آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

کربلایی"کربلا نرفت(3)

نمایش مشخصات فهیمه دایی جعفری مشهدی نگاهی به حال پریشان کربلایی کرد و با دلسوزی گفت:اصلا هر کس یک اعتقادی داره! من خودم می گم تا جوون ها مون هستند که سر و سامان نگرفتند تا دختر دم بخت و پسران بیکار داریم کربلا رفتن ما مورد قبول خدا نیست. اینها از کربلا رفتن من یکی که واجب ترند.من ترجیح می دم با رضای خاطر به کربلا یا مکه برم

سلام

نمایش مشخصات مجتبی زمانی ستوده سلام:کلمه ای برای آغاز دوستی یا ابراز دوستی بین دو تنهای ساده ی بی ادعا، مثل اولین سلام برای شروع قصه های بعدی بدون هیچ مقدمه ای. سلامی زیر لب همراه ریزه لبخند هایی که به دندان تردید گزیده میشوند ... فکر می کنی نمی فهمم! همه چیز با نگاه شروع می شود، یک نگاه دزدکی با گوشه چشم، پشت سر

ستاره

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست (آقا وزن ، خانم وزن) کنار پیاده رو ، با ترازوی رنگ و رورفته ای که تلق روی عقربه اش شکسته بود و با یک کتاب فارسی کهنه دوم دبستان و یک دفتر چهل برگ بدون جلد چروک و یک خودکار آبی بیک با جوهر ته کشیده ، نشسته بود . مانتو طوسی کثیف مدرسه ، مقنعه صورتی کدر با موهای وزشده ای که از زیر آن

نیمکت

روی نیمکت پارک نشست،از همان بوستانهای کوچک محلی که همیشه خلوت بود. مدرسه ها تعطیل شده بودند بچه مدرسه ای ها که رد می شدند و تو سروکله هم می زدند پیرمرد عینکش را جابجا می کرد و لبخندی می زد چشمهایش او را می برد به دوران کودکی و بوسه های مادر هنگام راهی کردنش به مدرسه تازه تاسیس شهر

عطشی برای با هم بودن

نمایش مشخصات مجتبی زمانی ستوده همه اتفاقات تلخ و شیرین هفته گذشته به کنار. تمام تسلیت گفتن ها و نگفتن ها به کنار. از دست دادن سه شخص موثر یا معروف در جامعه به کنار،جمعیت عظیمی که در تشییع جنازه مرحوم مرتضی پاشایی شرکت کرده بودند را به حساب خیلی چیزها می توان گذاشت. محبت مردم به این خواننده، جوگیر شدن مردم، جریحه

پلاک

یکی از پاهاشو روی لبه حوض گذاشت و شروع کرد به بستن بند پوتینها. عزیز، کاسه آب و قرآن دستش بود ولی باز هم داشت غر می زد: -ننه جون حالا تو بری یا نری چه فرقی می کنه تو که سربازیت تموم شد، همه نصفه عمر شدیم تا برگشتی.به خدا با نفیسه و شوهرش تصمیم داشتیم بریم خواستگاری دختر حاج رضا که هر

نوشیدنی

نمایش مشخصات ارزو نوری مرد: می‌تونم بشینم؟ زن: البته مرد: هوا سرد شده زن: برف بیاد بهتر می‌شه. سوزو می گیره. مرد: اینم بد نیستا، یه قلپ بزن زن: نه. من مایعات نمی‌خورم. مرد: می‌فهمم. من‌ام شبا کمتر می‌خورم. روزو می‌شه یه کاریش کرد زن: چطور؟ مرد: خوب دیگه. وسط خواب نازی یهو میاد سراغت. اون بالا بالاها داری یه پیکان گوجه‌ای معامله می‌کنی کاسه کوزه‌تو می‌ریزه به هم

هیجان های زندگی بل - فصل سوم ( نشانه ) بخش دهم پایان فصل سوم

نمایش مشخصات سعید طاعی سلام به دوستان ببخشید در این مدت نبودم مشکلی پیش آمده بود که حل شد . امروز فصل پایانی فصل سوم ( نشانه ) را تقدیم می کنم . بخش دهم فرمانروایی رویای بیابان تک و تنها بودن بیشتر مرا عذاب می داد ، آفتاب همه جا را فرا گرفته بود سوزش گرمایش آنچنان شدید بود که تاب و توان راه رفتن راهم از

کارشناسان قاتلان حقیقت اند

نمایش مشخصات مجتبی زمانی ستوده جای نهنگ در دریاست. تهران جای خوبی بود برای ذهن سیری ناپذیر من. محسن هم اتاقی پایه دوران کارشناسی هم گزینه خوبی بود که کارهای بزرگی را انجام دهیم. احمد تنها بود. خودخواهی اش تنهایش کرده بود. حاضر نشده بود با کسی هم خانه ای شود و تنها در یک خانه دانشجویی هنوز هم درس می خواند. نمی دانم می خواست با این انتگرال ها چه مشکلی از جهان را حل کند

خانه متروک (۲)

