آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

شکست یا ‍‍پیروزی؟!

نمایش مشخصات م.فرياد زن روي صندلي اتوبوس نشسته بود و هر چند دقيقه اي يك بار پيامكي ارسال مي كرد و جواب مي گرفت. نگاهي به پيچ و خم جاده انداخت. براي رسيدن لحظه شماري مي كرد. آتش هوس به جانش افتاده بود و شايد هم آتش انتقام يا نياز. هرچه بود او را بر آن داشته بود كه تصميم عجيبي بگيرد: خيانت! دو روز پيش، وقتي

آسمان خاکستری

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی وای نگاش کن! چه دست های کثیفی! آخ آخ! با همون دست ها شیر آب را باز کرد و آب خورد! چه ریخت و قیافه ای! حتما معتاده! بلا به دور! نگاه کن! خجالت نمی کشه! سن مادر بزرگ منو داره اومده با وسایل ورزشی کار می کنه! آخه یکی نیست بگه تو یه پات این ور گوره یه پات اونور گور! حالا ورزش نکنی چی می شه؟! وااای

قاب عكس

نمایش مشخصات داريوش فتاحي من همين امروز به دنيا آمدم،امروز صبح؛زل زده‌ام به ديوارسيماني روبرو،سبزي گل‌دسته‌هاي مسجد، افتاده‌اند توي چشم‌هايم،مثل اينكه رنگ چشم‌هايم كه قهوه‌اي بودند حالا سبز شده است مثل برگ‌هاي درخت بالا سرم كه دزدكي سرك كشيده از روي ديوار و برّ و بر دارد مرا نگاه مي‌كند. هر چه مي‌كنم چشمم نمي‌تواند سر كوچه را ببيند

گذر از یادها

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" از جایش بلند شد و به سمت در حیات رفت . قبل از اینکه برود ، دوست داشت برگردد و جای جای خانه و اتاقها را نگاه کند و بعد برود . لحظه ای ایستاد . در را بست و دوباره برگشت . گشتی در حیات زد و به باغچه و حوض آب نگاهی کرد .بعد به داخل خانه رفت و اتاقها را یکی یکی گشت و از جای جای آنها بازدید کرد

تاریکی و تنهایی

همه می گن تاریکی ترس داره !!خیلی ها حاضر نیستند لحظه ای تو تاریکی بمونن ! اما من می گم این تاریکی نیست که ترس داره ما از این که نمی تونیم چیزی رو ببینیم می ترسیم . از اینکه نکنه تو همون اتاقی که هر روز ازش استفاده می کنیم تو تاریکی یه اتفاقی براش بیافته و ما نبینیم ما از این می ترسیم

دوباره ...

نمایش مشخصات مهدی دارویی sدوباره خالی میکنم ، فنجان سرد چای ات را ... سال هاست .

خار و گل با همه

نمایش مشخصات محسن اسماعیلی -چقدر خوشگل شدی عزیزدلم شبیه فرشته ها شدی +عه! مگه تو فرشته دیدی تاحالا ک بدونی چ شکلی ان؟! -نه ولی مطمعنا ی فرشته باید شبیه الآن تو باشه.. +مرسی آقامون ولی برو زبون نریز الکی حنات دیگه پیش من رنگی نداره -اینووو! زبون نمیریزم، میخاستم در ادامه فرمایشاتم بگم داریم میریم بیرون دلیلی

سودا

نمایش مشخصات محمد قبادی سیگار پشت سیگار... کمک می کرد مغزم بیدار بماند و آخرین تراوشات مریضش را به بیرون پرتاب کند. صورتم از میان دودها بیرون آمد... سیگار به زیرسیگاری تبعید شد... جوهر از درون قلم بر روی کاغذ حک می شد. کلماتی سنگین، جملاتی قصار و عوام پسند، مفاهیم عجیب و متفاوت و گاهاً خطرناک... مهم نبود چه بنویسم، فقط میخواستم بنویسم ، میخواستم خودم را خالی کنم

سقوطی برای تو

دیروز که پرواز عقابی را تماشا کردم که از سنگی برخاسته بود متوجه شدم مسیر پرواز از زمین به آسمان است؛ ولی من برای رسیدن به تو از آسمان به زمین پرواز کردم؛ حالا که فکر می‌کنم می‌فهمم من پرواز نکردم، سقوط کردم. از آسمان، از آنجای زیبا که در آن گناه جایی نداشت، به زمین که بوی گناهانش گاهی اوقات آسمان را هم آلوده می‌کرد سقوط کردم

سال سیاه

نمایش مشخصات سارینامعالی هنگامی که پلین مهره های تنش را باز و روی زمین سفره میکرد تا هوا بخورند،هنوز به صبح کمی مانده بود.تن سردش را زیر پنجره نشاند و از پنجره به بیرون چشم دوخت . آنجا ،جز دیواری بلند و سفید که یک متر از پنجره فاصله دارد، هیچ پیدا نمیشود و همیشه پلین را از تماشا کردن دلزده و پشیمان کرده است

