آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

پدربزرگ

نمایش مشخصات فاطمه صلبی پسرکی جوان دچار بیماری خطرناک و بدخیمی میشود...به گونه ای که تمامی پزشکان از او قطع امید کرده بودند...اما یک ماه بعد...پسرک به طرز معجزه آسایی شفا پیدا می کند و درست در همان زمان پدربزرگ پسرک برای همیشه چشمانش را به روی این دنیا می بندد. اما در این میان هیچ کس نفهمید که در ان شب،وقتی

زایمان مردان

آفتاب با نور ملایم صبحگاهی‌اش تصویر پنجره را به صورت یک جدول کج و معوج در وسط هال کشیده بود. زن با کنارزدن کامل پرده، رسم جدول را بهتر کرد. از مرد که بالاتنه‌اش در پشت روزنامه پنهان شده بود، پرسید: کاموایم را ندیدی؟ مرد بی‌اعتنا به او، همچنان به روزنامه چشم دوخته بود. زن از روی میز نهارخوری کاموایش را برداشت و روی مبل نشست و مشغول بافتن شد

همیشه خرده پول برای تاکسی داشته باش.

همیشه خرده پول برای تاکسی داشته باش. دخترک مشغول رفتن به کلاسش است..به دلیل خستگی دلش خواست نصف راه را با تاکسی برود. تاکسی تاکسی.یک تاکسی می ایستد و او سوار می شود.به آخر خط که می رسد،یک اسکناس 1000 تومانی به راننده می دهد.(پول تاکسی 300تومان بود.)در حالی که اسکناس را به راننده می دهد،صدای داد راننده بلند می شود

آب و شیشه

نمایش مشخصات ف. سکوت - "لعنت به این استاد عوضی"! با عجله لباس پوشید. استاد جواب پیامکش را داده بود. بهش مهلت اضافه نداده بود و گفته بود اگر پروژه اش را امروز تحویل ندهد، نصف نمره را نمی گیرد. سوار پراید هاش بک سیاهش شد تا خواست راه بیفتد، مادرش صدایش زد: "بهناز! بهنار! صبر کن". - مامان زود باش. چکارم داری؟ دیرم میشه! - عزیزم این شیشه آب را با خودت ببر

متفاوت (قسمت پایانی)

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد من و پروانه در پیاده روی خیابان در حال عبور از موج عظیمِ نگاه های نافذِ مردم بودیم که ناگهان با برخورد مقداری آب بر روی صورتم چشمانم باز شد. تا چند ثانیه نمی دانستم کجا هستم و چه اتفاقی افتاده. اما با دیدنِ فروشنده ی کفش و مردِ کناریش که رو به روی من و روی صندلی نشسته بودند همه چیز برایم تداعی شد

فردای گمشده

نمایش مشخصات فرهاد جوان بچه که بودیم هر وقت زمین میخوردیم بهمون میگفتن بزرگ میشی یادت میره،یکم که قد کشیدیم وقتی که نوجون شدیم هر وقت بهمون سخت میگذشت بهمون میگفتن اشکال نداره عوضش فردای بهتری داری،روز به روز بزرگ و بزرگ تر شدیم به امیدفردا. واکنون فردایی که در انتظارش بودیم فرا رسیده و ما در حسرت گذشته

همگانی

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی به قلبت بگو ترس از رنج کشیدن ، از خود رنج کشیدن بدتر است و اینکه هیچ قلبی که در جستجوی رویایش باشد ، هیچ گاه دچار رنج نمی شود چون هرلحظه ای که به دنبال رنج نمی رود، لحظه ی ملاقات با خداوند و ابدیت است.دوستان گرام درود بر تک تک شما. آنچه از نظر گدراندید بخشی از رمان کیمیاگر اثر نویسنده برزیلی پائولو کوئیلو هست

صف مردانه!

نمایش مشخصات م.فرياد پسرك مزد روزانه اش را مي گيرد و دو قسمت مي كند: دوهزار تومان را در يك جيب، و چهار هزارتومان باقي مانده را در جيب ديگر مي گذارد. سپس نگاهي به آسمان مي اندازد: چيزي به غروب آفتاب نمانده است. با عجله به سمت استمبلي سيمان گرفته ي گوشه ي ساختمان نيمه كاره مي رود و دست هايش را مي شويد. گچ ها

لمپنی در ته چاه

نمایش مشخصات فرشید طریقی کاملا از روی سرخوشی یه سیمکارت نو گرفته بودم.هیچ نیازی بهش‌نداشتم.همینم که دارم روزی دوسه بار به زور زنگ میخوره.سیمکارتو که انداختم یه فکراساسی بسرم زد.یکی از دوستان که‌اسمش میلاد بود خیلی ادعای اخلاق واین حرفارو داشت.گفتم هر طور شده باید مخشو بزنم.البته‌نیازی به مخ زدن نشد.پیام دادم:سلام

دخترمن ۲

نمایش مشخصات زهرابادره كمي بعد مادرم مرا صدا كرد و سيني چاي و كيك را به دستم داد و گفت : __ اينو به كارگر توي باغچه برسون ، طفلكي خسته و گشنه از صبح داره كار مي كنه . با اكراه سيني را از دستان مادرم گرفتم و به طرف حياط رفتم. پسر جوان همچنان مشغول کار بود و با بيل بزرگش ، خاك باغچه را زیر و رو مي كرد. از شدت کار

