آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

ذبیح عمو !

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی می خواست ابروش رو درست کنه زد چشمش رو هم کور کرد. عمو ذبیح منظورم هست. آقای قد بلندی که کف کله اش مورچه اسکی می رفت و توی موهای دور کله اش شپش استراحت می کرد. با شکم بزرگی که به زور حرکتش می داد که اگه به دست یه مامای کاربلد می افتاد چهار قل بچه از توش بیرون می آورد. روز تعطیل بود و فقط

کدوم «ت» ها رو بذارم؟

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان م.پ، م.ت: سلام مهندس. م.م: سلام، بفرماييد. بفرماييد بشينيد. م.ت: يه خبر خوب اول من بدم؛ شرکت سوئدي که بويلر رو ازشون خريديم و طبق قرارداد بايد شش تا اپراتور مي فرستاديم برا آموزش سوئد بلاخره از خر شيطون پايين اومدن و با تبديل دوره آموزشي به بازيد مديريتي موافقت کردن، قرار شد 12 ژولاي؛

محکوم به آزادی

تق، تق، تق، تق. صدای پای اوست، همان مرد همیشگی پشت میله ها؛ دارد نزدیک می‌شود. ذهن خسته‌ی من پر از خاطرات آزادی است، پر از چیزی که برای جسم فعلی من پوچی است، پوچی. اما من چه سال‌هایی در این زندان به آزادی فکر کردم، به زیبایی، به حس شادی مرغان دریایی و غم ماهی‌هایی که یکدیگر را دیده اند

مینا

نمایش مشخصات مصطفی زمانی توی خانه خیلی چیزها تغییر کرده بود.محمد و مینا بزرگتر شده بودند.قبل ترها درب حیاط که باز می شد محمد و خواهر بزرگترش مینا خودشان را به پاهای غول پیکر و روغنی پدر می چسباندند و تنها زمانی پاهای او را رها می کردند که مادرشان معصومه آنقدر قلقلکشان بدهد که دست هایشان شل شود و کنار سفره غلت بزنند

محفل عشق و عرفان

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی وارد روستا شدم،و آدرس خونه ی استاد رو از یکی از اهالی گرفتم،خیلی دلم می خواست که از نزدیک این مراسم را ببینم.وقتی به جلو در منزل استاد رسیدم،ماشین های پارک شده ی زیادی از انواع و اقسام مدل ها پارک شده بود.وقتی وارد حیاط استاد شدم تعجب کردم،حیاط ساده و با صفای استاد،نه دری داشت و

خال

نمایش مشخصات محمدرضاچراغی(بلبلستان) سال 88-1387(قم – زاهدان- شیراز) نويسنده:محمدرضاچراغي خال ديگه با ديدن اون هيچ كدوم از حرفاي مادرم تو كَلَّم نمي رفت. يه شب كه این وسطا اومدم خونه، واسم اسم و رسم يكي از دختراي فاميلو برد. تازگيام ياد گرفته بود دختراي اطرافو نشون كنه و از خصوصياتشون ليس بگيره؛ كه:«ببين ننه، قربونت برم اين يكي دو سه سالي ازت كوچيكتره و دختره مشتي كدخداس

خواب عمیق

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی برای دویدن باید دو تا پا داشته باشی و من دو پای بزرگ داشتم که به بزرگیشون می بالیدم . زمانی که زندگی خوشی داشتم رفاقت ها زیباتر بود . تنها رفیقم علی که موهای خرمائی رنگ با کمی ته ریش قیافه اش را بانمک کرده بود البته ریش که نه یکی بود یکی نبود . صداقت خالصی توی چشمای قهوه ایش می شد آخه

کی خوشبختره؟/دومین عطر مردانه

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز الان چند دقیقه است اینجا نشستمو دارم فکر میکنم . گیج شدم .نمیدونم آخه کار این دنیا چرا اینقدر عجیبو غریبه .همین دو سه روزو که تازه اومدم این خیابون کار کنم٫تو کار خدا موندم . چند روز بود تو چهار راه قبلی خبری نبود .کریم دوستم بهم گفت بیا سر این چهار راه پولدارهای اینجا ازت بهتر خرید میکنند

جبر و اشتباه

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) - دو روزه نزدم ... - چى نزدى ؟ به طعنه گفت ؛ مسواک... معلومه حواست کجاس؟ بى حوصله سرى تکان دادم و گفتم : کلافم عماد ,پيله نکن ...! دماغش را بالا کشيد و پرسيد ؛ اين پسره چيزى بهت گفته ؟...اگه گفته بگو برم سر وقتش. نگاهى به هيکل نحيفش که تاب برداشته بود و خميده تر از هميشه بود انداختم و گفتم : شما زحمت نکش

آخرین فداکاری

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی مرد در حالی که به سختی نفس می کشید،از مادرش خواست که فرزانه(زن اولش)رآ خبر کند.آرزو داشت قبل از عمل قلبش او را یک بار ببیند.مادر نگران از اتاق سی سیو خارج شد،و از داخل راه رو به فرزانه زنگ زد.با وجودی که چند سال از طلاق سعید و فرزانه می گذشت،ولی مادر هنوز با فرزانه ارتباط داشت.او پسرش

