آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

مریم،دست هایت بوی تند برگ درخت های وحشی می دهد.

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) می نشینم لب حوض. انار عقیم پشت حوض که به ندرت میوه می داد،امسال قد کشیده و چقدر زود شکوفه داده است.تو باغچه ی پشتی، کنار آن کُنار سمج که پیش تر ها درخت انگوری در آن شاخه دوانیده بود،گل های آفتابگردان روز شوم بی آفتاب خود را سپری می کنند.باد دیوانه وار در سعف های نخل می پیچد و آواز مدام پرنده هایی که حس و حالشان را نمی دانم در خود می شکند

مصاحبه نمی کنم

نمایش مشخصات سمیه سلطانپور شش ماه و سیزده روز بود که ورد زبانش شده بود " مصاحبه نمی کنم". چشم روی هم میگذاشت خواب خبرنگار می دید. زنگ خور موبایلش به روزی صد و بیست سی تا رسیده بود. تلفن خانه همیشه قطع بود. تا سه ماه و سیزده روز قبل همسایه ها آمانش را بریده بودند. از ماجرا می پرسیدند. عذر خواهی می کرد و در را می بست

متؤوكه

متروكه حياط بزرگى است به خود رها شده ، طبيعت در سالهاى اخير آن را فتح كرده است . حياط پر است از بوته هاى سبز و لالهء وحشى ، زنبق هم هست ، بو مادران و نمى دانم نامش چيست ، گلهاى خوشه اى ريز سپيد فرق سرش را پوشانده .پروانه هم هست . باد به تن بوته زار زده، موج سبز در نوسان است . مات اين

می خوام برم سفر

نمایش مشخصات سنامحمودی به نام خدا اتوبان خلوت خلوت بود . پیاده راه افتاد . سرش را روبه آسمان کرد و گفت : خدایا خودت می دانی هرکاری کردم نشد که نشد به هر دری که زدم بسته بود . آره باید برای پسرم احسان زن بگیرم ، برای دخترم جهاز بخرم ، خرج مدرسه ی غیر انتفاعی نرگس رو هم باید جور کنم ، مریم همسرم باید قلبش رو عمل بکند

سنگ برد

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی سنگ برد - نمی‌تونم همین جوری بی‌خیال شم، باید ته قضیه رو در بیارم -بوته جغه! -خیلی بدم می‌یاد وقتی حرف می‌زنم بپری وسط حرفم..بوته جغه دیگه چه زهر ماریه.. -عه..نمی‌دونی، یه جور طرحه سنتیه -می‌دونم چیه، اما چه ربطه به مشکل من داره -خوب عا، همین دیگه، در جریان نیستی برای همینه که

مرآدشاه و پیر کهن

مرآدشاه و پیر کهن پادشاه، نفس های آخر عمر خود می کشید و هر نفس، « مرآد » را که تنها پسر پادشاه بود، وعده پادشاهی بر دیار پارسیان می داد. پسر به چشم زوار، گریان ز داغ پدر ولی مسرور به چشم بصیرت ز کسب پادشاهی که ثانیه ها را از برای کسب آن، به دست تاریخ می سپرد. پدر در

شیتسوتریر ساکت

روزگاری سگی گوشه ی یک شهر بزرگ زندگی میکرد.آن سگ را پیرمرد و پیرزنی در شبی بارانی و وحشتناک کنج دیوار حیاط گسترده شان پیدا کرده بودند.سگ ریز جثه و از نژاد شیتسوتریرها بود. او حدود سه سال بود که در آن خانه زندگی میکرد اما در این مدت حتی یک کلمه هم به زبان نیاورده بود و همیشه آرام و

قضاوت

نمایش مشخصات مسعود رضایی پارک خلوت بود صدای پرندگان که از این درخت به ان درخت میپریدند به گوش میرسید پیرمردی با موی جو گندمی بر روی یکی از نیمکت ها نشسته بود و عینکی دودی بر چشمانش زده بود و به رو بروی خود خیره بود در این هنگام چند دانشجوی جوان کیف در دست وارد پارک گذشتند یکی از انها که پسری موبلند و چشم

قضاوت من و استاد

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه تو رديف اول كلاس مي نشستم, اون روز كمي زودتر سر كلاس حاضر شدم و جزوه هفته گذشته را كه غيبت داشتم و از همكلاسيم گرفتم و مشغول نوشتن شدم, صداي همهمه بچه ها آنقدر زياد بود كه وقتي استاد وارد كلاس شده بود متوجه نشده بودم. بچه ها مي رفتند و مي آمدند, در كلاس هنوز باز بود بعضي ها هم هنوز سر

قضاوت

اونشب داشتم مقایسه ای بین بد وخوب میکردم بین اقای مجیدی خیر محله و سید رضا خسیس محله به قول بچه ها میرزا نوروز حیف اسم سید ابروی پیغمبرم برده بااینکه همه میدونن بهترین درامد رو داره دوساله یک دست لباس حتی یک جوراب واسه خودش نگرفته فرداش رفتم مغازه -سلام حاجی ماست داری؟ -نه احمد