آوای وصال

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سبزی مزارع با نسیم عصرگاهی اوایل اردیبهشت، جوی باریک و زلال کنار قطعه قطعه های آنها، مترسک های رنگارنگ...موج گندمزار دل تو شاعر پیشه که هیچ، دل هر عابری را هم می برد. و گله ی گنجشک ها که جشن دانه چیدن شان گویی زود رس شده در نقاشی تکه های پراکنده ابرهایی که جز سایه باری ندارند تابلوهای قوسی شکلی ترسیم کرده اند که نه تنها دل، که جان هم می برند

قیلیبرت

نمایش مشخصات حسین روحانی « شما در صف انتظار هستید ! » _سلام بی زحمت یه مامور بفرستین در خونمون. _ خانوم تیم ملی کَبدی هند رو برده ، مردمم برا خوشحالی ریختن خیابون. الان همه مامورا رفتن گشت شهری. ماموری نیست که بفرستیم.بگین مشکلتون چیه شاید تلفنی حل شد. _ والا پسرم ده روزه خونه نیامده. _ جایی نرفته؟ کارش چیه ؟ _ مدیره

پشت درهای بسته

تا حالا با خانمتان قهر کردید که از خانه بزنید بیرون؟ من کردم. دیروز. همین دیروز که بیست و چهارم دیماه بود. شهر ما کوهستانی است و زمستانهای پربرفی دارد. مدت زیادی نیست که به عنوان مامور به اینجا منتقل شده‌ام. شهر کوچک و جمع و جوری است. دیروز خسته از سر کار آمده بودم که خانمم به جای جواب

وادی السلام

چند صباحی ایست کسی پیگیر احوال ناخوشمان نیست. دلتنگی در تنگاتنگ وجود بی وجودم رخنه کرده و انگار کرم های بدن یک مردار بی امان و وحشیانه در سراسر این پیکر ناقص رژه میرود. نگاهی به چپ,نگاهی به راست,بالا,پشت سر و جلو می اندازم,هیچکس نیست. انگار در بیابانی لخت و بی آب و علف با قافله ای محشور میشوم که مشهور است به تنهایی

ملوانان پارسی

نمایش مشخصات محمدمهدی قنبری مبارکه [لازم به ذکر است این داستان متعلق به سال 1387 است یعنی 14 سالگی بنده] هنگامی که چراغ آسمان نیلگون بر پهنه ی نیلی شاخاب پارس می‌تابید ، اردلان آهنگ جهانگردی کرد . اردلان پور کامبیز بازرگان، در دانش و هوش سرآمدبود . او از هفت سالگی آغاز به یادگیری فنون رزم و پهلوانی کرد. آنگاه که او آهنگ جهانگردی کرد، بیست بهار از عمرش گذشته بود

لابلای این سیاه ها

نمایش مشخصات آزاده اسلامی روانشناس نگاهی به بچه های قد و نیم قد با صورتهای کثیف و لباسهای چرک انداخت و بغضش را قورت داد. باد سردی از درز پارۀ چادر برزنتی زوزه کشید و سرفه های خشک و خلط دار سکوت سنگین کلاس را شکاند. روانشناس نم اشکش را با گوشۀ چارقدش گرفت. سعی کرد بخندد. یک مشت مداد رنگی از داخل کیفش بیرون آورد و ریخت روی زیلو

◘ تو یک سرابِ بنفشی|

نمایش مشخصات زهرا خسروی نشسته بود روی طاقچه ، با لب هایش لُچِّه های بچه گانه انداخته بود آن هم عمیق، نگاهش افتاده بود روی زمینی که از صبح پرتغال های فوقِ رسیده گندِلابی برای خودشان راه انداخته بودند انگار مسابقه بود بینشان هر که خراب تر شود زیر تیغ آفتاب او گند تر است!چشم هاش از ده فرسخی هم با آدم حرف میزدند

زیبایی های دنیا

یک روز دخترکی ناراحت کنار یک رودخانه روی صندلی نشسته بود. مردی جوان از کنار او می گذشت،یک دفعه آن مرد صدای گریه دخترکی را شنید و سرش را برگرداند و با تعجب پرسید : _ چرا گریه میکنی؟ _ چون هیچ کس مرا دوست ندارد. _ چرا؟ _ چون خوشکل نیستم. بغض گلوی مرد را گرفت و با صدایی لرزان گفت: نه! تو زیباترین دختری هستی که من دیدم

آغوش

نمایش مشخصات فرهاد جوان سکوت وتاریکی همه جا را فرا گرفته است.کودکی چشم به جهان گشوده است، کودک در آغوش گرم مادر می گرید و سکوت وتاریکی همچنان بی رحمانه می تازد اما در دوردست ها پرتو نوری به چشم میخورد!در دل تاریکی ها کودک همچنان می گرید و سکوتی بی پایان گوش ها را می آزارد.

قبله

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن sپدر: دخترم بدو در خونه همسایه کناریو بزن بپرس قبله از کدوم طرفه! دختر: ولی بابا جون! ...الان چه وقت نماز خوندنه؟ پدر:نمیخوام نماز بخونم .میخوام آنتن ماهواره رو تنظیم کنم.

