آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خروس ها ! پدرم معتقد بود که روزی برمی خیزد . شهر برای همیشه نمی تواند در خوابی خوش فرو رود. گفتم : از کجا این قدر مطمئن هستید. پدرم مکثی کرد و گفت : از خروس ها که می خوانند. گرگ ها ! پدرم با هر زمستانی که از راه می رسید. داستان گرگ ها را برایم تعریف می کرد. او می گفت : زمستان ها که برف

غيبت

نمایش مشخصات حسن ایمانی sغيبت پدر: _هرگز توي زندگي پشت اينو اون غيبت نكن! پسر: _اتفاقا دايي هم اين حرفهارو به من مي زد. پدر: _تو غلط كردي پاي نصيحت دايي نشستي! هيچ مي دوني اون چه كلاهبرداريه؟!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

هرمز بخش دوم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره مه همه جا را فرا گرفته بود آسمان به تاریکی شب گشته بود کشتی تکان های سهمگینی میخورد ملوانان هر یک به سمتی می دوید هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد هرمز همه چیز را زیر نظر داشت ترس را در چشمان ملوانان می دید عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند تعدادی از ترس

رستگاران 4

نمایش مشخصات محمد علی قجه اون شب با کلی اصرار مهسا رو آماده کردم و هر چی بهم گفت که دوست نداره بیرون بیاد من توجهی نکردم. ساعت تازه 9 شب بود و هنوز تا آخر شب وقت زیادی داشتیم. و ما هر دو بهترین لباسهامونو پوشیدیم. من باعلاقه مهسا رو جلوی آینه بردم، گردن بند زیباش رو به کردنش انداختم و شروع به شونه کردن موهاش کردم

افسون

دو دل بود اما پرید. لحظه ی پریدن ایمانی از حرفهای بچه ها درباره ی فرشته بودنشان در قلبش پیدا شد که فکر می‌کرد با بالهای نازکش، نرم روی خط لبخند خدا سُر بخورد. اما وقتی گونه هایش زمین یخ زده را لمس کرد، در عالم خواب و بیداری شیاطین کوچکی را دید که بالای سرش می‌رقصند و افسون پرواز را در دلش باطل می‌کنند

صعود به دُرفك

نمایش مشخصات حسن ایمانی صعود برايم سوال شده بود كه چرا همكارها مدام از او دوري مي كنند! تا اينكه توي گروه كوهنوردي فتح آوران كه من هم عضوش بودم براي صعود به قله دُرفك ثبت نام كرد! وقتي پايش به قله رسيد فرياد زد: _من موفق شدم! رهبر گروه لبخندي زد و گفت: _ما موفق شديم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايمان

كمر درد، پا درد

نمایش مشخصات حسن ایمانی sكمردرد ، پادرد شش دفعه مادر را كول كرد برد مطب! ده دفعه پدر را كول كرد برد مطب! يك روز دكتر پرسيد: _كمردرد پادرد نگرفتي از بس پدر مادر رو آوردي ، بردي؟ بادي توي غبغب انداخت و گفت: _هرگز! اصلا فكرش رو نكن!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دخترک گل فروش

نمایش مشخصات محمد مهدی محمودی صدای جیک جیک پرندگان، خش خش برگ های خزان دیده و زردی خورشید، فضایِ زیبایی در جنگل به وجود آورده بود. دخترک گل فروش، با موهای حنایی و قدی بلند به طرف گُلبن و بوته های گل حرکت می کرد. پس از کلی تکاپوی ، دسته ای گل چید و به طرف جاده ی جنگل رفت تا بتواند از آن مسیر به سمت شهر برود و گل هایش را بفروشد

نتهای یک جدال(۵) قسمت پنجم

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور ✨✨✨ انتهای یک جدال ( #قسمت_پنجم) «...نا امیدی از وجود خانه سرازیر بود. همه نگران بودند. نگران علی.نگران کسی که قرار بود فقط برای چند روزی به سفر شمال برود و برگردد. همان کس که چند مدتی بود که دیگر اخلاق قبل را نداشت و خیلی بهتر شده بود. خبری از او نبود ما هم به پلیس خبرداده بودیم اما آنها هم نتوانستند کاری را به پیش ببرند

پل عابر پياده

نمایش مشخصات حسن ایمانی sپل عابر پياده از پل عابر پياده بالا مي رفت و غصه مي خورد! احساس تنهايي و افسردگي و احساس اينكه هيچ كس به فكرش نيست ، داشت ديوانه اش مي كرد. پايين پل عابر - كنار جدول هاي خيابان - آدمي زير ماشين له شده بود كه هزار تا صاحب داشت!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

؟؟؟

نمایش مشخصات اصغر محمودی sکودک افتاده بر زمین را نگاهی انداختم و دست یاری به سویش دراز کردم . چشم بر چشمانم دوخت و گفت ؛ برای برخاستن به دوست خود تکیه می کنم نه بر تک دست تو .