رژ لب صورتي

كفشهاي كتوني قرمزش را پوشيد. بوي عطر خوشبويش در فضا پيچده بود.چهره زيبايي داشت .ابروهاني كمان مانندمشكي ،بيني قلمي باآن گونه هايي كه بقول مادرم " گل انداخته بود" خصوصا با آن رژ لب صورتي كه همراه لبخند مليح و قشنگش زيبايي خاصي به صورتش ميبخشيد. محو زيبائيش بودم كه پرسيد: -شما نمياين

طمع دکتر

نمایش مشخصات عبدالحمید مویسات پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید. پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

ناطقاً و کاتباً

مُخْتَالٍ فَخُورٍ ! من را می گویند ! من که هر بادی وزید بر روده های چرب داخل جمجمه ام خیال کردم وحی ست. من که قلمم برای اوهام سبک می شود و برای افکار سنگین ... چنان سنگین که ورزیده ترین انگشتان در سطر پشت سطر اندازی و حاشیه پردازی وامی مانند از تکان دادنش . ظلوم و جهول ! باز هم با من اند ! من که معتادم به ستمکاری

قافله شب رو

قافله ی شبرو جوانمردی بود که مسافران را شبانه به مقصد میرساند و قافله شبرو راه انداخته بود راهنمای جوانمرد، بی هیچ مزدی این کار رامیکرد دو دوست باهمدیگر مجبور به مسافرت همراه قافله شبروان شدند درطول مسیر راهنمای جوانمرد بارها وبارها جمله ای تکرار میکرد: از ریگهای زیرپا

هاشم به ترکیه می رود!

نمایش مشخصات محمد شاهکان قبل تر ها که بنای چیره دستی بودم از بنایی بسیار بدم می آمد.با اخم و نا رضایتی کار می کردم تا اینکه آجری خدا خواسته بر ملاجم فرود آمده و یکسره از کار افتاده ام کرد.حقوقم نصف شد و راهی خانه شدم.تا اینکه از منت های زنم به ستوه آمدم و از دهان های باز هفت بچه ی قد و نیم قدم که همگی در دستگاه

پیکی شمسی

پیک وارد شهر دریملند شد. فاصله زیادی را از پایتخت طی کرده بود. اما احساس خستگی نمی‌کرد. شهر برایش خیلی جذاب بود. روی دیوارهای چوبیِ کنار خیابان، معرّق‌های زیبایی به چشم می‌خورد. بعضی از آنها اشعاری بود که سلطان رامیار سروده بود. چندتایشان هم اسم سلطان رامیار بود. البته اسم ایشان سه چهار متری بالاتر از سطح زمین نصب شده بود

حوش نقاشي ...

آنقدر ناتوان شده بود ... كه صدايش به آسمان نمي رسيد ... هيچ كس باورش نمي شد ... حتي خودش ، آن كودك پر جنب و جوش گذشته .... سرطان امانش را بريده بود ... نااميدي در سراسر وجودش رخنه كرده بود .. آينده برايش تاريك تراز هر رنگ سياهي بود ... اما ... هنوز هم از گوشه ي پنجره ي اتاق نور كم عمقي مي تابيد

مرد

نمایش مشخصات مهران نعمت الله مادر بهارک کارنامشو از مدرسه گرفته بود و در راه خونه بود.بهارک اضطراب زیادی داشت.مادر بهارک درو بازکرد.بهارکو بوسید و به خاطر نمره های خوبش بهش گفت که براش جایزه میخره.چند ساعت بعد بابای بهارک زنگ زد به خونه.مادر گوشیرو برداشت وبعد کمی گفت وگوی از بهارک خواست هرچی که میخواد به ‍باباش بگه تا براش بخره

چهارتا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری 1- دخترمن مردنگاهی به اندامش انداخت وگفت :اسمت چیه ! زیبا .به به چه اسم قشنگی .کی این نامت را انتخاب کرده .دخترآهی کشید وگفت :مادرخدابیامرزم .مرداشک هایش حاری شدوگفت :ازامروزتودخترمن خواهی بود. 2- ستاره پسر می گفت :هرشب با ستاره حرف می زنم .زن زیرچشمی نگاهی کرد وگفت :توبی خودمی کنی

م

نمایش مشخصات مازیارناصری م نیمه های شب بود که همه ی لامپ ها خاموش شدند.صدای پایین موسیقی درگوشم مرزی بین خواب وبیداری ایجاد می کرد.دوسه ماهی میشد که این احساس ناشناخته را،که بیشتربه پوچی شبیه بود راباخودم داشتم.مثل کوله باری روی دوشم هرجا که می رفتم باخودم می کشیدمش. چه طورمی توانم به دست های توفکرنکنم؟

دستکش آبی

نمایش مشخصات مریم باغنده کنار خیابان ایستاده .هوا خیلی سرد است . شالگردن قرمز را تا چانه بالا می آورد . موهای قهوه ای رنگ روی صورتش ریخته اند. عابران کوچک وبزرگ را از نگاه میگذراند . دستان ظریفش از شدت سرما ، قرمز و سر شده اند . دخترکی 6_7ساله که تقریبا هم سن اوست ، به سمتش می اید . از روی حرکات لبش ، میفهمد که فال میخواهد

