آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

از بهار تا گم شدن

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ -الو ، سلام خوبید؟ -سلام،شما؟ ...(یه مکالمه صورت گرفته) ببخشید ، قصد جسارت نداشتم،خدانگهدار. -خدانگهدار شالگردنمو شبیه حرف "و" برعکس درست میکنم،یجورایی شبیه طناب داره... با بچه های توی دفتر آقای میری خداحافظی میکنم؛ هنورم مات و مبهوتم،چی شد یدفعه؟! گوشیو در میارم یه پیام مینویسم: الان دقیقا گیج شدم

ریشه کلمه تیگرا - برگرفته از وبلاگ آشنایی با تمدنهای جهان باستان

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بين النهرين تاريخي (برگرفته از وبلاگ آشنایی با تمدنهای جهان باستان) بين دو رودخانه دجله و فرات واقع شده است . فرات (E uphrat)امروزه تقريباً اين محل كشور عراق ناميده مي شود كه در سال (1917)ميلادي زماني كه انگليس اين قسمت را از متصرفات دولت عثماني را متصرف شدند بوجود آمد و در دوره هخامنشي

پروانه ای در تاریکی شب

ناراحت بودم از اینکه هیچ دوستی نداشتم ،از اینکه نمی دانستم پدر ومادرم کیست و از اینکه خانواده ای نداشتم .تا مدت ها همینگونه گذشت .روزی در حالی که در تنهای خودم قدم بر می داشتم ،از دور نوری دیدم.هر چه نزدیک و نزدیک تر می شدم،نور آن واضع تر می شد. وقتی به نزدیکی آن رفتم ،مادرم را در آن نزدیکی احساس کردم

صدای پای بلوغ

نمایش مشخصات ب-اسدی دخترک توی آینه حمام به خودش نگاه می کرد ، به پیشانی پر از مو، یاد دوستش افتاد که پیشانی براق و زیبایی داره. با خودش گفت کاری نداره مثل بابا که ریشش رو می تراشه ، مو ها رو پاک می کنم، تیغ را به پیشانی نزدیک کرد و با حرکت ناشیانه ای بالای دو ابرویش حرکت داد. روی نوک پا بلند شد تا در

رقص بنفشه ها

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جلوی در بازداشتگاه ، سرباز دستبند را از دست مرد باز می کند ، مرد وارد بازداشتگاه می شود. داخل بازداشتگاه تاریک تاریک است ، مرد کورمال کورمال گوشه ای خالی پیدا می کند ، می نشیند و به دیوار سرد تکیه میدهد ، بوی ته سیگار مانده و بوی نم ونا با بوی عرق و شاش قاطی شده و زیر دلش را می زند

زگیل

آنروز قرار بود دلاله برای خواهرم، عزت، خواستگار بیاورد. این سومین بار بود که این کار را می کرد.دوبار قبل خواستگارها خواهرم را نپسندیده بودند. مادرم هم نه تنها چیزی به دلاله نداده بود، غرولند کرده بود که کلی پول بابت میوه و شیرینی خرج کرده. دلاله گفته بود که خواستگارهای قبلی که کار و بار درست و حسابی داشتند، بخاطر زگیل های عزت رم کرده بودند

کودکان خاک

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور زنگ آخر به صدا درمی آید...کودکان دبستانی با هیاهوی فراوان شادی را در کوچه و برزن فریاد می زنند...بوی خوراکِ مادرانه از هرخانه ای هوش از سر می برد. کیفهایشان را هرکدام به سویی پرتاب می کنند..علی پاکت شیر را با پا شوت می کند و حامد به خیال آنکه مارادوناست با سر پاکت را به سوی دروازه خیالی می فرستد

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا -قسمت چهارم

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دو نفر از راهرو خارج شدند، هیچ اثری از تیگرا نبود. مردان مهاجم قسمتهایی از محوطه را گشتند ؛ بیهوده بود؛ هر لحظه امکان داشت محافظان به هوش بیایند و یا کسی انها را ببیند. برای همین به سرعت محل را ترک کردند. تیگرا توانسته بود خودش را به بالاترین نقاط در ختان محوطه برساند و در میان شاخ و برگ انبوه انها پنهان شود ، لحظاتی بعد از هوش رفته بود

گمگشته

نمایش مشخصات ب-اسدی من کجااااااام تو تاریک روشن هوا محیط نا آشنا به نظر می اومد، آدمایی که در اطرافم بودند با حالت تحدید آمیزی بهم خیره شده بودند. یکی پرید یقه ام رو گرفت، ترس برم داشت... - عزیزم مگه قول نداده بودی بچه ها رو بیرون ببری. با صدای خانمم چشامو وا کردم، دمدمای غروب بود، دخترم که پایین پام ایستاده بود گفت بابایی پاشو دیگه دیرمو شده

بدبیاری1 (طلبکار)

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر از شب پیش آیدین نتوانسته بود راحت پلکها را روی هم بگذارد. پس در گرگ و میش روشنایی اتاق، از تخت برخاست. نگاهی به صورت غرق خواب ترانه انداخت. مقداری از آن موهای شرابی رنگش به دهان ریخته بود که آیدین آهسته بیرون کشید و پشت گوش انداخت. فراموش کرد طبق عادت او را ببوسد و تراته که خواب سبکی داشت، متوجه این تغییر رفتار شد

