدم و همچون پر در آسمان بی کرانه به اطراف پرسه میزدمو برای همیشه ازاد می شدم. آزادی از بند نفس- آزادی از بند دل- آزادی از بند اینجا، زمین! جایی که من

بین خواب و بیداری (قسمت چهارم)

نمایش مشخصات زهرابادره جانم برايتان بگويد اين بزودي برادرم سه ماه شد ديگر كم كم داشتم موضوع را فراموش مي كردم كه يك روز برادرم با شتاب از بيرون آمد و اظهار كرد :خواهرم" الكريم اذا وعده وفا "به وعده ام وفا نمودم و برايت يه موكل آورده ام . با حيرت پرسيدم :كو ؟كجاست ؟ جواب داد :بيرون توي خيابان ايستاده و منتظر

پیاز لاو

نمایش مشخصات آرش بی نیاز وقتی قرار باشد برای کسی که دوستش داریم، آشپزی کنیم، آشپزی که دیگر آشپزی نیست. فرصت درک لحظه های انتظار است. انتظار رسیدن قرارهای عاشقانه ی همسفرگی! دیگر سر رفتن غذا و سوختن نوک انگشت و از اینها بدتر، رفتن تا سر کوچه برای خریدن نمکی که تمام شده، عذابی نیست، بی تابی و شور و شیرینی

قللک قرمز

صبح اولین روز مدرسه بود , هوا شدیدا نمناک و ابری بود ولی باران نمی آمد. مادر کیف ساده و مندرس پسرش را روی دوشش گذاشت و دستانش را روی شانه های پسرک قرار داد و گفت : "یادت نره ,از امروز دیگه مرد خونه م تویی , خوب درس بخون. مبادا بری دنبال بازیگوشی " . پسرک غصه مادر را می فهمید و می دانست

گاوداری - قسمت اول

نمایش مشخصات محمد طرهاني نژاد به نام خدا من تازه توی این گاوداری بزرگ که در اطراف شهرتهران بود برای کار استخدام شدم. بعد ازاون همه دوندگی برای پیدا کردن کار بالاخره با سفارش یکی از آشنایان تونستم به نگهبانی این گاوداری برای چندرقاز نائل شم. این گاوداری دوتا نگهبان داشت که یکی پسر جون و اون یکی مسن تربود. پسر جون چند هفته و مرد مسن سال ها اونجا مشغول به کار بودن

غریبی در غربت ؛ فصل دوم (قسمت پنجم)

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا من که به شدت ذوق زده بودم نیم ساعت زودتر به دانشگاه رسیدم و همراه پوریا و عظیم روی صندلی محوطه نشستم. پوریا با خنده ای گفت: عجب هلویی شدی شیرعلی، فکر کنم اگر زلیخا تورو زودتر می دید دست از دامن یوسف بر می داشت و تو رو به قصدِ چی؟ مراوده دعوت می کرد. عظیم هم با خنده ای گفت:

عصر طلایی

نمایش مشخصات آرش شهنواز s" شش و بش ". یازده خانه حرکت کرد. تاس ها دوباره چرخیدند . " چهار و دو " . شش خانه حرکت کرد. تاس ها بازهم چرخیدند . " جفت شش ". بیست و چهار خانه حرکت کرد. تاس ها اینبار نچرخیدند. بازهم نچرخیدند. بازهم ! اینترنت قطع شده بود. تبلت را بست و مثل هر شب روی کاناپه به خواب رفت.

