آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

سرزمین سایه ها -27

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی همش در فکر چگونه رسیدن به مر کز شهر بودم. در طول مسیر علاوه بر هیولا ها با انسانها هم طرف بودیم. هرچند که بودن شکارچی باعث برتری ما بود . اما در مقابل تک تیراندازها ، مسلسلهای سنگین ، تانک ها و بمب ها و تله های ا نفجار ی ، کار ی از پیش نمی بردند . اتکایمان باید بیشتر به خودمان بود تا این هیولا ها

مگس کش و تفسیر هنر و ادبیات

نمایش مشخصات بهروزعامری خسته از ظهر گذشته می رسم در خونه .علاوه بر در ورودی همه ی درها و پنجره ها بازست . منکه رفته بودم بتوصیه یکی از دوستان ، کتاب نویسنده ی آمریکایی مبنی بر غیر قابل تفسیر بودن هنر و ادبیات رو بخرم ،نایافته رسیدم منزل و با این وضع پدر را با مگس کش بدنبال مگسها دیدم. می گم سلام پدر،وانمود می کنه کار مهمی انجام می ده

موهوم

نمایش مشخصات محمد قبادی از خواب بیدار شد،سردرد همیشگی اش ول کن نبود. اما این سردردها عادی نبود مغزش درد میکرد. حال مریضی داشت، اما جسمش سالم بود. افکارش مریض بود. افکاری که مانند گازی سمی دور تا دور مغزش را فرا گرفته بود. کمی روی تخت اینور و آنور کرد اما تحمل تخت خواب که گاهی امن ترین جای دنیا برایش بود را نداشت

دنيا

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) تمام سالهايى را که پاى تخته الفبا مى نوشتى و حرف به حرف مى کشيدى , گرد گچ مى نشست به لباست و برق دانايى به چشمان شاگردانت ... فکرش را هم نمى کردى هفتمت صاف بيفتد روز معلم ... تمام سالهايى را که مى دويدى دنبال خيريه ى کيف و کفش شاگردان بى بضاعت, برايشان لباس عيد مى خريدى فکرش را هم نمى کردى اولين عيدى نوعروسانه ات بشود آخرين شادمانه ى زندگيت

سرآغاز

کسالت یعنی آغاز دوره افسردگی .... کسالت یعنی ابتدای دوران پوچی .... کسالت یعنی خود افسردگی ... گاهی اوقات کسی به تو وصل است ... بیحالی چون او حوصله ندارد چون او کسل است چون او در افسردگی غوطه ور است و تو هم بیحال و کم رمق و افسرده ای . می دانی چه خبر است و چیزی دارد آزارت می دهد. روزی که

میهمانی

نمایش مشخصات محدثه رضایی میهمانی آن روز بعدازظهر فهمیدم مهمان دارم،آن هم چه مهمان هایی.فیس و افاده هایشان یک طرف،فضولیشان یک طرف دیگر.از همه مهم تر ایراد هایی که به غذا می گرفتند را نیز باید کنج خانه ی دلم جا میدادم. اول رفتم سراغ اتاق خوابم،همه چیز را مرتب کردم.همه ی خانه را گردگیری کردم.یک نقطه هم نماند که خاک داشته باشد

دست شکسته

خوبیو بدی تقریبیه اینکه بشینیو مطمئن از گذشتت برای کسی که تمایلی به شنیدنه حرفات نداره کاره احمقانه ایه.فقط در یه صورته که میتونه حرفات براش مفید باشه اونم اینه که شرایطی مشابه با شرایطت داشته باشه که اونم باز بیشتر به خاطره اینه که یه بدبخت مثله خودش میبینه و خوشحال میشه نه واسه اینکه حرفات قشنگه

سه داستان از مجموعه "صد داستان ده کلمه ای"

نمایش مشخصات محسن نيرومند sداستانک شماره 10 (قلب) با پولهای قلابی میتوان ماهی خرید، اما نمیتوان ماهی گرفت. 12/5/94 داستانک شماره11 (دمپایی) به خانه رسیدم دمپایی ها رفته بودند،آنها هم آدم شده اند. 12/5/94 داستانک شماره12 (همدست) خودکشی تنها جنایتی است که قاتل و مقتول همدست هستند.

سرزمین سایه ها -28

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی یکی از ماشینهای زرهی را برداشتیم و به راه افتادیم . از جلوی فروشگاه و بقایای اجساد یکساعت قبل رد شدیم . چراغهای ماشین خاموش بود . دنبال محل استقرار آنها بودیم . سارا و استفان آنها را دو یا سه خیابان پایین تر از فروشگاه دیده بودند . چه جایی را برای استراحت انتخاب می کردند ؟ به سمت خیابانهای غربی حرکت کردیم

دلنوشته‌ای برای پدر

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد سلام پدر امیدوارم حالت خوب باشد. این روزها نه حال درست درمانی مانده برای احوالپرسی نه توانی برای دیدار. پدر از تو ممنونم برای تمام سختیهایی که به خاطر من تحمل کردی. ممنونم برای تمام از خود گذشتن‌هایی که با وجود من مجبور به تحمل آنها شدی. ممنونم برای تمام آرزوهایی که من ماندم و آنها رفتند