اتاق خاکستری

نمایش مشخصات محسن قامتی دقیقا نمیدانست چه روزی است،فقط میدانست اواخر پاییز، شاید هم اوایل زمستان باشد،چند ماهی بود که او را بستری کرده بودن،بستری که چه عرض کنم،زندانی. اتاق سه در سه در یک آسایشگاه روانی قدیمی،یک باغ بزرگ در شمال شهر که وسطش یک ساختمان قدیمی سه طبقه بزرگ،بود،در هر طبقه ای بیست اتاق وجود

اعترافات یک اسب زخمی (پایان)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی آدم هایی هستن که الگو قرارشون می دی وقتی متفاوت با اون آرمان و اصولشون حرکت کنن تمامی اون بتی که ساختی توی ذهنت از بین می ره ،بعد از اینکه فهمیدم مصطفی با زیبا رابطه احساسی برقرار کرده بت مصطفی توی ذهنم شکست . بعد از اون قضیه احساس کردم غرورم ،شخصیتم از بین رفته ،مصطفی پیشنهاد داد

سرگیجه

نمایش مشخصات ف. سکوت روی تخت دراز کشیده ای و به سقف نگاه می کنی. سقف دور سرت می چرخد. چشمانت را می بندی. حسش می کنی. هنوز هم همه چیز- حتی در تاریکی چشمان بسته ات- در حال چرخش است. بلند می شوی. جاذبه زمین، ناجوانمردانه، روحت را از کف پاهایت بیرون می کشد. دوباره روی تخت می افتی. تو را به مطب دکتر، آزمایشگاه، ام آر آی و دوباره چندین و چند مطب جورواجور می برند

دعای فرشته ها

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز به آسمان پر ستاره نگاه می کنم .سکوتی سنگین همه جا را فرا گرفته است . دقیقا مانند آن شب خاطره انگیز ٫ که وقتی به آسمان نگاه کردم انگار هیچ کس با کسی دشمنی نداشت انگار کسی نبود که به خون انسان دیگری تشنه باشد .انگار هیچ تجاوزی به خاک سرزمین همسایه نشده بود .فقط سکوت و آرامش بود .ناگهان با آمدن داوود سکوت آرامش بخش شکست

زندانی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" بیشتر افرادی که در زندان هستند ، آدمهای خوبی هستند و به این خاطر که دستشان به جایی بند نیست و وضع پولیشان خوب نیست ، در زندان مانده اند و در حقیقت زندانیان واققی در بیرون از زندان هستند و به خاطر اینکه وضعشان روبراه است و دستشان به دهانشان می رسد خیلی کم پیش می آید که زندان را ببینند و آزادانه و در هوای آزاد خویش پرواز می کنند

متن دلنوشته

نمایش مشخصات رکسانا کویره بزرگتر که شدم ....فهمیدم هرعملی یک عکس العملی داره! بزرگتر که شدم,فهمیدم ....در اصطلاح احترام,احترام میاره! فهمیدم اونی رو که بخوای ,یکی دیگه رو میخواد ! فهمیدم بهش بیشتر توجه کنی, خودشو واسه ت میگیره!!!!!!!! دونستم تا زمانیکه دهنت بسته ست و حرف نمیزنی وازحقت دفاع نمیکنی خیلی ادم خوبی هستی

دوست ناباب

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی عنوان"دوست ناباب" آیا این ضرب المثل را شنیده اید؟ (دشمن دانا بلندت می کند،) دوست نادان بر زمینت افکند.) محمد هفده سال بیشتر نداشت،و دانش آموز دوره ی دبیرستان،محمد واقعا پسر زرنگ و باادبی بود و تمام معلمان و ناظم و مدیر دبیرستان بهش احترام می گذاشتند،تو خانه هم مادر و پدر خیلی دوستش داشتند،در یک کلام میشد گفت:محمد پسر نمونه ی فامیل بود

نامه ی دانش آموز

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" به سمت در رفت و در را باز کرد . کوچه شلوغ بود و صدای بچه مدرسه ای ها از همه طرف به گوش می رسید. نگاهی به کوچه و دور و بر کرد و دوباره به خانه برگشت . به درخت پرتقال داخل حیات نگاهی کرد و در حالی که فکرش بیش از حد خسته بود ، به اتاق رفت و کنار مادر بزرگ بیمارش نشست. دستی به موهای مادربزرگ کشید و در حالی که خیلی خسته بود در آغوش مادر بزرگ خوابش گرفت

بی هوا ...

