آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

دنگ...دنگ...

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده پدر برای بار چندم صدایش می‌کند؛ مادر می‌گوید: «داره تو اتاقش درس می‌خونه؛ الان صداش می‌زنم.» ...احسان دو سه ساعت است که روی تخت دراز کشیده و غرق فضای مجازی شده؛ نه صدایی می شنود و نه گذشت زمان را حس می‌کند؛ فقط گاهی پهلو به پهلو می‌شود و دست خسته اش را باز و بسته میکند؛ بعضی از

گستره ی خیال

چند وقتی میشد که بی هوا بدجوری هوایی شده بودم، دلم حسابی به حوس انداخته بودم که ای کاش بشه که بخوابم و یکی از همون خواب هایی که دوست دارم رو ببینم، برگردم به اون عقب ترها، به چند سال قبل، برم به یک روز بهار یا تابستون تو راه برگشت از شمال، یکی دوساعتی که از به راه افتادنمون میگذره

سرزمین سایه ها - 42

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جان و بقیه از ساختمان خارج شدند . همراهشان تعداد زیادی آدم آورده بودند . از الي و الیزابت خواستم که کمک کنند ، جیل را بلند کنیم و به گوشه دیوار ببریم تا بتواند به آن تکیه بدهد . من و الیزابت دستهایمان را زیر گردن و بدنش گذاشتیم ، الي هم پاهایش را گرفت ، جان به کمک الي آمد ، او را به گوشه دیوار بردیم و با احتیاط روی زمین گذاشتیم

نمی خواهم نود سال عمر کنم

نمایش مشخصات حمیده دیندار وقتی جدی می شود ،می نشیند روی صندلی و دستهایش را صاف بدون مشت کردن کنار پاها می گذارد و با لب های چفت کرده بدون پلک زدن خیره می شود.جثه اش کمی ریزتر از سنش است ولی بزرگواری روحش از چهره و حالت خاصی که دارد هویداست.آن روز عصر طبق روال شنبه ها به خانه ی حاجی بابا می رفتیم تا پیرمرد را

خداحافظ پاییز

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی انسان : خداحافظ پاییز و ببخش منا ، ببخش که برگاتا لگد کردم ،ببخش که مرگتا می بینم و کاری از عهده ام برنمی آد ،ببخش که چوباتا تو آتیش سوزوندم که گرم شم ،خاطرات زیادی داشتیم ببخش که رهات می کنم می رم سراغ زمستون ،من رفیق بدی نیستم این تقدیر تو . پاییز : خداحافظ انسان ،من نمی میریم و دراین دنیا همیشه بودم و خواهم بود

سرزمین سایه ها - 40

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مرد اول : اون پسر ازدستمون در رفت . مرد دوم : به جاش وقتی اون دکتر رو به رئیس تحویل دادیم و فهمید کیه ، خیلی خوشحال شد. زن حواستو نو خب جمع کنین ، در نبود ما اینجا یه اتفاقی افتاده ، خبری از بچه ها نیست ! تعداد ما برای محافظت از اینجا خیلی کمه ، جای به این بزرگی و 10 نفر آدم ؟! اون دفعه دیدین چه بلایی سرمون اومد ، شانس آوردیم که زنده موندیم

ساعت دوازده نیمه شب چهارشنبه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ساعت پنج و سی دقیقه روز چهارشنبه سی ام اردیبهشت کی می گه فضاهای مجازی بده؟ اگه این فضاهای مجازی نبود من از کجا می تونستم سحر و آزاده و شیوا را پیدا کنم؟ اینقدر خوشحالم که حد نداره. باورم نمی شه دارم می رم تا بعد از پانزده سال این سه نفر را ببینم. البته قرار ما دو ساعت دیگه اس ولی من وقت آرایشگاه گرفتم

سری جدید تندیس تنها(هادی دیوونه)

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) حتما دوستاني كه قبلا داستان هاي هادي ديوونه را خوانده اند در جريان هستند كه هادي شخصيتي پاك دل كه بعد افتادن و كوبيده شدن سرش به زمين ، متوجه شد كه مي تواند زبان حيوانات را بخواند و هميشه در رنج و عذاب بود از اينكه مي ديد واكنش بعضي اعمال زشت انسان ها به صورت عقوبتي سخت دامن آنها را مي گيرد

دختری که مرده بود

به او اعتماد نکن... به او اعتماد نکن... مدام این ها را با خودم تکرار میکردم. چشمانش بسته بود ولی همچنان به من نگاه میکرد... فرار را شروع کردم ، فضا را می بلعیدم و به جلو میرفتم اما او باز هم مرا دنبال میکرد... صدای گام هایم را تنفس میکند ، انگار با مرگ تدریجی من احساس خوشایندی بدست می اورد

سرزمین سایه ها -41

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی لبخندی زدم : منو ترسوندی دختر ! درد داری ؟ می تونی سرتو تکون بدی ؟ آروم این کار رو بکن ، تا درد گرفت ، ادامه نده . جیل به آهستگی گردنش را حرکت داد . از در هم رفتن چهره اش ، مقدار دردی را که تحمل می کرد حس می کردم. : به نظر آسیب جدی ندیده ، دستها و پاهاتو می تونی حس می کنی ؟ می تونی اونها