سرنوشت را باید از سر نوشت - 57

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آلیس : چی کار کنیم ؟ برتری هوایی نیاز داریم . اونها بیشتر از ما به اینجا آشنا هستن . کالین : با نیروهات به ساختمانهای بلند حمله کن . از رو پشت بام ها خیلی راحت می شه اونها رو هدف قرار داد . من با درگیری حواسشون رو از تو پرت می کنم ، باید سریع عمل کنی - باشه طبق دستور کالین، او و نیروهایش در چندین بخش به ساختمانهای بلند اطراف وارد شدند

هم دور هم نزدیک

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی صدای زنگِ ساعت رومیزی از خواب بیدارم کرد، اصلادوست نداشتم بلند بشوم ، تمام بدنم کِرخ و لمس بود ، علتش برمی گشت به هوای شرجی و رطوبتی محل کار و به نوعی زندگیم ، وقتی که خواستم از درب اتاقم در یک کانکس کاروان بیرون بیایم ، هوشیارتر شدم ، بی زبان لولای در هر روز صبح با صدای بلند "قیچ

مرد فنجان قهوه را پس زد.

نمایش مشخصات بیژن کیا - ممنون - یعنی قهوه نمی خورین؟ - نه. راستش عصبی ام. ناراحتم. نمی تونم. - درک می کنم. از مرگ همسرتون متاسفم. - هنوز هم نمی تونم باور کنم. - بله. باورش برای همه سخته. گفتین خودش رو از پنجره ی هتل پرت کرد بیرون؟ - بله - واقعا"؟! - بله - و شما جلوش رو نگرفتین؟ - خیلی سریع اتفاق افتاد.

رقص نور

نمایش مشخصات همایون طراح صدای درهم و پیچیده آهنگی نور تندی را بر روی تاریکی سقف می رقصاند. سینه اش را از دهان کودک بیرون می کشد و آرام او را در جای خود می خواباند. درب اتاق را تا نیمه می بندد. لباس رنگ رفته اش را که پر از لکه های شیر است عوض می کند. با باز کردن موهای از پشت بسته اش کمی احساس رهایی می کند. کتابش را از درون کمدش بر میدارد و روی تخت می خوابد

سرزمین آرامش

نمایش مشخصات سارا یاسمینی درست یادش نبود . زمان ،مکان،و حالت سوالش را . فقط یادش بود که صریح و بدون هیچ مقدمه ای گفته بود کجاست؟؟؟ و زمانی که مثل همیشه سوالش بی پاسخ ماند. با اشفتگی بیشتری سوالش را تکرار کرد. دیگر طاقت نداشت سخت بود . او واقعا در خلاء ای واقعا واقعی قرار داشت. کوچک بود . اعتبار چندانی نداشت و کسی روی حرفش حساب باز نمیکرد

سه تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مدرنیته استاد می گفت: مدرنیته از وقتی فراگیرشد ،که مادربزرگ ها قوری وسماور را کنارگذاشتندوچای را از کافی شاپ گرفتند. شغال ها پدر همیشه می گفت : طوفان که آمذ کلاه را ازسرمان برداشت وما شیری بی یال ودم شدیم که حالا؛ شغال ها هوای جنگل مان را می کنند. جهان سوم استاد رو کرد به دانشجویان

سه داستان از مجموعه صد داستان ده کلمه ای

نمایش مشخصات محسن نيرومند sداستانک شماره 7 (کار) جوهر مرد کار است، مرد بی پارتی بیکار، جوهر یعنی پارتی. 12/5/94 داستانک شماره 8 (بستنی) کودک درونم که بیدار میشود برایش یک بستنی دوقلو میخرم. 12/5/94 داستانک شماره 9 (غروب) هر روز غروب تکرار میشود، ولی هیچ غروبی تکراری نیست 12/5/94

سرنوشت را باید از سر نوشت - 58

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اما سنت هم آنجا حاضر بود . افرادش از داخل هلیکوپتر ، داجسون و همراهانش را نشانه رفته بودند . برای وادار کردن آنها به تسلیم ، سنت دستورشلیک به همراهانش را داد . آنها از پا در آمدند . از طرف دیگر نیک و نیروهایش به سرعت در حال نزدیک شدن به آنها بودند . داجسون پس از مدتی دستهایش را به علامت تسلیم بالا برد

حسرت عشق

میدونی مشکل ما آدما چیه؟ بیشتر آدما همدیگرو به شیوه خودشون دوست دارند و عشق می ورزند بعضی ها میگن باید بی اعتنایی کرد ،چون ابراز محبت زیاد باعث معمولی شدن احساس میشه بعضی ها میگن باید ظالمانه عمل کرد،چون من رستم دستان هستم،طرف مقابل باید احساستشو مثل چشمه سار جاری کنه هردو گروهی

عاشقانه های بانوی ایرانی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بوی خون از همه جا استشمام می شد. شب از نیمه گذشته بود اما چشمانِ بانوی ایرانی بیدارِبیدار بود.-بیداری از وجودش موج می زد.- پای چشمانش گودی اُفتاده بود. در سکوت شب، خستگی از تمام وجودش فریاد می زد. کمر درد، امانش را بریده بود. تمام بدنش درد می کرد. در دستانش چیزی نبود جز تاول و پینه های خون آلود

مهر پدر

نمایش مشخصات حدیث کوهی من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ، هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی . … ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ، ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را، اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد

سرنوشت را باید از سر نوشت - 59

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سنت به کافه فرانسیس رفت . فرانسیس : قدرت نمایی بزرگی بود . بالاخره تونستی داجسون رو از صحنه حذف کنی و تنها فرد قدرتمند در این شهر بشی . با این سرزمین فتح شده می خوای چه کار کنی ؟ سنت مقداری از نوشیدنی اش را نوشید و گفت : به روش همیشگی اداره اش خواهم کرد . این جا شهر منه ، و امنیتش خیلی

کابوس در طلوع 2 ( قسمت پایانی )

نمایش مشخصات ح شریفی چهره ی ماتم زده ی مرد خبری نبود که زن را از ناراحتی خارج کند ؛ و چشم های گود افتاده ی زن ، برای مرد حکایت از این بود که فرزندش برنگشته است . زن بدون آنکه چیزی بگوید همسرش را کنار در تنها گذاشت . صادق : امیر محمد نگفت توپش رو خونه ی کدوم همسایه انداخت ؟ زن رو به شوهرش کرد ، گفت : نه چیزی نگفت

سرنوشت را باید از سرنوشت - 60

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با مرگ او ، فریاد شادی جمعیت به هوا بلند شد . سنت آرام از قفس بیرون آمد . راشل لبخندی همراه با اشک زد . دو نالد سرش را پایین انداخت . لارنس بی حرکت ،چشمش به صفحه بزرگ سالن که جسد داجسون را نشان می داد مانده بود . کوچ ، مارک و جسی با خوشحالی دست می زدند و سپس دستهایشان را در هم گره زدند

""دوازده اردیبهشت"""

نمایش مشخصات لیلاحاجی روزی که همه ی دانش آموزان دیروز و امروز، این دغدغه به جانشان می افتد که چگونه حرف های دلشان را بر زبان جاری کنند. چگونه بگویند:«تو را سپاس ای معلم عزیز!» با خود می اندیشند:«آیا می توان جامه ی شیرین احساس را بر قامت کوتاه واژه ها پوشاند. لحظه ی دیدار معلم چگونه ، گونه ای دیگر باشند که او نیز بداند: این روز، روز دیگری است

دنیایی فراتر از چند مربع !

نمایش مشخصات وحید ادهمی روی دیوار کاهگلی خانه ی پدری ام هنوز هم برف هایی که دو روز پیش باریده بود ، جان داشت و ارام بخار می شد ، طوری که انگار دیوار نفس می کشید ! پدر بزرگ صندلی اش را مثل همیشه توی حیاط زیر درختی که به قول خودش، روزی شاخه هایش از آسمان ها هم خواهند گذشت و ریشه اش از آن طرف دیگر زمین بیرون خواهد

سرنوشت را باید از سر نوشت -61 -قسمت آخر

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی از ساعت 6 شب کافه ستاره شکسته جای سوزن انداختن نبود . بسیاری از مردم آمده بودند . حتی کارتون خوابها ؛ برای حضور آنها ، فرانسیس توسط خیریه ها وکمکهایی که سنت میکرد ، برایشان لباس نو تهیه کرد ، تا درجمع دیگران احساس راحتی کنند و یک شب در سال را با شادی بگذرانند . سنت به همراه راشل وارد کافه شدند

هيولا ( نسخه ويرايش شده قبلي)

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) گرماي ملايم خورشيد ، آسمان صاف و درياي آبي دست در دست هم داده و تابلو زيبايي را به نمايش گذاشته اند. دريا در گوش خورشيد نجواي نا محسوسي كرد و خورشيد ازشرم گونه هايش سرخ گشت . آسمان سينه زيبايش را در اختيار دريا گذاشته . دريا دهنش كف كرده و در لذتي خلسه مانند رفته و به سينه آسمان چنگ مي انداخت

رویای شفاف

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه در آغاز رویا خود را در وسط شهری زیبا دیدم صحنه ها و حوادث یکی یکی می آمدند و می رفتند. همانند کاغذی بودم در رودخانه ای بزرگ و ناشناخته که تنها نیروی جبر پیامدهای اتفاقاتم را رقم می زد . ناگهان ذهن هوشیارم در رویا آشکار شد و به من گفت : مهدی داری خواب می بینی ! خودت حوادث را کنترل کن

از جیب درمانده(3)

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر امیر با سری که پایین افتاده بود، منتظر جواب مستأجرش نماند و به بنگاه ماشین رفت. پیرمرد بنگاهی پس از نگاهی دقیق به پراید سفید و قدیمی، از بیمه آن سوال کرد و گفت: «آقای پردیسی این ماشین شما را بیشتر از هفت میلیون نمی خرند. اگر شانس بیاورید و مشتری خوبی پیدا شود، سیصد یا چهارصد تومان بیشتر شاید بخرند

لطفن تا اطلاع ثانوی تولید مثل نکنید

نمایش مشخصات مهراب حيدري لطفن تا اطلاع ثانوی ⭕️تولید مثل نکنید اگر هنوز نمی توانید تا سبز شدن چراغ راهنمایی صبر کنید و برای رسیدن به نا کجای زندگی تان از ثانیه هایی که ممکن است باعث حادثه ای شوید نمی گذرید ⭕️لطفن تا اطلاع ثانویه تولید مثل نکنید اگر بعد از هر تصادف کوچک یا بزرگ به راننده مخاطب حمله

