آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

عشق لجباز من

هیاهو و سرو صدای زیادی اطرافم بود. گوشه ای نشسته بودم و باد موهایه شینیون باز شده ام را به بازی گرفته. چشمانم را آرام می‌بندم و بدون هیچ توجهی به هیچ کسی در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست. میروم با او به خانه در خیابانی که نیست. صدای زنگ گوشی هراسان مرا از فکر و خیال خارج میکند

آخرین تصویر / حسین خسروی

نمایش مشخصات حسین خسروی آخرین تصویر داستان کوتاه نوشته‌ی: حسین خسروی از مجموعه داستان: رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب سرما بی‌حسم کرده بود. بدنم سِر بود؛ سرد بود؛ سنگین بود. از سستی نمی‌توانستم سرم را بلند کنم و بیرون از سوراخ لانه را ببینم. سه ماه در سکون و سکوت سرکردم تا زمستان رفت و سستی رفت و حس گرفتم

شکوفه های درخت سیب

نمایش مشخصات نعیمه مرادی شکوفه های درخت سیب درحیاط خانه پسربچه با هیاهو می دوید و بازی می کرد. ناگهان شکوفه های سفید درخت سیب گوشه باغچه توجهش را جلب کرد ، به سمت او دوید و دستش را به سختی به سمت یکی از شکوفه ها برد او فقط پنج ساله بود و کوچک بود ،شکوفه را کند. مادربزرگ را خیلی دوست داشت مادربزرگ مادربزرگ

نامه ای به رنگ برف ها

نمایش مشخصات محمد علی قجه به یاد آن روزهای بارانی، زیر چتر تو کنار جوی باریک آب. به یاد آن روزهای برفی، در آغوش تو با شالی بلند. یادم آمد که چه می گفتی. از آرزوها و رویاها، آنچه که دیدیم و بر آن لبخند زدیم. حتی ساعتش را به ذهنمان سپردیم. نیمه شب یا سپیده دم. فرقی نداشت که کجا باشد و کی باشد. کنار تو بودن همه چیزش بود

ترش لیمو ترش

نمایش مشخصات نعیمه مرادی باغ لیموترش در جنوب و خانواده ماهی فروش شهر ، سرشناس و با وقار و مهربان پنج پسرو یک دختر که مرد ماهی فروش ، سالار با ماهیگیری با کشتی کوچک در دریای جنوب و فروش لیمو ترش های باغ ،شکم آن ها را سیر می کرد. زن ، نجمه بانو ، با چاقو پولک روی ماهی ها را می تراشید و پس از باز وتمیزکردن شکمشان ، داخلشان را باپیازداغ پر می کرد

پسرک دستفروش

نمایش مشخصات طراوت چراغی تابستان بود و هوا گرم گرم آن هم هوای جنوب، پسرک دستفروش با آستین لباسش عرق پیشانی اش را خشک کرد و نگاهی به عروسک های چوبی دست سازش انداخت ؛ عروسک هایی با شنل های رنگی : صورتی- آبی - بنفش چند روزی میشد که زیر نور تند آفتاب بساطش را پهن می کرد و گاهی هم با صدای بلند عروسک هایش را به شکل کودکانه ی خود توصیف میکرد

دو تا آدم

نمایش مشخصات حسن ایمانی دو تا آدم رياضيدان نابغه اي به جرم كشتن يك آدم به سي و دو سال حبس محكوم شد. بعد از اين همه سال كه به زندگي برگشت با ديدن زن پيرش گفت: _سي و دو سال حبس واسه كشتن يه آدم! خيلي مسخره ست!! زن جواب داد: _اشتباه حساب كردي آقاي رياضيدان!... اون آدم به علاوه من ميشه دو تا آدم! تو دو تا آدم رو كشتي!!

ملخ فکر

نمایش مشخصات سارا نساج به یک گوشه خیره میشوم.هیچ چیز نمیبینم فقط نگاه میکنم... انگار تمام افکارم در این گوشه جمع شده اند.ملخ فکرم از چوب شکسته مرگ به برگ امید میپرد و از برگ امید روی شاخه آرزوهایم مینشیند و همان جا می ایستد. صدای جیرجیر فکرم بلند میشود ...انگار توی شلوغی آرزوها گم شده باشد و دوباره با جهشی روی جوانه رهایی میپرد ، آزاد میشود و به جنگل مغزم می رود

خواب

نمایش مشخصات مجید حجاری جسمم را میان سیل انبوه جمعیت میدیدم که داشتند با هلهله و شادی میبردند. نمیدانستم چه شده . نمیدانستم میخواهند با من چکار کنند . همه غرق شادی بودند و من در درونم غم و اندوه را هرلحظه بیشتر حس میکردم. در این هنگام بود که یکی از دور داد زد قربانی را بیاورید. کدامین قربانی . نکند منظورشان من باشم