تنهایی

پیرمرد روی صندلی چوبی کنار پنجره نشسته بود از شیشه ی بخار گرفته نمیتونست به خوبی بیرون رو ببینه, اندکی نیم خیز شد و با کف دستش قسمتی از بخار شیشه رو تمیز کرد... در پیاده روی روبه رو دختر و پسر جوانی رو دید که دستهاشون رو به هم گره زده بودند و به آرامی قدم میزدند, نگاهش را به قدمهای

خود باخته

نمایش مشخصات سارا دریایی این قدر سخت است که گلویم بسته است . در این دنیای بی رنگ تنها باشی و کسی درکت نکند.و خودت را همه و همه کس دور کنی تا قلب کسی را آزرده نکنی و کسی رو نرنجونی. و چاقوی نفرت را هزاران نفر با چنان ضربه ای در قلبم فروکردند که هنوز سوزشش مانده. و کسی نیست که دردت را بفهمد و زخمت را درمان کند

" الفبا"

نمایش مشخصات مریم مقدسی مدتیست از در خانه که بیرون میروم ، جنگل بزرگ و تو درتویی ، از انبوه درختان ، جلوی دیدگانم ظاهر می شود. بال هایم را باز می کنم، تا بتوانم از شاخه ها ، که بی رحمانه در هم فرو رفته اند، عبور کنم. شاخه ها سوی بال هایم رشد می کنند اما من خیره به نوری که انتهای جنگل نمایان است ،مسیرم را ادامه می دهم

فال

نمایش مشخصات زهرا سعادتی بسم الله الرحن الرحیم روزی تفعلی به حافظ زدم برای گره یا بهتر بگویم صدی که در زندگی هم است فالی از آینده بگیرم و او از گذشته ای شروع کرد که مملو بوده از شادی و مسرت زیاد بی وقفه وحتی از اندکی غم و اندوه هم خبری نبوده من هم شاکی و عصبانی بی هیچ گذاشتن و برداشتنی از سر حرص و عصبانیت

«عشق به سبک باران»_«قسمت اول»

نمایش مشخصات فریال مکوندی دینگ دینگ دینگ . با صدای ساعت از خواب بیدار شدم باید هرچه زودتر می رفتم آتلیه. به سختی از جا بلند شدم. خواب اول صبح رو خیلی دوست داشتم. به سمت دستشویی رفتم دست و رویم را شستم. باز هم مادرم از ما زودتر بلند شده بود و صبحانه را برای من و برای برادر دو قلویم آماده کرده و رفته بود.برادرم،بردیا را به زور بیدار کردم

مسافر کناری

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سری داستانهای کوتاه بیست خطی) داستان شماره 99 "مسافر کناری" ساعت هفت صبح وارد اتوبوس شد. روی صندلی شانزدهم نشست. روزنامه اش را باز کرد و تیتر را خواند. مسافر کناری سرش را روی تیتر خم کرد. فوری روزنامه را تا کرد! سر مسافر کناری هم خم شد. دوباره روزنامه را باز کرد و تیتر را دید

خبرنگار // تقدیم به روح "سرنا شیم" خبرنگار پرس تی وی

نمایش مشخصات بیژن کیا همه جا تاریک است. شب از نیمه گذشته.گهگاه نسیمی خنک شاخه ی درختان خزان زده را می لرزاند. هیچکس در خیابان نیست.. سایه ی گربه ای روی دیوار کوچه می لغزد . پارس سگی ولگرد از جائی دور بگوش می رسد گربه می ایستد. چشمانش در تاریکی شب می درخشد. از عرض خیابان عبور می کند و خودش را به پیاده رو می

مهمان ناخوانده

نمایش مشخصات ک جعفری _ناگهانی، سرزده و بی خبر آمد.آمد و هرگز برنگشت.آمد و با حضور سونامی وارش، زندگیم را دگرگون کرد. آمد وبرای همیشه مرا در مردابی افکند که هرچه بیشتر دست وپا می زنم، بیشتر فرو می روم. مهمان بود، یک مهمان ناخوانده! خانه اش را در خانه من ساخت وصاحب خانه شد، خانه اش را در همان اتاقی ساخت که پروانه هایم در آنجا زندگی می کردند

داستان های بی نام بخش هشتم

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر سلام به همه با ادامه داستانم همراه باشیدکه: و حالا ادامه ماجرا:داشت کم کم سنم بالا میرفت و من سختی نابینایی را بیشتر از قبل احساس میکردم. من در نهایت درک کرده بودم که باید به فکر این نابیناییم باشم. 25ساله بودم که درس مخصوص به خودم را تمام کردم و افتادم دنبال کار. ولی میدانی پسر جان

