آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

حمله خون آشام های وحشتناک

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو (آنها شما را خواهند خورد.) یه ساختمون‌هایی بزرگ بودن که می‌تونستن راه برن، پس بلند شدن و شهر رو ترک کردن. یه سری هم خون‌آشام بودن. خون‌آشام‌ها می‌خواستن ساختمون‌ها رو خون‌آشام کنن و ریختن سرشون. اونها رو گاز گرفتن. یکی از خون‌آشام‌ها بلندترین ساختمون رو گاز گرفت، ولی دندونش شکست

رسیدن

نمایش مشخصات حسین روحانی "نوبت من شد.معلم به چشمان من نگاه کرد و با لحن مهربانی گفت :"تو چه آرزویی داری؟"سرم را پایین انداختم و در حالی که خجالت زده شده بودم گفتم:" اجازه ما دوست داریم وقتی شصت سالمون شد یهو بشه بیست سالم".کلاس از خنده منفجر شد.تک تک دانش آموزان قهقه کنان روی صندلی هایشان بالا و پایین می پریدند

مهتاب، فراتر از رویا

عادت خوبی هست یا نه نمی دانم؛ اما اون سال تقریباً به نفع من تمام شد.اما چرا تقریباً؟ توضیح خواهم داد. نوروز هرسال ، از روز سوم تا هفتم را همراه اهل فامیل به پارک، سینما یا هر جای دیگر که خوش بگذرد، می رفتیم از روز هفتم تا روز دوازهم هم به دید و بازدید می پرداختیم و در آخر هم روز سیزدهم رو به یکی از شهر های مجاور می رفتیم

زندگی شیرین...

نمایش مشخصات متین محمدی سردرد شدید.توی مغز هزار تا نگرانی.بچه هام چه طورن؟چی می خورن؟زنم چیزی لازم نداره؟حالش چطوره؟نکنه بچه هام پیش همسایه ها احساس غریبی کنن!نکنه به خاطر من پیش بقیه سرافکنده شن! این فقط راجب خانواده بود.پدر دلسوز خانواده غیر از این فکر ها فکر های دیگه هم داره. توی این فکر بود که یادش اومد طلب احمد اقا رو نداده

((داستان طبقات))

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن روزی که به خانه جدیدمان نقل مکان کردیم را هیچ وقت فراموش نمی کنم...20سال پیش بود من دختر بچه ای 5ساله بودم و سرخوش و شیطون.خانه قبلی مان آپارتمانی بود3طبقه و ماساکن طبقه اول بودیم؛باهمسایه هایی مهربان که هرکدامشان از مادرم اجازه می گرفتند برای اینکه من چندساعتی مهمان خانه اشان باشم

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا -قسمت بیست و سوم

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در مقابل کافه ایی ایستاد . داخل شد و پشت یکی از میزها نشست و نوشیدنی سفارش داد . مردی از در وارد و به سمتش امد . : سلام کریس - دانیل ، بعد از مدتها به اینجا آمدی ؟ همین امروز از شرکت آمبرلا برای بستن قرار داد به شرکت آمدند . شرکت بعد از تیگرا ، سه پروژه دیگر هم اجرا کرد که موفق بود . یه پسر بالدار ، یه سانتور و پری دریایی

چشمانت را بيشتر باز كن

نمایش مشخصات مرضيه اسلامي مهر مثل هميشه تا بالاي تپه را دويدم و روي بلندترين نقطه ي آن لا به لا چمن ها كه عطرشان تمام فضا را فراگير كرده بود ،دراز كشيدم و به سقف آبي آسمان خيره شدم ؛ نفسي عميق كشيدم و دستانم را بلند كردم تا همراه با رقص نسيم نوازش شوند ؛در همين حال وهوا پرسه مي زدم كه ناگاه خلوتم با حضور پسري جوان

ماه پدر

نمایش مشخصات ف. سکوت شب بود. ماه در آسمان بود. سارا و دارا و همه مردم محله و شهرک به آسمان می نگریستند. ماه شب چهارده گرد و بزرگ و زیبا، فضای تاریک دور خودش را به رنگ آبی درآورده بود. همه با انگشت ماه را به هم نشان می دادند و چیزی می گفتند. سارا و سایر بچه های دبستانی محله با تعجب و ناباوری به حرف آنها گوش

نوبت کیه؟

نمایش مشخصات علی رجبی نوبت کیه؟ یه خمیازه بلند کشیدم و گفتم منم پاشو برو اشتراک 671 آدرس رو از دفتر خوندم و با بی حوصلگی سوار ماشین شدم . رسیدم جلو در چندتا بوق زدم یه خانم جوون بچه بغل اومد سوار شد.بار دوم که از آینه تو ماشین نگاش کردم دیدم ای دل غافل اینکه خانوم صادقیه. لعنت به این شانس نمیشد یه 10 دقیقه

مادرم تو پدرم هستی.