نمایش مشخصات زهرابادره طول دالان نيمه تاريك را به سرعت پيموده و خود را به در خروجي مي رسانم ، كلون قديمي پشت در را كه قفل شده است باز مي كنم و خود را به بيرون ميندازم ، از ديدن دور و برم متحير مي شوم از خياباني كه اينجا بود خبري نيست تا چشم كار مي كند دشت و دمن است و درختان سر به فلك كشيده اي كه سايه آنها در

خانه مادری

از اتوبوس که پیاده شدم حس غریبی داشتم چیزی شبیه غم غربت بارون رشت حسابی خیسم کرد و روح افسرده ام رو کمی جلا داد. تازه غروب شده بود و هیاهوی مردم برای بازگشت به خونه ،خیابونها رو شلوغ کرده بود. وارد مسافرخونه شدم...بوی بارون و دیوارهای چوبی با هم آمیخته شده بود.بویی که با اون بزرگ شدم

دختر گرجی

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست از زندان که رها شد در کوچه پس کوچه های تفلیس زیر هر پنجره ای که گلدانی ی شمعدانی با گلهای صورتی داشت آواز سر میداد آواز عشق *** ساعت ها زیر پنجره خانه ای قدیمی اما آشنا ، آواز عشق سر داد تا شاید دخترک پنجره را باز کند و با نگاهش نوازشش کند شمعدانی ی با گلهای صورتی پشت پنجره نبود

بیا بنویسیم ،نوشتن معجزه می کند

همیشه توی ذهنم یه دختر نوزده ساله با یه مانتوی سبز بافتنی شاید شبیه همین که خودم دارم با یه دسته کتاب از یه کوجه ی عریض وطویل که اغلب خونه هاش نیمه ساخته است رد میشه .هوا حالی به حالیه وهر لحظه ممکنه بارون بیاد . برگای نارنجی درختا با نوازش باد گه گاه به تن دختر میخوره . میاد و رد میشه ورد پاشو توی ذهنم میذاره

لبخند خدا

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سری داستانهای کوتاه بیست خطی) داستان شماره79 "لبخند خدا" با طلوع خورشید و وزش باد، بوته های دشت به رقص درآمدند. شیب تند جاده، لیز بود و صعود را برایش سخت می کرد اما همچنان با فرو بردن پنجه ها در دل کلوخ های نم دار، خود را بالا میکشید. سر مار شکلش را به طرف راست چرخاند و سپس به عرض جاده خیره شد

یک تجربه قد یک دریا

نمایش مشخصات پرنیان شمسی تا حالا شنیدید که می گن : تا توانی پیش کس مگشای راز؟ فکرکنم در این داستانم به این موضوع خیلی اشاره کردم بخون و نظر یادت نره: هرکسی توی این دنیا دلش را به یک چیزش خوش می کنه و به داشتن آن استعداد شئ و یا حالا هرچی افتخار می کنه. مثل یک نقاشی روی بوم می مونه که نقاشش به این نقاشی افتخار

وزارت خارجه های دایم در سفر

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سه دوره ماموریت سفارت وزارت خارجه ایران سه چهارسالش بود که ماموریت دادن به کشور ترکمنستان از اون ماموریت این را به خاطر داشت که سفارت اول در ان جا مسکونی نداشت بدین دلیل در ترکمنستان خانه اجاره کردن بعد که مسکونی ساخته شد به ان جا نقل مکان کردن واین قضیه مربوط یه 17سال پیش میشد که

آسمانی شده ها

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر امروز صدای یاحسین یاحسین بلندتر از هشت روز پیش بود و سمانه هم هشت روزی بود که مشتری نداشت. پس برخلاف مانتوی تنگ و چسپبان که همیشه با یک روسری سر می پوشید؛ مقنعه و چادری که برای روز مبادا نگاه داشته بود را پوشید تا توی شهر به دنبال نذری بگردد و شکمش را امروز از این راه سیر کند. سر یک کوچه وانتی ایستاده بود

حمّال

نمایش مشخصات حامد قزلباش حامد قاف ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ گنبدهای کوچکی که با فاصله کم از یکدیگر روی پشت بام بازار،ردیف شده بودند فقط اجازه عبور ستون باریکی از نور تند خورشید را از سوراخ میانشان به داخل دالان ها و راهروهای بازار میدادند؛ستونهایِ

آوازخوانی با اعمال شاقه

نمایش مشخصات آیلارمعدن پسندی اینجا هم من خواننده هستم هم شما . بله من هم خواننده هستم نه از جنس شما . من علاوه بر اینکه خواننده هستم راوی این داستان هم هستم . شما هم علاوه بر اینکه خواننده این داستان هستید می توانید معلم ، نقاش یا حتی مرده شور باشید . من یک خواننده وحشتزده هستم . نه ! نه ! اشتباه نکنید اگر ترسو بودم خواننده نمی شدم

سنگ صبور

نمایش مشخصات آرش شهنواز sبیا پسر گلم ، این قاشق بستنی رو هم بخور. خوشمزه بود؟ -اوهوم. نوش جانت. حالا لباست رو مرتب کن. -مامان! این دختر رو نگاه. اینو واسه من بگیر. هیس! اون گوشه سبیلت رو پاک کن. دخترم ، ببخشید. شرمندم. -ایرادی نداره مادر. خودتون رو ناراحت نکنید.

