آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

گذر فصلها

نمایش مشخصات طراوت چراغی روزها از پی هم میرن و هر سال ما به آیندمون نزدیکو نزدیک تر میشیم . آینده ای که خیلی از ما کنجکاوانه منتظرشیم . و بعضی از ما ها از آینده میترسم و همیشه دوست داریم تو حال زندگی کنیم .این وسط از گذشتمون خاطره های تلخ و شیرینی به جا میمونه . که البته باید بگم که همین خاطره ها هستن که چاشنی زندگی ما ان

نهرآب

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس وقتی از خواب بلند شدم بخاطر بیماری که دارم تمام بدنم بی حس است. مدتی باید در رختخواب نرمش کنم تا مقداری از بی حسی بدنم کم شود تا اعضا بدنم بحالت تقریبا عادی برسد.اب جریان دارد البته در مجموع خوب هستم،مقداری بی حسی در عضلات دست و پا دارم که با حرکات کششی و نرمش در ساعاتی از روز سعی میکنم فعال باشم

گیسو 7

نمایش مشخصات بهروزعامری اما باید برم گاهی استخونام تیر می کشه بیتابی بسراغم میاد کسی جز حاج نعمت تو ذهنم نمیمونه یا دستش که داره یه بسته رو بهم میده نه اون دستش که پولو می گیره اما گاهی آقا نعمت خودش کلا مواده، کتش ،صورتش ،پاهاش همه ی وجودش با دورو بریاش ؛ اگه بهش برسم فقط یک تیکه کوچیک از دیوار خونَشَم

آن روز بارانی

سلانه سلانه و به اکراه به سمت خانه می رفت. به اطراف نگریست، مه غلیظی فضا را پوشانده بود. بجز صدای گام های خود روی زمین یخ زده، صدایی دیگر نمی شنید. سوزی که مغز استخوانش را می سوزاند، آزارش می داد. سر را در زیر یقه ی پالتو کرده و کلاه پشمینش را تا روی پیشانی پایین کشیده بود. دستهایش در

دردِ بزرگ

نمایش مشخصات حسن ایمانی sدرد ِ بزرگ! پيرمردِ غمگين به دكترش گفت: _ هزارتا درد دارم! گوش درد ، چشم درد ، پا درد ، سر درد ، كمر درد ... دكتر چشم هايش را تنگ كرد و گفت: _ درد بزرگ منم اينه كه واسه سي و هفت ميلياردم هيچ برنامه اي ندارم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

درد و درمان

روزی روزگاری، یه درد ی داشتم ته قلبم یه نفر از راه رسید و ادعا کرد که همدرد است، من هم که در پی همدم! دردم را که فهمید، نقطه ای به آن اضافه کرد و شد 'دزد' از سادگی ام سو استفاده کرد و دزدید... یکی دیگر آمد، مدعی مرام و معرفت...گفت دزد را میگیرم دزد را که نگرفت هیچ، 'دال' را پاک کرد و 'میم' گذاشت، دزد شد مزد، مزد کاری که نکرده بود را گرفت و رفت

نگارین یار بی وجدان

نمایش مشخصات بهاره قهرمانی سلام علی! نمی دانم این چندمین نامه ای است که برایت می‌نویسم. حتی نمی‌دانم این نامه را می‌دهم بهت یا مثل نامه‌های قبلی آتش شان می زنم. در این سال‌ها نامه‌های زیادی نوشتم که عاقبت تمامشان یکی بود. مثل عاقبت من و تو... مثل عاقبت بچه ای که من و تو با هزار امید و آرزو به این زندگی دعوتش کردیم

تو بگو دوستت دارم

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - بابایی؟ + جانم! - فردا تعطیلی؟ + نه عزیزم ، فردا هم سر کار میرم. 2 تا دیگه بخوابیم تعطیل میشم - دوتا خیلی زیاده، من تو خونه حوصله ام سر میره ، مامان هم که هیچ وقت حوصله بازی کردن با من رو نداره ! + اشکال نداره ، عوض وقتی تعطیل بشم به اندازه همه روزها که رفتم سر کار باهات بازی می کنم

پالتو

نمایش مشخصات حسن ایمانی پالتو هوا سرد بود. تا پسرِ دستفروش به مترو رسيد ، مرد جواني پالتويش را درآورد و روي دوش او انداخت. با رسيدن قطار هر دو سوار شدند. مرد جوان در دهمين ايستگاه پياده شد. نرسيده به ايستگاه يازدهم ، پسرِ دستفروش پالتو را به دست گرفت و گفت: _ پالتو دارم پالتو! از پوست خرس!... از

کمک کن تا خودم را بشناسم(۲)

«کمک کن تا خودم را بشناسم ادامه ی داستان قسمت دوم روزها می گذشت و جوجه تیغی کوچولو تنها وتنهاتر می شد،او دوستان مهربان خودش را از دست داده بود و حالا تنها گوشه ی اتاق غمگین می نشست و ساعت ها به نقطه ای خیره می شد یک روز گرم آفتابی تیغی کوچولو تصمیم گرفت تا کنار رودخانه برود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری طلوع ! راوی صحنه ها را که دید اشک هایش جاری شد و بر زمین نشست .از دور نیزه ها را دید که می درخشند. آهی کشید و گفت : خورشیدی که بر نیزه طلوع کند هرگز غروب نخواهد کرد. نصیحت ! پدر رو کرد به پسر و گفت : پسرم ! باید سرت به سنگ بخورد تا از این راه برگردی. پسر خندید و گفت : پدرجان ! این نصیحت