پرتره

نمایش مشخصات میلاد کاویانی رو به آسمان تیره این اتاق، خیره به لامپ های دود زده، در لیوان شرابم به بازی موجِ سرخ واشک سیاه غوطه می خورم. هنوز آدمیم که یک سال ویک ماه وسه روزو هفت ساعت است مرده. آه...افکارم مثل پیچکی کبود دور حواسم چنبره میزند تمام خواب هایم سیاه سپید شده. مدام خواب میبینم عکس شده ام... عکس قفس قناری مرده یا سایه ای تیره که روی شمعدانی کبود افتاده

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا -قسمت سوم

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با انگشتانش روی فرمان شروع به ضرب گرفتن کرد.نگاهی به ساعت انداخت، 9:50 شب؛ زودتر امده بود.20 میلیون پول نقد، واقعا وسوسه انگیز بود؛ در ازای آوردن نمونه های زیستی به او پیشنهاد یک سهم از شرکت به ارزش 20 میلیون دلار دادند ؛ ولی او به جای سهام درخواست کرد معادل ارزش سهام، پول نقد به او بدهند

بر شانه های باد

نمایش مشخصات ساموئل عباسپور تنهایی را با تمام وجود حس می کنم . تنهایی تنها دردی در دنیای آدم هاست که همیشه از مجهول شدن درد می کشد و نه از بودن. هیچ وقت تنهابودن را نمی توان با تنها شدن مقایسه کرد ... دردهایی نهفته از درون قلب آدمها وجود دارند که بی پرده و بی ریا از درون آدم قلیان می کند وبی پیرایه و بی رودربایستی

خوشنایند

نمایش مشخصات زهرا سعادتی بسم الله الرحمن الرحیم روزی بود روزگاری نبود ، روزگاری که هر روز روزش به لاف زدن و سخنوری های نابخردانه و تنها برای تملق و چاپلوسی از بالادستی ها باشد که روزگار نیست ؛ حال از گله ی گوسپندانی که حکیمانه سری تکان میدهند برای سخنانی که از دهان اشترانِ یابه گوی در میآید میگذریم و

سرنخ

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قدم می زدوگاهی لبخندملیحی روی لب هایش نقش می بست وگاهی پشانیش چروک می شدواخم ازچشم های می ریخت .پرستارمی گفت:هروقت باران می بارد. نسرین اصرارمی کندتازیرباران قدم بزندنمی دانم باران چه ربطی با بیماریش دارد.گفتم :این موضوع را به دکترگفته اید.پرستارگفت :آره ،به دکترحیدری گزارش کرده ام

فرشته کوچولو

نمایش مشخصات امیرمحمداسماعیلی گاهی احساس می کردم که هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم ،چشمانم را می بستم و به بدبختی هایم لبخند میزدم...مردم فکر میکنند هیچ مشکلی ندارم ، اما زندگی بدون مشکل فقط یک خواب است...آدم هم نمی تواند همیشه خواب ببیند. مدتها بود که همسرم ترکم کرده بود.نمی دانم به چه دلیلی ،اما بچه هایم را هم گرفت

پدر

نمایش مشخصات عباس روحي دهبنه زنگ تلفن خانه به صدا درآمد و مادر گوشي را برداشت، نگاهم به چهره ي متعجب ش بود، كمي جلوتر رفتم و متوجه شدم كه قطرات اشك از گوشه ي چشمانش سرازير شده...!!! مادر سريع به سمت اتاقش رفت چادر سر كرد و از خانه بيرون رفت و توجه اي به سوالات من نكرد. وقت نهار شده بود و من كنار سفره منتظر مادر، او آمد با يك جعبه شيريني در دست و فرياد ميزد كه پدر برميگيرده

کلاغ های دست به سینه

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ امشب ماه پشت ابر بود و دیده نمیشد اما وجوش رو مثه بازیه قائم باشک(گرگن به هوا) بچه گونه با این سناریو که یه دختر کوچولوی تازه وارد پشت درخت پنهون باشه، دستش جلوی دهنشه ، خودشو به اندازه ی یه خنده جمع کرده ولی صدای خندش از لابه لای موهای آویزونش میاد، رو از نوری که ابرها رو طلایی کرده

جنزدگان زادگاه من

توی زادگاه من رسم است زنانی که افسرده می شوند، یعنی همان هایی که به تنه های زمخت درختان انجیر و زیتون ساعت ها خیره می شوند و اشک می ریزند و گاهی هم بر این تنه های ستبر و سفت، آرام دست می کشند و آه می کشند و بعد با صورت های تکیده و چشمان وق زده توی خودشان کز می کنند، اهالی آبادی به آنها جن زده می گویند

جنگل2

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت برمیگردم به سمت آن درختِ کورچشمِ متحرک تاتنفرم رادرچشمانش بالابیاورم .. ناگاه چهره خوکی سیاه ولاغراندام محسورم میکند... پوزه اش راجلو می آورد،لب هایش رامیبندد وبعد...به طرز منزجر کننده ای بازش میکند و میرود.... میرود اما...نیازش به دلم میریزد! ... لحظه ای دستم راروی قلبم میگذارم

