آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

تقدیمی کتاب

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد از آنجایی که دیگر دوره تقدیم کردن کتاب به نام های همسرم مادرم برادرم و خواهرم و عزیز ترین کَسم گذشته است تصمیم گرفتم کتاب را به اقشار دیگری از جامعه تقدیم نمایم از جمله ... بیکاران عزیز جامعه ، بدلیل زیادی وقت . دختران بی شوهر و پسران بی همسر زنان بیوه و دختران ترشیده جامعه با فوری ها و منقلی ها و الخصوص صنف معتادان عزیز

پیمان، سوگند، میثاق

نمایش مشخصات محمد مهدی کریمی هوای سرد زمستان به هیچ کس رحم نمی کرد.برف قطع شده بود اما هنوز هم پرندگان جرات خروج از آشیانه را نداشتند به جز کلاغ ها که روی شاخه ها بی امان درحال خواندن ترانه ی مرگ برای قربانیان خود بودند.تمامی درختان تپه ی سرخ و ویلای کوچک روی آن,سپید گشته بودند.خورشید که رو به غروب بود از لابه لای ابر های پاره پاره با پرتو های سرخ رنگش خودنمایی می کرد

خروس جنگی

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست "" ... بزن چش و چارشو بتراش ، حتم دارم شیش دونگ شیش دونگی ، فقط بیس تومن دادم واسه خار ، از تیغ تیزتره لامصب ، هم سپر بازی کن ، هم با خار، پس کاسه بزن کری بشه . بگیر، بگیر بخور که تا فردا عصر نباس هیچی بخوری ، یه ساعت برات گوشت قرمه کردم. تا فردا که گشنه بمونی ، تیکه پارش میکنی ، بوی خون

طلاق تا مرگ

نمایش مشخصات حسین اسکندری چند مدتی بود فکر می کردم .بریدم و نمی تونم این زندگی را ادامه بدهم .زندگی با محسن دیگه به هیچ وجه برام ممکن نبود.بهه قول مادرم یا طلسم شده بودم یا جادو .مریم که همیشه با محبت بود همیشه جواب بدی های همه را با لبخند می داد دیگر نمی توانست محسن را ببخشید و دیگر نمی توانست با محسن زندگی کند

قفل

نمایش مشخصات امیر یزدی به آرزومون رسيده بوديم ديگه مي تونستيم تو خونه تايپ كنيم : دانلود ميثم مطيعي و خواجه اميري - رجا نيوز- سايت گلستان -دكتر سلام و... !؛ پولاي جمع شده داداشم ، يه مودم اينترنت شده بود با يه سيم كارت ايرانسل تا از بسته اينترنتش استفاده كنيم ، تنها مشكلش سرعت پايين تو روستا بود.

سقوط

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی پاهایم دیگر قدرتی ندارند اما مجبورم باز هم بگردم شاید پشت آن خاکریز خاکستری که لایه های برف نتوانسته سیاهی اش را پنهان کند بیابمش . می دانم اگر پیدایش کنم از این وضعیت اسفناک رها خواهم شد . یک مقدار کم نیز برایم کفایت می کند . تکه ای نان خشک کپک زده و یا مشتی غذای گندیده ، به اندازه

1410

روی یه صندلی گهواره ای کنار پنجره نشسته ودر حالی که به تبلتش ور میره . زیر لب نچ نچ می کنه و گه گاه ابرو هاشو به نشانه ی تعجب بلا می ندازه. با صدای سرفه مکرر پسرش سرشو میاره بالا و میگه : بعله کاری داشتی؟ تمام قد و با احترام کامل در حالی تبلتش رو به سینه اش چسبونده با لبخندی میگه بعله مامان

اينجا ديگه جاي ما نيس!

نمایش مشخصات م.فرياد دكمه هاي جيليقه مو كه بستم كتمو روش پوشيدم و خوب خودمو توي آئينه ورانداز كردم. نميخوام از خودم تعريف كنم ولي كت و شلوار طوسيم خيلي بم ميومد. موهاي روغن زده و سيبيل قيطوني سفيدمم حرف نداشت. به خودم گفتم: آخه كدوم مردي توي سن هشتاد و هشت سالگي اينقد خوش تيپه؟ بعد لبخند رضايت آميزي زدم

هم سلولی

نمایش مشخصات ک جعفری _ در یک سلول کوچک وتاریک زندانی هستیم. مرا روی تختی آهنی، دراز کرده اند وبا طناب ضخیم ودرازی دست وپاهایم را بهم بسته اند. سر دیگر طناب به تیغه بزرگی مثل گیوتین وصل شده که دقیقا بالای سر من، به کمک دو قلاب از سقف آویزان شده است، طوریکه اگر دست یا پایم را تکان بدهم، طناب حرکت می کند وبی تردید، تیغه روی گردن من می افتد

قلعه گوسپندان

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور به نام خالق هستی زمستان فرارسیده بود و گوسپندان پس از بلعیدن علفهای خشک و کهنه دور هم جمع شده بودند تا هم گرم شوند و هم گپی بزنند. گوسپندی پیر گفت : _ این چوپان دوپا که سرپرست ماست یک خائن تمام عیار است او هر روز یکی از ما را به چند سکه می فروشد! گوسپند دیگر سری تکان داد و گفت _ کاش