مشق عاشقی

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا لحظات برایم دیرتر از آن زمانی می گذشت که در انتظار رسیدنِ ثانیه های پایانی افطار می نشستم. نشستن در گوشه ای و دیدنِ مکرر دیوارهای تکراریِ زُمُخت زندان نه تنها روان، بلکه جسم انسان را به رنگ دندان و چروکیدگیِ بند انگشتان نزدیکتر می کند. مدت های مدید در انتظار خبری خوش نشسته بودم تا اینکه روزی مرا برای ملاقاتِ بی موقع فراخواندند

شاعرانگی

نمایش مشخصات امیر مسعود میرباقری شاعرانگی در آخرین برگ پاییز شاید از دره سقوط کردم.صدای بوق ممتدی سرم را پر کرده.پشت این چشم ها کسی قرآن می خواند.صدای زنانه ایست که گوش سمت راستم انگار پسش می زند.سکوت ملایم درگیر بین ابر های سفید را بوق می شکند.با صدایش از یک نقطه ی نامعلوم بین ابر ها سوسوی چراغی انگار شدت میگیرد

یار قدیمی

نمایش مشخصات سارا اسماعیلی هعی! دوست قدیمی کجایی؟ تمام ورق های آلبوم را زیر و رو میکنم! عکس هایمان! هندزفری در گوشم! هایده میخواند: "سلام من به تو یار قدیمی، منم همون هوادار قدیمی" یار قدیمی کجایی؟ مدتی است که از تو خبر ندارم! چند سال شده است؟! یک سال؟! دو سال؟! ... شش سال؟! نمیدانم! دیگر شمارَش

بیماری به نام آرزو پردازی در شب

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه شب فرا رسید و حمله آرزوهای زیبا در ذهن پسری آشکار شد علی در ذهن خود می گفت : من لیسانس مدیریت خودم در آینده می گیرم و مدیر یک آموزشگاه می شوم عجب کت و شلواری پوشیدم ! این دخترای جوان اصلا من را رها نمی کنند تمام وقت دنبال من هستند ! در همان شب هزاران جوان مانند علی آرزوهای دیگری

آب نبات چوبی قرمز

نمایش مشخصات کیمیا مرادی اواخر پاییز است و هوایه دریا سرد تر از سرد، تا چشم کار می‌کند دریاست و بعدش آسمان! موج‌های وحشی با یکدیگر می‌جنگند تا هر چه زودتر از ساحل کام بگیرند؛ خون آن‌ها سفید است! کف سفید رنگه خونشان خودنمایی میکند! با دست پر به دریا آمدم. با آب نبات چوبی قرمز؛ برای او! برای او که بیاید آبنبات

بین خواب و بیداری (قسمت سوم)

نمایش مشخصات زهرابادره خلاصه چند روزي بود زندگي ما با اجنه عجين شده بود و به طوري علاقه پيدا كرديم كه رسما به آنها همسايه پاييني و دوستان مي گفتيم و اگر غفلتا صدايي از بيرون مي آمد به همديگر مي گفتيم چيزي نيست دوستان هستند و اينطوري هم همسرم هم متوجه قضيه نميشد و هم ما حرفهايمان را مي زديم و سرگرم مي شديم

مهدی ایزدخواه

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه city always is foggy شهر همیشه مه آلود است evil spirits make foggy this city ارواح شرور این شهر را مه آلود می کنند then crisis and disaster to began سپس بحران و مصیبت شروع می شود ! city with silent scientific stars شهری با ستاره های علمی خاموش and smell of smoking و بوی دخانیات ! city with a lot of evil eyes شهری با چشم زخم های فراوان and

آدما...

نمایش مشخصات مهسا معمر sبه آدمها تکیه نزن ! آدمها هم مثلِ دیوار با زلزله ی نگاه دیگری پشتت را خالی میکنند...

اورست (2)

نمایش مشخصات محمد علی زکی خانی چند روزی گذشت که مهرداد دوباره باهام تماس گرفت و گفت: یک نفر دیگه از طرف گروه کوهنوردی آلواراس اردبیل پیدا شده و اعلام آمادگی کرده ما تا یک ماه دیگه عازم میشیم . بهش گفتم که من خیلی دوست داشتم بیام اما هزینه زیادی داره منم تازه از مسابقات چین برگشتم همین که داشتم واسش توضیح می دادم

غریبی در غربت ؛ فصل دوم (قسمت چهارم)