کامنت های دروغین

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام و خوش آمدید پس از جنگ ویتنام که از این کشور ویرانه ای به جا مانده بود آقای دیوید داهو سرباز کهنه کار آن جنگ با بدنی پر از اثر گلوله وترکش وبدون هیج ادعا ودر خواستی مثل بقیه افراد به عنوان مدیر عامل دریک شرکت تولید لا ستیک کار خودرا شروع نمود. در ابتدای امر در اتاق کار

دیوونه

نمایش مشخصات مهرداد نصرتی(مهرشاعر) بسم الله الرحمن الرحیم دیوونه چشمهایش گرد و گشاد شد. خیال می کردی مردمک چشمهایش دو برابر اندازه طبیعی اش شده است. پلک نمی زد. تصویر خودرویی که به سمت او می آمد، در سیاهی چشمش هر لحظه درشت تر می شد. در آخرین ثانیه ها بود که او را پشت فرمان اتومبیل دید. در همان آن، همه چیز برایش قابل قبول شد

خورده شیشه

نمایش مشخصات محمد ملکی ماهی در آکواریوم آب بی رنگ در حسرت آبی بودن اقیانوس در حسرت آکواریوم آرام ماهی درون آکواریوم در حسرت شنا در اقیانوس ماهی داخل اقیانوس خسته از تور صیاد در حسرت آکواریوم پتک در حسرت سازندگی پسر در حسرت او ثانیه در حسرت سکون ، پتک در حسرت برگشت پسر را گریز به عقب ؟ نه! اکنون ما

روح بی وجود من

نمایش مشخصات عماد ممقانی روح بی وجود من از خاک نیست ... تا به حکم گل اختیارش درآورم! پـــاک نیست ... تا به سزای بهشتیان درآورم! خــالی از درد نیست ... تا به جای هدیه ای به دوستان درآورم! روح بی وجود من آه می کشد ز سرودن ز اشک های پیاپی ... ز دردهای سراسر ! ز راه های بی هدف ز اشک های یک صدف ... ... روح بی وجود من آه می کشد ز شنیدن

خمیر بازی

نمایش مشخصات آرش پرتو خمیر بازی پسرم جامانده بود و همین بهانه ای شد که دست های بیکارم حسابی سرگرم شوند که در زدند و با بفرمایید من وارد شدند . با کمی فاصله کنار هم ایستادند . خمیربازی را میان مشتم پنهان کردم و بعد از اینکه خوب براندازشان کردم گفتم: -بفرمایید ! نشستند و مرد شروع کرد و گفت: -دیگه از زندگی باهاش سیر شدم

یوسف قرن بیست ویکم

نمایش مشخصات دانیال فریادی مادر از بزرگ کردن این شش بجه با نداشتن شوهر عاجز شده بود. درمانده امید به کمک اقوام دورونزدیک داشت.همیشه نگران بودوفکر می کردکه راهی برای سیر کرد شکم فرزندانش پیدا کند.بوسف که یازده سالش بود فرزند بزرگش به حساب می امد. یوسف کودکی خوش سیما با با پوستی گندمی و گونه های برجسته و لبخندی بر لب و بقیه دختر بودن

افزایش بهره وری با کنترل جمعیت

نمایش مشخصات آرش شهنواز از در که آوردنش از بس آدم ندیده بود ، چشمانش دو دو می زد. هنوز آب و نانی نخورده ، سر و کله غول تشنش پیدا شد. نری آورده بودند تا در فصل جفتگیری آبستنش کند. مدتی گذشت تا توله هایی که عصاره وجودش را نوشیده بودند ، جان بگیرند. فصل جدایی که رسید ، چهار توله نر را به سویی بردند و توله ماده را سویی دیگر

خون بهاء

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو پدری صاحب فرزند دختری بود که در نوجوانی با سهل‌انگاری یک پزشک از دنیا رفت. پدر، او را مقصر می‌دانست. خود جناب پزشک نیز داغ فرزند جوانش را تجربه کرده بود. پدر داغدیده گاهی برای خنک شدن دلش به نزد پزشک می‌رفت و با ظاهری که حکایت از دلسوزی داشت از پسر جوانمرگ پزشک یاد می‌کرد که

مثل بستنی

سلام . هوای گرم وشرجی جنوب .پزشک جوان وارد درمانگاه شد ومستقیم وارد اتاق معاینه شد .یک اتاق نمور که مقداری از کچ های آن به علت نمناک بودن از سقف ریخته بود.ومقداری از کاه گلها وگچ وخاک ان دیده میشد .یک کولر آبی زنگ زده در پنجره بود وتلق وتلق برای خودش کار میکرد .ولی مثل اینکه خودش را هم خنک نمی کرد

هدیه

نمایش مشخصات امیر یزدی سفت گرفتم که یه وقت تو دست اندازا نیفته بشکنه. آخه کادوی روز مادره ذوق دارم هر چه زودتر برسم خونه روبروی بهشت زهرا راننده مینی بوسو نگه می داره و با عذر خواهی که الان میام پیاده میشه پرده رو کنار میزنم ببینم کجا میره جلوی گل فروشه واستاده داره صحبت می کنه یه ذوق دیگه می