مرگ موقتی

نمایش مشخصات طراوت چراغی قسمت دوم که همون خانومه با لبخندی که رو لبش نقش بسته بود. نزدیکم شد و گفت : نترس عزیزم ..... آب دهنمو به سختی و البته با یه کم ترس قورت دادم، و تلاش خودمو کردم که واسه یه بارم شده اولین جمله ای که به ذهنم رسیده رو بگم به سختی کلماتو کنار هم چیدم،و گفتم اینجا کجاست؟ لبشو باز کرد که

توهم

نمایش مشخصات اصغر محمودی عید داشت می رسید و همه تو حال و هوای خرید بودن .منم واسه اینکه بگم هستم . رفتم خرید . تو مسیر لیست خرید و مرور میکردم : پسته ، فندق،بادوم ، بادوم هندی و تخمه ژاپنی همه رو جدا جدا می خرم بعد تو خونه مخلوط میکنم تا چشه مهمونا چارتا شه . مخصوصا طرف زنم . فکرشو بکن وقتی مادرزنت بیاد و چشش به همچین آجیلی بیفته دیگه کور نشه حتما چشاش از کاسه میزنه بیرون

بزغاله ها

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) بسمه تعالی یکی بود یکی نبود، توی یک کوهستان دور، میون کوه های بلند، یک کلبه بود. توی اون کلبه خانم بزی با بزغاله هاش زندگی می کردند. خانم بزی، مادر سه بزغاله ی زبر و زرنگ و خیلی قشنگ به اسم های شنگول و منگول و حبه ی انگور، بود. شنگول و منگول، دو قلو بودن و حبه انگور کوچیک‌ترین بزغاله خانم‌بزی بود

به کجا؟

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فریاد میزد کسی صدایش را نمی شنید تنها بود در چاهی در شلوغ ترین خیابان شهر زمزمه میکرد نام ها را افراد را قیافه هارا لباس هارا اما کسی جوابگو نبود توجهی نبود نگاهی نبود فقط می رفتند که بروند به کجا؟ جایی نبود ساعتها وقت عقربه ها می رفتند خورشید باد ابرها می رفتند عمر می رفت اما به کجا؟ مقصد کجاست؟

سوغات کربلا

تا محرم چیزی نمانده بود ، یک شب بعد از نماز مغرب و عشا دیدم همه نماز گزاران با یکی از زائرین عازم کربلا خداحافظی میکردند ، من هم نزدیک رفتم بعد از احوال پرسی گفتم وقتی به زیارت آقا امام حسین ع رفتید سلام بنده حقیر را برسانید ، و خداحافظی نمودم. مدتی از این ماجرا گذشته بود یک روز از

تونل

نمایش مشخصات مسعود رضایی چند وقت پیش بهم زنگ زد گفت داش علی اعصابم داغونه خسته ام از همه چی گفتم مگه من مرده باشم داداشم بد باشه پاشو بیا تهران خودم میسازمت فرداش دیدم گوشیم زنگ خورد حامد بود گفت علی داداش تهرانم...ترمینال ازادی منتظرتم.... باور نمیکردم بیاد....ولی اومده بود. سریع پاشدم لباسامو پوشیدم .

مرگ موقتی

نمایش مشخصات طراوت چراغی به نام یزدان به نام ایران قسمت 1- من متعلق به نسلی گمشده هستم و تنها در حضور کسانی که گمشده و تنها هستند راحت هستم. با صدا هایی که اطرافم به گوش می رسید، چشمامو باز کردم همه چیز جلوی چشمان مبهم و تار بود. که یه نفر خیلی آروم نزدیکم شد و گفت:حالت خوبه!!!! خز خز سینه ام اجازه صحبت کردنو ازم گرفته بود

سفارش مدیر

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سرانجام به جایی خواهیم رسید. من سعید، یک جوان 27 ساله و جویای کار هستم. از شاگردان ممتاز تحصیلی بودم که فوق لیسانسِ نرم افزار را از دانشگاهِ دولتی گرفتم. بعد از آن عازم اجباری شدم و 21 ماه در مریوان خدمت کردم. آنجا یکی از بهترین دوستانم را وقتی روی مین رفت، از دست دادم. از اجباری همین خاطره ی بد، در ذهنم ماند

دیوانه

هر روز او را از پنجره¬ی اتاق کارم می¬بینم¬. برنامه¬ی هر روز او این است که، کتِ کرم رنگ به تن می¬کند. پیراهنِ خود را تا بالاترین دکمه می¬بندد، درحالی که شلوارک به پا کرده است. بعد دست¬هایش را در کتونی¬های خود می¬کند و پای برهنه شروع به دویدن می¬کند. رضا دیوانه را می¬گویم. اسم او را سید آبدارچی شرکت می¬دانست