"هنــــــر"

نمایش مشخصات فرزانه رازي آرشه روی سیم های ویلون،صوت ناهنجاری تولید میکند.به سمت فرید برمیگردم.آنچه شنیده ام،خونم را توی رگهایم میشوراند و یک حس عجیبِ درونی،آرواره هایم را از هم دور میکند تا صوت با شدت هر چه تمام تر،به بیرون بپاشد!اما نیرویی شگرف،دربرابر این احساس قد عَلَم میکند و مرا به روزهایی دور بازمیگرداند!

زندگی تلخ

من و برادرم خیلی وقته که اینجاییم فقط خودمون دوتا . برادرم حالا دیگه بزرگ شده . من چشمانم را و پدر ومادرم را از دست داده ام.داداشم هر روز سراغ آن ها را میگیرد ومن هر روز داستانی از آنها را برای او تعریف میکنم. داداشم شش ساله است او هنوز خیلی بچه است می خواهد آن ها را ببیند... خدایا نمی دونم چیکار کنم

درخت مهربون

یکی بود یکی نبود درخت مهربونی بود که در نزدیکی روستا بود. روزی پسر بچه ی فقیری رفت و زیر آن درخت نشست.درخت گفت چرا ناراحتی؟ پسر بچه گفت: من پول ندارم .درخت گفت :بیا میوه های من را بچین و آن هارا بفروش و برای خودت پولی پیدا کن . پسر بچه خوشحال شد و همین کار را کرد چندین سال گذشت پسر دوباره با ناراحتی رفت و زیر درخت نشست

مرز عشق

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور « غمگين ترين غروب، غروب روزي است كه در آن، تقدير، عشقت را از تو مي گيرد و زمين را با تمام فراخي اش برايت تنگ مي كند.» اشكي از گوشه ي چشم پيرمرد فرومي غلتد ولابه لاي شيارهاي عميق گونه اش گم مي شود. در چهره ي تكيده اش مانند تابلوي نقاشي زيبايي كه سالها پيش، نقاشي چيره دست و عاشق كشيده باشد، دردي نهفته است

شاخه گل رز قرمز من!

نمایش مشخصات م.فرياد تازه عقد كرده بوديم. يه روز جمعه تنگ غروب، سر راهم به خونه ي پدر بهار، يه شاخه گل رز قرمز خريدم و با خوشحالي وارد خونه شدم. لبخندزنان گل رو به بهار دادم ولي هنوز طعم بوسه شو درست نچشيده بودم كه يهو زنگ زدن... عموي بهار بود كه بعد از سالها از آلمان اومده بود!... تا وارد شد از فرط چاقي و خستگي، حال و احوال كرده و نكرده، خودشو عينهو خرس اندا خت روي مبل!

در آستانه

ببین دارم دخیل می‌بندم. نگو که صدق ندارم. خیلی هم دارم. تازه به میله‌های دروازه‌ات هم پارچه بسته‌ام حتی به آن بوته زرشک نازنازی‌ات. آن که داخل حیاط است. تنها من هم نبسته‌ام. خیلی‌ها بسته‌اند. از همه‌رنگ بسته‌اند. اما من سبز بسته‌ام به خاطر اینکه سید اولاد پیغمبری. رنگ سبز حتما چشمت را بیشتر می‌گیرد

◘ بیا یواشکی گذشته را بسازیم|

نمایش مشخصات زهرا خسروی بیایید راستش را بگوییم، بیایید اعتراف کنیم پُشت کرده ایم به بچه گی هایی که بوی نوستالژی بودن هایش دارد خفیف میشود، به الکی به درو دیوار خندیدن هایی که بویی از دندان های پیش و نیش نبرده بودند، به معصومیت چشمهایی که چروک های سه گانه دوخته شده بود بهشان و مثلِ کَنه زندگیمان را هِی

حریم سلطان

نمایش مشخصات علی اکبری پسرک سرخوش و خندان وارد حریم سلطان شد و با شگفتی تجملات قصر با شکوه را دنبال می کرد تا ناگهان داخل حرمسرای سلطان شد و سلطان را در وضعیتی دید که نباید می دید. حاکم خشمگین شد و چشمان پسرک را در شیشه ی الکل انداخت افراد سلطان در پی والدین کودک چوپان زحمتکشی را نزد سلطان آوردند و چوپان

اواز گرگ ها

نمایش مشخصات فرشید طریقی چند وقتی بود احساس می کردم ادم سابق نیست.رفتارش که هیچ٬قیافشم داد میزد یه اتفاقی افتاده٬یه اتفاق مهم.باهم صمیمی بودیم.مثل دوتا رفیق خوب.گفتم شاید مشکل خانوادگی چیزی داره بهتره دخالت نکنم.وقتی دیدم تغییر رفتارش ادامه دار شدیه روز ازش پرسیدم:توچت شده؟چرا همش تو خودتی؟نگو چیزیم نیست که باورم نمیشه

من یک پدر هستم !

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر به دنبال لیلا می گردم که جایی همین دور و بر قایم شده است . همیشه که کوچکتر بود ، وقتی با هم قایم موشک ، بازی می کردیم ، او دقیقا می آمد پشت سرم ؛ صورتش را که توی دستهایش پنهان کرده بود ، می چسباند به پاهایم و می گفت : - بابایی حالا پیدام کن. اما حالا او دوازده سالش است و باهوش و زبر و زرنگ ؛ و پیدا کردن او توی این باغ ، کار سختی است

تکه خطی جا مانده...

