آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

سؤال‌های بی‌جواب

نمایش مشخصات حسین شعیبی باورش نمی‌شد که ماجرای پرسیدن یک سؤال و اصرار به شنیدن پاسخ آن، این جوری حال او را دگرگون کند. بعد از خروج سریع از دبستان، سوار ماشین خود شده بود و پس از سیصد کیلومتر رانندگی خود را به جاده‌هایی در دل کویر رسانده بود. _ «خب مولایی، شغل پدر تو چیه؟» _ «اجازه آقا! بابامون آدم خیلی

حماسه زن آقا 1

بچه که بودیم تو هر محله ای یه بابایی واسه خودش گنده لات اون منطقه بود و روزا با نوچه هاش تو قهوه خونه میشست دورنا (تورنا )بازی می کرد. نوچه هاشم به نوبت روزانه از کاسبای محل باج می گرفتن . رسم بود بقال و قصابم خودشون پیش کشی می بردن در خونه آقا لاته . البته تو ردیف سن ما تقریبا آخرای این داستانا بود اما هنوز بودن این تیپ ادما

پیامک آخر شب

پیامک آخر شب اطاق خواب ما روبه دریاست ؛صدایش می زنم ؛ بیدار نمی شود!گفته بود که قبل از طلوع آفتاب، بیدارش کنم.شاید، صدایم را نمی شنود؛ شایدهم ،دوست ندارد ؛خواب خوش صبح را ،فدای دیدن طلوع آفتاب در یا کند.به نظرم می آید که خستگی هواپیما، هنوز از تنش بیرون نرفته؛ دیشب مان هم تا نزدیکی سحر طول می کشد

داستان امروز

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا امروز ۹۶/۸/۲۹به سفارش یکی از دوستان که دو هفته ای میشدحرفش بود با یکی از دوستان که تو کار بیمه هست رفتیم به یکی از فرهنگسراهای ماهدشت به خیالی که هماهنگ شده و ما برای ثبت نام مشکل نداریم. به اتفاق دوستم راهی ماهدشت شدیم جا داره همین جا از دوست خوبم خانم صالحی تشکر کنم

سلنا-14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سارا ، آخرین روز آموزش ، قبل از رفتن به کلبه را برگزار و به همه اعلام کرد ، تا مدتی به علت مشکلات شخصی ، آموزشگاه تعطیل است . سارا و سلنا می خواستند ، عصر همان روز حرکت کنند ، که لیندا ، صبح روز بعد را پیشهناد کرد . هم به خاطر شرایط سلنا و هم اینکه به تاریکی برنخورند . آنها نظر او را قبول کردند

به‌به (به) اومده!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی از جلوی میوه‌فروشی گذشت. به های درشت پاییزی بارنگ زرد زیبا خودنمایی می‌کردند! صدای پدر در گوشش طنین انداخت: خانم بیا! (به) به بازار اومده! برق نگاه مادر و لبخند زیبایش جلوی چشمانش ظاهر شد! مادر عاشق به بود و پدر به این میوه به چشم یک داروی معجزه‌گر نگاه می‌کرد. وارد میوه‌فروشی شد و از میان به ها، یکی را جدا کرد و سمت فروشنده رفت

مهر مادری،دستی را وقف کرد

بسم الله الرحمن الرحیم نام موضوع:مهری مادری،دستی را وقف کرد. صبح زود تابستان که خورشید خود را هرچند گاهی هویدا و نمایان می کرد از خواب بیدارم کرد و دگر می بایست برای انجام کار پر مشقت کشاورزی آماده و مهیا میشدم دگر از کار در مزرعه خسته شده و زمین های زراعت را به فروش گذاشته بودم

آوای ماه وحشی - 13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کیت : می خوای تعقیبشون کنیم ؟ چطوری؟ جنگل وسیعه ، هوا تاریکه ، سرعت و تعدادشون خیلی بیشتر ه ، اگه نقشه بکشن و تو دام و محاصرشون ، بیافتیم ؟ دیوونگیه ایه ! گفتم : آره دیوونگیه ! کایوک به همراه چند گرگ دیگر پیدایشان شد ، او هم نظر میریام و جان را تأیید کرد . گفتم : ما دو تا بین شما ها گیر

انقلاب

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی بوی ذرت مکزیکی،آش،صدای دست فروش،برای من حال و هوای بازار اپن هلندو داره سرزندگی این جا .... ولی همراه با الودگی هوا کتابفروشی ها سینما و کتاب فروشی ای که پاتوق ما بچه کوچولوهای سال اولی دانشگاس این گل را به رسم هدیه در بی ار تی گوش دادن حالی به ادم میده نه صبح از غرب تهران بزنی

دلم خیلی چیزها می خواهد.