کمک کن تا خودم را بشناسم

قصه ی« کمک کن تا خودم را بشناسم » قسمت اول روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ و در کنار رودخانه ای زیبا عده ای از حیوانات خوش و خرم زندگی می کردند. کلاغ خبر چین،جغد پیر،موش با هوش،خرس مهربان ، خرگوش مادر با بچه‌های قد ونیم قدش،روباه مکار،جوجه تیغی زرنگ ولاک پشت دانا، حتی شیر بزرگ که سلطان جنگل بود

بهشت همین جاست

نمایش مشخصات محمد علی قجه پیرمرد بارکش آن روز نتوانسته بود پولی درآورد ... به ناچار با جیب خالی به سوی خانه راه فتاد . در راه به نانوایی رسید . پولش به یک قرص نان کفاف نمی داد . پس کنار دیوار تکیه زد و غرق در حسرت آنهایی را که راحت نان می گرفتند و می رفتند نظاره کرد . حتی کبوتر ، کبجشگ و گربه هر کدام تکه نانی بر دهان گرفتند و رفتند

خردهِ پول

نمایش مشخصات حسن ایمانی sخردهِ پول كارمندِ بانك گوشي را چسباند لب دهان و گفت: _ توي حسابتون ششصدو چهارده ميلياردو صدو پنجاه ميليونو خرده اي داريد! صداي پشت گوشي گفت: _ از بس خرده پول هارو به حساب نياوردي يه كارمند بيچاره موندي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

بهار قمر

نمایش مشخصات بهار قمر چه بلایی سرم اومد؟همه چی داشت خوب پیش میرفت تا تو اومدی...جوری با اومدنت توی یه لجن زار گیر کردم که تا همین لحظه نتونستم خودمو نجات بدم..اون موقع ها که امید به نجات داشتم پیش روانشناسی میرفتم که میگفت:کسی رو مقصر ندون و مقصر خودم هستم ولی من نمیتونم تو رو مقصر ندونم...این حرفا چرته

گیسو (6)

نمایش مشخصات بهروزعامری حالا دیگه میرم که حاج نعمتو ببینم انگار دیگه این سکه آخرین سنگرمه اگه ازدستش بدم دوباره سیخ و خماری ، زیر پل و شرشر قدمها و بازم کرختی اما میرم اینطوری بهتره شاید سکه دومم پیدا کردم اما نه آدم وقتی سکه پیدا میکنه که بفکر پیدا کردنش نیست اما وقتی بفکر پیدا کردنش باشم عمرا دیگه سر

شخص مورد نظر

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس با معرفی نامه وارد محل کار جدیدم شدم،و با احوالپرسی سراغ اطاق سرپرست قسمت را گرفتم مرا راهنمایی کردند. با خوش رویی معرفی نامه را تحویل دادم و منتظر شدم تا محل کارم مشخص شود،بعد از چند دقیقه راهنمایی راجع به محل کار جدید در انتهای جلسه یک تذکر بمن داد که با یک نفر از پرسنل محل کار

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری دریا ! مرد هر روز با دریا حرف می زد تا سر به راه شود. دریا یک روز دست هایش را باز کرد و مرد را در آغوش گرفت تا بچه های گرسنه اش را سیر کند. شکارچی ! مرد رو کرد به شکارچی و گفت : اوضاع خیلی خوب نیست . گرگ ها به جان هم افتادند. شکارچی مکثی کرد و گفت : طبیعت گرگ هاست نمی شود کاری کرد . وقتی گرگی به قلمرو آنها تجاوز می کند

تابلو برفی

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس امسال زمستان سردی است. چند سال بود که زمستانی به این سردی سابقه نداشت. امروز در این هوای سرد و نفس گیر عصر باید با اتوتوس برم سرکار تقریبا 400 گیلو متر مسافت است. سر ساعت رفتم ترمینال و منتظر شدم تا اعلام کردند که برویم سوار اتوبوس شویم. مسافران با چمدانها و لوازم مورد نیاز خود به مررور آمدند و سوار شدند

تنبيه كارمند

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتنبيه كارمند آقاي بطحايي كارمند ساده يك اداره در جشنواره بزرگ كشوري "نويسنده برتر" شد. يك روز پس از بازگشت از جشنواره ، دستنويسي از رئيس اداره به دستش رسيد: "آقاي بتايي شما زياد غيبت داريد. دو روز كسر حقوغ مي شويد تا تنبيح شويد"!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

ناهید

ناهید هر وقت که دلش تنگ میشد میآمد. اول پاورچین پاورچین میرفت توی اتاق خواب ناهید. اگر رفته بود دانشگاه خیالش راحت میشد. حالا وقت داشت که کمی به خانه برسد. رختخواب آشفته اش را مرتب میکرد و ملافهی چروک شده و خیس از عرق را توی ماشین میانداخت. حتما دیشب باز کابوس دیده.. طفلکم! باز هم چراغ لپ تاپش چشمک می زند

