آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

بخشش

بخشش ماشین ها مدام حرکت می کردند.شلوغی همه جا را پر کرده بود.مغازه ها شلوغ و پر مشتری بودند.آسمان به رنگ آبی در آمده بود.دخترکی عصا به دست که فقط مقداری از حرف های او را می فهمیدم،رو به روی من ایستاد وتا آنجا که می فهمیدم می گفت کمکم کنید اما با زبانی دیگر. من خیره به او نگاه کرده بودم و حرفی نمی زدم

داستانک ( چهار )

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سه نفر رفتند عراق ، یکیشون برگشت . Three to Iraq ، One came back Graeme Gibson **** یادداشت مجله وایرد : کوتاه و خلاصه ، همینگوی داستانی نوشت که فقط شش کلمه داشت (" برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده .") و می گویند آن را بهترین اثر خودش می دانسته است . بنابراین از نویسندگان مختلف مجله در بخش

داستانک ( سه )

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست من دیدم ، عزیزم ، اما تو دروغت را بگو. I saw, darling, but do lie Orson Scott Card **** یادداشت مجله وایرد : کوتاه و خلاصه ، همینگوی داستانی نوشت که فقط شش کلمه داشت (" برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده .") و می گویند آن را بهترین اثر خودش می دانسته است . بنابراین از نویسندگان مختلف مجله در

ازدواج

نمایش مشخصات ف. سکوت sزن در آینه نگریست و گفت: روحش را خواستم، دریغ کرد. جسمش را هر موقع خودش خواست، ارزانی کرد. اشک هایش را پاک کرد. در دفتر خاطراتش نوشت: روحم را نخواست، فرسودش. جسمم را خواست، پلیدش ساخت.

اولین شب گشتی

نمایش مشخصات رضا پرواز هوا خیلی سرد بود، خیلی سردتر از آنچه که قبل از بیرون آمدن از آسایشگاه تصور می کردم و حتی خیلی سردتر از آنچه که نگهبانهای شب گذشته توصیف کرده بودند. تا می توانستم لباس پوشیده بودم: زیرپوش، گرمکن کفنی مخصوص ارتش، بافت استتار کویری، فرنچ و آور ویک بارونی بلند پلاستیکی روی همه ی اینها

خالکوبی اندام یک زن زیبا

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو راننده می‌پرسد: «نگفتی پدرت چی کاره بود؟» مسافر جواب می‌دهد: «من هیچ وقت پدرم رو ندیدم.» - پس خوشبخت بودی. همه پدرها می‌خوان مانع پیشرفت آدم بشن. من روی وانت پدرم کار می‌کردم. اونها بهم می‌گفتن آدم باید یه احمق باشه که روی وانت کار کنه. آخرش اعصابم خورد شد و گفتم من نمی‌خوام بقیه عمرم رو روی این وانت قراضه بگذرونم

هیچکس

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ... گفت : میدونی؟ ! حوصله ی هیچکسو ندارم ، زنگ زدم کمی باهات درد دل کنم دوساعت بعد وقتی تلفن را قطع می کرد گفت : خوبه که هستی سبک شدم پیام داد: حوصله ی هیچکسو ندارم بریم یه دوری بزنیم دلمون واشه ؟! چند ساعت بعد وقتی خدا حافظی می کرد گفت: ممنون که اومدی ،کنار تو حالم خوب میشه ....

طلاق

نمایش مشخصات امیر یزدی sدختر 14 ساله شان را داده بودند به پسر 27 ساله. زن ، خيلي ناراحت تنهايي خودش و دخترش بود. بعد از چند ماه براي هميشه دور هم جمع شده بودند پدر ، مادر ، دختر و نوه كوچكشان...

داستانک ( دو )

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست از مرز گذشتیم ، آنها ما را کشتند. We crossed the border; they killed us Howard Wal **** یادداشت مجله وایرد : کوتاه و خلاصه ، همینگوی داستانی نوشت که فقط شش کلمه داشت (" برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده .") و می گویند آن را بهترین اثر خودش می دانسته است . بنابراین از نویسندگان مختلف مجله در

ریش تراش پدر

با سلام زن وشوهر هردو به پشتکار فرزندشان افتخار می کردند .پسر از روزی که دفترچه آماده به خدمت را گرفت ورفت سربازی هرگز یک بار هم مرخصی نیامد .تا اینکه کارت پایان خدمتش را گرفت وبعد از 24 ماه به خانه برگشت .ناگهان چشمش به پدر غم زده اش افتاد با ریش های بسیار بلند.پرید وپدر را در آغوش کشید و شروع کرد ناله کردن

دختری زیبادر شهر غریب

نمایش مشخصات رضا فرازمند با سلام دختر 18 ساله با چهره بسیار جذاب کنار خیابان منتظر آژانس بود نا گهان زنی با صورت پف آلود با آرایشی غلیظ به دختر نزدیک شد وسلام کرد.بعد پرسید عزیزم چقدر پوست تو ظریف وخوشگله . ببینم از چه کرمی استفاده میکنی که اینقدر پوستت شفافه . دختر که در این شهر غریب بود با لهجه ی محلی خودشان گفت کرم خاصی ندارم