در چشم باد

پیر مرد لذتش را از سیگار نیمه تمام برده بود. نفس راحتی کشید و از پنجره ی خانه به ساحل غروب گرفته ی روبرویش خیره شد. هیچکس نبود. در افق، ابرها برای پنهان کردن خورشید صف کشیده بودند. چشمهای پیرمرد گرم شده بودند، دریا او را با خود برده بود. صدای قیل و قال تازه ای روح پیرمرد را به بدنش رساند

من مرد رویا نیستم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره رویایی دارم هرشب در خلوتگه افکارم قدم می زند جیر جیر میکند آرامش را به سخره گرفته زمزمه می کند دروغ می بافد بازی ام می دهد رویا جان من کسی ام‌که زندگی را با چنگ و دندان گرفته ام جنگیده ام چیزهای زیادی ازدست‌داده ام روزها و ماه ها رها کرده ام سالهای زیادی به فراموشی سپرده

داستان کوتاه بلوغ نارس

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان کوتاه بلوغ نارس *********************** گر طعم گس عشق را هر روز مزه مزه کنی خواهید فهمید که او بهانه ی هر روز من است... به امید روزی که این" نهال گس"، پیوندی ناگسستنی با امتداد نفس های پیرم منعقد کند شاید به همت حواس پنجگانه ام طعم دبش میوه ی عشق را نقاشی کنم شاید.... ******** پ ن :

پسرک تنها

نمایش مشخصات علیرضاهزاره پسرک تنها بود به بیرون خانه نگاه میکرد بچه های دیگر را می دید که با هم بازی میکردند به اطراف می دویدند می خندیدند چرا اونباید با آنها باشد . چرا نباید بتواند . چرا برادری ندارد که کمکش کند که همراهش باشد که حرف بزند بخندد و تنهایی را از وجود پسرک دور کند . . چرا . چرا پسر نمیتوانست راه برود

سخنران سخندان

نمایش مشخصات بهروزعامری او همیشه بدو چیز فکر می کرد اول حرفهای تکراری که باید بزند و مواظب باشد که مو بمو همیشه در خاطرش باشد و دوم آن بیماری که با توصیه پدر از وقتی به شغل سخنرانی رو آورده بود با مسالمت با اوهمزیستی می کرد و حتی گذاشته بود از سخنرانی به مال و مکنت برسد طوریکه او فکر میکرد این بیماری ،بیماری نبوده بلکه یک شغل آبرومندانه است که بایستی به آن افتخار کند

آه آناستازیا دخترم (42)

نمایش مشخصات بهروزعامری به این نوشته نگاه کن دخترم (گزارشات رسیده از موضوعات مورد مداقه مقرر گردید به انحاء مختلف ،امور مربوط مورد تمشیت قرار گیرد ) بجای : قرار شد این کاربر پایه ی گزارش های رسیده از موضوع های مهم با روشهای گوناگون سرو سامان داده شود یا چندین جمله روانتر و بهتر ازین می شود گفت و نوشت بدبختانه

نتهای یک جدال(۴) قسمت چهارم

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور انتهای یک جدال ( #قسمت_چهارم ) «...روزی در حیاط کنار حوض کاشی نشسته بودم و خاطراتتم را مرور میکردم خاطرات خوب این خانه ی قدیمی که دیگر نه صفایی داشت و نه بزرگتری. یاد خاطره اولین روز مدرسه رفتن علی افتادم ، چه قدر زود خاطرات خوب تمام میشوند و به ابدیت ذهن پیوند میخورند. دلم تنگ شده

نابغه!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sنابغه! توي مدرسه به او لقب"نابغه رياضي" دادند! توي دبيرستان به او لقب "مستر رياضيدان" دادند! توي دانشگاه به او لقب "اينشتين" دادند!!... فعلا كه دو سالي مي شود سرِ كوچه گلبهار باقالي مي فروشد به عشق مهناز!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

هرمز بخش اول

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دریا آرام بود کشتی بازرگانی تاجر بزرگ شهر به سمت شرق در حرکت بود ملوان کشتی فردی نبود جز هرمز پرآوازه ترین دریانورد سه قلمرو بزرگ پادشاهی بیش از پنجاه سرباز صدوبیست خدمه و هزاران نوع جنس و کالا در کشتی بود . روزها و شب ها در راه بودند بدون هیچ مشکلی اما آن روز فرق داشت دریا

وحشت

نمایش مشخصات اصغر محمودی بهار بود . بهار چه سالی ، یادم نمیاد . فقط یادمه همه ی درختا شکوفه داده بودن . زمین سبزسبز بود . آسمان ، آبی و صاف . از کنار درختا که رد می شدم عطر گلهای بهاری دیوانه کننده بود . خاطرم نیست تو باغ کی داشتم قدم می زدم . رو درختا انگاریه عالمه برف نشسته بود . سفید و قشنگ . دیوار باغ کوتاه بود