مترسک

نمایش مشخصات طراوت چراغی تا به حال قصه ام را شنیده ای ، قصه ی آن نگهبان قلابی تنها .با چشم های دکمه ایم به پرندگانی که هراسان از من پرواز میکردند.و به دور دستها ميرفتند مینگریدم .به شنل سیاهرنگی که تنم بود خیره شدم این شنل من را تر سناک تر از هر دیو و دد ویا هر حیوان وحشی دیگری شبیه کرده بود. با لباس های پاره

تابلوي هشدار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتابلوي هشدار كارگرِ پارك رفت روي چهارپايه و با ارّه برقي چهار شاخه درخت را بريد. وقتي جا باز شد با چهار ميخِ بزرگ روي تن درخت يك تابلوي هشدار كوبيد. تابلويي كه رويش نوشته شده بود: ... "لطفا به درخت ها آسيب نرسانيد" از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

درخت انجیر

نمایش مشخصات بهاره قهرمانی - منوچهر! - جونم آقا جون - رحم داشته باش پسر، این چراغ خواب یک عمر بالای سر من و مادرت روشن بوده. چرا انقدر بی توجه پرتش می کنی تو کارتن؟! بابا جان! - ببخشید آقا جون - می بینی مصیب؟! این هم وضع زندگی من که افتاده دست اینا. تا وقتی اون خدا بیامرز بود، اینجا نظم و قانون داشت. بعد از اون،

دکترای اسنپ

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) می خواستم یک روز شهره ی عالم شوم و اسمم در همه جا پخش. هر جا که بروم، برایشان آشنا باشم. از گمنامی متنفر بودم. تصورِ شهرت، حس خوبی برایم داشت. سال ها درس خواندم. از اول ابتدایی تا آخر دبیرستان، شاگرد ممتاز بودم. هر سال جوایز مدرسه را درو می کردم. گاهی آنها را داخل جعبه های شیشه ای می گذاشتند تا ما را ترغیب به درس خواندن کنند

یک روز جمعه

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس امروز جمعه است ،همه افراد خانواده در خانه هستدبرای صرف صبحانه دور سفره نشسته و منتظر تا مادر چای را بریزد و از کنار هم بودن لذت ببریم. در طول هفته بابا زودتر همه صبح از خانه خارج میشود من و برادرم هم که میرویم با هم مدرسه،ولی امروز قرار است با بابا برویم سید ملک خاتون سر خاک مادر بزرگ برای ما خیلی جالب و هیجان انگیز است

فرشته

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دختر کوچکی در پیاده روی خیابان تنها قدم میزد با صورتی در هم ریخته اما لباس هایی تمیز و مرتب فرشته ای به تمام معنا آدم بزرگها از کنارش بی توجه میگذشتند اورا نمیدیدند شاید بسیار کوچک بود شاید برایشان اصلا مهم نبود شاید واقعا فرشته ای بود و در میان بسیار آدم ها به دنبال فردی میگشت

سه پيرمرد - سه كودك

نمایش مشخصات حسن ایمانی سه پيرمرد _ سه كودك روي نيمكت پاركي سه پيرمرد نشسته بودند. سه كودك هم روبروي آن ها مشغول بازي. پيرمرد اول مي گفت و مي خنديد ، پيرمرد دوم از گذشته مي ناليد و پيرمرد سوم چيزي يادش نمي آمد!... كودك اول مي دويد و مي خنديد ، كودك دوم نِق مي زد و كودك سوم پيِ دعوا!! كتاب "سه خط قصه!"

شمع و عاشقی

نمایش مشخصات محمد علی قجه روزی پروانه ای بر رخ شمعی زیبا عاشق شد . پس پروانه وار به دورش چرخید . از شمع فریاد بر آمد : از من حذر کن که خواهی مرد . اما پروانه بی اهمیت به گشتن دور شمع ادامه داد . شمع که عشق او را دید اشک در چشمانش حلقه زد و اندک اندک مروارید اشکهایش بر تن بلورینش جاری شد . شعله داغ بود و سوزان ، از لهیب عشقی که بی حد و مرز زبانه می کشید

قصه ی یحیی کوچولو 2

قسمت دوم که یک دفعه صدای تالاپ تالاپ افتادن خال خالی تو چاه میان دشت پیچید.گاو شروع کرد به ماع ماع.یحیی سریع به طرف خال خالی رفت اما کار از کار گذشته بود،گاو سنگین بود و میان گل و لای دست و پا می زد ونیمی از بدنش میان چاه افتاده بود. یحیی گفت:کمی تحمل کن،الان می روم و کمک می آورم

مرگ زنده است

به نام الله مرگ ارزو هایم را به چشمانم دیدم. حال خودم را دیگر نمی فهمم،در اولین دود احساسم رفت؛ شدم یک مجسمه بی روح. در دومین دود خانواده ام و اموالم؛. زهرا کوچولو دیگر به من نمی گوید بابا؛ می گوید شرمش می شود از من. در سومین دود خود را در دادگاه دیدم، زنم طلاق گرفت از من در دادگاه قضایی

گیسو(5)