تصویر

نمایش مشخصات آریا زال این تصویر خیلی زیباست. بسیار زیبا! تصویری از من. از خود من که در حال دور شدن از اطرافیان هستم. این تصویر من است در آن تاریکی و جهل و نادانی. می خواهم بیشتر یاد بگیرم، ولی آن ها نمی گذارند. بگذارید بروم! نه! تمام مدت باید نادان باشم. کسی حرفم را باور نمی کند. این تصویر خوم است که از دنیا دور می شوم

فنجان چای

نمایش مشخصات محمود لچی نانی صدای قطره های باران، روی چتر بالای سرم، بیشتر و بیشتر میشود. به آبی که از لبه ی چتر به پایین میچکد نگاه میکنم و ناخودآگاه قدم هایم تندتر میشود. به در خانه میرسم، کلید را به در می‌اندازم و در را باز میکنم، - بفرمایید، اول شما. چتر جمع شده را کنار دیوار می گذارم و در را می بندم. - خیلی خوش گذشت

به دنبـــــــــــــــــــال خوشبختی

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سیمای تاریک شهر از پشت پنجره هویدا بود و با باد ملایم بهاری آذین گشته بود، آسمان صاف و زیبا می نمود ستاره ها پخش بودند و با اندک نور شان یکی یکی علامت می دادند باد دلچسب بهاری که هر چند یک بار می وزید، باعث می شد موهای بلند و سیاه خوش حالتش رقص کنان از هم پراکنده شوند دیدگانش آن همه

رفتن..

نمایش مشخصات آرش پرتو یک روز می روم از اینجا.آخرش یک روز از اینجا میروم. می روم تا شاید سینه ای برای سرم پیدا شود . می روم و در دود سیگار گم می شوم . می روم و مثل خلط تف و خون می افتم کنار جویی یخ زده در پیاده رویی منجمد و شاهد بوسه های تراولی یک مرد به گونه ی یک فاحشه می شوم . می روم و مثل ته یک سیگار زیر پاها له می شوم تا با درد جان دادن سیگارها آشنا شوم

داستان بی نام بخش دوم

اولا باید بگویم: ممنون که انتقاد کردید واین منو بسیار امید وار تر از قبل کرده است و مرا ذوق زده کرده. پس لطفا داستان را بخوانید ونظر دهید .حالا میرسیم به ادامه ی داستان: او میگفت:جالا من چکار کنم؟ همسرم مرا رها کرده وپسرم هم دارد دکترای مهندسی برق می خواندو من هم در خانه تنها هستم

غروب پاییزی

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خدا به ساعت دیواری نگاهی انداخت . می دانست خاتون از تاخیر کردن بدش میاید ، پس فوری کت شلوار سیاه و چرمی اش را به تن کرد .جلوی آیینه ایستاد تا یقه ی پیراهنش را صاف کند .گرد سفیدی روی موهایش نشسته بود ،چین وچروک صورتش به وضوح دیده می شد . از دفعه قبلی که جلوی آیینه خودش را ورانداز کرده بود تا امروز لاغرتر به نظر می رسید

مهمانِ اشتباهی (قسمت اول)

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد مدتی بود که در حال سرودن شعر بودم و تنها برای دلِ خود این کار را می کردم. شبی یکی از دوستان قدیمی ام به نام کیارش جهت مشاهده ی نمرات آخر ترمِ خود به منزل ما آمد، تا بتواند از طریق اینترنتِ (ای-دی-اس-الِ) ما از نمراتش مطلع شود. هنگامی که تشریفش را آورد تا برای مشاهده ی نمراتش صبر پیشه

" آرزو"

نمایش مشخصات زینب ارونی چند شاخه رز قرمز خرید و کنار خبابان ایستاد ،سوار اولین تاکسی شد زن کودکش را بغل کرد و خودش را کنار پنجره کشید .راننده با صدای بلند گفت : در ماشینو .... دربا صدای آرامی بسته شد و راننده با رضایت سرش دا تکان داد از توی آیینه نگاهی به جوان شیک پوش انداخت ،از اینکه مردی با ظاهری آراسته

وقتی پاندول ساعت ده وازده بار بنوازد

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد بوی تند عرق مردانه ، لباس شب زنانه برنگ بنفش ! صدای موسیقی ملایم نت های پیانو خواب های طلایی جواد معروفی تو فضا، یک زیر سیگاری حکاکی شده چوبی پر از سیگار وینستون لایت نیمه کشیده که روی چوب پنبه شان اثر روژ بنفش مونده . موهای بریده شرابی یک زن که روی بالشت تختخواب مونده ، اتاق نیمه

سه برگ اعتراف

نمایش مشخصات علی احمد نصوری 1. سعید رحمانی {نگهبان}:غروب بود و کارگرها دست از کار کشیده بودند.دست کشیده بودند وهمه شان جلوی اتاقک نگهبانی که حدود پنجاه متری با ساختمان فاصله داشت منتظر بودند تا مهندس انصاری بیاید. بیاید و حقوق عقب افتاده شان را که هی قول می داد و عقب می انداخت بدهد.ولی مهندس چند وقتی بود که کمترسر

به من میگن "دل"

