آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

بوی کاهگل - قسمت شانزدهم

نمایش مشخصات سید مهدی میرعظیمی بوی کاهگل - قسمت شانزدهم نویسنده: سید مهدی میرعظیمی - ۱۳٩٤/٥/٢٠ این حرف کدخدا شور و ولوله ای توی جمعیت انداخت! مردم گندمشون رو کاشته بودند و دیگه کاری نداشتند مگر اینکه دعا کنند چند تا بارون دیگه بزنه و حاصلشون عمل بیاد ! از صبح تا شب بیکار بودند و بی نون و بی خوراک! مردها

فحش ناموسی !

نمایش مشخصات حسین مازوجی ( سلام خوانندگان) دیروز به اداره آموزش و پرورش رفتم . در اتاق بازنشستگان بودم که صدای داد و بیداد و ناسزاهای بلندی از اتاق مجاور به گوش می رسید ؛ طوریکه ارباب رجوع و کارمندان به اتاق بایگانی هجوم آوردند . فرد قلدرمابی یقه کارمند بایگانی را گرفته بود و با صدای بلند و فحش های رکیک

کاسبی توی جهنم

نمایش مشخصات مهرداد نصرتی(مهرشاعر) با اجازه خدا، از محضرتون مرخص می‌شم. اولاً؛ امیدوارم از سر تقصیرات همه‌مون بگذره و ثانیاً؛ اگه اجازه بده، به خونواده‌ام قول می‌دم، به محض رسیدن به بهشت، با مسئولاش صحبت کنم و جنگی یه بساط لوازم پزشکی را توی محل پل صراط، راه بندازم. اگه هم از نظر قانونی مشکلی نداشته باشه، یه شعبه‌ش را هم سر تقاطع بهشت و جهنم علم کنم

گاهِ سفر اصفهان و شیراز

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ اگر اشتباه نکنم شانزده سال پیش بود که قرار بود سفری به شیراز و اصفهان داشته باشم. ولی چون کسی مرا دعوت نکرد قرار بر این شد سفر به شیراز و اصفهان را کنسل کنم و چون بلیطی نداشتم تنها لازم بود با تهران تماس بگیرم و اعلام کنم که نمی آیم. از آنجا که تلفن خارج شهری را آنزمان تلفنخانه می

دوداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قلم لعنتی باور کنیداحساس خیلی بدی داشتم .هرچه با این قلم لعنتی ور می رفتم نم پس نمی داد.به دنده ی لج افتادم وطی التیماتومی به جناب قلم همه ی کاه های کهنه را به باددادم و حرف های زیادی نثارش کردم ،آنقدر که عرق شرمندگی ازسرورویش می ریخت واین اتفاق باعث شدکه بینمان شکرآب افتادواین

غافلگیری صبح !

نمایش مشخصات حسین مازوجی امروز خیلی خیلی سر حال هستم . انگار با تمام عمرم فرق دارد . خیلی سبُک و راحت راه می روم . گاهی هم آنقدر سبک می شوم که انگار پایم از زمین جدا می شود . رنگ های تیره را نمی بینم . تنها نورهای زرد و سفید را مشاهده می کنم . کمی برایم عجیب است . انگار دارم توی یک پروژکتور قدم می زنم . هوا خیلی خوب و معتدل است

لیلا ( 3 )

نمایش مشخصات سید حسین بسم الله الرحمن الرحیم خواست به حیاط برود که ناغافل رحیم وآرد پذیرایی شد . لیلا از ترس به خودش لرزید ولی به روی خود نیاورد ، کمی عقب برگشت . رحیم از پشت ریش چانه اش را میخاراند ، با نگاهی موذیانه گفت : مادرت کجاست ؟ قلب لیلا تند تند میزد ، گفت : بالا ست !! رحیم سبیل هایش را صاف کرد گفت : دل شیری داری میای پایین

می خواهستم عادی باشم ...

نمایش مشخصات عماد ممقانی چند هفته مانده به آغاز مدارس، می‌شود حضور پاییز را حس کرد. حضور سردش همیشه مقدمه چین سردی‌های آتی است. همیشه خیلی سخت است که باور کنم دوباره سه ماه را بدون آنکه بدانم چه لحظاتی را در حال سپری هستم گذرانده‌ام. لحظاتی که خود شامل لحظات خاص و طلایی هستند. لحظاتی پر از شادی کنار خانواده، دوستان و تنهایی‌هایم

بوی کاهگل - قسمت پانزدهم

نمایش مشخصات سید مهدی میرعظیمی بوی کاهگل - قسمت پانزدهم نویسنده: سید مهدی میرعظیمی - ۱۳٩٤/٥/٢٠ داستان سریالی بوی کاهگل – قسمت پانزدهم : کلثوم که تا حالا ساکت بود ، و یکی دو قدم هم عقب افتاده بود ، قدمهاش رو تند تر کرد و خودش رو به مادر رسوند و گفت : حکایت دیوار باغ بزرگ چیه که همه میگن ؟ یه بار بابام