سرزمین سایه ها - 39

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سارا و استفان، ادوارد و هری ، از میان شکاف خوشان را به آن طرف رساندند . خیابان و محوطه اطرافش خلوت بودند ، تمام افراد برای در گیری بیرون بودند . سارا گفت : کسی نیست ، با این حال خبری از تک تیراندازها نشد ، خدا کنه حال جیل خوب باشه ، از کدوم طرف باید بریم ؟ ادوارد : اون ساختمون که انتهای

دخترک کبریت فروش ایرانی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی زنگ مدرسه به صدا درآمد. دخترک سریع کیفش را برداشت و خودش را به اتاق کنار حیاط مدرسه رساند. هوا خیلی سرد بود. آسمان کاملاً گرفته بود. مادرش در گوشه اتاق داشت غذا می‌پخت. دخترک دلش نمی‌آمد پدر و مادرش را بااین‌همه کار و در این هوای سرد تنها بگذارد. سریع لقمه نان و پنیری که مادر برایش

به خاطر الهام

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده گوشی تلفن را که گذاشت، همان گوشه نشست. انگار دنیا روی سرش خراب شده بود. بعد از این همه امیدواری و رفت و آمد، این سومین باری بود که با این بهانه هیچ اتفاقی نمی‏‌افتاد. سرش را بالا گرفت و با نگاهی به در و دیوار قدیمی و دیوارهای نامرتب و رنگ نشده‌ی اتاق، از بغضی که آزارش می‏‌داد، رها شد

مراسم

نمایش مشخصات محمد قبادی هوا تاریک بود. روی کاناپه جلوی پنجره دراز کشیده بود. نسیم ملایم صورتش را نوازش میکرد. حس عجیبی داشت... احساس میکرد چیزی درونش مچاله شده. قلبش به طرز غیرقابل توصیفی تند می تپید. دیگر خودش نبود. همه ی این اتفاق های اخیر او را عوض کرده بود. باعث شده بود دیگر نتواند با عقل و منطقش تصمیم بگیرد

باز هم نقطه سر خط

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده امید از فریادی که کشیده بودم،‌ حسابی ترسیده بود و گریه می‌کرد. همه نگرانی‌ام این بود که به کتابدار چه بگویم؟! با دقت صفحات مچاله و پاره شده را چسب زدم. آخرین تکه را که چسباندم ناگهان با صدای پرش سوپاپ زودپز مثل فنر از جایم پریدم...کاشی‌ها پر شده بود از لکه های سوپ. دستمالی برداشتم و شروع به ساییدن کردم

جوشش پنهان

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) _ خانم دكتر به داد من برسيد ، اين بچه روزگارم رو سياه كرده ... _ آروم باش عزيزم در همان حال پسرچهار بازيگوشي به دنبال مادرش وارد اتاق شد صورت تپل و چشماني كه مژگان بلندش روي صورتش سايه انداخته . پسرك بعد از وارد شدن به اتاق بر خلاف ساير هم سن سال هايش كه غالبا خجالتي بودند . مستقيم به

اسیر اتاقک استخوانی !

نمایش مشخصات وحید ادهمی از آن طرف خیابان که به ماشینم نگاه می کردم دقیقن زیر تابلو پارک ممنوع بود و یک برگه سفید هم زیر برف پاکنش بود ، هرچه نفرین از زمان کودکی ام در ذهن داشتم همه را مثل گلوله ی توپی آماده کرده بودم تا به محض دیدن برگه جریمه ، شلیک کنم به طرف نویسنده اش . برگه هر لحظه از زیر برف پاکن بیشتر

سرباز و درختِ نیلوفر

نمایش مشخصات آزاده اسلامی (وقتی نه باری داری، نه سایه ای و تنت جای برگ و فاش و کفتر چاهی، می شود جای کرم و موریانه و کثافت و خشکیدگی، با تیغ و اره و تبر می آیند سراغت. سراغم آمدند با تبر و اره و تیغ. یکیشان که جوانتر بود دستش را روی پینه های تنم کشید و گفت «فردا قطعت می کنیم». زنگ صدایش که بوی مرگ و تبر می داد توی گوشم آنقدر پیچید که دیگر نفهمیدم چه گفتند و کِی رفتند

سرزمین سایه ها -36

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی به دنبال قوطی های کنسرو گشتم و یه وسیله بلند، میله آهنی یا چوبی ، چوب پرده فلزی گیر آوردم ، قوطی را در سر آن محکم بستم . از گوشه دیوار به پنجر ه همان اتاقی که ابتدا در آن بودیم نزدیک شدم . آن را به سمت جلوی پنجره بردم تا در معرض نور خورشید قرار بگیرد . برقش را اگر تک تیرانداز می دید حتما می زدش ، با فاصله معینی شروع به تکان دادن آن کردم

نیلوفر آبی / پایان

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) موجی بسیار بلند را در مقابلم می بینم که می خواهد مرا در خودش ببلعد. می خواهم کاری کنم ولی از یک بدن نیمه جان چه کاری ساخته است! موج به سرعت و با شدت همچون آواری سهمگین بر سرم خراب می شود و مرا با خودش به قهقرای مرداب می کشاند. هر چه تقلا می کنم تا خودم را از قعر مرداب بیرون بیاورم راه به جایی نمی برم