زامبی

نمایش مشخصات الهام کرمی آسمان چه كبود بود از بغض های فرو خورده ی نچکیده،همانند احساس آرمان، و زمين چه لهيده بود زير گامهاي پيوستگي عادت ایام،همانند غرور آرمان!آسمان و زمین و پیوستگی روزگار،قصه ی آفرینش است،نه آفریده ها.که آفریده تنها جمله می سازد،نه قصه. کلمات نقد روز و روزگار نمی کنند، که ساعت بی عقربه نه تند می گذرد و نه کُند

روزی که ندانسته بردم

نمایش مشخصات عاطفه باقریه از دیروز تاحالا بارون قشنگی گرفته،این بارون حس نوستالژی به آدم میده.من رو کجاها که نمی بره.اووووووووووه ه ه ه...یادمه بچه که بودم هر وقت هوا بارونی میشد من و بابام میرفتیم توی حیاط و ودستامون رو بالا می گرفتیم،باهم مسابقه می دادیم تا ببینیم خدا اولین قطره ی بارونش رو به کدوممون هدیه می دهد

مرد خسته.انتقادی.

بنام خدا مردی که سنش از پنجاه گذشته بود خسته وکوفته موتور خود را کنار دیوار گذاشت وخودش روی سکوئی دم یک در نشست به دیوار تکیه کرد نگاهش را به ساعتش انداخت دید هنوز نیم ساعتی به وقت کارش که نانوائی بود مانده اوناگهان بادیدن بعضی کار مندهائی که سر کار میرفتند یاد گذشته خود افتاد با

سيلاب

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه وقتي صبح وارد اتاق شدم ميز كارم جابجا شده بود بطوري كه اگه روي صندليم مي نشستم همه همكارام پشت سرم قرار داشتند. هم اتاقيهام چهار مرد و دو نفر زن بودند كه با من مي شديم هفت نفر ,با هفت ميز و صندلي و يك ميز كنفرانس وسط اتاق , با نگاه همكارام فهميدم كه هر كدوم سعي مي كنند خودشونو سرگرم

طلبه ی مهدی (عج) - قسمت دوّم

نمایش مشخصات حسین جمالی یه روز اومد، اونقدر خوشحال بود که می خواست بپره، می خواست مثل یک پرنده پرواز کنه. گفتم: چی شده؟ بابا و مامان راضی شدن؟ گفت: نه بابای اصلی راضیه و من دیگه راحتم. گفتم: چی شده؟ گفت: دیشب توی حجره تنها بودم، هم حجره ایم رفته بود. دلم گرفت، خیلی گریه کردم، توی دلم گفتم خدایا تا کی؟ بعد متوسّل به امام زمان شدم

پسرک و بزاز

به شدت اشک میریخت.پسرک سیلی محکمی از مرد بزاز خورده بود و از درد دستش را روی صورتش،درست همان جایی که دست آن مرد پر هیبت فرود آمده بود گذاشته بود و کماکان که میگریید به عقب گام بر می داشت.از غرولند های مرد پیدا بود که توپی پارچه از دست پسرک هفت هشت ساله ی سیه چرده به داخل جوی مقابل حجره افتاده است

آنجایی که سایه ها بهم می پیوندند و شبیه لک های روغن روی آب بزرگ می شوند!

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) شبیه یک اتفاق ساده تو آشوبی خیابانی بود! برگشت و نگاهی به دوربین کرد.احتمالا تو کادر افتاده بود اما چه نقشی داشت؟! (تو تنها شخصیت داستان های نیمه تمام من بودی، و هنوز بین متن های آشفته ام نفس می کشی...تو،تبعید که نه،گرفتار حبسی ابدی هستی از آن زمان که به پستوهای ذهنی آشفته سرک کشیده ای!) باد توی پرده ها پیچیده بود

شیطونک مدرسه فصل آخر

نمایش مشخصات زینب شاهمرادزاده رفتم به سمت کلاس به در که رسیدم بادستم روش ضرب گرفتم تتق تق تتق تق .انقدر این کارا کردم تا اعصاب همه را بهم ریختم تا خانوم امینی اومد در رو باز کرد و گفت:دختر گلم چرا انقدر در میزنی ؟خب دیگه بسه بیا داخل.همین که رفتم تو خانوم امینی با حالتی تعجب آمیزگفت:کجابودی؟.گفتم:تودفتربودم.گفت:برای چی؟توکه دخترخوبی بودی!

رقیب...

نمایش مشخصات فرشته شهرابی «به نام او» از بچگی همیشه دوست داشتم برای دیگران مهم باشم و این مهم بودن را به چشم ببینم . 4/5 ساله که بودم میرفتم زیر تخت قایم میشدم یا پشت در یا زیر میز و صندلی تا دور و بری هایم کمی به تلاطم بیفتند و دنبالم بگردند ، بزرگ تر که شدم و راهی مدرسه شدم هنوز این میل سرکش در من خاموش نشده بود ، میل به دیده شدن

محبت

نمایش مشخصات حميد دهقاني پیامبر در مسجد بود و در حال نماز. حسین را هم با خود به مسجد آورده بود. در ان زمان حسین کوچک بود. بازی میکرد. پیامبر هر وقت حسن و حسین را میدید آندو رو بر پشت خود سوار کرده و با هم بازی میکردند. نه تنها حسن و حسین که همه بچه های شهر با پیامبر دوست و رفیق و همبازی بودند. .پیامبر با آرامش نماز میخواند