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی شب میلاد بود با دوستانم قرار گذاشتیم که راهی حرم بشیم.سوار اتوبوس شدیم و به نمایشگاه رفتیم و از آنجا سوار مترو شدیم.بعد نیم ساعت به ایستگاه بسیج رسیدیم و پیاده شدیم .وبقیه راه تا حرم را پیاده روی کردیم. خیلی شلوغ بود چه عظمتی بالاخره به حرم رسیدیم. دوتا از بچه ها رفتن به سرویس بهداشتی و مدتی گذشت نیامدند و وقت داشت تنگ میشد

روز بدبختی

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر سلام به دوستان . این یک داستان تلخ نیست. یک داستان شادم نیست. این داستان شکست است. شکستی بزرگ.نمیدانم . آیا میتوان به این انسان ها ی ... اعتماد کرد ؟ شکست دوست من در زندگی تلخی هایی را به همراه داشت . اما بگذارید واضح تر برایتان روشن کنم. دوباره میگویم این یک داستان تلخ نیست . درسی است برای بی تجربگان

بیماری محمد

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام خدا جونم شناختی منم محمد کسی که تو همه ی کاراش اسم تورو صدا کرده. کسی که همه کاراش برای جلب رضای توست. خدا اصلا صدای منو میشنوی اصلا منو میبینی خدا جونم جدام کردی منو از دوستانم از خانواده از زندگی از ... . محمد با صدای بلند و اشک هایی که روی صورت سرازیر میشد زیر بارون با خود

یار غار تنهایی من

نمایش مشخصات زهرابادره مدتي است با هم دوست شده ايم خيلي مهربون است بستگي به وقتش دارد بعضي مواقع يك ساعت بعضي وقت ها دوساعت و حتي بعضي وقتا تمام وقتش را براي من صرف مي كند ، اينقدر هم معرفت دارد كه بعدا سرم منت نگذارد، ماجرا بر مي گردد روز اول مهر روز اول آشنايي مون ، آره اون روز كه بچه ها با خوشحالي كيف

برچسب

نمایش مشخصات فرزانه رازي مدت زیادی نبود که تحصیلاتم را در رشته حسابداری تمام کرده و به قول مادرم،شاخ غول را شکسته بودم!خانه نشینی علاوه بر اینکه حوصله ام را سر میبرد،بر قطر کمر و خزانه چربی هایی که برای حفاظت از خود،در برابر برودت هوا انباشته بودم را غنی تر میکرد!عزم جزم کردم تا وارد شرکت بازرگانی برادر

خرس/بخش دوم

صداقتش پر از تلخی بود.حرفی برای گفتن نداشتم.فهمید و رفت.یاروصاحب5تا مغازه بود و بدون اینکه حتا یه سوزن جابجا کنه سر ماه صاحب ده دوازده میلیون بود...فکر کردن به این چیزها فایده ای نداشت.بارها فکر کرده بودم.نتیجه ای نداشت.کاری نمی توانستم بکنم.در همان حال که مشغول تمیز کردن بودم انتظار ورود اولین مشتری قند در دلم اب میکرد

گورستان

نمایش مشخصات ک جعفری _در بیابانی دور افتاده و بایر، ودر جاده ایی باریک وخاکی، که به گورستانی متروک ختم می شود، پیرمردی با فانوسی در دست وبا تکیه بر عصایش، سیاهی شب را می شکافد واندام فرسوده اش را به جلو می راند. عبایی سفید وچرکی به تن دارد و موها وریش نقره ایی رنگش با وزش باد، متلاطم می شود. پیرمرد،به

پرنده ی زیبای این حوالی

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی sآرام نشسته است روبروی من.روی ناودان کوچک خانه مان. تنهاست و یا آمده به تنهایی دیگر سر بزند؟ در این هوای نمدار و سرد کمی بزرگتر شده است. به خودم فکر می کنم.به من بی تو.

صدای پای مرگ

از غسال خانه بیرون آمد ، روی زمین گذاشتنش و همه به او اقتدا کردند . مردها سر تابوتش را گرفتند . به عزت و شرف لا اله الا الله . در قبر گذاشتنش و رویش خاک ریختند و فاتحه خواندند . حالا نوبت زن ها شده بود . کد خدا قران میخواند وبرایش حلالیت میخواست . زن ها زار میزدند . دخترش حلوا می چرخاند و با دست های کوچکش اشک هایش را پاک میکرد

تصميم يواشكي

نمایش مشخصات مرضيه اسلامي مهر از صبح تا حالا حرف هايي كه شب ميخواهم به بابا بگويم را هزار بار تكرار و تمرين كردم؛دائم تو اين فكرم كه حتما با گفتن اين حرف ها بابا را متقاعد مي كنم! اما همين كه زنگ در زده ميشود انگار كه تمام ذهنم رو جارو كشيده باشند فراموشي مي گيرم! مي پرم و در را براي بابا باز مي كنم ؛مثل هميشه با

روز پدر

نمایش مشخصات رضا فرازمند باسلام ریس شرکت گوشی رابرداشت وزنگ زد شرکت رحیم آقا نگهبان شرکت گوشی را برداشت.وگفت بفرمایید.ریس شرکت با تعجب گفت مگه امروز تو شیفتی . رحیم گفت خیر. من بجای یکی از همکارا ایستادم .ریس گفت لابدا امروز که روز پدر بود تو خانه پیش خانواده می موندی .رحیم آقا آهی کشید وگفت

خدای مفلوک

نمایش مشخصات فرزانه بارانی لای در باز است،دستم را میگذارم روی در، قبل از اینکه بروم داخل سعی می کنم کمی از هیجانم بکاهم ،شاید کمی بیشتر از حد، هیجان دارم تا ببینم آدمی که خلق کرده ام چطوری از آب درآمده، در را هل می دهم، از دیدنم یکه میخورد،با چشمان گرد و روشنش نگاهم می کند، اه...دوباره چشم روشن!!! حرصم در می آید ،پرونده های زیر بغلم را ولو می کنم روی میز و داد می زنم

