آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

شکارچی جوان

نمایش مشخصات محمود لچی نانی تفنگش را که از سنگینی به پایین خم شده بود بالا گرفت و ایستاد، دوستش که دو قدم عقب تر از او حرکت می کرد اینک به او رسیده و با نگاهی ملامت آمیز به او خیره شده بود. -چیه...ترسیدی؟... هری حرفی برای گفتن نداشت، رنگ صورتش گویا ترین جواب بود، بیل از او جلو زد و گفت: - پس من جلو حرکت می کنم. برق

بقالی صداقت

هوا سخت ابری اما بی باران اخرین روز پاییز بود.پیرمرد پشت پیشخوان زهوار دررفته مغازه بقالی اش که مثل خودش قدیمی واز ریخت افتاده بود چمباتمه زده وخیره به درخت توت روبروی مغازه اش که یکی یکی برگهای زردش به زمین می افتاد می نگریست. گاهی وسط کله تاسش را که

بازی را بازی کن !

نمایش مشخصات مریم مقدسی روزی و روزگاری دو دانه در زمین سفت و پر از سنگ گرفتار شدند. دانه اول که بسیار مضطرب و نگران شده بود گفت: ما در اینجا نابود می شیم و رویای رشد کردن رو باید به فراموشی بسپاریم. با این سنگهایی که روی مان افتاده در این زمین سفت بی آب و غذا مدفون خواهیم شد لعنت به این بدبختی ... اصلا اگر مدفون هم نشیم خوراک پرندگان گرسنه می شیم

آقای کمالی......

نمایش مشخصات فریال مکوندی آقای کمالی،روز های زوج از صبح کار می کرد و شب ساعت 12:30ـ1 زمان برگشتنش به خانه بود.امروز هم یکی از اون روز ها بود. آقای کمالی ساعت 12:30 به خونه اومد...برای خودش قهوه ای درست کرد و دوشی گرفت...با خیال راحت روی کاناپه نشست و کنترل تلویزیون به دست مشغول عوض کردن کانال ها و قهوه خوردن شد.همینطور

"لیفهای رنگی "

نمایش مشخصات زینب ارونی sداستان (مینیمال ): چادرش را روی سرش کشید و با بغض به آدمهایی که از کنارش رد میشدند نگاه کرد هیجکس او و لیفهای رنگی اش را نمیدید ... . . چادرش را برداشت ،برای دیدنش صف بستند .....

انتقام

نمایش مشخصات زهرابادره زنگ در خورد از سوراخ چشمي نگاه كردم از ديدن كله بي مو و سفيدش به خود لرزيدم ، تعجب مي كردم من با او كاري نداشتم معهذا در را باز كردم ، يك دسته كارت دعوت توي دست هايش بود يكي از آنها را به طرف من گرفت ، دستم را دراز كردم و آن را گرفتم . بي هيچ حرف و سخني زير لب خداحافظي كرد و رفت . باحيرت

نگاه آخر

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور روی تخته سنگی نشسته بود و به پدر نگاه می کرد. پدر خاموش بود. گویی میان زمین و آسمان معلق مانده. تیشه را محکم بر خاک می زد، عرق از پیشانیش جاری بود. نمی دانست از شرم است یا از گرمای صحرا.. گرما صورتش را گل انداخته بود. خلخال نقره ای پاهایش تکانی خوردند، به سمت پدر رفت و با دستهای کوچکش پیشانیش را خشک کرد غرور و جهل چشمان مرد را پوشانده بود

پرنده و آدم

پرنده روی زمین افتاده بود.آدم دلش سوخت پرنده رو برداشت و گذاشت کف دستش.بالهای پرنده سالم بودند.اما رمقی برای پرواز نداشت. باز هم آدم دلش سوخت تصمیم گرفت ازش مراقبت کنه تا پرنده دوباره بتونه پرواز کنه.همین کارم کرد.اونقدر براش وقت گذاشت .شد دوست و مادر و همه کس پرنده.انقدر که پرنده جون گرفت

خوشبختی مسیر است مقصد نیست

نمایش مشخصات محمد رحیمی در تمام زندگی هر چه به دست آورد برای رسیدن به خوشبختی خرج کرد سعی کرد تمام لذتها را تجربه کند بعد دنبال خوشبخت شدن دوید و دوید. دنبال خوشبختی گشت و گشت .... با خود اندیشید که بلاخره خوشبختی کجاست خانه، ماشین، سفر، تفریح، پول.... من که همیشه رفتم و رسیدم و باز رفتم پس این خوشبختی کجاست

دختران شین اباد

نمایش مشخصات دانیال فریادی سبد دخترک از عطر مرگ پر بود!؟ بوی احساس نشدن می داد. بوی فراموش شدن پی در پی. شتاب ذهن او مرا ترساند.............. یکی از انها می گفت:تنها خدا را دوست دارم یکی از انهامی گفت:من دوست دارم در اینده معلم بشوم یکی از انها میگفت:سوختن حق ما نبود. خطوط مورب بیایید کمکم کنید.بیایددر طراحی چهره دخترک باز زیبایی را بنشانیم