نمایش مشخصات پریسا کرد بوی عطرت هنوز روی بدنم هست... وقتی رفتی خورشید هنوز بالای سرم بود،گنجشک ها جیک جیک می کردند وبوی عطرت هنوز می آمد...حال نمی دانم پیراهنم را باید عوض کنم یا هوا را...؟؟؟ تو بگو ...!با خوابها و خاطراتت چه کنم؟ محض تعارف عرض می کنم دلی داشتم آنهم ارزانی نگاهت اما امروز که رفتی خاکش کردم،بدون حتی نشانی

شیرودون

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی صدای زنگ گله که موسیقی مست کننده ای است و گرد و غبار دم غروب پایین ده، با عطر پسین دمان گله بالا گرفته بود، گرد و غباری که تا مغرب، نصف ده را می گیرد. شُکر خدا بیشتر مردم دِه خودشون یه گله بز و گوسفند دارند؛ آنهایی هم که خودشون گله ندارند چندتا بزو گوسفنداشون رو برای چرا به عمو اسد می دهند

ویروس زدایی یا چگونه فارسی را پاس بداریم

صحنه: کتابخانه مرکزی دانشگاه، این بنده نگارنده بی اعصاب! سر در جیب لبتاب فرو برده و همچنان با پروژه متلب دست و پنجه نرم می کنم، باشد که به خاک بیفکنمش!!! - سلام ببخشید. + سلام، بفرمایید. (چهره اش را برانداز می کنم جوانیست خوش بر و رو با حالتی ملتمسانه و قیافه ای اندوهگین - از دادن توضیحات

مجهول

نمایش مشخصات حسین مولایی برق چشمانش دنیایی را ویران میکرد̨ وسعت نگاهش به اندازه دنیابود.رنگ چشمانش سیاهه ی عشق و مهربانی بود. موهای طلایی اش در پرتو نور خورشید به مانند آتشی سوزان بود. صدای خنده هایش نوای آرامشی دل انگیز و رویایی بود.امید به زندگی در روحش چند برابر سن کوچکش بود.آسمان وجودش بیش از هفت آسمان بود̨ آسمانی آبی و بی کران با پرندگانی زیبا و دلربا

...***///((سحر در احتضار))///***...

((سحر در احتضار)) خارجی-روز/شب مردی حدوداً چهل ساله به سختی در حال بالا رفتن از کوه است. به آسمان نگاه می کند. دوربین همراه او به آسمان می رود. ناگهان شب می شود. مرد خیره نگاه می کند. دوربین در چشمانش زوم می کند. اول کمی می ترسد و سپس به راه ادامه می دهد. کات خارجی- روز چند نفر کودک در حال بازی فوتبال هستند

یک رابطه، یک حقیقت

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی ناراحت بود، به آرامی آب هویج بستنی اش را می خورد. حرفی نمیزد، آرش گفت: " ساکت و ناراحت بودن به توی وروجک نمیاد" نرگس سعی کرد جلوی لبخندش را بگیرد. آرش :"وقتی اخم میکنی، ابروهای پاچه بُزیت جالب میشه " نرگس: "گمشو دیوونه....خیلیم ابروهام قشنگه...فقط..." آرش: "بگو ببینم باز چی شده؟" نرگس با خجالت و عشوه پرسید:"میگم

تهی دست

نمایش مشخصات منصور دیبا نگاهش نگران بود . و چهره ی سردشٰٰ، ٰٰٰٰٰبویی از امید نداشت . صدای زنگ ، امانش را بریده بود . منتظر هیچ کس نبود . تنهایی ، ارمغان اسکناس های سبزی بود که بهارش را جولانگاه پاییز کرده بود. با بی رغبتی آیفون را برداشت . می خواست بگوید پولی ندارد... که صدای غریبه ای را شنید: _ سلام آقا ! مامور برقم ! آمده ام کنتور را بخوانم

تنفر

تا جایی که یادم می آید، یعنی از 5 سالگی تا الان که نشسته ام توی اتوبوس، پدرم از من متنفر بود.اولین تصویر زندگیم برمی گرده به همون 5 سالگیم ، نشستم روی پای بابام جلوی تلویزیون و دستم دور گردنشه.یهو دلم می خواد صورتمو به ته ریش چند روزه اش بمالم تا ببینم چقدر زبره ، به محض انجام این کار پرتم می کنه روی زمین و همان جا من از ته ریش متنفر میشم

متفاوت

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به تازگی از باشگاهِ بدنسازی آمده بودم و پس از یک دوش حسابی تلفن همراه خود را برداشتم و از طریق نرم افزار ((واتساپ)) به پروانه پیام دادم که ساعت شش در نزدیکیِ پارک منزلمان آماده ی رفتن به بازار باشد. بعداز ارسال پیام با خوشحالیِ زیاد به سمت دراور و آینه ی اتاقم حرکت کردم و ابتدا با کشیدن سشوار بر موهای بلند و طلایی رنگم آن ها را خشک و حالت دادم

فراموش شده

نمایش مشخصات الف.اندیشه کنترل دستش بود و کانالهای ماهواره را بالا و پایین می کرد .سرانجام روی یک شبکه متوقف شد و با هیجان گفت:کنسرت شکیراس...ایول! صدای تلویزیون را زیاد کرد و نگاهی به سیما انداخت و گفت:ببین...دوست دارم موهاتو این رنگی کنی. سیما نگاهی زیر چشمی به زن انداخت و هیچ نگفت.میثم ادامه داد:ورزشکاره ها