کلمه ها

نمایش مشخصات مجتبی زمانی ستوده در ابتدا کلمه بود. کلماتی که جز انسان کسی آن را نفهمید. عجز ،تمنا ،شوق، تلخ، عشق ... اینها کلماتی نبود که فرشته ها بفهمند. هر کدام از کلمه ها یک دنیایند. یک دنیا مفهوم. نمیدانم اولین کسی که کلمه تلخ را به زبان آورد چه حسی داشت.یا اولین کسی که از کلمه تنهایی برای توصیف یک حس استفاده کرد، چطور این حروف را برای ادای این حس انتخاب کرد

حبس ابد

نمایش مشخصات ک جعفری _ همین ! همه آنچه که اززندگی می دانم همین است : یک صندلی سرد وزمخت ، چرخ وفلکی که همیشه در حال حرکت است و یک پیرمرد مرموز و نفرت انگیز. از وقتی یادم می آید روی همین صندلی آهنی و زنگزده نشسته ام . صندلی من یکی از صدها صندلیسیت که به شکل دایره روی یک تیرک آهنی مدور وبسیار بزرگی، پشت سر هم ،قطار شده اند

ترافیک

پیرزن روی صندلی کنار پنجره چشم به راه بود.صدای کتری از تو آشپزخونه میومد. باخودش فکر کرد حتما تو ترافیک مونده و کلی از کار و زندگیش عقب افتاده چایی رو دم کرد صدای در اومد. پسرش اومد و گفت : خان جون زود باش تا دکتر نرفته. منشیش می گفت امشب چندتا جراحی داره -پسرم چادر رو از رو رخت آویز

مدارهای مخابراتی

نمایش مشخصات سبحان بامداد کلاس مدار مخابراتی بالاخره تموم شد .استاد که وایستاد با چند نفر در حال حرف زدن . ما هم خودکارا و جزوه رو شوت کردیم تو کیف لپ تاب. زود رفتم بیرون از کلاس که برم اتاق پروژه و باقی کارای ربات رو انجام بدم. گوشه فضای ورودی ، پشت پله های دانشکده محمد وایستاده منتظرِ لپ تابه که بش بدم بره کاراشو بکنه

جهان من تهران ...

نمایش مشخصات محمد رحیمی متولد آذربایجان ولی خودر را صادره از ایران می داند در جاده منتهی به آزادی، آزادی ایران تهران بود، مقصد شادیهای نوجوانی و جوانی و سفرهای کودکانه تهران ، برای خرج کردن درآمد کسب شده در شهرستان، برای رسیدن به آرزوها در نقاط مختلف دنیا از تهران گذر می کرد علاج نازنین ترینش در تهران

موش

نمایش مشخصات میر حسن علوی sوقتی که احساسش را روی دیوارِ بلند با ( تقه – خراش-مشت) نقاشی می کرد یارانش آنسوی دیوار به تصورِ اینکه دیوارش موش دارد برایش تله موش فرستادند .

با من بمان

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی مرد کلیدش را توی قفل چرخاند و وارد اتاق شد.اتاق تاریک وسرد بود .کلید برق را زد وبه سراغ زن رفت .زن از سرما پتو را دور خودش پیچیده بود وبدون توجه به مرد ،پتو را تا بالای سرش کشید.مردشومینه را روشن کرد وبه اشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد صدای جلزو لز روغن از آشپزخانه بلند شد. زن بالشت را محکم روی سرش گذاشت

تعمیرگاه تانک

نمایش مشخصات محمدحسن ابوحمزه نوحه جدید که می آمد طولی نمی کشید بچه ها می آمدند سراغ ما برای شنیدن نسخه اصلی؛ به قول امروزی ها زبان اصلی بدون سانسور ولی عامه پسند. همیشه که نباید گریه کرد خنده باعث روحیه گرفتن بچه هایی می شود که ماه ها از خانه و کاشانه خود دور بودند. این تز ما بود و بر همین مبنا در نوحه ها دست می بردیم بالا و پایین می کردیم می خواندیم

کربلایی"کربلا نرفت(2)

نمایش مشخصات فهیمه دایی جعفری مرد جوان که انگار به خواسته اش رسیده بود دو زانو نشست و پرسید: خوب چرا کربلا نمیری ؟تو که انقدر اعتبار و ابرو داری که بتوانی غرض کنی و خرج سفرت را جور کنی ....پس چرا......؟! مشهدی حرفش را قطع کرد و گفت:مگه با پول غرض میشه رفت سفر. ان هم زیارت . نه خدا راضی و نه بنده خدا.بعدش هم هنوز بچه هایم را سر و سامان نداده ام

دوتا خواستگار متفاوت

نمایش مشخصات زهرابادره ساعت ده شب است صداي گريه دختر خانم همسايه گوش فلك را كر مي كند به طوريكه تا منزل ما هم مي رسد . ...بابا ، مامان ،من با او ازدواج نمي كنم ! بابا : غلط مي كني ، پول دارد ماشين دارد كار دارد ديگه چه مي خواهي ؟ دختر با گريه :من اونو نمي خوام گفته باشم ، مادر دخالت مي كند : مرد ول كن دختره رو