راز

نمایش مشخصات زهرابادره وقتي صداي ناقوس بزرگ در محوطه طنين انداخت همه در صحراي بزرگ گرد آمدند . فرزانه پير و خردمند با تاني به طرف بلند ترين نقطه چهارپايه حركت كرد و روي آن نشست. و شروع به سخن راني كرد : اي مردم من نقش شما را روي اين تابلو رسم كردم در حاليكه گروهي از اخيار بوديد و گروهي اشرار ، گروهي طرفدار

" برنده ی پانصد میلیونی ربّ خوشبخت ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - 1 -« به ! کولاک کردی منصوری جان ! تبریک ! ...حالا بیا به شکرانه ی این شانس و جایزه ی بزرگ ، یک مبلغی کمک کن همین سالن اجتماعات را تمام کنیم . » مدیر مدرسه ام بود . اولین کسی است از همکارانِ مدرسه که از خبرِ جایزه ی بزرگی که برنده شده ام ، مطلع شده . اولین کیسه ی دوخته شده برای جایزه ، به وسیله ی او ساخته شد

صدای زندگی

نمایش مشخصات انسیه زمانی چشم هایش را باز می کند.آرام نفس می کشد؛انگار که می خواهد مطمئن شود زنده است.سرش را به سختی یه سمت چپ برمیگرداند،مادر را میبیند که با چشمان خیس به او می نگرد.دستش را بلند می کند و روی سمت راست سرش که پانسمان ها بودند،می کشد.لبخندی حاکی از نزدیک بودن به تحقق رویای دیرین خود بر لب هایش می نشیند

نام بی معنی

نمایش مشخصات محمد خانی به نام خدا در دورانی که فولاد و آتش بر جهان حکومت میکردند در سرزمین آریایی ها در دهکده ای سر و صدای بچه ها وهم بازی های او به خوبی به گوش میرسد. بچه ها:پریا,پریا,پریا......... روزبه : پرایا به حرف آن پرروها گوش نکن. آنها همیشه به دنبال مسخره کردن دیگران هستند

افلاطون

نمایش مشخصات علی اکبری درسرزمینی سبز حاکمی حکومت می کرد بنام افلاطون،که دراندیشه ی پرورش مردمی دلخواه و یکدست بودلیکن فیلسوفی حکیم و خردمند رادرمقابلش می دید براین اساس روزی از وزیرش خواست که تمام نقاط ضعف و قوت حکیم را بیابند تا تدبیری کنند مدتی بعدوزیردرنزدحاکم رفت و گفت ای والامقام مشکل حکیم را

هنوز کمی وقت باقی مانده

نمایش مشخصات حامد نوذری چشمانم را که باز کردم بی اختیار به رنگ قهوه ای سوخته صندلی چرمی سالن انتظار گره خوردند. این رنگ مرا به یاد نیمکتی سنگی می اندازد.دلیلش را نمیدانم.نیمکتی سنگی میان تاریکی شب در گوشه ای از یک پارک، و نسیمی که بوی رودخانه بر آن سوار شده از میان برگهای درختان نخل میگذرد،چمنهای بلند پارک را تکانی خفیف میدهد و پوست صورتم را نوازشی خنک میکند

امروز

نمایش مشخصات فرشید طریقی به هوای نان،قافیه ها هم،انتهای شعرها را ترک کرده اند،خداحافظ ردیف های تکراری،قافیه های اجباری!سفرتان خوش،اینجا امروز است،جایی که برای رفتن،بهانه ها کافی نیستند،در اوج تمنای شکفتن،برای رفتن،پول باید داشت،دیگرهیچ دوستی فردا را بی وثیقه به امروز تو قرض نمی دهد،نویسنده،شاعر،پول امدن به اینده را ندارد،سفرتان خوش قافیه ها

استخدام

نمایش مشخصات رضا فرازمند sسلام در مر گ پیرزن که سالها بود خانه نشین شده بود تنها کسانی که گریه می کردند دو پرستاری بودند که استخدام شده بودند برای نگهداری او . بقیه می .....

پرسه زدن در مرزهای جنون

نمایش مشخصات آرش شهنواز از روزی که بی خبر به فلان ناکجاآباد جهان رفته ای ، هر وقت دلم هوایت را می کند ، حتی نمی توانم تصور کنم در چه حالی و یا چه می کنی! به وقت خاور دور در خواب نیمه شبی؟ در بعد از ظهر اروپای مرکزی از محل کار به خانه می روی؟ یا در سواحل شرقی ینگه دنیا ، مثل همیشه برای برخاستن از تختخواب دست دست می کنی و من باید حرص بخورم

از گودزیلا تا نتانیاهو

نمایش مشخصات نسترن عابدی به قول هم نشین بزرگواری:"کودکان هدیه ی خداوند هستند و موجب رحمت و نعمت ،آنها دوست داشتنی ترین و ساده ترین ها هستند." این هم نشین بزرگوار ما که رفیق گرمابه و گلستانمان نیز بودند کمی تا قسمتی اشتباه می کردند.زیراکه این خصیصه متعلق به کودکان نسل های قبل تر بود و برای این نسل پدرسوخته صدق نمی کند

خوبی........