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) یک جایی وسط حیاط، دست هایت را باز می کنی و دور خودت می چرخی. عین خیالت هم نیست که خنده هایت بند بند دلم را می لرزاند. رگ غیرتم بالا می زند، عتاب می کنم؛ رو بگیر از چشم های پشت پرده، خطا می رود! گوشت بدهکار نیست. راه نمی آیی با دل ما... خیز برمی دارم و هنوز بلند نشده تو پس می روی. سرجایم می نشینم و نگاهم را می دوزم به تو

نابغه نوجوان

باسمه تعالی روز تولد انسان یکی از بهترین و عزیزترین روزهای عمر اوست . شاید ترس ها و دلهره های لحظات قبل از تولد را به یاد نیاوری ‚ آن لحظه که در آغوش خدا بودی و تو را به جهان ناشناخته ای فرا می خواند ند و تو ‚ به نوری آرام بخش نگاه می کردی و چشم از او برنمی داشتی . شاید خدا با تو

خلاء موقت

هنوز برف مي باريد . جمعيت تو هم وول ميزدند و گريه ميكردند . گوركنها بسختي مشغول بودند و دو قبري كه مي كندند كم كم شكل مي گرفتند . دستم تو دست بابا بود . اين پا اون پا كردم : - ولشون كن بابا بريم، منتظرمون هستند ! بابام صورتشو به طرفم چرخوند . بعد از مدتها لبخند رو تو صورتش ديدم . - بريم پسرم

«65 لام»

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان بذاريد يه حکايتي بگم از خودم براتون که هر وقت جايي مي خوام از کوره در برم و با کسي درگير بشم و کارم به بد و بيراه و مشت و لگد بکشه بيدار ميشه ته کوزه ي سرم و از سوراخاي گوشام خودش رو مي کشه بيرون، اون بالا مثل غول چراغ جادو دست به سينه روبروم واي مي ايسته چشمکي مي زنه و با يه لبخند ملايم ترمزم رو مي گيره و مهارم رو مي کشه

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ک زلزله مادر با گریه دستی به موهای دخترش کشید و گفت : همین یک ساعت پیش آنها را شانه کردم ؛ اما زلزله ناگهان آمد و او را از من گرفت. کانال ابوالحسن اکبری: فرهاد خبرنگار رو کرد به پسر و گفت :اگر فرهاد این روزها بود و شیرین از دستش می رفت چه اقدامی انجام می داد . پسر خندید و گفت : پیامکی

از تاول پا تا تتوی دست!

نمایش مشخصات حسین شعیبی وقتی کرمانشاه لرزید، آوار تلخ خبر بر سر مردم ریخت. اندیشه آدم‌های خفته در زیر ویرانه‌های سرپل‌ذهاب دل هر انسانی را به درد می‌آورد. بیمارستانی که باید وجودش مرهمی باشد بر دردهای بازماندگان، آوارش زخمی شد به پیکر شهری که دیگر نشانی از شهر نداشت. اما زلزله واقعی پیش از این در زیر

اولین روز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دبیر ادبیات وارد کلاس سوم راهنمایی شد بعد از معرفی خودش از بچه ها خواست تا خودشان را معرفی و شغل پدرشان را نیز بگویند. یکی یکی برخاستند وهرکس چیزی گفت ؛ کاسب ، کارمند ، مهندس ، کارگر ، فرهنگی و ... تا نوبت به او رسید . خود را معرفی کرد و گفت : " خیاط " . آموزگار به شوخی گفت : پس خیاط کت و شلوار عیدمان را پیدا کردیم

جشن تولد

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده در کجا هستم من؟ حس سرما دارم! آه دستم، پایم! من چرا می‌لرزم؟ نکند بیمارم! وای ای وای چرا سنگینم؟ چشم‌هایم بسته‌ست؛ در فشارم انگار؛ نکند مرده‌ام؛ یا که کابوس بدی می بینم! نه نشد؛ آخ نشد؛ که تکانی بخورم؛ وا دریغ از حرکت؛ شده‌ام نقش زمین مادر جان! کاش می شد که صدایت بزنم؛ اما من

میلاد ترکه

نمایش مشخصات مصطفی زمانی توی مترو داشت فندک می فروخت، زیر چشمش کبود که چه عرض کنم، سیاه بود. انگشتان کشیده اش را که دیدم خاطرات چند ساله ام زنده شد! همه توی خوابگاه میلاد ترکه صدایش می زدند، اگرچه تا آنجایی که یادم می آید نه اصلیتش به ترک ها می رسید نه حتی اسمش میلاد بود. گیتارش را شب ها می گرفت، می رفت توی آشپزخانه

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی باعرض سلام وخسته نباشید به تمام دوستانی که به داستان های این بنده ی حقیرسرزده و نظردادن از همه ی شما عزیزان متشکرم: این قسمت پایانی که بی سوادی مادر جبران ناپزیر بود اگر قسمت اول را خوانده باشید؛نوشته شده بودیک معلم داشتیم که سواد ابتدایی داشت و دو کلاس اول و چهارم را در یک کلاس جا داده بود

ببر در زنجیر - 13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی محافظ دیگری هم گفت : او نطرف هم هستند . امیل: اون در زیاد نمی تونه مقاومت کنه ، یکی از خدمتکاران به سمت آنها دوید و گفت : محاصره شدیم ، سربازا داخل قصرن و با افرادمون در گیر شدن. مارکوس : تا آخرین لحظه باید بجنگیم . ناگهان در، در هم شکست و به جای سربازان ، با تعداد زیادی سگ که به سمتشان می دویدند مواجه شدند