به دنبال انسانیت

نمایش مشخصات سارا دریایی مدت ها بود که به دنبال انسانیت بودم. مانند تشنه ای در بیابان به دنبال یافتن آن بودم . از هرکه پرسیدم نمیدانست و انگار واژه ای ناشناس بود. سرانجام به قصر رسیدم ، به سراغ مشاور رفتم ، او نمیدانست ، به سراغ وزیر رفتم او هم نمیدانست . سرانجام به دیدار پادشاه رفتم ، پس از کمی فکر اوهم نتوانست جوابی دهد که مرا قانع کند

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا -قسمت دوم

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی به او شلیک کرده بودند، تیگرا توانست فرار کند، دیگر خبری ازش نداشتم تا امشب که او در خانه من بود. هم خوشحال بودم و هم غمگین؛ بالاخره خوابم برد صبح روز بعد با نوری که از کنار رفتن پرده به صورتم تابید، بیدار شدم. در مقابلم دختری با موهای قهوه ایی بلند که به شکل دم اسب بسته شده و تی شرت

نخل

طوبی را که از زیر آوار درآوردیم نفس نداشت. وقت نبود و وانت با کلی زن و بچۀ جنگزده منتظر ما بود و بوق می زد. رضا که حالا پیر و مچاله شده بود، طوبی را بغل کرد. دخترکم آرام خوابیده بود و تکان نمی خورد.یک شیار خون از فرق سرش روی پیشانی و گونه اش راه باز کرده بود و چکه می کرد. رضا داد می زد بدنش سرده، نفس نداره

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی نگاهی به ساعت انداختم. یازده وسی دقیقه شب بود، دست از کار کشیدم و اماده رفتن به خانه شدم. خانه ویلایی نزدیک جنگل بود. به خانه رسیدم و داخل شدم ؛ تنها زندگی می کنم، در یخچال همیشه چیزی برای خوردن پیدا می شد و از این نظر هیچ مشکل غذایی نداشتم . سالن نیمه تاریک بود و فضای اتاق از نوری که از میان پنجره ها به داخل می تابید روشن می شد

شب های شبح پوش

نمایش مشخصات صفیه سادات میرزابابایی برگه زرد الو را در دهان جا به جا می کرد و گوشش به رباب بود که نقش قالی را می گفت و او تارو پود را به هم می بافت قالی در برابر چشمانش رنگ می باخت ,کودکش روبه رویش سر کج گرفته بود و رد انگشت های حنا بسته اش را دنبال می کرد ,بوی اش روی چراغ در اتاق پیچیده بود ,صدای همسر رباب از گرسنگی بلند شد ,گارگاه تعطیل

نشانه ها(پایان)

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور رشته زندگی از دستانم خارج شده بود. میان برزخ عشق و نفرت دست و پا می زدم. نمی دانستم دوستش دارم یا نه!! . گاهی اعترافاتش دلم را می سوزاند و گاهی شماتتهایش مثل خوره به جانم می افتاد. هروقت عصبانی می شد مرا مسبب خیانت می دانست و تمام ضعفهای عاطفی ام را به رخ می کشید. گاهی کنارم می نشست و

بغض فروخورده

امروز صبح وقتی از خانه بیرون آمدم با منظره جالبی روبرو شدم پسر بچه ای حدودا دوازده سیزده ساله توی سطل زباله را زیرو رو میکرد ناگهان عکسی مچاله شده را به دست گرفت و خیره به آن شد لحظاتی گذشت قطره های اشک گونه های معصومش را خیساند جلو رفتم و پرسیدم چه شده چرا گریه میکنی بغضش ترکید

اعتراص

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت"   خیابان بزرگ پایتخت از دو سمت بسته بود و مردمی که صبح زود برای اعتراض به گرانی قیمتها جمع شده بودند ، بطور کامل در محاصره ی نیروهای دولتی و لباس شخصی قرار گرفتند . ساعت 10صبح وزیر کشور برای پاسخگویی به مردم آمد و قول داد تا چند روز آینده ، مشکل قیمتها حل شود . بعد از سخنرانی وزیر ، مردم هم متفرق شدند و به خانه هایشان رفتند

تاریک بود (+۱۸)

نمایش مشخصات سولماز نادری آرام در آغوشش سر خوردم سرم را روی شانه اش گذاشتم آرامش عجیبی داشتم انقدر که دیگر چیزی از خدا نمی خواستم ارام بوسیدمش دستانش را زیر سرش گذاشته وچشمانش را بسته بود با صدای آهسته ای گفتم:خیلی می خوامت ... لبخند موزیانه ای زد وگفت:نشون بده ....چیزایی بگو که من دوس دارم...باهام راه بیا یکم

مسیر زندگی من 2

نمایش مشخصات سبحان بامداد ... صبح شده انگار...ساناز...! ساناااااز...! پاشو عزیزم به دکتر زنگ بزن بینم باس کجا بریم و چه کنیم؟!! ساناز: مریم لامپا رو نیگا روشنن هنو !!! ... دیشب خسته بودیم، فراموش کردیم خاموشش کنیم... هیییییی خدااااااااااا(خمیازه)!! من:پاشو زنگ بزن به دکتر، منم یه چی پیدا کنم بخوریم . ساناز:باشه الان زنگ میزنم