روزی از روزها

نمایش مشخصات ف. سکوت با دقت حساب و کتاب کرده بودم که چه ساعتی، از کجا و چه مدت پیاده روی کنم. ساعت هفت و سی دقیقه دم پل بزرگمهر از تاکسی پیاده شدم. خورشید فروزان تابستانی و اشعه های لعنتی آن درست پشت سرم بودند. به ساعت تلفن همراهم نگاه کردم. مسیر را با چشمانم وارسی کردم و در مسیر پر درختی به راه افتادم. بوی ماهی به مشام می رسید

دارِ مکافات

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت دوباره شروع کردند.. همان بحث های همیشگی،آنقدردهن به دهن هم میگذارند تاهرچه حرمت بوده ونبوده رابشویند برود پی کارش! مادر آمپر پرانده ، به سمت پدر قدم برمیدارد و در چشمانش فریاد میزند: _ خاک برسر من که عمرمو به پات حروم کردم،منِ خرو بگو که فک میکردم تو ادم میشی،اصلا مگه معتادم ادمِ؟

زن ، زن و زن

نمایش مشخصات امید محترم ﺯﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﻗﻨﺪﭘﻬﻠﻮﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺭﺍﻣﺶ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺣﺎﺿﺮ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﻣﺰﻩ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﻟﺬﺕ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺸﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﺜﺎﺭ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﮔﺬﺷﺘﮕﯽ ... ﺳﺨﺘﺘﺮﯾﻦ ﻣﺸﺎﻏﻞ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﻭ ﺷﻐﻞ ﺍﺳﺖ

؟

نمایش مشخصات سارینا معالی صدای خش خش چیزهایی که زیر پاهایش خرد میشوند را میشنود.سر طنابش را محکم به دست میگیرد.سالهاست که از این جاده گذر میکند.همانطور که برایش گفته اند در مسیرش نه دیواری پیداست و نه مانعی که در میان تاریکی اطراف سدِ راهش شوند.هیچ چیز و هیچ ... اوست و یک ریسمان که در تمام سالها در چنگ خود نگهداشته و یک کوره راهی که نشانی از رویش ندارد

سرنوشت را باید از سر نوشت .10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کالین در ابتدای خیابانی که به اسکله و کارخانه منتهی می شد توقف کرد. پیاده شد و چند قدم از ماشین فاصله گرفت . اسکله کاملا خلوت بود. محوطه وسیع اسکله به وسیله آب به دو قسمت تقسیم می شد. محوطه پر از انواع کانتینر ، ماشین آلات سنگین و غول پیکر و ساختمانهایی بود که راحت می شد در میان آنها استتار کرد

روزگار بی نقص 13

نمایش مشخصات میثم رسولی زاده به نام خلق هستی بخش . روزگار بی نقص 13 . همه چیز در حرکت است، باد، آب، خورشید، زمین، مهتاب، درخت، حتی سنگ..! این مسافتی طولانی است که روزگار از اول خلقت طی کرده است و تا این روز این روند ادامه داشته است، کسی قدرت آن را نداشته است که چوبی در چرخ دنده های نظم خداوند قرار دهد و خودش را جاودان نگه دارد

ساده اما؟

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی دوستان درود بر شما لازم دانستم بجای نوشتن داستان قدری متغیر عمل نمایم..چرا که به اندازه کافی داستان زیبا از شما بزرگان هست اما آنچه مهم است درست نوشتن و صحیح نوشتن. این روزها گاهی نواقصی در کار هست که خرده گرفتنش هرچند ناگوار باشد باید در فرایند نقد بکار گرفته شود. بعد از معرفی کتاب

بی خوابی

نمایش مشخصات م.ماندگار خواب بی وقفه ،دیوانه ام کرده بود . روی تخت نشستم و پاهایم را دراز کردم . سیگار را روشن کردم و گوشه ی لبانم گذاشتم. خاکستر سیگار را در آن لیوان شیشه ای تکاندم . لیوانی که گورستان ابدی تفاله ی چای سردی شده بود که به درازای یک عمر میزبان خاکستر سیگارم بود . شبی که فانوس ها شکستند , نوار باریکی از مهتاب از گوشه ی باز پنجره , کف اتاقم را روشن کرد

من کی ام؟

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر -سلام تو کی هستی؟ -امیرمحمد رنجبر -شغلت چیه؟نویسندگی -کارت چیه؟نوشتن -مشکلت چیه؟ دلم -چی رو زیاد دوست داری؟ نوشتنو -چی میخوای بگی؟درد جامعه رو -الان چکار میخوای بکنی؟بنویسم و بنویسم -بزرگا چی میگن؟میگن خفه شو -کوجیکا چی میگن؟ بلند شو -میخوای چی رو ثابت کنی؟ خودمو -حالا بگو حرفاتو

دختر من

نمایش مشخصات زهرابادره دوباره خودم را در آينه ورانداز مي كنم ، از ديدن اين اعجوبه سياه و قهوه اي روي بدنم چندشم مي شود چشمانم را بسته و لباسم را مي پوشم تا آن را نبينم ، چند وقت است فكرم خراب شده و هربار به حمام مي روم تا دوش بگيرم از ديدن اين لك بزرگ حالم به هم مي خورد ، درست روي سينه ام نشسته مانند خفاشي

