کدخدا به اهالی روستا اعلام می کند که گربادی عظیم در راه است ، اهالی روستا از کدخدا کسب تکلیف می کنند ، کدخدا دستور می دهد ، طویله ای بزرگ و م | آخرین مطالب | نقد | آموزش | عمومی | |
| | ||||
آخرین داستان های ارسالی
تا انتهای خیابان دانانگ روز اول:معجزه گر شنبه،یکساعت پیش از غروب . موتورسیکلت ها، دوچرخه سوارها و افراد محلی در رفت و آمدی روزانه از مقابل کافه ای که پاتوق سربازان آمریکائی بود رد می شدند. دو سرباز روی صندلیهای حصیری که در پیاده رو قرار داشت لم داده بودند. زنی ولگرد که لباسی تنگ وبدن نما به تن داشت از عرض خیاابان گذشت و خودش را به آن ها رساند بازدید 30 نفر 30 نمایش ادامه داستان
بازدید 24 نفر 24 نمایش ادامه داستان
کیف سال پیشم را کنار پنجره گذاشتم و بیرون نگاه کردم.اصلاً حال راه رفتم نداشتم . عروسکی را که پدر خدا بیامرزم برای تولد شش سالگی ام خرید بود را برداشتم و بعد از خداحافظی با مادرم به طرف مدرسه قدیمی روستا راه افتادم. در راه با عروسکم حرف میزدم. بعد از فوت پدرم این عروسک جایش را انگار پر کرده بود و همیشه و همه جا آن را همراه داشتم بازدید 24 نفر 24 نمایش ادامه داستان
کدخدا به اهالی روستا اعلام می کند که گربادی عظیم در راه است ، اهالی روستا از کدخدا کسب تکلیف می کنند ، کدخدا دستور می دهد ، طویله ای بزرگ و محکم بسازند و تمام گله ها و رمه ها را به آنجا ببرند و تا 3 روز از خانه هایشان بیرون نیایند ، روز چهارم اهالی روستا خرسند از اینکه خطر را پشت سر بازدید 54 نفر 54 نمایش ادامه داستان
در سال های قدیم شاهانی در ایران حکومت میکردن که به دنبال خوش گذرانی و ثروت اندوزیو زور و ستم به مردمایران بودند. و با وجود این که خاک میهن ما دارای وسعت زیادی بود پس می طلبید که قدرت مرکزی داخل ایران وجود داشته باشد تا با فرادی که آسایش مردم را صلب میکنند مبارزه کند .ولی عدم قدرت بازدید 19 نفر 19 نمایش ادامه داستان
حاکم : بيرون چه خبر است اين سر و صداها چيست؟؟ وزير : قربان مردم خوشحال هستند گرد کاخ حلقه زده و شادي مي کنند. حاکم : شادي؟؟ براي چه؟؟ وزير : براي جلاد. حاکم : جلاد؟؟ درست سخن بگوي بدانم مردک. وزير : قربان مگر يادتان نيست که شما جلاد قديم را که پير و فرتوت شده بود برداشتيد و جلاد بازدید 83 نفر 83 نمایش ادامه داستان
هیچ وقت اون روز تلخ یادم نمیره انگار همین دیروز بود بهم زنگ زد گفت شیرین میای بریم کوه ؟ گفتم :آخه مهتاب الان چه وقت کوه رفتنه واستا فردا صبح با بچه ها هماهنگ می کنم دوتایی که نمی شه رفت چند نفری باشیم لذتش بیشتره مهتاب فقط سکوت کرد و چیزی نگفت گفتم : چرا حرف نمی زنی فردا بریم ؟ بازدید 108 نفر 108 نمایش ادامه داستان
پاهایم به زور همراهم شده بود.انگار وزن ناچیز بدنم هم امروز از خود جذر گرفته بود.از هر روزی گرسنه تر بودم و دلم هم همراه با تپیش قلبم قار و قور میکرد. مرتب به خودم ناسزا میگفتم..اخه کی میاد آدامس خرسی 300 تومنی بخره باز من خوبشونم..رفیقاهم همه فال 1000تومنی می فروشن.بعدش هم این دختر پرهای بازدید 48 نفر 48 نمایش ادامه داستان