نامه‌ای برای بهار

نمایش مشخصات حسین خسروی نامه‌ای برای بهار حسین خسروی از مجموعه داستان: رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب انتشارات مرسل، 1395 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بهار در آستانه‌‌‌ي در ايستاده بود و نسیم با موهايش بازي مي‌كرد. نور خورشيد از دو طرف چهره و روي شانه‌‌هايش به داخل مي‌‌‌تابيد و به همه‌‌‌ي اشياي حاضر جان مي‌‌بخشيد

دستور

نمایش مشخصات حسن ایمانی دستور دكتر جراح آمد بالين ‍ژنرالي كه تازه عمل شده بود. ژنرال به محض ديدن دكتر فرياد زد:_بهت دستور ميدم همين امروز منو مرخص كني!! دكتر گفت:_اينجا دستور، دستور منه نه شما!! در اين لحظه همسر ژنرال وارد اتاق شد و گفت:_باز شما پدر و پسر به جون هم افتاديد؟ بس كنيد!... با اين دستور همه چيز

این دیوانه

چند روزی میشود که قلم از تو برای کاغذ هایم نگفته است. واژه ها بیقراری میکنند، هنوز هم برای وصف تو بی تاب اند. من را هم که میشناسی؛کار روز و شبم توصیف چشمان توست. دل یاد زلف های پریشانت می‌افتد و می‌گوید بنویس از تمامش. هر شب روبه روی این پنجره قلم به دست می‌گیرم و شروع می‌کنم به

غریب آشنا

#پارت _دوم زمانی که داشتیم با هم بستنی می خوردیم ، دلشوره عجیبی گرفته بودم؛ آخر قرار بود امروز مامان و بابا از ترکیه برگردند ایران . مامان و بابا هر دو پزشک پدرم پزشک قلب و عروق و مادرم مامایی خوانده بود و من هم رشته تجربی هستم و دارم با عشق برای روزی که پرستار شوم؛ میخوانم . آنها سمینار داشتند و یک بیماری ناشناخته را کشف کرده بودند

جشنواره شادي و خنده

نمایش مشخصات حسن ایمانی جشنواره شادي و خنده به دستور شهردار، جشنواره اي برگزار شد به نام "شادي و خنده". در اين جشنواره كمدين ها، عروسك گردان ها و طنزنويس هاي زيادي شركت كردند. در مراسم افتتاحيه تا شهردار خواست سخنراني كند مردي از لاي جمعيت فرياد زد: _آقاي شهردار؛... يه كاريكاتور كه از قيافه مسخره ت بكشم

بستنی صورتی

نمایش مشخصات سارا نساج دختر بچه مومشکی چشم هی سیاهش را به بستنی صورتی توی دست های پسرک دوخته که... ماشین پسرک حرکت کرد و از جلوی صورتش رد شد. دختر عاشق بستنی بود مخصوصا صورتی . تا حالا بستنی صورتی نخورده بود ولی مطمعن بو خوشمزه است. صورتی رنگ مورد علاقه اش بود . تازگی ها یک مداد صورتی جلوی در مهمد کودکی که روبه رویش فال می فروخت پیداکرده بود

گوک کُل بخش چهارم

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است (gok”kol) بخش چهارم این داستان واقعی است خلاصه ی سه بخش : خواهر زاده ام که تقریبا مانند دخترم بامن بزرگ شده وهمه ی زیروبم اخلاق هم رو می دونیم و چیزی پنهان ازهم نداشتیم سال 95 با جوانی که بهم علاقمند شدند با اطلاع وهم بی اطلاع من باهم ازدواج کردند منکه فقط می

دنیای من

نمایش مشخصات ماریا-لشکری سنگین اند برای من حرف هایی که وزن هایشان حتی ب یک مثقال هم نمیرسد! دیگر تا کی دوندگی برای ساختن بنایی که هیچگاه نه آجری اش را خریدارم و نه شالوتش را واژه ها با من سخن میگویند و من دست در دستان آنها میروم به جایی که محال نام دارد! من ب محالات عادت کرده ام، اگر بخواهم میتوانم روزی

غریب آشنا

#پارت_اول به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی ! به چه دلخوش کرده ای ؟! تکاندن برف از شانه های ادم برفی ؟!! "گروس عبدالملکیان" نشسته ام پشت میزم . قلم در دست می گیرم و اتفاق هایی که تا الان برایم رخ داده بود در دفتر خاطراتم پیاده می کنم. انگار با اینکار آرام میگیرم . خسته ام ، خسته از این زندگی ، از این زندگی بی رحم

هیچکس اشک او را ندید

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دستان دخترش را گرفته بود رمضان بود دیگر دخترش به خاطر دیدن خوراکی در دست دیگران حسرت نمی خورد می توانست با خیال راحت او را در شهر بچرخاند افراد کمتری در خیابان ها بودند دختر کوچک،دست بزرگ پدرش را محکم چسبیده بود قدم هایش را آرام آرام برمی داشت چشم هایش به روشنایی های خیره کننده