بوی پرتقال، بوی قهوه

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی وارد ایستگاه مترو می شوم . دختری پیچیده در چادری سیاه جلوتر حرکت می کند. چادرش و راه رفتنش آشناست. می خواهم قیافه اش را ببینم ولی سیل جمعیت نمی گذارد به او برسم. مردی پرتقال پوست می کَند. بویش فضا را می گیرد. دختر همچنان می رود و می پیچد سمت راست قسمت بانوان. همین طور می رود و می رود

آمبولانس

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) آمبولانس با شتاب در سرازیری حرکت می کرد . تن ها , بی وقفه به جلوی اتاقک فشرده می شدند . فریاد کر کننده شان به گوش راننده نمی رسید . دسته ای در زیر آوار آدم ها , دست و پا می زدند . آن ها که نیرو و رمقی داشتند برای نجات خود از آن پشته ی سنگین انسانی , می گریختند و در انتهای اتاقک نفس نفس می زدند و آن ها که ناتوان بودند , در آن گرد باد انسانی جان می دادند

لاله واژگون

نمایش مشخصات سید علی الحسینی بعلت اشتباهی که در داستان قبل پیش آمد عذر خواهی می کنم . نام آن داستان (قتل) بود . لاله واژگون ***** سر گذشتی است واقعی از یک دوست . که دوست داشت داستان بلندی شود . اما توانایی ام بیش از این نبود.************************** ديدن روي تو ظلم است و نديدن مشكل

" مسافرِ تاکسی دربست "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا – ( لطفن در بار اوّلی که داستان را می خوانید ، به شماره های میان عبارات ، توجه نکنید ! ) دوباره در حلقومِ خرطومی کارواش فرو رفتم و آبشار توفنده ی آب و کف به همراهِ چرخشِ چتکه های غول پیکرِ رنگارنگ ، تاکسی مرا شُست و رُفت و پاک و پاکیزه داد بیرون . چه صفایی ! توی اتاقکی شیشه

غرورتلخ

نمایش مشخصات حسین مولایی هوا کمی سرد است از خانه برای خرید نان از محله ی دیگر قصد رفتن کرده ام فکرم مشغول است آرام قدم میزنم سرم گاهی پایین و گاهی بالا است نگاهم بی هدف میچرخد گاهی به این سمت گاهی به آن سمت گویی قرار است اتفاقی بیافتد و زندگی درس مهمی به من بدهد ناگهان توجه ام به یک زوج که در جلویم در حال حرکت

هوشنگ و بتول

نمایش مشخصات حسین شعیبی وارد مطب می شود، دلهره عجیبی دارد. نگاهی به دور و اطراف اتاق می اندازد، تقریبا پر است. به سمت منشی مطب می رود، پشت سرش را نگاه کرده و سرش را به سمت منشی خم می کند. سعی می کند آرام صحبت کند. - ببخشید من اومدم برای ... منشی حرفش را ناتمام می گذارد. - وقت قبلی دارید؟ - نه یه دفه تصمیم گرفتیم

تولد نقاش

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ - مواظب باش لباستو رنگی نکنی،سفیده،زود لک ممیشه!!! + باشه.... بلند میشه،در انباری رو باز میکنه، یه صدای زوزه وار... کلید برق رو میزنه اما لامپ خرابه و مرتب خاموش، روشن میشه. توی این هوای تاریک که به گرگ و میش میزنه، میره جلو، شاید بخاطر اینکه کسی مدت ها اینجا نیومده چندجایی مثه روی

قلب زخمي

نمایش مشخصات م.فرياد "زخمي رو كه يه زن روي قلبت ميذاره فقط يه زن ميتونه از روي قلبت ورداره." اين تموم تجربه ي پدر از يك عمر عشق ورزيدن و زخم خوردن بود. تجربه اي كه سخاوتمندانه در اختيار من گذاشت. هميشه با خودم فك ميكردم چرا خودش از اين تجربه استفاده نكرد؟!... چرا هيچوقت واسه ورداشتن زخم روي قلبش كاري نكرد؟!

رفتی اما به امیدم که توبرمیگردی..

نمایش مشخصات یونس بیگی صحنه اول: شب شده بود..هنوزدودل بودکه بره یانه.. استرس داشت..خیلی زیاداسترس داشت..هرچندلحظه یک بارموبایلش نگاه میکرد..نگاه کردن مدام به ساعت کلافش کرده بود..دیگه چیزی تااون زمانی که گفته بود نمونده بود.. شاید حدود نیم ساعت.. _تاکسی؟..تاکسی؟ هیچ ماشینی سوارش نمیکرد..تصمیمش گرفت.. شروع کرد به دویدن

تقی...!