رستگاران 3

نمایش مشخصات محمد علی قجه صبح زود همه بچه ها مثل همیشه با کیف های مدرسه و یا حتی بدون کیف از خانه های زیبای کاه گلی شان بیرون آمدند و همه دسته دسته و یا تک تک در راه خاکی ای که با نم نم باران سپیده دم مرطوب شده بود به سوی مدرسه کوچک روستای دره تفی حرکت کردند . این تنها مدرسه روستا بود که همه بچه ها با سنین مختلف

تقدیم به پیشگاه مقدس حضرت سیدالشهدا (ع)

بسمه تعالی تقدیم به پیشگاه مقدس حضرت سیدالشهدا (ع) قلم به تو فکر می کند و قطره های خون ترا , گریه می کند و کلمه های سرخ وقتی به کلمه سر می رسد , صفحه را به آتش می کشد و خورشید سرخ بر نیزه , روح ایثار را بی پایان می کند و ای حسین (ع) , توفان های سرخ نینوا , عشق الهی را

شروع انتها

نمایش مشخصات طراوت چراغی شب تنها میان خیابان های خلوت شهر ، تنها صدایی که به گوش میرسد صدای پاروی رفتگر است که ادعا می کند که کثیفی های یک روز را میشوید و با خود به جایی دور میبرد. کاش یکی هم پیدا میشد ذهن کثیف آدمهارا با پارو پاک کند و با خود ببرد و هرگز دیگر پیدایش نشود....... کلای کاپشنم را سرم گذاشتم صدای وجدانم امشب بی محابا اذیتم میکرد

اتفاق نیفتاد

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا آخرین باری که در پیامی سرد خداحافظی کرد را به خاطر آوردم آن زمان نمیدانستم چه برسرش آمد اما خودم کم کم وضعم از روز قبل بدتر میشد ورشکست شدم و بیکار برای نان شبم مانده بودم آه نداشتم با ناله سودا کنم عزت نفسی برایم باقی نمانده بود از خانه استیجاری بیرونم کردن و شب در گوشه کنارهای

توي ده ثانيه!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتوي ده ثانيه!! دكتر تا خواست درباره علائم آرتريت روماتوئيد حرف بزند مجري برنامه گفت: _توي ده ثانيه لطفا!! دكتر گفت: _يه راه دوتايي توي سه و چهار وجه با پنج شكل شش گانه و هفت لايه در هشت مدل نُه ماده ايِ ده واحدي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری با طلا باید نوشت ! نمی دانم چگونه اطلاع پیدا کرده بود. در حد یک ایده بود حتی روی کاغذ هم نیاورده بودم. فقط در ذهنم مرور می کردم و می گفتم : این شعر با طلا باید نوشت و به گردن سیاستمدارها آویزان کرد. آسایش دو گیتی تفسیراین دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا شب به خوابم آمد و گفت : خواهش می کنم این کار را نکنید

سيب قرمز

نمایش مشخصات حسن ایمانی sسيب قرمز يك سيب قرمز از پربارترين درخت باغ پايين افتاد و به خاطر شيب تند زمين ، قِل خورد و قِل خورد تا رسيد سرِ سفره ناهار چوپانِ درستكار! سه روز پيش، چوپانِ درستكار از كار در همين باغ اخراج شده بود! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو(13) قسمت آخر

نمایش مشخصات بهروزعامری حرفاش به تنم زلزله میندازه گاهی بشکل دیو میشه گاهی بشکل فرشته و بیشتر وقتها شلم شوربایی از هردو پاهام تیرهای بدی میکشه احساس میکنم نگاه سگش که به منه لحظه ای خوردنی و گاهی مثل سگ هاره بطرفش میرم شکل هاربودنش کم میشه بیشتر خوردنی بنظرم میاد اگه بهش دست بزنم دیگه هار نیست همیشه یک

مسخ زرافه ای من

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا شب را به خواب میروم و صبح که از خواب بلند میشوم حس میکنم پاهایم کرخت شده اند انگشتانم را حس نمیکنم و کم کم احساس میکنم که از شکل طبیعی خودم که یک انسان نگون بخت است خارج شده ام و درون خانه کوچکم تک و تنها به زرافه ای بزرگ تبدیل شده ام از کجا فهمیدم که زرافه شدم را نمیدانم شاید برای

دنیای عجیبی ست!!