حاضر جواب

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان طنز «حاضر جواب» *********** حدود سالهای 1375 بود و من سال اول دانشگاه بودم یادمه با دوستام داشتیم تو فلکه دوم تهرانپارس بسمت دانشگاه میرفتیم که یکی از دوستای تهرانی مان را دیدیم و ایشان شهره بود به حاضر جوابی ، مخصوصا به دخترها خیلی متلک می انداخت و کلا ادعا زیاد داشت ، اونروز

داستان کندو و "اَسَل"

نمایش مشخصات علی نوری مطلق یکی بود یکی نبود-غیر از خدا هیچ کس نبود، یک کندو بود با یک عالمه زنبور و یک ملکه که همه کندو را زیر نظر داشت. زنبور های این کندو از وقتی به دنیا آمده بودن به غیر از کار کردن و تلاش چیزی توی خاطرشون نبود.هر زنبوری یک وظیفه ای داشت، یکی گرده می آورد، دیگری از بچه زنبورها مواظبت می کرد و آن یکی هوای ملکه را داشت

داستانک با 8 قاف

نمایش مشخصات رجبعلی باقری sداستانکی با 8 قاف. تقدیم به دوستان بویژه متولدین آبان ماه که هشتمین ماه سال است: قلم قهرمان قصه ی قلبم را قاپید! قرار ندارم! قهوه می نوشم و می نویسم برای عشق.........!

سلنا-13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سارا: چه برنامه ایی داری ؟ چیکار باید بکنیم . سلنا : اول باید با پدرت حرفم بزنیم ، که بفهمیم از بدهی و کارهای نیکلا خبر داشته یا نه ؟ دوم : باید بریم به خونه جسیکا ، دفتر و اتاق کار پدرشو بگردیم ، که دقیقا سر از نوع معامله وکسانی که باهاشون طرفیم ، در بیاریم . سارا مواظب باش حرفی نزنی ، باید به یه جای خوب و محکم برسیم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نقطه ی مشترک مرد و زنی که با هم اختلاف داشتند نزد قاضی رفتند تا بین آنها قضاوت کند. قاضی شروع کرد به پند و اندرز دادند و به آنها گفت : شما روی نقطه های مشترکی که با هم دارید ؛ کنار بیایید تا زندگی تان شیرین شود.مرد گفت : آقای قاضی زن ها دو نقطه دارند اما مردها نقطه ای ندارند که با آنها

قسمت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دو روز گذشته بود. از دور دست خانه های آبادی پیدا بود. افسار گاوی را که تازه خریده بود با قوت بیشتری کشید . با دیدن مزرعه به یاد روزهایی افتاد که پدر خیش را به خود می بست و تمام زمین را شخم می زد . و حالا با ثمره پس اندازش می توانست این فشار را از روی شانه های پدرش بردارد. به در خانه رسید

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی سلامی دوباره : قسمت چهارم : مدرسه ی روستا تا پنجم ابتدایی بیشتر نداشت که از سوم ابتدایی گلگز به همراه خانواده به شهر کرج آمدند و اینجا بود که ترس از بیگانگان و شلوغی مدرسه جدید به وحشت انداخته بود چند روز بعد به مدرسه رفتن برای ثبت نام مادرش با تعجب نگاه می کرد بله ترس گلگز به

خاله بازی

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه پیرمرد نگاهی به جعبه ی داروهایش انداخت و گفت : سفره ی بی آب یعنی سوال بی جواب . پیر زن همچنان که لیوان خالی در دستش می رقصید آرنجش را بالا آورد و آن را سر کشید، سپس با لبخند زیرکانه ای گفت : مثلا من آب خوردم . مرد لیوان پر از هوایش را برداشت و گفت: و من هم..... داروها در سکوتی عمیق شاهد بازی آنها بودند

سوگنامه

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سوگنامه اول: بعد از ظهر پنجشنبه بود ؛ مثل همه ی پنجشنبه ها خاموش و دلگیر و کمی هم خوشی تعطیلی جمعه . اواخر پاییز بود . اتاق هنوز نم داشت . یک هفته پیش سیل آمده بود . بابام زیر کرسی خوابیده بود . آفتاب روی دیوار کاهگلی حیاط رنگ می باخت ؛ دلم می خواست آفتاب نرود . هیچ وقت نرود و مشق هایم

از قلی تا کیانا

نمایش مشخصات محمدمهدی قنبری مبارکه از قُلی تا کیانا درست درهمان شبی که کیانا چهل و پنج روزه شد، خانواده‌ی قربانقلی تصمیم به دیدار با کیانا را گرفتند. عصمت خانم زن قربانقلی اصرار داشت که تا چلّه‌ی کودک سرنرود، محال است به ملاقات زنِ برادرِ شوهرِ خود برود. و وقتی جابر پسر بزرگ خانواده از دانشگاه بازگشت و سرانگشتی شمرد متوجه شدند که پنج روز هم از چله گذشته است

سینه شرحه شرحه

نمایش مشخصات حسین شعیبی روباه پیر خیلی آهسته، با کمک عصا حرکت می‌کرد. چشمانش کم سو شده بود و با کمک نوه‌اش به محل قرار در زیر درخت رسید. به خواست او فرزند بزرگش، نیمکتی چوبی برای راحتی او ساخته بود. لرزان روی نیمکت نشست. _ «نوه عزیزم، تو دیگه برو» _ «باشه بابایی، دو ساعت دیگه میام دنبالتون» زاغی پیر درحالی‌که پنیری به منقار داشت، روی درخت کنار نیمکت نشست