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا به نفر کناری که رسید با ضربه ی محکمی که روی کمر اون بنده ی خدا وارد کرد صدایی وحشتناک پرده ی گوشمو آزار داد و ترسی عجیب توی وجودم انداخت. نوبت من رسید، من که از طرفی از شدت ترس و از طرف دیگه از شدت فشارهای پی در پیِ کودک درونِ رودم برای خروجِ بی موقعش عرق از سر و روم می چکید،

نقاشی

نقش می كنم خودم و خودت را در یك كاغذ جمع و جوركوچك كه مجبورشویم نزدیك هم بایستیم و هی خجالت بكشیم. همیشه توی نقاشیهایم نیمی از تورا سبزرنگ می زنم و نیم دیگرت را صورتی كه كسی نشناسد ولی مادر با آن عینك ته استكانی اش تا می بیند می شناسدت و من كه می بینم دیگر مادر همه چیز را فهمیده بی

تقدیر...

نمایش مشخصات مرتضی مسافر نوشتم با خدای خویش درد و دل کردم ... مادر کجایی؟!؟!؟ نمیدانی دلم هوس دیدارت را دارد؟!؟!؟ گناه من چیست آیا این تقدیر من است یا تقصیر؟؟ مادر آیا نمیدانی شب گریه هایم تمامیش خلاصه میشود در تو... وای ترس ترس آیا در قفل است هر لحظه امکان ورود اجانب هست... الله اکبر ... خدای من چرا من یا چرا من نه؟؟ این زندگیست ؟!؟! دلم هوای مادرم را کرده است

جوهر عاشق

نمایش مشخصات ویداحنفی هركسي چيزي ميگفت.هركسي نظري ميداد. ومن در دستان قوي و قدرتمندش بي هدف ميگرديدم. اومرا دور ميداد.مردد بود . دلش ميخواست حرفهايش را بزند. تو اگر مثل من همنشينش بودي و مرتب تو را داشت، شايد ميتوانستي بشناسي چگونه آدميست. او نه در جمع خاص خودش ،كه در همه جمع هاي ديگر همينطور بود.مغزش اينقدر پر بود از كلافهاي سردرگم

چند تا تمشک کوچولو

نمایش مشخصات فاطمه رمضان نیا (چند تا تمشك كوچولو) زل زدم وسط چشماي پسر عموم ، من هيچ كاري نمي تونستم براش بكنم . اونقدر اين ور و اون ور زد تا بالاخره از نفس افتاد . افتاد يه گوشه و انوقت توي چشام خيره شد . بعد آروم آروم چشماشو روي همديگه گذاشت . ************* هنوز به فكر اون زمستون بودم كه كندوها افتادن وسط رودخونه

راهی به هیچ

نمایش مشخصات علی علیزاده دوست داشت نباشد. نه اینکه بمیرد، نباشد. از همه چیز خسته شده بود. هیچ کاری از دستش بر نمی آمد. در دورهای باطلی زندانی بود. چون کاری از دستش بر نمی آمد درمانده بود و چون درمانده بود کاری از دستش بر نمی آمد. به معنای واقعی کلمه امیدی نداشت و از مرگ هم می ترسید. تنها آرزویی که داشت نبودن بود

توهم

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی نمیدانم این چندمین دفعه بود که به خاطر ماموریت کاری پدرم به شمال نزد خاله ام میرفتم .بعد مرگ مادرم ،دور شدن از پدر برایم سخت بود .خاله ام در روستای سرسبز به تنهای زندگی میکرد او شوهرش را در یک حادثه رانندگی از دست داده بود .هر بار که به شمال میرفتم به بالای تپه ی سرسبز و خلوت سری میزدم و نقاشی میکشیدم