بازدید 28 نفر 28 نمایش ادامه داستان
يك روز تكراري مثل همه ي روزها..... شاخه گل سرخ را برداشت و به سمت بهترين جاي دنياي كوچكش رفت! پارك سر سبز،نيمكت قهوه اي،زير درخت كاج و گل هاي رنگارنگ بنفشه... نسيم خنكي صورتش را مي نوازد كه ياد آور رو هاي انتظار است. سالهاي عمرش را بيهوده وقف اين كار كرده بود. با خود مي گفت:( بازدید 49 نفر 49 نمایش ادامه داستان
با یك شكلات شروع شد. من یك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم یك شكلات گذاشتم توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود .سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . دید كه مرا می شناسد . خندیدم. گفت : « دوستیم ؟»گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :«دوستی كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خندیدم و گفتم :«من كه بازدید 34 نفر 34 نمایش ادامه داستان
گمشده راحله در سن 22 سالگی شوهرش رو در یک سانحه تصادف از دست می ده ، خانواده ی راحله در بوشهر زندگی می کردند و راحله بعد از ازدواج به تهران می یاد ،بزرگ کردن 2 کودک بدون پدر طاقت فرسا بود ، علی 5 ساله بود و عاطفه 3 ساله ، راحله با خاطرات شوهرش زندگی می کرد و هنوز در سوگ شوهرش بود ، روزهای بازدید 98 نفر 98 نمایش ادامه داستان
بازدید 42 نفر 42 نمایش ادامه داستان
بازدید 50 نفر 50 نمایش ادامه داستان
بازدید 32 نفر 32 نمایش ادامه داستان
ترانه ها همیشه داستان احساسم بوده اند، ترانه های قدیمی از هایده ستار ابی شجریان، باران را با ببار ای ابر بهار شجریان فهمیدم و درد استیصال ماندن و رفتن را با ترانه ای از سوزن آکسو. هر کدام از آدم های زندگیم با یک ژانر یا ترانه پیوندی عمیق در ذهنم بپا کرده اند. مثلا بچگیم را با آهنگهای بازدید 27 نفر 27 نمایش ادامه داستان
به نام او که دراین نزدیکیست دوبر خوانی برای شخصیت های خانه ی من:حسنی و کچلی یکی بود.یکی نبود.روزایی که این بود،اون یکی نبود.روزایی هم که اون بود،این یکی.خلاصه هر روز یکی بود.فقط نکتش در این بود که هرکی هرکی نبود.یه روز اون غم بود،فرداش هم شادی نبود.اما سر بسته و خلاصه بخوام بگم یه شهری بود بازدید 24 نفر 24 نمایش ادامه داستان
سلام. من مینا هستم . لطفا به من نخندید ولی من یک پسر هستم. اخه نه که اسم ننه خدا بیامرز نیما بود اسم من گذاشتن مینا.نه که ما از طرف اقوام مادری نسل اندر نسل اسممون یا نیما یا مینا بود از بخت بلند بالای ما هم اسممون شد مینا! همه چی از اون جا شروع شد که من در یک روز سرد زمستانی در حال برگشتن از مدر سه به خانه بودم بازدید 47 نفر 47 نمایش ادامه داستان
اول صبح بود نزدیکای ساعت ۸ با اینکه تازه از سرکار برمی گشت ولی سرحال بود آخه دیشب اولین روز یا بهتر بگم اولین شب کارش بود بعد ۷ ماه بیکاری نگهبان شرکت گاز شده بود نون تازه گرفته بود تا با زنش بشینن یه صبحونه مفصل بخورن و از شب اول کارش براش حرف بزنه . در خونه رو با کلیدش باز کرد در بازدید 39 نفر 39 نمایش ادامه داستان