نمایش مشخصات مهدی دارویی sبی هوا دستش به ساقه حسن یوسف اتاق خورد و ساقه آن شکست . دلش گرفت . با خود اندیشید : تاوان کدامین گناه را پس می دهم ؟

اعدام مُرده‌شورهاي شهر

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی روزی‌که آقاجان مُرد، بیشتراز آن‌که اندوهگین شوم، ترسیدم. مرگ را از لباس‌های سیاه، اشک‌های سرازیر و شلوغی حس می‌کردم. تنها بودم و کسی دنبالم نمی‌کرد. ترس و اندوه دو وجه مرگ بودند، کفن و دفن جسد هزار و یک وجه دیگر. نامه، اداره، رسید، فیش، بانک، ؟؟؟ و... جایی برای آسایش نیست و راحت‌ترین

فصل اول :چمن اخری (1)

نمایش مشخصات فرحناز شورکی تابستان بود و من مثل همیشه در حال خیال پردازی و بازی کردن با عروسک ها و وسایل اتاقم بودم که صدای پدر و مادرم رو شنیدم ( اخه گوش هام خیلی تیزه .... آره دیگه اینجوریاست ...خخخخ). بعد از کلی فضولی ( چون تو اتاق خودشون بودند که چسبیده به اتاق من بود) متوجه شدم که قراره به زودی به منطقه سازمانی اداره ی پدرمادرم بریم و اونجا زندگی کنیم

در میان آتش - 22

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پس از مدتی دیوار ها و دروازه شهر نمایان شدند. مردم با دیدن سربازان و اسیرانی که در میان آنها حرکت می کردند ، دست از کار کشیدند و به تماشای آنها پرداختند . فارلان شباهت زیادی به بلاتونا داشت . خیابانهای سنگ فرش شده سفید رنگ ، ساختمانهای بلند ، مغازه ها و مردمی که به تماشای آنها ایستاده بودند

جشن تولد

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري جشن تولد چیز خوبیه مهمونی رفتن چیز خوبیه مهمونی دادن چیز خوبیه همه ی اینا ی حس خاص براش داشت. اما اون زن نمی دونست و یا شاید بلد نبود سالگرد دخترش باید چه حسی داشته باشه. چه طوری ‍جلوی همکاراش گریه نکنه حوصله شونو داشته باشه مجبوره بخنده تا کارشو ازش نگیرن مجبور بود تظاهر کنه با

در میان آتش -20

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح روز بعد ، آنها میهمانخانه را به قصد ادامه مأمریت ترک کردند. دروازه باز بود و غیر از نگهبانان کسی در خیابان دیده نمی شد . اریک : مردم اینجا دیر از خواب بیدار می شن ؟ هاموند : فکر می کنم احتیاجی به زود بیدار شدن ندارن ! به شهر نگاه کن با اینکه یه شهر مرزیه ولی زندگیشون مثل پایتخت نشین هاست

به حباب نگران لب یک رود، قسم

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف روزی که به مغازه ات اومدم رو یادم نمیره. پشت میزی نشسته بودی و کتاب می خوندی. وارد مغازه شدم؛ سلام کردم. تا منو دیدی از روی صندلیت بلند شدی. با دست پاچگی گفتم:«بفرمائیدخواهش می کنم» لبخند زدی و گفتی:«شما بفرمائید» صورتت پر بود از حسی آشنا. گفتم:«به دنبال کتابی می گردم ... »

در میان آتش -21

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مو جوداتی با جثه ایی نزدیک به انسانها با بالهایی خفاش مانند و پولکهایی که سراسر بدنشان را پوشانده بود و دم هایی بلند وضخیم که روی بعضی از آنها خار وجود داشت . سفید پوشها آهسته به سمتشان می آمدند و هیچ عجله ایی برای رسیدن به آنها نداشتند . روران با خودش گفت : به خاطر این موجودات دو رگه است ، آنها خیلی سریع تر از انسانها و اسبها هستن

مصاحبه

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی گاهی واقعیت ها جلوی حقیقت را می گیرند؟ این سوال مدام در ذهنم پی جواب اطمینان بخشی می گشت که چه چیز باعث می شود آدمی کاری را که دوست ندارد و اصولاً نمی تواند درست باشد را انجام دهد.یک اتاق دربسته را در نظر بگیرید.این سوی میز من نشستم و آن سوی میز دو خانم و یک مرد. یک خانم جوان با صدایی

زیر سایه اش

نمایش مشخصات مهدی دارویی sزیر سایه اش ، حتی آن تبر

تولد پروانه ها

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بانوی شیک پوش از بانک خارج می شود در حالی که در دست چپ، یک کیف پُر از تراول در حال تاب خورن است. گوشی صورتی را از جیب مانتو آبی نفتی اش بیرون می کشد و شروع به حرف زدن می کند:" پولا رو گرفتم...خیلی زود مشکل کودکای موسسه ی خیریه رو حل میکنم...خیال راحت باشه پدر مهربونم." از پله های سنگیِ بانک پایین می آید

در میان آتش -19

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اسبها بی قراری می کردند و سوارانشان سعی در آرام کردنشان داشتند .شارلوت با نگاه مسیرشان را دنبال کرد و رو به ماریا گفت :یه عده رو برای تعقیبشون بفرست تا مقصدشون رو بفهمن و وقتی فهمیدن فوری برگردن ، نباید اسیرو یا درگیر بشن ، عجله کن . ماریا به سمت چند سرباز رفت و آنها هم بلافاصله سوار اسبهایشان شدند ، و با سرعت اردوگاه را ترک کردند