نمایش مشخصات پریسا کرد خسته و كوفته يه صندلي پيدا كردم و خودمو انداختم روش با نگراني به اطرفم نگاه كردم دستمو كردم توي كيف قهوه اي رنگي كه توي دست چپم بود حدود ده ، پانزده تومن پول به اضافه كارت عابر بانك كه مسلما به دردم نميخورد چون رمزشو بلد نبودم تازه دردسرهم بود و يه شماره تلفن كه اگه يه وقت كيف گم شد

باران رحمت خدا

باران رحمت خدا هر گاه به آن زمان فکر می کنم،احساس خیلی خوبی به من دست می دهد.متوجه ی خیلی چیز ها می شوم.احساس می کنم خدا خیلی من و خانواده ام را دوست دارد که اینچنین برکت را به خانواده مان جاری کرده است. حالا که فکر می کنم می فهمم آن موقع خیلی ما در بی پولی سر می کردیم به طوری که برنج برای خوردنمان را به زور جور می کردیم

باران..لذتش برای تو،دردهایش برای او

نمایش مشخصات یونس بیگی اون شب،یه شب بهاری بود..یه شب سرد بهاری// صحنه اول..ساعت 21:55 هوا کاملا ابری بود وانگار فقط منتظر یه بهونه بود واسه باریدن..تو تراس خونه ایستاده بود..ماربوروی قرمز روشن کرده بود و خیره شده بود به افق.. حیاط خونش نگاه میکرد که حالا شکوفه ها تقریبا میوه شده بودند..کم کم قطره های بارون بود که صورتش نوازش میکرد

به شیوه لی لی

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی sآرام و فکور می رفت. رز سرخی دست راستش بود. روسری خوشرنگ و روشنش چقدر با گل توی دستش همخوان بود گاهی تبسم می زد. نگاهش چرخید و گوشه پارک را زل زد. ...صندلی خالی بود. نشست. تند برخواست... ... چند گلبرگ زرد روی صندلی نشسته بود. خروجی پارک که نگاه کرد لی لی و نادیا خنده کنان می رفتند.

مسافر تنها

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) آرامِ من، در این قرارِ سرنوشت، از تمام بودنم، بگذار سهمِ من از دردهایِ زمین خوردن را از یاد برم!!! به گام های حادثه اگر از دلیل حکایت راه هم بگویم زبان احساس نمی فهمند، تاول های مانده بر اندیشه را نشانم می دهند که بوی شکستشان با صد فرسخی احساس بیگانه است و با الفبای هیچ منطقی نمی

حسرت

هشت سالم بود، بابا می نشست گوشه ی خانه، ضبط صوت قدیمی اش را می گذاشت کنارش، لم میداد روی متکایی که مادرم پشت کمرش گذاشته بود و گوش می کرد به آهنگ های هایده و مهستی ، چشمانش را می بست و زیر لب تکرار می کرد و گاهی صورتش سرخ می شد و گوشه ی چشمانش اشکی می آمد و من هم فقط از دور نگاهش می کردم

حامد

نمایش مشخصات الهه سلیمی در بهت و ناباوری به دیوار تکیه داده بودم و به وضوح یادم میاد که نیمه شب بود و از پشت شیشه که به سختی میتونستم مادرم رو ببینم ، دیدم که هیچ دستگاهی بهش وصل نیست و تو دلم خوشحال شدم که حالش خوب شده و اون سه روز مصیبت به پایان رسیده اما خیال باطل بود و شروع بدبختی زندگی ما خوشحال و لبخند

داستان مشترک تف بابا؟

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی ضمن معرفی کتاب داستان نویسی اثر رندی اینگرمنسن و پیتر اکونومی از نشر{آوند دانش }که خواندن این اثر را در راستای تحول داستان نویسی سر سختانه توصیه می کنم اصولا هرگاه در واقعه ای متعجب می شد بر حسب غریضه به پشت دست می کوفت و می گفت تف بابا! گویند حکایت بدانجارسید که فرزندان آقای

« چهار داستانک »

نمایش مشخصات نادیابزرگی نژاد «این روز ها» همه چیز عالیست. هوا رو به سفیدی می رود. کوچه ها عمودی تر شده اند. صدای گنجشک ها شهرک را پر کرده. خیابان ها پاک پاک اند. نارنجی پوشی نیست و حتی گربه ای. همه مرده اند... از پاکی...! «خیال است دیگر» طبق معمول لبخند پهره اش را زیباتر کرده بود. با سرفه ای شروع کرد. - مریم خانوم ! من همیشه می خواستم یه فردا روزگاری بیاد که

◘درد های *ایمان* دست دارند

نمایش مشخصات زهرا خسروی ابروهایش مثل امواج برآمده دریا قوس داشتند و بامزه‌ترین جای صورتش بودند. موهای مشکی لَختش را مثل دخترها چتری زده بود و لبخندی نه چندان ژکوند هم کماکان صورتش را زیارت می‌کرد! می‌گفت: خنده مالِ من نیست، مال آدم‌های خوش آب و هواست. نمیدانم چه شد ولی حرفش یک جورهایی به دلم نشست. بَد هم نمی‌گفت

دیگر نمی توانستم...............