آه آناستازیا دخترم -8

نمایش مشخصات بهروزعامری آه آناستازیا دخترم (8) گاهی بهترست توقف کنیم و مدت کوتاهی بکارهایی که کرده ایم، نگاه کنیم ،آنرا بررسی کنیم؛ببینیم کجا بودیم و اینک بکجا رسیده ایم آیا بکاری که انجام می دهیم ، عادت کرده ایم ؟ معمولا عادت کردن در انجام کارها به انسان یک حس راحتی همیشگی میدهد که نمی گذارد او از این راحتی ، به آسانی بیرون بیاید

معصومين از دست رفته

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان پول يک شبکه نرده ي آهني دو متر در دو متر روي گودال آب صدهزار تومان هم نمي شد، گذاشتند تا مهتاب در آن غرق شود، که حالا قيمتش بشود به قيمت جان شيرين دخترک معصوم چهار ساله، که زلالي آب را ديده بود و رفته بود دست و روي خاکي عروسکش را بشويد و او را براي ناهار سر سفره بياورد، که مامان امروز

" کباب گاز "

نمایش مشخصات فرزانه رازي درست چند دقیقه پس از لمس کردن انگشت اشاره ی آقای پستچی ، پدر برای چند لحظه سکوت کرده و سپس سرخ شد و روزگار ، برای بار ده هزارم زندگانی مان را نمک پاشید و به دنبالش ، فشار خون مان فزونی یافت ! باورش برای ما که نه ، ولی برای پدر غیر ممکن بود . با هر روشی که حساب میکرد ، نمیگنجید ! اخطاريه

مادر

نمایش مشخصات هما ورودی مادر از بچگی سر هر چیزی باهاش بحث میکردم. از لباس بگیر تا خورد و خوراک بچه تر که بودم وقت غذا که می شد تلویزیون و خاموش میکرد اونم وسط برنامه یا سر هر مهمونی اون لباسی که اون می خواست و باید میپوشیدم یا بیرون با دوستام نمیذاشت برم یا بزرگ تر که شدم سر ارایش بعدشم جنگ عمل بینی البته

خاتون

نمایش مشخصات زهرا فیروزی خاتون صدایش میکردند. شبیه مادربزرگ قصه ها بود.همیشه موهای بافته شده حنا زده اش را میشد از پشت چارقد سفیدش دید. نمیدانم کی بود و از کجا آمده بود.نه فامیل و وابسته پدرم بود و نه مادرم.اما سالها بود پشت خانه ما زندگی میکرد.آنجا که به گفته مادر قسمتی از ملک پدربزرگ و ارثیه پدرم بوده است

دیوانۀ موفقیت

نمایش مشخصات عبدالباسط امل نیمه شب بود و او همچنان برای امتحان فردا درس می خواند. با آنکه پنج روز مدت کافیست به حفظ 160 صفحه، ولی؛ او فقط تا آنشب دوبار درسش را خوانده بود. یکبار روخوانی با تمرکز کم و باردگر با دقت تمام مطالعه کرده بود. هرباریکه به ساعت دستش نگاه می انداخت گذر زمان و نزدیک شدن صبح به ترسش می افزود

آخرین پله نردبان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آرام و آسوده ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کردم. می‌خواستم دوتا شمعدان زیبا بخرم تا روی میز آشپزخانه بگذارم. همیشه شمعدان دوست داشتم. احساس می‌کنم از بین وسایل زینتی مختلف حس خیلی بهتری القا می‌کند. عاقبت یک جفت شمعدان کریستال نظرم را جلب کرد. رفتم داخل خریدم و خوشحال سوار مترو شدم تا به خانه برگردم

جزا

نمایش مشخصات محمد قبادی پرده اول: پرده زرشکی رنگ کنار رفت. نوری به رنگ آبی ملایم سرتاسر سن را فرا گرفت... پیرمردی گوژپشت با عصایی بزرگ و سیاه رنگ به روی سن آمد. آرام آرام با قدم هایی شمرده شمرده راه می رفت تا به گوشه ی سن رسید و روی صندلی قهوه ای رنگی نشست... بعد با چهره ای مهربان به من نگاه کرد... صورتش پر از زخم و جای بخیه بود انگار کتک سنگینی خورده بود

خواب

نمایش مشخصات آیدا انصاری سلام دوستان به کابوس های خودتان خوش امدید امید وارم آمادگی لازم را داشته باشید چون بعضی داستان ها بدون عشق نوشته می شوند و از اعماق تاریکی ما را صدا میزنند ترسناک تر از همه این است که شما با کابوس هایتان تنها هستید و تنها دو شانس زندگی و مرگ را دارید این راه اخر است احساس می کنید

بستنی قیفی

نمایش مشخصات ایرج فاضل بخششی بستني فروش كنار پيادهرو، قاشقك بستني را با كمي فشار داخل توده خميري شكل سبزرنگ كرد و تكه توپي شكلي از بستني طالبي را بيرون كشيد. او در حاليكه اين توده خوشمزه را بر روي قيف بستني ميگذاشت گفت: امروز هوا خيلي گرمه. بستني مي چسبه. مرد ميانسال سري تكان داد و چيزي نگفت. بستني فروش دوباره