خیال تون راحت باشه

نمایش مشخصات بیژن کیا حالا دیگر پرده ها را کنده اند و نوری محو و سرد میتابد بداخل. آن بیرون آسمان را لایه ای نازک از ابری خاکستری پوشانده .ازطبقه ی پائین سرو صدای شان را می شنوم . - مواظب باشین .. این ممکنه بشکنه.. صدای مریم این روزها خش دارد. گاه سرفه میکند. - خیالتون راحت، خانم دکتر این را مردی می گوید که هنوز او را ندیده ام

هادی دیوونه (همدست شیطان)

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) دوست هادی به هادی زنگ زد و گفت : هادی بدو بیا یه کار توپ پیش اومده ، کاری که اگه بتونیم خوب به پیش ببریمش ، دنیا روتکون می دیم . هادی که سجاده جلویش پهن کرده بود وداشت نماز می خوند با عجله بلند شد و نماز را نصفه نیمه رها کرده به طرف کت خود که گوشه هال پذیرایی افتاده بود. رفت به سرعت برداشته و روانه در کوچه شد

نمای نزدیک

نمایش مشخصات ف. سکوت sآن کس نبود که می پنداشتم.

حامله

نمایش مشخصات پرنیان شمسی مرد پوفی که و خودکار آبی رنگش را بین برگه های سررسید گذاشت و پرسید : چندماهته؟! زن با صورتی شکسته و پیشانی پر از عرق به بیرون از پنجره به بازی بچه ها نگاه میکرد، با صدایی ضعیف و خش دار پاسخ داد : پنج ماه _دختره یا پسر؟! _دختر مرد نگاه مشکوکی به زن اانداخت و پرسید : شوهرتم میدونه؟! زن برگشت دست و پایش بسرعت شروع کرد به لرزیدن و گفت : نه

ترس تنهايى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) کليد را انداخت توى قفل در ، چرخاند و ناله ى لولايش بلند شد! کنار کشيد و نگاهش را دوخت به من، آب دهانم را قورت دادم و داخل شدم. از راهروى باريکى که گذشتم با سالن روشن و بزرگ مبله اى که دکوراسيونى به رنگهاى کرم فيروزه اى داشت رو به رو شدم. چشمانم را چرخاندم روى وسايل نو و شيک خانه و توى دلم کيلو کيلو قند آب شد

گذشته...

صبح بود... چشمان خواب آلودم را باز كردم... مثل هميشه...به موقع و سر ساعت... صبحانه را كه چيدم او را بيدار كردم... سر ميز صبحانه،از بي خوابي شب قبل گفتم،از برنامه ي امروزم،گفتم كه روز شلوغي خواهم داشت،با يلدا به مهماني ميرويم... پيراهن كوتاه جگري ام را خواهم پوشيد. هيچ نگفت... گويي در صفحه حوادث روزنامه در دستش گير كرده بود

جنگلي‌ها

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی ميله‌اي نازك و تيز در مغزش فرو مي‌كردند و درد همچون شارعي سرگردان به تاريك‌ترين بخش‌هاي وجودش سَرك مي‌كشيد. وقتي آن صدايِ شوم در فضاي خانه مي‌پيچيد، تا صبح مي‌زد. تكرار مي‌شد. هربار مي‌رفت و مي‌آمد. و هربار به او مي‌رسيد، انگار ميله‌اي نازك و تيز در مغزش فرو كرده‌اند. گوش‌هايش را مي‌فشرد

همان آش و همان کاسه

نمایش مشخصات مرتضی عسکری دستجردی همه انسانها شبیه هم هستند یک سر دو گوش .اینکه فکر کنی همه مثل هم هستیم.همنوع هستیم.هم جنسیم و.....این افکارقطعا اشتباه ست.ما فقط شبیه هم هستیم یک شباهت کلی .همین و بس.هرکدام از ما آدمها دنیای خودمان را داریم.یکی شجاع است.یکی پر خور است دیگری با هوش است. آن یکی ایکیو بالای دارد..بعدی گروه خون مثبت دارد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نجاری شیطان را دیدم که نجاری می کند.گفتم : برای چه ! این کار را می کنید؟ خندید و گفت : این روزها به هرکس میز و صندلی بدهند مطیع می شود. برای همین است که به این شغل روی آورده ام . گوسفندان چوپان رو کرد به پدرم و گفت : من مانده ام که چرا گوسفندان به بزها احترام می گذارند.پدرم لبخندی زد و دستی به محاسنش کشید و چیزی نگفت

درخت آلو

sتو نشسته ای زیر درخت آلو و من برایت گل های بنفشه در باغچه می کارم تو هر از گاهی سرت را از روی کاغذ بلند می کنی و لبخند بر لبانت می درخشد و از نو می نویسی که دوستت دارم