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری آپدیت ! تو که بساط همه را بستی ! ترتیب این یکی را هم می دادی تا از شرش خلاص می شدیم ! بساطی نمی بینم ! بابا این لعنتی را می گم ! کدام لعنتی ! همین که بر آدم سجده نکرد. خندید و گفت: این بدبخت که همه ی بازارهایش را بستم ! جایی برای پهن کردن بساطش را ندارد. هر روز تماس می گیره ؛ التماس

کولی

نمایش مشخصات حسین خسروی کولی جَلَسَت والخوفُ بعينَيها تتأمَّلُ فنجاني المقلوبْ قالتْ: يا وَلَدي.. لا تَحزَنْ فالحُبُّ عَليكَ هوَ

بازارِ كسب و كار

نمایش مشخصات حسن ایمانی بازارِ كسب و كار استاد دانشگاه رو به دانشجوها گفت: _بعد از دانشگاه وارد بازارِ كسب و كار مي شيد. يادتون باشه بهترين استادهاي شما براي موفقيت، آدم هاي موفق در كسب و كارن. فوري بريد دنبال اونا... در اين لحظه دانشجويي از جا برخاست و گفت: _چه خوب شد استاد!... از فردا دانشگاه نميام!!

تابوت

مشت هایت را روی تابوتم می کوبی.دیر امدی سرکار علیه.انقدر دیر که دیگر حتی نمی توانی صدای کوبش قلب عاشقم را بشنوی.همینقدر دیر که دیگر نتوانی حلقه اشک را در چشم های به خون نشسته ام ببینی.مویه کن.اشک بریز و زجه بزن،چون مسببش تویی.مسبب مردنم،اشک های مادرم،بغض پدرم.همه اش گردن توست.دیگر مثل قبلاها جلوی ریختن اشک هایت را نمی گیرم

نامه ای به زیباترین راز آفرینش **

نمایش مشخصات طراوت چراغی (تو همان هرمی هستی که فرعون تخیل میتواند در ذهن بسازد) تو کیستی؟ بگویم آدمی !!! نه خیلی بالا تری ....... چند وقت پیش هراسان از عابری در میان در میان کوچه های غم زده ی پاییز پرسیدم ، او هم تو را نمی شناخت ، سرش را تکان داد و رفت . دیشب زیر نور مهتاب به آسمان خیره شدم ، ما اشرف مخلوقاتیم

چشم به راه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) داستان - چشم به راه امروز که به بیرون از خانه رفتم، مثل روزهای گذشته، باز هم پیرزن فرتوت را کنار دیوار آوار شده از بمباران جنگ دیدم. دیوار روبروی خانهٔ پیرزن قرار داشت. زیر کَپَری که با دو تخته الوار و چادری مندرس ساخته بود تا از گزند آفتاب سوزان تابستان در امانش بدارد، نشسته بود

دریای درخشان

بود نبود در یک دهکده ای یک دریای درخشان بود. که خیلی نورانی بود و جادوی هم بود این دریای هر مریضی را درمان می کرد و هر کی به سوی آن دریا درخشان نگاه می کرد غرق درخشانی آن می شد، برای همین اسم اون دریا "دریای درخشان" بود مردم اون دهکده خیلی به تمیز بودن آن خود توجه می کردن ودریا را خیلی

خجالت نمي كشي؟

نمایش مشخصات حسن ایمانی خجالت نمي كشي؟ الينا به همراه مادر رفت دفتر مدير مدرسه. خانم مدير به محض ديدن الينا گفت: _تو كلاس پنجمي. خجالت نمي كشي ميري لاي كلاس سومي ها اونارو مي زني؟ مادر الينا به خانم مدير گفت: _تو خودت خجالت نمي كشي با اين سن و سال مياي مدرسه ابتدا به بچه ها دستور ميدي؟!! از كتاب "سه

سه ديوانه

نمایش مشخصات حسن ایمانی sسه ديوانه توي تاريكي حياط تيمارستان، سه ديوانه روي نيمكت به آسمان زول زده بودند. ديوانه اول گفت: _دوست دارم خورشيد رو بغلم بگيرم بوسش كنم!! ديوانه دوم گفت: _منم سرش كلاه بذارم!! ديوانه سوم گفت: _احمق ها... اون مهتابه! همون زني كه كشتمش!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

پروانه های کرامت

نمایش مشخصات حمید جعفری نور خورشید چشمانم را می زند ولی پروانه ها در آغوشم می کشند. شنیده بودم که فقط دور انسان های وارسته می چرخند و اکنون دور من. به عظمت شخصیت والایم پی می برم و به درستی مسیرم، ایمان می آورم. فروردین ماهِ پر شکوفه با صدای جیک جیک پرندگان، روحم را نوازش می دهد. پروانه های بی گناه، بهترین

گل و راز موفقیت

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی نوجوانی به گل و گیاه علاقه ی خاصی داشت,همیشه دلش می خواست بهشون آب بده و گاهی هم با اونا حرف بزنه شروع به خریدن دو تا گلدان گل کرد و هر روز بهشون رسیدگی کرد تا اینکه روزی برگ هاشون زیاد شد و به فکرش افتاد که گل و تکثیر کنه و تبدیل به چهار تا گلدان کنه,هر روز با دیدن رشد کردن گل ها