چرنوبیل

نمایش مشخصات محمد دهقانی دهکردی بعد از یک روز تمام وقت تلف کردن، برمیگردی خانه یک نقشه هم در دست داری. قاب عکس را برمی‌داری و نقشه را می‌چسبانی. «بعضی ساختمان‌ها کاملا تخریب شده‌اند باید خطشان زد» تا دوساعت بعد مشغول نقشه شهر خودت هستی، متروکه‌ی دوست داشتنی! یک لیست هم تهیه کرده ای، آفرین هربار باتجربه‌تر می‌شوی

" سوزن "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - اول فکر کردم می توانم سوزن را از پایش در آورم ؛ ولی وقتی پاشنه ی پایش را بالا گرفتم و نگاه کردم ، دیدم نه ! کار من نیست ! سوزن خیاطی تا ته فرو رفته و فقط همان قسمتِ جا نخش بیرون مانده بود . زن داداشِ پر افاده یِ ما دراز به دراز افتاده بود رو تخت . چند دقیقه قبل بود که زنگ زد

تهمینه(قسمت آخر)

نمایش مشخصات زهرا فیروزی غروب یک روز سرد پاییزی بود.فریماه جلو آینه با وسواس خاصی موهایش را شانه می کرد.از طرز پوشش و رفتارهایش راضی نبودم حتی حسرت شنیدن یک بار مادر گفتنش به دلم مانده بود اما دیوانه وار دوستش داشتم.فریماه که از آینه قدی اتاقش متوجه حضور من شده بود سرش را برگرداند و با اکراه پرسید که آیا من با آنها به مهمانی میروم یا نه

سهمفونی اشباح

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی به سمت ساعت کنار تختم نیم چرخی زدم. هنوز پنج بود. نیم ساعت وقت داشتم. برگشتم و چشمانم را بستم. دوباره چشمانم را باز کردم. حالت عجیبی را در خودم احساس کردم که بار اول نفهمیده بودم. رخوت و سستی عجیبی بر تمام بدنم مستولی شده بود. فکر کردم شاید چون با لباس خوابیده‌ام، این‌گونه شده‌ام

نیمه شب شنبه ی پنجم

نمایش مشخصات بنیامین سیران قدم نهاد بر سطحی تیره و نمناک،در ظلمت عجیب و عظیم آن لحظه مبهوت بود ماهیت حضور هر آنچه بر سطح آن نمناک موجود. به درازا کشید ،قامت افقی مبهمی که روشن تر از غلظت سیاه اطرافش می نمود و بی هیچ حرکت و نشانی از حیات، وجودش را در موجودیت غلیظی حل می کرد. قدم نهاد در مرکزیت آن عجیب ظلمت عظیم

توهمات يك نويسنده بعد ازمرگ مغزی

نمایش مشخصات فاطمه شادكاني _ از عزرائيل به خانوم نويسنده كی كی بود من رو صدا كرد تو كی هستی من كی ام اينجا كجاست . اوووووووووه اونقدر به خودت نگيرد يكی يكی سوال كن تا جوابت رو بدم . _اولا سلام من عزرائيل هستم و مامورم تا شما رو به آن دنيای باقی منتقل كنم . چی ننننننننننننه من هنوز جوان با هزارتا آرزو ننننننننه اين انصاف نيست

در گذر زمان

نمایش مشخصات م.فرياد - خدايا! هنوز وقتش نرسيده؟... كي وقتش ميرسه؟... چقد ديگه بايد صبر كنم؟... خدايا! خسته شده م... قطره اشكي از گوشه ي چشم مرد فرو مي غلتد و مرد پس از سجده اي خاضعانه جانمازش را به دقت تا مي كند و در كنار قرآن كهنه اي كه شيرازه اش را گذر زمان از هم گسسته است قرار مي دهد. سپس پيپش را بر مي دارد و مشغول كشيدن مي شود

پدرم ساکن مریخ است!

نمایش مشخصات دانیال فریادی پدرم ساکن مریخ است!♥ این را من خواب دیده ام♥ وقتی تمام عمرش بار همه را کشید♥ وقتی قول های دروغین ش اشگ خدا را در می اورد♥ زیرا لیستی از نداشته هایش بود♥ پدر ساکن مریخ است♥ این را من خواب دیده ام♥ وقتی که داشته هایش انقدر کم بود که در جیب عقبش جا می شد♥ وقتی که ته مانده های سفره

دندان کرم خورده

نمایش مشخصات علی رجبی تازه دوستیمون بهم خورده بود ولی هنوز آتیش عشقش تو وجودم شعله ور بود آخه 3 سال شب و روز با هم بودن مدت کمی نبود که بشه با یه لیوان آب خنک بیخیالش شد. تو مغازه رفیقم ایستاده بودم از پشت ویترین یه ماشین شبیه ماشینش دیدم اونم یه خانم پشتش بود همه چیزش خودش بود, قلبم ایستاد , طاقت نیاوردم