تنها روی ماه

همه جا را سکوت فرا گرفته است؛ سکوت، سکوت، سکوت. اینجا تنها صدایی که می‌آید سکوت است. همه‌ی زمین های اطرافم سفید است، مانند کویری که شن‌هایش از الماس است؛ همه‌ی رنگ‌های اینجا سفید است، سفید. آسمان سیاه است ولی ستاره‌ها در آسمان بسیار هستند؛ حتی اگر خوابت نیاید با شمردن اینها

برفک

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده باسمه تعالی عمو احمداینها که خانه شان سر کوچه مان بود، از مشهد برگشتند. همان روزگوسفند زمین زدند و ما را برای شام و خوردن دل و جگر دعوت کردند؛ ولی من اصلا دوست نداشتم بروم. برای خودم دلیل قانع کننده ای داشتم؛ ولی نمی توانستم به زبان بیاورم تا اینکه مهدی که دو سه سالی از من کوچکتر

خدا مهربان است، بیشتر بنگر

روزی چشم از خواب برداشتم و دیدم که خدا با دوربینی من را نگاه میکند. در طول روز وقتی به خدا نگاه میکردم میدیدم گاهی با دوربین به من نگاه میکند و گاهی دوربین را برعکس میگیرد و به من نگاه میکند. هنگام خواب از او پرسیدم :چرا این کار را انجام میدهد؟ گفت :چه کاری را میگویی عزیزم؟ گفتم :چرا

استخر و دندان!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان کوتاه داستان شماره بیست و یک «استخر و دندان!!» _آی دندونم... آی دندونم!... نمی دونم چرا نصف شبا میاد سراغ آدم... آی... آی... از اتاق زدم بیرون. تحمل یک دقیقه نشستن را هم نداشتم ، چه رسد به خوابیدن... _آی دندونم... آی دندونم... پدر با شنیدن ناله های من زیر پتو وول خورد. این بار درد زد وسط مخم!

بی پناه ....

نمایش مشخصات ترنج . ق هوا تاریک است و سرد ... قطرات باران همانند رگبار پایین می ایند ... به هر کسی نگاه میکنی ، چتری را بالای سر نگاه داشته و با سرعت می دود تا از باران در امان باشد ... در گوشه ای از همین خیابان ، موجودی زیر درختی خوابیده و به رفت و امد مردم چشم دوخته است .... موجودی بی پناه ... موجودی که چتر ندارد

در میان چند زندگی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پرده اول اتاق مشاور زن با ناراحتی یک ریز و پشت سر هم حرف می‌زند. گاهی وسط صحبت‌ها گریه‌اش می‌گیرد. آرام دستمال را گوشه چشمش می‌گذارد و بااحتیاط اشک‌هایش را پاک می‌کند بعد به‌سرعت آینه کوچک را از کیفش درمی‌آورد و صورتش را نگاه می‌کند تا آرایشش مشکلی پیدا نکرده باشد. در هنگام

سوفیا

نمایش مشخصات بیژن کیا در آخرین ساعات شب ، نه تنها خیابان که بیشتر میز ها ی آن فست فود هم خلوت بودند. مرد با گام هائی سنگین اما گیج و نامطمئن آمد و خودش را روی یکی از صندلی ها رها کرد. اورکتی کهنه و سبز به تن داشت . - سلام مرد بی آن که سر بلند کند گفت: سلام "سوفی". - چی می خوری؟ - تشنه م - بازم؟ مرد سر تکان داد

ماه شب چهرده

نمایش مشخصات مصطفی زمانی خبر مردن محمد زود همه جا پیچیده بود.پسرخاله ها و پسردایی های هم سن و سال خودش که بیشترشان توی یک مدرسه با هم بودند او را تبدیل به اسطوره ای کرده بودند که حالا هیچوقت توی حیاط مدرسه تنها نمی ماند.دائم کودکان هم سن و سالش از او سوال هایی می پرسیدند که ذهنشان را درگیر کرده بود: "درد داشت؟"؛"خدا

طمع

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی مرد جوان،با دلی شکسته از دفتر ثبت اسناد،بیرون شد.دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.تنها وسیله ی امر معاش،زندگیش همین ماشین بود.که حالا این را هم به نام زن،زد.... چند ماه پیش با این زن در خیابان تصادف کرد .. و از آن روز،درگیر شد.اول،به دنبال دوا و دکتر،و بعد هم که،مجبور شد.برای صدمه دیدن پای زن،چند میلیون پول بدهد

شیطان

آرام دستانم را بالا می برم و شال گردن سیاه رنگم که همسرم به من هدیه داده بود را تا جلوی بینی ام بالا میکشم که دندان هایم را نبینند. همسری که نتوانستم از اون در مقابل تشنگیم محافظت کنم ، اون برای من یک خورشید ابدی بود. مردم را میبینم و جدا از تشنگی شدیدی که بهم فشار اورده ، حسرت میخورم