جشن عروسيت عزامه

نمایش مشخصات سجادبهاروند باران تندتندمى باريدهواكاملاسردشده بود,وخيابان هاازمردم خالى بود,درسوسوى اندك چراغ هاى خيابان وچراغ هايى كه نورآن هاازپشت پنجره به بيرون مى آمدمردبلندقدجوانى ديده مى شدمردروى پاى خودراه نمى رفت وخودرابه زورروى زمين مى كشيدگوشه ى خيابان كنارخانه اى درازكشيدسمتى ازبدنش كه روى

لحظه ها

نمایش مشخصات فاطمه زهرا نصراله زاده به لحظه ها فکر کن . از آن ها لذت ببر. بعضی از لحظه ها بسیار زیباست. ولی ما به سادگی و بی توجه ازکنار آن ها می گذریم. به نظر من همه ی لحظه ها خوب وعالی هستند. به شرطی که ما از آن ها خوب استفاده کنیم. مثلا لذت بردن از خش خش برگ های خشک وقتی رویشان قدم می زنی. صدای آب وقتی که روی سنگی می نشینی وبه آن گوش می دهی و همین طور هیاهوی گنجشک ها زیباست

قهوه و کتاب

نمایش مشخصات بهاره تهرانی گاهی هیچ جوری نمی تونی سرش رو گرم کنی..میشه مثل یه بچه..حتی با قهوه و شکلات و کتاب هم دست از لجبازیش برنمی داره میرم تو آشپزخانه از بهترین مارک قهوه ترکی که توی قفسه دارم براش یه کم دم می کنم..باید یه لیوان رنگی رنگی هم پیدا کنم تا با دیدنش یه کم تشویق بشه و قهوه رو بخوره..ایناهاش پیدا شد

" مخاطبِ مجهولِ یک سوال ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - تقریباً همه ی همسایه ها معتقد بودند این خانه عادی نیست ؛ شب که به نیمه می رسید، همسایه ها صدای باز و بسته شدن پی در پی درها ، قهقهه و داد و فریاد و حتی گریه و جیغ را از این ساختمان به دفعات می شنیدند.نه اینکه این وقایع به این مستاجر تازه وارد مربوط باشد ، نه ! قبل از او هم این سر وصداها ، کم و بیش ، به گوش می رسید

اس ام اس بدون اس

نمایش مشخصات ناصرباران دوست اس ام اس بی اس بی حسی و سرما که از ماهیچه های پاهایم به سمت بالا تیر می کشد و در کمر وپشتم می پیچد مچاله می شوم مثل دستمال هایی که تو خودت را با آن تمیز کرده ای و چه شباهتی است بین من و آن دستمالها آخرین رمقها و آخرین نفسها و چشمهایی که به سرعت دیدشان را از دست می دهند و همین الان هم

مامان مرجان

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه لاي در وايستاده بودم و دوتا پاهامو به هم مي سابيدم مرجان خانم به حسب عادت, وقتي از گليم بافي خسته مي شد دفشو بر مي داشت و شروع به زدن مي كرد و آوازهايي رو كه شايد از آبا اجادش به ارث برده بود و زمزمه مي كرد آنروز هم مشغول زدن دفش شد نيم نگاهي به من انداخت و با لبخندي در ميان آوازش به

ساعت 9 شب به بعد

الهام جان، نوبت شماست، بفرما انشایت را بخوان ! . به نام خدا موضوع انشا: بزرگترین آروزی شما چیست ؟ من یک آرزوی بزرگ ندارم، فقط چند آرزوی کوچک دارم. من آرزو دارم که وقتی پدرم از محل کارش به خانه می آید، من خواب باشم تا بوی بد لباس های پدر، خجالت زده اش نکند. من آرزو دارم که پدرم هیچ

خلیل ابن جلیل

نمایش مشخصات علی خلیلی می خواهم داستانی در مورد ۲ قهرمانم بنویسم که افکارشان از دو ریشه ی متفاوت سرچشمه می گیرد .در حالی که می دانم آن دو انسان های بزرگی نیستند ولی هر دو قهرمانان من هستند. حالا برسیم به موضوع. در زمان آقامحمد خان قاجار دلاکی بود به نام جلیل.جلیل هر روز از ساعت ۶ صبح تا ۶ عصر در گرمابه کیسه کشی می کرد