فضاي دم كرده سيگار

صدای حبیبه خانم هر لحظه بالاتر می رفت و در چهره اش رگه هائی از خشم موج میزد چنان محکم و با غضب صحبت می کرد که ستاره تمام تنش می لرزید : " یک عالمه خوبی در حقت کردم ، حالا هم می خوام که برای همیشه بری پی کارت اینجا نیای ، برو خونه همون پیرزنه غرغرو ، یا اون شوهر عوضیت ، 2 ساله بودی پول شیر خشک نداشتی 7 ساله شدی کتاب و درس و مدرسه ات بیچاره ام کرد

میترسم خوابم ببره.....

نمایش مشخصات میر حسن علوی گوشی تلفن دستم بود فقط گوش میدادم نیمه های شب بیدارم کرده بود دلم نمیخواست تو این حال روز تنهایش بزارم . گفتم : بگو حمید جان گوشی دستمه .. گفت : میدونی آرش ؟ میدونی چیه ؟ میدونی ؟ میدونی قدیما می خوابیدم کلی چیزایِ خوب تو خواب میدیدم و دوست نداشتم هیچ وقت بیدار شم و هیچ وقت هم صبح نشه

داستان طنز - دوستان خوب

نمایش مشخصات امیررضا قدیمی من 365 تا دوست دارم! واااااااااااااااااای... خوشا به حالم که انقدردوست دارم!!! نکته جالب دوستان من این است که هر کدام در یک روز متفاوت سال به دنیا آمده اند، و هیچ کدام در یک روز به دنیا نیامده اند!!! راستش را بخواهید من هر روز در منزل یکی از دوستانم دعوتم، به مناسبت جشن تولدش!!! می دانم،

چهارداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری 1- اغفال دختر آنقدرمجذوب حرف های پسرشده بود که قند تو دلش آب می شد.لحظه شماری می کرد تا پسربه خواستگاریش بیا.امروزوفردای پسردختررا به شک انداخت .نکنه کاسه ای زیرنیم کاسه ی .چرا دیگه زنگ نمی زنه تا این که چشمش افتادبه روزنامه ای که بابا ش خریده بود.تا صفحه ی اول روزنامه را دید.چهره اش توهم رفت

نسيان

نسيان به ناگهان خود را تنها درون راهرويى طولانى ، خالى ، و خاموش تنها مى بيند . مبهوت مانده ، نميداند كى و چرا و چگونه از اين جا سر در آورده ، خود را موش خرمايى حس ميكند كه از درون زمين به بيرون خزيده ، و بعد از اين خزش ناگهانى بايد محيط را شناسايى كند . حس غريبى است ؛ موش خرمايى به

جشنواره

نمایش مشخصات سمیه سلطانپور سکه طلایی روی تارها بالا و پایین می رفت. شعر با موسیقی ارتعاشات تارها هماهنگ شد. سرش پایین بود. انگشت شصت دست راستش انگشت اشاره چپ را نوازش میکرد. لبخند روی لب هایش عمیقتر می شد. احساس سنگینی نگاه را روی پک هایش احساس کرد. سرش را بالا آورد. چشم در چشم نوازنده شد. همه ی ایماء و اشاره ها مستقیم و بی پرده شدند

خیلی می‌خواستمش

امیر: سر ظهر بود که نامه‌اش دستم رسید؛ داخل مغازه. سیگارم را در جاسیگاری له کردم. نامه را باز کردم. انگار با همان چشمان زیبایش نگاهم می‌کرد و با من حرف می‌زد. نوشته بود بیا. دوست دارم ببینمت. اولش مردد بودم. بالاخره کرکره را کشیدم پایین. رفتم. می‌دانستم منطقه‌ای که هست جای سخت مسیری است

پشت دری بسته شده

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی پشت دری که بسته بود،ایستاده بود و گوش می داد به حرفهایی که شروغ شده بودند تا پایانی باشند برای یک زندگی مشترک.ترس عجیبی وجودش را تسخیر کرده بود.خیلی از حرفاشون سر در نمی آورد ولی حس می کرد آن اتفاق بد را. تو دوران کودکی خیلی چیزها برای آدمی هنوز مفهوم خودشان را پیدا نکره اند.انگار در بلاتکلیفی به سر می برند برای فهمیده شدن

پدرم هرگز چیزی را که دلش نمیخواست،نمیفهمید

به سمتم آمد.مطمئناً از اینکه درسرم چه میگذشت چیزی نمیدانست،البته اگر ساعتها هم برایش توضیح میدادم چیزی دستگیرش نمیشد.پدرم هرگز چیزی را که دلش نمیخواست،نمیفهید.موضوعاتی هم که به آنها علاقه داشت،آنهایی بودند که سودی هر چند خرُد برایش داشتند. روی کاناپه ای که همیشه مینشست،نشست

می شه با من دوست شی؟

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی ثانیه هایی که می گذرند،نمی توانند حسین معمار را به او نزدیک کنند.این را هر که اندک آشنایی با حسین داشت می توانست بفهمد.نه تنها با او،بلکه به هر انسان دیگری هم همین طور.ایجاد رابطه با دیگران برای حسین امری نزدیک به محال بود. ولی نمی خواست این طور بماند.قرار گذاشته بود که هر طور شده با او صحبت کند

رد پا...