نامزد

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ساسان روکردبه پریساوگفت :انشاء الله وقتی که با هم نامردشدیم ،عکس هایمان راهمه جای شهرمی زنیم .پریسا اخمی کرد وگفت :مگردیوانه ایم که این کاررا بکنیم .ساسان گفت :نه ! اما خیلی هارا دیده ام که این کاررا می کنند.پریسا گفت :مثلن کی ؟ساسان گفت :همین شهلا دخترخاله ات ،وقتی که نامزدشداین کاررا کرد

استراتژی

نمایش مشخصات فرزانه رازي دم دمای غروب است!کِشتی روی آب دریا بالا و پایین میرود...آسمان در محاصره ی ابرهای سیاه است...نور صاعقه ای در دور دستها از پنجره ی گِرد و کوچک کشتی به چشم میخورد.جلوی آیینه ایستاده است...نور مهتابی میان تارهای ضخیم و موج دار موهایش رخنه کرده.رشته های مشکی رنگ موهایش را زیر بندهای چشم بندش مرتب میکند

شاعر مچاله

نمایش مشخصات امین قربانی از صدای خس خس سینه اش ترسی مبهم و رعشه ای تمام وجود او را فرا می گیرد . دهانش طعم گس خون می گیرد . تنش ارام سرد می شود. باد می خواهد درب و پنجره ها را از جا بکند، زمزمه باد او رابه حالتی غریب می برد ، در پس ذهنش این بیت شعر از نامجو تکرار می شود (مچاله شو به جوی آب شو روان عدد بده زباله شو به گوشه ای غمین هزارساله شو عدد بده)

انار

نمایش مشخصات ف. سکوت می کنم اناری را دانه به دل می گویم خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود... (سهراب سپهری) پرسید: چرا انار؟ پاسخی به او ندادم. به دلم دادم و نوشتم: شاید چون انار هزاران راز پنهان در دل دارد که تا کسی آن را نشکافد، آن ها را کشف نمی کند. اما دیگر کسی حوصله دیدن دانه های دل انار را ندارد

مراقب

رئیس جدید که آمد، از کرامت انسان حرف زد و نامه داد که فورا ، تمام دوربین¬ها و شنودها جمع شود. چند روز اول در پوست خودمان نبودیم. اداره پر شده بود از هیاهو و نشاط. گمان کردیم اتفاق خاصی افتاده است. بلند بلند حرف می¬زدیم و ¬می¬خندیدیم. آنها که جوان¬تر و شوخ¬طبع بودند، به سقف که

ماجراهای باغ هلو(قسمت چهارم)

نمایش مشخصات فرزان انگار ***توضیح اینکه از این قسمت کمی لحن داستان را از محاوره به کلاسیک تغییر دادم*** در مهمانی که آقابزرگ برای آقاجان ترتیب داده بودن پهلوان آزمار که دوست صمیمی آقابزرگ بودن همراه خودشان مادرجان قدرت السادات را هم آورده بودن تا به روزی که آقاجان برای اولین بار مادرجان را در میهمانی

فریاد غرق شدن یک جنین

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام .خوش آمدید ....وجنین در حالی که در مایع آمنیوتیک رحم مادر ش غوطه ور بود محکم با لگد به شکم مادرش می کوبید وفریاد می زد .آهای کمک دارم غرق شدم.دارم خفه میشم. کسی صدای او را شنید وجواب داد هم آنجا ود رکنار مادرت بمانی وخفه بشی .خیلی بهتر از اینست از اینکه بدنیا بیایی وغرق مشکلات این دنیا بشی وکسی هم کنارت نباشه کمکت کنه

تضاد دو دوست چه می گوید

موهای طلاییش را به اطراف شانه هایش ریخته بود . چشمان عسلی رنگش را با پلک های بلند و نارنجیش باز و بسته می کرد . تکانی به سرش داد وهم چنان که موج طلایی رنگ موهایش با رنگ سفید دمبه ای صورتش هماهنگ می نمود، سرش را بلند کرد تا با او صحبت کند . چشم هر جانداری را مبهوت می ساخت . زیبایی اش چشم نواز بود

عاشورا شرمنده ام!

نمایش مشخصات مهتاب سالاری بعد از ظهر عاشورا بود دم دمای غروب..موضوع انشایی که روز پیش دبیر ادبیاتمان«عین» گفته بود مانند رنگ های آشفته یک تابلوی نقاشی در سرم رژه میرفت(!)(اگر در روز عاشورا همراه یاران امام حسین(ع) بودید چه میکردید؟) خسته از یک روز عذاداری منتظر آمدن بابام بودیم آخه منو مامان خانه مامانجان

آرام آرام شانه هایش می لرزید

نمایش مشخصات صفیه سادات میرزابابایی تصاویر زیادی در ذهنش بال بال می زد و او جستوجو گرانه می اندیشید تا انچه را که ننوشته است را میان جمله هایش بیابد و گاهی آرام آرام شانه هایش می لرزید . اولین خط نامه اش را اینگونه اغاز کرده بود . کم اورده ام ,زندگی ام را می گویم ,نفس هایم را می گویم ,لحظه هایم را می گویم , ,سخت میگذرد برایم

وعده نزدیک است ...