نمایش مشخصات لیلاحاجی بسم رب الحسین)علیه السلام( خوبی ، خوب است!!! آسمان در توپیداست... چون تویی که خوب هستی...خوب میبینی و خوب می پنداری... آری توخوب را خوب یادآورمیشوی...همانطورکه هست...همانطورزیباودلچسب...همانطورکه دردل هرمهربانی نفوذ میکند ودلش را به سمت خود میکشد...همانطورکه دردل هرنامهربانی بذرامید می پرواند و آنرا بانوایی رسا بارور میکند

طنز لانه جاسوسی

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد من موندم الان چی کار کنم صفحه کلید را بخورم بزنم میز کامپیوتر را بشکنم خودم را از طبقه هفتم بندازم پایین . برم لباس زنانه بپوشم برم توی خیابان بگم مرگ بر اسراییل با جان کری فاسد قدم بزنم . موهای سرم را بکنم زنگ بزنم امریکا با اوباما لاس بزنم مرگ بر اسراییل بگم برهنه برم توی خیابون برم در سفارت انگلیس شعار بدم آخه چطوری این آتیش را خاموش کنم

ساحل

نمایش مشخصات علی اکبری sدلنوشته هایم را درساحل بخوانید که آنچه درطوفان گفتم همه ازخدابود

مشکل گشا

نمایش مشخصات ناصرباران دوست از خانه به قصد خرید یک جلد کتاب و کمی پیاده روی بیرون می آیم . خیابان را تا آخر و تا رودخانه قدم می زنم هیچ کتاب فروشی وجود ندارد . تا چند سال قبل در همین مسیر دست کم سه مغازه کتابفروشی وجود داشت که صاحبان آنها یکی یکی مردند و مغازه ها به اغذیه فروشی تغییر کاربری داده شدند! از پله

كابوس در رويا

نمایش مشخصات زهرابادره اول صداي افتادن جسم سنگين تو و سپس بي حركت ماندنت ، مرا با تمام وجود به سويت روان كرد .دستم روي ضربان نبضت و سپس قلبت ايستاد ، باور نمي كردم ، از آن همه بدي اثري باقي نمانده است . شروع به خنده كردم ، بلند بلند خنديدم انتهاي خنده ام را گريه اي در بر گرفت ، گريه اي كه آروم شروع شد و به تدريج بر شدت آن افزوده شد

معما

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت دریک مزرعه سرسبز باابرهای سفید وچند درخت،پرطلا مشغول پیدا کردن دانه ازروی زمین به اینطرف وانطرف میچرخدوقدقدکنان به زمین نوک میزندوشعر میخواند: منم منم پرطلا،خوشگلم ونوک حنا،قدقدقدا آوازم،پراز عشوه ونازم ؛که ناگهان چشمش به چیز عجیبی میخورد وبه آن نزدیک میشود پرطلا:قدقدقدا،این

جوش مجلسی

نمایش مشخصات نسترن عابدی یحتمل تا به حال اسم هایی نظیر لباس مجلسی،نقل مجلسی،خیار مجلسی و... را شنیده باشید. امروز قصد کرده ایم شما عزیزان را با نوع دیگری از جوش،به نام جوش مجلسی آشنا کنیم.برای مثال عرض می کنم: در یکی از روزهای گرم تابستان،اینجانب زیر کولر پیر منزلمان لم داده بودم و هندوانه میل می کردم و خلاصه خر کیف بودم

دکتر رضا

نمایش مشخصات زهرا بانو قصه از بيست و دو سال پيش کليد خورد وقتى زنى با نوزادى در آغوشش قدم گذاشت به صحن و سراى امام غريب ، با دلى شکسته از دنيا و اميدوار به صاحب خانه . نوزاد چند ماه بيشتر نداشت نوزادى با بيماريى عجيب عاشقانه ! اشک هايش وقت و بى وقت راه مى گرفت روى صورتش ، باران هميشگى چشمانش رد انداخته بود روى گونه هايش

ایستگاه عروسک ها

نمایش مشخصات سارینا معالی ناله ی گوش خراشِ در، بین چهار دیوارِ بلندِ اتاق میپیچد و دونفر به جمع ما اضافه میشوند. پلک هایشان جفت شده و هشیاری ندارند! بعد اینکه آنهارا روی زمین سُر دادن،در با همان آهنگ نچسب بسته میشود و دوباره بهتِ نگاهِ به در چسبیده مان ،حسرتش را روی گونه های چوبی مان،میبارد. بی انکه به تازه

منشي

نمایش مشخصات آزاده اسلامی منشی سرش را بلند می¬کند. با چشمهای نیلی توی صورتم می¬خندد. محو چشم¬هایش می¬شوم. اصلا یادم می¬رود برای چه کاری آمده بودم. مژه¬های بلندش را بر هم می¬زند. محو تماشای شال حریر آبی¬اش می-شوم که شلاله¬های لَخت طلایی از زیر آن وحشیانه می¬گریزد. باد خنک پاییزی از پنجرۀ بلندترین ساختمان برج می¬¬پیچد داخل و حریر نازک آبی را از آغوش گیسوانش دور می¬کند

استاد سیگاری

نمایش مشخصات حسین مازوجی استاد سیگاری (1)* توی راهروی اساتید دانشگاه چرخ می زدم که با پُک زدن سیگار جوانی حدود 28 ساله روبرو شدم . می خواستم تا یک بار هم شده جلوی این طور بی قانونی ها بایستم . گفتمش : سیگار کشیدن طبق قانون و اخلاق در این مکان ممنوع است. خاموشش کنید . اما او خیلی خود را بزرگ می دید . مرا به توقف