برف پاک کن خیال

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی شدت باران به حدی بود که برف پاک کن هم مجال پاک کردن شیشه جلوی ماشین را نداشت ، رعد و برق و غرش آسمان حس غریبی را در وجودم متبلور کرده بود ، چشمم به جلو خیره و سایه ترافیک بزرگراه روی دلم سنگینی میکرد ، این اقلیم مُثابه خنجری زهر آلود بود که سینه م را واکاوی میکرد، و منو با خود برد به زیر خاکستری خیالم در سالیان دور ولی

قلب خاکستری

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی می نویسم که پر دردم ،نه اینکه گلایه کنم ،نوشتن تنها کاری که می تونم انجام بدم . می دونم که هر چی بیشتر از تو می نویسم بیشتر دور می شم ،قلب خاکستریم جایی برای عشق تو نداره. عمر کوتاهم جرات عاشق شدنا ازم گرفته ،سرنوشتم دیکته شده و وقتی می بینم تو هم روز به روز شکسته تر می شی بیشتر آزارم می ده ولی خوشحالم زودتر از تو سفر می کنم و روز نبودنتا نمی بینم

یک بعد از ظهر معمولی

نمایش مشخصات میلاد مهیاری سراسیمه وارد خانه شد.بشدت عرق کرده بود. نفس نفس میزد. انگاری که مسافت طولانی را دویده باشد. بسته ای مربعی شکل در دست داشت که در یک نایلون سیاه رنگ پیچانده شده بود. بسته را روی میز کارش گذاشت و پنکه ی کوچک روی میز را روشن کرد و چند لحظه ی صورتش را جلوی آن گرفت. چشمانش را بست. باد موهای زبر و مجعدش را به سختی تکان می داد

لکه

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ... گفتم این داستانو بخون و نظر بده .می خوام منتشرش کنم.نظرت برام مهمه! *********** کارهایش که تمام شد ، دستهایش را با حوله خشک کرد و بندهای پیشبند را باز کرد و آن را از گردن خود خارج ، و به قلاب کنار سینک آویزان کرد .برای خودش یک لیوان بزرگ چای ریخت و آمد نشست پشت میز ناهار خوری .همه جا از تمیزی برق می زد

سرزمین سایه ها -37

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جیل به سمت ما آمد : این اطراف دیگه امنه ! تو هم تو درد سر درست کردن برای بقیه استادی ! پانتوم فردی رو که تیراندازی به خاطرش بود ، نجات داد و الان اینجاست . گفتم : تو نمی خوای منو بزنی ؟ - چی ؟! بزنمت! : آره ! - نه! کمی از این کارهات کم کنی خیلی بهتره . پرسیدم : اسمش چیه ؟ چرا دنبالش بودن

خشم کودکی

خسته از تکاپو در این دریای طوفانی که گاهی هم به ظاهر آرام است و نامش زندگیست. گویند بادیدی زیبا به هرجا بنگری بهار زندگی راخواهی دید! اما این روزها خزان زندگی را به نظاره نشسته ام. برگ های زردی که آرام،آرام به روی زمین نقش می بندند چه لبخند ملیحی را به لب هایم می آورند، مهتابی آسمان

سحرسا

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) بين گرك و ميش صبحگاهي بود كه در رختخواب خود تكان خورد . پتو را روي صورتم كشيدم به طوري كه هركس مرا نگاه مي كرد. فكر مي كرد كه خودم را پنهان مي كنم يا چنين احساسي بهش دست مي داد . با نگراني از زير پتو به او نگاه كردم هرتكاني كه مي خورد بند دلم را پاره مي كرد. ديشب به او گفته بودم كه قرص هايش را بخورد

این چند ساعت

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده هوا سوز عجیبی دارد. مردم با عجله در حرکتند و می‌خواهند زودتر برسند. به پل عابر اتوبان که می‌رسم،‌ پله‌ها را دو تا یکی می‌کنم و شتابزده خودم را به ایستگاه می‌رسانم،‌ خیلی شلوغ است. با هر زحمتی است در سومین اتوبوس خودم را جا می‌دهم. روزهای دوشنبه‌ی هر هفته همین بساط است. تا ساعت پنج کلاس دارم

نقش

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی از آخرین باری که یه نفر از کنارم رد شد زمان زیادی می گذره ،یادم نمی آد خندیده باشم ،یادم نمی آد حرفی زده باشم چون نقش من اینا نبود ،مهم نیست ذهنم چی میگه ،مهم نیست چه احساسی نسبت به زندگی داشتم بلکه لباسی که تنمه مهمه ،نقش منا اون تعیین می کنه و نقش من پر از ترس و تنهایی . خیره شدن

سرزمین سایه ها - 38

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی علاوه بر پانتوم ، سپاستین هم با نشان دادن یکی از شکارچی ها میخ آخر را کوبید ، او ما را از مسیر هایی می بُرد که احتمال برخورد با گروههای مسلح کمتر بود . چیزی که در این قسمت از شهر به ویرانی ها و موانع اضافه شده بود ، اجسادی از زن و مرد ، پیر و جوان و حتی کودکان و نوجوانان که در گوشه و کنار خیابان به چشم می خوردند

نقطه سر خط

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده ... بچه‌ها با شور و هیجان خاصی از آزمون و سؤالات آن حرف می‌زنند. بعضی‌ها خوشحالند و ابراز رضایت می‌کنند و بعضی دیگر با ناراحتی و تأسف سر تکان می‌دهند. از محل آزمون که بیرون می‌آید، مادرش با چهره‌ای نگران، تسبیح به‌دست منتظرش است. بغضش را رها می کند و خود را در آغوش او می‌اندازد

من تراس و صندلی لهستانی، همه تن چشم شدیم....