التماس

نمایش مشخصات حسن ایمانی sالتماس شمشيرش را چسباند زير گلوي هاوارد و با خشم گفت: _ يه جور بيشتر التماس نداريم! بايد به دست و پاي من بيوفتي تا نكشمت! هاوارد بريده بريده گفت: _يه جور ديگه هم التماس داريم! التماس مي كنم منو بكش تا راحت شم!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

کولبر

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) #داستان_کوتاه کولبر صدای هراس‌آور گلوله بار دیگر در دل کوهستان پیچید. "ادریس"، کارتن سنگین ماشین‌لباسشویی را که باید می‌برد به دوش گرفته بود و زیر فشار بار، از راه مالروی باریکی گذشت. صدای آه و نالهٔ یکی از دوستانش پشتبند، صدای شلیک گلوله، بلند شده بود؛ امّا "ادریس" از ترس سقوط

مرد پرتقالی -قسمت اول

نمایش مشخصات نعیمه مرادی مردی کشاورز و زحمت کش و مهربان از سپیده صبح تا غروب آفتاب ، مزرعه را بیل می زد تا بلکن ، بتواند زمین را آماده کاشت کند و حاصلخیز همیشه آرزو داشت باغ پرتقال داشته باشد. پرتقال هایی ملس و آبدار و شاه توتی مقداری دانه پرتقال داشت که پاییز و زمستان ،پس از خریدن چندکیلو پرتقال برای خاتون با هم جمع آوری کرده بودند

تصميم گيري

نمایش مشخصات حسن ایمانی تصميم گيري كنار حوض پارك – لاي چهار پيرمرد – دو پيرمرد شطرنج بازي مي كردند. پيرمرد مهره سياه با خنده گفت: _ چه خوب! توي خونه زنم تصميم مي گيره ولي توي شطرنج خودم! پيرمرد مهره سفيد با ناراحتي گفت: _ چه بد! توي خونه زنم تصميم مي گيره ، توي شطرنج هم آدم هايي كه دورم حلقه زدند!!

مرد پرتقالی-قسمت دوم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی کشاورز بعد از گذشت یک شبانه روز پوست هسته ها را به آرامی کند و از خاتون خواست تا پارچه نازکی از بغچه اش دربیاورد. خاتون به کشاورز با تعجب نگریست و پس از اندک زمانی به سمت بغچه ای که گوشه دیوار قرار داده بود رفت. دستمال نخی چند تیکه ای که سال قبل با باجی سکینه از پارچه های اضافی خیاطی شب عید دوخته بودند ، به کشاورز داد

مرد پرتقالی -قسمت سوم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی خاتون نانوای زنان ده فداییه بود. گرمای تنور پوست دستانش را ضخیم و تیره کرده بود. وقتی بساط تنور را راه می اتداخت ، بوی نان داغ گندم و جوی او تمام فضای اطراف خانه گلی آن ها را پر می کرد. مشت علی و خاتون دو پسر را به حضرت احدیت در جنگ با دشمن بعثی و شهیدان مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیه تقدیم کرده بودند

در آرزوی مدرسه

در روزگار خیلی دور دختر فقیری زنده گی می کرد که خیلی فقیر بودند به جز یک اسپ که اون اسپ هم خیلی برایشان مهم بود دختر فقیر اسمش آلیسا بود خیلی دختر خوبی بود با هرکی مؤدبانه صحبت می کرد و با بزرگتر از خودش احترام می کرد اما بابای آلیسا خیلی بدجنس بود اصلا در فکر خونه وادش اش نبود . روزی

مرد پرتقالی-قسمت چهارم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی زن جواد سیده صفیه 12 سالگی به نکاح او درآمد. زیر دست باجی سکینه آشپزی و خیاطی و جمع آوری محصولات درختانشان را به خوبی فرا دیده بود. پشتبان خانه کوچک باصفای آن ها در تابستان مملو از زرد آلوهای قیسی و توت سفید شیرین پهن شده روی پارچه در معرض مستقیم نور خورشید بود. او با هسته زرد آلو

من که براش کم نذاشتم

نمایش مشخصات امیرحسین زند با هم‌دیگه همکار بودیم تو یک دفتر کار می‌کردیم اما سمت‌های مختلف داشتیم و تو بخش‌های مختلفی می‌نشستیم. به هر بهونه‌ای بود از اتاق می‌آمدم بیرون تا ببینمش حتی در حد یک چشم تو چشم شدن! حتی بخاطر این‌که بهونه داشته باشم واسه دیدنش چای زیاد می‌خوردم و یا با همکارای دیگه چالش

مرد پرتقالی-قسمت پنجم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی عروس آقا جواد سیده صفیه در زیر زمین خانه روستایی مشت علی دار قالی به پا کرده بود و البته به پیشنهاد پدرشوهر او این بار طرح درخت پرتقال را به همراه خاتون و راهنمایی های او پیاده می کرد. آن ها دو دختر داشتند ، صفورا و سوگول هر دو دبستانی 7 و 11ساله روستای فداییه به همراه دو روستای مجاور