محسن ریوالدو دوست داریم

نمایش مشخصات اسماعیل غنی زاده تفاضل دو گل یا حتی بیشتر مثل انگی بر پیراهن های لاجوردی ما می چسبید ، و من می ترسیدم به اسکوربرد نگاه بندازم و هی به بچه ها روحیه می دادم ؛ ایول ، خوبه ، همینه ، عجله نکن ، امیدم به توِ و از این قبیل حرف ها که بشه دوباره تیم رو جمع کرد و برای جبران اختلاف دو گل از جون مایه گذاشت. پاس های

قهرمان

نمایش مشخصات بهزاد صادق وند عصر داشتم یه فیلم بزن بزن می دیدم! عجب فیلمی بود آدم بدای قاچاقچی هر کاری کردن نتونستن قهرمانو بکشن! تو درگیریشون 628 نفر مردن! مهم نیست خوب بودن یا بد! بچه بودن یا زن! یا زن و بچه دار بودن! مهم اینه قهرمان زنده موند و آخرش کله گنده آدم بدا رو کشت! خدایا شکرت! چقد من خوشبختم قهرمانو

آقای دکترکمکم کن

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری همیشه به آن شب لعنتی فکرمی کنم .اگرکوتاه می آمدم ،حالا نسرین کنارم نشسته بود.اصلن نمی دانم چرا ! دعوایمان به پشت بام کشیده شد.مادرم می گفت:زنکه حقش بود.بایدزودتر ازاین ها می رفت.آنها مثل سگ وگربه بودند،هروقت به هم می رسیدندغرولندمی کردند.سال ها ست که عذاب وجدان آن اتفاق خواب را ازچشم هایم گرفته اند

اورست (1)

نمایش مشخصات محمد علی زکی خانی به نظر من زندگی اول یعنی ورزش و بهره بردن صحیح از نیروی جوانی به بهترین اشکال، بگذریم... فصل امتحانات بود با جمعی از دوستان هر شب مشغول دوره کردن درسا بودیم. یک شب یکی از دوستانم با من تماس گرفت،گفت: در فکر تشکیل یک اکیپ چهار نفره برای صعود به اورست است. ولی دو نفر کم داریم اگر کوهنوردی

گمشده

نمایش مشخصات فرزانه بارانی نزدیکای خونه که رسیدم ،دیدم مامان چادر رنگیشو انداخته روسرش و داره دوردورای کوچه را نگاه میکنه ،پا تند کردم، هنوز چند قدمی مونده بهش برسم که نگاهشو برگردوند این طرف ،منو که دید چنگ انداخت تو صورتش،چشمای پف کرده و قرمزشو که دیدم، دلم یهو ریخت. دستمو گرفت و کشید تو خونه،با گریه

طرح بی طرح

نمایش مشخصات حمیدرضا اسکندری من یک کارمند شهرداری در شهر ......... هستم . می خواهم برایتان جریان اجرای یکی از تصمیمات گرفته شده در شهرداری را تعریف کنم . جریان از این قرار بود که بنابر نارضایتی مردم از سد معبر دستفروشان ، شهردار محترم و هیئت تصمیم گیرنده دستور داده بودند که اموال تمامی دستفروشان را از سطح شهر جمع

دختر صحرا {قسمت آخر}

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی کیمیا یک لحظه صدای سهرای را شنید به عقب نگاه کرد .خواست او را صدا بزند اما از دور پدر و مردم طایفه اش را دید و با خود گفت :حتما این جز نقشه است تا پدرش متوجه نگرانی سهراب بشود. پس به راهش ادامه داد اما اشک میریخت و می گفت زود بیا سهراب منتظرت می مانم .سهراب حیرت زده رفتن کیمیا را میدید انگار قلبش نمی طپید و خشک سر جایش ایستاده بود

قسمت دوم (میان خواب و بیداری)