نمایش مشخصات آزاده اسلامی گاهی باید همه تن چشم شوی و خیره شوی به آسمان و زمین و سبزه و باد و نم باران. پیرمرد انگار مست شده بود! دور خودش می رقصید و ترانه سر می داد. نشست روی یک چهارپایۀ چوبی و تمام دنیا را رنگ کرد. من انگار از ازل روی یک صندلی لهستانی توی تراسی که روبرویش چیزی نبود نشسته بودم و یک قلم موی نقاشی دستم بود

سازهای شکسته

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور به نام خدای چکاوکها ساززنها با لباسهای سراپا سفید بر صندلیهای خود نشستند. رهبرارکستر با کت فراک مشکی و دستکش و موهای سپید جلوی حضار تعظیم کرد و سپس میزانه* را از وسط به دو نیم کرد! جمعیتی که سوت و کف می زدند لحظه ای سکوت کردند. آنگاه رهبر ارکستر چند گام به عقب بازگشت و پارتیتور* را برداشت و به جلوی سِن بازگشت

شاهزاده وگل لاله

نمایش مشخصات شمیلا شهرابی به نام خدا شاهزاده وگل لاله صبح یک روز بهاری سوشا از خواب بیدار شد، پنجره اتاق رو باز کرد وبه دوردست ها نگاه کرد.سوشا شاهزاده ای در شهر روم بود که بر خلاف خاندانش هیچ غرور وتکبری از درباری بودن نداشت، مردی جوان خوش سیماو خوش اندامی بود که تمام دختران وپرنسس های جوان آرزو داشتند

عشق گرگ

نمایش مشخصات امیر قراچه ساعت 7 بعد از ظهر دوشنبه توی اتاق روی تختم نشسته بودم که گوشی موبایلم زنگ خورد. قبل از این که ببینم چه کسی زنگ میزند، چشمانم را بستم و آرزو کردم که "خودش" باشد. بعد از چند لحظه چشمانم را باز کردم و صفحه ی موبایل را نگاه کردم، "خودش" بود. از این که خودش بود یکّه خوردم، چون آخرین باری که

سنگ صبور

نمایش مشخصات الف.اندیشه مقابل آینه ایستاد .موهایش را شانه زد .موهایی که زمستان زمانه ،برفی ماندگار را بر آن نشانده بود . طبق عادت دیرینه اش آن ها را بافت . دستی بر شانه کشید و تارهایی را که هر روز از سرش به یغما می برد ،از چنگالش بیرون کشید . با دستان ظریفش که برجستگی رگ های آبی روی آن خودنمایی می کرد ،ابروهایش را صاف کرد

بنده ی آزادی

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی اوایل شب بود. آسمون بنفش رنگ نوید برف درست و حسابی می داد و کل صحن اگرچه که روشن بود ولی از رفت و آمدهای همیشگی خبری نبود. یکی سرش را توی یقه اش فرو برده بود. یکی خودش رو چادر پیچ کرده بود. یکی دستاش را جلوی دهنش می برد و ها می کرد. یکی چشم هاشو ریز کرده بود. یکی صورتش از سرما سرخ شده بود و من کنار پنجره فولادی که ناباورانه خلوتِ خلوت بود

سه داستان از مجموعه صد داستان ده کلمه ای

نمایش مشخصات محسن نيرومند sداستانک شماره 16 (شهامت) بیان حقیقت شهامت میخواهد و دفاع از آن شهامتی دیگر 14/5/94 داستانک شماره17 (نیوتن) زیر درخت نشستم که نیوتن شوم. سیبهای اندیشه کال بودند. 16/5/94 داستانک شماره18 (زمین) هرگاه زمین میخورم شرمسا ر میشوم. زمینخواران هم عذاب وجدان می گیرند. 15/5/94 محسن نیرومند

داشته ها

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز ز خونه زدم بیرون ، حوصله نداشتم خونه بمونم اخه بازم برادرزاده هام می خواستند بیان خونه ما ، وقتی همسرم گفت : هانی و مانی قراره بیان ، بدون این که دست خودم باشه به شدت عصبانی شدم و سر زنم داد زدم : اخه یعنی چی، هر وقت من از سر کار میام اینا اینجان هر روز هر روز ... بیچاره همسرم که سرش

آرزوی رسیدن به خورشید

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی باید تمام عمرم با سارا بگذرونم ! پس آرزوهام چی می شه ؟ رویاهام چی؟ سارا عاشقم بود ساعت های زیادی با هم در طبیعت سپری می کردیم . بین من و خورشید یک نخ فاصله بود ،گاهی آنقدر به خورشید نزدیک می شدم که فکر می کردم الان می تونم با دستام لمسش کنم ،من عاشق رسیدن به خورشید بودم اما وابستگی سارا به من مانع ای برای رسیدن به خورشید بود