سمیرا

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا چشمانش باز ، به نقطه ی سیاهی در سقف سالن چشم دوخته ، هیچ پلکی نمی زند ، نفس هایش تند شده ، ناگهان وحشت در چهره اش هویدا می شود ، دیگر به سختی نفس می کشد ، به خودش تکانی داده روی تخت با حرکتی آشفته خودش را زیر ملافه که در دستانش است پنهان می کند. فضایی وهم انگیز همراه با

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه طلوع آفتاب در سرزمین دیکو روشنایی باشکوه ای را به آنجا داده بود و پسر جوان همیشه از طلوع ها لذت می برد او همیشه به خود می گفت : خداوند معانی زیادی را در طلوع ها پنهان کرده است کبوتر سفید که نزدیک دیکو بود او را به باغی در عصر دل پاکان برد آنجا باغ یک ملکه بود که بسیار زیبا و جذاب بود

وقتي از كسي بدت مياد!!...

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سری داستانهای کوتاه بیست خطی) داستان شماره ۸۵ وقتی از کسی بدت میاد!!... وقتی یونس به اتاق من می آمد، عزا مي گرفتم! نه رفتارش درست و حسابي بود، نه ادب و نزاكت داشت و نه سر و وضع مرتبي! در قلدري و پررويي هم كه همتا نداشت! برايم، دليل استخدام يونس در شركت، شده بود معما! از من

پروانه2

جلوی میز دراول قشنگی ایستاده بود و روسری مشکی‌اش را سرش کرد و یک گره نسبتا شول زد. هنوز کمی از کبودی زیر چشمش خودنمایی می‌کرد. نگاهش را از اینه گرفت و به ساعتش انداخت. عقربه کوچک روی ۶ایستاده بود و عقربه بزرگ روی ۱۲. وقت رفتن بود. کیفش را که کنار دستش روی دراول بود را برداشت و به سرعت از خانه خارج شد

پیام رییس جمهوری

رییس جمهور برای تو پیامکی فرستاده است. مخصوصا برای تو موجود تنهایی که در دورترین نقطه این مملکت زندگی می کنی، فرد گمنامی که در برابر عظمت قدرت به پشت کوه ها و کویرها گریخته ای، برای تو که هیچ کس نمی شناسدش، رییس جمهوری که همه دنیا می شناسندش پیامکی فرستاده است. ایشان همه دستگاهای

نگاه مرحوم من {قسمت اول }

نمایش مشخصات ساناز پیری یادم نمیره وقتی نازنین با دستهای کوچکش گوشه ی کتم را می کشید و می گفت : - بابایی ٬ مامان کجاست من مامانمو میخوام با نگاهی غمزده لبخندی میزدم و می گفتم : - کوچولوی من مادرت جایی نرفته قول میدم زود برگرده بعد انقدر توی بغلم نگهش میداشتم تا خوابش ببره ٬ صورت سفید و گونه ی سرخش مرا به

خودکشی

نمایش مشخصات محسن پرویزی از زندگی اش خسته شده بود.از خودش کارش حتی از اسمش هم خسته شده بود. همه جور دیگری در مورد او فکر می کردند. حتی از اسمش هم وحشت داشتند. سمی که از صبح خورده بود هیچ تاثیری نداشت به همین خاطر شیشه سم را تا آخر سر کشید و بعد سراغ شیر گاز رفت و پس از آن به سرعت طناب دار را گردنش انداخت و از

*محرم*

نمایش مشخصات فریال مکوندی ماه اول سال قمری و ماه هشتم سال شمسی بود و در شهر غوغایی بر پا.مثل اینکه عاشورا،تاسوعا نزدیک بود.صدای زنجیر زنی می آمد.نوجوان ها و جوان ها جدا صفی تشکیل داده بودند و کودکان هم صفی جدا.هماهنگ با نوحه ای ک خوانده میشد زنجیر میزدند.در جمع همه لبیک گو بودند.لبیک یا حسین.لبیک یا حسین.گروه نمایش آماده ی انجام کار شدند

بهار (4-4)

نمایش مشخصات فرزانه رازي کنار تخت سینا نشسته ام و نظاره گر بحث پدر و دختر هستم. - بابا؟!شما میدونین که مامان... پرستو نفس عمیقی میکشد و صحبتش را ادامه نمیدهد.سینا ابروهایش را در هم میکشد و چشمانش را میبندد.گوشه ی چشمانش تر میشود... - بابا...دکتر میخواد قلب مامان رو به شما پیوند بزنه! سینا سکوت میکند...سکوتی مبهم! - خواهش میکنم بابا

احضار روح

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو مرد و زنی در کلاس آشپزی با هم آشنا می‌شوند. مرد می‌پرسد: «چی شد تو این کلاس شرکت کردی؟» - من تازه به این شهر اومدم، چون دارم دنبال دوست‌های جدید می‌گردم... کی می‌دونه، اگه خوش‌شانس باشم، شاید بتونم مرد رویاهام رو پیدا کنم. حالا تو بگو. - من تازگی‌ها یه تغییر بزرگ در زندگیم بوجود اومده، خواستم که زندگیم رو بازسازی کنم و اولویت‌هامو عوض کنم