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی به نام خدا ظهر بود و هوای گرم تابستانی همه را پای کولرهایشان نشانده بود.من به اجبار از خانه بیرون زده بودم.نورآفتاب چشمانم را آزارمی داد.جرأت میخواست خیره شدن به آسمانی که خورشیدش سفره ی نور به روی زمین پهن کرده بود.در حال گذر ازخیابانی بودم.راه زیادی را گذرانده بودم.خسته و بی حال خودم را به طرف جایی که میخواستم بروم میکشاندم

یکی باید مراقبت باشه.

اخرین پنج شنبه دی ماه بود که پالتو و پوتینهای پاشنه بلند و قهو ها ی رنگم را که تازه خریده بودم پوشیدم و از محل کارم زدم بیرون هوا تاریک شده بود و باد تندی داشت بر فهای روی پشت بوم ها را با خود به این ور اون ور میکوبید ماشینهای توی خیابون رژه سیگنال به راه انداخته بودند و پوتینهای

سرگیجه

نمایش مشخصات امیررضا قدیمی سرم را روی بالش می گذارم بو های عجیبی به مشامم می رسد... بوی تعفن، خون لخته شده، آب گندیده، بوی مرگ... کم کم چشمانم گرم می شود،خوابم می آید امّا خوابم نمی برد،انگار چشیدن طعم خواب بر چشمان خسته ی من حرام شده است . . . چشم! چشم هایی که هر لحظه، به هر سو می نگرد جز تباهی آدمی هیچ نمی بینند!

فداکاری

در یک جنگل سرسبز خرگوشی سفید به تازگی بچه هایش را به دنیا آورده بودروزی این خرگوش برای گر فتن کمی خوراک به جنگل رفته بود که روباهی به او حمله کرد آهویی که ازدور که از دور شاهد ما جرا بود متوجه شد که بچه های خر گوش تنها شده اند ونیاز به مراقبت دارند به خانه ی خرگوش ر فت واز بچه خرگوش

شرابساز فیس بوک باز

اگرانسانها هنگام تولد با هفت تیری که تنها یک تیر دارد به دنیا می آمدند خیلی ها به جوانی نمی رسیدند و شاید تعداد اندکی پنجاه سالگی خود را می دیدند.نه اشتباه نکنید ،کسی کسی را نمی کشت انسانها دشمنان خود را میکشند ولی در جاییکه هر کسی هفت تیری با یک تیر دارد کسی جرات دشمنی کردن ندارد

هیزم شکن چشم چران

سکوت چند وقتی بود از جنگل به یغما رفته بود ؛ صدای پرندگان حال و هوای باد و زیر آواز زدن آسمان ، حتی بارش باران های بی گدار ، کند ... شدید .... کند .... شدید ؛ باران هم برای خود استاد موسیقی است با این ریتم شناسی دقیق اش . تازه بلوغ شده بودم ، زیاد به چشم می آمدم ، جوانی همسایه ی شادابی است و من در آن روزها بسیار نشست و بر خواست داشتم با شادابی

احترام برای من معنا ندارد

(تقریباً بر اساس یک داستان واقعی) از همان اول که به دنیا آمد همزمان با دخترخاله اش بود. همه فامیل رفتند که دخترخاله اش را توی بیمارستان ببینند و مادر حامله اش روی تخت جا ماند. از همان اوّل از پسرش بدش آمد. اسمش را گذاشت: حسین. تنها دلیلش هم این بود که همه عمر به خودش تلقین کرده بود که

شیطونک مدرسه فصل 3

نمایش مشخصات زینب شاهمرادزاده فردامامان وبابای سارااومدن . نمیدونم خانم ناظم میخواد آبروی من روجلوی بچه هاببره تاببینه من ازاین کارها میکنم دوباره یانه؟بالاخره ازبلندگوتو زنگ تفریح اسمم روبلند وبالهجه ای که داشت گفت من هم باآرمش وباکمال خونسردی به دفتر رفتم من تاچندهفته ای هرروزکارم این بودکه برم دفتر بِگذریم

دو همسایه

بنام خدا یکی بود یکی نبود در زمانهای نه چندان دور در شهری دیاری دو نفر همسایه بودند بنامهای اسماعیل واسحاق هردونفر هم فقیرو مستمند بودند وروز خودرا با انجام دادن کارهای سخت و برای گذراندن زندگی به شب میرساندندآنهاهروزصبح بیلهای خود برداشته ودر کنار محله خود می ایستادند تا اگر

طلبه ی مهدی (عج) - قسمت اوّل

نمایش مشخصات حسین جمالی بعد از کلاس درس اومد پیشم و گفت فلانی من یه خلاصه ای از خودم بگم. گفت: من کنکور امتحان دادم، هشتمین نفر کل کشورشدم. حوزه هم امتحان دادم. کنکور به اجبار پدر و مادرم بود، من دانشگاه نمی خواستم برم. حوزه هم امتحان دادم در صورتی که پدر، مادر و تمام فامیلم مخالف دینن چه برسه به روحانیت.اونا راضی به درس من نیستند و نخواهند بود