دنیای عجیبی ست! من با تمام دلتنگی ام در فکر تو، و تو با تمام بی خیالی ات در خیال من... هر چه می کنم تا بین من و تو نقطه اشتراکی باشد، نیست که نیست ای کاش بین این همه بودن های خیالی، قصه ای عاشقانه شویم. تا کلاغ قصه ها خبر با هم بودنمان را به خانه اش برساند...! در عالم با تو بودن زندگی

ايست!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sايست! نگهبان از بالاي برج فرياد زد: _ايست! ايست! تكون نخور، وگرنه... مردي از لاي خارها بلند شد و گفت: _اگه مي دونستي اوني كه ايست حاليش نيست چه مي كنه ، ايست نمي دادي! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دختری که دیگرنبود

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سرسبز استوار محکم بر خاک چنگ زده منتظر افراد یکی بعد از دیگری از کنارش می گذشتند خوشحال بودند ان را بعنوان سنبل زیبایی و پاکی مشناختند اما منتظر بود دیگر گنجشک هارا مناسب نمیدید نیمه های شب وقتی نظاره گری در پارک نبود دختری که با عجله از کنارش می گذشت را زیر نظر داشت

نتهای یک جدال(۳)

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور انتهای یک جدال ( #قسمت_سوم ) «...به هوش که آمدم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم و بالای سرم او بود و ناله های شیرین که مدام میگفت:« ای مرد ببین چه بلایی سرمون اومد. آخرش هممون رو بدبخت میکنی با این کارا.» بگذارید نامش را هم بگویم که، او بودنش شما را اذیت نکند. نامش علی است و چون شغلش کار با چوب است به او اوستا چوبکار هم میگویند

قبله گاه

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان در انتخابات مجلس در شهر کوچک خودشان برنده شده بود و آمده بود تهران پیگیر کارهای خانه و سکونتش. همشهری های مقیم تهران سر اینکه شب نماینده جدید خانه ی کدام یک بخوابد با هم رقابت داشتند، خودش بود و برادر بزرگترش و رییس ستاد انتخاباتی اش، هر شب خانه ی یکی از همشهری ها می خوابید، شنیده

مریم...................

به نام آفریننده عشق: نظر فراموش نشه. یه دختر؟...یه دختر؟.....اسمش؟....هه حتی خودشو هم یادم نمی یاد"چه برسه به اسمش. پیری هست وحافظه داغون من. هر چی تو ذهنم کنکاش می کنم به جایی نمی رسم. آهان اسمش مریم بود "مریم زمانی اهل جنوب سرزمین عشق. دختر خوب محلمون. ازخانمی کم نداشت »باوقار ومتانت و

من یک دخترم.

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی خواب دیدم، پسر شدم، پدرم خوشحال بود، مادرم نیز، خواهر نداشتم، قبل از تولد مرده بود. خواب دیدم، بزرگ شدم، همیشه دور از همه، خواب دیدم، عاشق شده ام.. عاشق دختری ک آرزو داشت پسر باشد.. و عشق برایش سخن سختی بود.. ب او گفتم.. بیا جای من تو پسر باش، من دختر، ب شرطی اما، ک بعد از تولد

زنبورداري

نمایش مشخصات حسن ایمانی sزنبور داري با دستور خان ، يك راس گوسفند توي ده ماند با چهار تا چوپانِ محافظ و دويست راس گوسفند با يك چوپان در صحرا! از وقتي كه دختر ميرزاقلي شرط كرد: _ زن خان نمي شم تا زنبورداري ياد بگيره!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو(12) از سیزده قسمت

نمایش مشخصات بهروزعامری راه افتادن نیت اولم بود پس از چند قدم وامیستم الآن کجاهستم واز کجا باید برم بله به اون محله ی نکبت توی راه فقط بگیسو فکر میکنم بکسیکه که ته عمرمه ندیده بودمش شاید مادرم بود جوردیگری بود این شکلی نبود اگر قوه دیدن آدم راه بیفته میفهمه اون چیزایی که قبلا دیده همشون مجسمه بودن اصلی

ششش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سیاست ! مرد که اهل سیاست بود و پستی و بلندی های سیاسی را پشت سرگذاشته بود . به پسرش رو کرد و گفت : پسرم ! هرگز وارد دنیای سیاست نشوید که سیاست عرصه ی زد و بندها و میدان مرد و نامردی هاست. پسرم ! سیاست آن قدر کثیف است که پدر فرزند را و برادر؛ برادر را می فروشد. احمقانه است که به دوستان سیاسی اعتماد کنیم

بره و آتش

نمایش مشخصات اصغر محمودی بره ایی در جنگل آتشی به پا کرده بود و گرد آن می چرخید . همچون پروانه ایی گرد شمع . در چشمانش چیزی جز سرخی آتش نبود . الاغی سر رسید و نظارگره بره و آتش شد . سپس پرسید : آتش برای چیست ؟ می خواهی جنگل را بسوزانی ؟ بره گفت : نه . می خواهم خفته گان را بیدار کنم . الاغ: با این آتشی که تو راه انداخته ایی زنده گان هم خواهند سوخت چه رسد به آنهایی که خوابیده اند