مرد پرتقالی قسمت ششم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی مرد کشاورز مشت علی ، با دقت و توجه زیادو آب پاشی روی آن ها ازبذرها داخل پارچه خاتون محافظت کرد تا در نهایت جوانه زدند چشمانش از نظاره جوانه بذرهای پرتقال برق می زدو اشک گوشه چشمانش از قدرت خداوند بزرگ چون مروارید های ریزی پایین آمد. سریع خاتون را صدا زدو از او خواست تا پیت حلبی روغن بزرگی را برای او بیاورد

* دلم یک خواب کودکانه می خواهد *

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده همیشه نخستین ها به یاد آدم می ماند، مثل نخستین خوابی که دیده ایم، من نیز اولین خواب کودکی هایم را به یاد دارم، عکسی بود از خروسی غول پیکر به روی مجله ای که در رویای من جان گرفته بود. خروس با دمی رنگ رنگ در تمام خوابم می دوید و خاک به آسمان بلند می کرد، آن روز تفاوت میان واقعیت و رویا

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اسفند ! رو کردم به اسفند و گفتم : ‌این چه مصیبتی بود که برایمان درست کردی ؟ همه راخانه نشین کردی ؟ دید و بازدید ها را به هم زدی ؟ اسفند آهی کشید و گفت : ‌به کی قسم بخورم تا باور کنید که تقصیر من نیست. لازم نیست قسم بخوری ؛ مثل مسئولین به گردن این و آن می اندازی !. اسفند این

گوک کل بخش سوم

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است گوک،کل (gok”kol) معمولا گوک کل را هم با خودمان می بریم چون تمام این دعوا یا بیشتر این دعوا بین پدر ومادر جوان مربوط به اواست گوک کل توی ماشین مدتها زل می زند به راننده تا شاید نگاهش کند برایش مهم است اما راننده که سرگرم رانندگیست متوجه نمی شود من سکوت را

مینا

نمایش مشخصات المیرا یادمند وقتی دیدم دیگه همه جوره اونو از دست دادم... وقتی باورم شد محال ممکنه مال من بشه... و همون روزی که اونو روی صندلی جلوی یه ماشین اعیون سفید رنگ کنار یارش دیدم اصلا ناراحت نشدم... گریه هم نکردم! خشم و عقده همه ی وجودمو دربرگرفت. دلم میخواست سر هرچیزی الکی داد و بیداد راه بندازم و هوار بکشم

مادرِ تنها

نمایش مشخصات حسن ایمانی مادرِ تنها مادر با اينكه هفت پسر و دو دختر داشت اما در خانهِ قديمي خود تنها زندگي مي كرد! گاهي پسر سوم مي آمد برايش خريد مي كرد. گاهي پسر پنجم مي آمد او را به گردش مي بُرد. گاهي دختر دوم مي آمد به سر و وضعش مي رسيد. گاهي پسر اول... در يك شب باراني مادر مُرد. بيكس و تنها! از كتاب

بهتر از من!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sبهتر از من! پادشاه در حال قدم زدن با تنها دخترش گفت: _خواستگار تو بايد دو خصلت خوب داشته باشه! دختر فوري جواب داد: _مهربان ترين و زيباترين مرد باشه!! پادشاه با خنده گفت: _نه! اون بايد بهتر از تو براي من و بهتر از من براي مردم باشه! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

کوچه های خیال

نمایش مشخصات محمد علی قجه کم‌کم فهمیدم که باید برم و برای همیشه این خونه و خاطراتشو توی ذهنم بسپرم. آروم برگشتم سمت دیوارای اتاق و زمزمه کردم: ببخش که این‌همه سال اذیتت کردم. تو برام پناه و آرامش بودی و حالا دارم رهات می‌کنم. شاید اونی که میاد باهات مهربون نباشه و از این بابت متأسفم، ولی اینو بدون که دیگه هیچ جا برام مثل تو خاطره‌انگیز نمیشه

لحظه ای در غربت

نمایش مشخصات اصغر محمودی کنکاش . کنکاشی دوباره، جستجویی دیگر در گذشته های دور، گذشته ای که کاش نمی گذشت و به پایان نمی رسید . گذشته ای که ذهن می پروراند و آینده ای که رغم زده شد . گذشته ای که لحظه لحظه ی شیرینش ناگاه به تلخی ناکامی انجامید . سرابی که به واقعیت پیوست و واقعیتی که هیچگاه حضورش حتی برای لحظه ای ، ثانیه ای و یا دمی درک نشد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ماهی قرمز ! ماهی قرمز سر از آب بیرون آورد و گفت: خدا پدر و مادر کرونا را بیامرزد !‌ ماهی زرد با تعجب پرسید ! شما خوشحال هستید. ماهی قرمز گفت : آره ! ماهی زرد با دهان باز گفت : از این که آدم ها از بین می روند. ماهی قرمز آهی کشید و گفت : نه ! خوشحالم به خاطر فرزندانم که امسال قتل عام نمی شوند