نمایش مشخصات بهروزعامری چرا فاصلمو اینقدر دور کردم منکه دیگه طاقت ادامه ی این راه طولانی رو ندارم کاش حواسمو جمع می کردم از همون راه همیشگی میرفتم اما مگه میشه چیزی که برات نمیمونه حسه چه برسه به حواس اونم حواس جمع ما کجا حواس جمع کجا ، آه چه دخترکی !چقدر قشنگه پا برهنه نشسته جلو در خونه داره کیک می خوره

داستان کوتاه : زمین پرواز یا سقوط پرواز

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان کوتاه : زمین پرواز یا سقوط پرواز *************************************** از دور چراغ های شهر پیدا بود همچون ریسه ی خوش نقش و نگار خود نمایی میکرد از بالا که نگاه میکردی غرق نور بود شهر و چون کهکشان راه شیری شکل هارمونیک و هندسه زیبایی را داشت و تابلوی بی بدیلی را اشرف مخلوقات به تصویر

پاییز

نمایش مشخصات طراوت چراغی به نام زیباترین راز آفرینش من محالم تو به ممکن شدنم فکر نکن _از پشت پنجره نگاهی به حیاط انداختم امروز یکم مهره،و فصل پاییز عروس فصلها شروع به هلهله و غوغا کرده. انگار آقای بادم عجله داشت که خودشو به عروسی برسونن. که مبادا جا بمونه. تند تند و با شتاب هوهو میکشید. سرم رو از پنجره

ترازو

نمایش مشخصات ف. سکوت جمعیت درست کنار دهانه غار منتظر بود. ناگهان بی هیچ دلیل مشخصی به آرامی و با موجی از سرهای افکنده حرکت کرد. با جمعیت به جلو رانده شدم. داخل غار تاریک بود. بوی کهنگی و رطوبت به مشام می رسید. مجسمه ای ایستاده با دستان تا شده بر روی سینه و خطوط دالبر بر روی لباسش توجهم را جلب کرد. ایستادم

گیسو(4)

نمایش مشخصات بهروزعامری وقتی کلمه ی خونواده رو شنیدم چیزی مثل یک زخم سر بازنکرده یک آن به ذهنم اومد و فوری هم رفت همیشه همینطور بوده، دیگه از خانواده چیزی غیر ازین زخم سربسته برام نیست که سعی میکنم اونو با دنیای تهوع که تو روحم لونه داره و گاهی بسراغم میاد باهم علاجش کنم علاج که نمیشه ولی یک گوشه قایمش کنم

آرزوی سرخ و سفید

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) گروهی از بچه ها در آن دور دست ها ، فوتبال بازی می کنند ... اینجا اما در کف ترافیک خیابان و در لا به لای شلوغی جمعیت ، جسمی بی شکل ، در زیر پارچه ی سفیدی که با رنگ قرمز تزیین شده است ، قرار گرفته است . در کنار آن جسم ، یک جفت کفش نو سفید رنگ در کنار جعبه ای وارفته ، بر روی زمین ولو شده است

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری لاف! پسر رو کرد به پدر و گفت : پدر جان ! این خال هندو چقدر ارزشمند بود که جناب حافظ می خواست به خاطر آن سمرقند و بخارا را ببخشد. پدر خندید و گفت : این را باید از مادرت بپرسی . مادر که این حرف را شنید گفت : پسرم ! پدرت هم قرار بود باغ هایی را به من بدهد اما خبری از آن نشد. پسر خندید و گفت : یعنی بابا هم مثل حافظ اهل لاف بود

امپراتور

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی ساعتی بعد از آنکه فرمان جنگ را صادر کردم فرزند خردسالم پیشم آمد و بدون مقدمه پرسید: "پدر ما چرا همش در حال جنگیدن هستیم" هر چند خشمگین شدم از اینکه بدون هماهنگی قبلی فرزندم به داخل مقر فرماندهی هدایت شده بود... اما بعد از مکسی کوتاه پاسخ دادم "چون کشورمان زنده بماند" فرزندم

مراسم تجليل

نمایش مشخصات حسن ایمانی مراسم تجليل يك شركت توليدي براي تجليل از كارگرهايش مراسم باشكوهي ترتيب داد. در اين مراسم ، سخنران مشهوري رفت روی سن و شروع كرد به نطق هاي آتشين! در پایان فرياد زد: _ آدم باید با صداي بلند خواسته هاشو بگه! ناگهان کارگرها از جا برخاستند و یک صدا فریاد زدند: _حقوق ما سرِ وقت ، پرداخت باید گردد!