نمایش مشخصات امیر یزدی همه منو کتک می زنن. دماغ لقمه حرام بو مي كنه ، بعدش موي دماغ من مي شه ، ميگه : تقصير تو بود ؛ منو كتك مي زنن . چِشم، هوسرانی می کنه، ماه رمضون هوسِ راني مي كنه ، هرچه هست رو می بینه، تو خيابون عاشق مي شه، بعد به من ميگه: چشاتو در ميارم تو ازم خواستي همچين غلطي بكنم ؛ منو كتك مي زنن. زبان

داستان بی نام

بخش 1:من این بار برایتان داستانی خواهم گفت اسان ما نند ریزش برگ از درختان، دردناک مانندبرگ زرد و سرخ درختان. من میدانم مشکل در جامعه زیاد است تلخ است ،سرد است و...ولی من حقیر سهمی در پیمودن این راه عمیق دارم.پس همینجا داستانم رابا توکل بر خدای منان وبا ارزوی شادکامی و سربلندی برای خانواذه های ایرانی اغاز میکنم

کابوس شوم

نمایش مشخصات محمدمهدی گلشاهی کابوس شُوم چشمامو باز و بسته می کردم . شاید این یه کابوس شُوم باشه . شاید من خواب می دیدم . تانک هاشون خط شکسته بودن ، عراقی ها مثل مور و ملخ تو دشت پخش شده بودن . بچه ها مثل برگ های زرد درخت تو فصل پاییززیر تانک هاشون له می شدن . خدای من... نه ... این امکان نداره...چشامو بستم،انگار از فضا خارج شده بودم

عاشق از جان نمی ترسد. گرگم از هی هی چوپان

نمایش مشخصات حسین اسکندری سال ها بود که می خواستمش و حتی با نفس های اون زنده بودم . تو این چند سال خیلی چیز ها از دست داده بودم و خیلی چیز ها به دست اورده بودم . خیلی وقت ها سود کرده بودم و خیلی وقت ها هم ضرر کرده بودم .عشقم نه شهوت بود و نه هوس . یک عشق پاک .یک عشقی که حتی جرات نکرده بود تو این چند سال بهش نزدیک بشم

حقیقت!

نمایش مشخصات آرش پرتو گوشی موبایلش زنگ خورد و خواسته شد در همایشی که در یکی ار دانشگاه های معتبر برگزار می شود به عنوان سخنران حضور داشته باشد..در سخنرانی ها و سمینار های زیادی شرکت کرده بود و وقتی مسول آن دانشگاه شفاهی خواستار حضورش شد قبول کرد و پیش خودش گفت: می رم جفنگیات می بافم واسشون و میام دیگه

یه ساعته دارم فک می زنم

نمایش مشخصات اعظم رحمتی طبق معمول همیشه،ساعت کاری شرکت که تمام می شود با بقیه همکارها سوار ون سبز رنگ می شود.تا طی مسیر تقریبا یک ساعته هر کدام به فراخور محل سکونت پیاده شوند. جای هر کدام از افراد مشخص است.خانم رستمی ردیف سوم صندلی دو تایی ها کنار پنجره می نشیند و او کنار خانم رستمی. بعد از گفتن خسته نباشید و احوالپرسی روزانه باب سخن را باز می کند

حباب

نمایش مشخصات همایون طراح درب ماشین را به هم می زند و می رود. صدای ضبط ماشین را کمتر می کنم. به طوری که هیچ صدایی از آن در نمی آید. از جلوی ماشین رد می شود و وارد پیاده رو می شود. همانطور که سر دخترم روی شانه ام است و به خواب رفته است ، از شیشه ی سمت راست به او نگاه می کنم. پیراهن سورمه ای اش را که از شلوارش در آمده با دو دستش داخل شلوارش می کند

تنديس تنها(اعدام)

نمایش مشخصات زهرابادره امروز از صبح در ميدان ولوله عجيبي برپاست قبل از طلوع خورشيد عده اي از مردم آمده و براي خود جا گرفتند، جرثقيل بزرگي آورده و در وسط ميدان جا گذاشتند ، تني چند از نوجوانان پاي خود را روي زانويم گذاشته و روي دوشم نشستند !! بعضي ها خيلي خوشحال بودند بايد امروز روز مهمي باشد جشني يا شايد

حسی با خاصیت جوش آوردن

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد تازه به بلوغ رسیده بودم و شب ها تا دیر وقت خوابم نمی برد. همین که سرم را بر بالین می نهادم و چشمانم را می بستم تصاویرِ ثبت شده در ذهن پریشانم همراه با داستانی تخیلی فیلمی را به تصویر می کشید و ساختنِ این فیلم جذاب خواب را از سرم می پراند. میل شدیدی نسبت به جنس مخالف در من پدیدار گشته بود که مقاومت در برابر آن با عذاب زیادی همراه بود

به خاطر...