معلمم یک نوزاد بود

روزهای اولی که خدا فاطیما را به آجی زهرا هدیه داد به بهانه های مختلف میرفتم خونه آجی زهرا،آخه فاطیما جون خیلی نازبودچشای روشن مثل برف سفید،خیلی دوستش داشتم واقعا براش میمردم منم بعنوان پرستار تا سعید آقا از سرکار بیاد از آجی زهرا و فاطیما جونم مراقبت می کردم.یه روز تصمیم گرفتم کارها و عکس العملهای فاطیما را یاداشت کنم

آه آناستازیا دخترم -7

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام عزیزان برخی از دوستان خواسته بودند راجع به جامعه عربستان بیشتر بگویم (بنویسم) ازینرو سعی میکنم بخشی از مطالبم را در فضای آن سر زمین بنویسم. حالم خوبست و از واژه هایی چون بیکسی و تنهایی چندان خوشم نمی آید بهمان دلیل که اگر کسی بکمک من نیاز داشته باشد ، بر خلاف میل باطنی

گذشت

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی تو اوج جوانی بودم،کلاس سوم دبیرستان،برادرم امیر ده سال از من بزرگتر بود،اون پلیس بود و چند سال تو زاهدان خدمت کرده بود،ولی چند ماهی بود که به مشهد انتقال شده بود و مادرم حسابی به فکر این بود که یک دختر خوب و خانواده دار براش پیدا کنه،همیشه وقتی امیر از خاطرات چند سال زاهدان حرف

پرنده ی سفید

نمایش مشخصات مصطفی زمانی "روز قیامت همه آنقدر آشفته هستند که کسی به فکرش خطور نمی کند جاهای لخت دیگری را نگاه کند محمد جان! در آن لحظه آدم ها پدر و مادر و بچه نمی شناسند.هرکس به فکر نجات خودش است!" جواب پدربزرگ جوابی بود که مادربزرگ را از درون لرزانید.پتوی دستبافتش را به بهانه¬ی نوه¬اش که توی آغوش گرم و قدیمی

يک قدم تا جنون

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) - چشاتو ببند , ببند ديگه... با اکراه چشمانش را بست دستش را گرفتم و تا آستانه ى در آوردم ,نيم نگاهى به ويلچر وسط حياط انداختم و در حالى که خنده از لبانم جمع نمى شد گفتم ؛ باز کن ... روحى چشمانش را باز کرد ,نگاهش قفل شد روى ويلچر ... ماتش برده بود به زحمت گفت ؛ اي... اينو ... از کجا آوردى ؟ شل

کارآفرین نمونه ( 187 کلمه )

نمایش مشخصات ح شریفی _ خدا بیامرز بعدِ اینکه سربازیش تموم شد تصمیم گرفت مهندس شه ... آره بابا دیپلم ردی بود ، ولی چی ، جنم داشت ! . خلاصه بعد 4 سال مهندسیش رو گرفت ... آره بابا ، قبل سربازی خنگ بود ! ، ولی بعد سربازی نخبه شد ! . خلاصه ، تو راسته ی همون حرفش بعد 5 سال دکترارو هم گرفت ... خاطرخواه زیاد داشت لامصب ! ، از این شهر به اون شهر از این استان به اون استان ، حتی خارج از کشور !

دروغ

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد چشمهایم را به سختی باز کردم. خستگی تنها حسی بود که داشتم. باز هم همان خواب لعنتی همیشگی. دیگر عادت کرده بودم. انگار چشمم را که می بستم، با خودم می گفتم خداحافظ دنیا و سلام خواب همیشگی من. خوابی که تا بودنش رویا بود و با رفتنش کابوس وحشتناک تنهایی و مرگ. خواب همان خواب بود، انگار من دیگر همان آدم قبلی نبودم

تغییرنگرش2

داستان سیاوش این بود که هوادار فوتبال بود که در مطب دکتر با پیرمردی آشنا شد.پیرمردیک بسته به شیاوش داد سیاوش به پیرمرد قول داد که10روز دیگه اون بسته را باز کنه. حالا ادامه داستان. سیاوش وقتی که از مطب اومد بیرون توصیه های دکتر اورا درگیر کرده بود مدام چهره دکتر جلوی چشمان سیاوش تداعی می شد آقای محمدی شما استعداد سکته زدن دارید

تکه نان

نمایش مشخصات تیشکه رستاری باز هم با سر و صدای بقیه ی کلاغ ها از خواب بیدار شدم.بعد از مدت ها بی خوابی اولین خوابی بود که به چشمم آمده بود.اما شیرینی این خواب سر تکه غذایی که گیر یکی از کلاغ ها افتاده بود از بین رفت.سرم را از لانه بیرون آوردم آفتاب به چشمانم زُل زد,انگار او هم با تلأ لو نورانی اش با من دشمنی داشت

بهترين حس دنيا

نمایش مشخصات سونیا جهانبخش سرم را برگرداندم... نگاه به عكسي كردم كه خوانوادگي در آن جمع شده بوديم... اما از وقتي پدرم كارخانه را از دست داد زندگيمان را باختيم.بدون پولي!بدون هيچ در آمدي. روزگار به سختي مي گذشت..آنقدر كه از زندگي نا اميد شدم با خود گفتم: تنهايي واي تنهايي تو خانم شدي از موقعي كه زندگي خوانوادگييمان