تمام شادی ها و دلخوشی هایم در او خلاصه می شد؛دوست داشتم همیشه در کنارش باشم؛پدربزرگ مظهر مهربانی بود. وقتی به خدمت سربازی رفتم،هر بار که مدت مرخصی ام تمام می شد برای خداحافظی به خانه اش می رفتم.جای دوری بودم وتا شش ماه نمی توانستم برگردم،در خراسان خدمت می کردم و در هر مرخصی وقتی در راه به مشهد می رسیدم به زیارت حرم امام رضا علیه السلام می رفتم بازدید 21 نفر 21 نمایش ادامه داستان
فریادهای دخترک گوش فلک را کر می کرد.مردم دورش جمع شده بودندو با نگاه های ترحم آمیزاو را می نگریستند. فریادهایی که از عمق وجودش برمیخواست:"خدایا...خدایا چرا؟؟؟...چرا اینکارو کردی...من بدون حامی تو این دنیای کثیف چیکارکنم؟؟؟. چرا باید تنها بشم؟؟؟...خدایا مامانمو به من برگردون...قول میدم دیگه اذیتش نکنم بازدید 86 نفر 86 نمایش ادامه داستان
همیشه نزدیکای مهر کتابای مدرسه ام رو که می خریدم، اوّل از همه با ذوق و شوق داستانای کتاب ادبیاتم رو می خواندم. به کلاس دوّم راهنمایی که رسیدم، علاوه بر داستانای کتاب ادبیاتم، صفحات مربوط به آیین نگارش هم به طرزی جادویی جذبم می کرد و با علاقه ی خاصی می خواندمشون، نکاتی درونش نوشته بازدید 32 نفر 32 نمایش ادامه داستان
این بار از دو پسر عمویی که برای پسرعموی دیگرشان نقشه می کشند می نویسم این واقعیت در سن 4 سالگی من رخ داده است و هیچ جایی از این داستان ساختگی یا تخیلی نیست ... یوسف 22ساله همه چیز خود را آماده کرده بود که فردا جشن قشنگ عروسی بگیرد همین طور به کارهای عروسی خود مشغول بود که مهرداد،مهران بازدید 34 نفر 34 نمایش ادامه داستان
به نام پروردگار قلم ن والقلم و ما یسطرون چند شب پیش که نوشته دوست گرامی جناب جلال صابری نژاد را تحت عنوان "ادبیات ایران در آی سی یو بستری شد!"در سایت خواندم زخم کهنه ای را که ایشان انگشت روی آن گذاشتند دهان باز کرد و باعث شد که من به ملاقات ادبیات بروم و چند کلمه ای درد دل کنم: دوست عزیز واقعا حرف دل مرا زده اید بازدید 28 نفر 28 نمایش ادامه داستان
هوا تازه تاریک شده بود که مرد با عجله وارد دفتر آزمایشگاه شد .زنی جوان و لاغر اندام روی صندلی نشسته بود. مردبه زن گفت :ببخشید ، ترافیک بود زن به زحمت لبخند زد و چیزی نگفت . مرد دستی به موهای یکدست خاکستری اش کشید، رو به متصدی آزمایشگاه کرد وپرسید: سونوشد؟پسره یا دختر؟ متصدی که زنی بازدید 64 نفر 64 نمایش ادامه داستان
نای راه رفتن ندارد.سرش گیج میرود.آخر هرجا می رود آن شخص دنبالش است! روی گوشه ای از مبل می افتد.چشم های تار می بیند.شخصی بالای سرش چیزی در دست دارد.مثل این که قصد جان او را کرده است. با تمام وجود جیغی می کشد اما جیغش به صورت وز وزی کوتاه خارج می شود.و سر انجام: بببببببببببننننننننننگگگگگگ!!!لحظه ای چشم هایش را باز می کند و دوباره بر هم می نهد بازدید 46 نفر 46 نمایش ادامه داستان