گیسو(3)

نمایش مشخصات بهروزعامری اوه اوه چه می درخشه گمونم ازین سکه های بدلیه کسی دلش برا یک دختر فقیر سوخته جواهر بدلیشو انداخته تو صندوق لابد فقط همینو داشته با گوشه کتم که زبرو کثیفه تمیزش می کنم وااای مثل طلا می درخشه شاید پنج تومن بخرن باید از کسی بپرسم بدلی فروش که این دوروبرا نیست برم اونور خیابون بنظرم چندتا

قصه ی یحیی کوچولو

قصه های خواب تقدیم به کودکان خوب وطنم قصه ی یحیی کوچولو یحیی کوچولو یک پسر روستایی بود.یک پسر کوچولوی خوب و مهربان. پسر کوچولوی قصه ی ما هر صبح که از خواب بیدار می شد بعداز شستن دست وصورتش و خوردن صبحانه گله ی گاوها را با خود به صحرا می برد و وقتی که آفتاب غروب می کرد به طرف ده بر می گشت

چه زود می گذرد

نمایش مشخصات محمد علی قجه چه زود می گذرد آن روزها که قدرت تکان دادن دستهایمان را نداشتیم ... و کم کم غریزه مان گفت که دست کوچکمان را در انگشتان مادر گره بزنیم ... سپس به چند سالگی رسیدیم و آرزو کردیم که ای کاش بزرگ شویم ... و آنگاه بزرگ شدیم و پرمشغله ، با هزاران آروز و درد بی درمان ... و سرانجام پیر شدیم و اندوهگین مرگ را بر بالای سرمان دیدیم

همین حالا همین جا

نمایش مشخصات محمد علی قجه عمری برای آرزوهایمان دویدیم ، غم گذشته ها را خوردیم و از آینده هراسیدیم ، با هر نفس بیمار شدیم و با هر کنکاش پزشکی به احتمال مرگ خود رسیدیم ، از تنهایی ها رنج بردیم و از با هم بودنها حسادت . پوشیدیم ، خوردیم و خندیدیم ... شاید هم گریه کردیم . اما هرگز در اندیشه این نبودیم که حال را دریابیم ، که اکنون را ببینیم

راي

نمایش مشخصات حسن ایمانی راي پدر و پسری نامزد انتخابات ایالتی شدند. پدر با رای بالا نماینده شد ولی پسر با راي پايين شكست خورد. یک هفته بعد ، پسر به پدر گفت: _ حدود بیست هزار رای آوردم به علاوه یک رای به خودم! پدر گفت: _ حدود صد هزار رای آوردم منهاي رایِ خودم که به تو دادم! كتاب "سه خط قصه!" حسن ايمان

منزل جانان

نمایش مشخصات عباس عابد 1 ـ منزل جانان مردی لولی وَش، دستار از سر باز کرده از دو طرف آویزان روی زمین کشیده می شد. تلو تلو خوران از خود بیخبر می آمد. حوران، مَشک به دوش جام به دست، از هول و هراس، گرد حافظ حلقه زده چون نگینی او را در میان گرفتند و به مرد لولی اشارت کردند. حافظ او را شناخت با تعجب پرسید: « اینجا

گیسو(2)

نمایش مشخصات بهروزعامری ای بابا بخشکی شانس مردمم شیر ریخته رو نذر امامزاده میکنن بیچاره اوناییکه این پولارو نوش جان می کنن چقدر بهشون سخت می گذره عیبی نداره هرچند کسی اونو برام عوض نمی کنه حتی بانک ،اصلا راه نمیدن بمحض دیدنم خود رییس میاد بیرونم میکنه ،دمشون گرم یکبار یکیشون یه هزاری بهم داد و بیرونم

گیسو(1)

نمایش مشخصات بهروزعامری تمام توانم رو جمع کرده بودم توی دستام و تمام دقتم رو گذاشته بودم نوک سیخ بلندی که وارد جعبه صدقه کرده بودم با اینکه چشام کمی خمار بودو دیدم تار سعی میکردم تکان نخورم و چشم از سوراخ صندوق برندارم جمعیت زیادی می رفتند وشمار زیادی هم میامدند معمولا کسی چیزی نمی گفت فقط صدای شلپ شلپ

محاکمه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) محاکمه داستانی از سعید فلاحی{زانا کوردستانی} دادستان؛ با لحنی محکم و قاطع شروع به قرائت کیفرخواست کرد و برای اینکه قاضی و حضار را تحت تاثیر قرار بدهد با قرائت هر بند از کیفر خواست با دست به سوی متهم اشاره می کرد و می گفت: همین قاتل رذل!. متهم مردی است حدودا 45 ساله، با موهای جوگندمی

تپش

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری صدای جیغ ترمز، صدای برخورد خودرو به تیر برق، خرد شدن شیشه و خوردن سَرَم به کیسه هوایی که از درون فرمان خارج شده بود، آخرین چیزی که یادم می‌آید از لحظه‌ای که حواسم به تو پرت شد و ماشین از جاده خارج شد. چشمانم را که باز کردم، نور به شدت اذیتم می‌کرد، کم‌کم که چشم‌هایم به نور عادت

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اهدای عضو ! مرد فرم اهدای عضو را پر کرد و گفت : بعد از مرگ مرا به دریا بیندازید. مسئول اهدای عضو پرسید چرا دریا ؟ مرد خندید و گفت : آخه می گن دریا را به چینی ها داده اند همه چی را صید می کنند . دیگه آذوقه ای برای ماهیان نیست. فرشته ! هرچه اصرار کردم بی فایده بود. آنها حاضر نمی شدند و هر بار بهانه ای می آوردند که ما نمی توانیم او را توصیف کنیم