فالِ _ زندگی بشر بعد از کروناً

نمایش مشخصات رضا فرازمند درحیاط بزرگ خانه ی روستایی پیرزن جمع‌شده بودند ومنتظر شدن آخرین فال پیرزن فالگیر بودندپیرزن عصا بدست اهسته وخرامان از اتاق بیرون آمدروی ایوان سنگی خانه اش که حدود یک ونیم متر بلندتر ازحیاط بود ایستاد نگاهی به مردم انداخت مردم مانندجوجه گنجشک های که منتظر رسیدن مادرشان بالقمه

تصادم

نمایش مشخصات بهروز علی پور • صدای اژیر امبولانس و صدای جیغ زنی که در شهر می پیچید، پری را مضطرب می کرد.شاید فکر اینکه دیر وقت وسط ناکجا اباد که نه کسی را می شناسد و نه جایی را که در انجا در امان باشد او را بیشتر وحشت زده می کرد.هر چند دقیقه یک بار به ساعتش نگاه می کرد. بی هوا در محدوده کمی که برای ایستادن انتخاب کرده بود

«سرفه های اکبر آقایی»

نمایش مشخصات سید محمد علی وکیلی شهربابکی داستان طنز «سرفه های اکبر آقایی» ............................. یک هفته بعد از اینکه کرونا وارد ایران شد،کوچه ما یک میهمان ناخوانده داشت.آن شب از شدت حساسیت نسبت به این موضوع وکنجکاوی خاصی که همیشه این مواقع سراغ من می آید تا صبح بیدار ماندم ،هر کسی که توی کوچه ما ازوروداین میهمان ناخوانده

بلا و عذاب

نمایش مشخصات حسن ایمانی sبلا و عذاب وقتي ازدواج كرد به دوستانش گفت:_به بلاي بدي دچار شدم! ازدواج!!... وقتي بچه دار شد به دوستانش گفت:_به بلاي بدي دچار شدم! بچه داري!!... وقتي زن و بچه اش را در تصادف از دست داد به دوستانش گفت: _به عذاب بدي دچار شدم. تنهايي!!... از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

حادثه

پدربزرگم ، بزرگترین الگوی من بود اون همیشه درست ترین کار رو انجام می داد اما نمی دونم چجوری؟!!! اون خیلی با اراده و سرسخت بود به اصلیت خانوادگی که داشتیم افتخار می کرد اما از وقتی که مادرم خودکشی کرد عوض شد دیگه با من و همسرم حرف نمی زد ،دوست داشت بیشتر اوقات تنها باشه، یه چند روز

هرمز بخش پنجم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره به سختی چشمانش را باز کرد چشمها باز و بسته می شدند همه جا را تار می دید ولی شن را در زیر پایش حس می کرد بعد از چند دقیقه همه جا تاریک بود چشمانش مشکل پیدا کرده بود اما چند دقیقه پیش در تاری دیدش همه جا روشن به نظر می آمد بدنش به شدت درد می کرد آرام و به سختی در میان تاریکی مطلق حرکت

آرتور

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" برف سنگینی باریده بود . محل اسکان ما درست وسط جنگل بود و با رودخانه فاصله ی زیادی نداشتیم . نیمه های شب ، وقتی که همه به خواب رفته بودیم ، با شنیدن صدایی از خواب بلند شدم . اسلحه را به دست گرفتم و به سمتی که صدا می آمد ، حرکت کردم . چیزی نرفته بودم که دوستان همراه هم پشت سر من راه افتادند

خريد ويلا

نمایش مشخصات حسن ایمانی خريد ويلا خريدار آمده بود ويلاي خريداري شده را از فروشنده تحويل بگيرد كه ناگهان جلوي چشم هر دو، طوفان سهمگيني وزيد و ويلا در هم شكسته شد! فروشنده بر سرش كوبيد در حاليكه خريدار گفت: _آه خداي من! از كجا دانستي مي خواهم اين ويلا را ويران و بازسازي كنم؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن

درخت سربه هوا

خوابی که دیده بودم با همه خوابهای زندگیم تفاوتی به میزان فاصله زمین تا آسمان فرق داشت و حتی برای خودم هم قابل تصور و ترسیم در عالم واقعیت نبود حتی به گونه‌ای که از بازگو کردن ان در پیش دیگران شرم و حیا داشتم پیش خودم گفتم شاید بزرگترین معبران هم از تعبیر خواب من عاجز باشند راستش

داستان کوتاه جوان باغیرت

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور راننده جوانی بالباس مشکی به تن ، عادت داشت غروب ها بعد ازخستگی کار روزانه پشت به یکی ازصندلی های دورمیدان محله خود، همراه بادوستان خودبنشینه وبادوستان خود خوشُ بش کنه وبه تماشای تردد ماشین هاخصوصاً ماشین های خارجی نگاه کنه ،ناخودآگاه شاهد یک حرکت ناهنجار راننده تاکسی می شه که