دوست داشتنی

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی چشمهایش بسته بود.تنها صدایی را می شنوید که می خواست.با خود فکر کرد چطور تا الان به او توجه نداشت.بعد از روزگار تلخی که گذرانده بود و افسردگی پس از آن،حالا این صدا و تنها این صدا می توانست بیدارش کند.پس چشمهایش را بسته بود تا چیزی حواسش را پرت نکند و تنها به صدای او گوش کند،صدایی که زیبایی داشت و تنها او می فهمید این زیبایی را

سفرنامه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سفر کوتاهی به بسطام داشتم و موفق شدم از مقبره عارف بزرگ بایزید بسطامی دیدن کنم. آرامگاه در حیاط امامزاده‌ای که از فرزندان امام صادق (ع) است واقع‌شده و بنای امامزاده مسجدی است مربوط به دوره ایلخانی. حضور در آن فضا برایم بسیار جالب بود. همیشه احساس دینی به بایزید بسطامی داشتم. در

جایزه عشق

sآرش: چرا نازی جان ترکم نمی کنی؟من دیگه خوشتیپ نیستم،همه ی موهایم ریخته نازی اجازه نداد آرش به حرفهایش ادامه دهد فورا گفت:آقا آرش،عزیز من نفس من،مگه از روی هوس با من ازدواج کردی؟خب جایزه عشق زوجین به هم وفاداری آنها نسبت به یکدیگر است...

رهایم کن

نمایش مشخصات فاطمه خیرخواه چهارشنبه شب بود که فهمیدم ساعت از چهار صبح گذشته و وارد پنج شنیه شده ام و هنوز هم نخوابیده ام!!! شب پنج شنبه هم بدون این که چشم روی هم بگذارم روز جمعه را دیدم،وهمین طور شب ها وصبح های بعدی... سرانجام روز دوشنبه بود که تصمیم گرفتم به پزشک مراجعه کنم... دکتر صورت کوچک وقرمزش پوشیده از سبیل بلندی بود که با اغراق سیاه شده بود

عشق پاک

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی زن با صدای بلند فریاد زد گفت: قربان،،اگر مرد بودن به این است که با قلدری و توهین به موجود ضعیف تر از خودش،خواسته ی نا معقول خودش رو به او القا کند و از او سو استفاده کند.خوشحال هستم که،خداوند منو زن آفرید..... مرد میان سال که رئیس زن جوان بود.عصبانی شد و به طرف زن جوان حمله کرد و با یک حرکت او را به روی زمین پرت کرد

آفتاب

نمایش مشخصات کامران غفوری آرام آرام آفتاب پرتو های آتشین خود را در قالب قدم های سوزان از کمرکش کوه بالا می کشید.در میانِ میدانِ سکوت ِحاکم بر اتاق، بالش سفیدش را تنگ در آغوش زنانه اش گم کرده بود. جنگی بی انتها بینِ پرتو، پرده، پره های بالش و پیشانی بی سپر مریم و پیروز همیشگی این جدال، اولین پرتوهای نورخورشید

روستای نفرین شده

به آرامی خود را نزدیک ساعت ماشین کردم . ساعت ، درست دوازده شب بود. دارم بعد پنج سال از تهران به خانه ی پدر و مادرم داخل روستایمان در خارج از شهر کرج میروم ، پنج سال پیش آن ها به خاطر اینکه عاشق دختری بودم که خوششون نمیومد ، من را طرد کردن و مجبور شدم با اون دختر فرار کنم تا زندگی آرامی تو شهر داشته باشم

مهتاب

مهتاب چهارده سال داشت. دانش اموز سال سوم راهنمايي و جزو بهترين دانش اموزان مدرسه بود. بعد از تعطيلات عيد بود. زماني كه درختان شكوفه مي دادند و پرندگان شروع به تجديد حيات و زندگي مى كردند، طبيعت نيز حس و لطافت عاشقي را در دل هر موجودي زنده مي كرد. يكروز مهتاب ، در راه مدرسه چشمش به چشمان جواني گره خورد و در همان لحظه جوانه هاي عشق در دلش شكوفا شد

امان از ترس!

نمایش مشخصات عبدالباسط امل نوشته: عبدالباسط امل دیرتر رسیدم، به مشکل در صف آخر جا پیدا کرده نشستم. امام مسجد درمیانهٔ سخنانش حملات انتحاری و اعمال طالب و داعش را خلاف شرع و انسانیت خواند. متوجه حرفهای مولوی صاحب بودم که مردی آمده با پُر رویی کنارم نشست. خیلی نارام بود، دست زیر پیراهن برده و گویا چیزی را می بندد، با چند تکان خوردن جایَش آزادتر شد

تغییر نگرش

سیاوش وارد مطب دکترشد،کلافه بود دایم در راهرو راه می رفت و فوت فوت می کرد،پیرمرد خنده رویی که او را زیر نظر داشت.اومد جلو وگفت چی شده جوون؟سیاوش گفت:پدرجان چند دقیقه دیگه بازی استقلاله من هم اینجام تا حالا حتی یک دقیقه بازی را ازدست نداده ام پیرمرد با تبسم دلنشین خود گفت:آفرین