تنها من

اتفاق های به ظاهر ساده آزارم می دهند اماپيچيده که شدند با رنگ دلم همرنگ می شودن - کاش پنجره را باز می کردم تا بوی برگ های خشک را به باد بسپ‍ارم - آنطرفتر هیاهوی روشنفکری، مدیتیشن، یوگا، فلسفه - همه یه یک نقطه ختم می شود خوب می دانم - گاه از این همه بیهوده گی خنده ام می گیرد - اما در حال

" نکند وقتش باشد؟! "

نمایش مشخصات محمد شاهکان بی لحاف و پتو کنار رادیو خوابش برده بود، از خستگی چین-های صورتش فرصت نکرده بودند در پس چهره اش پنهان شوند. زیر سرش بالش هم نگذاشته بود. کسی هم نبود که اینکار را بکند. جزوه های روی میز بوی نم باران گرفته بودند از بس که امروز باران باریده بود. خیس شدن جزوه های درس تقصیر نرگس نبود اصلا

تنها نخواهم ماند...

نمایش مشخصات امیر مسعود میرباقری به نام او که در این نزدیکیست تنها نخواهم ماند... سیگار را آتش نزده،با کبریتی که انگشتم را میسوزاند،از بالکن پرت می کنم.اشباح شده ام.از سیگار های نکشیده.نه از ترس پر شدن اتاق از بوی تلخی که مراجعین را پر بدهد و با خودشان بگویند:این یارو خودش روانیه.ما بیایم پیش این؟"شاید به خاطر اینکه همیشه از مرد های سیگاری بدش می آمد

محبوب خدا

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی از میان سیل جمعیت به سختی راه خود را باز کرد و عصا کشان خودش را به حاج خانم رساند . ترشحات چشم معیوبش را با گوشه ی چارقد رنگ و رو رفته اش پاک کرد . دستان سفید و نرم حاج خانم را در دست گرفت ، بوسه ای بر آن زد و گفت : دخترم ، وقتی رسیدی مکه برام دعا کن که خدا مرا هم بطلبد و زیارت کعبه را نصیبم کند

فرهاد گوریل شاعر می شود

نمایش مشخصات علی ولی زاده ساعت دوم پنج شنبه تاریخ داشتیم. طبق معمول زنگ های تاریخ بین من ومحسن بحث و تبادل نظر بود که ناصرالدین شاه خوشگل تره یا احمد شاه.به طور کلی زیبایی شناسی محسن در حد دایی فتح الله ،دایی مادرم می باشد ایشان نیز عقاید خاص خود را دارند که البته بسیار هم محترم است .مثلا چند شب پیش که خانه

هندی

sهمان روز که از کار اخراج شد دید در محله شان دارند فیلم سینمایی می سازند. با عده ای از اهل محل امتحان بازیگری دادند و به عنوان سیاهی لشکر انتخاب شد. آن شب در لباس یک سرباز هندی و با یک تفنگ چوبی به خانه برگشت.

جنون عشق (مینیمال)

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور دوره سربازیش به پایان رسید... هرکجا سر می زد برای مهندس زمین شناسی کاری نداشتند دختر مورد علاقه اش ازدواج کرده بود. جوان دانشگاه ندیده ای را که جیره خور پدرش بود و هرماه چند میلیون درآمد داشت بر او ترجیح داده بودند گامهایش پر از نفرت از زمین و زمان بود. سوار موتور سیکلت دوستش شد با یک شیشه اسید

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه کبوترهای سفید و زیبا در سرزمین دل پاکان پرواز می کردند و به آنجا زیبایی خاصی داده بودند دیکو و پرنده مهربان نیز در حال تماشای پرواز آنها بودند کبوترها به همه قسمتهای سرزمین می رفتند و انرژی های مفید را به انسان ها منتقل می کردند . پیرمرد سفید پوش در کنار دیکو از پرواز پرندگان

مادر است دیگر!

نمایش مشخصات محسن پرویزی مادر دستانش را همچون شانه لابلای موهای پسرش کشید و بعد یقه اش را مرتب کرد و بعد از اینکه از ظاهرش راضی شد پیشانی اش را بوسید و او را تا دم در بدرقه کرد. اما گویی چیزی یادش رفته باشد سریع برگشت و چند لحظه بعد با یک سیب برگشت و آن را در کیف پسرش گذاشت :" تو راه بخور ضعف نکنی!" پسر که اشک در چشمانش جمع شده بود دستان مادرش را بوسید و سوار ماشین شد

پنج داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ریئس ده سالی می شدکه ریئس اداره بود.روزی به اتاقش رفتم ؛سرصحبت بازکردوگفت: سید! دیگه ازمیزوصندلی خسته شده ام .من لبخندی زدم وگفتم ::واقعن ! اگرخسته شده ای ،استفایت را بنویس.ریئس مکثی کردوگفت:سید! ازحرف های مردم می ترسم ... گرگی مرد روکردبه زن وگفت:ببخشیدچرا به من که نگاه کردی خندیدی!