به نام خدا شاید اون روز واسم روز خوبی بود ... نمی دونم ...خودم که اینجوری فکر می کردم حد اقل از دست امتحانات کوفتی راحت شده بود م ... اونروز روزی بود که همه ی امتحاناتم تموم شده بودند و با خیال راحت داشتم چشمام رو روی هم می ذاشتم که یکهو صدای جیغ نا جور گربه رو پنجره که با شیرجه ی وحشیانه بازدید 77 نفر 77 نمایش ادامه داستان
بازدید 30 نفر 30 نمایش ادامه داستان
قصه ی زندگی من ازفروردین یک سبال برحاصل شروع می شود.اواخرفروردین ماه بود.من درآن زمان خیلی خیلی کوچکترازآن بودم که شمافکرش رامی کنید.درست به کوچکی یک مورچه!!!خب ازیک دانه ی گل نبایدانتظارداشت که به اندازه ی دانه ی یک هلوی آبدار.زعفرانی باشد!!همین اندازه برایش کافی است تادرآینده بتواندیک گل سرخ خوشبوشود بازدید 43 نفر 43 نمایش ادامه داستان
سه نفری تا رسیدن به پارک در مورد مسابقه بعدی کلی حرف زدن تا رسیدن به پارک... چند دقیقه ای تو پارک بودن که آقا رضا گفت : بچه ها مادراتون ممیگم نمیان خودمون میریم... علی که قند تو دلش آب میشد و خوشحال بود که شاید بتونه حرفشو بزنه... لیلا هم گفت : مامان همیشه ضد حاله...اه.. آقا رضا که بازدید 40 نفر 40 نمایش ادامه داستان
بازدید 17 نفر 17 نمایش ادامه داستان
یه روز یکی از پیرمرد ها که طبق معول تو پارک نشسته بود متوجه شد که دوستاش هم اون طرف روی نیمکت ها نشسته اند و این هم تصمیم گرفت که به ان ها نزدیک بشه وقتی که نزدیک شد و بعد از سلام و احوالپرسی اون جا نشست و دید که بحث اون ها درباره فرزندانشون هست و هر کسی داره درباره بچه اش میگه و همه بازدید 28 نفر 28 نمایش ادامه داستان
بازدید 48 نفر 48 نمایش ادامه داستان
بسمه تعالی صبح دیر از خواب بیدار شدم. صبحونه نخوردم و بدون برنامه ی قبلی از خونه خارج شدم و ب تاکسی به طرف پارک جنگلی بزرگی که بیرون از شهر بود رفتم. خلوت بود. کسایی که برای ورزش به این پارک میان کارشون تموم شده بود و تقریبا همه شون رفته بودن. خودم رو به گوشه ای از پارک که کسی نبود رسوندم بازدید 33 نفر 33 نمایش ادامه داستان
(اشاره: این داستان تغییریافته داستانی با همین نام اثر نویسنده فقید شل سیلوراستاین است) سالیانی دور درختی بود و او پسرک کوچکی را دوست داشت. پسرک با دو نفر از دوستانش هر روز با برگهای درخت تاجهای سلطنتی میساختند و از تنهی درخت بالا میرفتند و از شاخههایش آویزان میشدند بازدید 12 نفر 12 نمایش ادامه داستان
سکوت! سکوت! سکوت! هیچ صدایی نمیشنوم، چشمانم را به آرامی باز میکنم؛ هیچ چیز نمیبینم، نمیدانم کجا هستم و چرا؟... تنها بوی خاک نمناک از جایی خیلی نزدیک بینیام را نوازش میدهد. حس عجیبی به من دست میدهد. آن بو، حس و حال کوچههای خاکی گذشته را در من زنده میکند. گذشتهای که نمیدانم چقدر از آن گذشته است!؟ دوران کودکیام بازدید 27 نفر 27 نمایش ادامه داستان
بازدید 123 نفر 123 نمایش ادامه داستان
-زري ديوونه دارم بهت ميگم اون كارو نكن خدا مرگت نده -نگو زشته بخدا گناه داره براي چي فحشش ميدي؟ -اي بابا ولم كن.كدوم گناه؟خواهرمه دلم ميخواد بهش بگم زري ديوونه مشكليه؟ -بله مشكليه. مگه تو نميدوني گناه داره اسم ديگران رو با حرف ناپسند صدا زدن؟ -خدا ناراحت نميشه .اينقدر گير نده خواهر مرشد بازدید 121 نفر 121 نمایش ادامه داستان