نمایش مشخصات محمد مهدی کریمی باورم نمی شد که بالاخره به تو رسیدم. اشک در چشمانم سرازیر بود. دستانت را اینبار سفت گرفتم تا دوباره ما را از هم جدا نکنند. به من لبخند می زدی. صورتم را نزدیک صورت ماهت بردم و بوسه ای بر غنچه ی لبانت گذاردم. باز هم به من لبخند میزدی. چه قدر زیبا...گویی خداوند هنرش را بر چهره ی تو و عشقش را بر قلب من تمام کرده بود

سوال

نمایش مشخصات مجتبی یوسفوند مادر بزرگ تنها کسی بود که هر وقت پیشش می رفتم هرگز درباره چرایی رفتنم سوال نداشت. انگار همیشه منتظرم بود. و این استقبال بی سوال، در هیچ جای دیگری از من نمی شد. حتی وقتی به مغازه پدرم می رفتم با اینکه می دونست هر روز بهش سر می زنم، اما بازم می پرسید: "کاری داشتی؟" مادربزرگ در رو که باز

اولين عشق

نمایش مشخصات م.فرياد اسمش فرزانه بود. هرچند در تموم سالهاي آشنائيمون، يه بار بيشتر به اسم صداش نزدم. وقتي اومد بيست و دو سالش بود. تازه استخدام شده بود و من كلاس سوم دبستان بودم... دو هفته بود معلّم نداشتيم. معلممون رفته بود مرخصي زايمان و جايگزين ثابتي هم براش نبود، گاهي ناظم مي يومد سر كلاسمون گاهي هم مدير، ولي هنوز هفت ماه ديگه تا پايان سال تحصيلي مونده بود

خدایا میشه ؟

خدایا میشه به حرفام گوش بدی ؟ خدایا میشه مریضا شفا پیدا کنن ؟ خدایا میشه هیچ کس بی پدر مادر نکنی ؟ خدایا میشه کسی دیگه گدا نباشه ؟ خدایا میشه دیگه کسی با بغض سرش رو بالشت نزه؟ خدایا میشه همه بخندن؟ خدایا میشه همه با هم مهربون بشن ؟ خدایا میشه بنده هات انقدر زود قضاوت نکنن ؟ خدایا

شاخ شکسته

با سلام وعرض ادب بهار بود .چند خانواده باهم در یک منطقه ییلاقی در باغ بزرگی برای تفریح جمع شده بودند .باغ بسیار وسیع بود ورودخانه ای از وسط باغ میگذشت.همه در اتاق بزرگ باغ که بالای یک تپه بلند وبه تمام منطقه مشرف بود وتمام مسیر رودخانه را می دیدند در یک غروب بهاری جمع شده بودندودر حال برگزاری جشن تولد برای دکتر امید بودند

جامپینگ توچال

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا مرد تنها در خانه نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بود وبا خود کلنجار میرفت بلندبلند فکرمی کرد ، ناگهان گفتمانش را به پایان برد شروع کرد آهنگی را باصدای بم خواندن همینطور که می خواند ازجایش بر خواسته در جا ایستاده و به کمک دستانش ریتم اهنگش را مانند یک رهبر ارکستر

تلفن غیر همراه

نمایش مشخصات امیر یزدی مي گفت صداي مادر بزرگتو بعد عروسيمون شنيدم!؛ مثل اين موقع ها نبود كه ...! خدا (لَن اَت ) كنه كسي كه اين ماسماسكا رو درست كرد و داد دست جووناي مردم...دختر سال به سال از خونه بيرون نميود ...اگه به بهونه كفتربازي هم مي رفتيم بالا پشت بوم ؛ حيا مي كرديم حياط مردم رو ديد بزنيم...حيا رو از جووناي ما گرفت

بالا رفتن ما.

نمایش مشخصات آرش پرتو بابام هر چی بهش می گفت به گوشش نمی رفت که نمی رفت. حرفش یاسین بود تو گوش اون.دوباره گفت: -به خیالت پولدار شدن الکیه.نه داداش. الکی نیست . ما ها انگار تافته جدا بافته ایم. ماها باید سی سال واسه هر کس و ناکس سگ دو بزنیم و آخرشم با سیلی این گه مصبونو سرخش کنیم. آخه کون پلاستیکی و گوز آهنی با هم جور در نمی آن که ! - نه

من هنوز سر پام.

نمایش مشخصات اعظم رحمتی پارسال یه شاخه گل از خانه مادرم آوردم، داخل یک گلدان شیشه ای زیبا کاشتم. جوانه زد. رشد کرد. قد کشید. پر از برگ شد.برگهای سبز سر حال، شاداب و براق. شده بود عروس گلخانه ام. تا اینکه رشدش متوقف شد.همانطوری مانده بود. نه می مرد نه بزرگ می شد. طفلی نمی توانست نفس بکشد.تا اینکه با خاک از گلدان جدایش کردم، جلبک داشت

چرک کف دست

نمایش مشخصات فاطمه مددی مثل همیشه ساعت 7سراسیمه ازخواب بیدار شد.نگاهی به ساعت روی دیوارکردوچندثانیه ای توی رخت خواب نشست.سپس بلندشدوبه طرف دستشویی رفت.ازدستشویی که بیرون آمدساعت 7وده دقیقه شده بود.افرادخانه کم کم ازخواب بیدار میشدند.جلوی پشتی کناردیوارنشست وکمی لم دادوبابی حوصلگی به زنش که توی آشپزخانه بودگفت خانوم یه صبحونه ای به مابده بریم پی بدبختیمون