عروسک باربی

نمایش مشخصات مریم ابراهیمی شهرآباد بیشتر از اینکه شبیه یک دورۀ همی دوستانه باشد، شده بود فستیوال لباس و طلا و غذا و البته آرایش و به رخ کشیدن وزن و قد و تناسب اندام. من بودم و محدثه و خودش. دوران دانشجویی زینب صدایش می‌کردیم، اما شب ازدواجش همه فامیلش یکصدا شیوا صدایش می کردند، حالا شیوا اسم شناسنامه‌ایش بود یا زینب، بماند

آوای ماه وحشی - 12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دستهایم را روی پنجه میریام و جان گذاشتم و گفتم : خیلی ممنون ، حالا که اینجا هستین و مشکلی ندارین ، مراقب ما باشین ، فکرکنم باید یه گردنبند خوشگل بخرین و به گردنتون بندازین ، تا من بشناسمتون . آنها نگاهی به هم کردند و خندیدند. با خنده گفتم : خند داره ، گرگی که که گردنش گردنبند میندازه

صفی و قُراب

نمایش مشخصات علی حسینی چند فرسخ بیشتر تا کلابی نمانده و میرزا صفی خان که تازه رخت بر بسته و از شوشتر تا کازرون مسیر صعب العبوری را پیموده و دمادمِ صلات ظهر رسیده بود، از سواره و پیاده، پیِ عصمت الزمان را می گرفت. بخت برگشته همین دیروز، در مالبندانِ طهران، مکتوبه ای به دستش رسید که رنگ از رخش پراند و سر از پی اش دوان کرد، برای یافتن رد و ردایی از عصمت

اقتصاد مقاوم می شود

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی نیمه‌های شب بود،همگی ردیف به ردیف خوابیده بودیم و هر کدام با دیدن رویایی،لحظات نیمه هوشیاریمان را می‌گذراندیم.من خواب زرشک پلو با مرغ می‌دیدم،مادر برای نهار درست کرده بود.مرغی شکم پر توی یک سینی وسط سفره گذاشته بود و هر کس گوشه‌ای از آن را می‌کند.من ران مرغ را در دست داشتم و

فاصله‌ها...

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی سلام سیا، چطوری؟ باید خیلی خوب باشی، نه؟ دیشب که در آن برنامه پرطرفدار دیدمت حسابی جا خوردم. می‌دانی سیا، یعنی سیاوش؛ ببخش از اینکه اسمت را درست تلفظ نمی‌کنم، عادت است دیگر... یادت هست؟ مثل وقتی که روی برفها می‌خوابیدی و به آسمان نگاه می‌کردی و تا من حرف می‌زدم می‌گفتی ترک عادت موجب مرض است! چقدر دوست داشتی نگاه کردن به آسمان برفی را

حکم خدا

نمایش مشخصات رجبعلی باقری گمراه جوانکی باعربده و چاقوکشی موجب سلب آسایش مردم می شد. به هیچ صراطی مستقیم نبود. نه مواعظ و حرف های نرم اطرافیان دراو اثرگذار بود و نه تنبیه قانون. دریکی ازروزهای عصر پاییزی که چند جوان محله دور هم جمع بودند و خوش وبش داشتند خود را به جمع آنها زد و درگیری شروع شد. دراین نزاع دسته

فوبیا

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی جلوی در می‌ایستم و برای آخرین بار به اتاقم نگاه می‌کنم. همه‌چیز مرتب و منظم است. هیچ‌وقت اتاقم این‌قدر مرتب نبوده! یعنی هیچ‌وقت زندگی‌ام این‌قدر مرتب نبوده است! بغض گلویم را می‌گیرد. فکر اینکه این آخرین بار است که اتاقم را می‌بینم دیوانه‌ام می‌کند. به آشپزخانه می‌روم. مادر

کوتاهی به بلندای صبر

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی کوتاهی به بلندای صبر ******************** بعضی وقت ها خسته ی و بدنت درد دارد انگار تمام عالم را شخم زده ای می خوابی و بعد آرام می شوی امان از دردی که نهفته تو قاب عکس روی دیوار افکارت را بدجور شخم می زند و تو ساعت ها زل میزنی به قاب عکس و خیره می مانی ..... بعضی وقت ها بعضی دردها همیشگی

خواب

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار یکباره چشم گشود و شروع کرد به دویدن. در تاریکی شب سر بالایی کوه را یک نفس و بی محابا بالا می رفت. قطرات اشک با عرقش همراه شده بود ولی همچنان می دوید. چهره تک تک آنها که فردا از او جواب می خواستند لحظه ای از جلوی چشمانش دور نمی شد. او مدام خود را لعن و نفرین می کرد که چرا خوابش برده است

پدربزرگ زنده میشود

نمایش مشخصات حدیث کوهی با رسیدن به خونه زنگ در رو زدم، کسی جواب نداد حدود دو بار و سه بار دیگه هم امتحان کردم ولی انگار نه انگار..... با صدای کسی به پشت برگشتم!!!!مرد: دخترم کسی خونه نیس زنگ نزن! با دیدن شخصی که مقابلم دیدم امکان نداشت باور کنم که پدربزرگ شهیدم جلوم ایستاده دو قدم به عقب رفتم... ولی او با لبخندی به من و عکس العمل هایم خیره شده بود

نیامدی،دیر کردم!