رستگاران 2

نمایش مشخصات محمد علی قجه بی بی که دلش عین سیر و سرکه می جوشید با دستهای لرزون عصاش رو فشرد و سایه ها رو توی افق دریا دنبال کرد . افق سرخ رنگی که با موج ها می رقصید و با لهیب داغ آفتاب بخار می شد و به آسمون می رفت ، مثل نگاه خسته و پیر یه مادر که ناامید میون قایق ها دنبال گمشده ش می گشت . گمشده ای که همه وجودش بود و امید به زنده بودنش

نتهای یک جدال(۲)

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور نتهای یک جدال ( #قسمت_دوم) «او نه مرا می دید و نه خودش را. مدام به او اصرار میکردم به خودت اهمیت بده و از این پریشانی بیرون بیا اما کجا بود گوش شنوایی که این حرف ها را عملی کند.جالب اینجاست که سلیقه ی خوبی هم داشت اما تمام بازار را زیر و رو می کرد تا یک پیراهن انتخاب کند.عید سال قبل بود

تاب بازي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتاب بازي پدر بعد از اينكه گره هاي كوري به طنابِ تاب انداخت ، اول خودش سوار تاب شد! جيغ و داد دختربچه به آسمان برخاست! مادر او را در آغوش گرفت و گفت: _بابا يه بار روي تاب مي شينه كه تو تا شب روي تاب بشيني! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

نتهای یک جدال(۱)

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور ???????????? «آرام تر از همیشه بود. چشم هایش قداست خاصی داشت، صدای نفس هایش را بهتر از هر شبی میشنیدم، قدم هایش آنقدر آرام بود که همچون نسیم نوازشگر شب خود نمایی میکرد. تازه آمده بود، انگار خودش نبود، خسته اما با آرمشی عجیب. برایم عجیب بود، آن شب جواب سلامم را نداد و بدون توجه به تمام تغییرات اطرافش ، راه را به سمت اتاق خصوصی اش کج کرد

ديوانه و روانپزشك

نمایش مشخصات حسن ایمانی sديوانه و روانپزشك مردِ ديوانه توي مطب پيراهنش را پاره كرد و فرياد زد: _من يه روانپزشكم روانپزشك! ديوونه م كرديد از بس نفهميديد! روانپزشكِ مطب گوشي را برداشت و به منشي گفت: _فوري يه ليوان آب خنك بيار تا سرمو نكوبيدم ديوار!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو(10)

نمایش مشخصات بهروزعامری بعد از غذاوبلافاصله برایم چای آورد چقدر با مزه و خوش عطر بود چقدر استکانها تمیزو براق بودن سینی چای از تمیزی برق می زد اولین بارست که تمیزی را میبینم وازآن لذت می برم بعد از خوردن چای بهم گفت تو اون اتاق برات جا انداختم می خوای استراحت کن چیزی نگفتم رفتم ومثل بچه آدم خوابیدم اتاق

گیسو (11)

نمایش مشخصات بهروزعامری موندنم طولانی شد تو این مدت بیشتر بهم نزدیک میشدیم من بیشتر با احتیاط بودم اما سعی میکردم فقط احتیاط باشه نه ترس یه روز که خیلی بهم نزدیک شده بودیم و با هیجان بهم گفت من بهترینوقشنگترین مرد روزمینم کیف کردم هیچکس تا بحال اینو راست یا دروغ بهم نگفته بود اگه مادرم هم همچین حرفی بهم

ایربگ

نمایش مشخصات اصغر محمودی یه روز قرار شد سه تا آموزگار خانومو برسونم یکی از روستاهای حومه ی شهر . رفتم سر قرار . دوتاشون سوار شدن . سومی چند قدمی با ماشین فاصله داشت . چون طول کشید برگشتم و نگاش کردم . پاورچین میومد . یه چیزیش میشد . چادرشو هی با دست مینداخت جلو . انگاری چیزی رو قایم میکرد . ای شیطون !!!! این که دیگه پنهون کاری نمی خواد

ريشتر

نمایش مشخصات حسن ایمانی sريشتر! استاد بنّا همانطور كه آجر روي آجر مي گذاشت گفت: _ چه خونه اي بسازم!! آوار بشه اين ريش هارو از ته مي زنم! كارگر پرسيد: _يعني در مقابل چند ريشتر مقاومه؟ استاد بنّا گفت: _بي سواد! گفتم ريش نه ريشتر! حالا ريشتر چي هست؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دخترک قصه من .....