( دختری که دست شیطان را از پشت بسته بود)

نمایش مشخصات محمدحسن ابوحمزه مارش عملیات که بگوش می رسید خانه ما می شد عزا خانه. مادرم دست از کار می کشید رادیو به دست کنار تلویزیون می نشست ، اشک می ریخت؛دعا می کرد. گریه می کرد هرچند وقت یکبار سراسیمه به سوی تلویزیون هجوم می برد یکی از رزمندگان را نشان می داد می گفت : سعیدم ، پسرم بخدا سعید بود قربون قد وبالاش

دوچرخه

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن انقد گریه کرده بودم که چشام داشت می سوخت...بدنم لرزه گرفته بود و دندونام از سرما بهم می خورد وصدای تتق تتق دندونام روی اعصابم بود...مجبور بودم تو انباری گوشه حیاط بشینم چون اینجور موقع ها هیچ جایی مثل اینجا بهم آرامش نمی داد...اگرهم ننه چشمای قرمزم رو می دید دیگه ولم نمی کرد باید حتما

پروانه

با گزشتن ۲۲بهار از زندیگش دستان خشک و ناملایمی داشت و چشمانی بی‌فروغ و سرد. موهای نازک و مشکی‌اش تمام صورتش را پوشانده بود تا همهٔ زندگی برایش یک رنگ باشد و مبهم. انگشتان باریکش را روی صفحه بی‌جان گوشی گذاشت و کلمات را یکی پس از دیگری تایپ کردو سند را زد. هنوز کلماتش به نیمه‌های

آقای الف آزادی !

نمایش مشخصات حامد قزلباش درِاتاق باز شد وسربازجوانی که یونیفرم سرتاسرطوسی رنگی به تن داشت همراه زندانی وارد شد.سرباز احترام نظامی گذاشت و دستبنندی را که به واسطۀ آن به زندانی نزدیک و متصل بود ،باز کرد.زندانی که مرد لاغر ومیانسالی بود لباس چرکی به تن داشت که رویش پر بود از نشان ترازو که نماد عدالت است؛ته ریش داشت و سیبیلش تقریبا" تمام لب بالایش را پوشانده بود

لايحه ضربتي!

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سري داستانهاي كوتاه بيست خطي) داستان شماره 84 "لايحه ضربتي!" تا لايحه ضربتي ساماندهي و مقابله با دستفروش ها و وانت بارها خوانده شد، آقاي ف س ج ل ك ض... به عنوان موافق، دستش را بلند كرد و گفت: _حتما بايد اجرا بشه! يك سري از اين وانت بارها و دست فروشها، دوبله سوبله وايمستن كنار جاده و باعث ترافيك و تصادف ميشن

دوستداران ادب

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام. کتابی که به دوستداران ادب معرفی می نمایم {کلبه عموتام} نام دارد. نویسنده این اثر خانم هریت پیچر استو امریکایی است. موضوع این کتاب دوران سیاه برده داری و تبعیض نژادی یا همان{آیارتاید} است. این کتاب در ستاندن احقاق سیاه پوستان نقش به سزایی داشت و خشم سیاه پوستان را علیه سفید پوستان بر انگیخت

چشم انداز...

نمایش مشخصات میلاد فلاح ۲۲بهمن سال 1404...تهران...ساعت 14:30... از خونه که بیرون میزنم...خیابونا خیلی شلوغه...مثل اینکه مراسم "فوق العاده باشکوه 22 بهمن" تازه تموم شده که همه دارن راهشونو کج میکنن سمت خونشون... از پیاده روی هر خیابونی که رد میشم تموم دور و اطراف پیاده رو پر از دستفروشاییه که جنساشونو ردییییف از اون سر چیدن و نزدیکه که بیان وسط خیابون

مسافر مهتاب

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خدا رامین روی یکی از صندلی های کوپه نشست .نگاهی به اطراف انداخت ،روبه روی او پیرمرد لاغر اندامی بود که موهای جلوی سرش ریخته بود و با عینک ته استکانی اش مناظر بیرون را تماشا می کرد.و در کنارش جوان تنومندی بود که می شد آثار زخمی را زیر گوشه ی چشم چپش دید ،پلاکی به شکل اسکلت کوچکی

نان آور تک پا

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست تق تق عصاها با صدای خش خش گاری ها و پت پت موتورسیکلت ها زیر طاقی ی آجری ی گذر وزیر دفتر در هم می پیچد و صدای قدم های تک پای مرد را گم می کند. عصاها زیر بغل ها جا باز کرده و سالها است ، این دو تکه چوب ، جزئی از وجود اوست. آرام آرام و با احتیاط از کناره سنگ فرش زیر گذر، عصا زنان ، از میان

در امتداد زندگی

نمایش مشخصات مسعود رضایی خسته بود دانه های برف ناجوانمردانه بر صورتش میزد دستان خشکش که یادگاری از سیمان و ملات بود جلوی صورتش میگرفت از صبح تو میدان نشسته و چشمهایش را به ماشینها دخته بود تا شاید یکی از ان ها کاری داشت و اورا صدا میزد و میبرد اما امروز هم خبری از کار نبود و بازهم باید با دستهای خالی به