بعد از چند مدت طولانی قرار بود یکدیگر را ملاقات کنیم از چند روز قبل در تکاپو بودم لباس هایم را یک به یک تن زدم تا ببینم کدامشان بیشتر روی تنم می نشیند با هر جفت از کفش هایم زمین را متر کردم تا ببینم با کدامیک راحت تر میتوانم کنارش قدم بزنم تمام گل های گلفروشی را یک به یک بوییدم تا

یک تجربه - درباره داستان "روشن-خاموش"

نمایش مشخصات حسین شعیبی سال‌ها قبل؛ در حدود بیست و چهار-پنج سال پیش، کتابی می‌خواندم به نام "سینما به روایت هیچکاک" ترجمه پرویز دوایی، که مصاحبه فرانسوا تروفو با آلفرد هیچکاک بود در مورد فیلم‌هایش. هیچکاک ماجرای نوازنده فلوتی را تعریف می‌کرد که در ارکستر سمفونیک وقتی نوبتش می‌شد فقط یک نت می‌نواخت

کبریت هوشمند

نمایش مشخصات رجبعلی باقری دست تک پسر هفت ساله اش را محکم گرفته بود و از صحن حرم امام رضا (ع) به سمت مسافرخانه ای که در همان نزدیکی جوار آقا گرفته بودند در حرکت بود. هنوز چشمانش خیس اشک بود و دلش حسابی گرفته بود. سال 85 بود. همسرش در حادثه ی تصادف رانندگی عمرش را به او و تنها یادگارشان افشین داده بود... سر کوچه متوجه جمعیتی شد که دور خانم فالگیری را گرفته بودند

پیدا می شود

نمایش مشخصات رها تمیمی بالاخره سر و کله اش پیدا می شود از میان دل شکستگی ها و دل دل زدن هایت وسط روزمرگی و‌ تکرارهای طاقت فرسایت روبروی ناباوری ها، باورهای درست یا نادرستت کنار قلب یخ زدهٔ متروکت، بی احساسی های مزمنت به جای ساعت خواب رفتهٔ بی شوقت، زنگ بیدارباش در تک تک ثانیه هایت می زند آغاز می شود،

دیوارها فرو میپاشند.

نمایش مشخصات سارینامعالی : وقتی تو هم دختر شدی،انگار بلای آسمونی اومد تو جونم، با اومدن تو من بدبخت تر شدم...باباتو راضی کرده بودن اگه این یکیم دختر شد....بره سراغ یکی دیگ.... روزایی که باهم تنها بودیم...کلی التماست کردم پسر باشی... مینا زانوهایش را بغل گرفته بود با صدای گرفته گفت:اگه به من بود اصلا دنیا نمیومدم مامان

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی قسمت سوم ثبت نام انجام شد . با مدیر خدا حافظی میکند و از مدرسه خارج میشوند . برادر گلگز تعجب میکند چرا سوالی نپرسید !!! سوال میکند ٬چرا ساکتی جوابی نمیدهد از مدرسه به خانه میروند و گلگز نه سوالی میکندنه چیزی می خورد ٬میرود از برادر بزرگش میپرسد ؟ساده نباشد یعنی چی برادرش جواب میدهد یعنی زرنگ باشد گول کسی رو نخورد باهوش باشد

انقراض دایناسورها 3

حدود سي سال از اون زمان ميگذره . از پدر بزرگ جز مشتي پوست و استخون چیزي به جا نمونده بود كه اونم دو سال پیش به آغوش سرد گوری یخ زده در كوهپایه مملو از برف كه روزگاری یونجه زار بر گرفته از دستان قوي و پینه بستش بر دامنه اش بوسه میزد سپرديم . وقتي تنش رو به آغوش گرفتم تا داخل خاكي بذارم که همیشه بهش میباليد از سبك وزنيش تعجب كردم

انقراض دایناسورها 2

سلامي دوباره , يكي از كارهايي كه پدر بزرگم خیلی باهاش حال میکرد اين بود كه دم غروبا وقتي كار يونجه زار تموم ميشد با بقيه روستاييها ميشستن پای چشمه کاغذ و چوب سیگار و توتونو در ميآ وردن, سیگراشونو میپیچیدن و با فندكاي بنزينيشون سيگارارو میچاقیدن . بعد تعدادي از اوناهم كه معمولا

داستان گل و آفت

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی گل تنهاست و جز خودش کسی رو نداره و احساس تنهایی میکنه، آرزوش داشتن یه هم دمه تا بتونه با اون لحظات کوتاه زندگیش رو زیباتر کنه. گل که در تمام عمرش با کسی همصحبت نبوده فکر میکنه اگه موجودی بجز خودش باشه اونهم زیبا رو و زیبا باطن هست. با همین افکار روزها رو به شب و شب ها رو به روز میرسونه