بچه ها

نمایش مشخصات سیدصالح علوی امشب بچه هام فواد و فرید دعواشون شد.. نمیدونم کدومشون تو بازی فوتبال پلی استیشن کلک زده بود خلاصه منم عصبانی شدم ..داد کشیدم و انداختمشون بیرون ... یکباره انگار چیزی یادم افتاد پشیمون شدم بلافاصله صداشون کردم و توهمون حالت عصبانیت خندیدم ... طفلیا فکرکردن زده به سرم...بغلشون کردم و گفتم تورو خدا قدر با هم بودنو بدونین

ماجراهاي كاراگاه همراه (كلكسيونر 3)

نمایش مشخصات زهرابادره .... آنها مستقيم به طرف دري رفتند كه به داخل سالن باز مي شد خانم بهار وارد شد و بعد از وارد شدن تقريبا از ديدن محيط وهم آلود و سكوت اسرارآميز آنجا جا خورد تعداد باز ديد كننده ها از تعداد انگشتان دست تجاوز نمي كرد نگهباني كه لباس فرم داشت در ميان باز ديد كننده ها قدم مي زد ، سالن با

داستانک (یک)

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست فقط شش کلمه باقی مانده بود. There were only six words left Gregory Maguire **** یادداشت مجله وایرد : کوتاه و خلاصه ، همینگوی داستانی نوشت که فقط شش کلمه داشت (" برای فروش : کفش بچه ، اصلا پوشیده نشده .") و می گویند آن را بهترین اثر خودش می دانسته است . بنابراین از نویسندگان مختلف مجله در بخش های علمی

غروب پنجشنبه ها

نمایش مشخصات آرش شهنواز sگلاب افشاند. دست کشید. گلبرگ های پر پر را روی سنگ ها چید. نجوا کنان از مزار شهدای گمنام دور شد ؛ مادری که عمریست انتظار فرزند می کشد.

پی گیری

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری همه ی کلمات راغاط می نوشت اما حسابش بد نبود.معلم مان هروقت دیکته می گرفت ، برگه اش راندیده صفر می داد و می گفت:درآینده آدم مهمی خواهی شد.به یاد حرف های معلم مان افتادم وقتی که با ماشین شاسی بلندمی آمد،مردم اطرافش را می گرفتندو مشکلاتشان را می گفتند.حاجی آقا می خندید ومی گفت :چشم همه را پی گیری می کنم ،به شرط آنکه این بارهم رای یادتان نرود

تهران

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری تهران آبادی بزرگی است که خیلی ازده ما دوراست.این جا به جای آوازخروس ها صدای بوق می آید.غضنفرمی گفت:من شعله ی آتشی راندیدم ،اما دودآنقدرزیاد بود که نفس آدم را بندمی آورد.نمی دانم چرا مردم تهران به ده ما نمی آیندکه هوایش کثیف نیست .من خندیدم وگفتم :اگرآنها به دهات شما بیایندده شما هم تهران می شود

عزیزم جواب خدا را چی میدی?(2)

نمایش مشخصات شیدا پژمان ﺁﻩ ... ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ. ﻣﻦ "ﻋﺎﺷﻖ" ﺍﻭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﻋﺎﺷﻖ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺶ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ. ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻋﺸﻖ ﻣﯿﺰﺩ. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﻦ ﺭﻭﯼ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺳﯿﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ . ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻔﺖ ": ﺑﻬﺎﺭ , ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ "!!? ﻭ ﺍﮔﺮ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﺮﺍ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ

مهمان ناخوانده

نمایش مشخصات سید علی الحسینی دوباره صدای پایش می آید . می خواهد بیاید بی دعوت . دلم آشوبه وقتی می خواد بیاد خیلی دنگ و فنگ داره . باید حتما دست به جیب بشی . میخوره و می خوره مثل چاه بی ته هر چی بریزی توش پر نمی شه هر سال هم اضافه وزن پیدا می کنه . شکمش گنده و گنده تر می شه به اندازه ای که نمی تونه زیر شکمش را بخارونه

پیک نوروزی امسال!..............۲

نمایش مشخصات مریم مقدسی sسعید از خانمش می پرسه : خانم امشب شام عید چی داریم ? خانم می گه: سبزی پلو بی ماهی ! خانم به همسرش میگه : عزیزم...امسال کجا میریم مسافرت ? همسرش میگه : یه توک پا همین پارک سر کوچه !