خواب مرگ

نمایش مشخصات امیر فرصتی قراملکی 1395/06/26 دو روز است که در خود میگنجم، شک بدی برام وارد شده، گاها بفکر میرم... حتی برای ساعت ها. علتش خوابی است که پریروز دیدم، خوابی عجیب؛ کاش کسی میتوانست آن را برایم تعبیر کند؛ کاش میدانستم چرا؟ شب با امید صبحخیزی برای رفتن به خانه خاله ام خوابیدم. در خواب دیدم یکی از عزیزانم که دوستش دارم را از دست داده ام

قدر شناس

نمایش مشخصات مرتضی عسکری دستجردی حمید از همکلاسی های قدیمم بود امروز تصادفی اورا موقع خرید کردن دیده بود م.مشغول صحبت کردن بودیم که صدای اذان از مسجد بلند شد . به پیشنهاد حمید رفتیم برای نماز .وارد مسجد که شدیم حمید رفت سر وقت نماز انگار که وضو داشته باشد . من رفتم جلوی روشویی با وسواس همیشگیم شروع کردم به وضو گرفتن

فِلِر

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی آمده بود كه بماند. اين‌را از فروتني بي‌حدّش فهميدم. يعني، آنقدر آدم‌هاي جورواجور از سرم گذشته بودند كه ديگر همه را مي‌ديدم و مي‌شناختم. جدا از رفتارش، چهره‌اش صميميتي آشنا را برايم تكرار مي‌كرد. تنها دوساعت طول كشيد تا عضو ثابت خانة من باشد. زماني‌ كه براي ديگران روزها، ماه‌ها و شايد هرگز به درازا مي‌كشيد

مادربزرگ

نمایش مشخصات مهدی دارویی sمادربزرگ از بستر بیماری بلند شد . شمعدانی ها تشنه بودند .

اعترافات یک اسب زخمی (5)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی ساعت دو عصر بود و منشی شرکت می خواست بره ،خانم جوون را راهنمایی کرد به داخل اتاقم و بعد رفت ،من موندم این دختر جوون . همینطوری که فرم استخدام را نگاه می کردم زیر چشم حواسم بهش بود ،قیافه معصوم و زیبایی داشت و کمی استرس هم توی چشماش پیدا می شد ،اسمش زیبا بود ،با هم کمی صحبت کردیم درباره

نت پنجم

نمایش مشخصات سارینامعالی صدای بارش باران با گفت و گوی جمعیت متراکم درون گالری گره خورده است. آدمها رنگ به رنگ از پله ها بالا میایند. گروهی از دختران جوان جفت به هم و درحالی که دست هارا مقابل خنده هایشان گرفته اند وارد میشوند. عده ای هم تنها در حالی چتر ها میبندندو دستکش های چرم را از دست خارج میکنند از پله ها بالا میروند

مردانگی

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی داستان....مردانگی نویسنده...."فاطمه نوروزی" محمد پاشو مرد پاشو، تو رو خدا نکن این کار رو با من، چطور می تونی منو تو این وضعیت تنها بزاری؟ مگه بهم قول ندادی،که تا آخر در کنارم باشی؟ من بدون تو از این جا نمی رم،پس پاشو تا با هم بریم. عباس التماس می کرد و محمد را تکان می داد. او باور نداشت که محمد شهید شده است

خاطرات کودکی

نمایش مشخصات کیمیا کویره بعد از 9 ماه درد و سختی قرار بود دومین فرزند خانواده دومین دختر خانواده بدنیا بیاد همه خوشحال بودن چون خدا یه فرزند سالم بهشون داده مادر رو به بیمارستان رسوندن لحظاتی گذشت و پدر فرم رو پر کرد تا همسرش به اتاق عمل بره نزدیک به سه یا چهار ساعت مادر در اتاق عمل بود بعد از اتمام عمل هم

ما ز سرمای زمستان رسته ایم

نمایش مشخصات ناصرباران دوست مرد روی تختخواب در جایش غلتید و کتابی که مطالعه می کرد رابست وبرای چندمین بار به ساعت روی دیوار روبرویش نگاه کرد . زن در اتاق خواب را باز کرد . سیاهی غلیظ شب در پشت سرش مخلوط با نور آبی تلوزیون بود .نور اتاق خواب با سرعت درون تاریکی جهید . زن در را بست . نور با برخورد به در چوبی همانجا فرو ریخت

۸ کلمه

نمایش مشخصات مهدی دارویی sتوتی بر او انداخت ، تا به آسمان نگاه کند .