بادهای باران زا

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی صداي ماشين درهواي خنك شب مي‌پيچيد و هر لحظه نزديك و نزديك‌تر مي‌شد، مرد كه خوراك شبانه‌ی گوسفند‌ها را داده بود، سري به گاوهايش زد و گفت: كاش اين ماشين تو را مي‌آوُرد! وارد خانه كه شد كلاه سورمه‌اي دوردارش را آويزان كرد به ميخ كنار تاقچه و كنار بخاري نشست، پيرزن نگاهي به چهره‌ی

دار(برگرفته از داستان حسنک وزیر)

نمایش مشخصات آزاده اسلامی در را که باز می کنم، لولای زنگ زده اش غیژه می کند. کنار سطل حلبی پر است از خرده تراش و ریزه کاغذ. موزاییک ها به سیاهی می زند. تخته سیاه پر است از خطهای کج و معوجی که هرگز پاک نمی شوند. پسرها، پشت نیمکت های فلزی توی کت و کاپشنشان کز کرده و به من زل زده اند. صدای گرفته ای از ته کلاس می گوید برپا

خواب...

نمایش مشخصات م.ماندگار باز هم خوابهای همیشگی باز هم خاطرات تلخ گذشته باز هم چهره های آشنا خانه ای بزرگ و قدیمی که راه پله ی آن دیوانه ام می کند یک نفر صدایم می کند در پله ها دنبالم می کند و من چهره اش را نمی بینم سر برادرم خونیست ... او در حیاط است تا به او برسم میمیرد......... او بی جان شد و افتاد... شیشه های شکسته ای که کف حیاط هستند مانند همه ی روزهای عمرم در آن خانه

یک نامه کاملا معمولی

نمایش مشخصات آریامنتقد میخواهم بنویسم . اما لرزش دستانم هنوز ادامه دارد . نمیخواهم این فرصت را از دست بدهم . نوشتن و صحبت با شما را میگویم . جایی از بزرگی این جمله را خواندم : "بزرگترین اشتباه من در زندگی این بود که فکر میکردم اگر کاری با بقیه نداشته باشم ، دیگران هم با من کاری ندارند . " حظ کردم . چندین و چند بار تکرارش کردم و به یاد روزگار خودم افتادم

فال

نمایش مشخصات علیرضا قدسی راغب نگاه هرکدام از آن ها چشمان دیگری را مثل مته سوراخ می کرد؛زن با صدایی که رنگ تضرع گرفته بود گفت: -زن:من رفتم نیای دنبالم؛ببین چند بار دارم بهت میگم... -مرد:بعد از اون همه فحش که نثارم کردی اتنظار داری بیام دنبالت؟ مرد برگشت و با رخوت به راه افتاد،در همان حال،پسرک فال فروشی به دنبال مرد راه افتاد؛مثل کنه چسبیده بود به مرد

دیدار آخر

نمایش مشخصات ف. سکوت دست‌های لرزانش از عبایش بیرون بود. سیاسی‌ها ممنوع‌الملاقات بودند ولی گفته بودند امروز می‌تواند پسرش را ببیند. سربازی به سمتش آمد. به نظر هیجده نوزده ساله می آمد. هم سن پسرش حسن. - مادر بریم پسرتان را ببینید. با خوشحالی به دنبالش به راه افتاد. به زیر زمین رسیدند. سرباز در اتاق سردی را باز کرد

داستان «طبقه ها»

نمایش مشخصات زهرابادره به صداي ناله زنگ ساعت كه از ديشب كوك كرده ام از خواب بيدار شده به شتاب از اطاق خواب خارج مي شوم دامن لباس خواب بلندم به پايم مي پيچد كم مونده با رو زمين بخورم اهميت نمي دهم خودم را جلوي بالكن كشيده با چشمانم كوچه را مي كاوم دلهره اي عميق وجودم را مي آزارد صداي حركت تند قلبم در گوشم

شکارِ پسر...

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور به نام خالق آدم سرهنگ نیروی هوایی ارتش بود.دوره پهلوی به ایالات متحده اعزام شده و آموزشهای نظامی را آنجا گذرانده بود...به همین خاطر احساس می کردم شبیه یانکی هاست...هروقت نگاهش می کردم یاد جان وین در فیلمهای وسترن، می افتادم. سختگیری و مقررات خشک و خاص خودش را داشت.برادر بزرگم نتوانست

نامه ای به یک خیر مدرسه ساز

بسم الله¬الرحمن¬الرحیم سلام و سلامی به ژرفای نورانی¬ات که سراپرده منزلگاه عشق و رهایی بوده است. وتو معنای عشق را تفسیر کردی و آموختی که رحمت وجودت برای همگان شیرین است. از چشمان تار من بشنو که تو زیبایی خلقتی و ما پناهگاه علم و معرفت را هدیه تو می دانیم و تلالو مهربانی را یادگاریت

خرس/بخش اول

صبح زودتر از همیشه بیدار شدم.به خیالم اگر زودتر بیدار میشدم از تقسیم بی شائبه روزی ها جا نمی ماندم.دوسه بار هم این تصمیم را گرفته بودم.منتها خواب دم صبح ادم بخاطرش راه ترکستان هم می رود.بعد دوسه سال کسادی بازار به این نتیجه رسیده بودم که صبح ها تا من بیدار شوم روزی ها تقسیم شده و من به ته مانده اش می رسم