ماجراهاي كاراگاه همراه {كلكسيونر2)

نمایش مشخصات زهرابادره غروب يك روز عصر زمستاني ست هوا به شدت سرد است سرما تا مغز استخوان نفوذ مي كند ميدان بزرگ شهر را مه غليظي گرفته است عده اي از مردم به سرعت رهسپار منازل خود هستند تا از سرماي كشنده و آزار دهنده زمستان در امان باشند كاراگاه همراه از اداره بيرون آمد تا راهي خانه اش شود سوار اتومبيل

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا -قسمت هفتم

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی تیگرا در تاریکی شب مانند شبحی حرکت میکرد، پنجه هایش با قدر ت اما بیصدا زمین را لمس می کرد.از ساختمان مقابل کافه بالا رفت و روی لبه پشت بام منتظر امدن شکارش شد. مرد هنوز نیامده بود. کافه کم کم شلوغ تر می شد،بالاخره پیدایش شد. در این فکر بود که چگونه به او نزدیک شود که خسارت کمتری به بار بیاید

کارفرهنگی

نمایش مشخصات علی اکبری هرسه پسر درآستانه ی بیست و یک سالگی تصمیم گرفتند با پدرانشان صحبت کنند پسراول در خانه با پدرثروتمندش وارد گفتگومیشود و می گویدپدرجان پس ازدیپلم و سربازی وارد دانشگاهی مختلط شدم و دیگرنمی توانم مجرد بمانم راستش مدتهاست آمادگی ازدواج دارم ولی درمدرسه به خاطر تفکیک دخترهاوپسرها

دیوار کاهگلی

نمایش مشخصات سیدصالح علوی عباس کلاس دوم دبستان بود . صبح ها با مینی بوس به شهر می رفت تا درس بخواند . روستای آنها مدرسه نداشت در واقع هیچ چیزی نداشت. تمام زمین های آنان را شرکت نفت خریده بود و حفاری میکرد. مردان که کشاورزی نداشتند برای کارگری به شهر میرفتند. عباس هم مثل کارگران و زنان دستفروش منتظر مینی بوس

عزیزم جواب خدا را چی میدی?!(1)

نمایش مشخصات شیدا پژمان " ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯽ ﺍﻧﺼﺎﻓﯽ ﺑﻬﺮﻭﺯ ."...ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﺧﻮﺍﺑﺎﻧﺪ ,ﮐﻪ ﺑﺮﻕ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﭘﺮﯾﺪ. ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﮐﻪ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ , ﺭﺍ ﮐﻤﯽ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ": ﺩﯾﮕﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺯﺭ ﺯﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ ...ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﺎﻡ ﮔﻤﺸﻮ ﺗﺎ ﻧﮑﺸﺘﻤﺖ "!!! ﺟﺎﯼ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻧﺶ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻣﯽ ﺳﻮﺧﺖ

پیک نوروزی امسال!

نمایش مشخصات مریم مقدسی sبه پرتقال می گن: این دم عیدی چرا انقدر بزرگ شدی عمو ?! میگه :از بس غصه پوکی سیب رو خوردم باد کردم!

صدای پای عید می آید ...

نمایش مشخصات عماد ممقانی صدای پای عید می آید. صدایش متفاوت تر از هر صدایی است. متفاوت تر از هر تجربه ای و متفاوت تر از هر خاطره ای. هر سال که می آید، صدای پایش را زودتر از همه حس می کنم. شاید این یکی از شگفتی های من است، اما نه! این خاصیت بهار است. مرا هر بار که نزدیک تر می شود، آگاه می سازد. آگاه می سازد تا بدانم،

هوس

بلند میشوم، قاطعانه، به مانندِ عصیانِ برده در مقابل ارباب، مصمم به سمت آشپزخانه میروم، خودم را باید ازین مالیخولیا بِرَهانم، ازین هوس. چند صباحی میشود مثل خوره به روحم افتاده است و میخوردم. واقعیت مبدل به کابوس شده است. باید از شر این ناگوار خلاص شوم. قطره ای روی پشتم میغلتد. چشمانم گشاد شده است

لیلا

نمایش مشخصات لعیا زارعی گفتی دوستم داری . قلبم تند زد . خواستی دستانم را بگیری . دستانم را عقب کشیدم . در چشمانت زل زدم . دیدم که دلت هری ریخت . برق شادی در چشمانت پیدا شد . دلم به حالت سوخت . گفتم نمی توانم . با گامهای تند تو را پشت سر جا گذاشتم و رفتم . فریادهایت چون تیرهایی زهر آگین از پشت سر می بارید . اما من دستم هایم را در گوشهایم گذاشتم

ننه آقا

نمایش مشخصات آرش شهنواز sهنوز میان ماست. گاه و بیگاه تکه کلام ها و اصطلاحات ، شوخی ها و لطیفه ها ، مثل ها و قصه هایش با آن لهجه شیرین به گوش می رسد. هرچند هرگز او را ندیده ایم و تنها درباره اش شنیده ایم ؛ پیر زنی که قریب به نیم قرن پیش مرده است.