نگاهی از پشت قاب شیشه ای غبارآلود

نمایش مشخصات الف.اندیشه چشم هایم را می گشایم .هر چه تقلا می کنم ،نمی توانم حرکت کنم .تنم در انبوهی از تارها محصور شده که همچون ریسمان محکمی من را تسخیر کرده و وادار به سکون می کند . نگاهی به اطرافم می اندازم .خود را جسمی معلق بر هندسه ی چسبناک تنیده شده ای می بینم که من را چون طعمه ای در خود نگاه داشته ! تنها

کابوس در طلوع

نمایش مشخصات ح شریفی با سلام . داستان « کابوس در طلوع » در 2 قسمت به پایان خواهد رسید و هر قسمت 2.5 صفحه word می باشد . ان شاءالله قسمت بعدی در 3 روز آینده ارسال خواهد شد . این داستان واقعی نیست ، ولی شاید حقیقت داشته باشد . ***************************************** با دستانِ کوچکش درِ هال را به آرامی بست و در حالی که زیر سرکشِ

از جیب درمانده(2)

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر روزهای هفته و ماه ها می گذشت. روال اداری طی می شد و هر چند وقت یکبار از طرف شهرداری می آمدند و به یک ایراد ساختمان اشاره می کردند. امیر می رفت و هر بار گیج تر و ناامیدتر بر می گشت. چند بار شنیده بود که ارتفاع سقف پارکینگ بالاست. این شد که با تخته و میخ آن را پایین کشید. فردا مأموری که

پدر کیه

نمایش مشخصات حدیث کوهی سلام؛سلامی به گرمی آفتاب وبه زیبایی مهتاب,به زیبایی پرهای پرستو وبه آواز بلبلان خوشرو. سلام به پدر عزیزترازجانم که بدون گرمای دستانش,زندگی معنایی نخواهد داشت. می خواهم برایت نامه بنویسم اما نمی دانم چه بگویم ,از مهربانی هایت,خوبی هایت و.... به نطر من توازهمه پدرها مهربان تری,خوشروتر هستی

سرنوشت را باید از سر نوشت - 54

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جسی : پس این مسئله رو به تو می سپریم . باید یه راهی برای پیدا کردن راشل و نجاتش پیدا کنیم . کوچ : من هم با بچه های اینجا از جمله ملانی ، فلیپ و ماریا ، دنبالش می گردیم . لازم باشه بعد ازمدتها اسلحه هم به دست می گیرم . مارک : خیلی خوبه ، بچه های اینجا کمتر توی دید و توجه بودن ، این گمنامی خیلی به ما کمک می کنه

سه داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری جوراب پیرمرد آخرین جوراب را که به مشتری داد گفت :پسرم ! امروز چه روزی است .پسر گفت:مگه چطور؟ پیرمرد با خوشحالی گفت :آحه ! امروز صدتا جوراب فروخته ام .پسرگفت :روز پدر! .پیرمرد چهره اش درهم شد وبه یاد پسرانش افتاد. اعدام پدرهمیشه با خودش می گفت: او بیاید ؛همه چیز تغییرمی کند وهمه جا بهار خواهد شد وهیچ سروی اعدام نخواهدشد

سه داستان ده کلمه ای از مجموعه ده داستان ده کلمه ای

نمایش مشخصات محسن نيرومند sداستانک شماره 4 ساعتها خواب، کار ساعتهاییست که ما فراموش کردیم کوکشان کنیم. 11/5/94 داستانک شماره5 صد سال تنهایی مارکز ،تنها ثانیه ای از تنهایی من بود. 11/5/94 داستانک شماره 6 شیرینهای امروز فقط مرض قند می آورند،شیرینهای دیروز مجنونمان میکردند. 11/5/94

یک قدم تا او...

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن رگ پایش باز هم گرفته بود.لعنتی...حتی اینجا هم ول کن نبود.دستی به رانش کشیدومحکم فشارش داد.برای لحظه ای حس خوشایندی همه وجودش را فراگرفت. درد بی موقع...حس خوشایند بی موقع...از خودش چندشش می شد. نگاهش به همه جا چرخید،همه آمده بودند،حتی کسانی که نفرت انگیز بودندو حالش را بد می کردند.چاره ای جز تحمل نداشت

پیرمرد.....فراموشی ویک قاب عکس

نمایش مشخصات دانیال فریادی ساعت پنح صبح نوبت جارو کشیدن روی ثانیه های خیس عمر ان پیر مرد بود و جمع کردن برگ های خشک پاییزی به گوشه ای وجدال مبهم جارو با سکوت سردکوچه ساعت شش صبح هنوز کتری دودزده روی اجاق خاطرات ان پیر مرد جوش نیامده بود که گرمای اطاق کوچک گوشه پارک طاقت شیشه های پنجره را خیس کرده بود ساعت

نامه ای به پسر نداشته ام

نمایش مشخصات رضا فرازمند پسرم اکنون که تو این نامه را می خوانی من سالهاست تجزیه شده ام.کلسیم -فسفر گوگرد - سدیم- پتاسیم بدنم در گلی -گیاهی- علفی -درختی -بزی- آهویی اسبی درچرخه است-اینقدر میچرخد که گاهی حالت تهوع پیدا می کنم- وقطره های آب بدنم-شاید در چشم عاشقی- در امواج خروشان دریایی- در آبشاری ودر جایی درچرخه