سلنا - 12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح ، به سمت خانه حرکت کردیم. با رسیدن ما ، نانسی و جسیکا به استقبالمان آمدند . نانسی با دیدن ، جسیکا روی ویلچر ناراحت شد ، ولی به روی خودش نیاورد و لبخند زد. وقتی من ، لیندا ونانسی ، تنها شدیم . لیندا پرسید : پس چرا جسیکا ، هنوز روی اون ویلچره ، مگه قرار نبود ، که کمکش کنی ، رو پاهاش

ببر در زنجیر - 12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بعد از آن بود که به او گفتم : باید در 100 مسابقه پیروز بشی ، تا آزادت کنم . او در روزی که می خواست آخرین مسابقه اش را بدهد ، در چشمانش درخشش خاصی دیده می شد . وقتی دروازه بالا رفت ، او با قدمهایی بسیار مطمئن و محکم وارد میدان شد . در گوشه دروازه ایستادم ، مبارزه شروع شد ، حرکاتش بسیار

نسل به نسل تا کجا؟

نمایش مشخصات پریناز.ک بازهم شب شد. فرداصبح روزتازه ای نیست. همه چیز ازنو آغاز نمی شود.اتفاق جدیدی درراه نیست! همان آدمهای تکراری با افکارپریشان، خلق وخوی تند و فکر بسته! یک جوان دهه شصت که در یک محیط کاردولتی باافراد به اصطلاح سابقه دار و مسن تر مشغول به کار شده است. همان هایی که درحال حاضر فرزندانشان هم قد و قواره ی او هستند

داستان صخره سیاه و آب

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی در سرزمینی خشک و بیابانی صخره ای سیاه زندگی میکرد که سالهای سال در گوشه ای تنها افتاده بود و هر روز هزارن بار شکر می کرد که مرگ به سراغش نمی آید و او میتواند به زندگی خود ادامه دهد٬ در این سر زمین مرگ حاکم قدرقدرت بود و همه از او سخت می ترسیدند، زیرا هر کس که فرمانیش میکرد را نابود

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خداوندهر دو جهان قسمت اول امیدوام این چند سالی که از خداوند عمر گرفتم پروردگار یکتا از این بنده کوچک خود راضی باشد یا حق برای من دنیا خیلی زیباست٬ فاطمه گودرزی هستم از استان البرز شهر کرج روستای دروان روستای دروان قدمت دیرینه دارد ٬ از دختر که در این روستا در سال

انقراض دايناسورها 1

سلام باز افتاديم تو وادي هذیون گویی و دنبال يه گوش بیکار. يه چیزي هست كه هميشه منو ميترسونه و اين ترسو هميشه با خودم يدك ميشكم . نميدون اسم اين ترسو چی بذارم . شايد انقراض دايناسورها . بچه که هستی همیشه فکر میکنی بابات قویترین مرد روي زمينه و هر كاري از دستش بر ميآد. مادر آدمم كه مهربون ترين و يه پناهگاه

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت دوم امید وارم از قسمت اول داستان لذت برده باشید دختر کوچک خانواده در کنار خانواده مهربان خود کم کم بزرگ میشود ۵ساله شد و خانواده توان جواب دادن به سوالات اورا دیگر نداشتند زیاد سوال میکند و اگر جواب نمیدادند گلگز گریه میکرد و میخواست هرسوالش جوابی داشته

دنیای فانی

نمایش مشخصات امیر محمدرنجبر بعضی چیزا با عقل جور در نمیاد . بعضی چیزا سرجاش نیست. بعضی حرفا درست زده نمیشند و اما بعضی کارا حساب و کتاب ندارد . گربه از بالا پشت بوم میپرد. زرافه بچه میزاید. دنیای خالی پر هیاهو . پر از حجمه ی عقل و منطق و فکر و ذهن در سرابی از اندیشه و خیال و چنین برمیگزینیم.که چی چیزو چی، لایق ماست ولی گزاف است و گزاف است و گزاف

داستان نامه مادر

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی صدای توپهای روسی چند دقیقه ای هست که قطع شده و ما برای مختصر استراحتی به سنگرهای پشتیبانی برگشتیم. من جوری که کسی متوجه نشه آخرین نامه مادر رو از جیبم در میآرم و برای چندمین بار میخونمش «اشتفان عزیز سلام، امیدوارم هر کجا که هستی حالت خوب باشه٬ حال من خوبه و هیچ مشکلی ندارم و با رفتن

برای فردا

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با عجله در کمد را باز کرد. دستانش به سرعت درمیان لباس ها و کیف ها و کفش ها جستجو می کرد. نگران بود دیر برسد و پسرش دچار مشکل شود. به سرعت کیف چرمی مشکی را باز کرد. خدا خدا می کرد سند خانه آنجا باشد ولی نبود. با عصبانیت کیف را گوشه کمد پرت کرد. این کار باعث شد، جعبه کفش قدیمی که کنار کمد بود پایین بیفتد و محتویاتش روی زمین پخش شود

دیوارها فرو میپاشند

نمایش مشخصات سارینامعالی ... از دور و نزدیک کنارش میایند تا واسطه ای شود بین خدا و بنده هایش ! مظلومی ک زیر حکم اوست،از حساب کتاب دنیا خاطر جمع میشود،... زمین او را طوری در آغوش گرفته بود که انگار آخرین فرزندش است. ........................ در خانه را که باز کرد کاغذ تا خورده ای از لای در زیر پایش افتاد؛ خم شد و نامه را گرفت

چرا نمی نویسم؟!