عاشق خود

نمایش مشخصات سید نعمت الله کیانژاد تجنکی ساکت و آروم به هم نگاه میکردیم ، کاملا عاشقانه، قدری قدرت اون عشق زیاد بود که حتی نگاه هامون رو هم نمیتونستیم از هم برداریم. نگاه هامون که باهم برخورد میکرد از خجالت سرم رو پایین مینداختم و برای چند لحظه به دستام خیره میشدم، دستانی که خیس بود از عرق و از استرس هی به هم ساییده میشدن، گاهی انقدر استرسم زیاد میشد که از گرما کل پیشونیم خیس عرق میشد

غول طلاق

طلاق برای آن کودکانی ناراحتم که احساس می کنند تنها هستندو پدر و مادرشان دوستشان ندارند.مانند این دختر هفت ساله که تنها برروی صندلی جایی نشسته.جایی شلوغ است.پر از مادر و پدری که اصیر غول طلاق شدند مانند آن دختر وپر از در که انتهای آن به اتاقی بزرگ می رسد. او را به درون اتاقی می برند

ماجراهاي كاراگاه همراه (كلكسيونر1)

نمایش مشخصات زهرابادره آقاي بهزاد خيلي ثروتمند بود بطوريكه ميزان ثروت او زبانزد خاص و عام بود در شهر همه او را به اسم مردي كه ثروتش از پارو بالا مي رود مي شناختند ، ثروت بادآورده او از محل درآمد سالني بود كه به كلكسيون بهزاد شهرت يافته بود ، او به ايپستاكسي حيوانات و پرندگان علاقه عجيبي داشت به همين علت

ماهی ها میمیرند

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت زن در حال پخت وپز. پسرک بادوچرخه اش دور میز میچرخد، میچرخد، و میچرخد خانه رابوی قورمه سبزی براشته. _مــــــــــــامــــــــــــان...برم بخرم؟ -نه! _مامانـــــــــــــــــــــی؟ -نـــــــــــــــه _چراخو؟ -امروز خیابونا شلوغه،فردا خودم میخرم زنگ خانه به صدادرمی اید

خیال

تاریک بود پاهایش برهنه بود برف میبارید روبروی حیاط روی ایوان خانه ایستاده بود نگاهش مبهوت بارش برف بود دمپایی هایش را پوشید روی برف گام برمیداشت چیک چیک چیک بلورهای برف زیر گام هایش خرد میشد در گرگ و میش شب برفی با قامتی عصیان کرده از سرما میان تیرگی شب وبرف گم شد. صبح شد

چهار پایه عدالت

نمایش مشخصات میم ح.سین روز موعود فرا رسید دادگاه قضایی دیوان عالی عدالت قاضی با چکش بزرگ چوبی اش وارد شد سکوت افکار را فرا گرفت چشمهایم میان گودال ابهام میلرزید با اندک امیدی در جایگاه متهم قرار گرفتم شاکی بلند شد و با تکبر ، چشم در چشمانم دوخت روح انتقام بر دیوار گناهم چنگ میکشید ولی اجباری که

دیوار

نمایش مشخصات سید علی الحسینی دیوار چقدر دلش می خواست کیسه ای را که به سرش کشیده بودند بر میداشتند تا بداند اورا کجا می برند . داخل ساختمانی شدند توی سلول هلش دادند به دیوار مقابل خورد و نقش زمین شد . کسی چکمه اش را بر پشتش گذاشت کیسه را از سرش بیرون آورد . نفسی به راحتی کشید . چشمانش که به فضای نیمه تاریک سلول عادت

چرخه بی پایان

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه we stay in room from morning until night ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺩﺭ ﺍتاق می مانیم and just face together ﻭ رو به روی یکدیگریم tomorrow will began ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ and we are in room again ﻭ ﻣﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﻫﺴﺘﯿﻢ we used to this room ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﻋﺎﺩﺍﺕ ﮐﺮﺩﯾﻢ and have no a look to around ﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ

بجای 110-115راخبر کنید/عیدانه2/

نمایش مشخصات رضا فرازمند با سلام وتشکر در یک غروب آفتاب دختر وپسر در یک گوشه خلوت ودنج پارک با هم عشق رامشق می کردند.دختر روی حصیری خوابیده بود وپسر بالای سرش وهر از گاهی دختر را می بوسید. نا گهان سرو کله 2پسر مزاحم پیدا شد ویکی از آنها گفت ببینم شما دونفر اینجا چه غلطی می کنید حالا 110 را خبر می کنم شما راببرد پوست از کله تون جدا کند

غرور جوانی < زندگی یک جوان ثروتمند >

صبح است وبا صدای دلنشین مادرش بیدار میشود اما با چه حالی!!! شما چرا هی به من گیر می دهید ای خدا خدای من! بلاخره معجزه ای شد و جواد آقا بلند شد میپرسد حالا خورشید طلوع کرده یا میشه نماز خواند .بهش جواب میدهند خورشید منتظر تو که نمیشه تا بلند بشوی دو رکعت نماز بخوانی خان ! میگه حالا فردا صبح بلند میشوم ودورکعت اضافه میخونم

فرودگاه

نمایش مشخصات امیر یزدی sدختر گردنبندي انداخته بود كه پلاكش شكل هواپيما بود پسر زل زده بود به آن - دختر: به هواپيمايم نگاه مي كني ؟ - پسر : نه به فرودگاهش !