بازی مرگ

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی دوباره اومدم این بالا! نمی دونید چه کیفی داره! خیلی حس خوبیه! سبک، راحت، آزاد. از خودم تعجب می‌کنم چرا تا الآن که به این سن رسیدم این بازی را یاد نگرفته بودم. دفعه اول که اومدم بالا دخترم خیلی ترسید. رنگش شد مثل گچ. گفتم الآن غش میکنه! آخه دخترم خیلی روحیه حساسی داره. اصلا اهل جیغ و داد نیست ولی وقتی هول می شه غش می کنه! دلم براش سوخت

" هر کسی چیزی برای بافتن دارد ! "

نمایش مشخصات فرزانه رازي مادر خانومی درحالی که کاموای صورتی و سفید را رج به رج میبافت ، گاه ابروهایش را بالا میداد و پس از پایین آوردنش ، آهی از عمق جان میکشید و هماهنگ با حرکت میل های بافتنی ، غنچه ی لبهایش را جلو و عقب میکرد . گمان کنم بیشتر از اینکه بخواهد حرفهایم را گوش کند ، فکر میکرد . نمیدانم به چه ..

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. (گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…)! پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند

پرش بزرگ

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی گاهی زندگی ما را می ترسونه اونقدر که دیگه از مرگ نمی ترسیم ، آخرین خاطراتم زمانی بود که توی زندان بودم ، دوستای زیادی داشتم و روزای خوبی داشتیم ، به هم امید می دادیم و از آینده بهتر می گفتیم و با اینکه خیلی از ما می دونستیم برامون آینده ای وجود نداره لبخند می زدیم ، قبل از سال جدید خیلی از زندانی ها منتقل شدند و من به انفرادی رفتم

انتخاب شغل

هیچ وقت زمانی که مسئول آزمایشگاه برگه را به دستم داد . فراموش نمی کنم حتی بعد از سی سال هنوز هم از به یاد آوری آن غرق مسرت و شادی می گردم . مدتی مات و متحیر به جواب تست نگاه کردم باورش برایم سخت بود. آری به لطف خدای متعال نطفه ای در بطن وجودیم در حال رشد بود . حال غریبی داشتم . ازآزمایشگاه تا محل کارم را پیاده طی نمودم

درس

نمایش مشخصات امیر قراچه یه روز یکی از بچه های دبیرستان رو توی خیابون دیدم. -سلام مسلم -سلام ذبیح -چه خبر؟ -سلامتی -کم پیدایی، این جا چیکار میکنی؟ -اومدم واسه خونه خرید کنم. کار نداری؟ یه کم عجله دارم -کدوم طرف میری؟ -این ور -بریم. منم باهات میام -بریم. چیکار میکنی؟ درسو به کجا رسوندی؟ -سالِ سوم کارشناسی

این داستان نیست.

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی حسابم هیچ وقت با تاریخ صاف نمیشه؛ باور کن. اگرهم روزی قرار شد بی حساب بشیم، این روزها یادم می مونه و فراموشش نمی کنم. این روزها که اسمش رو گذاشتم روزهای آواره گی و سرگردونی. مگه حتما باید توی شهر و دیار خودت نباشی که آواره محسوب بشی؟ الان من آواره ام چون نیستی، وقتی نباشی توی خاطراتت آواره ام

در حسرت حضور

در حسرت حضور اگر بودی شاید دنیایم جور دیگری بود . شاید من کس دیگری بودم. اگر بودی عشق را محبت را در کوچه بازار نمی آموختم . و به جای تو مونس سنگ نمی شدم . ای سنگ امروز فرصتی پیدا شد تا تنها در کنار تو بنشینم وبغضی که نوزده سال است که پا به پای من مرا تحمل میکنی درد و دل کنم . چه بگویم که این جسم فرسوده ام دریغ از یک آغوش بی ریا

فاصله یک آه

فاصله یک آه وقتی نگاهش کردم ،نگاهی به من کرد ، سرش را پایین انداخت.غرورش اجازه نمی داد تا توی چشمهایش نگاه کنم .اما با سماجتم وادار به نگاه کردن شد. وقتی به چشمهایش خیره شدم رگهای قرمزش بر سپیدی چشمهایش غلبه کرده بود. سیاهی مبهمی دور چشمهایش سایه انداخته بود. گویی دردی در دل داشت

" من ، نا، شده ام "

نمایش مشخصات مریم مقدسی اتاق بوی سوسک مرده می دهد و زمین از جنازه آنها پر شده است . گرد و غبار ، سخاوتمندانه، رنگ خاکستری اش را ارمغان دیوارهای اتاق کرده است. دیشب مادرم، قبل آنکه برای همیشه مرا ترک کند تمام سوسک های اتاق را کشت و رفت...حتی، مرا نبوسید و رفت! از همان دیشب تا اکنون ، من وسط اتاق مانند یک نوزاد