او

نمایش مشخصات حمیده دیندار نگاهی دوباره به ساعت انداخت.از وقت قرار نیم ساعتی گذشته بود،مثل همیشه و مثل قرارهایی که قبلا می گذاشتند تاخیر داشت.چهره«او»را مجسم کرد،«او»لبخندی میزند و تمام دندان هایش معلوم می شود و در جواب چرا دیر آمدی با خونسردی همیشگی می گوید:دیر شد؟!خب چرا زنگ نزدی؟!حالا مهم نیست......و دقیقا ماجرا همینطور پیش رفت

همه ی ما بازیچه ی او هستیم !!!

نمایش مشخصات م.ماندگار مدتی بود در تاریک و روشن خانه، سنگینی سایه ای وهمناک را حس می کردم. بار ثقیل او نه بر دوشم، تنها بر زندگی ام رخنه کرده بود. برخلاف اولین سایه ی زندگی ام که نه تنها بر دوشم بلکه بر روشنایی ها نیز چیره شده بود. او که پس از گذشت مدتی از یکی شدنمان به شبحی تبدیل شد و زیر سقف خود ساخته مان، از کنارم بی هیچ کلامی می گذشت

حسرت

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز نمیشد ،مریم بود بعد از ۱۵ سال دوباره برگشته بودبه شرکت ،خب اون نمیدونست که من چقدر میخواستمش ،اما هیچ وقت جرات نکرده بودم که بهش بگم ،حالا برگشته و شنیدم که از شوهرش جدا شده ،همیشه آرزو داشتم همسری مثل اون داشته باشم ،همیشه آرایش میکرد ،مانتوی کوتاه میپوشید که تازه اون موقع ها

سرنوشت را باید از سرنوشت -49

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صدای بی سیم توی گوشش بلند شد : ما در اتاق کنترل هستیم. از اینجا یه راه به سمت زیر زمین هست . گروه دوم : ما هم در محل مورد نظر هستیم . راشل : خوبه ، دخترها آنها را به اتاقهای عقبی راهنمایی می کنن ؛ وقتی داخل شدند شما وارد عمل بشین ، به دخترها هم حمله کنید ،دست و پاها و دهانشان رو جلوی چشم هدفها ببندین

روز کمربند

نمایش مشخصات مهدی حاج علی بیگ در یکی از روز های سرد زمستانی بود در ان روز بود کمر بند مشکی خود را در ورزش تکواندو بگیرم با اینکه فرم ها و تکنیک ها را به خوبی تمرین کرده بودم ولی باز هم استرس بالای داشتم اگه موفق نمی شدم باید 6 ماه دوباره کار میکردم تا ازمون بعدی اسم ها را به نوبت میخواندند و استرس من زیاد میشد

سه داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اشک مرد هرروز به زنش می گفت:این صندلی وطناب را ازدم دستم دورنگهدار!تو که می دانی اگرقرص هایم را نخورم ؛ممکن است به هرکاری دست بزنم.زن هرروز این حرف ها را تکرارمی کردو اشک می ریخت. ژاپنی ها دانشجویی بلندشدواز استادپرسید؛آیا ژاپنی ها هم درکارهاشان می گویند؛ان شاالله همه چی درست می شود

لبخند عشق

نمایش مشخصات حدیث کوهی راوى عبد الله بن ابراهيم غفارى تنگ دست بودم و روزگارم به سختى مى‏گذشت. يكى از طلبكارهايم براى گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صريا حركت كردم تا امام رضا(ع) را ببينم. مى‏خواستم خواهش كنم كه وساطت كنند از او بخواهد كه مدتى صبر كنند. زمانى كه به خدمت امام رسيدم، مشغول صرف غذا بودند

سه بهانه تلخ

1-زن از بیمارستان ترخیص شد،قبل از هر کاری شکم نوزاد را سیر کرد تا کمتر گریه کند سپس زن یا مرد(یا هر اسم دیگری!)نوزاد را درون نایلونی مشکی پیچید و بعداز طی مسافتی او را درون سطل زباله روبروی زایشگاه گذاشت،در میان چشمان از حدقه در آمده گربه های که روزیشان از درون همان سطل های زباله است!نقص

سه داستان ده کلمه ای از مجموعه ی صد داستان ده کلمه ای

نمایش مشخصات محسن نيرومند sداستانک شماره 1 پستچی نامه همسایه را اشتباهی به من داد، عاشق شد. 10/5/94 داستانک شماره 2 در صفحه شطرنج زندیگم، خانه های سیاه از سفید بیشتراست. 10/5/94 داستانک شماره 3 با هر صدای زنگ خانه مان،برادرم دوباره شهید میشود. 11/5/94

اولین روز مسابقه

نمایش مشخصات مهدی حاج علی بیگ اولین مسابقه من بهد از گرفتن کمربند خود بود از کمربندم 2 ماه گذشته بود ماسبقات استانی نوجوانان تکواندو بود در ان روز من استرس زیادی داشتم چون اگه موفق میشدم س مسابقه رو ببرم به کشوری میرفتم مسابقه اول با فردی به نام ابولفضل فضلی بود با یاری خدا راحت شکستش دادم مسابقه دوم سخت

احمق ها , رستگار می شوند ...