من و عینکم

چهره ام را درون ویترین مغازه ای دیدم.کلاه های جالبی داشت.عینک جدیدم روی بینی ام سر خورد.نمی دانم چرا ولی احساس می کردم که از وقتی این عینک را خریده ام،مردم مرا جور دیگری نگاه می کنند.حتی دوستانم نیز تغییر کرده بودند.وارد سوپر مارکتی شدم که چند پسر هم سن و سال خودم،نشسته بودند و می خندیدند

خوابگاه و یک دنیا خاطره

نگاهم به نوشته های روی کمد اتاقمون بود : ساقه شکستن قانون طوفان است, تو نسیم باش و نوازش کن 9 اردیبهشت 92 و درست یک سال بعد خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است 9 اردیبهشت 93 - علی یادت میاد؟ یک سال گذشت و ماهنوز در همین اتاقیم , چه خاطراتی ! چه درس ها که نخوندیم , یادت میاد ماکارونی

و عاشق همیشه تنهاست...

نمایش مشخصات حسین صادقی توی بالکن کلبه ای ویلایی؛روی صندلی راحتی پدرش می نشست و با ژست همیشگی مردانه، یک نخ از سیگار وینستون لوشه لب می گذاشت وآن را با فندک سنگین برنزی اش روشن می کرد وبه سمفونی باشکوه کلاغ های باغ گوش می داد. حس می کرد که"مرگ" باغ را محاصره کرده است. برگ های که از ترس خشم باد خزانی رنگشان پریده و زرد شده بود، یک به یک روی زمین می افتادند

گم

امروز پنجمین روز است که دست و پای برادرم را به تخت بسته ام. در این اوضاع نابسامان عشق نوشتن مثل خوره زیر پوستم نفوذ کرده، تصمیم خود را گرفته ام برای اینکه بتوانم آرامش داشته باشم، درون گوشهایم پنبه نهادم و از روی آن گوشی صداگیر گذاشته ام، امروز مثل اسفند روی آتش شده ام، آرام و قرار

داستانک: از اینکه نخاله خود را در این محل خالی نمی کنید متشکریم

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی نمی دونم چی جوری شد که تا به خودم جنبیدم راننده ماشین نخاله شده بودم و صبح تا شب دنبال نخاله گشتن و نون در آوردن. نمی دونم دقیقا چه حسی داشتم... نون در آوردن ما دقیقا بستگی داشت به بودن نخاله توی این شهر درندشت. همه دوست دارن شهر خالی از نخاله باشه ولی ما بر عکس. البته این شهر و شهرای دیگه هیچ وقت خالی از نخاله نمیشه

ماشین زمان (طنز)

سال 1404 ایران تهران اخبار فن اوری اطلاعات شبکه چهار: دانشمندان و پزوهشگران ایرانی دستگاه عظیم اجثه ایی را ساخته اند که افسانه ها و اسطوره های ایرانی را به زمان امروزی و واقعیت تبدیل می کند این دستگاه که سیمرغ نام گرفته است هنوز از آن اطلاعات چندانی در دست نمی باشد امیر سر لشکر

خانه متروك

نمایش مشخصات زهرابادره (اين داستان را بعد از خواندن كتاب اعجاب انگيز بوف كور زنده ياد "صادق هدايت" نوشتم اميدوارم روح مهربانش از من خوشنود باشد ) چمدان كوچك سفري ام را به سختي دنبالم كشيده و پشت سر پيرزن وارد اطاق مي شوم ، هواي اطاق به شدت مرطوب و بوي نمور فضا را در برگرفته است ، پيرزن به سمت تنها پنجره

بازی عشق

نمایش مشخصات محمد قیم (( بازی عشق )) نمی دانم چرا از من نمی خواهی تا از تو بنویسم ، بر این باورم که احساس من درست است که تو آرامش مرا نمی خواهی . فکر کردن به تو تنها اعصاب مرا بر هم می ریزد ، ولی نوشتن تنها چیزیست که آرامم می کند . از حال من اگر می پرسی من خوبم ...... خوب که نه سعی بر آن دارم خود را بر این باور برسانم که خوب هستم

مینای دل شکسته

یک روز پاییزی دیگر داشت تمام می شد. شب آرام آرام می آمد و روی دنیا سایه می انداخت. هیاهوی کوچه و خیابان شروع می شد. ماشین ها با چراغ های روشن و به سرعت عبور می کردند. ساختمان آجری و زرد و دوطبقه مدرسه محله هم در تاریکی فرو میرفت. بچه ها کیف ها را برمی داشتند و با دو از کلاس خارج می شدند و پشت سر فضایی سنگین و ساکت به جای می گذاشتند

از توهم تا مسخ شدن

نمایش مشخصات مجتبی زمانی ستوده چند روز پیش یک آقایی، یک بنده خدایی اومده بود مغازمون که فکر می کرد دیگه بنده خدا نیست. یک آدمی بود که سمتی بهش داده بودند و توی این توهم که خیلی شخص مهمیه ، آرام راه میرفت، آرام و کتابی حرف میزد، و طوری به جنس های مغازه اشاره می کرد که انگار مذاکرات هسته ای انجام میده.بگذریم از کلماتی که میگفت و کلماتی که میشد از زبان بدنش فهمید