نمایش مشخصات طراوت چراغی شب از نیمه گذشته بود ،دست،باران رابر دل شیشه می کوبید و بی مقدمه شروع به نوشتن کرد. قصه اش میدانی چیست؟ ماجرای دخترکی تنها بود دخترکی که شبها در خیابان ها پرسه میزد و روزها در میان عابران محبت را گدایی میکرد . دختری در آنسوی غربت .به قول شاعر زبانش سگی شده بود،آسمان بی محابا و با شلاق های تند و صداهای بلند شروع به گریستن کرد

در كتابخانه

نمایش مشخصات حسن ایمانی sدر كتابخانه سه دانشجو وارد كتابخانه شدند. دانشجوي ارشد عمران رفت سراغ كتاب "راه"! دانشجوي كارشناسي رياضي رفت سراغ كتاب "راه و رسم"! دانشجوي ترم يك جامعه شناسي رفت سراغ كتاب "راه و رسم بچه داري"! كتابدار داشت جدول حل مي كرد! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

ذهن مسموم

نمایش مشخصات اصغر محمودی شب، تاریکی و سکوت . وهم و خیال. سردی تنهایی که مو بر تن سیخ می کرد . کوچه ، باریک و تنگ .‌انتهایش ، ناپیدا و گم . سیاهی دهان باز کرده بود تا مرا در خود هضم کند . تنها صدایی که به گوش می رسید خزیدن باد در میان کابل های تیر چراغ برق بر خواب رفته بود . ترس بر چشمانم خیره شده بود و به نرمی نوازشم می کرد

آلبوم عكس

نمایش مشخصات حسن ایمانی sآلبوم عكس مادر به سه پسر تنبلش گفت: _ پاشيد بريم همون پاركي كه عكس هاي قشنگي ازش دارم! پسر بزرگ گفت: _عكس هاي پارك رو ببينيم كافيه! مادر گفت: _ آخه كسي پيدا نميشه بره آلبوم عكس هارو بياره! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو (8)

نمایش مشخصات بهروزعامری هنوز خنکای نوشابه تو وجودمه و سنگینی کِیک هم که هنوز دستمه دوباره کمرم کمی خم میشه همون که جلو خانوم عین تیربرق راست شده بود خیلی درست وایساده بودم حتی صدام نمی لرزید سعی میکردم تو دماغی نشه حالا دوباره قدمهای مرددم داشت بطرف انتهای کوچه سرعت می گرفت که صدای نعلین زنی از پشت سر

آخرین سجده

آخرین سجده شش ساله بودم ، هنوز خوب یادم هست ، هنگام نماز ظهر بود ، پدرم طبق معمول سرکار رفته بود ، مادرم تازه سبد خرید را گرفته تا به مغازه برود ، برادر و خواهرم بزرگترم هنوز از مدرسه نیامده بودند ، و برادر و خواهر کوچکتر از من خانه عمویم رفته بودند ، در این خانه ، من بودم ، مادر بزرگ و پدر بزرگم

گیسو (9)

نمایش مشخصات بهروزعامری سعی میکنم اول خودمو خوب خیس کنم انگار آب به بدنم نمی چسبه باید زیاد زیر آب گرم بایستم وقتی مدتی میگذره تازه بوهای بدنم رو یواش یواش حس میکنم قبلا نمی دونستم بو چیه انگار حِسّام داره بکار میفته می خوام شروع کنم به شستن بدنم انگار شستن یادم رفته از یه جایی شروع میکنم روشورو مالیدم

از هر ده تا یکی!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sاز هر ده تا یکی! سه فوتبالیست جلوی عکاس ایستادند تا عکس یادگاری بگیرند. عکاس ده تا عکس گرفت. فوتبالیست اول گفت: _یه دونه عکس خواستیم نه ده تا! عکاس پرسید: _از هر ده تا شوتی که میزنی چند تاش گل میشه؟... از کتاب "فقط سه دقیقه!" حسن ایمانی

سگ

نمایش مشخصات اصغر محمودی روزی برای گردش به تپه های نزدیک شهر رفته بودم که سگی را در حال زجه و زاری دیدم . پرسیدم : چرا اینقدر ماتم زده و اندوهگینی ؟ گفت : از هم نوعان شما در این سرزمین . گفتم : چگونه ؟ گفت : مدتی پیش هنگامی که می خواستم از سرزمین شما بگذرم در کنار مزرعه ای برای استراحت ایستادم .گوسفندی را دیدم

قاتلین بالفطره

نمایش مشخصات آرش شهنواز از زمانی که بازنشسته شدم ، همین جا رهایم کرده اند. نه کسی به سراغم می آید و نه کاری به کارم دارد. گویا پاک فراموش شده ام. اما اوضاع همیشه بر این منوال نبود. روزگاری هر وقت که می خواستند ، خون به پا می کردم ! کارم دقیق و بی عیب و نقص بود و آسایش را از پرنده ، جهنده ، خزنده و چرنده ربوده بودم

شب عشق

نمایش مشخصات مسعود رضایی چند سال پیش بود شب شام غریبان با مادرم رفته بودیم شمع روشن کنیم که گوشیم زنگ خورد،دختره بود جواب دادم گفت:علی کجایی دلم گرفته امشب همه با عشقشون میرن شمع روشن میکنن و من بدبخت هم باید تنهایی بشینم خونه و غصه بخورم. گفتم:آماده شو تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت که بریم قدم بزنیم. رفتم