بازدید 69 نفر 69 نمایش ادامه داستان
فصل پنجم امروز نگار بسیار به خودش رسیده دیگه از بیماریه چند روز پیش در چهره اش پیدا نیست آماده رفتن میشه مادرش ازش میپرسه:نگار جان کجا؟امروز ماشالا شادی ....کجا می خوای بری اینقدر خوشحالی؟ نگار__دارم میرم خرید یه چیزایی باید بخرم .خداحافظ. اشکان آماده شده جلوی آینه میره به خودش بازدید 120 نفر 120 نمایش ادامه داستان
فوتبال رو برای مسابقه دادن انتخاب کردن.... همیشه رسم بر این بود که علی و لیلا یه تیم و آقا رضا یه تیم انتخاب میکرد تیم ها رو که مشخص کردن لیلا رو علی گفت : ببین می خوای تو نیمه اولو بازی کن اگه گل خوردی من جبران کنم علی : شما لطف دارین فقط سعی کنین کمتر گل بخورین که بتونم نیمه دوم بازدید 60 نفر 60 نمایش ادامه داستان
امتحان ترفیع رتبه شرکتمون بود این امتحان سالی یکبار انجام میشد حالا ماهم کارمند نمونه میخواستیم سریع ترفیعمونو بگیریم واسه همین یک هفته مرخصی گرفتم که قشنگ بخونم روز اول که اومدم کتابارو بخونم دیدم خیلی زیاد هستن گفتم برم بیرون یه دوری بزنم مغزم اماده بشه برگردم بخونم. تو راه دوست دوران سربازیمو دیدم که از اصفهان اومده بود شیراز بازدید 98 نفر 98 نمایش ادامه داستان
از تعجب ماتش برده بود به صفحه ی کامپیوتر، بارها و بارها خطوطی رو که در برابرش بود مرور کرد. به صندلی تکیه زد و زیر لب گفت: اینم از خیرخواهی دنیایِ مجازی. چند سطری تایپ کرد به نظرش جواب دندان شکنی می یومد. یکم تامل کرد، تایپ کردن باعث شده بود عصبانیتش فروکش کنه... با عجله هر چی رو که نوشته بود پاک کرد، روش درستی نبود، چون عصبی شده بود، داشت عجله می کرد بازدید 75 نفر 75 نمایش ادامه داستان
دستمو گرفته بود تلو تلو کنان من را برد نزديک نيمکتي که توي حياط بزرگ خانه شان بود ، پشت نيمکت يک باغچه پر از سبزي و گل و گياه بود که فضاي خوشبويي را در آنجا ايجاد کرده بود. باغچه مساحت کمي نسبت به حياط خانه به خودش اختصاص داده بود ولي آنجا تنها جایی بود که می شد نور مهتاب را با چشم بازدید 41 نفر 41 نمایش ادامه داستان
بازدید 45 نفر 45 نمایش ادامه داستان
کم کم داشت اعصابم بهم می ریخت....پشت سرهم به در می کوبید و زنگ می زد ! نباید در و بار می کردم می دونستم چیکار داره ، می دونستم چه بلایی می خواد سرم بیاره ! با این حال دوست داشتم درو باز کنم ،شاید اصلا نخواد بهم آسیب بزنه ! شاید واقعا عوض شده باشه...شاید دیگه بی خیال اون کارای احمقانش شده باشه بازدید 103 نفر 103 نمایش ادامه داستان
صدای نفس هایش تنها صدایی بود که شنیده می شد اما کسی نمی شنید.با زحمت دستهایش را در جیب بغل کتش کرد و بسته قرص را بیرون آورد.درش را باز کرد و یکی برداشت.اما از دستش روی میز افتاد. تلفن زنگ خورد. دستش را دراز کرد تا تلفن را بردارد اما دستش به تنگ ماهی خورد و ماهی به زمین افتاد و تنگ شکست بازدید 69 نفر 69 نمایش ادامه داستان