ازدواج سپید

نمایش مشخصات حمید رضا یعقو ب زاده از راه دوری اومده بود خستگی از سر و کولش بالا می رفتن نای حرف زدن نداشت پشت این چهره خسته خط مرموزی از غم هم از چشاش بیرون زده بود جذاب بود اما احساس دلهره بود که با دیدنش بمن دست داد از قبل با تلفن توافق کردیم اون بیاد همخونه هم بشیم خانمی قد بلند و لاغر سیه چهره با دو تا چمدان و یه ساک بزرگ روبروم وایساده بود البته جوون اصلن فکرشو نمی کردم

سرنوشت شوم

نمایش مشخصات مریم حسین پور به نام خدا قلب کوچکش شروع به تپیدن کرده بود هرچند قدم یکبار به پشت سرش نگاه می کرد کوچه را که رد کرد رسید به خیابان اصلی خودش را به میوه فروش دم محله رساند و با خواهش و نفس منقطع خود چیزهایی را به زبان آورد مرد میوه فروش که متوجه حرف هایش نمی شد چهار پایه بغل مغازه را زیر پایش هل داد

گمشده

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی یک روز عصر که دلم،هوای زیارت کرده بود.... دست دو تا بچه ها مو گرفتم،و با اتوبوس شرکت واحد،راهی حرم شدم...... مثل همیشه،حرم شلوغ،و پر زوار امام بود....... بعد اینکه زیارت،نماز خوندم،رفتم تو ایوان طلا،امام نشستم،یکم خوراکی جلو بچه‌ها گذاشتم،تا سر گرم باشند.....از توی کیفم،قرآن کوچیکم رو در آوردم،و شروع به خواندن کردم

مترسک

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" داستانک : "مترسک" پتو را کنار انداخت و نگاهی به ساعت اتاق انداخت . ساعت 7صبح بود . دراز شد که بخوابد ولی سرو صدایی که از بیرون می آمد او را متوجه خود کرد . خیلی خسته بود . با بی حوصلگی بلند شد و به سمت پنجره رفت . پرنده های زیادی بالای مزارع جالیزارش چرخ می زدند . چوبدستی اش را به دست گرفت و به سرعت به سمت جالیزار راه افتاد

هفت داستان از مجموعه صد داستان ده کلمه ای

نمایش مشخصات محسن نيرومند داستان شماره 34(تولد) هرسال از دیدن شمعهای روی کیک تولدم داغدار می‌شوم. 1/6/94 داستان شماره 35(اعتماد) به بادها میشود اعتماد کرد؛ به آدمهای حزب باد هرگز. 3/6/94 داستان شماره 36(سهم) مینهای عمل نکرده در جنگ، سهم پای کودکان چوپان است. 22/5/94 داستان شماره 37(چتر) چترت را وارونه کن، شاید ابرها

شغل شريف

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) - اوهو مش رجب , برا چى همش له و لوردهاشو چپوندى تو کيسه ام ...؟! يک تاى ابروهاى کلفت خاکسترى اش را بالا داد و گفت ؛ برا کسى که نسيه ميوه مى بره همينم زياده ...!! - حرمت اون چارتا دونه موى سفيدتو نگر دار پيرمرد... کى گف نسيه بدى , اصلن بگو بينم حسابم چقده ... !! کيسه هاى ميوه را برداشتم و راهى

مرد دوازده ساله /دومین عطر مردانه

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز همه مردم فکر می کنند پسرهای دوازده ساله اونقدری نمیفهمند که میزان درد خانواده اشو درک کنه ولی من میگم. دوازده ساله خیلی خوب میفهمه حتی خیلی کوچیکتر از دوازده ساله هم که باشه میتونه درک کنه که داره چه اتفاقی میفته. چون اتفاقات بد زندگیمو وقتی خیلی کوچیکتر از الانم بودم به خوبی یادمه

تنها امید من

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی در گوشه ،گوشه جهان تضادها و تفاوت ها بوده و هست ،تضاد و تفاوت خودش عامل دگرگونی و دگرگونی عامل زیستن ،این را گفتم تا شروعی باشه برای داستان زندگیم. من در قبیله ای زندگی می کردم که آرمان های بزرگی داشت ،همه با هم و در شادی و غم کنار هم ،قوانین همیشه پای بر جا و کسی حق نداشت قوانین

غریب آشنا

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) ساعاتی است که در معابر کلان شهر قدم می زنم و از این خیابان، وارد خیابان دیگر می شوم. همین طور که از لابلای انبوه جمعیت می گذرم، یک لحظه حواسم جمع می شود ناگهان نگاهم را به اطراف می چرخاندم، به پیاده روی سمت راست، به پیاده روی چپ، به بالای پل هوایی. بله! همه هستند. همه در رفت و آمد جز او! نه! او نیست

دلنوشته های 10 تایی

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز اشک دیگر مدتهاست نمیتوانم گریه کنم ،دیگر مدتهاست اشکی از چشمانم جاری نمیشود ،چرا نمیدانم ،شاید دیگر اقیانوس قلبم خشکیده ،و کشتی دردهایم به گل نشسته است ،دیگر قلبم با دردها دوست شده است .دوستی با درد هم عالمی دارد