افکار خواب آلود (مینیمال)

نمایش مشخصات امین نقی ئی sشروع: 9:30 دقیقه صبح (درون رختخواب) حال : روز سختی بود بلاخره شب شد ... حالم از اون حالای خوبه که بدجوری بغز داره...همون احساس خفگی شیرین تا الان همش کارایی که میخوام انجام بدم رو مرور کردم تمومش به تو ختم میشد و افکارم به مرگ پایان : 9:30 دقیقه شب (درون رختخواب)

چشم های آبی پیرمرد

نمایش مشخصات میم ح.سین آسمان را به تماشا نشسته ام،ثانیه ها پرواز میکنند خنده هایی که کوچ میکنند و می گذرند گرد و غبارهایی که نوازشم میکنند وگاهی هم سکوت در بغض ابرها جاریست و بادهایی که از جانب سرد خاطرات،کلاهِ حواسم را بر میدارند ولی خورشید هنوز دچار گرگ و میش است،ماه پرنده های زمان را میشمارد....

رویا2

نمایش مشخصات حسین پیری بهانه ای برای صحبت نبود ،اما من او را صدا زده بودم ،برگشته بود و منتظر سوالم بود! -ببخشید شما راه خروج را بلدید؟ -نه من راهی برای خروج ازین جهنم بلد نیستم! داشتم چشمان روشنش را می نگریستم، محو تماشایش بودم ، همچون کودکی که سال هاست از پشت ویترین مغازه ای با حسرت اسباب بازیی را می

معجزه

نمایش مشخصات حامد قزلباش اولین قدم را روی پلۀ چوبی که گذاشت صدای قیژی ازپله بلند شد.یکریز داشت اشک میریخت و چشمان خیسش روی مادرِ مسعود که عکس پسرش رو روی سینه اش فشار میدادونگاه ماتی داشت،دوخته بود.پدرِ مسعود هم بود وبه نظرش بعد از سه سال پیرتر به نظر میامد.مدتها بود که آنها را از پشت چشمای خیسش نگاه میکرد

قول

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری هرچه اصرارمی کردتادرعملیات شرکت کند،فرمانده موافقت نمی کردومی گفت :اگرتو اسیربشوی ! فردا عراقی ها دربوق وکرنا می کنندکه ایرانی ها بچه ها را به جنگ می فرستند.محسن دست بردارنیود،اشک می ریخت وهی التماس می کرد،تراخدا اجازه بدهید.من به بابام قول داده ام .فرمانده باعصبانیت گفت :چه قولی !محسن اشک هایش را پاک کردوگفت :قول داده ام که تفنگش برزمین نماند

سگ سالى

نمایش مشخصات مجيد بازوبندى به نام هدایت کننده صادق سگ سالی همیشه تو دنیا اونایی که سخت کار میکنن به هیچ جایی نمیرسن ولی برعکس کسانی هستند ازراه دزدی قانونی یکشبه به همه جا میرسند. در دوران ما کسانی هستند که به محض مفقودی یا ضربه زدن چندین برابر آن را به بهانه هایی می گیرند ونمی گذاردآب خوش ازگلو پایین بیاید

داستان زندگیمان ابری است < زندگی دانشجوی جوان >

به سخنانش گوش میدهم که میگوید کاش امروز هم مانند دیروز و قدری پیش تر بهتر و زیباتر باشد . در این دنیا ویا در واقع این تجسم کوچک برای انسان ها اتفاق های زیادی می افتد وشاید برای ما مهم تلقی نشود وبی یک نگاه هم از کنار آن بگذریم وفکر هم نکنیم که چه بود وچه شد وچه کار باید کرد میدانی چرا

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا -قسمت هفتم

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی تیگرا در تاریکی شب مانند شبحی حرکت میکرد. پنجه هایش با قدرت اما بیصدا زمین را لمس می کردند. شکارچیان شب رو دیگر هم کم کم کار خودشان را شروع می کردند. تیگرا امده بود تا در میان قلمرو انان قلمرو یی جدید ایجاد کند. از ساختمانی بلند بالا رفت و روی لبه پشت بام به انتظار اولین شکارش نشست

برای آمدنت دیر تر از دیر بود!

مثل همیشه بود . همان قدر هوا بی حال همان قدر حال او تکراری. صاحب کتابفروشی بزرگی وسط شهر . توی یک کوچه ی دنج و دوست داشتنی. طبق معمول روی صندلی چوبی ای که جایی کنار کتاب های شعر گذاشته بود نشست و مجله ای رو باز کرد ومشغول مطالعه شد. مثل همیشه مگر هر از گاهی سرش رو بالا می اورد واز زیر عینک به مردم خیره میشد

نقش جدا نشدنی

بازیگر در ظاهرم فردی پر شور و شوق بودم و خودم را در ظاهر فردی با ایمان جلوه می دادم.همیشه دوست داشتم مورد علاقه همه باشم اما خدا هیچ وقت نگذاشت خودم را پیش آنان لوس کنم.همیشه زمانی که که صدای اذان را می شنیدم ،حتی هم اگر در کلاس بودم ،از معلم برای خواندن نماز اجازه بیرون را می گرفتم