توپ و زمين

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتوپ و زمين فضانورد اول: _ از كاردستي دوران بچه گي چيزي يادت هست؟ فضانورد دوم: _ با گواش روي توپ بازي كوه و جنگل مي كشيدم مي شد كره زمين! ... بعد از اين حرف نگاهي به كره زمين انداخت كه به اندازه توپ بازي ديده مي شد. از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

راه آسمان

نمایش مشخصات محمد علی قجه میان کلبه گلی در دل جنگل تاریک ... روی پنجره سرد ، کودک با نفس پیغام گذاشت. تا شاید پدرش از راه بی بازگشتی که پیش روی فرزندش پیچ و تاب می خورد برگردد. آن شب حتی ماه هم که دلگیر و کدر بود هیچ صدایی جز ناله بوف پیر جنگل نشنید. سپیده دم از راه رسید ... کودک که تمامی طول شب در انتظار بود از فرط خستگی به خواب رفت

جای خالی

نمایش مشخصات طراوت چراغی امروز باز هم به سراغ دفتر خاطراتمان رفتم . همان دفتر سبز رنگ که هر وقت من خاطراتمان را درونش می نوشتم . تو با لبخند بازش میکردی . برگه های کاهی اش را خیلی آرام ورق میزدی و با دقت میخواندی ،جای انگشت هایت هنوز که هنوز است لا به لای برگهای دفتر جا خوش کرده است. امروز به خیابان رفتم در همان پارک و روی همان نیمکت همیشگی نشستم

رستگاران

نمایش مشخصات محمد علی قجه حسین علی روی شونه ام بود و هنوز تب شدید داشت ... به خودم نهیب زدم : پاشو ، دختر برو یه کاری بکن . آخه تا کی باید ساکت باشی و حرف بخوری ؟ بلند شدم و رفتم سمتش تا هر چی فحش توی دلم جمع کرده بودم یه هویی بریزم توی صورتش . اما به دور از شان یه زن خونواده دار بود که با مردی توی جمع فحاشی کنه

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اسب شدن ! الاغ پیش اسب رفت و گفت : اگر من بخواهم اسب شوم چه کارهایی باید انجام دهم. اسب لحظه ای تامل کرد و گفت : این کار نشدنی نیست. شکل و قیافه و صدای شما با ما فرق می کند. الاغ گفت : خودم را گریم می کنم مثل آدم ها که ظاهر شان را موجه جلوه می دهند. اسب گفت : به فرض که این کار را کردید با عرعرت چکار می کنید

گیسو(10)

نمایش مشخصات بهروزعامری بعد از غذاوبلافاصله برایم چای آورد چقدر با مزه و خوش عطر بود چقدر استکانها تمیزو براق بودن سینی چای از تمیزی برق می زد اولین بارست که تمیزی را میبینم وازآن لذت می برم بعد از خوردن چای بهم گفت تو اون اتاق برات جا انداختم می خوای استراحت کن چیزی نگفتم رفتم ومثل بچه آدم خوابیدم اتاق

گیسو (11)

نمایش مشخصات بهروزعامری موندنم طولانی شد تو این مدت بیشتر بهم نزدیک میشدیم من بیشتر با احتیاط بودم اما سعی میکردم فقط احتیاط باشه نه ترس یه روز که خیلی بهم نزدیک شده بودیم و با هیجان بهم گفت من بهترینوقشنگترین مرد روزمینم کیف کردم هیچکس تا بحال اینو راست یا دروغ بهم نگفته بود اگه مادرم هم همچین حرفی بهم

گذر فصلها

نمایش مشخصات طراوت چراغی روزها از پی هم میرن و هر سال ما به آیندمون نزدیکو نزدیک تر میشیم . آینده ای که خیلی از ما کنجکاوانه منتظرشیم . و بعضی از ما ها از آینده میترسم و همیشه دوست داریم تو حال زندگی کنیم .این وسط از گذشتمون خاطره های تلخ و شیرینی به جا میمونه . که البته باید بگم که همین خاطره ها هستن که چاشنی زندگی ما ان

نهرآب

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس وقتی از خواب بلند شدم بخاطر بیماری که دارم تمام بدنم بی حس است. مدتی باید در رختخواب نرمش کنم تا مقداری از بی حسی بدنم کم شود تا اعضا بدنم بحالت تقریبا عادی برسد.اب جریان دارد البته در مجموع خوب هستم،مقداری بی حسی در عضلات دست و پا دارم که با حرکات کششی و نرمش در ساعاتی از روز سعی میکنم فعال باشم