«آزاده مرد» این سخن بی پرده گفت و دیده ها مبهوتِ هیبتِ کلامش به دمی در خجلت فرونشست. لبانِ عطشناک - افسرده و خاموش - قرینِ یأسِ ندامت بارِ چراغدان شد، و روشنای دروغینش را آنک به پفی میراند. پس فضا در تقابلِ ناهمگونِ نور و ظلمت به غم آمیخت؛ و مردِ دنیاپرست که عافیت خویش به یاد آورده بود، شمشیرِ آهیخته برگرفت و به ناگهان گریخت

من پوتین های پدرم را برای نبرد بزرگ پنهان کرده ام!!

نمایش مشخصات دانیال فریادی غم های مچاله شده ام در ته جیبم پنهان است گستاخی ام را ببخش خدای بینا غرور تلخ نابیناست حوالی دست های من خنجر ها بر افراشته اند زیستگاه من کشتارگاه صنوبر های جوان شده است خدا از یک قدمی خانه من گذشت! تنم می لرزد: وقتی تن پوش های نارنجی از خون سرخ می شود! این کیست که از زیر ناخن هایش

داستان بی نام بخش هفتم

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر دوستان همان طور که قبلا هم گفته بودم به دلیل مشکلاتی قادر به دادن داستان زود به زود نیستم . پس پوزش مرا بپذیرید. و حالا ادامه ماجرا: به خدا توکل کنید و آرام باشید که آن وقت دستان خدا زود تر از دستان تو به کمکت خواهند آمد و آن مرد رفتگر باید بداند که در کشور های آفریقایی استعمار زیاد

بی ستاره

نمایش مشخصات مینا لگزیان ساعت پنج بود بازهم از آن سر خیابان پیدایش شد کت رنگ و رو رفته قهوه ای اش تنش بود و سیگار نصفه اش در دستش. تازگی ها موقع راه رفتن پای راستش را می کشید و از لرزش سیگار در دستانش می فهمیدم دارد پیر تر می شود سال ها پیش کلی قپه و ستاره روی شانه هایش داشت کلی دم و دستگاه اما حالا یک ستاره هم در آسمان نداشت

سه سال

نمایش مشخصات باران دهقان نشسته بود و با قلم بر کاغذ نقش میزد ..... شمعی که در کنارش روشن بود هرلحظه کوچک تر میشد... قطره اشکی از چشمم بر زمین افتاد و ارام خفت..... سال ها بود که او ندیده بود دلش بد جور هوایی بود. ... اخر امروز 22 بود تولد مریم ... به یاد 3سال قبل .. چه تولد شیرینی بود! برکاغذ چنین مینوشت... سلام مریمم . نمیدانم

مرز

بالای دکل دیده بانی نشسته ام. به نور زرد کمرنگی که با آخرین رمقش روی سیم خاردار افتاده و به نیزار دهن کجی می کند، نگاه می کنم. هوا شرجیست و پر از پشه و مگس. هر از گاه نیمچه بادی می وزد که شن و خاک را توی حلق آدم می ریزد. لباسهام شوره زده اند و پیراهنم به تنم می چسبد. عرق سوز لعنتی کشاله های رانم را زخم کرده است

دلتنگی

نمایش مشخصات النازنگین تاجی sمیخوام بهت بگم من دلم شده برات تنگ نمیدونم کجا برم کجای این دنیا برم برم کجا به دنبالت از کجا تاکجا برم تاکی برم کجابرم برم و پیدات نکنم این داستان نیست حرف دل دخترکی که از تنهایی پناه برده به تنها عروسکش واین شعر را برایش میخواند.

آتشی بر سپیدی

نمایش مشخصات ف. سکوت مدتی بود که سرم خیلی شلوغ بود. امتحان جامع داشتم و از فرط استرس و درس خواندن هفت کیلو وزن کرده بودم! دیگر حال و حوصله هیچ کاری را نداشتم. تا جایی که می توانستم کارهای خرید و بیرون از منزل را به پیمان می سپردم. بعد هم با زیرکی پوریا را به جان پیمان می انداختم که با هم بروند بیرون و من بتوانم به کارهایم برسم

خوش آمدی...!

نمایش مشخصات صبا سرافراز روزی بازخواهی گشت اما دیرهنگام. آن زمان می آیی که انگشتانم روی کلیدهای پیانو خشک شده اند، نگاهم روی در خانه ثابت مانده است، سکوت همه جا را فرا گرفته و تنهایی بر سرزمین دلم فروانروایی میکند. آن زمان می آیی که دیدگانی برای دیدنت ندارم، زمانیکه گوشهایم صدای خنده هایت را نمیشنوند و دستانم نمیتوانند تو را لمس و یا چهره ات را نوازش کنند

بی رحم...