بادکُنَک‌های میوه‌ای

نمایش مشخصات محسن عظیمی زن زُل زده بود به در و داشت با خودش فکر می‌کرد اگر شوهرش آخرین‌بار این لعنتی‌ها را نیاورده بود، حالا به بهانه‌ی زایمان جدید هم که شده دیگر باید پیداش می‌شد. شوهرش گفته بود این‌ها خارجی‌اند، به این راحتی پاره نمی‌شوند، میوه‌ای‌اند، بوی خوشی هم دارند و نُه ماه بود برگشته بود لب مرز پی کارش

سه داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مادربزرگ هروقت می گفتم :دخترفلانی نامزدی شده است آهی می کشید ومی گفت :خوش به حالش .من خیال می کردم مادربزرگ به یادجوانی هایش می افتدوناراحت می شود؛ امابعدفهمیدم که شوهرمی خواهد.این را وقتی متوجه شدم که هرروزاحوال مش مرادرا می پرسیدکه چندماهی بودکه همسرش راازدست داده بود. عکس آدم هربارکه ترا می بینم به خدا آفرین می گویم

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا -قسمت بیست و دوم

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هاموند نگاهی به ایمیل انداخت . برای چه کسی و چه جایی است .یاد حرف کلر افتاد، شرکتهایی که به هر نحوی مد تی با انها ارتباط داشتند . ایمیل را روی چندین کاغذ نوشت و به دست ماموران حراست داد و گفت: می روید بایگانی ، پرونده هایی که تاریخ انها به زمان تولید تیگرا برمی گردد را بررسی می کنید

مسافر

نمایش مشخصات امیر حصین مسافری خسته مسافری ک بدون بلیط سوار قطار سرنوشت شده صبح امروز بود ک بلند گوی قطار به صدا در آمد : "ایستگاه هجدهمین روز از ماه دوم سال هزار و سیصدو نود و چهار خورشیدی" طبق معمول نگهبان قطار با بی رحمی کامل مانع پیاده شدنم شد چند نفر از افراد پیاده شدند ، نگهبان عده ای ک جوان بودند

روزگار بی تقص 3

نمایش مشخصات میثم رسولی زاده به نام پروردگار هستی بخش... فصل سوم؛روزگار بی نقص شهرزاد مادربزرگ خوب و مهربان من، چشم از دنیا بست و پدر مرا با دردهایش تنها گذاشت... شبی که شهرزاد شدیدا حالش دگرگون بود، نعیم خانک به خانه پدرم آمده بود و بر بالین شهرزاد نشسته بود... این اولین باری بود که من پدربزرگ خودم را از نزدیک می دیدم و آنهم در خانه ما

یکی هست که دیگه نیست...

نمایش مشخصات ایمان آقارحیمی نمی دونستم جای او بودن یعنی چی... یه مدتی می شد که از دستش داده بود... لباس مشکی اش را هنوز بعد از گذشت چند سال در نیاورده بود... من همیشه شنیده بودم خاک سرد است و مرده ها زود فراموش می شوند ... ولی برای او همیشه خاکش تازگی داشت... همه خاطرات با او بودن در مدت کوتاهی که با او بود باعث می شد که همیشه جای خالی نبودنش حس شود

لبخند (داستان طبقه ها)

نمایش مشخصات عبدی از پنجره ی آپارتمان به خانه ای که همسایه های جدیدمان به آن نقل مکان کرده اند نگاه می کنم درست روبروی حیاط ما که مثل پارچه ای یک تکه رو به آسمان پهن شده، کوچه ی بن بستی قرار دارد و آپارتمانی شبیه خانه ی ما با پنجره ای خاموش و تنها. این پنجره احساسی عجیب به انسان می دهد، احساسی درست مثل

خروسی که مرغ شد

نمایش مشخصات محسن عظیمی یه موقعی یه خروس داشتم، عاشق یکی از مرغ‌ها شده بود. مرغه هم عاشققش بود، یه روز که خروسه رو برده بودم قاطی مرغای دیگه وقتی برگشتم دیدم ای دل غافل مرغه غیبش زده... خروسه انگار که دنیا رو ازش گرفته باشن دیگه توی هیچ صبحی قوقولی قوقو نکرد... انگار دیگه روشنای صبح رو نمی‌تونست ببینه... بعد یه مدت به قُدقُد افتاد

ایستگاه پایانی

مسافرین محترم ایستگاه پایانی..." صدای زن در بلندگوی قطار مثل پتک بر سرش کوبیده شد، همیشه ایستگاه های آخر،هول و ولای مآمورهای آبی پوش ایستگاه بر تنش می افتاد و چشم چشم می کرد نکند به ایستگاه آخر برود اما امروز آنقدر هیجان مشتریهای تازه ذوق زده اش کرده بود که پاک فراموش کرد نرسیده به ایستگاه آخر پیاده شود

يه حس غريبی میگه

نمایش مشخصات فاطمه شادكاني عطر تنت حس می شه تو اين روزهای غمگين حتی اگر نباشی تو اين روز های ابری يه حس غريبی میگه هنوز نگام می كنی از اون بالا بالا ها ، باز هم صدام می كنی تو را نداشتن سخت ِ حتی برای يك لحظه امّا همين كه هستی خودش يك دنيا می ارزه چه حس قشنگ و غريبی ست می دونم نيستی كنارم امّا يك چيزی