گیسو 7

نمایش مشخصات بهروزعامری اما باید برم گاهی استخونام تیر می کشه بیتابی بسراغم میاد کسی جز حاج نعمت تو ذهنم نمیمونه یا دستش که داره یه بسته رو بهم میده نه اون دستش که پولو می گیره اما گاهی آقا نعمت خودش کلا مواده، کتش ،صورتش ،پاهاش همه ی وجودش با دورو بریاش ؛ اگه بهش برسم فقط یک تیکه کوچیک از دیوار خونَشَم

آن روز بارانی

سلانه سلانه و به اکراه به سمت خانه می رفت. به اطراف نگریست، مه غلیظی فضا را پوشانده بود. بجز صدای گام های خود روی زمین یخ زده، صدایی دیگر نمی شنید. سوزی که مغز استخوانش را می سوزاند، آزارش می داد. سر را در زیر یقه ی پالتو کرده و کلاه پشمینش را تا روی پیشانی پایین کشیده بود. دستهایش در

دردِ بزرگ

نمایش مشخصات حسن ایمانی sدرد ِ بزرگ! پيرمردِ غمگين به دكترش گفت: _ هزارتا درد دارم! گوش درد ، چشم درد ، پا درد ، سر درد ، كمر درد ... دكتر چشم هايش را تنگ كرد و گفت: _ درد بزرگ منم اينه كه واسه سي و هفت ميلياردم هيچ برنامه اي ندارم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

درد و درمان

روزی روزگاری، یه درد ی داشتم ته قلبم یه نفر از راه رسید و ادعا کرد که همدرد است، من هم که در پی همدم! دردم را که فهمید، نقطه ای به آن اضافه کرد و شد 'دزد' از سادگی ام سو استفاده کرد و دزدید... یکی دیگر آمد، مدعی مرام و معرفت...گفت دزد را میگیرم دزد را که نگرفت هیچ، 'دال' را پاک کرد و 'میم' گذاشت، دزد شد مزد، مزد کاری که نکرده بود را گرفت و رفت

نگارین یار بی وجدان

نمایش مشخصات بهاره قهرمانی سلام علی! نمی دانم این چندمین نامه ای است که برایت می‌نویسم. حتی نمی‌دانم این نامه را می‌دهم بهت یا مثل نامه‌های قبلی آتش شان می زنم. در این سال‌ها نامه‌های زیادی نوشتم که عاقبت تمامشان یکی بود. مثل عاقبت من و تو... مثل عاقبت بچه ای که من و تو با هزار امید و آرزو به این زندگی دعوتش کردیم

تو بگو دوستت دارم

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - بابایی؟ + جانم! - فردا تعطیلی؟ + نه عزیزم ، فردا هم سر کار میرم. 2 تا دیگه بخوابیم تعطیل میشم - دوتا خیلی زیاده، من تو خونه حوصله ام سر میره ، مامان هم که هیچ وقت حوصله بازی کردن با من رو نداره ! + اشکال نداره ، عوض وقتی تعطیل بشم به اندازه همه روزها که رفتم سر کار باهات بازی می کنم

پالتو

نمایش مشخصات حسن ایمانی پالتو هوا سرد بود. تا پسرِ دستفروش به مترو رسيد ، مرد جواني پالتويش را درآورد و روي دوش او انداخت. با رسيدن قطار هر دو سوار شدند. مرد جوان در دهمين ايستگاه پياده شد. نرسيده به ايستگاه يازدهم ، پسرِ دستفروش پالتو را به دست گرفت و گفت: _ پالتو دارم پالتو! از پوست خرس!... از

کمک کن تا خودم را بشناسم(۲)

«کمک کن تا خودم را بشناسم ادامه ی داستان قسمت دوم روزها می گذشت و جوجه تیغی کوچولو تنها وتنهاتر می شد،او دوستان مهربان خودش را از دست داده بود و حالا تنها گوشه ی اتاق غمگین می نشست و ساعت ها به نقطه ای خیره می شد یک روز گرم آفتابی تیغی کوچولو تصمیم گرفت تا کنار رودخانه برود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری طلوع ! راوی صحنه ها را که دید اشک هایش جاری شد و بر زمین نشست .از دور نیزه ها را دید که می درخشند. آهی کشید و گفت : خورشیدی که بر نیزه طلوع کند هرگز غروب نخواهد کرد. نصیحت ! پدر رو کرد به پسر و گفت : پسرم ! باید سرت به سنگ بخورد تا از این راه برگردی. پسر خندید و گفت : پدرجان ! این نصیحت

مرگ موقتی

نمایش مشخصات طراوت چراغی قسمت دوم که همون خانومه با لبخندی که رو لبش نقش بسته بود. نزدیکم شد و گفت : نترس عزیزم ..... آب دهنمو به سختی و البته با یه کم ترس قورت دادم، و تلاش خودمو کردم که واسه یه بارم شده اولین جمله ای که به ذهنم رسیده رو بگم به سختی کلماتو کنار هم چیدم،و گفتم اینجا کجاست؟ لبشو باز کرد که


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1