دختر عموی ((پی اچ دی)) دار ما

نمایش مشخصات علی ولی زاده دختر عموی پی اچ دی دار ما پس از گزینش های متوالی وتست های چهار گزینه ای روانشناسی و مطالعه صد ها مقاله در زمینه شب اول خواستگاری چی بپرسم؟و اندکی طالع بینی هندی ،به یکی واجدین شرایط عمومی و اختصاصی ازدواج با ایشان اجازه خدمت رسیدن داد. پدر بزرگ قبل از رسیدن مهمان ها به بنده وتنی

سه مرد سیاه

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت در سکوت شب راه کج راپیش میگیرم....سربه هوا تراز همیشه درمسیری اشتباهی گام مینهم.... آسمان سیاه ترازهرشب،بازماهش راگم کرده. به غم نامه کلاغ هاگوش میدهدو به سبب چشمانی درشت ودستانی کوتاه ،بلندبلند غرش میکند.....من اما بی توجه به زر زر کلاغ ها وعجز آسمان،فقط میروم....میروم تاخود سیاهی

اتفاق عجیب

نمایش مشخصات ک جعفری _ آن روز اتفاق عجیبی افتاد. اتفاقی که تا مدتها ذهنم را درگیر کرده بود. درگیر مسائل پیش پاافتاده اما پیچیده ایی که ممکن است در سایه روزمرگیها ، در یاد وحافظه آدمی کم رنگ شوند اما هرگز ، هرگز محو نمی شوند وبه شکل مرموزی به زندگی انگلی خود در ضمیر ناخودآگاه انسان ، ادامه می دهند ورشد ونمو می کنند ! _من کارمند یک شرکت خصوصی وصنعتی هستم

عاشق

نمایش مشخصات سولماز نادری روی مبل راحتی مشکی نشست نمی دانست چه اتفاقی برایش افتاده است؟ به روبرویش نگاه کرد چیز جدیدی نبود مادرش مثل هرروز در آشپزخانه در حال غذا پختن بود صدای سبزی فروش دوره گرد مثل هرروز از کوچه به گوش می رسید،تلویزیون هم داشت همان فیلم های تکراری وهمیشگی اش را نشان می داد ، دستش را روی

اولین ساعت

نمایش مشخصات آرش شهنواز sبه مچش نگاه کرد. عقربه ها همانطور ثابت مانده بودند. زمان ایستاده بود. دستش را که شست ، ساعت هم کم کم محو شد. زمان رها شده بود.

بشنو از نی (مینیمال)

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور sدختر مشدی کاظم را سوار اسب کردند .. اشک ریزان در میان کل کشیدنهای زنان ده روانه خانه بخت شد غروب رمه ها سرگردان با صدای واق واق سگ گله از صحرا بازگشتند. کسی چوپان ده را از آن شب ندید. سالهاست هر روز غروب از میان کوهستان آوای نی چوپان به گوش می رسد...

مرز

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی لو رفته بودیم. مرگ در دو قدمی‌مان بود. سه خانواده کشته‌شده بودند و مسلسل مرتباً کار می‌کرد. همراه با نورافکن حرکت می‌کرد و قربانیانش را می‌یافت. از بقیه جدا افتاده بودیم. تقصیر مادر بود. همیشه دیر می‌جنبید. پنج نفر بالای یک جیپ ارتشی بودند. یکی راننده، دو نفر اسلحه‌دار، یک نفر که نورافکن را کنترل می‌کرد و نفر آخر پشت مسلسل نشسته بود

لطفاً کمی صبر کنید

نمایش مشخصات محسن پرویزی sچشمانش را به صفحه دستگاه خودپرداز دوخته بود و منتظر بود. Please wait.. مرد زیپ شلوارش را بالا کشید و رفت!

پناه من در پناه تو

نمایش مشخصات مریم مقدسی هنگامه صبح آسمان حیدر آباد را فراگرفته بود. ابرها دسته دسته آسمان را می پوشاندند و به خورشید اجازه سرک کشیدن نمی دادند. کوه آبادی مثل همیشه باشکوه و استوار ایستاده بود و مانند دژی محکم از آن محافظت می کرد. آرامش بیرونی کوه ، اهالی را به تکاپو وامی داشت و این آشنایی موجب بیگانگی با درون او شده بود

خوشکل نیستم

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نسرین احساس کردکه دخترش شهلامثل روزهای قبل نیست .کم حوصله وافسرده است .گفت:شهلا جون نمی خواهی بگی چته !.شهلا گفت :ول کن مامان ،دیگه حوصله ندارم .دلم می خوادازدست دنیا خلاص بشم .چرادخترم! .آخه مغزم سوت می کشه ،برای منشی گری دکترهم بایدشرایط داشته باشی .چه شرایطی دخترم ؟چه بگم مامان ؛من همه ی شرایط را داشتم به جز یکی

بوسه اخر (ادامه داستان)