خرده جنایت های من و تویی

بنشینم توی ایستگاه بی آر تی.منتظر.همین طور چشم بدوانم بین آدم هایی که می روند ومی آیند.با چتر های رنگ و وارنگشان.سفید،زرد،آبی،قرمز،سبز،بنفش،صورتی،مشکی،نارنجی،قهوه ای،هفت رنگ،...چی؟قهوه ای؟کی؟کجا بود؟چشمم بدود دنبال یک دستِ چتر قهوه ای به دست و توی جمعیت گم بشود.بلند شوم دنبال چشمم بگردم که یک باره کسی در دهانم را بگیرد

کافی شاپ

نگاهش را به کف براق کافی شاپ دوخته بود.نگاهی گذرا به ساعتش انداخت.منتظر مشتری همیشگی مغازه بود.وقتی ساعت از پنج گذشت،دیگر اطمینان پیدا کرده بود که امروز نمی آید.صدای موسیقی کلاسیک مغازه روحش را نوازش می کرد.کافه خالی بود.تصمیم گرفت تا کسی می آید،کتابی که همین دیروز گرفته بود را مطالعه کند

سروسامان

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری sاقدس خانم خیلی دلش می خواست که پسرش سامان سروسامان بگیره .یه روز روکردبه سامان وگفت:می خوام برات آستین بالا بزنم .سامان لبخندی زد وگفت:مامان جون ! من که آستینی ندارم که می خوای بالا بزنی ....

شاید صبر خدا هم در یک قدمی تمام شدن است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمایش مشخصات دانیال فریادی ارابه های ایمان به صخرهای بی ایمانی بر خورد کرده اند. اسیاب های بادی تنها به جرم چرخیدن حلق اویز می شوند و دریچه های نور عریانی غبارهای معلق را فاش می کنند این مروارید ها را به دروغ اشگ خدا می نامند اشگ من از این مروارید ها درخشنده تر است سلام گرداب های مخوف ذهن اشفته من سلام اندیشه

داستان فروغ

نمایش مشخصات آیلارمعدن پسندی تا همین چند وقت پیش اصلا درکش نمی کردم و عمق افسردگی اش روحم را می آزرد . اما حالا فقط صدای او آرامم می کند . وقتی با آن صدای خیس و بارانی در گوشم زمزمه می کند : همه ی هستی من آیه ی تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم

شوخی پدر!

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سری داستانهای کوتاه بیست خطی) داستان شماره 78 "شوخی پدر!" مرگ پدر، حالش را گرفت اما خیلی ناراحت به نظر نمی رسید! به راحتی با این موضوع کنار آمد در حالیکه اطرافیانش حال و روز خوشی نداشتند. بخصوص مادر پیرش. برادرها و خواهرها که به مراتب از او کوچکتر بودند هم روح و

مرتضی پاشایی و ملودی

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو چند سال قبل با مرتضی پاشایی که در شمال با او آشنا شده بودم، داخل ماشین بودیم و در خزرشهر داشتیم می رفتیم. در حال رانندگی با بیلبورد بزرگی روبرو شدیم که ساحل دریا را نشان می‌داد. در پیاده‌رو زیر بیلبورد مرد جوانی ایستاده بود که دختری دو یا سه ساله را در بغل داشت؛ صحنه زیبایی بود در

دومترپارچه

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری sحاجی آنقدرمحوتماشای زن شده بودکه متوجه نشدزن چندمترپارچه را می خواهد؛حاجی یک طاقه ی پارچه رامترکرد.زن لبخندی زدوگفت :ببخشیدحاجی ! من فقط دومترپارچه را می خواستم اما شما...

بهترین الگو

از داو بی یر دِ مزریچ پرسیدند: بهترین الگو برای پیروی چیست؟ یک ) افراد پرهیزگاری که زندگیشان را وقف خدا می کنند و نمی پرسند چرا؟ دو ) افراد با فرهنگی که می کوشند ارادۀ باری تعالی را بفهمند. داو بی یر گفت:بهتر از همه،الگوی کودکان است. گفتند:کودک هیچ چیز نمی داند ، هنوز نمی داند واقعیت چیست

او...

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت فایت عقب میکشد،عقب میکشم.......گردهم میچرخیم.....چشم درچشم _اوووووفتو ختر...چه چشای شهلایی داره من محو هیکل ماشاا... وورزشکاری اش میایستم واوهمچنان میچرخد میچرخد.......میچرخد یکهو پای عقبش را محرک پای جلوئی اش میکند وبا * یته ای شیک ومجلسی حمله میکند ناخودآگاه عقب میکشم...بلا فاصله پای راستش را * کته میکند باکمی عقب روی به راحتی ضربه اش رانمیخورم

موتورسیکلت

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری sژاله نیمه های شب ازخواب می پرید؛جیغ می کشیدوفریادمی زد.مامان موتورسیکلت ! موتورسیکلت !سارا می گفت :چیزی نیست دخترم ! دوباره خواب دیده ای ،اما ژاله می گفت :نه مامان جون ! به خداهمون بودکه توخیایون دیدم ،یه بطری تودستاش بود،به نظرم پراز...