رویای ناتمام

رؤیای ناتمام گله سرش راپایین انداخته وسیر وتنبل وارد درّه می شود.دوطرف شیب ملایم درّه پراز گیاه سه پر،پنیرک وگل های لاله وبا بونه است.گوسفندهاسرشان را به این طرف وآن طرف تکان می دهندودمبه هایشان را می رقصانند.میرزاقلی چوبش راپشت گردن کلفتش گذاشته ،دست هایش در دوطرف چوب به پایین آویزان است وبه دقت گله رامی پاید

چهارداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری 1- ویلچر وقتی پای حرف های حاجی نشستم .گفت :ازجنگ فقط همین ویلچر به من رسیده است . 2- انگشترها همه ی انگشترها را امتحان کرد .هیچ کدام اندازه ی دست دخترک نیود.زن به گریه افتاد.مردگفت :به خوشبختی هایش فکرکن . 3-سرفه مرد سیگاری آتش زد.زن به سرفه افتاد.دکترقریاد زد:چه کارمی کنی .مردگفت:می خواهم ریه هاش تحریک شوند

دوتا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری 1- شلوارک حاجی ازجبهه که برگشت شلوارک می پوشیدو گاهی ازقیافه ی خودش می خندیدومی گفت :نمردیم ومثل بالا شهری ها لباس پوشیدیم . 2- عجب گاوی شده ای معلم عصا به دست واردبانک شد .ریئس بانک به احترامش بلندشدوگفت :آقای بهرامی مرا می شناسی ؟معلم مکثی کردوگفت :یادم نمی یاد.ریئس بانک گفت :مرتضی مرادی هستم

اینجا،بدون من!

نمایش مشخصات بنفشه تقوی شهر داشت مدرن می شد،ساختمان های کوچک بدون پروانه جای خود را به آپارتمان های بزرگ داده بود با این حال جوب آب کوچکی که از دل محله می گدشت هنوز تغییر نکرده بود.درخت های صنوبر پیر هم در آنجا جا خوش کرده بودند.شهر که داشت پیشرفت می کرد چیز های بدرد نخور را در خود حذف می کرد و بجایش چیز های

مثل درخت‌های پاییزی پارک

شیدا/25 ساله، مشغول چت کردن بود. - شیرین: یه خورده استرس دارم. - رضا: چرا؟ - نمی‌دونم؟ - راستش شیرین، من هم مثل تواَم. می‌خوای قرار رو موکولش کنیم؟ - نه. اونطوری انتظارش بدتره. - البته امشب اولین باره همدیگه رو می‌بینیم. طبیعیه. - ولی ... - البته امشب اولین باره همدیگه رو می‌بینیم. طبیعیه

غذای امام رضا(ع)

نمایش مشخصات نرگس عباسی زن جوان با ذوق و شوق در کنار همسرش در صحن باصفای حرم امام رضا قدم میزد.ساعت حدود2-3ظهر بود و حرم شلوغ به نظر میرسید. ناگهان بوی خوش خورش قورمه سبزی به مشام زن باردار خورد.بوی غذا از سمت مهمانسرای امام رضا می امد.زن رو به همسرش کرد و با نگاهی معصومانه و سرشار از خواهش گفت:کاش میشد از

پیر مرد و جوون دزد

نمایش مشخصات حميد دهقاني به نام خدا پسر جوون دستگیره در را به آرامی میچرخواند.در را باز می کند وبه آرامی وارد خانه میشود. . ساعت حدود 3 بامداد هست و این جوون آومده تا که از این خانه دزدی کند. خانه ی کوچکی است. دو تا اتاق کوچک و یک اشپزخانه فسقلی. با یه ذره جا که بهش میگن حال. توی چند دقیقه میشه کل خونه رو زیر و رو کرد

جنازه

مستأجر دختر برخاست تا درب را قفل كند و چراغ ها را خاموش تا براى رفتن به خوابى آرام و بى دغدغه ، مانعى نباشد . پرده را كنار زد تا محل قفل را به خوبى ببيند ، فضاى بازى كهجلوى درب شيشه اى سرتاسرى تا درب آهنى حياط كشيده مى شد چيزى نبود كه او را ازديدن پايى در زير درب غافل كند ، يك پا ، يك لنگه پازير درب بود

دره مرگ 2

نمایش مشخصات مریم حسین پور داستان را که به اینجا رساند آنها را در دسکتاپ ذخیره کرد به ساعت نگاهی انداخت از 2 نیمه شب گذشته بود کامپیوتر رابست دستش را به کمرش گذاشت و از پشت سیستم بلند شد چراغ اتاق را خاموش کرد و روی نوک پا به اتاق خواب رفت لیوان را از میز کنار تخت برداشت و چند جرعه آب نوشید. -هنوز نخوابیدی؟