نمایش مشخصات فهیمه دایی جعفری چه جوری دلت اومد تنها بری؟چی باعث شد که این جور عاشقانه بری و التماس هایم را نبینی؟!چی شد که همه چیز را راحت رها کردی و رفتی؟ می خواستی چی رو ثابت کنی؟!اینکه بزرگ مرد دنیایی و غیرت تو خونت به جوش اومده ؟!!! به خدایی که مخلوق زیبایی همچون تو داره قسم می خورم که می دونستم؟!!! من همه چیز

جنون

نمایش مشخصات ساناز پیری کوچه تاریک بود خالی از جنبنده - میخواستم فرار کنم ولی چه اهمیتی داشت کسی مرا میگرفت به چه دردش میخوردم جز ازار و اذیت که از زمین و زمان برایم میبارید قدمهایم اهسته شد ناگهان دستی از عقب شانه ام را گرفت اب دهنم خشک شد میخواستم سرم را برگردانم که صدای ارامی گفت : -برنگرد به راهت

من تو او

نمایش مشخصات محمد قیم نمیدونم چرا هر کاری می کنم نمی تونم اون اتفاق رو فراموش کنم آخه وقتی توی یک جمع دوستانه قرار میگیری باید به قول معروف ، پایه باشی و هر کاری که بقیه انجام میدن تو هم باید همون کارو بکنی ! البته دوستام هم تا حدودی مقصر بودن . دوستان کاری رو میخواستن انجام بدن که بارها انجام داده بودیم

شیطنت

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو در هیئت ما جوانی بود که نمی‌شنید اما می‌توانست حرف بزند. و اغلب با نگاه به چهره بچه‌ها لب‌خوانی می‌کرد و می‌فهمید که مثلاً باید صلوات بفرستد. یکی از شیطنت‌های بعضی از بچه‌ها این بود که در وسط سخنرانی روبروی او می‌نشستند، بدون صدا و آن هم بی‌موقع صلوات می‌فرستادند و او که

بهار (3-4)

نمایش مشخصات فرزانه رازي ظهر شده،و من حالا میدانم که دیگر باز نخواهم گشت!آفتاب وسط آسمان خبردار ایستاده...فضای سالن با نور خورشید روشن تر شده است...همراه دکتر وارد بخش مراقبت های ویژه میشوم.دکتر و (احتمالا) پرستار باهم صحبت میکنند... - چند ساعت پیش به هوش اومد...مدام کلمه ی بهار رو تکرار میکرد...ظاهرا اسم خانومشه

اصفهانه پر از خاطرات تهی...

نمایش مشخصات حسین صادقی بسمه تعالی تیک تیک ساعت وادارم کرد تا نگاهی به ساعت گوشیم بندازم 2:23 قلم توی دستم همچنان یک پا ایستاده و هیچ رقصی نمی کنه، کاغذ زیر دستانم که همشه خیس عرق بود،تر شده بود.صدای خروپف آقام همراه با صدای جیرجیرک توی حیاط،سمفونی باشکوهی راه انداخته بود.بیچاره ننم هروقت یه قلت میزد

قند بلژیکی

نمایش مشخصات محمدحسن ابوحمزه پا نزده روزغیبت کرده بود یم . با سابقه ای که از خود مان وشناختی که از مسئول واحد دیده بانی داشتیم می دانستیم برگردیم کارمان به دفترقضائی کشیده می شود. یا دست کم ما را از آن واحد اخراج می کرد. ازواحد دیدبانی که بسيار سخت نيرو جذب مي كرد ومابا چه مشقتي ديده بان شده ، خود را به آنجا منتقل کردیم

سحر بستان اللوز

نمایش مشخصات حسین خسروی سحر بستان اللوز حسین خسروی تعریب: الدکتور عبدالحسین خواجه‌علی (ترجمه عربی «افسون باغ بادام»چاپ شده در: فصلنامۀ عربی‌زبان شیراز ، شماره 17، خریف 2013 و متن فارسی در: ماهنامه انشا و نويسندگي، سال چهارم، شماره 28 ، بهمن 1391) في ربیع تلک السنة کمئات بل آلاف السنین المنصرمة، کانت

تاوان سنگین

نمایش مشخصات ساناز پیری سکوتش چون شمعی سوزان بود از نگاهش گریزان بودم ولی چشمهایش رشته ی افکارم را میدرید و مشتاق حرکاتم را دنبال میکرد لبخندی زدم و گفتم : -روزها چه زود میگذره با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت و سیگاری روشن کرد چقدر با ادمی که سالها ‍‍قبل میشناختم تفاوت داشت گفتم: -حتما از زندگیت راضی

کمک های اولیه ی غرق شدگی(مینیمال)

نمایش مشخصات فاطمه گتویی صفحه ی جستوجو گر گوگل را باز می کند و با دست ها ی لرزانش می نویسد: کمک های اولیه ی غرق شدگی صفحه ای را باز میکند و می خواند: دهان وی را از گل ولای و شن پاک کنید...ماساژ قلب بدهید...درصورت استفراغ فرد را به پهلو بخوابانید... نکته:به هیچ وجه وقت را هدر ندهید. نگاهی به ساعت می اندازد و زمزمه می کند:ربع ساعت گذشته به دو از اتاق خارج می شود

سگ(مينيمال)

نمایش مشخصات زهرابادره sاولي :راستي چكاركردي وقتي همسايه هاي مجتمع به صداي سگت اعتراض كردن ؟ دومي : هيچي دادم حنجره سگمو عمل جراحي كردن!!