از متروی چهارراه ولیعصر بیرون اومد. اطراف رو نگاهی کرد.شلوغی بعد از ظهر گرم اول خرداد.تی شرت مشکی آستین بلندی پوشیده بود.با شلوار قهوه ای چهارخونه ی تیره ای که وارد چکمه هاش شده بود. موهای قهوه ای روشنش بهم ریخته بود با ریش و سبیل پرپشتی که کمی غیرعادی بنظر می رسید. کیف روی شونه ی راستش رو با دست تنظیم کرد و به سمت تاتر شهر راه افتاد بازدید 56 نفر 56 نمایش ادامه داستان
مداد رنگی ها توی ِِ جعبه پشت ویترین به انتظارش نشسته بودند . دخترک صورتش رو به شیشه ی مغازه چسبانده بود ، چشمان درشت و عسلی اش دنبال رنگ ها می گشت .از جعبه چیزی پیدا نبود اما با خودش فکر کرد با رنگ آبی پیراهنی که برای پدر کشیده را رنگ بزند باسبز هم لباس مادرش ،به قرمز نگاه کرد و برای درخت خشک باغچه سیب سرخی کشید بازدید 57 نفر 57 نمایش ادامه داستان
بازدید 38 نفر 38 نمایش ادامه داستان
لب پرتگاهی می ایستم و بی هیچ ترسی از ارتفاع،خودم را در آغوش مرگ می اندازم. باد موهایم را نوازش می دهد و من به حرف های تو فکر می کنم: « - می دونی رها؛ وقتی موهاتو میریزی روی صورتت، خیلی خواستنی تر میشی. خیلی.» تمام زندگیم مثل یک فیلم کوتاه از مقابل چشمانم رژه می رود و با سرعت سرسام آوری به انتهایش نزدیک می شود بازدید 95 نفر 95 نمایش ادامه داستان
يعني واقعا" يه تكه كاغذ مي تونه زندگي آدم رو تغيير بده ؟؟؟؟ انگار كه تونسته ، از آزمايشگاه تا خونه هنوز گيجم بارها برگه رو بالا پايين كردم اسم و مشخصاتش رو چك كردم اما انگار نه انگار كه اشتباهي رخ داده ، جواب آزمايش خوده خودمه . چرا آدما با اينكه مي دونن ميميرن اما با لمس نزديك شدندش بازدید 57 نفر 57 نمایش ادامه داستان
بازدید 34 نفر 34 نمایش ادامه داستان
بازدید 12 نفر 12 نمایش ادامه داستان
دهكده اي خالي ازسكنه ، دروسط بياباني بي آب و علف ، با گذشته هائي به وسعت تمام دشت ، خانه هاي گلي و گاه گلي فروريخته ، طاقچه هاي خالي از شمع و شمعداني و گلدان هاي اطلسي ، تنورهاي سرد و خاموش خالي از هيزم ، طويله هاي خشك و خالي از گوسفندان كوچك و بزرگ ، ديوارهاي كوتاه وبلند فرسوده و فروريخته بازدید 81 نفر 81 نمایش ادامه داستان
بازدید 90 نفر 90 نمایش ادامه داستان
به نام خدای بی همتا تابستون بود و هوا بسیار خوب و دلچسب من هم طبق معمول همه تابستونا همه وسایلمو جمع کردم و رفتم خونه مادر جون برای چند روز بمونم . همسایه مادر جون اینا یک دختر به سن و سال من داشت و ما همیشه باهم همبازی بودیم. یک روز از این روزها که خونه مادر جون بودم در خونه بازدید 253 نفر 253 نمایش ادامه داستان
به نام خدا صدای مادر شوهرش توی گوشش می پیچید... :آنی نوه م مثل چشام می مونه...ولی بچه دوم اشکان باید پسر باشه... الناز برگه سونو گرافی را روی عسلی پرت کرد...وبا چشم هایی مغموم به اشکان خیره شد... اشکان آرام گفت.: الی داری عصبانیم میکنی... من عاشقشم...مث تو...مث آنی...چشمکی زد و باشیطنت ادامه داد بازدید 106 نفر 106 نمایش ادامه داستان