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) پیرمرد تکه چوبش را بر زمین کشید و رو به آن ها گفت : " راه قدیمی همین است رفقا ! از این جا آغاز می شود و تا نوک کوه می رود . درست آن جا ! همان نقطه ای که خورشید از آن طلوع می کند ... " تکه چوبش را بر زمین نگه داشت و به قله چشم دوخت . پسرک , نگاهش را زودتر از دیگران از قله ی موعود ربود و رو به

قلم

نمایش مشخصات لیلاحاجی قلم... شاد می شوم وقتی می توانم صفحه و قلم را هم زمان با هم به کار بگیرم... خوشحال می شوم وقتی قلم را دست می گیرم تا صدای تنفس ذهن و دلم را بر روی کاغذ حک کنم... خندان هستم!!! می خندم به دل شیدا شده ی خودم به نوشتن ... از آرامشی که در نوشتن پیدا می کنم می خندم... آن چنان بلند می خندم که دیگران را به حسادت وا دارم

از جیب درمانده(1)

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر صبح بود ونم نم باران را می شد از پشت شیشه های براق «سوپر محله» دید. بچه های این شیفت با کیک، کلوچه و بیسکویتهایی که خریده بودند به طرف مدرسه راه افتادند. این شد که امیر روی صندلی جلوی فریزر نشست و مشغول تماشای باران شد که مردی کت و شلواری و پوشه به دست به مغازه آمد. آشنا نبود. به قفسه ها توجهی نداشت

قوزی، عشق، نی

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد از وقتی یادش می‌آمد بچه‌های ده او را دست می‌انداختند. دماغ بزرگ، ابروهای زمخت، گوش‌های تا به تا، بدتر از همه قوزی که مثل کوهان شتر روی پشتش جا خوش کرده بود. ممد قوزی اسمی بود که بچه‌ها رویش گذاشته بودند. بچه‌تر که بود فکر می‌کرد چرا با بقیه بچه‌ها فرق دارد. چرا شبیه هیچ کس نیست

مجسمه

نمایش مشخصات محمد باقر نقی زاده ((دختر خوشگل منو باش. زلف‌های پریشونش تا جلوی چشماش اومده. چشمای مستش رو ببین؛ انگار می خواد با آدم حرف بزنه. غنچه‌ ی لب‌هاش به زیبایی گل سرخه. حالا مونده، حجم‌های اضافی قسمت تنشو با قلم، چکش جدا کنم و بعدشم با قلم، چکش مینی ریزه کاریاشو انجام بدم و سوهان و سنباده بکشم. اونوقت دختر گلم به دنیا میاد

پیسی (قسمتِ دوم)

نمایش مشخصات شيدا سهرابى انتهای قسمت قبلی: بارها و بارها در ذهنم ، در خلوتم ، در شلوغی کارم تصویرش را در ذهنم طراحی کرده ام. اما این بار عمیق تر به نقش بندی هایِ روی ِ کاغذ خیره می شوم... . ادامه دارد.... قسمت دوم زمختی بینی مردانه اش لب های گوشتی ، گونه های بر آمده و استخوانی با موهایِ مواجِ سیاه که عمری را در حسرت دست بردن لای ِ موهایش سپری کردم

سه تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری درخت باش باغبان برای که پسرش را نصیحت کند ،گل پیچکی را که از درخت بالا رفته بود از ریشه درآورد وگفت :پسرم درخت باش نه پیچک ! مدرک همه ی نمره هایم زیر ده بود، اخراج شدم و به مدرسه ی ایثارگران رفتم و با ارفاق های آقای مدیر وتبصره ها مدرک هفتم را گرفتم .حالا همه ی معلم ها پشت سرم نماز می خوانند

باید به دیدن علی بروم

نمایش مشخصات لعیا زارعی پیام مشاور را می خوانم . حرفهایش برایم مسخره است . اصلا کدام مشاوری برای بیمارش پیام می فرستد؟چرا دست از سرم برنمی دارد؟چندجلسه ای که برایم حرف زد هیچ کدام از حرفهایش را باور نداشتم.چگونه می تواند دردی را که روحم را می آزارد بفهمد؟تصمیم گرفته ام دیگر پیشش نروم . تصمیم گرفته ام .. چه قدر خوابم می آید

سرنوشت را باید از سر نوشت -47

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی راشل دنبال پیدا کردن قاتل بود . این کار می توانست سر نخهای بسیاری را به او بدهد . نباید می گذاشت ، این قتل به قتلهای زنجیره ایی تبدیل شود که در مرور زمان و مسائل و روابط مختلف به فراموشی سپرده شوند . دختران خانه سفید تا به حال دچار مشکل نشده بودند . و چون به عنوان مشتری به دیدنشان می رفتند و اوقاتی را با آنها می گذراندند ، حساسیتی بر نیانگیخته بود

اصل؟

نمایش مشخصات مینا موسوی اصل حوصلم سر رفته .هیچ کدوم از دوستامم یه خبری از آدم نمیگیرن ببینن مرده ای یا زنده!با مامان و بابا هم ک نمیشه اصن حرف زد!کلا یا بیرونن یا وقتی تو خونه ان دعوا میکنن!دیگه حوصله شنیدن سروصدا ندارم ای خدا از بس درو دیوار اتاقمو نگاه کردم دیگه حالم ازشون به هم میخوره.باز حداقل شاید تو اینترنت یه چیزی پیدا کردم