عذابِ عشق

نمایش مشخصات شيدا سهرابى به سياوش فكر ميكنم، راست مى گويد؛ بايد زندگى ام را از اين منجلاب نجات دهم!... با او همكارى ميكنم،سياوش منجى من است. صداى قدم هاى رضا در راه رو ميپيچد و افكارم را مى پراكنم نكند ك صداى افكارم به گوشش برسد. تلويزيون سريال نشان مى دهد، بايد كانال را تغيير دهم ،كنترل تلويزيون از دستم مى افتد

دوراهی

نمایش مشخصات هادی میرزایی کتاب رو دوست دارم, خوندنش به من آرامش میده ,آخه تو آرامش بهتر میتونم مطالب رو درکنم و ازشون چیز یاد بگیرم. هر وقت هم که دلت خواست یه نشون میزاری تا اونجایی که خوندی و میری دنبال کارت دیگه نگران گم کردن کدوم صفحه بودن نیستی نه مثه تکنولوژیهای امروزی نگران برق رفتن و شارژخالی شدن هستی

یک روز از زندگی یک مرده

نمایش مشخصات حامد نوذری صدای آژیر دزدگیر اتوموبیل پارک شده روبروی کلیسا،آرامش قبرستان کوچک را برهم زد.هنوز مه غلیظ سپیده دم فرصت محو شدن در گرمای صبح را نیافته بود که پیرمرد از خواب بیدار شد.در تابوت را باز کرد و سنگ قبرش را کنار زد.تازه کلاغها از گوشه ای از آسمان به طرف آن گوشه اش در پرواز بودند و خورشید رنگ طلوع را با تردستی بر کرانه های شرقی میریخت

نگاه دیگر

نمایش مشخصات آتنا کیان sوقتی از زیر چتر او کنار رفت، آسمان برایش آفتابی شد.

زندگی تلخ جوجه ها

نمایش مشخصات پریا اسماعیلی تخم ها کم کم شکستند و جوجه ها از تخم در آمدند. اما نمی توانستند راه بروند. مادر، آن ها را بلند کرد و راه رفتن را به بچه هایش یاد داد. او با سختی زیادی غدا پیدا می کرد. یک روز که مادر برای غدا به بیرون رفته بود، یکی از جوجه ها می خواست پرواز کند که ناگهان از بالای درخت افتاد و مرد.وقتی

بوی کاهگل - قسمت چهاردهم

نمایش مشخصات سید مهدی میرعظیمی بوی کاهگل - قسمت چهاردهم نویسنده: سید مهدی میرعظیمی - ۱۳٩٤/٥/۱٧ داستان سریالی بوی کاهگل – قسمت چهاردهم : اون روز گذشت و حکایت دختر جعفر برای بچه ها شد یه حکایت دلنشین و عبرت آموز! حاج سید علی اکبر و بقیه ی بزرگان شهر هم از این علاقه ی بچه ها برای تعریف کردن حکایت

لیلا ( 2 )

نمایش مشخصات سید حسین بسم الله الرحمن الرحیم پهنای صورتش را بر روی زانوهایش گذاشت و به فکر فرو رفت کمی بعد ناله ی در نگاهش را جلب کرد . علی دَم در ایستاده بود . لیلا لبخنده تلخی زد و با باز کردن آغوشش گفت : بدو بیا تو بغلم ! علی در را پشت سرش بست و به طرف خواهرش دوید . لیلا با درآغوش گرفتن علی صورتش را نوازش

استعمار ادبی و سقوط یک تمدن

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد قبل از بیان هر نکته ای به علت شرایط بسیار بد ادبیات تصمیم به انتشار چنین مقاله ای به جای داستان گرفتم چرا که داستانت زیاد خوانده و شنیده ایم ... استعمار ادبی و سقوط یک تمدن / 15 خرداد 1394 موضوعی که می خواهم امروز با نام استعمار ادبی آن را توضیح دهم و شاید بتوان از آن به عنوان جنگ سرد

بگیر بخواب!

نمایش مشخصات حسین شعیبی sنمیتوانم بخوابم. در جای خود غلت میزنم. تصمیم می گیرم گوسفندان را بشمارم. تمام میشوند و من همچنان بیدارم. "این سگ گله لعنتی کجاست؟" آنقدر دنبالش میگردم که خوابم میبرد. تا صبح، خواب گرگ میبینم.

چهار داستانك

نمایش مشخصات زهرابادره * با حسرت به توپي نگاه كرد كه در كوچه ها به دنبالش مي دويد . عشق دويدن دوباره در رگهايش به جريان افتاد .دوسه قدم دويد . نالان به زمين افتاد . * ليست خريدهايش را مرور كرد مهماني رفتن عجب مكافاتي دارد ! * قلبش زخمي شد وقتي در طبقه هفتم خانه پنج طبقه شان آنها را ديد !! *من ، تو ، او ، تلفن ، چت ،

بوی کاهگل - قسمت سیزدهم

نمایش مشخصات سید مهدی میرعظیمی بوی کاهگل - قسمت سیزدهم نویسنده: سید مهدی میرعظیمی - ۱۳٩٤/٥/۱٥ زن جعفر جلو اومد ، با دیدن حال و روز جعفر فهمید که اتفاقی افتاده ، گفت : چی شده مرد ؟ بگو بدونیم چته؟ غلط نکنم هرچی هست از توی گور خان در میاد! ناخودآگاه دخترش که هنوز درگیر تلخی زهر نگاه خان بود ، این حس رو بهش القاء

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) sاز پشت میله ها , به تنها نگهبان , زل زده است ...