نمایش مشخصات دانیال فریادی دیگر نمی توانستم...... دیگر نمی توانستم........ ایمانم به طناب شک وتردید اویزان بود و نگاهم رو به جهنم ابدی از کاستی هایم چیزی کم نمی شد! افق صورت داغ ش را به صورت م چسبانده بود و هجوم صدای های عجیب گوش ها یم را کر کرده بود ودریا از اشگ ماهیان لبریز بود ولی ماهیان اشگ هایشان دیده نمی

لاله واژگون

نمایش مشخصات سید علی الحسینی قتل لب تخت نشسته بود و بر و بر منو نگاه می کرد. فکر کردم کور شده و نمی بینه .آخه خیلی بی خیال بود و منو آدم حساب نمی کرد . یه کم که تو چشاش زل زدم و بهش نزدیکتر شدم . دو سه قدمی عقب رفت و باز جلو آمد . انگار داشت وضعیت منو تجزیه تحلیل می کرد . شاید می خواست ببینه آلت قتاله ای دارم یا نه

سرنوشت را باید از سر نوشت .9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سنت پشت میزش نشسته بود و کاغذهای پر از گزارش را می خواند. از برنامه جذب نیرو گرفته تا درآمد ها ، عملیاتها و امکانات اضافه شده به سازمانش. گاهی از پنجره به بیرون نگاه می کرد و منظره کل شهر را تماشا می کرد. نیک وارد سالن شد . کت و شلوار سفید با پیراهنی آبی رنگ پوشیده بود. سنت گفت : سلام ، امروز چه خبر ؟ نیک روی مبل نشست و گفت : هیچی ، مثل هر روز

آقای بازنشسته مرده است

نمایش مشخصات علیرضا قدسی راغب بر اساس جمله ی یغما گلرویی که گفت:(آقای بازنشسته مرده است...) و تقدیم به خودش امروز با روزهای دیگر فرق دارد؛فضای شاد و مطبوع پارک مثل حبابی ترکیده و تکه تکه شده است؛البته نه برای همه اما برای گنجشک ها و پرستو ها چرا...خودشان را پارک کرده اند اطراف نیمکت آقای بازنشسته و از خود سوال می کنند که چرا چند روزی است دیگر بر روی آن صندلی نمی نشیند

زنی که زن نیست

زنی که زن نیست وقتی صبح از خواب بیدار شدم متوجه شدم کسی خونه نیست . فاطمه برای گرفتن پول رفته بود خونه داداشش .امروز موعد پاس کردن یه چک 5 ملیونی .از وقتی که افتادم تو کار بساز بفروش و شریکم تمام دارایی شرکت را یه شب بالا کشید و در رفت من موندم چک هایی که به سختی پاس میشدن فاطمه .تو این روزها فاطمه تنها شریک بی کلک من بود

وینستون

نمایش مشخصات محمدمهدی قنبری مبارکه هوا بوی گند وینستون می‌داد، سرد و ساکت و سرطانی بود، منگ شدم. دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم. یک تکه نان از توی سفره‌ی قلمکاری پلاسیده برداشتم. لاستیک بود. خواستم بخوابم. در سرم ناقوس‌ها صدا می‌کردند و از هر طرف صدای گرگ‌های بیشه‌ی زاینده‌رود سوم شخص مفرد را صدا می‌زدند. او... شاید صدای گرگی بود که طاقت خوابیدنم را می‌گرفت

هدیه ای برای تاریکی

نمایش مشخصات فرشید طریقی ۱قبرستان شهردرست بشت خانه ما بود.نمی دانم کدام کج سلیقه ای خانه را اینجا ساخته بود.یاهم نه.کدام خدابیامرزی را اول بار اینجا خاک کرده بودند و شده بود قبرستان.هر چه بود تا من یادم می اید همین بود و اینش نصیب من شده بود.بشت باممان یک چشم انداز بی نظیر از تمام قبرستان بودنمی شد توی بشت بام باشی و تمام قبرستان را احساس نکنی

روزگار بی نقص 12

نمایش مشخصات میثم رسولی زاده به نام خالق هستی بخش... . روزگار بی نقص 12 . ارباب از سر تعجب نگاهی به من کرد و از جایش بلند شد... روبروی من ایستاد و گفت میخواهی او را ببینی؟ گفتم بله قربان... گفت پس بدنبالم بیا..! سپس ارباب درب اتاقش را باز کرد و وارد راهرویی تنگ شد و از آنجا بسمت پله هایی که به انباری ختم میشد رفت.

سکانس پنجم !!

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده سکانس 1 : پیرزن یه نگاه معنی داری به خودش در آینه انداخت و صورت چاق و گردش را برانداز کرد و گفت : خانم خانما !! عجب بزک دوزکی کردی خودتو برای حاج عزت ... ای شیطون... صدای زنگ خانه او را به خودش آورد سلانه سلانه خودش رو جلوی در رسوند و در رو باز کرد ... یه لحظه قلبش در حال ایستادن بود ... مرد

قولنج

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ دوش ما را قولنجی حادث شد که هرچه شراب حقنه کردند عافیت نیافت تا نزعمان یقین آمد و خانگیان جمله به تدارک حلویات و پلاویدن و تعزیت پردازیدند و چنان شد که ما از خاطر برفت. گاه گاه تا پایی در پهلویمان میکوفت و دیسی بر سرمان خرد میشد و معزین رسیدند و به قال فعله گشتند و مویه بر می آوردند

فاضلاب

نمایش مشخصات منصور دیبا زن ها از پشت شیشه ی رستوران خیابان را بر انداز می کردند و گرم صحبت بودند . خیابان خلوت بود و فرصت برای بازی های خیابانی تنگ به نظر می آمد . به خصوص که هوا هم هوای بردن نبود . بوی تعفن از سرپوش های فاضلاب شهر بالا می آمد. ماشین گران قیمت سفید رنگ , نیم ساعت بود که آن سوی خیابان چشمک می زد و همین چشمک های بی جان , روح تازه ای به بحث زن ها بخشیده بود


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1