من عاشق نیستم

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز باید چه کار کنم خودم هم نمیدونم ، یادم نمیاد لیدا چندمین دختر و یا زنیه که تا الان باهاش دوست شدم و یا رابطه داشتم ،اما خودم هم تعجب میکنم اینکه خودش میدونه من کسی نیستم که عاشق بشم و یا اینکه ازدواج کنم ولی با اینحال یه ۶ سالیه که با من مونده ، همیشه لیدا بهم میگه مهم نیست که باهام

گره عشق2

با کمک دستانش،پایش را زیر شکم جمع کرد و با چهره ای برافروخته و چشمان گرد و قرمز فریاد زد: این پسر تو سن چهل سالگی خجالت نمیکشه،مغز و شعورش مثل یه نوجوون نزدیک بلوغ می مونه،مگه میشه تو این سن عاشق شدو فکر عواقب فردای عاشقی رو نکرد عاشقی تو این سن شوخی بردار نیست. پیرمرد سنش به هشتاد

سرنوشت را باید از سر نوشت - 45

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی از دونالد نیروهای کمکی گرفت. در جاهایی که احتمال کشتن و یا رها کردن جسد بود ، نیروهایش را مستقر کرد . همه چی به صورت مخفی و بدون جلب نظر انجام می گرفت . کسانی که این کار را کرده بودند ، حتما برمی گشتند و اگر هم اتفاقی بود . احتمال تکرار شدنش را از آنها می گرفت . او متوجه حضور نیروهای پلیس در منطقه شد

سرنوشت را باید از سر نوشت - 46

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی از فردای آنروز عملیات شناسایی شروع شد . راشل ، مارک و کوچ خود را برای نبرد و سرنوشتی که در انتظارشان بو د ، آماده کرده بودند . دونالد فروشنده های منطقه ایی که هری در آن فعالیت می کرد را احضار کرد. آنها را با طناب به صندلیهایی که در یک ردیف و نزدیک هم چیده بودند بسته بودند. چند نفر هم با شلاقهای الکتریکی کنارشان ایستاده بودند

چرندیات

نمایش مشخصات مینا موسوی اصل از نامش مشخص است.داستان نیست شاید چرندیات یک آدم مزخرف است.کسی ک حال هیچ بشری را ندارد.داستان من داستان تنهایی است..تکرار است...یکنواخت است..هیچ صنعت ادبی یا مفهوم اموزنده ای در آن نیست...در قید هیچ چیزی نیست..آزاد است ..رها است...اگر حالش رانداری نخوان...ب دردت نمی خورد.. داستان من داستان پشه ای است ک در قطب جنوب متولد میشود

یک قدم تا مرگ

نمایش مشخصات محبت امیرنژاد توی حال و هوای خودم بودم. داشتم تعداد قدمهایم را می‌شمردم. عادت کرده بودم به این‌ کار. همیشه احساس می‌کردم باید بدانم تعداد قدمهایی را که قبل از مهمترین اتفاق زندگی‌ام برداشته بودم. مبدا شمردن قدمهایم، اولین قدم بعد از آخرین نشستنم بود و مهم‌ترین اتفاق زندگیم کاملا نامعلوم و ناشناخته

گوشه های از سه گاه زندگی.

دراز کش بر چمن زار و نگاهش به آسمان .آفتاب ملس بهاری شره بر هیکل خوش نگارش. دختری ریزنقش با یک شاخه گل فاصله ، تکیه به درخت و زیر سایه ی آن . رو به دختر: تارا ! من چرا انقده تو رو دوست دارم؟! با خنده ای موذیانه و چشم های گشاده شده: چون دوشت داشتنیم -خفه شو! ببین! دلم اسیر دلته. خِرکشش کنی تا اون سر دنیا پی دلت میادا

صدای عشق

نمایش مشخصات حدیث کوهی راوى: اباصلت هروى همراه امام وارد «مرو» شديم. نزديك «ده سرخ» توقف كرديم. مؤذن كاروان، نگاهى به خورشيد كرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است». امام پياده شدند و آب خواستند. نگاهى به صحرا كرديم. اثرى از آب نبود. نگران بر گشتيم . اما ازتعجب زبانمان بند آمد. امام با دست‏شان مقدارى از خاك را گود كرده بود و چشمه‏اى ظاهرشده بود

فرار بی پایان ( ادامه داستان شروع بیماری )

و رسیدم به شهر و دیدم که مردم در حال تخلیه خانه هایشان هستند و پلیس هم شهر را تحت نظر داشت . با یکی از شهروندان صحبت کردم و او به من گفت: مگر نمیدانی که قرار است زامبی ها همه ی جهان را بگیرند و فردا هم به اینجا حمله میکنند و همه را میکشند . او مرا به خانه اش دعوت کرد و به من غذا داد در حال

شاید یه روزی...