سیل

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سیل اسم شهر ما معمولان است. شهری کوچک در استان لرستان که بیشتر مردم به کشاورزی و دامداری مشغول هستند. یک رود پر آب و خروشان و زیبا به اسم «کشکان» از شهر ما عبور دارد. اسم پدر من «عباس» بود!. (خودتون آخر داستان میفهمید چرا بود؟!) او کارگر معدن سنگ بود. صبح ها با صدای عنتر ( اسم خروس

اعتراض

نمایش مشخصات حسن ایمانی اعتراض ماشین وزیر میان توده ای از معترضان جلیقه نارنجی ایستاد. گوجه و تخم مرغ بود که به سمت ماشین پرتاب شد! زرد و قرمز لولیدند به هم. وزیر از ماشین پیاده شد و پشتِ سر بادیگاردها ایستاد و گفت: _اول از همه جلوی واردات بی رویه گوجه و تخم مرغ رو مي گيرم! كتاب "سه خط قصه!" حسن

نوستالژی

نمایش مشخصات محمد علی قجه نوستالژی های ما چه زیبا بودند ... خوابیدن در پشت بام با رختخواب های خنکی که با شیطنت در آن می خزیدیم و نیمه های شب که صدای دوردست اذان حس عجیبی داشت . آدامس خرسی با عکس های خاصش با بوی توت فرنگی و هر بار اضطراب دیدن عکس تخیلی جدید . پاک کن های رنگارنگ با شکل های مختلفی که بویش اضطراب کودکانه مدرسه را به یادمان می انداخت

گناه

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول قرمز سمیرا جوان بود ، جوان و زیبا ، خوش لباس و جذاب ، سرشاز ار انرژی و هیجان و ... البته مهربان و خوش قلب. دختری جوان که در کنار همه این ها براستی عاشق یک چیز بود ، آراستگی با رنگهای زنده و تندی که همه را به هیجان می آورد . او حتی با لاکهای فریبنده ای که به ناخن هایش میزد ، در

سوال

نمایش مشخصات حسن ایمانی سوال از استاد يك سوال پرسید اما تا استاد شروع كرد به جواب ، وسط حرفش پرید و گفت: _ استاد جان ، راستش این سوال چند روزه ذهنمو درگیر کرده. از هر کی می پرسم جواب درستی نمی ده. واسه همین پیش شما اومدم. تعریف شمارو زیاد شنیدم!. راستش استاد... استاد با خشم گفت: _ تو چیزی درباره من نشنیدی!

جشن یک نفره؛تندباد ( قسمت اول )

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده چند ماهی می شد که در دفتر مهندس کار می کرد و حسابی از شغلش راضی بود بارها خودش را تحسین کرده بود ولی هیچ وقت مغرور نشده بود، آبدارچی دفتر را مثل حودش می دید و هرگز به او دستور نمی داد هرچند که مهندس بارها گفته بود که یه کم پرستیژ داشته باش تا پرسنل از تو حساب ببرن! ولی نه نمی تونست گه گاهی حس می کرد که مهندس می خواد اونو امتحان کنه ولی نه

واقعیت تلخ

به نام تک ستاره قلبم : نظر فراموش نشه.مرسی نمی دونم دقیقا از کجا شروع کنم.خوابیده بودم یا شاید هم نشسته بودم. ناگهان زمین لرزیدهمه وسایل خانه تکان خوردندو نهایتا شکستند،همه چیز گنگ شد همه جا تیرو تار شد مثل دامن شب؛ باید برم ولی نه پایی برای رفتن است و نه توانی برای حرکت. فقط توانستم بگم خددددددددددااااااااااااااا

عشق ناتمام

به نام خدا" نظر فراموش نشه. قصه ها برایمان حرف می زنند،گاهی گریان و گاهی خندانندقصه امروز قصه درد است آری. عاشقش شدم ؛عاشقم شد دل دادم،مهر دادم،محبت هایم را خریدار بود؛هر روز گل بوسه ای نرم بر دستانم می کاشت،زیبا بود اخم هایش،لبخند هایش،شاید جذاب ترین نبود،اما برای من همه دنیا بودو دیگر هیچ

آه آناستازیا دخترم (41)

نمایش مشخصات بهروزعامری دخترم ! در گفتگوهای روزانه و نوشته هایمان بهترست بجای آنکه بگوییم یا بنویسیم در مورد فلان موضوع اعتقاد من اینست ، بگوییم یا بنویسیم (در این لحظه در مورد فلان موضوع بهترین این است) یا (بنظر من این بهترین است که:...)چون اندیشه و اعتقاد همیشه پشت سرهم می آیند اعتقاد یک لحظه در روند اندیشه

گیسو کمند

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری خواب هفت پادشاهش رو به پایان بود؛ شبنم صبحگاه بر غنچه گل می‌غلطید، چشم بند خواب از صورتش بر می‌خاست؛ خواب هر چه که بود، خواب بود؛ همه چیز داشت اما واقعیتش اندک بود. وقتش رسیده بود که دوباره بیدار شود، بر رخ صبح سرمه چشمانش را بکشد. باید دوباره بیدار می‌شد، موهای بر شانه ریخته‌اش

پُرچونه گي

نمایش مشخصات حسن ایمانی پُرچونه گي مثل نابغه ها نظر مي داد! توي هر چيزي كه فكرش را كنيد ، علامه دهر بود! توي هر شهر و كشوري هم دوست و فاميل داشت! كافي بود يكي ذهنش درگير باشد. فوري گره ذهني اش را شناسايي و نسخه اش را مي پيچاند! همكار چندين ساله اش گفت: _اين پُرچونه گي تقصير خودش نيست ، تقصير رفقاي بيكارشه!