چشم و نور

خوش آمدی ! این آغاز داستان توست. چشمت را باز کن و ببین نور خورشید را. تغذیه کن و رشد کن. به کمال برس. به جاهای دست نیافتنی فکر کن. وقت تنگ است. زود بزرگ شو. این روز ها زود میگذرند. روزی میرسد که خورشید تار و تیره میشود. روزی می آید که قلب مهربان و لطیفت ، سنگی بیش نخواهد بود. نمیخواهم

بهانه ای برای شاد بودن نیست

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی {-حالا حتما باید برم؟ - خیلی دوره، اینهمه راهو باید دوباره برم -کلی گرد و غبار و کثیف شدن داره -اگه نرم چی میشه؟ برای کسی فرقی داره؟ اصن حضور من جایی حس میشه؟ تاثیری داره؟ ب کسی کمکی میکنه؟ واقعا رفتن من اهمیتی داره؟ - جایی ک هسمو دوس دارم، برای رسیدن ب اینجا ،واسه به دس آوردن این

بعد از تو چه مینویسم.

نمایش مشخصات فرشته برزگر 1_اگر چشم هایمان را نادیده بگیرم، بین ما، هرگز حرفی از عشق زده نشد. ! 2_ و عشق .... برای بعضی بادکنکی بود که قدری با آن سرگرم شوند و سپس رهایش کنند تا خود به خود بترکد، گاهی در دنیا و چشم کسی، و گاهی در قلب کسی، و من .... انفجار مهیبی بودم ، که نه کسی صدایش را شنید و نه کسی از آن حرفی زد

قلم بشکست!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) آیا روزی علم خواهد توانست تمام مجهولات درونی بشر را پاسخ دهد؟ نه!هرگز! و شاید روزی! هر چند روزها و لیالی در آنها غوطه ور می شوم دریغ از یک روزنه! حتی بارقه! هیچ! خلایی مرگبار از معلومات همچون دیوی پلشت احاطه ام کرده است. حالم بسان مجنونیست که در توهم وصال لیلی اش در خلسه ای نامتناهی غرق شده است

پاکت بی تمبر و تاریخ

نمایش مشخصات حامد نوذری هنوز هم مانند گذشته کتاب ها را بو می کنی؟ یک روز به من گفته بودی که نوشتن و چاپ کتاب واقعا هنر می خواهد. مثلا اینکه طرح جلدش چه رنگی باشد، با چه حرفی شروع شود، نامش چه باشد یا چند صفحه داشته باشد. بارها شده که کتابی را دیده ای که طرح جلدی تند دارد و با حرفی که شبیه یک پیرمرد زهوار در

مدهای عجیب

نمایش مشخصات سعید اسمعیل پور کلاس گرم نقاشی، چند خانم جوان و خوش نقش و نشان در حال نقش دادن بر طرحی، جوی صمیمی و به نظر ساده حرفهای خاله زنک بازی اما واقعیت واقعیت خیانت این بار در قالب شرع مریم:به نظر من که همه مردها مثل همند یا به فکر شکمشونن یا زیر شکمشون خنده موزیانه مریم لبخندی تلخ بر لبان همه نشاند زهرا

موبایل عزیز من

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی حدود سه سال پیش بود که اولین گوشی موبایل اندوروید دار را خریدم. خیلی خوشحال بودم. این گوشی اندروید دار دریچه ورود من به فضای مجازی و برنامه‌های مختلف بود. آن زمان تقریباً بیشتر درآمد یک ماهم را دادم و یک گوشی خوب خریدم. به همین دلیل برایم بسیار عزیز بود و خیلی مراقبش بودم. از همان اول موبایل عزیز من به قاب و ضد خش صفحه مجهز شد

معبر قفس

نمایش مشخصات فرشید طریقی الو سلام اقای...بله بفرمایید خودم هستم...از بانک...تماس می گیرم...کاش همینجا قطع می کردم و از شر حرفهای بعدی اش خلاص می شدم.نمیدانم چرا قطع نکردم.اصلا نفهمیدم چرا به این شماره مشکوک جواب دادم.معلوم بود حجرفش چیست.ما که بویی از شانس نبردیم تا روزی و جایی غریبه ای زنگ بزند ومن بگویم بله بفرمایید خودم هستم و بعد بگوید اقای

وقتی دوری دریایی، وقتی نزدیکی نمکزار

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی پرسیدم:" اون چیه؟" با بیحوصلگی فراوانی پاسخ داد:"نمیدونم" هم من جواب سوالم را می دانستم و هم او. بعد از ساعتها بحث مکرر و دعواهای بی نتیجه در این جاده خشک کویری، تنها بینمان سکوت مانده بود و بس. پرسیدم "اون چیه؟" تا حرفی زده باشم و این سکوت سنگین را که مثل بختک روی سر هردویمان افتاده بود، بشکنم

زیباترین عشق و بهترین انتخاب

نمایش مشخصات افشین عکاشه روزی پسر جوانی پس سالها عاشق دختری زیبا رو شد و با خود گفت : فردا برای گرفتن یک جواب هم که شده به درب خونش میرم و تکلیف خود مو روشن میکنم . فردای آن روز جوان با امید فراوان و ذوق وشوق زیاد دستی بر موهای خود کشید و بهترین لباسهای خود را بر تن کرد ،به نزدیکی خانه دختر که رسید ، صدای تپش

سه داستان از مجموعه صد داستان ده کلمه ای

نمایش مشخصات محسن نيرومند sداستانک شماره13 (بهشت) هرگز به بهشت نخواهم رفت، اگر مادرشوهرم آنجا باشد. 16/5/94 داستانک شماره 14 (ادیسون) هر بار که برق می‌آید، روح ادیسون قرین رحمت میشود. 14/5/94 داستانک شماره 15 (آزادی) خلافکارترین ماهیان آزادند، واقعاَ چرا بهای آزادی اینقدر سنگین است.