تنهایی

نمایش مشخصات محسن نظری تنهایی -چرا انقدر دیر کردی؟خوبه حالا چند بار بهت زنگ زدما. -عزیزم خودت که میدونی خیابونا یخ بسته مجبور شدم یواش بیام.با هر ترمزی ماشین عین یه دختر رقاصه چند بار دور خودش میچرخه. -خب خب باشه فقط توجیه نکن بدم میاد. خیلی نگرانت شده بودم. بیرون خیلی سرده؟ -باورت نمیشه چند قدم بیشتر راه نرفته تبدیل به یک آدم برفی میشی

کار زشت و هدیه زیبا

کار زشت وهدیه زیبا در مدرسه راه می رفتم.کسی همراهم نبود.در تنهایی خودم فکر می کردم و آن چنان در آن فرو رفتم که انگار در فضای ذهنم زندگی می کردم. ناگهان از جایم پریدم.دوستم آن ئچنان به پشتم زد که به جلو پرت شدم.از عصبانیت به او فحش دادم و به او سیلی زدم.بعدا که آرام شدم به پیشم آمد وعذرخواهی کرد و گفت می خواستم به تو این هدیه را بدهم

ماجراهای باغ هلو(قسمت ششم)

نمایش مشخصات فرزان انگار آقاجان بعدها برای ما تعریف کرد که؛فردای همون روز عزیز خانم به رسم قدیمی ها آش می پزند و یک کاسه پر آش می فرستند منزل پهلوان آزمار در صورتی که جواب مثبت باشد زمان برگشتن درون کاسه می بایستی شیرینی می بود. و در صورتی که جواب منفی بود آن را با آب پس می فرستادند یا خالی اما اگر شرطی در

بوی عیدی...

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی مثل هرروز بیدار که شدم، کش‌وقوسی به بدنم دادم. یه چرخش به راست، یه چرخش به چپ. همه‌چیز عادی بود. خروس همسایه سروقت خواند. توپ‌وتشرهای زن همسایه هم به شوهرش که داشت سرکار می‌رفت، به‌موقع بود. ناگهان حضوری کنارم حس کردم. با احتیاط چرخیدم. در کامل ناباوری زنی کنارم خوابیده بود. پشتش به من بود و موهایش از زیر ملحفه بیرون ریخته بود

از او...

نمایش مشخصات ریحانه مهدی زاده دکمه ی پیراهنم می افتد. دیگر لباس مشکی ندارم. کاش حرف ات را گوش کرده بودم؛ "زن باید خیاطی بلد باشد!" باید بروم و پیراهن مشکی بخرم. امروز باد شدیدتر شده است. در را محکم می کوبد. قاب عکس زمین می خورد. کم کم مهمان ها از راه می رسند... جای دکمه سنجاق وصل کرده ام. آرام مرا در آغوش می کشد. پونه دستم را می گیرد و مرا می بوسد

درسِ عشق

نمایش مشخصات سیروس بداغی بنام خداوندِ نون و قلم پیرمرد سخت مضطرب است ، چشمان سبزش غرق در اشک هایی دنباله دارند، حاضران در تشییع جنازه همه انگشت به دهان مانده اند ، صدای پچ پچ بلند میشود، گویا درک اشک های پیرمرد برای همگان سخت است ، سوالاتِ درِ گوشی کم کم شروع میشوند و مراسم تشییع جنازه با یک چشم به هم زدن تبدیل به میدان سوال میشود

گندم

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور پیرمرد سلانه سلانه رفت سمت آشپزخانه..در کابینت را باز کرد.. درپوش تمام قوطی ها را برداشت...چشمش به گندمها که افتاد لبخند زد یکی از گندمها را زیر دندان مصنوعی اش گذاشت تا از تازه بودنش مطمئن شود گندمها خیس خوردند و جوانه زدند کنار همسرش نشست و سال نو را به او تبریک گفت پیرزن ساکت

آینه

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست برای آ . ف . زن سربالایی خیابان زندان را آرام آرام و با قدمهای شمرده بالا می رود ، پاسی از نیمه شب گذشته است ، تک و توک ، چراغ های کناره خیابان سوسو می زنند ، سوز سرمای زمستان شکسته است اما نسیم بهاری هنوز با خود تن لرز به همراه دارد ، سکوت سهمگین بامداد ، همه فضای خیابان را فرا گرفته است

برگ و باد دخترون

نمایش مشخصات مجيد بازوبندى به نام هدایت کننده صادق قصه برگ وباد دخترون ماه اردی جهنم بود . مادری کودک خود را در نیمه شبی تاریک وسوت وکور به دنیا آورد. سوز سرما ویک کوه بلند، اطراف را پوشانده وبهمنی وارونه وار از کوه ریزش میکرد. مرغان وحشی، که از ایالات اجنوی ها پرواز کرده بودندو سرو صدای قار قارشان فضا را خط خطی می کرد

خدا بزرگه

علی بچه آروم و سر به زیری بود ... اولا خیلی توی خودش بود و زیاد با کسی گرم نمی گرفت ... یه چند باری که با هم برخورد داشتیم کم کم یخ بینمون آب شد و کم کم همون آب یخه هم به آب جوش تبدیل شد... گرم و صمیمی بودیم ... بیشتر اوقات که دلم می گرفت می رفتم پیشش و درد و دل می کردم ... من از مشکلاتم می گفتمو اون در جوابم منو به صبوری کردن در برابر مشکلات راهنمایی می کرد