شب

اهای باتوام روز.همه میپرسند چراشب رابیشتر از تو دوست دارم ؟فکر میکنم برای توهم سوال باشد؛پس بیا بشین تابرایت بگویم .گفتم خودت بدانی بهتر است تاغریبه ها توهم شنیدی که می گویند شب ظلمت است بس؟ترسش به عمق یک گرداب است؟انسان روبه مرگ است دستش ازسرما.اما تو که ادعایت به افلاک سر برداشته

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا -قسمت بیست و یکم

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی تیگرا به همراه محافظان ، آرتمن ، فایرنز و مدیسون را با ماشین زره پوش به ساختمان جدید منتقل کردند . تیگرا وقتی به چهره حیرت زده محافظان نگاه می کرد ، خنده اش می گرفت . معلوم بود انها انتظار هر کسی یا چیزی را داشتند، غیر از اینها ؛ محافظان خودش را ندیده بودند و معلوم نبود چه عکس العملی نشان می دادند

آرام (قسمت چهارم )

نمایش مشخصات الهه سلیمی بوی نم هوا رو از پشت شیشه های بسته ماشین هم میتونستم حس کنم.انقدر پرسیدم تا بازار محلی رو پیدا کردم ماشین رو که پارک کردم خیلی زود دوست داشتم همه جا رو بگردم وصدای هم همه ای که هر فروشنده یک چیز میگفت و صدای مردمی که بیشترشون در حال چانه زدن برای تخفیف بیشتر بودن . بوی ماهی ها و سبزی

دو داستانک بسیار کوتاه

نمایش مشخصات آزاده اسلامی (1) مأمور کلانتری لگدی به ماتحت پسر زد. پسر ولو شد روی زمین و خشتک شلوار رنگ و رورفته اش جر خورد. مأمور بالای سرش آمد. به پیرمردی که روی نیمکت فلزی قوز کرده و دهانش باز بود، اشاره کرد و با نوک کفشش، محکم به کفل لاغر پسر زد. - انقدر میزنمت تا جونت دربیاد. جواب بده لندهور، واسه چی این پیرمرد بدبختو خفت گیرش کردی و تو دهنش مشت زدی و دندونشو شکوندی

خسوفِ سینه (۱/۰+)

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) نه! حتمن که نباید آذرخش به زمین توسری میزد تا سکوت کلافه ای که همیشه توی اتاقهای خانه راه می رود چینهای دامنش را بالای زانوانش جمع کرده تا ساقهای سفیدش را ببینم. حتا مرنوی گربه ی افتاده در کانال کولر، تیک تاک پاندول ساعت دیواری یا آروغ سیفون توالت پیرزن واحد طبقه ی بالا فقط با او لاس می زدند؛ تا این چند روز که با تق

تهمینه(قسمت سوم)

نمایش مشخصات زهرا فیروزی ساعت از نیمه شب گذشته بود.دکتر صلاحی که اکنون اصرار داشت اورا مادرصدا کنم برایم شیرعسل آورد و اصرار کرد که همه آن را بخورم..فرید روی تخت دراز کشیده بود و من محو تماشای لوسترها و تزیینات اتاق بودم.دکتر صلاحی از اخلاق و عادت های فرید برایم صحبت کرد.از اینکه باید صبوری کنم.باید با شرایط

به بهانه ی درد دل

نمایش مشخصات آرش پرتو تق تق تق! -سکوت کنید...شروع کن! -من متهم نیستم! از میان جمع یکی فریاد زد: -خفه شو نمک به حروم! چند لحظه بعد هیاهو جایی برای سوزن انداختن نداشت. تق تق تق! -سکوت!. با قیل و داد فقط وقتتون تلف میشه.اون آقا رو ببرید بیرون.خب ادامه دستش راستش را روی آرنجش مشت کرد و پایین کشید و گفت: -من شاکی ام و شکایت دارم از قایبل قاتل تا هیتلر و دیگرون

خواب ديدم " تو " می آيی

نمایش مشخصات فاطمه شادكاني ديشب در نبودن تو باز همان خواب را ديدم ديدم مردی دارد در دشتی پر از گل های نرگسی قدم بر اين دل غم زده ام مي گذارد. بوی عجيبی و غريبی در فضای دلم آكنده شده بود و چنان من را مجذوب و سر مست خودش كرده بود. همان بو و همان مردی كه بر سرش عبای سبز رنگی داشت و با چهره ای پر از نور و پاكی كه با اين چشمان سر محال ممكن بود كه بشود آن چهره را ديد جزء با چشم دل

زندگی بازیافته/بخش سوم

یکی دو هفته با خودم کلنجار رفتم.حتا تصمیم گرفتم دوباره ترک کنم.فایده ای نداشت.میدونستم نمیشه.نمیتونم.اگه خودمم می خواستم نمیشد.دو دفعه ترک کردم و دوباره کشیدم.دو دفعه اول به به وچه چه هم شنیدم.میدونستم کار مهمی دارم انجام میدم.برام کشیدن هیچ وقت افتخار نبود.هر دو دفعه که ترک کردم

سه داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خشت اسماعیل انشایش را این طورآغازکرد.پدرم هرروزخشت می زند.همه ی دانش آموزان کلاس شروع به خندیدن کردند.معلم عصبانی شد وفریادزد .ساکت ! بعدگفت :پسرم !پدرت واقعن خشت می زند.اسماعیل گفت :بله .معلم گفت :کجا .اسماعیل گفت :همه جا ،تو خونه !دم بازار،سرکوچه؛یا هرجا که فکرش را بکنید... مشق های هرشب کارش این بودمشق های شب گذشته را پاک می کردوازنو می نوشت