زنجیره دوستی

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی زن زیبا و خوش پوش کنار جاده ی پر از برف در حالی که دستانش درون جیب های پالتو قرمز رنگ قشنگش بود،به ماشین آخرین مدلش تکیه داده بود، زن ناراحت بود،چرا که دیرش شده بود، و او خواسته بود،که برای زود تر رسیدن از این راه میون بر بیاید،ولی حالا ماشین خراب شده است،نگران چشم به جاده داشت،تا شاید کمکی از راه برسد

بازمانده

از شدت سرما دستانم را در خود میپیچم ، فشار میدهم و به خود میلرزم. سفیدی مطلق ، همه جا سفید است ، گویی همه جارا رنگ کرده اند. کمی آسمان را می نگرم ، از اینکه نمی توانم سیاره ی مادری ام را ببینم غمگین می شوم ولی چاره ای نیست ، بهتره به راه خود ادامه بدهم. چرا هیچ کس نیست؟من تنهام؟ بعد از سقوط سفینه دگر کسی رو ندیدم

داستان های من و اتوبوس(شماره1)

نمایش مشخصات مریم حسین پور کفش های پلاسیده اش را روی زمین می کشید.چادرش رنگ تازگی نداشت چشمانش به زیر بود. اتوبوس که ایستاد آرام سوار شد همه نشسته بودند با دیدن او کسی از جایش تکان نخورد همه نگاهشان به بیرون بود پیرزن آرام آرام به ته اتوبوس رفت به خیال اینکه برای مسافران دیگر جا باز شود. نگاه آرامش را روی دختر

تهمينه

امده بود مرا ببيند. خيلي فرق كرده بود.ديگه اون جوون شاد و سر حال نبود. روي شقيقه هاش رگه هاي سفيد برف نشسته بود. چاق تر اما در عين حال ، زير چشمهاش، هاله اي سياه نقش بسته بود و با هر حركت صورتش چين هاي منظم و نا منظمي از شيار زخمهاي زندگي نقش مي بست. گفتم؛ پرويز اين ورا؟ خوبي؟ خيلي وقته همو نديديم! گفت: اره خيلي وقته ، اي

اخرالزمان ترس زده

منظره‌ی زیباییست ، قدم زنان به سمت زرافه ای ‌می‌روم که به آرامش برگ سبز رنگی را از درخت می‌کند و می بلعد و با چشمان سیاهش به من خیره شده. موهای طلایی رنگم را از پشت می‌بندم و دستم را دراز می‌کنم تا پوست نارنجی رنگش را نوازش کنم. پوست لطیف و نرمی دارد ، خیلی بامزست . از دور صدایی شیپور مانندی می‌شنوم

عشق ترسناک

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی آخرین روز،ماه مبارک رمضان بود،پدر و مادرم،برای خرید رفته بودند بیرون،آخه می خواستیم امشب برای نامزد داداشم، عیدی ببریم.... این یک رسم بود...... موقع رفتن،مادرم از من خواست که ،پاشم برم حموم،و درست و حسابی تن و بدنم رو برق بندازم.... من می دونستم که،مادرم هر وقت می خواهیم بریم،خونه

اینده ی ترسناک

این آیندست ، آینده‌ای که در آن رباط ها احساس دارند . من هم یکی از آن‌ها هستم ، یک رباط که بین انسان‌ها آمد تا درک کند ، زندگی کند ، درخشش آفتاب را برروی صورت زیبایش احساس کند. ولی جامعه آنطور نبود که تصورش را می‌کردم . آن تاریک بود و سر ، وحشی و نا عادلانه و پر از خشونت و نا امیدی

حادثه در کلاس درس

نمایش مشخصات ایرج فاضل بخششی استاد در كلاس درس ، دانشجويانش را به چالش كشيد. همهمه بين دانشجويان آغاز شد. هركسي از نگره خود پاسداري مي كرد. استادچند بار به آرامي بر روي ميز كوبيد. دانشجويان سكوت كردند. استاد به سوي تخته نمايشگر كلاس برگشت و با قلم الكترونيكي اش نوشت" همه پاسخ هاي شما درست است " سپس رو به دانشجويان كلاس كرد تا واكنش آنها را به نوشته خود ببيند

مجهول

مدت ها بود که فکر میکردم کار های درستی میکنم ، فکر میکردم قرار است بخشی از یک چیز خاص باشم اما حالا چه ؟ معلوم شد که اشتباه بود... جلوی اینه ایستاده بودم و با تعجب به خود نگاه میکردم و به این ها فکر میکردم... اتفاقات گذشته را مرور میکردم ... دنبال گناهی که تاوانش را میدادم میگشتم اما فایده ای نداشت