نمایش مشخصات پروين خواجه دهي یک فایل باز آماده برای تایپ؛ یک فنجان چای خوشرنگ در ماگ قرمز با آرم نسکافه و یک سکوت دلپذیر مهیاست. اما نمیدانم چرا ترجیح می دهم کنترل تلویزیون را در دست بگیرم و ساعتها و بی وقفه کانالها را بالا و پایین کنم؟! نمیدانم چرا انگشتم روی صفحه موبایل روی تلگرام مدام میلغزد؟! چه خوب است

زندگی

لبِ پنجره نشستم و به اندازه چهار انگشت پنجره را باز کردم که هم صدای باران را واضح تر بشنوم و هم بوی خاک تازه را حس کنم. خدا را شکر، خانه از خیابان اصلی دور افتاده وگرنه الان به جای صدای باران، صدای بوق و سر خوردن چرخ های ماشین و گهگاه دشنام راننده ها را می بایست می شنیدم و احتمالا بوی

روشن-خاموش

نمایش مشخصات حسین شعیبی ساعت شش‌وبیست‌وپنج دقیقه با زنگ ساعت از خواب بیدار شد. به مدت هفت دقیقه مسواک زد. به حمام رفت و ریش یک‌روزه‌اش را تراشید. به صورتش ادکلن زد. موهایش را سشوار کرد و با ژل به آن حالت داد. جلوی آیینه ایستاد و با قیچی موهای زائد بینی و گوش خود را گرفت و ابروی خود را مرتب کرد. صبحانه خود را در آرامش خورد

دعام مستجاب شد،عشقم خوشبخته!

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی خفه شدم! خفه شدم،هيچي نگفتم نگاهمو انداختم پايين اشكامو با پشت دستم پاك كردم رومو برگردوندم دستامو تو جيبم كردم نفس عميق كشيدم راهمو گرفتمو رفتم خونه كه رسيدم شمارشو گذاشتم ريجكت ليست تو تلگرام هم يه پي ام دادم گفتم پسر بدي به نظر نميومد خوشبخت بشي بعدش بلاكش كردم از اون

هدیه تولد

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی قدمهایش را آهسته برمی داشت و گاهی به اطرافش نگاه می کرد ، مرغان دریایی ، صدای برخورد امواج با اسکله ، نگاهی به پولهایی که بابت کارش داده بودند کرد ، برای خرید هدیه ، کم بود . مدتی بعد صدای نواختن سازی توجهش راجلب کرد ، دنبال مکانش گشت . مردی در گوشه ساحل روی نیمکتی نشسته بود و آکاردئون می نواخت ، می دانست که می تواند هم به او و هم خودش کمک کند

"علی جوبی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده سر و کله علی جوبی وقتی پیدا می شد که بهش خبر می دادن یه سکه 5 زاری یا یه تومنی افتاده توی جوی آب و صاحبش یا ازدست کردن تو لجن عقش می گیره و یا اینکه از خیر اون سکه گذشته.اسم سکه و جوب که کنار هم قرار می گرفت مثل اجنه ای که موشو آتیش زده باشن پیداش می شد.یه چهره آفتاب سوخته که کمتر ردپایی از لبخند می شد توش پیدا کرد

مترسک

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sهیچ کس او را دوست نداشت ، خیلی ها از چهره و هیکل ترسناک او می ترسیدند؛ حتی تمامی پرندگان آسمان ، ولی فقط کودکان کشاورز او را از صمیم دل دوست داشتند چون از صدقه سر او ، سر گرسنه بر بالین نمی گذاشتند . به خاطر اینکه مترسک همیشه در مزرعه شان ایستاده بود .

آوای ماه وحشی - 11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دستهایم را روی پنجه میریام و جان گذاشتم و گفتم : خیلی ممنون ، حالا که اینجا هستین و مشکلی ندارین ، مراقب ما باشین ، فکرکنم باید یه گردنبند خوشگل بخرین و به گردنتون بندازین ، تا من بشناسمتون . آنها نگاهی به هم کردند و خندیدند. با خنده گفتم : خند داره ، گرگی که که گردنش گردنبند میندازه

مصائب ارواح

نمایش مشخصات حسین شعیبی گرمای آگوست کار خود را کرده بود. ادگار و ریموند؛ ارواحی که توفیق اجباری همسایگی در قبرستان قدیمی شهر آنها را تبدیل به دو یار جدانشدنی کرده بود، به وضوح احساس می‌کردند که دوازده تا پانزده درصد* به ابعادشان اضافه شده بود. آنها پس از تفریحی چند ساعته در سواحل پرازدحام شهر که تفرج‌گاه

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن 2

نمایش مشخصات سبحان بامداد قسمت دوم دلا تا نخندی مو نخندوم آی گُلُم که مو نخندُم دگر عهد و وفا با کس نبندُم، آی گُلُم با کس نبندُم دگر عهد و وفا با یارِ جونی، ای گُلُم با یار جونی نه چشمم سورمه کنم نه سر ببندم ای گلم نه سرببندم نه چشمم سورمه کنم نه سرببندم ای گلم نه سر ببندم به این فکر افتاد که زودتر وارد

دیوارها فرو میپاشند.