آقا معلم کلاس ما

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" نیمه های سال تحصیلی بود و معلم کلاس پنجم ما که مرد نسبتا آرامی بود و به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده بود ، در یک صبح سرد زمستانی به کلاس آمد و بعد از سلام و احوالپرسی ، آخرین درس آن روز را هم داد و زنگ دوم با حالتی گرفته و ناراحت رو کرد به ما و گفت : بچه های عزیز ، همانطور که خودتان هم

خاکستری مایل به سیاه

نمایش مشخصات حسین خسروی خاکستری مایل به سیاه داستان کوتاه نوشته‌ی: حسین خسروی شب بود. داشتم از تلویزیون فوتبال می‌دیدم. پشت به دیوار، روی صندلی نشسته بودم. سمت راستم تلویزیون بود که صدایش را بسته بودم و سمت چپ پنجره‌ی نیمه باز. گاهی به مسیر توپ چشم می‌انداختم و گاهی از پنجره بیرون را می‌دیدم، درخت‌ها و گل‌های جلوی اتاق را

شانس و باور

نمایش مشخصات حسن ایمانی sشانس و باور از بس هر چيزي را باور مي كرد توي خيلي چيزها و خيلي جاها سرش كلاه مي رفت! از شانس خوبش، برنده شصت هزار دلار جايزه بليط بخت آزمايي شد! باورش نمي شد. آنقدر باورش نشد تا مسئول تحويل جايزه به سراغش آمد!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

عينك

نمایش مشخصات حسن ایمانی sعينك حروف روزنامه تار ديده مي شد. عينك مطالعه را به چشم زد. حروف واضح شد. به مرد نابينايِ بغل دستش گفت:_درد من هم كمتر از درد تو نيست! بعد از اين حرف، عينك آفتابي را جايگزين عينك مطالعه كرد و در ايستگاه هفتم از اتوبوس پياده شد. از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

رعدو برق

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور سیزده بدر دختره صبح روزسیزده بدر پا می شه از خواب می ره ،دست وصورت می شوره صدامی زنه مامان مامان ! مادرهم ازاتاق خواب می یاد بیرون میگه بله جونِ مان ، چیه شده خواب دیدی ؟ وای مامان تودیگه ! من که بیدارم ،رفتم دست وصورتم شستم. پس چیه شده منو ترسوندی که! وای توچقدرمی ترسی مامان

کرونای دروغ

نمایش مشخصات حمید جعفری - هر مشتری پرسید، الکی تعریف کن و بگو عالیه. برخی از افراد سادن، زود باور می کنن. در کنار قفسه ی شوینده ها ایستاده ام که سری به علامت تایید تکان می دهم. چاره ای ندارم. گرانی، بی پولی و تحقیر را نمی توانم تحمل کنم. سال ها درس خواندم ولی در نهایت دوستانم که از راهنمایی ترک تحصیل کرده بودند از من موفق تر شدند

عشق گچی

نمایش مشخصات سمیراخوشرو عشقِ گچی دستای پدرشو محکم گرفته بود و تند تند باهاش راه می رفت. تا حالا به شهر نیومده بود! هر چیز جدیدی میدید زل میزد بهش! خیلی کنجکاو بود. چشماش دائم میچرخید. شوق توو نگاهش موج میزد. تا حالا اینهمه آدمو یه جا ندیده بود! خونه های روی هم! ماشینای رنگی! لباسای تن آدما! مغازه ها!... همه چیز براش تازگی داشت! پدرش گفت: همینجا بمون، زود برمی گردم

خاکستری مایل به سیاه

نمایش مشخصات حسین خسروی خاکستری مایل به سیاه داستان کوتاه حسین خسروی از مجموعه داستان: رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب شب بود. داشتم از تلویزیون فوتبال می‌دیدم. پشت به دیوار، روی صندلی نشسته بودم. سمت راستم تلویزیون بود که صدایش را بسته بودم و سمت چپ پنجره‌ی نیمه باز. گاهی به مسیر توپ چشم می‌انداختم

پر پرواز ۵

نمایش مشخصات طراوت چراغی باز هم بهار حاضریش را روی دفتر سبز خلقت به صدا درآورد ، و سال جدید رسید ، سال جدید را به همه ی داستانکی های عزیز و همچنین نویسندگان در سایت تبریک عرض میکنم امیدوارم سالی پر از مهربانی ، وصال، موفقیت و.. برای همه باشد. امیدوارم گوشه ای دنج از قلبتان همیشه گرمای محبت را احساس کند.