بی ریختی

نمایش مشخصات فرشید طریقی خسته وکوفته از کارگاه برگشتم خونه.چند روز دیگه عروسی داداشمه.واسه پیدا کردن پول همش داریم سگدو میزنیم.داداشم،بابام،من.بایس مراسم درست وحسابی باشه.نباید کم بیاریم.خیلیا منتظرن سرشکستگی مارو ببینن.اره.باید دهن خیلیا رو ببندیم‌.این ماشینه مال کیه توحیاط ما؟چطوری جا شده این تو؟نکنه

نمایش مشخصات حسین روحانی قطعه هشتم سوء ظن چیز خیلی بدیِ مخصوصا در بین افراد یک خانواده. فکر کنید که یک زن و شوهر در فضای گرم خانه با پسر و دخترشان بر روی مبل نشسته اند و در حال تماشای تلوزیون هستند و در همین لحظه کسی با موبایل پسر تماس می گیرد و از او در حین مکالمه میخواهد به یک اتاق که در آن کسی نیست برود چرا که قرار است یک راز را به او بگوید

گاوآهن

نمایش مشخصات ماهان لایقی sگرچه علف می زد ولی شیر-اش خشک بود و شیر خشک هم نبود با پول کم-اش . برای بچه-اش .

فقط همین

نمایش مشخصات سعید اسمعیل پور _بابا یه برگه امتحان بود فقط... _... _با توام ها... _... _داشتم می افتادم. مجبور شدم. می فهمی؟ _... _چرا هیچی نمی گی چرا به من خیره شدی. برگمو باهاش عوض کردم.همین _... _اصلا تقصر معلمه بود نفهمید اون برگه من نیست... _... _اصلا تقصیر باباش بوده موقع رانندگی باید حواسش رو جمع می کرده. _... _یعنی

سفید و قرمز

نمایش مشخصات محمد ملکی سرش را تکان داد دست هایش را به گوشش زد ، میخواست حواسش جمع شود دختر لخت رویه زانویش نشست در برف سرش را کج کرد در چشمان دختر نگاه کرد پلک نمی زدند جلو تر امد دختر نفس می زد و او نگاه می کرد ، چشم در چشم هم بدون وقفه در چشمان دختر نگاه می کرد تا به حال چنان چیزی ندیده بود نه شبیه صیاد

شبی با گرگها 3

نمایش مشخصات میثم رسولی زاده به نام خالق یکتا . قسمت سوم... . گرگ سوم، همان ماده گرگ تازه از راه رسیده، بسمت من حمله ور شد، دیگر جایی برای درنگ کردن نبود... با تمام توانم بسمت دیوار پریدم و دستم را آنقدر کش آوردم تا سقف بالایی دیوار را بگیرم و گرفتم... و در همان حال دوباره فشاری به دستم اوردم تا تمام بدنم را بالا بکشم

مثل زندگی واقعی

نمایش مشخصات ف. سکوت چشم‌هایش حسابی قرمز شده بود. با حرارت تقلا می‌کرد و فریاد می‌زد. نگاهی به او کردم و گفتم: "عزیزم، بسه دیگه! چشم‌هایت اذیت میشه". همان طور که دکمه‌های دسته را با انرژی فشار می‌داد، گفت: "می‌دونی مادر؟ من یه چیزی فهمیدم. چشمام با همه بازی‌های ایکس باکسم اذیت نمیشه! اون بازی‌هایی که رنگارنگ هستن و درخشانن اذیتم می‌کنن

فرهنگ استفاده

یک روز خیلی خوب را سپری کرده بودم و از صبح که بیدار شدم تا غروب توی استخر کلی خوش گذرونده و روی کاناپه ولو شده بودم. تا این که صدای زنگ آپارتمان بلند شد و همه چیز را تغییر داد. از چشمی در نگاه کردم. خانم همسایه مان بود. زنی نسبتا مسن و قابل احترام. توی چند ماهی که به اینجا آمده بودیم تنها همسایه ای بود که بیشتر از سایرین با مادرم صمیمی شده بود

مزاحم

نمایش مشخصات حسین شعیبی الان که می خواهم داستانم را برایتان بگویم، حالم خوب است. علتش هم اینست که جایی که هستم جای خوبیست. دوست دارم ماجرای خودم را تعریف کنم، کاری هم ندارم که برایتان مهم است یا نه! اگر نمیخواهید، به قول معروف می توانید کانال را عوض کنید. قضیه برای سه روز پیش است. صفحه آگهی روزنامه را خط خطی کرده بودم

آبی آرام

نمایش مشخصات حمزه شربتي آبی آرام زن، به چوب های کف قایق نگاه می کند. چند حباب روی سطح خیس آن قرار دارند که دانه دانه می ترکند. مرد، پشت به زن ایستاده و به نرده های قایق تکیه داده است. سایه اش کج و معوج درون آب لمبر می خورد. دکمه های پیراهن اش تا زیر سینه باز است و پوست برنزی اش زیر آفتاب می درخشد. شیشه ی ویسکی را توی آب پرت می کند و به گلوی خود دست می کشد