نجات

نور در دونه هاى برف حلول کرده بود.تمام اسمون پرشده بود از الماس هاى ريز و درخشان!چقدر دلم ميخواست مابين اين الماس ها ناپديدشم! هروقت دلم ميگيره ،هواى برف و سرما به سرم ميزنه!هواى يک جاى خلوت و سرد!اما دلم اينبار ميخواد؛برف بباره و بباره و من با انگشتام يک گدال بکندم و خودم رودفن کنم!دلم ميخواد دونه هاى برف کمکم تمام صورتم رو بپوشونه

ب!!!

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی این داستان را تقدیم می کنم به دوست نازنین و گرانقدرم. بازیگر توانا و پیشکسوت ایرا ن{ محبوبه بیات} که با مهاجرتش به فرانسه مرا تنها گذاشت وداغ قلمم را تازه کرد . دوستان عزیز و نویسندگان محترم سایت داستانک. ضمن خسته نباشید به شما فرهنگ دوستان باید به عرض برسانم از این پس نویسندگان

برای آینده

نمایش مشخصات ویداحنفی با ضربه دست آقای اسدی که به میزش خورد ، به خود آمد . حواست کجاست ؟ ادامه درس و بخون باشه آقا ؟ از روی درس شروع به خواندن کرد. با صدائی بلند و زیبا درس را می خواند . ولی حواسش نبود. صدای غرولندهای ابراهیم آقا در گوشش می پیچید . یک دفعه دیگه سر وقت نیامدی ، بر نگردی ، اینجا حسب و کتاب داره

سورپرايز

نمایش مشخصات محسن پرویزی زن تازه آرایش اش را تمام کرده بود که شوهرش از راه رسید و زن برای سورپرایز او پالتوی گرانقیمتی که خریده بود را پوشید و دم در رفت.شوهرش که با یک جعبه بزرگ دم در ایستاده بود از تعجب خشکش زد! زن : "سلام عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک!..امروز خودم رفتم با همه پولایی که زیر فرش و لای کتابا و جاهای دیگه قایم کرده بودی که برام کادو بخری خودم این کارو کردم

هایکوی اخلاقی

sیه پسر کوچولو دارم که چهارسالشه . یه شب ازش پرسیدم : چقد دوسم داری؟ گفت : همون قدر که خدا دوستت داره !

غریب نواز

نمایش مشخصات الهه کشاورزی بنام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست ای غریب نواز! کمتر از آهویت بی پناه نیستم،ای که جانم به فدایت،مرا هم جون آهویت،ضمانت میکنی !؟ تشنه ام آقا جان!تشنه شفاعتت.سرگردان کوچه ها و گلدسته پر فروغتم آقا جان! کبوتران غریب را نظری کن؛ ای غریب نواز والانگر! ای کسی که ضامن تمام غریبان هستی!مرا هم نظری کن !گوشه چشمی هم به ما بکن

زاینده رود

به او استاد میگفتند . ویولون چوبی داشت. ویولون را در دست میگرفت با نغمه های گوش نوازش تمام اصفهان را مسحور خود میساخت . مسیحیان جلفا او را بیشتر دوست داشتند . از نغمه هایش لذت میبردند اما او عاشق بازار بود . بعضی از کاسبان متعصب به او استاد مطرب میگفتند و از کنار حجره او را پس میزدند

دست های خالی

نمایش مشخصات ساناز پیری نیمه های شب بود کنار خیابان منتظر دوستم ایستاده بودم گفته بود کار مهمی با من دارد به ساعتم نگاه کردم کلافه بودم گهکاهی تا سر خیابان میرفتم و بر میگشتم سر جای اولم ،خیابان خلوت و خانه ها بی فروغ از روشنایی بود هوا سوز داشت تا استخوانم رسیده بود سرما ، دستم را در جیبم بردم گرمای خفیفی

حس بین ما از عشق بیشتره

نمایش مشخصات مرجان عبیات خسته شده بود نمی دونست چرا به هر دری میزد کاری گیرش نمیومد و هیچ جا استخدام نمی شد به هر کسی میگفت بهش میگفتن خدا داره امتحانت میکنه دیگه تحملش رو از دست داده بود تا کی باید امتحان پس میداد. یه شب که خیلی از گشتن دنبال کار خسته شده بود بی رمق توی خیابون قدم میزد با خودش فک میکرد که

مادر،مادراست2

باسرعت به سمت تخت دوید و مردی را که در اغوش نیلوفر جاخوش کرده بود را بلند کرد و ب گوشه‌ای پرت کرد. مرد در حالی سعی می‌کرد بلند شود و تعادلش را حفظ کند گفت: تو دیگه کدوم خریی؟ هنوز ساعتم تموم نشده و باز به سمت تخت رفت. چشمانش غرق خون بود و حالا روی ان مرد نشسته بود و بدن سفیدش را غرق