متن ادبی

به نام خدای محمد... مدینه بود و سیاهی و غمی سنگین که فضایی مدینه را در هم می فشرد... و دخترانی که بی گناه زنده توی گورهای سرد می خوابیدند... و مردمانی که هیچ نمی دانستند ... بت بود که خدایی می کرد برایشان و شاید هم آنان خدایی بت می کردند.. نمی دانستند چه را و که را می پرستیدن... نمی دانستند دلیل بودن و آمدنشان چیست

موفق شو یا در تلاش برای آن بمیر

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو مایکل، هر یکشنبه به سالن بسکتبال می‌رود. برای این که تنهایی تمرین بسکتبال کند. هر یکشنبه همان موقع یک مرد ایرانی هم به سالن می‌آید، برای این که تمرین بسکتبال کند و تمام تلاشش را می‌کند تا با نشانه‌گیری درست، توجه مایکل را جلب کند. و مایکل هر یکشنبه به فیگوری که او می‌گیرد، می‌خندد

او

نمی توانم بگویم این یک داستان است. شاید بیشتر یک دل نوشته ویا یک خاطره باشد . به هررو نه سال است که با من است .واین روزها که به سالگردش نزدیک می شوم تصمیم به نوشتنش گرفتم داستان ا و بهمن ماه بود هوا گرفته وپاره برفی می امد انگار اسمان تکه هایی از سینه ی خود را می کند,وبرای اشتی به زمین هدیه می داد

لحظات خوش ما!!

نمایش مشخصات آرش پرتو حقوق بخور نمیر شرکت کفاف زندگیمو نمی داد به خاطر همینم با قرض و قول و وام و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه یه ماشین فکستنی گرفتم تا هم فال بشه هم تماشا. چند روز بعد از خرید ماشین همینکه از شرکت زدم بیرون رفتم تو آژانسی که قبلا باهاش صحبت کرده بودم . دو ساعت گذشت نوبت به من رسید و من با

خاطرات یخ زده

نمایش مشخصات محمد مهدی کریمی بازگشتیم...به جایی بازگشتیم که خاطراتمان در آنجا مدفون گردیده بود.دستانت را سخت فشردم.دستان گرمت کمکم می کرد کمی از دلهره هایم کاسته شود.انگار ذهنم را خوانده بودی.رو به من کردی و گفتی:«درسته که هوا دیگه هوای گرم تابستون نیست و زمستونه اما گرمی خاطراتمون یخ ها رو آب می کنه.»من هم لبخندی زدم و به راه افتادیم

بزرگ شدن من

نمایش مشخصات مریم موفقی بزرگ شدن من تا آن زمان هرگز برایم پیش نیامده بود که احساس بزرگی کنم، که فکر کنم من هم می توانم مثل آدم بزرگها تصمیمات مهم بگیرم و جایی که دوست ندارم کاری را انجام دهم بگویم نه، این حالت حتی وقتی چهار سالم بود و با کفشهای تق تقی سفید هم قد بزرگترین عروسکم میشد م هم برایم پیش نیامد

آرزوی بزرگ

نمایش مشخصات محمدمهدی گلشاهی آرزوی بزرگ همه اومده بودن الا مادرش !؟ پدرش تو همین چند روز ، ده سال پیر شده بود .هیچکس از موضوع خبر نداشت . پدرش با صدای بلند فریاد زد : آقا مواظب باش ، حواستو جمع کن صورتشُو بپوشون .تمومش کن دیگه برادر بخوابونش توی قبر ؟؟ آروم آروم شروع به گریه کردن می کنم ، عمق قبر خیلی زیاد .

عدالت

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور آقای مدیر دستی به یقه اش کشید و کرواتش رو شل کرد، بعد با صدایی آهسته آمیخته با خشم و ترس خطاب به معلم جوان گفت : _ آقای بهرامی! برای آخرین بار می گم من دوست ندارم دبیر خوبی مثل شما رو از دست بدم. بچه های این مدرسه به شما احتیاج دارند. تدریس در چنین دبیرستانی آرزوی خیلی هاست. بهترین دبیرستان

ليلا

نمایش مشخصات م.فرياد sبه ليلاي ماه كه رسيد . . . . . . . . . . . . . . . مجنون زمين شد . . . . . . . . . . . . . . . . "نيل آرمسترانگ"

6 بهمن

نمایش مشخصات بهزاد صادق وند فقط منتظرم این روزهایم بگذرد همزمان با سپیده دمی که با لب گرفتن از سیگار شروع نکنم و درست همان ساعتی که دقیقه هایش را با دیدن عکس های زیبای تویِ لعنتی هدر ندهم و ثانیه هایش را با نفرین به تو و من و آنکه بجایِ من برگزیدی و به محض اینکه هر روز هزار بار به تو فکر نکنم و آن هنگام که

آرایشگر حرفه ای من...