تاخیر

نمایش مشخصات مریم مقدسی نمی دانست شب است یا روز ؟ به ساعت که خیره شد ، زمان از دستش در رفت! پ ن: سوره " روم " خدا آن کسی است که بادها را می فرستد تا ابرها را در فضا برانگیزد. پس بهر گونه که مشیتش تعلق گیرد در اطراف آسمان متصل و منبسط کند و باز متفرق گرداند. آن گاه باران را بنگری که قطره قطره از درونش بیرون

"گربه خرسی"

نمایش مشخصات نسترن عابدی یادش بخیر و خوش.بچه بودیم و حدودا پنجمین بهار عمرمان را پشت سر می گذاشتیم.به سبب سرکچلی که داشتیم (البته هنوز هم داریم)و بدن پر مویی که همین الان هم برای رفع و رجوعش نیازمند ماشین چمن زنی هستیم،اقوام نمکدانمان لقبی برایمان تدارک دیده بودند با این مضموم:"گربه خرسی" خرسی از جهت پرمو بودن بدن طیب و مبارکمان بود که در مطلب فوق هم ذکر کردیم

باران بر زمین سوخته

نمایش مشخصات ناصرباران دوست نام کتاب : باران بر زمین سوخته نویسنده فیروز جلالی زنوزی ناشر : انجمن قلم ایران. 1388 چاپ اول 1388 624صفحه قیمت 92000ریال "احمد محمود" از برجسته ترین نویسندگان معاصر ایران است که توانست شیوه ی نگارشی خاص و زنده را درجغرافیای کاملا بومی و در مکتب رئالیسم به وجود آورد و به نحو درخشانی آن را شفاف و پخته کند

بوی کاهگل - قسمت دوازدهم

نمایش مشخصات سید مهدی میرعظیمی بوی کاهگل قسمت دوازدهم نویسنده: سید مهدی میرعظیمی - ۱۳٩٤/٥/۱٥ فردای اون روز ، از ساعتی قبل از ظهر حبیب توی مسجد منتظر حاج سید علی اکبر نشسته بود ، نشسته بود تا بلکه امروز قصه دختر جعفر رو بشنوه. با صدای موذن مردم هم جمع شدند و نماز ظهر و عصر خونده شد ، بعد از نماز حبیب فوری رفت و

حق حاجت خواه

نمایش مشخصات محمد رضا دامغانی بسم الله الرحمن الرحیم حق حاجت خواه محمد رضا دامغانی *** نماز شب را بجا اورده و به راز و نیاز می پردازد که ضربه های پی در پی کوبیدن در خانه او را به خود می اورد . لختی بعد در منزل را می گشاید . مرد حاضر بر در خانه متحیر از حضور صاحب خانه بر در می پرسد : : همیان . سلاح . کنیز از برای

یک آخر شب بیست سوالی

نمایش مشخصات مهتاب نیک بخت دراز کشیده بود تو رختخوابش.تاپ شلوارک صورتی رنگ تنش بود.کنارش نشسته بودم و مشغول کتاب خوندن بودم.اسم کتاب "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم " بود.داستان هایی از جی.دی.سلینجر ! این نویسنده ی مرموز!داستان هاش منو یاد صادق خان هدایت میندازه.سبکش با ذهنم میخونه.از تلوزیون مسابقه ی بارسلونا داشت پخش میشد

رویاها . فصل چهارم (مهمانی بزرگ)

نمایش مشخصات ع.مرشدی آنجلیکا تمام ماجرا را برای گولدنا تعریف کرد و گولدنا هم به او گفت :« تو باید به حرف الف ها گوش کنی مطمئن باش هرچیزی که میگن درست ترینشه . من به خاطر همین به ابنجا اومدم . به خاطر فرار از ویرانگری های اون . باید هر پیغامی که الف ها دادن رو به درستی انجام بدی . پس به مهمونی نرو ، به مادرت هم همینو بگو که به مهمونی نره

سلاطین سرخ

نمایش مشخصات مریم سماعی کجاست.....؟ نعره میزدو عین شیر زخمی غرش میکرد سعی کردم جلوشو بگیرم ولی یقمو گرفت و منو کوبوند به دیوار گفتم کجاست....؟! لبام تکون نمیخورد دهنم قفل شده بود دهنمو باز کردم ولی کلمه ای ازش بیرون نمیومد محکم زد تو صورتم د جون بکن لعنتی با دستای لرزون به سمت اتاق تاریک ته راهرو اشاره کردم

بدون پایان

خورشيد نيش زردي زد و کوچه روشن شد. نصف کوچه و نصف خانه ها آفتابي شد. نور کم رمق بود ولي شرجي هوا روي محله موج مي زد و هوا را گرم مي کرد. علي سحر خيز شده بود و با يک لباس سبز نو خزيد تو کوچه و در حياط را پشت سرش روي هم گذاشت. جاي پاهاي برهنه اش رو خاک مي ماند. آرام رفت سر کوچه ايستاد و اطراف را نگاه کرد