بنفشه ها

نمایش مشخصات بهروز پورصفر بروجنی .... بساطش را جمع کردو آماده رفتن شد از درب که بیرون آمد چشمش به تکه سیاه کوچکی روی زمین افتاد ... باورش نمی شد پیدایش کرده بود گل از گلش شکفت آنرا برداشت و در جیب دیگرش که سوراخ نبود گذاشت اما تا رسیدن به خانه لحظه ای نشد که حواسش به آن نباشد این بار دیگر امکان نداشت گمش کند. به خانه که رسید به چشم بر هم زدنی به اتاق بالا یی رفت

گریه

نمایش مشخصات حميد دهقاني به نام خدا یابن رسول الله جوانی آمده و با شما کار دارد. خب خب بگویید بیایند داخل. جوان آمد داخل خانه. جوان مثل ابر بهار بهار گریه میکرد و با همان وضعیت به نزد امام ( علیه اسلام) رفت. پسرم چه شده است؟ چرا اینقدر گریه میکنی؟ جوان خواست بگوید ولی گریه به او اجازه نمی داد. همین که آمد بگوید از بس که گریه می کرد از هوش رفت

صندلی

پیرمرد روی صندلی اش جابه جا شد. نیم نگاهی به اطرافش انداخت. کافه خلوتتر از همیشه بود. صاحب کافه به سمتش آمد و درحالیکه با تکه ابر کوچکی میز را پاک می کرد، گفت: - امروز چطوری پیرمرد؟ چیزی نگفت.فقط سرش را با حالت نامفهومی تکان داد. صاحب کافه پرسید: - چیزی شده؟ امروز روی صندلی

سر انجام

نمایش مشخصات شایان شاهین پور از ماشین پیاده شد. آرام آرام تا لب پرتگاه رفت.پشت سرش جاده ای بود که به گلوی کوه پیچیده شده بود.روبرویش یک پرتگاه با زمینه ای از یک بیابان بی آب و علف.سرش را کمی بالا گرفت به آسمان صاف بی ابر نگاه کرد خورشید در گو شه ای از آن طلوع کرده بود دو عقاب بال گشوده در آسمان می چرخیدند و با نگاهی تیز و به زمین چشم دوخته بودند

خواب

همه چی عالی بود حال بدرم خوب بود همه دورهم می خندیدیم خواهرم کنارمن نشسته بودوبچه اش رانوازش می کرد مادرم باخنده برای ماازگذشته صحبت می کرد غرق درخوشی بودیم وصدای خنده مان گوش فلک رابرکرده بود مادرازشیطنت های من می گفت وهمه می خندیدند باصدای زنگ در ازخواب بیدارشدم همه چی به هم

او زنده است

نمایش مشخصات جعفر عباسی "در رختخوابم می غلطم؛یادداشتهای خاطره ام را به هم می زنم. اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار می دهد.خوب بود می توانستم کاسه سر خودم را باز بکنم و همه این توده نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در بیاورم بیندازم دور، بیندازم جلوی سگ- دیگر نه آرزویی دارم، نه کینه ای. دیگر نمی توانم

زن از پشت لنز دوربین؟یا نقاب نویسنده؟..

نمایش مشخصات مریم موسوی این یه خاطره ی مبهم بود تا وقتی تو کشوی خاطراتم جا داشت و تصمیم نداشتم برم سراغش.اون روز وقتی عصبی شدم و نتونستم داستانی رو ک ایدش تو ذهنم بود رو روی کاغذ بیارم ،کشوی خاطراتم باز شد و هرچی اتفاق مبهم جمع کرده بودم بیرون ریخت. اولین ابهام من در کودکی شکل گرفت. یه روز بارونی وقتی بارون

"قربة الیک"

به من چه که اینجا همه عاشق نیستند؟ یک مشت من از بیکارتر,دست به دست هم,گاو بسته اند که راهم به تو نیفتد.و الا منی که تا بحال هیچ صراطی مستقیم نرفتم را,مگر تو به اینجا بکشی. که حتی سره ظهری,زیر این اعنتی عرق اور-که چشم از ما بر نمی دارد-توی کوچه ها بیفتم پشتت,تا برسانی ام اینجا.زیر این مقرنس فیروزه ای

حرف آخر

نمایش مشخصات حمیدرضا حبیبی (این یک داستان واقعی است) الان که دارم این نوشته رو می نویسم زیر درخت حیاط مدرسه نشسته ام و با اینکه زبانه های آتش خورشید به من رخ نمایی می کنن اما سرد سردم چون کنارم نیستی. خیلی خوبه که حتی واسه ی یه دقیقه هم شده بهم فکر می کنی و من خیالباف تو فکر داستان هجران بدون وصل هستم ؛ جدایی بدون دیدار

کودک و پیر مرد

نمایش مشخصات محمد علی زکی خانی ... روزی پیرمردی کشاورز خسته از شخم زمین در راه بازگشت به خانه بود ؛ نگاهش به بازی بچه ها جلب شد که شی گردی را ساخته اند و به دنبالش می دویدند . کمی جلوتر رفت و با صدای بلند گفت: بچه ها سوالی دارم ؟؟؟ این که به دنبالش می دوید چیست؟ همه جواب دادند توپ !!! پیرمرد دوباره پرسید چگونه