زندگی،تئاتره مزخرفه

نمایش مشخصات میثم فکوری ساعت۶:۰۰صبح زمستان سرد،وقت رفتن به محل کاره،پاشو که روز خوبی داشته باشی،شاد باش و باهمه مهربون باش،روزهای متوالی،وهر روز همین حرف ها،قبول میکنی اما هضم نه،خودتم میدونی این حرف ها بیخوده،گول زدنه،امید کاذب،اخبار روز چه شاد باشی چه غمگین کشیده میشه به وجودت،تلاش کنی دردت کم نمیشه

سرزمین سایه ها - 35

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جایمان امن تر از قبل بود . به داخل ساختمان و یکی از اتاقهای طبقه بالاتر که پنجره اش مشرف به خیابان بود رفتیم . زیاد نمی توانستیم نزدیک پنجره برویم ، یه شلیک او کارمان را تمام می کرد. تعداد ساختمانها و طبقاتشان زیاد بود و در فاصله ها ی مختلف از هم قرار داشتند . حدس زدن و پیدا کردن تک تیرانداز خیلی مشکل بود

شماره معکوس

شماره معکوس سکوت،بی اعتمادی،فقر... مثل علف های هرز سر از این زمین خاکی بیرون می آورند . و جا پای ریشه های عشق ،ایمان میگذارند. وبا گذشت روزهای سایه ای از وحشت بر این تن خاکی چنگ می اندازند. شماره معکوس شروع شد. پدر با دست خالی وارد خانه شد.مادر اشک نا امیدی می ریزد . بچه ها با نگاهشان دست خالی پدر را لیس میزنند

یک سه شنبه عاشقانه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با سردرد از خواب بیدار شدم. سرم بدجوری درد می‌کرد. فکر کردم امروز سه‌شنبه است. شاید این‌یک جور بیماری است که هرروز فکر می‌کنم امروز چندشنبه است بعد سعی می‌کنم بهترین و بدترین روزهای آن هفته را که گذرانده‌ام در ذهنم زنده کنم. با سه‌شنبه‌ها مشکل‌دارم. پیدا کردن یک سه‌شنبه خوب

ته این قصه همین است...

نمایش مشخصات آزاده اسلامی بانوی عزیزم، سلام! امیدوارم امروز آن زنی نباشی که وقتی دانه های برنج دارد توی دیگ قد می کشد و غلغل می جوشد، یادش بیاید وقتی قد کشیده بود و از درز پردۀ مخمل سیاه ، مدام خیابان را می پایید و منتظر می ماند تا مردی لاغر و بلند با کت مخمل سیاه از دکّۀ سر خیابان یک پاکت سیگار برگ و یک بغل

سرزمین سایه ها -34

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی الی : فرض کنین تونستیم وارد ساختمون بشیم . کجا باید دنبال اون اسناد بگردیم ؟ اصلا اونها چه شکلی اند ؟ منظورم اینه که کاغذی اند ، رو سی دی کپی شدن ، رو ی هارد کامپیوتر هستن و یا روی یه فلش ، ساختمون حتما وسایل امنیتی داره ، اسکنرهایی که با چشم و صورت و دست افراد کار می کنن ، آژیرها و سیستمهای لیزری که اگه به تو بخورن از وسط نصف می شی

پرده پنجره

پرده پنجره داشت از پله ها بالا میرفت که مادرش گفت محسن جان هوا دوباره سرد شده رفتی اوتاق بخاری را روشن کنی. محسن پشت سرش در را بست . شیر گاز بخاری را باز کرد کبریت را از جیب بیرون آورد ،روشن کرد. چشمش به پنجره ساختمان روبرو افتاد .با حالت شیطنت آمیز گفت چه عجب پرده را کنار زده حواسش

سرزمین سایه ها - 32

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی الیزابت : می خوای تمام ساختمونو بگردی؟ گفتم : نه ! می خوام تا جایی بالا بریم که بر کل اینجا مسلط بشیم. فکر نمی کنم کسی تو هتل مونده باشه. - برای پنهان شدن جای خوبیه ، کلی اتاق داره ، توی ارتفاع بالاست . جیل : شبها خطرناک می شه ، کوچکترین نوری ممکنه بقیه رو به اینجا جلب کنه ، تازه کسی توی

آهنربا

با این که دیشب خیلی خسته ی سفر بود و فکر می کرد احتمالا تا لنگ ظهر بیدار نشود، سپیده دم بود که از خواب پرید. تمام شب را با خواب های بی سر و ته و گنگ گذرانده بود. وقتی بیدار شد سحر سر جایش نبود. صدای ضعیف سرفه را از آشپرخانه تشخیص داد. به آشپزخانه رفت و پرسید: «تو بیداری؟» سحر همانطور