اعترافات یک اسب زخمی (4)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی در مورد این اس ام اس حسی خاص داشتم شمارش هم خیلی اشنا بود ولی هر چی تماس می گرفتم جواب نمی داد تا اینکه یه روز دوستم که شمارش متعلق به شهر دیگه بود تماس گرفتیم و شروع به ضبط صدا کردم خودم صحبت نکردم بلکه دوستم صحبت کرد و همینطوری پرسید با فلانی کار دارم و بعد هم طرف مقابل گفت اشتباه و قطع کرد

افکار منفی

نمایش مشخصات کیمیا کویره دنیا امروزی ما خیلی عجیبه نه بخاطر اینکه معلوم نیس چه چیزی به چه کسی تعلق داره واسه اینکه کسی به افکار و عقاید دیگران اهمیت نمیده یعنی افکارشون منفیه.... منفی بودن به این معنا نیس که فکرهای بدی در مغزشون پرورش بدن یعنی دوست دارن همه چیز اونجوری باشه که خودشون دوست دارن این افکار منفی

آداب زندگی امیرزاده خاتون دختر معتضدالملک

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی - نیا تو! این‌جوری نیا تو چند بار بگم؟ وای از دست‌تو پنج‌ساله دارم زحمت می‌کشم هنوز هیچی یاد نگرفتی؟ - آخه دیگه چه مشکلی هست؟ من که هر کاری گفتید کردم. کت‌وشلوار پوشیدم. کراوات و دکمه‌سردست هم دارم. کفشم ورنی بنددار هم پوشیدم و بندها را یک گره و یک پاپیون زدم. موهامم هم روغن زدم و شونه کردم

در میان آتش - 18

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اژدهاها به نزدیکی دیوار رسیدند. کاساندرا فریاد زد :آماده! با تمام قدرت می دوین، یه لحظه چشم از اونها برنمی دارین ، پشت نزدیک ترین اژدها می پرین و برای دور کردن اژدهاهایی که از شما فاصله بیشتری دارن، اژدهایی که سوارش هستین رو به طرفش هدایت میکنین و بهش می زنین و گرنه زندانیها آسیب می بینند ، بدویین

شاید

نمایش مشخصات مرتضی عسکری دستجردی مارکس جامعه طبقاطی را مطرح میکند. ونگگ گوش خود را می برد تا معنای زندگی را یافته باشد .حسین بناهی شعر را با بوک های قوی به سیگارش در هم می امیزد.اخوان ثالث تخته سنگ معروفش را جابه جا میکند که معنای هر دو رورا یکی ببیند.سهراب به هیچستانش میرود. مشیری هنوز در کوچه برسه میزند.نیچه به دنبال بوچی میرودوبه ان میرسد

سیلی

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی آیا برای شما اتفاق افتاده ،که این قدر به خودتون مغرور بشین،که حتی احترام پدر و مادر رو هم نداشته باشید.منظورم اینه که فقط دوست دارید،حرف حرف شما باشه،و همه ی خانواده گوش به فرمان شما؛ و شما هم اصلا نه به نصیحت گوش دهید و نه به تهدید و نه به محدود کردن؛ آره،درست حدس زدید،میخوام امروز یکی از همین اتفاقات امروزی ما جوانان را براتون تعریف کنم

آن پسر

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی :سلام :سلام.کاری داشتی؟ :ببخشید آقا،من دیر اومدم و روم نمیشه برم کلاس،چون باید نیم ساعت دیگه دوباره برم :خب برای چی اومدی اصلاً؟ :خواستم دلیل دیر اومدن و رفتنم رو بدونید :خب دلیلش چیه؟ :نمیشه بگم ولی اینو بدونید که دلیلش مهمتر از حضور در کلاسه :ولی غیبتو می خوری.به نظرم با اومدنت وقتتو تلف کردی :می دونم ولی خواستم بگم بهتون

توت فرنگی

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز ‌خب زود باش بگو چی شد؟ :‌وقتی رفتم اونجا به میزم که نزدیک شد گفتم : توت فرنگی خیلی ناراحته که تو این کارا رو می کنی ...یه هو تو چشمام نگاه کردو گفت : الان کجاست ؟ تو رو خدا بگو گفتم:الان ازش خبری ندارم اما وقتی درباره ات باهاش حرف زدم زیاد دوست نداشت که این کارا رو بکنی رو صندلی کنارم

دیدار

نمایش مشخصات حسین خسروی دیدار (داستان کوتاه) نوشته‌‌ی: حسین خسروی آهسته از سراشیبی تپه پایین می‌رفتم. شمرده قدم برمی‌‌داشتم. جایی را که می‌خواستم قدم بگذارم، اول خوب نگاه می‌‌کردم. نور ماه زمین را روشن می‌‌کرد، اما وقتی پایم را جلو می‌بردم، سایه‌‌ی کفشم هم همراهش می‌رفت و زیر پایم تاریک می‌‌شد

دنیای سیاه

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز هر وقت‌ وارد این راهرو می شوم با خود می گویم که اینها در چه دنیایی بسر می برند؟!. به پشت در اتاق یکی از مرموز ترین آنها می رسم .گوشم را طبق معمول هر روز به در می چسبانم .صدایش می آید که می گوید : ......گوشیو بردار تورو خدا گوشیو بردار. .خدارو شکر که گوشی رو برداشتی .الو رضا......الو.... سلام