دخترک در حالی که گل های سرخ احاطه اش کرده بودند به تفریح و بازی مشغول شده بود که ناگهان سنگی حسود سد راه او شد.دخترک با دو دست زمین خورد، او که برای اولین بار در زندگی کوتاهش با خشم این دنیا روبرو شده بود، برخواست و رو به رو یش گلی زیباتر از خودش یافت،دخترک،پنهان با حسادت اشنا شده بود بازدید 96 نفر 96 نمایش ادامه داستان
خون بر گونه هايم جاري شد. ياد بچگي هايم افتادم چه كسي حق مرا ضايع ميكرد؟علي وقتي عروسكامو خراب ميكرد يا معلم وقتي بين من و دوستام فرق ميذاشت ؟شايدم بچه هاي نيمه اولي هميشه از اونا بدم ميومد چون خيلي خوش شانس بودن اب خنكي بر گونه هايم پاشيده شد.باورم نميشد اينقدر ضعيف باشم كه ااز بازدید 86 نفر 86 نمایش ادامه داستان
نامم حسین امان اللهی چیزی که در شناسنامه من نوشته شده هست در 28 تیرماه 1370 حدود ساعت 9صبح به جرم گناه ناکرده اسیره زندگی شدم در 7 سالگی زیبایی و مهربانی زندگی را با بند بند وجودم حس کردم برای مهربانی زندگی اشک ها ریختم . زندگی انقدر زیبا بود که شبها باکابوس دوباره زندگی از خواب بیدار میشدم کابوس دوباره نفس کشیدن دوباره زندگی کردن بازدید 85 نفر 85 نمایش ادامه داستان
از پشت خرت و پرت های ریخته روی کمد، در آیینه شکسته روی آن، خفاشی را می بینم که بر لبه تخت نشسته است و با چشمان خواب آلودش به آیینه خیره شده . گویی نور صبح را نمی تواند تحمل کند. سر می گردانم او هم همین کار را می کند. هوا روشن است و دیگر از سیاهی شب خبری نیست. می ترسم. محسن نیرومند ۱ بازدید 75 نفر 75 نمایش ادامه داستان
بازدید 68 نفر 68 نمایش ادامه داستان
بازدید 86 نفر 86 نمایش ادامه داستان
من حمید یه پسر روستایی هستم و کمتر تو شهر های بزرگ مثل تهران و غیره آمدم و سوادم هم در حد دیپلم هست و زیاد از این روابط اجتماعی و غیره هست سر در نمیارم واز وقتی که یادم میاد کارگری کردم تا حالا آخه من بابام 8سالگی از دست دادم ولی خدایش نماز وروزم سرجاش هست و تا حالا هم سعی کردم به کسی ظلم نکنم بازدید 66 نفر 66 نمایش ادامه داستان
همیشه میگویند هوا بس ناجوانمردانه سرد بود اما امروز اینگونه نیست هوا بس جوانمردانه خوب است و باد ملایمی می وزد و من مشعوف تر از همیشه مشغول سوهان زدن ناخن هایی هستم که پس از اتمام مدارس به تازگی اقدام به زیباسازی آنها کرده ام سخت مشغول اینکار هستم که صدای برادر کوچکم سنگین تر از بازدید 71 نفر 71 نمایش ادامه داستان
بازدید 81 نفر 81 نمایش ادامه داستان
” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد بازدید 144 نفر 144 نمایش ادامه داستان
قو قو لی قو قو ... ... جواب بده دیگه مادر بخدا سرم رفت ! چشم .. رضا بود با عجله و باخس خس نفسش که پشت گوشی صدای نفساش خیلی خوب می شنیدم بهم گفت سلام غزاله امشب میایم واسه خواستگاری من که دلم حری ریخته بود و با استرس زیاد گفتم س.س..سلام چی گفتی؟ یعنی همین امشب می خوای بیای؟ آره مگه چیه؟ بازدید 176 نفر 176 نمایش ادامه داستان