قطرات باران

وقتی نگاهم کرد ... نمیدانم آنقدر انتظار کشیدم تا عاقبت انتظار سیلی محکمی تو گوشم زد و مرا بر سرجایم میخکوب کرد. مثل یه بچه خوب ساکت سرم را پایین انداختم . با خود گفتم ترا چی به این غلط ها . بغضم را تو خودم ریختم اون هم بی انصافی نکرد کا لبدم را از درونم تهی کرد .آرام آرام داشتم به این زندگی بی روح و ساکت خو میگرفتم دوباره نگاهم کرد

سام اندر

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ... اولین ساز مخالف را همسرش کوک کرد ! از نوا شروع کرد که: بی نوا می شوی. و خیلی زود به اوج راست پنجگاه رسید آسمان وریسمان کرد .جیغ وفریاد کشید . و جامه دران کرد آخر سر در شور فرود آمد و سوز دشتی سرداد و گریه کرد که : مرد با من و خودت این کارو نکن. این خضعبلاتی که تو نوشتی و اسمشو شعر و

چشمهایش

نمایش مشخصات فهیمه زندیه "چشمهایش" آخرین بازمانده جنگ بین من و او بود.جنگی نابرابر. بدون صلح.دست هایم را باز می کنم.اما چشمانم را میبندم که نبینم.ثانیه ایی بعد با حسی که به بازنده شبیه تر است تا برنده ، به چشمهای خیره به من درون عکس نگاه می کنم. دستی بر شانه هایم سنگینی می کند.برمی گردم. -"خانم نصیر لطفا صفحه

نگاه

نگاه هر کس با ایما و اشاره نقطه ای را نشان مداد. طاقت دیدن نبود،دست روی چشم ها میگذاشتند اما کنجکاوی وادار میکرد که از لابلای انگشت ها نگاه بکنند. فریاد میکشیدند... یک قاب ویک تکه کاغذ روی سینه فشار میداد.شاید میخواست که از تیر رس نگاه مردم در امان دارد. به جعمیتی که زیر پنجره جمع

سرزمین سایه ها - 33

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سپاستین : حاضر باشین ، شکارچی ها به در اصلی حمله می کنن ، هر وقت گفتم با تمام سرعت رد بشین . الي به سمت ماشینش برگشت ، ما هم از پشت بام پایین آمدیم . آرام به سمت ابتدا خیابان و تا جایی که دیوار ساختمان ما را در پناه خودش داشت جلو رفتیم . با اشاره دست سپاستین ایستادیم ، شکارچی ها به طور دسته جمعی به سمت موانع هجوم بُردند و به داخل مقر ریختند

یک عاشقانه چهل و هفت روزه

نمایش مشخصات حسین روحانی امروز، شهرزاد از ماشینم فرار کرد و رابطه ام با او برای همیشه به پایان رسید. در میان صف طویلی از اتومبیل ها در اتوبان، کاملا بی حرکت محصور شده بودیم، گرما از طرف خورشید و زمین به سرمان می کوبید، شهرزاد درِ ماشین را باز کرد و بعد فرار. چهل و هفت روزِ پیش رابطه من و او با یک سلام ساده

عشق بیهوده

نمایش مشخصات حدیث کوهی ❇دختر :عشقم عشقم من اومــدم ✴پسر:کــجا بودی؟؟ ❇دختر :دوستم با عشقش قرار داشت رفتــه بودم پیشش تا تنــها نباشه پسر:مگه من بهـــت نگفـته بودم با دوســتات نری قرار ❇دختر : آره ولی اون ول نمیــکرد میگفت باید بیای ✴پسر:مگه نمی دونســتی من ناراحــت میشــم اگه بری ❇دختر : خب چیکار

ژنده پوش

ژنده پوش ژنده پوشی که با حرکات نامنظم از کوچه رد میشدتوجه مرا به خود جلب کرد. با قامت خمیده که گویی کولبار سالها حسرتش را بر دوش دارد از کنار من رد میشود بوی عجیبی به مشامم میرسد هر چه با خود می اندیشم که در کجای زندگیم این بو را احساس کردم نمی دانم عابران بی هیچ توجه ای از کنارش رد میشوند

تنها ماندم

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی مادربزرگم طبقه بالای خانه ما زندگی می‌کرد و گوش من از بچگی به نوای آهنگ ((توای پری کجایی)) که از خانه مادربزرگ به گوش می‌رسد عادت کرده بود. اوایل که کوچک بودم زیاد به این مسئله توجه نمی‌کردم. ولی بزرگ‌تر که شدم این موضوع شد بزرگ‌ترین سوال ذهن من. مادربزرگ زیاد اهل موسیقی نبود. ولی

عقب که نمی شود رفت، بیا جلو برویم

نمایش مشخصات حسین روحانی گاهی که اعصابم به هم بریزد جلو می روم، فرقی نمی کند در کجا باشم، خیابان باشم تا تهش قدم می زنم، پشت فرمان باشم تا انتهای جاده می روم، کتاب جلویم باشد تا صفحه آخرش می روم چه داستان باشد چه فلسفه باشد، مهم نیست فقط باید رفت جلو حتا اگر دست و پایم بسته باشد به عقربه ها نگاه می کنم و تا


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1