*بــابــا جـان فـریــدون*

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده بی حوصله ترین آدم روی زمین هم اگر بودی، با حالتی میخکوب پای صحبت هایش می نشستی. نمی دانستی از الف تا ی را چگونه به یکدیگر می بافد که مات بی مزه ترین خاطراتش هم می شدی. روی راحت ترین مبل پذیرایی نشسته بود و از دوران سربازی اش خاطره می گفت. می گفت و می گفت و هرگاه گلویش خشک می شد یک قلپ چای می نوشید و ادامه می داد

پاییز بوی خون میدهد

آن روز باران می آمد. دشت تشنه ی آب به وجد آمده بود عصاره ی عطرهای خوشبو را پراکنده میکرد. درخت ها نیز حال عجیبی داشتند، با وزش باد شاخک های خود را تکان میدادند و با موسیقی باران به شکل غریبی می رقصیدند. بوی خاک می امد. پنجره ها را گشودم و گذاشتم که هوای تازه با تاروپود تنم عجین شوند و سرشار شوم از مهر پاییزی

قفس

دستان پینه بسته اش را در دستان چروکیده و خسته ی خود میفشرد،لمسش میکرد، نوازشش میکرد و حسش میکرد، او از این احساس لذت میبرد. چشمانش را به ارامی هر چه تمام تر میبست و نفس عمیقی میکشید، نفسی که اکسیژن و هوای گرم خانه را تا ته اعماق وجود پیرزن میبرد و با بازدمی اسوده تمام ان را به پیرمرد

سارا

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فرصت خوبی بود تا از یتییم خانه فرار کند اینجا جای او نیست نزدیک های نیمه شب است فقط چند چراغ روشن هستند آلفرد بیرون رفته و در را قفل نکرده تا برگردد یک . دو سه سارا به سختی قدش به دستگیره در می رسید ولی این کار را کرد با کمی مکث و لرزش اولین قدم را گذاشت و به خیابان رفت باد سرد و خشکی صورتش را نوازش کرد بله برف می بارید بسیار سرد بود اما

درود

نمایش مشخصات حسن ایمانی sدرود از هواپيما كه پياده شد نگاهي به ساعتش انداخت. يك ساعت و نيم پرواز. باد توي غبغب انداخت و با صداي بلندي گفت: _به موقع رسيدم! درود به روح مخترع هواپيما! مهماندارِ خانم بيخ گوشش گفت:_آقاي محترم، خلبان هنوز زنده ست! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دوازده تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شغل ! قاضی رو کرد به متهم و گفت : چرا شغل شرافتمندانه ای را انتخاب نکرده اید ؟ متهم گفت : این دست پخت امثال شماست که جامعه ای را بوجود آورده اید که افرادی مثل من را مجبور به انتخاب چنین شغلی می کند. قاضی گفت : اگر قول دهید از این به بعد شغل شرافتمندانه ای را انتخاب کنید. حکم شش ماه زندانی را به شصت ضربه ی شلاق صادر می کنم به شرط این که

قيمتِ مخ!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sقيمتِ مُخ! زنداني تبهكار توي اتاق ملاقات به وكيلش گفت:_مي دونستي هر مخي واسه خودش قيمتي داره؟ بهت سه هزار دلار ميدم تا از مخت استفاده كني واسه آزادي من! به فِرِگي هم ده هزار دلار ميدم تا از مخش استفاده كنه واسه دو سه تا نقشه فرار! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مادربزرگ من یک فضایی است...

نمایش مشخصات علیرضاهزاره از قدیم ها و خیلی سال پیش شاید بگویم دوران کودکی باورتان می شود که من از مادربزرگم می ترسیدم هنوز هم می ترسم می پرسید چرا؟ از آخرین خاطرات کودکی ام که در گوشه خاطراتم است همین قدر یادم می آید که دفعه اولی که من عقل درست و حسابی داشتم و تازه می فهمیدم چی به چیه به خانه مادربزرگ

مقصر

تقصیر خودش بود . توی باشگاه ؛ وقتی که دوستش اشاره ای به من کرد. با نشان دادن چند تا فیگور بدن ، چندان اهمیتی به من نداد: - بی خیال این ریزه میزه ها ! مردم هم دیگه زیاد بزرگش کردند. الکی که این عضلات را پرورش ندادیم ! نباید حریفش را دستکم می گرفت. وفتی که داشت با گوشی آیفون شیکش ، آخرین

عروسی

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور عروسی یروزبا دوستم ازدبستان که داشتیم می آومدیم خونه گفت :می دونی پنج شنبه این هفته عروسی هست . گفتم: نه عروسی کیه ! گفت :عروسی دایی پسر همسایه مون. گفتم :خُب مگه تو میری ؟ گفت :آره خوبه ،خوش می گذره . گفتم چطور ؟ گفت :بابام گفته؛ که تومراسم جشن شون ساز مّحلیه، توشمال میارند ،نمی

عشق

شاید بعضی وقتا بفهمی باید کارایی رو انجام بدی که بهش اعتقاد نداری ولی فقط حرف دلته این شاید قشنگ ترین یا بهترین کار عمرت نباشه ولی دوست داشتنی ترین اشتباه زندگیته وقتی نباید دلبست وقتی فهمیدی اشتباهه ولی ادامه میدی به ضررته ولی بازم پاشی دست نمیکشی این اشتباه نیست ،این حماقته


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1