مکعب داغ

نمایش مشخصات محمد ملکی آتش زبانه کشید و در روشنی آن محو شد قطعه ای مکعب مانند در دست به بیرون آمد لباس هایش اتش گرفته بود نه فریاد میکشید نه داد میزد نه حتی سعی میکرد خاموش کند اشک روی آتش چکید و بخار شد با زانو به خاک افتاد چشم هایش را بست لبخند به لب ده دقیقه ی تمام در آتش سوخت رویه زانو ، خشک شد مکعب

چند ثانیه انگار...

نمایش مشخصات میم ح.سین چند روزیست انگار به عدم محکومم به حریم تلخ بی احساسی تا بلندای سقوط یک پر میشمارم انگار بغض های این غروب تبعیدی را و سکوتی پیش هر تاریکیست چند ماهیست که انگار تنگ ماهی خالیست عکس دریا خشک است قایقت پوشالیست آرزو حسرت یک تردید است و من آن تردیدم که نم باران را با همه فاحشگی، تَر دیدم

زیتون بیست و دوم

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ (ببخشید یخورده طولانیه) -خوندیش؟چطور بود؟! -بیا اینجا بشین کارت دارم. خیلی روش کار کرده بودم.فکر میکردم ازش تعریف میکنه واسه همین آروم رفتم سمتش و روبروش نشستم. با لحن انتقاد آمیز و تند بهم گفت : « تو حرفایی که میزنی رو خودت میشنوی؟! شما جوونا فکر میکنید کی هستید؟ از کجا اومدید؟

عمو محمد

سر کوچه ی ما مغازه کوچکی داشت با ویترینی که از خاک و دود چیز دیگری دیده نمیشد، همین که صدایش میکردی با عینک ته استکانی که به چشم داشت در نگاهت خیره میشد و لب وا نمیکرد...... انگار اصلا نشنیده چه گفتی؛ سالها بود دم پرش نرفته بودم همین چند روز پیش که از آنجا اتفاقی عبور میکردم دیدم مغازه اش بسته است و چند اعلامیه ی چسبیده به دیوار که

خاطر خواهی و عشق بازی

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو دختر همراه با پسری که مضطرب است وارد مطب دکتر روانشناس می شوند. -آقای دکتر من خاطر خواه این خانومم. عاشقشم. میخوام باهاش ازدواج کنم. اما پدر او مخالفت میکنه. اما از اون جایی که شما رو خیلی قبول داره گفته در صورت تایید شما، موافقت خواهد کرد. -خب پسرم نشانه عشقت چیه؟ مثلا تا حالا شده

من...در حقیقت

نمایش مشخصات سارینا معالی هوا تاریک میشه و ستاره ها کم کم خودشون رو نشون میدن.عطر گل های محمدی که از کوچه چیده بودم جشن مون رو قشنگ تر میکنن.با لبخند یکی از گل ها رو پشت گوشم میذارم و موهای فرو قهوه ایم رو سمت چپ صورتم میریزم و به اینه نگاه میکنم رنگ قرمز به لباس م میاد اما با پوست تیره م جور نیست.گل رو بر میدارم سمت رضا میرم

تاوان

روبروی آیینه ی اتاقش ایستاده و در حال برانداز خودش است و با دست، پوست صورتش را لمس می کند. چهره ی حقیقی اش را در پس حجمی از لوازم آرایش ، وجودش را پشت گونه های رنگارگ لباس ها ، پنهان می کند. بدون آنکه مادرش ببیند از خانه خارج می شود و به سمت خیابانی دور از خانه اشان می رود. با این چهره و لباس هیچ کس او نمی شناسد

داستان هی بی نام بخش دهم

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر پس کسانی که بازی های رایانه ای میسازند ، بازی هایی را میسازند که زیبا باشد و به آدمی حال و کیف بدهد و این گونه است که زمینه اعتیاد به بازی فراهم میشود . وحالا ادامه ماجرا :به نظر من معتاد ها فقط آنهایی نیستند که سیگار میکشند یا مواد مصرف میکنند ،بلکه آنهایی هستند که به یک چیز بیش از اندازه علاقه دارند

مزاحم همسایه ها

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری sمریم می گفت :برای من وبچه ها عادی شده بود.هرشب ساعتای دو ازخواب می پریدوفریادمی زدچرا نخودها را نمی فرستید! بچه ها لت وپاره شدند.دیگه چاره ای نبودخودتقی گفته بودبرای این که مزاحم همسایه ها نشوم ،دست وپایم رابه تخت بندید.

شکارچی

نمایش مشخصات آرش شهنواز sبه ویزور چشم چسباند. عدسی را فوکوس کرد. آنچه می دیدید را باور نداشت. مدت ها انتظار کشیده بود. صورتش را عقب برد. چشم هایش را مالید. دوباره زول زد. ماده پلنگ در پناه صخره ای به دو توله اش شیر می داد. شاتر دوربین را نزد. سه پایه را جمع کرد. خواست این تصویر تنها برای خودش جاودان باشد.