غروب

نمایش مشخصات محمد علی قجه 1 «برف» ساموئل پشت فرمان اتومبیل خسته وامانده از ترافیک سنگین عصر به چراغ قرمزی که روبرویش به‌کندی می‌گذشت خیره شد، هرروز غروب هنگام بازگشت به خانه باید این گره خوردگی ماشین‌ها را در خیابان‌ها و بزرگراه‌ها تحمل می‌کرد، یک ازدحام آزاردهنده از ماشین‌ها و انسان‌ها، یک گرداب فروخورنده دردآورد از زندگی صنعتی، از عصر آهن و ماشین

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری احساس اسب شدن ! روی چهار دست و پا راه می رفت و شیهه می کشید. دکتر این صحنه را که دید رو کرد به مرد و گفت : از کی احساس اسب شدن دارد. مرد گفت : از یک هفته پیش ! دکتر گفت : قبل از این مشکلی نداشت . مرد مکثی کرد و گفت : چند ماهی خروس بود و هر صبح با صدایش مزاحم همسایه ها می شد. دکتر گفت : باید بستری شود

اولین و اخرین سفر

یادم می اید چند سال پیش در روستای کوچک ما پیرزنی به نام خانم گل، زندگی می کرد که هر روز صبح خروس خوان از خانه اش بیرون می امدو جلوی خانه اش را اب و جارو می کرد. تنها بود،خیلی تنها هر وقت بهش می گفتم بی بی بیام ازتنهایی بیرونت بیارم می گفت همین که خدارو دارم واسم بسه. گویا بچه ای نداشت تا این اخر عمری بشه عصای دستش

عاشقانه

به نام خدا: لطفا نظر فراموش نشه چون برام خیلی ارزشمنده. گاهی حال ما ادم هارا حتی خودمان هم نمی فهمیم. عشق واژه ی غریبیست"اما هر واژه اش گویی هزاران حرف را به دوش می کشد. ناگهان خود را میبینی که در میان صد ها هزار نفر،دلت را به دست اویی می دهی،که روزی دنیایت نبود اما امروز او همه دنیایت است

عذاب وجدان

نمایش مشخصات محمد علی قجه 1 "نشان افتخار" پیرمرد با غروری خاص مال های رنگارنگ و درخشانش را که در لوحه بزرگی جمع آوری کرده بود به یک به یک نوه هایش نشان می داد و توضیح میداد که چگونه با شجاعت و ذکاوت توناسته است آنها را مستقیما" از رایش سوم ، هیتلر دریافت کند. مدال ها زیبا بودند ، مدال هایی که در پس آن ها روزهای سخت و طاقت فرسای جنگ جهانی دوم یادآوری می شد

فوت

نمایش مشخصات حسن ایمانی فوت دو تا شمع به شكل عدد روي كيك روشن شد. بابابزرگ سرش را خم كرد تا شمع هاي هشتاد و دو ساله گي اش را فوت كند. او هر چه كرد شمع ها خاموش نشد. حس و حال فوت بود ، ناي فوت نبود! كارِ فوت را سپردند به نوه سيزدهم. نوه دو ساله هر چه فوت كرد نشد! حس و حال فوت بود ، ناي فوت هم بود... انگار چيزي اين جا كم بود

زنی که روی هلال ماه سُر خورد

نمایش مشخصات متین یحیی زاده ساعت هشت شب است.خستگی کارگاه را گذاشته ام در جاکفشی و با عجله آمده ام سراغ کشوی سوم که جز من هیچکس بازش نمی کند. داخل کشو را بهم میریزم. از همان وقتی که از کارگاه زده ام بیرون نمی دانم چگونه یک ماهی زنده پریده است داخل معده ام. به این ماهی های انزلی اگر رو بدهی می آیند داخل و تا مدت ها نمی روند

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قورباغه ها ! پیرترین قورباغه پشت تریبون قرار گرفت و گفت : دوستان ! ما امروز جمع شده ایم تا ثابت کنیم قورباغه ها موجوداتی هستند که می توانند دنیا را در سیطره ی خود داشته باشند ؛ به شرط آن که با هم متحد باشیم. ما دو ویژگی خاص داریم که برتری ما را از موجودات دیگر نشان می دهد. ما دوزیست هستیم !

اقا بزرگ

انگار دوباره صبح شده است.باز هم روز از نو وروزی از نوع. اتاق را سکوت سردی فرا گرفته است.از جای برمی خیزم وپنجره را می گشایم. صدای گنجشک ها سکوت اتاق را در هم می شکند .به گل های شمدانی لب پنجره نگاهی می اندازم و پر می کنم ریه هایم را از عطر بهاری این هوای دلپذیر. انگار صدای تلفن از طبقه ی پایین می اید


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1