sتنها یک گوشه اتاق ایستاده بود. دستهایش باز بود و منتظر بود تا کسی چیزی را توی دستاش بذاره. با وجود سردی هوا و بارانی که زده بود خوشحالی در قیافه اش پیدا بود از اینکه بالاخره آدمها به طرفش می آمدند. آخه یک چوب لباسی، کاری جز نگه داشتن لباس آدمها نداشت.بازدید 69 نفر 69 نمایش ادامه داستان
خانه به فخر و شكوه خود مي باليد ، زيبا و آرام و در عين حال با وقار . او چشم رهگذران بيننده را به خود خيره مي ساخت . آغوش خانه بر روي پرندگان باز بود . بام آن جايگاه لحظه هاي بزرگ بود جايي براي شروع زندگي جوجه هاي تازه از تخم بيرون آمده و جايي براي اولين پرواز گنجشكان . پرنده هاي آوازخوان صبح ها از لانه هايشان آواز سر مي دادند بازدید 54 نفر 54 نمایش ادامه داستان
اتفاقات گذشته:مرتضی پسر22ساله این روزها با پدرو مادرش به خاطر بیکاری اش مدام دعوایش می شود، او در درس های دانشگاهی هم موفقیت چندانی ندارد و هیچ برنامه ای برای آینده ندارد،هنوز سربازی نرفته وپدر و مادرش نگران آینده ی او هستند که بعد از آن ها چطور می خواهد زندگی اش را بچرخاند و تاآخر عمر آنها نیستند که خرج او را بدهند بازدید 97 نفر 97 نمایش ادامه داستان
بازدید 68 نفر 68 نمایش ادامه داستان
. . . تکیه دادم به دیوار زخم خورده ی زمستان . هوا مرطوبه؛ سرماش حس نمیشه فهمیده میشه. اطرافمو نگاه میکنم : زندگی جاریست ..همیشه جاری بوده. فقط گاهی زیر آفتاب رنگ پریده میشه و زیر سایه ی بیدی، اون قدر تیره که سیاه میشه. اما این بار برای من، یک توقف مطلق..یک خاموشی گنگ که میزنه به گوشم و کرم میکنه - خانوم ساعت چنده ؟ به خودم میام بازدید 84 نفر 84 نمایش ادامه داستان
بازدید 118 نفر 118 نمایش ادامه داستان
بازدید 54 نفر 54 نمایش ادامه داستان
تاریک بود و اگر آن چند چراغ فکستنی هم توی خیابان نبود؛نمی شد آدم هاش را دید.از خش خش تند برگ های زیر پایشان می فهمیدی چه اندازه سرد است. لحظه ای بعد تنها دو نفر مانده بود وبادی که با آنها سر ستیز داشت و برگ های سیاهش را با نیرویی عجیب روی سرو تن آنها می زد.آنها هیچ حرفی میانشان نبود؛ دو متحرک بودند که هر کدام به جهتی دیگر اما باهم چشم دوخته بودند بازدید 240 نفر 240 نمایش ادامه داستان
بازدید 46 نفر 46 نمایش ادامه داستان
روی تختش نشسته بود.می داند همه چیز دیگر عوض شده است.هیچ چیز مثل قبل نمی شود.همیشه زودتر از آنچه فکر می کنی اتفاق می افتد...! باید برای روزنامه ها پیام تسلیت بفرستد...دیگر برایش فرق نمی کند.هیچ چیز...شق شق تیغه...تق تق شیشه...همه کَسش رفته.به یادش می آید گفته بود اگر نباشد شهر را به آتش می کشد بازدید 94 نفر 94 نمایش ادامه داستان
یکی بو یکی نبود مثل تموم قصه های بچه ها میخوام از کسی بگم که تو خونش جون مردی بود .روزی روزگاری پسرک خوشکل و رشیدی از کوچه های عاشقی میگذشت که یکدفعه نگاهش به سوس دختری که کنار خانه ای ایستاد بود نشانه رفت .و بعد سریع نگاه خود را از روی دختر بگردانند ولی نمیدونست چرا یه حس عجیبی پیدا بازدید 72 نفر 72 نمایش ادامه داستان




ايران: 45 نفر مهمان