1

نمایش مشخصات جواد پور مهاجر دیر اومدی اختر! طوفان بیرون و سنگ رو جاده دیگه حتی حوصله خوندن نامه ای که هرگز نخواهد آمد رو هم ندارم. میگم راستی اختر ! دعای نیمه شبِ ، شب قَدرِت چی شد؟ به جون خودت از شب زنده داری و دعای بی اجابت وچرک پیشونی و بازی یادم تورو فراموش هم خسته شدم وقتی قرار نیست برسی دیگه چه اجباریه به دویدن؟ بشین همینجا تا برات چایی بیارم

اعترافات یک اسب زخمی (3)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی رابطه ها اکثرشون یه جور شروع می شن ولی پایان اونا خیلی متفاوت ،رابطه من و مریم دو سال طول کشید و در این دو سال یه عشق یه طرفه بوجود اومد عشقی که من به مریم داشتم ،اون بت من بود ،یه بت که از نظر من شخصیت ثابت و قوی داشت ،بتی که به هیچ وقت عاشقم نبود ولی از در کنار من بودن هم لذت می برد

خــــرده روح

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی این روزها روحت خیلی بیشتر از روزهای قبل ناخوش شده. ازچندین سال پیش که شب رفته هنوز نتونسته بخوابه. تصمیم می گیری که امروز هر طور شده یه سر به کلینیک روانپزشکی بزنی. لباس می پوشی و نگاهی به آینه ی توی راهرو می اندازی. آروم به جوشی که روی لپت نشسته دست می زنی؛ درد داره. یه لحظه یادت میاد که روحت رو جا گذاشتی

بچه داری

نمایش مشخصات مرتضی عسکری دستجردی با عجله در کلاس را باز کرد. معلم گفت چرا دیر امدی. اجازه اقا کار داشتم. چه کار ؟ بچه داری میکردی؟ جمله معلم تمام نشد ه بود که صدای خنده بچه ها فضای کلاس را ‍‍‍‍‍‍‍‍بر کرد. او در جواب سوال معلم گفته بود بله اقا بچه داری میکردم .سالها بعد مادرش ماجرا را ایگونه برای همسر او تعریف

سرخالی...کمرنگ...بلدی که؟

نمایش مشخصات ویداحنفی داستان :سرخالی...کمرنگ...بلدی که؟ نوشته : ویدا حنفی ************* نزديك شومينه گرم ، نشسته بود. و دفتر خاطرات را ورق مي زد. سنش از شصت و پنج گذشته بود. هر ورقش سالهايي دور را يادآوري مي كرد. روزهاي جواني .روزهاي بزرگ شدن. روزهايي كه فكر مي كرد هيچ وقت نمي رود از دست

بر شانه های زمین ( ۸ کلمه )

نمایش مشخصات مهدی دارویی sبر شانه های زمین ایستاده اما ، عاشق ماه شد .

قصه ی من

نمایش مشخصات طیبه حسنی هفت سالم که شدیک روز بابا من را صداکردوگفت:دخترم تو باید دکترشوی!دیگرازآن روز به بعدهمه من را خانم دکترصدا می زدند.یک روز محکم پاهایم را کوبیدم به زمین وگفتم :بابا من می خواهم شاعر بشوم من می خواهم یک نویسنده بشوم.بابا اخمی کرد وگفت:دخترک خیره سر!می خواهی یک عمر باشکم گرسنه بخوابی؟

صبح روز چهارم

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی هميشه آرزو داشت بنّا شود و خانه‌اش را خودش بسازد. آرزويي كه هرگاه به ديگران گفت، مسخره‌اش كردند و حتي تنبيه شد. پدرش آنقدر داشت كه ساختمان‌هايي بسيار بلند مي‌ساخت. براي ديگران. يك برادر و يك خواهر بزرگتر هم بودند. هيچكدام آرزويي شبيه فرزند كوچك خانه نداشتند و براي دفاع از روياهاي فرداي خود هرگز وحشتي به دل راه نمي‌دادند

فرمان دست او بود

نمایش مشخصات مهدی دارویی فرمان دست او بود . او بود که مسافران را به مقصد می رساند و اگر او نبود شاید اصلا نه سفری در کار بود و نه مسافری . ولی با این وجود ، بیشتر مسافران قدر کار او را نمی دانستند. ، اصلا او را نمی دیدند که بخواهند قدر کارش را بدانند ، انها فقط به مقصد خود فکر میکردند و تازه اگر هم کمی دیر به

سفره ناهار

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی به خودش نهیب زد بلند شو امروز پنج‌شنبه است کلی کارداری. پاهایش درد می‌کرد. آرام بلند شد. کمی پاهایش را ماساژ داد. موهایش را شانه کرد و بی‌سروصدا به سمت آشپزخانه رفت. پنج‌شنبه‌ها سرش شلوغ بود. حاجی ( شوهرش ) زود مغازه را تعطیل می‌کرد و ناهار به خانه می‌آمد. پسر و دختر و عروس و داماد و نوه‌ها هم همیشه پنج‌شنبه ظهر تو خانه جمع می‌شدند

آینده

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی توی ماشین نشسته بود.باران شدیدی می آمد.قرار بود اسباب و اثاثیه دو روز بعد به مقصد که شهر دیگری بود،فرستاده شود.بیشتر از اینکه دلتنگ باشد،فکرش مشغول بود.پر شده بود از تصاویر این هفت سال. هفت سالی که با شادکامی و امید آغاز شده بود و خیلی غم انگیز تمام شده بود.هفت سال پیش بعد از چند

که عشق آسان نمود اول...