نمایش مشخصات سارینامعالی یک روز ،هنگام اذان صبح، وقتی که وفا از خواب عجیبی پرید، دنیایش عوض شده بود! خواب دیده بود دنبال یک قاصدک ،دورِ اتاقش راه میرفت. قاصدک تند و تند در خانه میچرخید و وفا، با حالِ بد و چشمان ملتمس ،پشت سرش می دوید. نهایتا قاصدک از پنجره به بیرون خزید و وفا لب پنجره مردد و ملتمس ایستاد.

ببر در زنجیر - 11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی فرمانده : تعدادی از برده ها مدت مجازاتشون تموم شده ، طبق دستورتون ، هر کس به درخواستتون جواب مثبت بده ، آزاد می شه ، با اونها چیکار کنیم ؟ گفتم : بیاریدشون پایین ، یه گزارش در مورد جرم ، اسم و مشخصات کامل برده و مدت محکومیتشو می نویسین ، یکی رو به مرکز و دومی رو در اینجا بایگانی می کنین

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن 1

نمایش مشخصات سبحان بامداد قسمت اول پیش نوشت!! : 1. داستان چندان طولانی نخواهد بود . پس مطمئن باشید ، نویسنده در محاسبه زمان و روحیه بخشی شما محاسباتی را اعمال نموده است . 2.داستان فی البداهه نوشته شده است، پس عاری از اشکالات نگارشی نخواهد بود!! 3. عبارت "پیش نوشت" رو ازتو جیب خودم به جای پی نوشت آوردم و کسی شاکی نشه

سلنا - 11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی : حالا که قراره بریم ، اگه پدرت و جسیکا تو دردسر افتاده باشن ، باید با حتیاط و آمادگی ، اونجا بریم. اگه خودمون هم تو دردسر بیافتیم ، رفتنمون هیچ فایده ایی نداره ! سارا : چی باید ببریم ؟ سلنا : یه چادر مسافرتی ، چراغ قوه ، مواد غذایی ، کیسه خواب ، طناب ، جعبه کمکهای اولیه ، دارو و این جور چیزا

خاکستر - 11

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جک : رابطه اش با آدم ها خیلی خوبه، هرچند عقیده خیلی ها نسبت به اونها منفیه . لئونا : عده ایی موافق موندنشن و بعضی ها مخالفن ، یه عده هم واسشون فرق نمی کنه . آنی : دوستاش دارن می یان دنبالش ، خودشم نمی دونسن کی می یان ! جک : نگفت : چطوری ، سر از اونجا در آورده ؟ دنی : فرار کرده و قبل از دیدن شما ها ، از یه جنگ جون سالم بدر برده

"مسئله ریاضی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده یه مسئله ریاضی بود که کلافم کرده بود و آخرش هم نتونستم حلش کنم.بچه زرنگ های کلاس هم توش مونده بودن.یکی از دوستام کسیو از کلاس دیگه ای معرفی کرد و گفت احتمال قوی اون می تونه حلش کنه.برو پیشش ولی خیلی از رفتارش تعجب نکن.پسر خوبیه.گفتم مگه رفتارش چطوریه.گفت خودت می فهمی.پیدا کردنش خیلی سخت نبود چون بعدا معلوم شد مثل گاو پیشونی سفیده

ببر در زنجیر - 10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پزشکی که همراه آنها آمده بود ، به سراغ آنجی و لیا رفت تا زخمهایشان را معاینه کند . گاری دارو و غذا هم در گوشه دیگری توقف کرد . هِریس با صدای بلند گفت : پایان مهلت جایزه نزدیکه و این 3 روز آخر مبلغ به 10000 سکه افزایش پیدا کرده ، ما تا 3 روز دیگه منتظر می مونیم ، همگی عاقبت کار رو دیدین ،

چشم_تو

نمایش مشخصات رها تمیمی تقدیم به تمام بچه های جنگ. تو نمی دانی بعد تو بر من چه گذشت، لبخند از لبانم پرکشید و جای آن غصه نشست. برداشت آزادی از سرگذشت #بنثیه دختر پنج ساله ی یمنی. همه جا پر از دود بود، چشم چشم را نمی دید. صداها مبهم بودند، تنها صدا فریاد یا الله مادر بود که طنین انداز شد. زیر تخت پنهان شده بودم، چشم چرخاندم تا ببینمش اما چیزی که دیدم قابل باور نبود

مثل خیانت ،کثیف یا مثل عشق ،پاک

نمایش مشخصات سارا یاسمینی احسان کارمند بانک بود. درست بود که کارمند بود اما با وام های با سود کم و دراز مدتی که بانک برایش داده بود ،ماشین‌ نسبتا مدل بالایی خریده بود و به وضع خانه اش رسیده بود،خلاصه از ان زمان‌که پول شیرینی تولد بچه اش را از برادر زنش قرض گرفته بود حسابی زندگیش سرو سامان گرفته بود. او داماد


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1