صدایش مثل بهشت بود

نمایش مشخصات مهتاب نیک بخت از گرما لم داده بودم روی صندلی و خودم را کاملا پخش کرده بودم.هوا خیلی گرم بود.41 درجه ی سانتی گراد.من و بهی در طبقه ی آخر اون پاساژ خودمونو ولو کرده بودیم روی صندلی.هرکی مارو میدید فکر میکرد ما دیوونه شدیم.آخه هیچکی تو اون هوای ِ گرم لعنتی سفارش ذرت مکزیکی داغ و تند نمیداد.ولی ما هوس کرده بودیم و سفارش دادیم

بُعد چهارم

نمایش مشخصات م.فرياد وضو كه مي گيرم، به چهار نفري كه مرا تحت نظر دارند مي گويم: - نمازمو كه خوندم حتماً ميام، يه وخت كسي ديگه رو به جاي من... بدون اين كه اثري از خشونت در رفتارشان ديده شود نگاهم مي كنند و يكي از آنها با لحن سرد و قاطعانه اي حرفم را قطع مي كند و مي گويد: - سر ساعت چهار بايد اعدام بشي! دير و

رویاها . فصل سوم (پیغام سواران)

نمایش مشخصات ع.مرشدی پیغام سواران سوار ها شتابان از پشت سر اد و پیپ رد شدند . و هر سه جوان مات و مبهوت به آن ها خیره شدند . تا کنون اتفاق نیفتاده بود که سوارانی غریبه وارد شهرشان شوند یا اگر هم می آمدند برای عبور کردن از آنجا وارد شهر می شدند اما آن ها از راه خروجی شهر نرفتند بلکه با شتاب به مرکز شهر رفتند جایی که شهر دار در آن زندگی می کرد

زیبا

نمایش مشخصات آرش شهنواز مقابل آینه که ایستادند ، زن به مرد نگاه کرد و گفت: " چقدر دور چشمات چین افتاده!" مرد شانه بالا انداخت و گفت: " زیباست ." زن با تعجب زیر لب تکرار کرد : " زیباست؟!" از در که خارج شدند ، پیرمردی که تا آن موقع گوشه دیوار ایستاده بود ، مقابل آینه قرار گرفت. به زحمت سینه را جلو داد ، یقیهء پیراهن

طعم پرزدار

نمایش مشخصات حسین شعیبی مدت زمان زیادی بود که با کسی تا این اندازه صحبت نکرده بود. در آن فضای تنگ و تاریک رازهایی را برایش می گفت که نه به همسرش و نه به بازپرس علی رغم تمام شکنجه ها نگفته بود. گرسنگی امانش را بریده بود، مجبور شد برای اولین بار، که دعا می کرد آخرین هم باشد طعم سوسک را تجربه کند. چشمانش را بست و آن را خورد

امروز مرا دیدی؟

نمایش مشخصات سلام امروز وقتی در خیابان قدم برمی داشتم ناگاه فکری به سراچه ی ذهنم سرک کشید با خود گفتم : نکند الان در میان این آدم ها باشی! شاید در همان لحظه داشتی نگاهم می کردی حواسم جمع بود باوقار و آرام قدم برمی داشتم نگاه هایم خیره ی هیچ چشمی نبود لبخند هایم حراج هیچ کس نبود ظاهرم خوب بود، عالی

نمایش مشخصات منصور دیبا پشت میز کامپیوترش روی صندلی نشسته است . پاهایش را با ریتم موزونی می جنباند و غرق در رویاست . صفحه ی موعود هنوز باز نشده است و او شروع به جویدن ناخن های دستش می کند. می داند که فرصت زیادی باقی نمانده است . همیشه دیر رسیده است و زود رفته است . همیشه دست هایی پنهان او را تا کوچه های رویا

بوی کاهگل - قسمت یازدهم

نمایش مشخصات سید مهدی میرعظیمی بوی کاهگل - قسمت یازدهم نویسنده: سید مهدی میرعظیمی - ۱۳٩٤/٥/۱٥ بچه ها خاک لباسشون رو تکوندند و راه افتادند به طرف مسجد. توی مسجد می شد خیلی از هم محله ای ها رو دید ، مرد و زن و پیر و جوون اگر کاری نداشتند حتما موقع نماز ظهر و عصر میومدند مسجد ، آخرای اسفند هم معمولا مسجد شلوغ تر می شد

مادربزرگ

نمایش مشخصات پریا اسماعیلی مادربزرگمو خیلی دوست دارم.اون هر شب برام قصه های خوب و غم انگیز تعریف میکنه.قصه های واقعی از زندگی سختی که پشت سر گذاشته.مادربزرگم سختی های زیادی را تحمل کرده وقتی بهش فکر میکنم می بینم که چقدر صبر و تحمل داشته.من که جای اون بودم نمی تونستم تحمل کنم.،اون خیلی مهربونه.همه نوه هاشو به یه اندازه دوست داره و باهاشون با محبت رفتار میکنه

برگشت ناپذیر

نمایش مشخصات الف.اندیشه چشمانم را باز می کنم و از جایم جدا می شوم . انگار از همیشه سبکترم ! پدرم را می بینم که دستانش را پشت کمرش گره کرده و قدم می زند . نمی دانم چه موضوعی ذهنش را این چنین به خود مشغول کرده که حتی متوجه حضور من نمی شود و جواب سلامم را نمی دهد ! مادرم را می بینم که تسبیح به دست ، در حالی که سرش