شروع یک خواب

نمایش مشخصات همایون طراح مرد نوزاد را روی دستانش می گیرد و بالا می آورد. دهانش را نزدیک گوش های نوزاد می برد و با صوت آرامی می گوید : الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر اشهد ان لا اله الّا الله ... اشهد ان لا اله الّا الله اشهد ان محمداً رسول الله ... اشهد ان محمداً رسول الله اشهد ان علیاً ولی الله

نامه ای به همسر آینده ام

نمایش مشخصات آریا. ا. صلاحی یک عمر گذشته است... روزهای سختی بود نگاهی به گذشته که می کنم، اتّفاقات ریز و درشت زیادی در آن جولان می دهند. هیچ چیز آسان نبوده است هیچ چیز بدون تاوان نبوده است برای هر موفّقیت بزرگ و کوچکی، بارها شکست خوردم... بارها نا امید شدم، بارها بریدم، بارها در جا زدم، رها کردم، خورد شدم، خورد کردم، پستی دیدم پست شدم

چه كسي عاشق شد؟3

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه پاكت رنگ و بوي غريبي داشت با ديدن چند تمبر و شكل و شمايل متفاوت آن مثل اسپند از جا پريدم , وقتي باز ش كردم , از تعجب صورتم مثل پروانه هاي خشك شده جعبه كلكسيون پدر بزرگ شده بود, پروانه هايي كه با فنا شدنشان زيباييشان را ابدي كرده بودند. خودش بود, هماني كه با رفتنش تا سر حد مرگ زندگيم را تباه كرده بود , كسي كه نهال اميد را در من خشكانده بود

پنجره روبروی باغ خانه

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست روحم آزاد و سرگردان است. پشت پنجره روبروی باغ خانه مینشینم و نگاهت میکنم. کتاب میخوانی. گاهی سیگاری دود میکنی. در آشپزخانه چرخی میزنی. گاهی در آینه نگاهی میکنی و دست در موهایت میبری. پستچی زنگ خانه را میزند. نامه ات را باز میکنی. زانوانت سست میشود و روی دیوار اطاق سر میخوری

غیر منتظره!!!!!!

نمایش مشخصات فرزانه رازي دستم را گرفته و ميان آنهمه آدم،مانند كودكی كه كار ناشايستی انجام داده،ستمگرانه به دنبال خود میكشد!استاد صفری با درنظر داشتن استانداردهای جهانی،به طرز ماهرانه ای،كلاس را به انضمام جماعت دانشجو پيچانده و در یک عصر پاییزی دل انگیز،يك لنگه پا رها كرده!نسترن به موضوع غيبت استاد پي

دیدار

برای چندمین بار مقابل آینه ایستاد انواع لوازم آرایش روی میز ریخته بود ،چشمش که به کرم ضد چروک افتاد خنده اش گرفت یادش افتاد که سر خریدن اون چقدر با خواهرش شهین دعوا کرده بود ،شهین درست بر عکس او بودعاشق خرید .وخصوصا لوازم آرایش .با اینکه کوچکتر از شمسی بود ولی طوری صحبت میکرد که انگاربزرگتر از اوست

دوست به ظاهر دشمن !

نمایش مشخصات حسین مازوجی مدتی بود که از احمد خبر نداشتم . از موقعی که دانشگاه مون تمام شد ، دیگه ندیده بودمش . دوست داشتم فرصتی پیش بیاید تا هم دیگه رو ببینیم و خاطرات مون رو زنده کنیم . بهش زنگ زدم ، جواب نمی داد . دوباره تماس گرفتم اما انگار نه انگار. پیامک زدم که منم ، حسین ، چرا گوشی رو جواب نمی دی ؟ باز هم پاسخی نیامد

سورپرایز

نمایش مشخصات سميه اخوان طباطبايي تا حالا شده بیخوابی بیاد سراغتون و هیچ جوری هم دست بردارتون نباشه ؟ همینجوری لم بدید روی کاناپه و زل بزند به فیلم تکراریه تلویزیون ؟ بعد کم کم همه خمیازه ای بکشن و با یه شب بخیر و یه بوس و بغل برن تا بخوابن . تازه وقتی جراغ ها خاموش میشه و بخاطر ملاحظه بقیه ای که خوابن صدای تلویزیون

صغرا...ط!