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر آستین پیراهنش را بالا زد و آرنج کبودش را نشانه گرفت. سوزن سُرنگ را داخل رگهایش تزریق کرد و وقتی کارش تمام شد نگاهی به سُرنگ خالی انداخت خسته شده بود از این تزریق های نابود کننده، ولی ترک آن برایش حکم مرگ را داشت! با نفرت سُرنگ را چند وجب آنطرف تر پرت کرد. زانوهایش را بطرف شکمش و سرش را روی زانوهایش پنهان کرد و فکر فکر فکر کرد!

بالای صد ...

نمایش مشخصات الف.اندیشه نگاهی به قد و بالای خانم دکتر انداختم .بذار ببینم چند کیلوئه ؟!وای... خدا به دور !انقدر لاغر که مانتوش داره تو تنش می رقصه !دستاشو ببین چقدر کشیده س . انگار حرف خانم دکتر با منشی تموم شد .رو صندلی جا به جا شدم و لبخند زورکی بهش تحویل دادم ! صورت کشیده و گونه های تو رفته .چشمای درشتی که

از خدا

نمایش مشخصات آرمان موحدیان سیاهی شب را بارانی که ترانه ترق ترق پشت شیشه پنجره می نواخت ، شفاف کرده بود . تنها ترانه ای که خود را به گوش من می رساند ، همین بود . در برزخ طولانی افکار و در میان حرف های دیروز که مخم را می آزرد و یکی می گفت : خون نمی رسد و دیگری : طپش ضعیف شده ، بودم و جز خواب نبود که مرا آرامش دهد .

مسافران

نمایش مشخصات حدیث کوهی راوى: سليمان (يكى از اصحاب امام رضا(ع) حضرت رضا(ع) در بيرون شهر، باغى داشتند. گاه‏گاهى براى استراحت به باغ مى‏رفتند. يك روز من نيز به همراه آقا رفته بودم. نزديك ظهر، گنجشك كوچكى هراسان از شاخه درخت پركشيد و كنار امام نشست. نوك گنجشك، باز و بسته مى‏شد و صداهايى گنگ و نا مفهوم از گنجشك به گوش مى‏رسيد

ملاقات با مردی مقوا به دست در یک صبح ابری

نمایش مشخصات بیژن کیا روز یکشنبه.صبح زود ، ساعت شش. خیابان خاکستری بنظرمیرسید و چراغ هادر سربی معلق در هوا سوسو میزدند. آسمان ابری بود.از دور که دیدمش به سایه ای می مانست. در حاشیه ی آن سوی خیابان قدم می زد و من دراین سمت و در پیاده رو به عادت هر روزه ام می دویدم. هنوز هم هفت و نیم کیلو اضافه وزن داشتم. از

سر صحبت را با خدا باز کردم

نمایش مشخصات دانیال فریادی سر صحبت را با خدا باز کردم او لبخند می زد ومن گریه می کردم اوبه بندگان دیگرش اشاره میکرد!!!! گفتم مرا با بندگان دیگر مقایسه نکن تو مرا اینگونه افرید؟؟؟؟ اسمان بارانی شد دیدم از گوشه چشمان خدا یک ریز اشگ می بارد دستم را بلند کردم تا اشک هایش را پاک کنم دیدم او همیشه با بندگانش

پینه دستان

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی همیشه دست و دلِ پدرم میلرزید وقتی که به خیابانی می رسیدیم که مستقیم به خانه مان ختم میشد ، برای همین ما را وادار میکرد از خیابان بالاتر بسمت خانه برویم ، آن زمان من بچه ی کنجکاو بودم و همیشه از پدرم سوال می کردم که چرا راه مان را دور می کنیم؟؟ او نگاه معنی داری به من میکرد و میگفت:

چند ثانیه بیشتر قرمز باش!

نمایش مشخصات وحید ادهمی چهل ثانیه چراغ قرمز بود و میل سبز شدن نداشت ، — خواهش می کنم انتخاب کنید ، روزتان را با شانس تان شروع کنید ، بخدا هیچ کدام پوچ نیستند و همگی درست هستند ! دخترک همچنان با انگشتانش که از شدت سرما قرمز شده بودند ، نرم ، نرم به شیشه ماشینم می کوبید ! حس می کردم دارکوبی دارد بی رحمانه به

پیسی ( قسمت اول )

نمایش مشخصات شيدا سهرابى امروز هم هوای لندن ابری و دلگیر است ، اما حالِ گرفته اش به روحم چنگ می زند. درست مانند بیست ودو سال پیش که دبیرستان می رفتم ، گوشتِ کنارِ انگشت شصتم را با ناخنِ انگشتِ اشاره ام پاره پاره می کنم. گهگُداری خونش را می مکم و با دندان تکه ی پوست ِ کنارِ ناخنم را با دندان می کشم. بعد از بیست و دو سال این عادت به سراغم آمده

سرخ، با خطوط طلائی

نمایش مشخصات بیژن کیا دخترها روی صندلی های آرایشگاه نشسته بودند .از روی عادت شاید هم بخاطر ترس روی آن صندلی های فلزی و دست دوم نشسته بودند. ژوان لباسی سرخ به تن داشت . سرخ با گلدوزی های طلائی رنگ. به نقطه ای خیره شده بود . ژینا که سیزده ،چهارده ساله بنظر میرسید ایرفونی در گوش داشت گاهی با ضرباهنگ موسیقی موبایلش سر می جنباند و گاه مکثی می کرد و ناخن می جوید


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1