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سرتاسر خونه رو مثل دسته ی گل مرتب کرده بود! حتی گوشه ی رومیزی آشپزخونه رو تنظیم کرد، تا با گوشه های دیگه قرینه باشه. توی تنگ شیشه ای گوشه ی ظرفشویی با احتیاط آب ریخت و گذاشت تو یخچال! یه کیسه زباله ی نو برداشت و توی سطل استیل زیر کابینت انداخت! روتختی رو عوض کرد و پرده ها رو کشید و زیرپرده ای رو مرتب کرد

در میان آتش -17

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هردو روی زمین نشستند. صورتشان خیس غرق بود . با جادو شروع به درمان زخمهایشان کردند. خون بند آمد و لبه های داخلی و خارجی زخم ها با خارشی شروع به نزدیک شدن به هم کردند و پس از مدتی اثری از آنها نبود . وانیا نوک شمشیر ها را امتحان کرد ، دستش برید . چهره اش در هم رفت و با ناراحتی گفت :حتی برای تیغه ها محافظ هم نذاشتین

آخرش مرگه!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) پیرمرد سیگار فروش تا نگاهش به ظاهر آراسته ی مشتری نوجوان اُفتاد، قیمت سیگار را دو برابر کرد. مشتری با اکراه پول را داد و در دل به او بد و بیراه گفت. پیرمرد خوشحال بود؛ خیل خوشحال چون آن روز هزار تومان بیشتر پول جمع کرده بود. آخرش مرگه! راننده تاکسی تا فهمید که مسافر غریبست و شهر را خوب بلد نیست

عشق واقعی نیست!اره!شاید باشد!شایدم نه!(واقعی دردناک)

نمایش مشخصات محمد اکبری حقیقتی به سبک رویا دراین دنیا رو به سوی ابدیت میروم مانند پرنده ای بی بال یا مانند انسان مرده ای ای خدا این قلب پر درده یه کاریش کن نمیتونم وای بر عشق چرا خدا عشقو هدیه دادی به انسان ها گناهم جی بود خودت دادیش ولی الان از من دوره خداا دوسش دارم بزار ببینمش بزار صداشو بشنوم

بی شانس

نمایش مشخصات مرتضی عسکری دستجردی او نگهبان تاسیسات یک مجتمع بزرگ بود. صبح یک شب که شیفت را تحویل داده بود .چند تا مامورآمده بودند اورا به بازداشتگاه بردند حالا هم چند ساعتی می گذشت که منتظرحکم دادگاه بود . قاضی هم حکم را اینگونه صادر کرد: شخص متهم بدلیل اینکه شکستن شیشه در ب مو تورخانه تاسیسات مذکور راگزارش

مادر

نمایش مشخصات کیمیا کویره به نام خداوند بخشنده و خالق مادر مهربان من من کیمیا کویره هستم و اولین داستانمو میخوام با مادرم شروع کنم چون هرچی دارم از مادرمه هیچکس برام مثله اون نیست...... مادر موجودیست شگفت و مهربان که ثانیه به ثانیه عمر او با ما اغاز شد و با ما هم پایان یافت او از اول زندگی خود سختی های فراوانی

نمک زندگی

نمایش مشخصات محسن اسماعیلی -عشــقم +عوم -گــــلم +عــوم -خوشـــگـــلم +قهرم، عــــوم -چرا مثل نی نی ها قهر میکنی، خب غذات سوخته بود دیگه، مگه تقصیر منه ک سوخته؟! +خب غذاعه دیگه میسوزه، تو چرا ازش عکس گرفتی گذاشتی تو اینستاگرام؟! -خب حالا ببخشید، چیزی نشده ک قهر کردی، ی عکسه دیگه! +نمیبخشم

رهایی

نمایش مشخصات محمد قبادی ساعت ۱۰:۲۵ صبح توی راهرو دانشگاه مدام بالا و پایین میرفت. رنگش پریده بود، دستهایش عرق کرده بود، بدنش داغ شده بود، گوش هاش قرمز شده بودند، زانو هاش گز گز می کرد، قلبش بی محابا تند می تپید... چند روزی بود هاله دانشگاه نیامده بود خیلی نگران بود می ترسید اتفاق بدی برایش افتاده باشد

در میان آتش -15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جورموندو پس از بدرقه روهان به داخل قصر برگشت . او والرین را فقط در زمان جشن تولدش دیده بود. به سمت اتاق پرنسس به راه افتاد ، غرق در افکار ش از میان خدمتکاران و نگهبانان قصر گذشت . پس از گذشتن از در وارد تالاری که به اتاق پرنسس می رسید، شد . به وسط تالار رسیده بود که ناگهان متوجه شد نمی


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1