نمایش مشخصات صبا سرافراز دستانش میلرزند. ب تکه های آینه ی خردشده نگاه میکند. خستگی از چهره ی غمگینش میبارد.نمیتواند روی پاهایش بایستد ولی بااینحال همه ی تلاشش را ب کار گرفته و ب آشپزخانه می رود. جرعه ای آب مینوشد و ب اتاقش بازمیگردد. انگشتانش را آنقدر محکم در هم گره کرده بود ک تکه آینه ی شکسته ای ک در دستان لرزانش بود، خرد شد و از لای انگشتان بی جانش خون جاری شد

داربست

زن همسایه روبرویمان که سرزا رفت، چه ها که نکردند! با طنابی که یک سرش را به شاخه تنومند درخت انگورمان بسته بودند و سر دیگرش را به نرده¬های زنگ زده بالکن¬شان، داربستی ساختند و کوچه پر شد از پارچه¬های سیاه تسلیت. من که

مرگ

دخترک ساکت و آرام گوشه ای خزیده بود .نگاه ترحم انگیز دیگران روحش را میخراشید . آنقدر ساکت و سرد بود که لحظه ای ترس را به جان اطرافیانش نشاند .با خودش فکر میکرد فکری شوم . به ستاره ها چشم دوخت .انگار ستاره با چراغ روشنش پوست مرمرین شب را نوازش میکرد و زمین را به سخره گرفته بود .سرد و خاموش به سمت تراس رفت ویاداوری خاطرات چند سال پیش تنش را لرزاند

به خیالم

sقاضی بار ها برگ بر زمین میکوبید و نه باد و نه رفتگر نظم دادگاه را رعایت نمیکردند آنقدر نیامدی که جلسه به نفع زمستان تمام شد

نشانه ها 4

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور روز بعد در محل کار حال خوشی نداشتم. مدام مانند مرغ پرکنده ای بودم که صفحات وب را می کاویدم. "نماد شیطان" این واژه غریب بر مغزم می کوفت و بر فشار روحیم اضافه می کرد. با خود اندیشیدم شیطان از خانواده جِنیان است. شاید خانه، جن دارد... چندین روز در حال مطالعه و تحقیق در باب جن بودم. و سوسکها در خانه رژه می رفتند

بهار

من لب شکری و نحسم. درست قبل از اینکه دادا مرا از توی مامان بیرون بکشد، یک تکه از جفت کنده شد و با من و بند ناف بیرون نیامد. بعد دادا هی تقلا کرد و مامان هی نفسهای خس¬دار کشید. انگار کسی بیخ گلویش را فشار داده باشد. دادا

کفش و پا

نمایش مشخصات مسیح خسروی بسم الله الرحمن الرحیم کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی!یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت ؛ مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود .ناگاه! جوانی کنارش ایستاد ، سلام کرد و با خنده گفت :چه روز قشنگی ! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان

سوسک

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو حکیمی، سوسک‌های سیاه و بد شکل را دید و از کوره در رفت و گفت: «ما نمی‌دونیم خدا چرا این جنس سیاه و زشت رو در این عالم قرار داده؟» تا این که مدت‌ها گذشت. حکیم به درد شدید و بیماری سختی مبتلا شد. هیچ طبیبی نتوانست آن حکیم را معالجه کند. بالاخره طبیبی توانست او را با دوایی معالجه کند

چشمه دور

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی دارد نگاهم می کند .با آن چشمهای مهربان.جادو ویژه آن چشمهاست. بلند می شوم از سر جایم .کتابم را جلویش باز می کنم و می گویم :آقا دایی،شما هم این کتابو خونده بودید؟ نه تلاشم جواب نداد و با ادامه نگاه کشدارش سری به نشانه ی تایید تکان داد.نمی دانم از کجا فهمید کدام کتاب را گفتم.به پایین که نگاه می کنم،کفشهایش را می بینم که خاک روی آن را گرفته ست

نهالستان (بخش دوم: عمو)

نمایش مشخصات ف. سکوت مدتی بود بابا همه اش توی خانه بود، ولی هیچ قصه ای برای رویا نمی گفت. حتی سر کار هم نمی رفت. رویا حس می کرد اتفاق های بدی برای بابا افتاده. ولی دقیقا نمی دانست چه شده؟ رویا می دید و می شنید که همکارهای بابا در خانه می آیند. ولی بابا توی خانه قایم می شد و فریاد می زد: اونا میخوان منم مثل برادرم بکشند! زن اونا را راه نده تو خونه

غزال

نمایش مشخصات بهروزعامری غزال نوشته ام رو با نام غزال شروع کردم اگر دلیلش روبخواهید داستان کوتاهشو که بر بلندی زندگیم سایه ی پررنگی انداخته تعریف میکنم: دوران نوجوانی ام در دماوند گذروندم آن موقع هااوضاع این شهر مثل حالا نبود خیلی امن بودالانم امنیت آن بد نیست ولی اون موقع

ترانه ی تلخ

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام عشق که می توان نامت را نوشت زمستان چتر سفید خود را باز کرده بود.جاده ها لغزنده وهوا مه آلود بود .روی پدال گاز فشار آورد تا سریع تر برسد او باید ساعت نه صیح به مصاحبه برای استخدام در شرکت می رسید .پارسا نگاهی به ساعت مچی اش انداخت هنوز یک ساعت ونیم فرصت داشت .اتومبیل زوزه کشان


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1