نمایش مشخصات زهرابادره روز دوم صبح شد آفتاب از پشت پرده ها به داخل سرك كشيد واين در حالي بود كه هيچكدام از ما درست وحسابي نخوابيده بوديم همه ما تا صبح به فكر خانواده محترم جني بوديم كه درست در پايين خانه ما زندگي مي كردند ، همسرم در تدارك نان تازه براي مهمانش بيرون رفت و بچه با خوشحالي از فرصتي كه گير

عکاس گربه

نمایش مشخصات میثم نجفی کندج از دفتر مجله بهم زنگ زدند و سفارش کردند که باید چندتا عکس همه پسند از گربه های خیابونی تهران بگیرم و هر چه سریع تر براشون بفرستم. من هم جلدی آماده شدم و از خونه زدم بیرون. صبح جمعه بود و خیابون ها خلوت و ساکت. به محله ای رفتم که می دونستم گربه زیاد داره. درست هم حدس زده بودم. وقتی

داستان حرف اول

نمایش مشخصات علی علیزاده آینده داشت، آینده ای هر چند مبهم ولی امیدوار کننده یا لا اقل در دسترس. به خودش ایمان داشت ولی زمانی گذشته بود از وقتی که انتظار داشت بهترین اوقات زندگیش باشد. آینده داشت همانند گذشته و از این همانندی می ترسید. به خدا ایمان داشت و همه ی زندگی، پنهانی به این می بالید. دلش یک نقطه ی پرش

رویای شیرین شیطان

نمایش مشخصات ناصرباران دوست تمام سعی خودت را کرده بودی تا چشمهایت را ببندی و نبینی اما او هم حریف ساده ای نبود که به این سادگی ها از میدان بدر برود اصلا کشش عجیبی داشت حتی شرم وحیا هم مانع از نگاههای زیر چشمی دزدکی ات نشد از آن موقع تا وقت خواب هزاران نسخه فیلم از همان یک صحنه به شیوه های مختلف در مغزت به

انار

بچه اولشان که به دنیا آمد. پوستش سرخ بود. خبرش که به مردم آبادی رسید. شد بوق سلیمان! زن ها به هر بهانه ای جمع می شدند در خانه های هم و بچه ندیده حیدر را نقل پچ پچ هایش می کردند. هفت روز بعد یکهو، بچه تب کرد و مرد. حیدر و زنش بچه را بردند کمی دورتر از گورستان آبادی خاک کردند. چند وقت بعد یک نهال انار روی قبرش سبز شد

شبیه‌ یکی‌ مثل‌‌‌ من

نمایش مشخصات شیدا محجوب گاهی چرخش زمین و وسعت آسمان را از یاد می برم و خودم می شوم. گاهی آنقدر حقیر می شوم که به شعور باران برای نوازش توله سگ های بی مادر توهین می کنم. گاهی خودم می شوم اینقدر خودم می شوم که از یاد می برم نبض هستی در رگ پوسیده ی شهر هنوز میزند. شک می کنم به اینکه زمانی گفتند زمین گرد است. شک می کنم به اینکه در شعر ها نوشته اند دوست داشتن زیباست

دختر صحرا

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی بدون اینکه کسی متوجه بشود به صحرا رفت .کیمیا مشغول دوشیدن شیر گوسفندان بود،چهره اش زیر تابش نور طلای خورشید میدرخشید.پریناز در دل آهی کشید وبا خودش گفت سهراب حق دارد عاشقت شود .کیمیا با مهربانی پریناز را به داخل چادر برد. پریناز گفت آیا دوست داری سریع تر به سهراب برسی .نام سهراب را که شنید بی اختیار جلویش زانو زد و گفت سهراب را می شناسی