نمایش مشخصات علی نوری مطلق صغرا نامزد من بود .ازموقعی که یادم هست من و او یکدیگر را دوست داشتیم . از کودکی ، هنگامی که درست حرف زدن را بلد نبودیم و حتی بنا بر قولی که گوینده اش را به درستی نمی شناسم ، پیش از به دنیا آمدن نیز و حتی پیش از به وجود آمدن .البته این را به راحتی می توانم بپذیرم چرا که همانطور که گفتم ، من و او یکدیگر را از زمانی که می شناختیم و نمی شناختیم دوست داشتیم

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا دوربین شکسته درب داغون کف اتاق ولو افتاده ، مرد جوان روی تخت دراز کش سرو صورتش زخمی همراه با خون آبه که بالشت زیر سرش را خیس کرده و به نقطه ای از سقف اتاق خیره شده ، بلند می شود سر تخت می نشیند ، و چشمش به بالشت خونی افتاده دستش را به سرش می کشد ، خم شده دستمال کاغذی برداشته و روی سرش می گذارد در حالی که خون سرش را پاک می کند

شانس میوه خوردن من و بازدید مهندس

نمایش مشخصات سبحان بامداد بعد مدت ها یه شماره عجیب و غریب افتاده بود رو گوشی ما...!ینی کی می تونه باشه این وقت روز؟ پیام زدم ببخشید شما؟؟؟؟ گفت علی حصاریم!!! بش زنگ زدم میگم ای بابا مهندس پولدار شدی خطتو عوض کردی !؟! میگه آره دیگه ، میخوام مودم وایمکس بخرم کدوم مارکش بهتره و... گفتم ای بابا علی آقا شما امر

هیجان های زندگی بل - فصل سوم ( نشانه ) بخش هشتم و نهم

نمایش مشخصات سعید طاعی بخش هشتم پرتوی دالان شرق قصر سفید این بار حرکت را بدون پروفسور و خرد وکلی لشگر باید ادامه می دادم دو گرگ بزرگ و آرام خیلی ساکت بودند. حرکت به طرف دالان شرق قصر سفید، زیبایی جاهای دیگر قصر را نداشت آن دو گرگ در پشت من راه می آمدند و من جلو چیزی هم برای جنگیدن نداشتم تنها وسیله ای که

سوغات جنگ

نمایش مشخصات رضا پرواز خولیو تازه شروع کرده بود به خواندن: If you go away, on the summer day Then you might as well, take the sun away ویلیام برای آخرین بار در شهری که تمام عمر بیست و چند ساله اش را در آن بود و از هر گوشه اش خاطرای داشت، بهمراه نامزدش جنیفر در ماشین نشسته بود. مشروب ملایمی می نوشیدند و سیگار دود می کردند و درباره ی آینده ای دور از دسترس و زیبا صحبت می کردند

برای تو

نمایش مشخصات کوثرعتابی سلام زیبای من.... امروز باز هم برای من نوشتی ... نمیدانی که چقدر نام زیبایت قلب کوچکم را ب لرزه در آورد ... نوشته بودی: فراموش کردی.... نوشتی می گویند که همه چیز را فراموش کرده ا ی .. چه کس را ؟؟؟؟؟؟؟/ چ چیز را ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ انسان ها را ؟ آدمیان را ؟؟؟ دنیا را؟؟؟؟؟ بگذار فراموش کنی عزیزم

خاصیت تخم مرغ

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر دیگر هوا روشن بود اما از صدای خر شمس الله خان خبری به گوش نمی رسید! گویی که او خروس باشد هر روز با صدای عرعرش همه را از خواب بیدار می کرد. بنابراین با این گمان که گشنه است، شمس الله خان علف به دست وارد طویله شد. خرش به گوشه ای دراز کشیده و آمدن صاحبش را مظلومانه نظاره می کرد. با بی حالی به طرف علوفه رفت و آرام آرام شروع کرد به خوردن

چوپان(قسمت 8 آخرین قسمت)

نمایش مشخصات جعفر حسین زاده «طیب شنگوله » که با دوستش گرم بگو و بخند بود گفت: «بابا چرا بی خودی سر هیچی خونتون را کثیف می کنید، بذارین این بعد از ظهر را با خوبی و خوشی سر کنیم ، آخه ناسلامتی امرئوز خرید و فروش خوبی داشتیم. عاشق عباس ، چنگی به سازت بزن و یه دهن بخون که حال همه ، جا بیاد .» «عاشق عباس » سازش را کوک کرد و آن را به صدا در آورد ،همه ساکت شدند

گابریل گارسیا و قهوه تلخ

نمایش مشخصات لیلا رضایی پسر کتاب را روی میزگذاشت و گفت:"این کتاب تازه رسیده, کار پرفروشیه ,چند صفحه شو بخونید , خوشتون اومد, تخفیف هم داره ." نگاه پسر با نگاه دختر گره خورد پسر لبخندی زد,امادختر با بی میلی گفت:زیاد اهل کتاب نیستم اینجا بیشتر به خاطر قهوه هاش میام ,فعلا یه قهوه با شیر وشکربرام بیارید .تا دوستهام برسن

صد سال بعد در چنین روزی...