نمایش مشخصات حسین صادقی خیال خواب ندارم؛ دلم نمی خواست به رختخواب بروم؛ به کمک ویلچر به کنار پنجره رفتم واز پشت شیشه به بارون نگاه کردم. همدردم با آسمان.آه سردی کشیدم و پلکهایم سقوط کردند. روی گونه هایم اشک سر خورد و فروریخت؛ دلم گرفته، عجیب گرفته، دلم به اندازه ی این ابرهای آسمان گرفته. صدای باز شدن قفل

نقاشیِ خطخطی

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد قدم هایم را با غرورِ خاصی بر می داشتم و لحظه ای یاد آن خاطره ی ناجوان مردانه را رو به فراموشی سپرده بودم. همانند گذشته دیدگانِ دیگران دست از شست و شوی صورتم بر نمی داشتند. کمتر شخصی بود که مرا با تمرکز در یادِ خود ضبط نکند. باز همانند گذشته انگشت نمای خاص و عام گشته بودم و بعد از یک

ما آدم ها!

نمایش مشخصات آرش پرتو همیشه آمپر بنزین گولم می زد به قول رفیقم یه پیکان مدل هفتاد و دو کجاش درسته که آمپرش درست باشه.خلاصه بگم اون روز تو اون سرما بعد یه ساعت هل دادن روشن شد و رفتیم به سمت شرکتی که چند روزی می شد نقاشی شو داده بودن به ما. بیشتر از شصت کیلومتر فاصله بود . ولی چاره چی بود باید می رفتیم. بی پولی و خست زمستون بهمون فشار آورده بود

فصل چهارم - هیجان های زندگی بل - بخش دوم

بخش دوم گرگ ها........... می رفتیم و می رفتیم تا به مزرعه بزرگی رسیدیم که در وسط این مزرعه مترسکی بزرگ ایستاده بود که باچشمانش مرا نگاه می کرد طلا گفت : پادشاه بل ترنس از این جا به بعد باید با آن دو گرگ همسفر شوید و البته یار دیگری هم دارید که هم کلام شدن با او بیشتر می تواند به شما کمک

...

نمایش مشخصات گیتی ارژن به نام خدای دوستی ها ... خانه بحبوحه، چشم ها گریان، زنی چادر به سر صورتش را پوشانده، کودکی در حال فریاد کشیدن، همه مات و مبهوت به گوشه ی مهمان خانه، دو پسر در حال گریه با نجوای کلمه ی مادر، مادر چشم هایش بر سقف سپید، زمان در حال ایستادن، خون در رگها خشک، نگاه ها منتظر، بدون آوا، سکوت،

نقشه ی طبقه ی آخر

نمایش مشخصات محمد ملکی عینکش را به چشم زد خط کش رویه برگه لغزید ، نوک مداد رویه کاغذ رقصید سخت بود ، خیلی ، کشیدن آن خط ها رویه برگه نه ، کشیدن خط رویه خاطرات بعد از 1 ماه ، اکنون روزی پایان پوروژه بود طبقه ها بی هیچ نقص پلان ها ، نقشه ها و همه ی جزئیات مشخص کاخی که در 20 سالگی فقط خوابش را میدید ، اکنون

از پردیس تا پایتخت

نمایش مشخصات حسین کرمی سلام دیگر حال و حوصله ی خوابگاه را نداشتم.خوابگاه دانشجویی به نام پردیس که چند کیلومتری با شهر بندرعباس فاصله دارد .موقعیت جغرافی آن به گونه ای است که در بیابان قرار دارد ، انگار بیابان نشینیم تا خوابگاهنشین! از خوابگاه خسته شده بودم .نزدیک به چهار ماه آنجا بودم و به خانه نرفته

قانون 20 - 80

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سری داستانهای کوتاه بیست خطی) داستان شماره 94 "ماجرای 20 - 80" انگار بایستی صاحب ارث دویست میلیونی می شدم تا خودم و اطرافیانمو بهتر بشناسم! مثل مگس گرد شیرینی، آدم بود که از سروکولم آویزون می شد! از اونجائیکه هیچ هدفی برای این ارث نقدی نداشتم، هی با قرض دادن به اینواون،

مسخ 2 ( شعر می شویم روزی )

نمایش مشخصات آیلارمعدن پسندی همه اش توی خاب اتفاق افتاد ... اما من دیر متوجه شدم . دم دم های صبح سردم شد . هرچه کردم دستم را دراز کنم و لحاف را رویم بکشم نشد . وقتی به خودم آمدم و توانستم تمام حواسم را جمع کنم متوجه شدم دستی در کار نیست . نه چشمی ، نه ګوشی ، جالب اینجاست که که دارای نوعی شهود و ادراک بودم که به کمک آن متوجه اطرافم می شدم

برداشت آزاد

نمایش مشخصات فرزانه رازي sمن بهاري بودم...هنوز شكوفه هام رو شاخه هام بود...میخواستم به بار بشينم...از بد روزگار خوردم به سرما... وقت هرس شد...هرسم كردن...شاخه هام رو ازم گرفتن...جاي شاخه هام بهم وصله زدن...وصله هايي كه از جنس من نبود... حالا من موندم و يه آينده پيوندي...يه آينده اصلاح شده!يه آينده نامرغوب!