لبخند خوشبو

نمایش مشخصات محمد ملکی از ماشین پیاده شد ، در را بست . در شیشه ای باز شد . دکمه ی آسانسور . 18 17 16 . . . 3 2 1 G قبل از اینکه در کامل باز شود از همان چند سانتی متر باز شده ، یک رژ لب قرمز جیغ دیده می شد که تا بالای لب کشیده شده بود و یک ردیف دندان های سفید. قبل از دیدن چهره ، بوی ادکلن به عقب هولش داد. پسر سرش را پایین انداخت

تعبیر وارونه یک عشق

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی دروغ گفت. او به من دروغ گفت. من دوستش داشتم، عاشقش بودم. او هم گفت دوستم دارد ولی همه حرف‌هایش دروغ بود. اگر دوستم داشت این‌طوری رفتار نمی‌کرد. آخه شما فکر کنید من آدم بدی هستم؟ زنم را دوست دارم دلم می‌خواهد مثل یک ملکه زندگی کند. نهایت تلاشم را می‌کنم که او آسوده باشه اونوقت من

گذشته

نمایش مشخصات محمد قبادی ساعت هفت صبح با تیک تیک ساعت بیدار شدم.  لعنت به این عادت های مسخره... چرا نمیتونم روز تعطیل هم خوب بخوابم؟؟؟ بلند شدم رفتم کنار پنجره پرده را کنار زدم و بیرون را نگاه کردم.  یک صبح سرد تاریک زمستانی... پیرمرد هم مثل همیشه آنجا بود. پیرمردی لاغر با ریش و موی بلند و سفید، صورتی پر

بهترين ملاقات در روز ميلادم

بنظر او روز تولد, روز خوبي نبود. روزي، كه تمام گذشته از جلوي چشمانش رژه مي روند، انهم از نوع سخت و كوبنده اش و ان روز، روز تولد او بود. سخت به فكر رفته بود. بي حوصله و احساس خستگي غير قابل توجيه داشت. انگار تمام سالها را بدوشش مي كشيد. تصوري از رقم سنش را نمي توانست بپذيرد و بدتر

فشار خون

نمایش مشخصات کامران غفوری بسته نمی شد خسته شدم از بس که فشارش دادم قطره ی عرقی از چین وسط پیشانیم سُرخوردو مسیر پشم آلود آرنجم را به مقصد سقوط طی کرد.آخرش هم از خواهرم کمک گرفتم او یک طرفش را گرفت و فشارش داد و من هم محکم زیپش را کشیدم تا بالاخره موفق شدیم درِ چمدانم را ببندیم.خواهرم نگاهی توأم با امیدی به

پدر سوخته !

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری باور کنید نمی خواستم این مطالب را بنویسم؛همه تقصیر او بود بگم خدا چکار ت کندما را انداختی تو هچل و پا پس کشیدی! تو هم مثل آدمای نامردی!مثل آن قضیه که گفت:همه چی با خودم !همه چی با خودم!بعد که کار تمام شد گفت:به من چه!به من چه! حالا بیا جواب های این بازجو را بده.بازجو عصبانی شد ؛دارید

جای خالی ...

نمایش مشخصات الف.اندیشه چشم هایت را باز می کنی و من را در آغوشت می بینی .لبخندی از رضایت بر لبانت نقش می بندد .دستان کوچکت را بر تنم می کشی و آرام نوازشم می کنی . پرستار متوجه می شود که بیدار شده ای .خودش را به تو می رساند و گونه ات را می بوسد .از تخت خواب جدایت می کند .نگاهی به من می اندازی و با او از اتاق خارج می شوی

چند -فیس -برات ول کنم

نمایش مشخصات رضا فرازمند روز پنج شنبه وبعد از ظهر یکی از روزهای پاییزی بود از خیابان اصلی که دردوطرف آن دوجوی آب وچند صد درخت سرو وچنار بودوچند پیرمرد موتور سوار روی ترک موتور خود چند مشک بزرگ گذاشته وآنها راباطناب محکم بسته بودند رد شدیم .به دوستم آقا ناصر گفتم حکایت این مشک ها چیه؟؟پوزخندی زد وگفت -جهالت-هرچه سوال پرسیدم دیگر جوابم را نداد

شانس

نمایش مشخصات فاطمه نوروزی عنوان داستان..................شانس ناصر یک راننده ی کامیون بود.اون بیشتر عمر خودش رو توی جاده ها سپری کرده است.حتی وقتی اولین فرزندش هم به دنیا آمد.کنار همسرش نبود.ولی از خدا سپاسگزار بود که زنی فهمیده و صبور نصیبش شده است.ناصر تا الان از خدا 40سال عمر گرفته است.ولی با همه تلاش و زحمت هنوز نتوانسته این قدر پس انداز کند که بتواند برای خودش یک کامیون بخرد

دستمال

نمایش مشخصات هما ورودی دستمال من معنای زیبایی را در چهره ی دختر صاحب ویلای ده بالایی فهمیدم که تنها برای ییلاق به روستا می امدند چشم های خرمایی موهای قهوه ای لب های اناری و گونه های چال افتاده که هر گاه میخندید دلم میلرزید انچنان عاشقش شده بودم که تمام سال را چند برابر کار میکردم و پس انداز تا چند هفته

کتاب دست نویس

نمایش مشخصات محمد رضا بادره یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت و با ارزش. وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده. من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم! چند روز


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1