درخت انجیر (قسمت دوم)

نمایش مشخصات بهاره قهرمانی طفلک نیّر می گفت: "سال اول زندگی مون آواره شدیم." و دل خوشی از تهران نداشت، اون شب از خوشحالی زار زار گریه می کرد. بعد از اون حرف، حاج خانوم و شما خیلی به ما کمک کردین تا دوباره تونستیم گاوداری رو تو دهات سرپا کنیم. ای روزگار! فکر نمی کردم بعد یه سال که برگردم حاج خانوم رحمت خدا رفته باشه

لحظاتی با پروین

نمایش مشخصات مریم مقدسی این نوشته نه داستان است و نه شعر! آیا شعر زیبا و پرمعنای پروین اعتصامی به نام " عیبجو " را خوانده ای ? اگر نخوانده ای با من همراه شو و اگر خوانده ای هم باز با من همراه شو! بنظر هر زمان که تکرار می شود روح و روان آدمی را صیقل می دهد. پروین شعر را اینگونه آغاز می کند! " زاغی بطرف باغ، بطاوس

دستی که...

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی از راه رسید، با صدایی بلند پرسید کی همراه من میاد؟ و او آهسته از جایش برخواست و گفت: شما خسته‌ای! کمی استراحت؛ صبحانه آماده می‌شه! مرد آرام گرفت و زیر لب چیزی گفت که فقط مادر می‌دانست! : دو باره پرسید تا فردا کسی منو همراهی می‌کنه؟ شبنم پاهای عمو را در آغوش گرفته و با دست‌های کوچکش

زندگی باز یافته/بخش دوم

اون اتفاق مهم افتاده بود.ازنوع بدش.همیشه اتفاقای مهم خوب رو برای خودم تصور می کردم.انقدر ساده بودم که نمیدونستم تو جایی که بارون بوی سرب میده بدی ها هم راحت تر پیداشون میشه..اولویتا هم با اتفاقا فرق می کنن.قبل اینکه این اتفاق مهم بد سراغم بیاد بخودم می رسیدم.نسبت به رفتارم,حرف زدنم,قیافم,لباسم

بچه باز

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت _ آخــــــــی،عـــــــــــزیز دلــــــــم - تو باز کف کردی آب معدنی!؟! _آیی نیگاشون کن آخه سوی دستان دوستش رادنبال میکند،دختربچه ای رامیبیند،با مانتویی سبز ومقنعه ای سفید وبلند،که موهای سیاه و فرفری اش را به زور مهار کرده درآغوش مردی خمیده وژنده پوش ، که سرش را در راستای بازوان

تماشاگه یار

نمایش مشخصات محسن نيرومند طناب دار پاره شد اعدامی با سر به زمین سقوط کرد و در دم جان باخت آنانی که برای تماشا آمده بودند زهر مارشان شد. به همین جهت از طناب فروش بدلیل فروش طناب پوسیده و غیر استاندار شکایت کردند. طناب فروش به تیرباران محکوم شد و مردم با جیبهای پر از تنقلات از دیدن تیرباران او لذت بردند 1

مشکل

نمایش مشخصات عبدی خوب من چه بگویم؟ مادرجان اول از همه شروع کرد، پشت چشم نازک کرد و با نگاهی به من گفت:« امان از این جوون ها مشکل بیکاری و بیعاریشونه دیگه. پول به پاشون می ریزی، درس بخونن واسه خودشون کسی بشن، یهو... چیزی میشن که بیا و ببین، رشته ی چی خوندن؟ آبیاری گل باقالی! تریج قباشون که تا صد متر اون طرفتر

روزهای هاشور خورده

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی یه نام خدا پیرمرد از روی کاناپه بلند شد.در حالی که لیوان چای در دستش بود ،کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به مناظر بیرون چشم دوخت.واحد او در طبقه ی 3 قرار داشت و به همین خاطر به راحتی می توانست بیرون را تماشا کند .نیم نگاهی به حیاط انداخت. چند درخت بزرگ بلند در گوشه ی حیاط دیده می شد و یک نیمکت چوبی که وسط دو درخت جا خوش کرده بود

وحشی

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مادر گفت : "گاهی کاسه‌ی صبرم را لبریز می‌کنی." و رویش را برگرداند. پسر خودش را بیشتر به مادر نزدیک کرد ، مادر چندشش شد و زانوهاش را توی شکم جمع کرد ، از پسر فاصله گرفت و گفت : " دست از سرم بردار." و پتو را محکم دور خود پیچید. پسر به پتو چسبید. مادر احساس خفگی کرد ، انگاری سقف اطاق تا روی

تولّد

نمایش مشخصات آزاده اسلامی پلکهایم را به سختی باز میکنم. چشمانم قی گرفته اند. مژه هایم در هم فرو رفته و به هم چسبیده اند و سخت از هم جدا میشوند. دهانم گس است و مزۀ تلخی میدهد. دستم را از روی تخت میکَنم و جلوی دهانم میگذارم. نفسم را حبس میکنم و بعد، ها میکنم. بوی تعفن حالم را بهم میزند، تهوع شدید دارم. میخواهم استفراغ کنم