غم و شادي

نمایش مشخصات م.فرياد درويشي را زني بود سخت گستاخ. چهل سال در خانه اش مي چريد و حرمتش مي دريد، چندان که همسايگان را دل بسوخت و ديده بر آسمان دوخت... روزي زن چنان بر درويش بيچاره بتاخت که خداي را غضب آمد و لالش بساخت. همسايگان چون اين بشنيدند به تبريک و تهنيت به نزد درويش خزيدند، ليکن او را غرق تضرع و استشفاء ديدند

بی پناه، تنها ، آواره

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر پاییز عاشق نواز از راه رسیده بود و درختان لباس های رنگی به تن کردند، پوشش هایی از رنگ زرد و نارنجی، زیبایی جذابی را به درختان سر به فلک کشیده داده بود که تار و پودشان با دست بادهای سرد از هم جدا می شد و به زیر پای عابران می ریخت و آنها با خونسردی روی برگ خشک پا می گذاشتند صدای خش خش

دنیای آرام ما!!

نمایش مشخصات آرش پرتو نمی دانم چه موقعی به دنیا آمدم. نمی دانم چند سال پیش به دنیا آمدم؟ نود سال؟ صد سال؟ نمی دانم. فقط می دانم از وقتی که به دنیا آمدم آسمان همیشه یک رنگ بوده است چه این سر دنیا چه آن سر دنیا. بار اولی که درست حسابی به آسمان نگاه کردم بچه ای ده-دوازده ساله بودم.آن موقع هم همین رنگ بود که حالاست

بسم الله جون افغانی(بخش دوم)

نمایش مشخصات مهرداد نصرتی(مهرشاعر) گذشت و گذشتیم تا حدود نیم ساعتی بعد که راننده مینی بوس، با صدای بلند گفت: امین آباد، سه راه تقی آباد! خواب نمونی! جا نمونی! و بعد مینی بوس را به کنار جاده هدایت کرد و در شانه خاکی کنار جاده ایستاد. خاک نرم کنار جاده، با وارد شدن مینی بوس به آن، غباری غلیظی بلند کرد. درب مینی بوس باز شد

آرامشم تویی ! به هر ترانه ای سر میزنم تویی

راهنمایی : + مهران - سما .............. + اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه می خواد... - حواست به خیابون باشه پسر خوب! کم کن صدای ضبط رو ... + این آهنگ مورد علاقه ی تو هست. دوست دارم تا خود خود شمال برات زمزمه کنم . - عزیزمی ، اما زنده موندن رو بیشتر دوست دارم گلم

در مدسه ی ما ( قسمت آخر)

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی در روستای ما بیشتر دختران بعد از اتمام دوره ی دبستان مجبور به ترک تحصیل می شدند . در هر شرایطی ، با هرگونه توانایی مالی . دختری که درسش تمام می شد باید می نشست و قالی بافی و خانه داری یاد می گرفت . یعنی بالغ شده بود و صحیح نبود همچون پسرا سوار اتوبوس ، به شهر برود و درس بخواند . این کار برای دخترا جایز نبود، زشت بود

انتظار

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت ازهمان روزی که ساک بستی،دنیایم جوردیگری شده... صبح به صبح دست وپایم راتا مرز پارگی میکشانم تا بالاخره بیدارمیشوند،مغزم اما..همچنان درخواب میماند..حق دارد خب،درخواب توبایدمٌرد! لحظه ای به خودم فرصت میدهم،چشمانم رامیبندم.... رویای دیشبش رامرورمیکند لبخند شیطنت آمیزی روی صورتم نقش میبندد

بسم الله جون افغانی(بخش اول)

نمایش مشخصات مهرداد نصرتی(مهرشاعر) بسم الله جون افغانی(داستانکی از مهرشاعر) کلاغ های پنهان لابلای شاخه ها، در پارک باغ ملی، ناگهان، به فرمانی که نمی دانم از کجا به آنها رسید، با جیغ هایی متوالی، به پرواز درمی آیند و در دایره ای به قطر تقریبی میدان مجاور پارک، در آسمان می چرخند. دایره میدان، در این ساعت سه بعد از

ما چقدر خوبیم!

نمایش مشخصات آرش پرتو بعد هجده سال دور دنیا گشتن رفتم به شهری که توش به دنیا امده بودم و بزرگ شده بودم. شهرمون حسابی پیشرفت کرده بود اما خیلی از جاهاش همون بافت قدیمی خودشو حفظ کرده بود. دو ساعت از نیمه شب گذشته بود که رسیدم سر کوچه مون.انگار آب ار آب تکون نخورده بود تو این هیجده سال.همه چیز مثل همون دوران

طلا فروش

نمایش مشخصات كوروش جعفري زاده طلا فروش با دلهره دستگيره را مي چرخانم و داخل مي شوم .فضاي روح بخش داخل مغازه پيكرم را نوازش مي دهد .جوانكي شيك پوش پشت ميز شيشه اي بزرگ و زيبايي نشسته و بسان دانشمندي غرق در تفكر و محاسبات است.حتي سرش را هم بلند نمي كند . اشعه طلايي رنگ خورشيد بر اقيانوس مواجي از طلا كه پشت شيشه

باروووووون

نمایش مشخصات ایمان بشیری ♥ باروووووووووون♥ کنار خیابون ایستاده بود . تنها ، بدون چتر ، اشاره کرد مستقیم ... جلوی پاش ترمز کردم ،در عقب رو باز کرد و نشست ، آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، - ممنون - خواهش می کنم ... حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که