من+تو=فقط من

نمایش مشخصات میشا مهرارا داشتم با خودم فکر میکردم چرا من+تو=فقط شد من اینقدر جمع و تفریق کردم ولی فقط شد من از بچگی ریاضیاتم ضعیف بود.دلم شکسته چون گفته بودی با من میمونی.همون روز توی پارک یادته چی بهم گفتی؟ گفتی تو فقط مال منی ولی الان الان من تک و تنها باید بشینم خاطراتمون رو مرور کنم.میدونی دو روز پیش

مورچه های لعنتی

نمایش مشخصات علی خدادوست صبح زود است. دارم صبحانه می خورم . مورچه ها دورم رژه میروند . حا لا که فکر می کنم می بینم که همه چیز از ان روز لعنتی شروع شد. داشتم به دموکراسی فکر می کردم بعد با خودم گفتم منی که انقدر از دموکراسی حرف می زنم باید بتونم همایسه مریضم رو تحمل کنم باید بتونم به حق زندگی این مورچه های لعنتی

من ... اینجا ... بی تو

نمایش مشخصات لعیا زارعی "من. اینجا.بی تو." لبخند تلخی زد. "خیلی بد جنسی . تو اصلا می دونستی من چی می کشم.با شکوه و مغرور از کنارم می گذشتی . یه آدم معمولی بودم برات اما تو دلم غوغایی به پا بود . اگه دلم رو می دیدی هیچ وقت با من این کار رو نمی کردی. راستی می دونی چرا خدا قلبهامون رو تو سینه مخفی کرده ؟ باشه ... باشه

بازیگر

حرکت....رفت صدا....با اولین ضربه ...رفت دوربین....به مرور میره اکشن...هیس داره ضبط میشه! از وقتی یادم میاد دنیا برام مثل یه لوکشین خیلی بزرگ بود . منم بازیگر نقش اول یه پروژی خیلی بزرگ بودم .قاعدتا خدا هم تهیه کننده وکارگردان کار بود . بار ها وبار ها تیزر زندگیم از جلوی چشمام می گذشت

زندگی سیاه من

نمایش مشخصات آریامنتقد به سختی جنازه رو از خاک در آوردم. سیاهی شب و ترس و توهم ، داشت دیوونم میکرد. همونطور کفن پیچ انداختمش روی دوشم و تا سر جاده دویدم. باید میبردمش خونه . نفسم در نمیومد . میخواستم فرار کنم. به کجا ؟ چطوری؟ قلبم به شدت میتپید .عرق توی چشم و دهنم رفته بود...کسی دنبالم نبود ؟ کسی منو ندید ؟ به خونه که رسیدم ، جنازه رو از لای کفن در آوردم و گذاشتمش روی تخت

فری کثیف

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست نعیمه ، پس از خروج از ایستگاه مترو مصلّی ، چادرش را از سر بر میدارد ، در کیفش میگذارد و از کنار دیوار بلند و طولانی مصلّی به سمت خیابان نیلوفر روانه می شود. صدای اذان مغرب ، از فراز مناره های بلند مصلّی ، سراسر فضای محله را فرا گرفته است. ابتدای خیابان نیلوفر، کمی پایین تر از ساندویچی فری کثیف ، زیر دیوار خانه ای کهنه و کلنگی ، منتظر می ایستد

یکی بود یکی نبود..!

نمایش مشخصات فریال مکوندی یکی بود یکی نبود.زیر این گنبد کبود یه دختری بود و نبود.جسمش بود،روحش نبود.صداش بود،نگاش نبود.لبخندش بود،احساسش نبود.زندگیش بود،لذتش نبود.خودش نبود،یکی دیگه بود.بود و نبودش فرقی نداشت.حس نمیشد اگه بود...حس نمیشد اگه نبود.عشقش بود....اما دیگه مال خودش نبود....خوشبختیش بود.ولی تو دست عشقش بود

چرا رفتی چرا من بی قرارم...

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی هوس یه سیگار می کنم. از اون سیگارای بلند و نازک... توی خیابون تو ترافیک که هستم به جز گوش دادن به یه آهنگ، دوست دارم سیگار هم بکشم... کمی دیر کردم... رعنا منتظرمه... گفته باهام کار داره... ترافیک هست و باید سیگار بخرم... کنار دکه روزنامه فروشی نگه می دارم و سیگار می خرم. یه نخ همون جلوی دکه با فندکی که از جلوی دکه آویزون هست آتیش میزنم

ده را دیگر خدا می داند!!!

نمایش مشخصات محسن پرویزی نفس هایش به شماره افتاده بود .. 9) غریبه داد زد : "بیاید اینجا! انگار یه صدایی شنیدم". 8) سرفه ای کرد.. 7 ) " کسی اینجا نیست؟ آهااااای" و رفت.. 6 ) صدای پایی را شنید و سعی کرد کاری کند تا توجه اش را جلب کند ولی خیلی سخت بود.. 5 ) صبح شده بود و بچه حتما مرده بود ..همه جا تاریک بود احساس می کرد دیواری روی سینه اش سنگینی می کرد


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1