قصه ی هشتم - بیخیال

نمایش مشخصات فرزانه رازي در کره ی خاکی ما که این روزها آسمان آبی اش هم رنگ خاک گرفته، دسته ای از انسان ها مشغول زندگی هستند که کوچکترین مسئله ای باعث میشود رنگ و لعاب از زندگی شان رخت بر بندد و مدتی به تعطیلات برود،اما در این میان دسته ای دیگر موجودند که گویا هیچ عاملی نمیتواند باعث شود تا رنگ خوشی از بوم

(مرد سیاه) قسمت اول

نمایش مشخصات محمد اکبری (.(.(مرد سیاه).).) (مت)............................................................................................................................ (مرد سیاه) در یک روز سرد زمستانی در شهر یویورک مت در حالی که 11سال بیشتر نداشت با قدم های کوچکاز درون کوچه تاریک به سمت خیابان در حرکت بود. تنهایی هوای سرد گرسنگی

من و تو {افتخار می کنیم به گذشته امیدواریم به اینده}

نمایش مشخصات ستاره رهبر تا حالا شده غرق یه چیزی بشید که خیلی روش تمرکز کنید و خیلی بهش فکر کنید. تا حالا به اطرافتون خوب دقت کردید ، ادمایی هستند که ما بهشون توجه نمی کنیم اما برای این کشور خیلی مهم هستند.تا حالا به خودتون فکر کردید. این که کی هستین و چی هستین و برای این کشور و دنیا چیکار کردید و چیکار باید بکنید یا حتی کجای این دنیا رو گرفتین واقعا به این ها فکر کردین

شبیه دخترک...

خاله توی گوش مادر خوانده بودو مادر هم همان ها را یک هفته ای تکرار میکردو پاپی اقاجان شده بود اقاجان اما دلش رضا نبود.... حرفهای مادر هم بی اثر بود تا شبی که پرسیده بود از او:تو خودت راضی ای؟ وفقط سکوت شنیده بود وسری به زیرو .... از عصری که با گل وشیرینی امدند تا شبی که با روسری وانگشتر یک هفته هم نشد

می خواهم تنها با یک فکر زنده باشم

نمایش مشخصات امیرپوریا مسعودنیا می خواهم تنها با یک فکر زنده باشم هرگز ..... هیچ جا حرفی از صداقت نزدند , مگر چقدر سخت و دشوار بود؟! بخدا هیچ ..... . می خواهم تنها با یک فکر زنده باشم , به چگونگی رشد یک غنچه در دل خاک شوره زار , به اضطراب نگاه یک مادر به جنازه ی فرزند , به شوق پر کشیدن یک پرنده ی تنها , به زیبائی غروب گرفته

درختی به نام هوس

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا باد در علفزار به آرامی می وزید وگیسوان علف های تر وتازه را نوازش می کرد .آفتاب ملایم بر زمین می تابید ونظاره گر مردمی بود که دسته دسته به سوی درخت بزرگ می شتافتند ، درختی که بر بلندای تپه بزرگ مشرف به ورودی شهر سیاه قرار داشت و شاخه هایش را چون زلف دلبران افشان کرده بود وبا شکوه در میان علفزار به نظر می رسید

میان خواب و بیداری

نمایش مشخصات زهرابادره توي آشپز خانه پياز پوست مي كندم كه شام درست كنم صداي يكنواخت گوشي ام بلند شد تا من دستم را آب بكشم قطع شد ولي صداي پيامك دوباره مرا به طرف گوشي ام كشاند كه روي اپن آشپزخانه بي خيال دراز به دراز افتاده بود . پيامك از برادرم بود نوشته بود :سلام خواهر زنگ زدم جواب ندادي من الان تهران

خواب

خواب نشسته بود و در حالیکه چشمهایش می سوخت فکر می کرد بغض داشت و به چیزی که دیده بود فکر می کرد. لباسهایش را پوشید دفتر نقاشی و مدادهای رنگی اش راداخل کوله خرگوشی اش جا داد وبند کفش هایش رانبسته راه افتاد بی هیچ حرفی ،در راه هم اصلن ندوید واز هیچ کس جلو نزد. گوشه ای نشست وبه کولاژهایی


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1