رویا ها . فصل دوم (شهری آرام )

نمایش مشخصات ع.مرشدی روز گرمی بود . آفتاب بر سر گل ها می تابید و باعث می شد زمین های کشاورزی که مردم در آن ها کار می کردند بیشتر به چشم آیند . بچه ها بازی می کردند و همه آماده ی یک میهمانی بزرگ بودند . خانه های کوچک و با صفا که همسایه هایش گاه دوست و گاه دشمن یکدیگر می شدند . منطقه ای کوچک در سرزمینی بسار بزرگ ، همه به زندگی شاد خود ادامه می دادند

بوی کاهگل - قسمت دهم

نمایش مشخصات سید مهدی میرعظیمی بوی کاهگل - قسمت دهم: نویسنده: سید مهدی میرعظیمی - ۱۳٩٤/٥/۱٥ چند شب آخر اسفند برای بی بی زهرا و بچه هاش خیلی سخت می گذشت ، با اینکه بی بی زهرا مشکی نپوشیده بود و مراسم ختم هم برگزار نکرده بود اما حال و هوای محل ،حال و هوای نوروز نبود ، مردم حرمت نگه داشته بودند و از بعضی از رسوم نوروزی چشم پوشی می کردند

پنچر كردن ماشين معلم

نمایش مشخصات 'طلٱ زنگ صف مدرسه خورد همه بچها سعي در مرتب ايستادن توي صف داشتن،بلاخره صف تقريبا مرتبي ايجاد شد. من و جمال مثل هميشه ته تهاي صف ايستاديم،ريتم تمامي بچها رو مثل هميشه بهم ريخته بوديم،طبق معمول اقاي نيكپور شروع كرد به صحبت كردن ماهم كه حسابي سرمون درد اومده بود از حرف هاي تكراري مدير

صفر و یک

نمایش مشخصات فرزانه رازي ( سر نوشت : حال عاپ نداشتم ! فقط به عشق خودت ، دونخته عاپ ! ) - آیدین احساس میکنم حالم خوب نیس... بدون اینکه نگاهش را از تلویزیون بگیرد چای را سر میکشد و میگوید : - سرماخوردی ؟؟؟ سولماز با انگشتهایش بازی میکند و سرش را پایین می اندازد . - چله ی تابستون آخه ؟؟؟ نه...احساس میکنم وجودم

لیلا ( 1 )

نمایش مشخصات سید حسین بسم الله الرحمن الرحیم در دل تاریک شب کمی دورتر از درِ کوچک زرد رنگ بر روی دیوار خانه ای نوشته بودند ... [ " شبی با لیلا " " در حسرت لب های لیلا " " به عشق لیلا تا خود صبح جـل ــــ ق میزنم " ] ... درِ خانه با ناله ای ملایم باز شد ، پسر بچه ای از آن بیرون آمد و کوچه ی خلوت را دید زد ، به سراغ

شبی با گرگها 2

نمایش مشخصات میثم رسولی زاده بنام خالق هستی بخش... . قسمت دوم... . من در مسیر پر پیچ و خم و کوهستانی شاهد و نظارگره سفیدی مطلق برف بودم، هیچ صدایی شنیده نمیشد، جز جرق و خرش پوتینم بر روی برف... به اندازه کافی از پادگان دور شدم و به اولین آبادی رسیدم که بر روی یک تابلوی کهنه و زنگ زده اسمش نوشته شده بود، بخوبی خوانا نبود، من به روستای کوهستانی استرکوه رسیدم

شانو (نمایش)

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور هراسان از خواب می پرم...بازهم کابوس همیشگی! تمام صورتم خیس شده است و صدای تپش نامنظم قلبم را می شنوم. سیروان با یک لیوان آب بالای سرم ایستاده است : _ مامان خواب دیدی؟ داشتی گریه می کردی. لیوان آب را از دستش می قاپم و سر می کشم. نگاه به چهره ی برومندش می کنم و دلم غنج می رود. پسرک پریده

بوی کاهگل - قسمت نهم

نمایش مشخصات سید مهدی میرعظیمی بوی کاهگل – قسمت نهم : نویسنده: سید مهدی میرعظیمی - ۱۳٩٤/٥/۱٥ صدای زنها توجه هر دو نفر رو به خودش جلب می کنه، انتهای راه خاکی و از سرازیری پشت حسینیه ، جمعیتی دارند به طرف قبرستون میان ! سید محمود با تعجب میگه : لااله الا الله ! خیر باشه ! یعنی چی شده ؟ میرزاحسین هم که خنده روی

رویا ها

نمایش مشخصات ع.مرشدی این یه داستان طولانیه پس بخش بخش می فرستم . لطفا نظراتون رو بگید . اگه در باره ی کاراکتر ها هم اطلاعات می خواین می گم . سر آغاز در سال های دور ، فردی غریبه وارد سرزمینی آرام که مکان شادی برای انسان ها ، الف ها و موجودات دیگری بود ، شد . او برای همه نا آشنا بود . رفتارش و تمام حرکاتش


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1