آرزو

نمایش مشخصات محسن استواری به نام خدا پسر خسته و بی حوصله به زمین بازی نگاه می کرد دست کوچکش را سایبان چشمانش کرده بود تانورآفتاب تابستانی چشمانش را آزارندهد آنطرف تورفلزی بچه ها داشتند روی زمین چمن فوتبال بازی می کردند، قطرات سوزان عرق پیشانیش را نوازش می داد وآرام به پایین سر می خورد بدنش گر گرفته بود

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا -قسمت بیستم

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح روز بعد کارکنان به شرکت آمدند. طبق معمول به سر کارهای خود رفتند . هیچ اثری از عنکبوتها نبود . یکی از کارکنان پوکه فشنگی را در گوشه راهرو پیدا کرد و به مامور حراست تحویل داد . و جای پیدا کردن ان را هم به او نشان داد. مامور آنرا به دست هاموند داد. هاموند نگاهی به پوکه کرد و گفت: دیشب

خونابه ي عشق(2)

نمایش مشخصات بهناز رستمي _ ( شهپر ) "بهت یاد ندادن عذرخواهی کنی ؟ " باز هم خجالت می کشم . از اون وقت تا حالا فقط دارم به ساعتم نگاه می کنم و حرف از اینکه چی شدکه اینطوری شد ؟! راستی چرا به ذهن خودم نرسید عذرخواهی کنم ؟ با شرمندگی سرم و میارم پایین و می گم : " شرمنده ام ببخشید حق با شماست " باز هم یه نیم نگاه و این بار همراه

درد

میدونی بدترین درد چیه؟... همه دردی رو میشه یه جوری تحمل کرد...بی پولی؛ میتونی بگی جعفر شوهر بتول خانم با یه پا داره گدایی میکنه... پس میشه تحمل کرد... احتیاط؛ به قولی درد جامعه...رامین پسرعمویِ فرهاد، خودم از مادرش شنیدم... اون شب تو مهمونی خونشون داشت با خواهرش درددل میکرد، یه دوسالی میشه هروئین مصرف میکنه، قرار برای چندمین دفعه ببرنش کمپ

زندگی بازیافته/بخش اول

اول بار که قدم کج برداشتم و رفتم سراغ این لعنتی شروع کردم بخودم دروغ گفتن:این فقط یه امتحان بود,اولین واخرین بار,من اهل این چیزا نیستم...اولین بار رو راست گفتم اما اخرین بار رو سه ساله که دارم دروغ می گم.دروغی که ادم خودش بخودش میگه دردش خیلی بیشتره.چون میدونی دروغه.دروغی که به بقیه میگی باز ته دلت روشنه که شاید باور کنه

شب آرزوها

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو هانی مشغول رانندگی به سوی تهران است. باران می‌بارد. هانی آواز می‌خواند و صدای سازها را با دهان در می‌آورد. چند لحظه بعد کلمات آواز را فراموش می‌کند و رادیو را روشن می‌کند. صدای دکتر محمد توسلی پخش می‌شود: به برنامه «شما و احساساتتان» خوش آمدید. من دکتر محمد توسلی هستم و صدای

قلم

نمایش مشخصات زهرا توکلی قسم به قلم ،قلم پروردگار قسم به جوش وخروش انهار قسم به قلم به رویش چمن قسم به سوزش گل وسمن قسم به قلم به خاک پاک قسم به ابی پاک افلاک قسم به قلم به ارامش سنگ قسم به دردناکی و جوشش جنگ قسم به قلم به نفس نفس قسم به نفس ازادی در قفس قسم به قلم به رویش واژه نهان قسم به گویش کلمه

.تسبيح آبي فيروزه اي

نمایش مشخصات فاطمه شادكاني همه به خواب فرو رفت بودند يك خواب سنگين اين شايد فقط يك خواب باشدامّا ميتونه پايان دنيا هم باشد. دخترك تنها يك گوشه از حياط نشسته بود و به يك نكته از آسمون تاريك چشم دوخت بود. و به سالهايي فكر مي كرد كه هميشه از تاريكي مي ترسيده و همين كه هوا رو به تاريكي و شب شدن مي رفت يك احساس خفگي و دل هوره بهش دست مي داده

ماجراهاي كاراگاه همراه (جراح طماع قسمت آخر)

نمایش مشخصات زهرابادره فرداي آن روزدكتر ماندگار در جلوي كاراگاه همراه نشسته بود و به سئوالات او پاسخ مي داد ، : نام و نام خانوادگي لطفا؟ و تاريخ تولد ؟ محل تحصيلات دانشگاهي ؟ : ميثم ماندگار متولد 1354 فارغ التحصيل از دانشگاه علوم پزشكي ايران ، : علت متاركه با همسر ؟ : ايشون علاقه خاصي داشت كه در كشور اروپايي

ماهی ها ی در گیر سیل

زیبا بود .ماهی را می گویم همان که هم من دیدم هم تو ،خودت اول گفتی تونه اما چشمان گرد شده ات رساتر اززبانت بود برق چشمانت را به حساب فتبارک الله ات گذاشتم .ارام نگذشتی لبه ی یقه ات را دیدم که همزمان با قامتت راست شد ،شدی سیل خروشان به همان سرعت پیش رفتی به همان قدرت. همه ی ان تصورات باز


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1