شباهت در عین تفاوت

- من دو بار ویسکی خوردم! - من تا حالا لب به ویسکی نزدم. - من به اصول دینی اهمیت نمی دهم. دومی شانه بالا انداخت و گفت: اگر یادم باشد، چرا باید انجام ندهم؟ - من تا حالا 3 نفر رو گول زدم! - هه. مگه مورد مناسب ما هم پیدا می شه؟ - من به حرف مادرم گوش نکردم! - خب من همیشه گوش به زنگ بودم! - من تا

علی کوچولوی بزرگ

نمایش مشخصات حسین جمالی زنگ کلاس خورد.بچه های کلاس اول دبستان هم به سمت کلاس دویدند.درحال شیطنت بودند که خانم معلم وارد شد.در جلسه ی قبل تفریق یا منها تدریس شده بود و قرار بود در این جلسه از بچه ها سؤال شود.خانم معلم اولین نفر علی را صدا زد. خانم معلم: علی اگر من 5 عدد سیب به تو بدهم و بعد تو 2 تا از اون سیب هارو

هوپر

نمایش مشخصات بنفشه تقوی درب مغازه را هل داد.به زور وارد مغازه شد در حالی که هوای گرم درون مغازه پسش می زد.مغازه فضای ساکتی داشت هر از چند گاهی صدای تگ تگ نا مفهومی می آمد یا شاید پچ پچ چند نفر با هم .با ترس و اظطراب خاصی تا جلوی میز قدم بر می داشت می لرزید گاهی هم عینک خود را عقب جلو می کرد و نگاهی جسورانه به مردم داخل مغازه می انداخت

نحس

نحس ! همزمان با به دنیا آمدنش مادرش از دنیا رفت . از همان ابتدا زمزمه های اطرافیان به گوش میرسید که میگفتند : ببین چه پا قدمه نحسی دارد این نوزاد .هرجا که میرفت بدبختی و سیاهی را ناخواسته با خود به دوش میکشید گویی با شر و بدی پیمانی نا نوشته داشت .به هرخانه و مکانی که میرفت پس از مدتی قشقرق و دعوا در آنجا به راه می افتاد

چشمان آبي رها

نمایش مشخصات الهام کرمی در آپارتماني بيست واحده،دختري به نام رها با پدرش در آخرين طبقه ي مجتمع زندگي مي كردند.آپارتماني هميشه شلوغ و پر رفت و آمد. آمد و شدهايي كه گويي شب و روز نمي شناخت.گويي قراردادي بود كه به ازاي رفتن هر يك تن،دو تن بيايد!ساختمان هيچ وقت آرام و قرار نداشت. رها از اينهمه شلوغي بيزار بود

تعادل

زندگی لب های تنها دلیلش را،بوسیده نبوسیده،لباس پوشید. رفت که قدم بزند.رفت که دو سه پاکت میوه بخرد.پرتقال ،سیب،.. و در دهلیزی از فرحزاد روان شد. مرگ،چند خیابان آنطرفتر،از عجله دکمه هاش را جابجا بست.زیر کتف های حامله را گرفت و به سمت بیمارستان دنده-کلاچ کرد. بچه پافشاری میکرد،حامله بی تاب بود،مرگ دستپاچه

قصه شب

نمایش مشخصات محمد علی زکی خانی بسم الله ... شبی دردناک در سرنوشتم رقم خورده است که در آن تمام هستی به حالم می گرید و تو دیگر نیستی که مثل هر بار نوازشم کنی .. تمام غم هایم را در وجودت بگنجانی تا سبک شوم و تو از سنگینیشان خم به ابرو نیاوری.. ای کاش روزگاری بعد از تو برایم تعیین نمی شد .. اما چه کنم که سختترین امتحانم در پیش است

قطار اشتباهی

نمایش مشخصات شيرزاد بهزادي قطار اشتباهی مرد که به زمستان زندگی پا گذاشته بود واز سرما وتنهایی بخود می لرزید ،درگوشه خیابانی تقریبا متروکه کنار آتشی برافروخته کز کرده وسگی ولگرد کنار او دراز کشیده ومرد با دست راستش سگ را نوازش میکرد وسگ هم پاهای اورا لیس میزد مرد نگاهی به چشمان براق سگ انداخت وگفت: بله داشتم

سه داستانک کاملاً غیرادبی و فاقد معنا

1- منظور استاد استاد گفت: هر نیروی کنشی یک واکنش در پی دارد. من در امتحان دینامیک نفهمیدم و سؤال را غلط جواب دادم. الان که بزرگتر شده ام می فهمم. 2- اخراج از وقتی که توی جریان یک مسابقه قرعه کشی عبارت "موفقیت" را شنیدم آهی کشیدم و گفتم: این بار هم نشد. 3- پُل «هر شکست پلی به سوی موفقیت

مجازات

نمایش مشخصات احمد معزی بوی خاک و آب فضا را پر کرده بود ابرهای سیاه و دلگیر خبر از اتفاقی بد می دادند.هیچکس در خیابان نبود . حتی بادهای همیشگی هم نمی وزیدند.سایه سیاه بلند از امید کوتاه قد در زیر نور چراغ خیابان بر روی زمین افتاده بود.با ناآرامی سیگار می کشید و از دود سیگاری که برای اولین بار به داخل ریه اش می داد به سرفه افتاده بود


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1