سكانس آخر

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا سكانس آخر - بنگ. - بنگ. از خواب مي‌پرم. عرق سردي همه وجودم را فرا گرفته. گمونم خواب بدي ديده ام. هرچه به ذهنم فشار مي‌آورم يادم نمي‌آيد. جاي فريبا در كنارم خالي است. يادش كه مي‌افتم قلبم چنگ مي‌خورد و ناخودآگاه دلشوره‌اي عجيب به درونم راه پيدا مي‌كند. پنجره‌ی اتاق باز است

جرقه خاموش

نمایش مشخصات سجادبهاروند پسر در سکوتی مطلق کنار در ایستاده بود،صدای باران ازداخل خانه هم قابل شنیدن بود. مادرش از روی سفره صبحانه بلندشدو به سمت او حرکت کرد،باصورتی خجالت زده پول کمی دردست اوگذاشت وبالهنی ناراحت گفت:پسرم ازاین به بعدپول توجیبی ات کم ترازهمیشه است. کمی مکث کرد و دوباره گفت:پدرت ازکاراخراج شده وخدامیداند کی دوباره کاری راگیربیاورد

همیشه دوستم بدار

مرد لبخند موذیانه ای زد وگفت: به زور آوردمت ؟خودت اومدی . دختر گفت : "می خوام باهات حرف بزنم ." "مگه قبلا اون همه حرف نزدی .همش حرف ،حرف،حرف . لابد بازم می خوای از خیال پردازی های احمقانه ات حرف بزنی ؟" و به سمت دختر خیز برداشت وروسری دختر را باز کرد ."موهای قشنگی داری." ضربان قلب دختر تند تر شده بود

سودای پنجره

نمایش مشخصات امین نقی ئی الله اکبر...الله اکبر... ساعت 19:21 در واقع هیچ وقت از معنی آن و عملی که بعد از شنیدنش بسیار انجام داده ام سر درنیاوردم...این تنها مادرم بود که بسیار از فوائد نماز خواندن برایم میگفت...در واقع..برای همه میگفت...سودش را نمیدانم ولی جوری از نماز و پاداشش برای هرکسی صحبت میکرد که گویی برای تبلیغ آن هم خدا افراد را جداگانه به بهشت میفرستاد

آنامورفوسیس

داستانی از عرفان موسی پور آنامورفوسیس اولی “بلندشو،تن لشت رواز روی زمین جمع کن.” این آخرین جمله ای بود که به خاطر میاورد.اما حالا اطرافش تنهاچند تخت دیده می شدند که ملحفه هاشان از چرک تن کسانی که تجربه شان کرده بودند رنگ ورویی تازه گرفته بود.رنگی به سیاهی لبهایی که آینه ی سراسری دیوار روبرو به رخش می کشید

دَه!

نمایش مشخصات ریحانه مهدی زاده ماشین با سرعت می رود. ناگهان مرد می گوید: آقا نگه دار همینجاست! راننده: چی میگی آقا؟! چی همینجاست؟! اینجا وسط اتوبان که نمی تونم نگه دارم! مرد می گوید: همینجا نگه دار می خوام پیاده شم. راننده: مرد حسابی اینجا اتوبانه می خوای کجا بری؟! مرد با عصبانیت می گوید: مگه نمی گم نگه دار من همینجا

تبعات پذیرش بیماری

اگر اشتباه نکنم، نه یا دهمین باره که جمله ی " پسرم، باید بپذیری که بیماری" رو لابه لای حرفای آقا ابی می شنوم. به نظر مرد خوبی میاد یا بهتر بگم جلوی من مثل مردای خوب رفتار می کنه. بچه ها بهش می گن ابی گردن اما اگر جلوی خودش این اسم رو به کار ببری حسابی کفری می شه و بدجوری از کوره در می ره

بيمارستان سرنوشت ساز 1

sخیلی خوشحالم جواب مدارکم اومد بالاخره بورسیه.شدم ارزوم بود که برم تو یکی از بیمارستانای seol تا دورتن رزیدنتیمو اون جا بگذرونم شنیدم که اون.جا بهترین دکترا رو تعلیم.میدن... پاکت نامه و بلیطی که واسم.فرستاده بودنو با ذوق روی میر گذاشت 2روز دیگه پرواز داشتم.

گلاره " قسمت آخر"

نمایش مشخصات مریم مقدسی ( قسمت آخر) گلاره اصلا دوست نداشت از آن گوشت بچشد. اما پدر بازهم اصرار کرد و گفت : __ بچش بابا جان. بخاطر پدر گوشتی را از سیخ جدا کرد. و همچنان که با چشم هایش همه را زیر نظر داشت آرام آرام در دهانش قرار داد. طعم خوشی داشت. طعمی که تاکنون تجربه نکرده بود. می دانست که اگر از طعم آن بگویید از طرف نامادری مورد غضب قرار خواهد گرفت


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1