نمایش مشخصات مجتبی زمانی ستوده ... از زندان بیرون آمد و در پشت سرش بسته شد ، دنیای بیرون از زندان برایش خیلی عجیب بود و در همین مدت دو ماهه تغییرات زیادی کرده بود. مرد کلاهش را جا به جا کرد و عینک دیجیتالش را برداشت و خیره به اطراف نگاه کرد . در اطرافش پرنده هم پر نمیزد. یک آدامس ویتامینه در دهانش گذاشت و منتظر ماشینش ماند

یادگاری

نمایش مشخصات سارا اسماعیلی در تخت خوابم غلت میخورم هی چشمانم را باز و بسته میکنم مدتی چشمانم را باز نگه داشته و به سقف خیره میشوم آسمان از پشت پنجره... تیره و تار... آخر از این همه راکد بودن خسته میشوم پتو را از روی خود کنار زده و بلند میشوم قدم زنان از داخل اتاق خیابان را نگاه میکنم که هیچ اثری از هیچ خلق

خاطره امشب در اسکی رو یخ

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سخنی با خوانندگان اهل قلم سلام این فقط یک خاطره است از همین چند لحظه پیش زندگی عالی من من امشب رفتم اسکی رو یخ بار اوله امسال میرم البته پارسالم میرفتم اینجا که به اصطلاح پاتیناژ برگزار میشه لاهه فکر کنم دومین پایتخت هلنده خب مثل پارسال فکر میکردم خیلی بهم خوش میگذره یه

اقیانوس آرام

نمایش مشخصات فاطمه نعمتی معلم پرسید اقیانوس آرام در کجایِ کره ی زمین واقع شده؟ دستم را بلند کردم و گفتم: در خانه یِ ما. همه با تعجب نگاهم کردند. دوباره دستم را بلند کردم و گفتم: خانم اجازه پدرم به من گفت اقیانوس آرام در خانه یِ ماست، من نیز او را دیدم. در حالِ خواندن نمازش بود، گفت مادرم اقیانوسِ آرام است

اگر نبارد چه؟!

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی اگرنبارد چه؟! نوشته:احمد دولت آبادی مدام بعد از بر داشتن سر از بالین به کنار پنجره ی چوبی زهوار دررفته می رفت و خیره به آسمان چشم می دوخت و تنها به آینده می اندیشید و انتظار و کام دل طلب می کرد. همه گفتند –می گویند-دل به عمق دریا سپردن آدمی را می خواهد که بی احساس باشد

صید ماهی صُــبّور

نمایش مشخصات محمدحسن ابوحمزه بنام خدا رفتارامدادگرتعجب همه را برانگیخته بود.خط که آرام می شد اوبرانکاردرا رها می کرد ، فرز وچابک به کنار رود می رفت.رودهائی که از شاخه اصلی اروند کبیر یا اروند صغیر جدا شده بودند ، نخلستان ها را تکه تکه کرده بودند ومانند شریانهائی در نخلستان جریان داشتند

سنگ

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری sدکتررو کرد به مرد وگفت:چرا سر پسرت را با سنگ شکسته ای؟مرد آهی کشید وگفت :برای این که نمی خواستم سرش به سنگ بخورد.

در انتظار فردا

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی باران پاییزی پایان گرفته و ابرهای خاکستری چون گلوله های پنبه ای در پهنه ی آسمان خود را جمع کرده و راه را برای انوار و گرمای خورشید باز میکردند .در هیاهوی بازار هفتگی در کنار وانت قراضه و پر از اجناس پلاستیکی،پسرک بر روی جعبه ای نشسته و بر روی زانوانش پتویی کهنه و نخ نما انداخته بود

سیاه

نمایش مشخصات ک جعفری _امشب هم مثل همیشه در کارگاه نقاشی پدرم وروی تخت او ولو شده ام. بیخوابی عجیبی به سرم زده که با یک وسوسه مرموزی عجین شده وخواب رااز چشمم ربوده است.چند قرص خواب آور هم خورده ام اما هنوز اثر نکرد ه است.آتش وسوسه هر لحظه بیشتر می شود ومن بی حوصله را کلافه تر میکند. نگاهی به ساعت می اندازم

اولین شب بارانی!

نمایش مشخصات المیرایادمند اولین شب بارانی ازپشت شیشه های بخار گرفته تصویرخیابان خیس نامفهوم و محو بود و چشمان متفکر بابک محو تماشای یک شب بارانی پاییزی.این روزها دلش واقعا از روزگار شکسته بود.توقع نداشت پاسخ انهمه پاکی و صبرش رااینگونه بگیرد.از وقتی که یادش می امد همه ی واجبات و مستحبات را به جا اورده بود و کوچکترین بدهی به کسی نداشت

یه شب

یه شب که شاید همین شبه یا شایدم فرداشبه... ما ها همه خوابیم . من خوابم. مامان خوابه . بابا خوابه خوابه اونقد که صدای خر وپفش تا ماه میره. تا ماه میره و اونو از خواب ناز بیدار میکنه . ماه برمیگرده و میشه شب چهارده . می تابه ومی تابه ومی تابه . اونقدر زیاد که نورش میخوره به یه ستاره و اونو بیدار میکنه

قاصد عشق

نمایش مشخصات فرزانه رازي آرام و بي صدا روي زمين خوابيده ام و سقف را تماشا ميكنم.اشعه خورشيد از پشت پرده توري،كف اتاق پاشیده است.عطر گل هاي داوودی توی اتاق موج میزند.صدای قدم هايش را میشنوم كه هر لحظه به من نزديك و نزدیک تر مي شود.دلم می لرزد.از دیروز می دانستم که امروز نوبت به من می رسد و برای رسیدن امروز، لحظه شماری می کردم وجودم پر میشود از اضطراب و انتظاری شیرین


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1