نمایش مشخصات یوسف رحیمی به نام زیبای زیبا "از کجا شروع شد؟ چطور می توانم فراموش کنم؟ آن شب، آن دود، آن آتش، خون و آن جنازه ها!" مکثی کرد. "آنها کابوس خواب های من در این سالها بوده اند! سرخورده از تعقیب اسراکوکاش برمی گشتیم. ده کشاورز را با خود برده بودند. در دامنه کوه های تولای بودیم. درست همانجا!"دستش را به سمت کوههای تولای دراز کرد و نقطه ای را با انگشتش نشان داد

بودا

نمایش مشخصات م.فرياد شاهزاده اي با پدر در ميان رعيت بود و سر به آسمان مي سود. ميّتي ديد به گورستان برند و جمعي در قفايش جامه مي درند. پدر را پرسيد: به كجايش برند؟ گفت: بدانجا كه هيچكس را به هيچ نخرند! گفت: شاهان و شاهزادگان را نيز؟ گفت: آري! گفت: اغنياء جهان را نيز؟ گفت: آري! گفت: دلبران و دلدادگان را نيز؟

آرزوی برفی

نمایش مشخصات النازنگین تاجی یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود.روزی روزگاری دخترکی 17ساله ای بنام النا در یک جنگل به تنهایی زندگی می کرد. دخترک قصه ما در کودکی تمام خانواده اش رادر یک تصادف از دست داده بود و چون دیگر کسی را نداشت برای خود خانه در جنگل ساخت ودر آنجا ساکن شد. النا در جنگل دو دوست بیشتر نداشت دو دوست آن یه خرگوش تپل بود و یک اسب سفید زیبا

" تا ابرها ، با ابراهیم ! " (ق دوم )

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - ... ابراهیم دستش را بالا می آورد تا اجازه بگیرد و درس جغرافی را از رو بخواند ؛ موافقت می کنم . اما کتاب را می بندد و همان طور که نشسته ، باز هم نگاهش را در نگاهم قفل می کند و از حفظ درس را شروع می کند به خواندن ! کلمات بی وقفه بر زبانش جاری می شود ؛ گه گاهی کمی می ماند و تا بخواهم

خلال دندان

نمایش مشخصات امیر یزدی رفت و آمد و نشست و برخاست ، تو خانواده مادري من خيلي بيشتر از خانواده پدري بود ، معمولا شباي جمعه خونه بابابزرگ يا يكي از بچه هاش جمع بوديم ... و طبق معمول شب زنده داري خانوما تا دمدماي صبح ادامه داشت...برنامه نود هم كه اين هفته پنج شنبه شب بود تموم شد...و باز هم طبق معمول نسبت به خونه خودمون ديرتر خوابم مي برد

موج

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه آفتاب نيم روزي تشعشع نورش را به چهره زن مي تاباند ,كتاب ذهنش را هيپنوتیزم و تمام اصوات اطرافش را لال كرده است ,نيمكت هاي پارك پر مي شوند و خالي, اوتنها گاهي اوقات با تكان سرش موهاي چتريش را از صورتش دور مي كند, مردي كه در حال قدم زدن است به او نزديك مي شود و در مقابلش مي ايستد, ناگهان

چشمهاي خيس يك زن

نمایش مشخصات م.فرياد پيرمرد با حالتي عصبي دستي به محاسن سفيدش كشيد و در حالي كه سعي مي كرد مؤدبانه صحبت كند، با صدايي بلندتر از حد معمول رو به متصدي پذيرش بيمارستان كرد و گفت: - شما خودتونو بذارين جاي ما!... حاضرين دختر خودتونو، زن خودتونو، ناموس خودتونو بدين پسراي دانشجو معاينه كنن؟ متصدي پذيرش با بي حوصلگي پاسخ داد: - من كاري به اين كارا ندارم

قارچ خور

نمایش مشخصات محمد شاهکان قارچ خور همش اینطرف و آنطرف می رفت. انگار که چیزی گم کرده بود یا دنبال چیزی بود. به زور دو ساعت مرخصی گرفته بود که اقساط های عقب افتاده اش را پرداخت کند. چند دوره بود که بدجوری زیر فشار بود و قسط هاش عقب افتاده بودند. این بار هم اگر دیر می کرد حسابش را می بستند. دست لای موهاش کرد و وز

زندگی

نمایش مشخصات كوروش جعفري زاده sشنبه ....پدر مُرد. يكشنبه ...پسرها براي تقسيم اموال جلسه گرفته اند. دوشنبه ..جلال يك ماشين بزرگ خريده است . سه شنبه ..درخت وسط حياط را بريدند تا ماشين جلال پارك شود. چهارشنبه ..مادر را گذاشتند خانه سالمندان. پنجشنبه ..مادر مُر د . جمعه ..

اهل معامله

نمایش مشخصات آرش پرتو - ببین مرت!!!... من برعکس دولت زیاد اهل معامله نیستم که یه چهار صدی گرفت و دو تا هفصدی داد...پس زیاد کش نده.. - جون مادرت اذیتم نکن... دارم می میرم.. بده برم ..به امام حسین دفعه دیگه پولتو میارم ... - خف بابا...اعصاب ور زدنتو ندارم... دفعه ی آخرتم باشه جون مادر منو لقلقه ی زبونت می کنی عوضی - به جون مادرم می آرم


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1