آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتر...

نمایش مشخصات میلاد کاویانی روی آن نیمکت خیس که اولین بوسه را نوشیدیم نه ،نه ،شاید روی رگه های سنگ فرش جاده ای که با هم گذشتیم و با انگشت نشانم داد - میدونی این برجستگی های وسط سنگ فرش عابر پیاده برای چیه؟ و من فقط سکوت کردم ،نگاه کردم به زمان،به فصل، به رگه های سیاه شب، که آرام آرام در خاکستری غروب میریخت

عروسک

نمایش مشخصات همایون طراح سالن بیمارستان شلوغ تر شده بود. یک نظافتچی هم دائم با یک جارو زیر پاهای مردم را جارو میزد. من هم که داشتم آهنگ First we take manhattan را گوش می دادم دائم پاهایم را بالا می گرفتم تا نظافتچی زیر صندلی را تمیز کند. در همین حین بود که دختر بچه ای را روبرویم دیدم که به من زل زده بود. بهش لبخندی زدم و هندزفری ام را درآوردم و جلویش گرفتم و گفتم : (( بیا

ای کاش زودتر...!

نمایش مشخصات نادیابزرگی نژاد - مامان که نفسش به زور می یاد ومیره اجاره ی این خونه ی فکستنی و قسط وام جهیزیه ی آبجی لیلا هم مونده. باباهم که با رانندگی شرکت ،به زور خرج خوراکمون رو در میاره... دختر صبح زود از خانه بیرون زد.اگه برم جلو یه ماشین مدل بالا از دست این زندگی لعنتی خلاص می شم و پولی هم به خونواده ام می رسه

عروسك (قسمت چهارم)

نمایش مشخصات زهرا گل محمدي مستانه در سكوت به حرفهاي نادر فكر ميكرد -ها ؟ حواست با منه يا نه ؟ با توام دختر! -آره دارم گوش ميكنم اما چاره چيه منو صادق نامزديم و شيريني خورده هم -تو چي ميگي ؟ نظر تو چيه ؟ -خب من من.. -پس تو هم با من موافقي كه اين يارو لياقتت رو نداره .عزيزدلم هنوز دير نشده . خودم نوكرتم . -ي يني چي؟

همه

sاگه میبینی انقد عاشقته ... انقد منتظرته .. انقد به فکرته... بدون اووونقدر دوست داره که یک لحظه بدون تو فکر کردن باش مرگه ... تنهاش نزار ....!!!

ناشـــی..

نمایش مشخصات میلاد کاویانی با آخرین بوسه روحم را میک میزنی ،می جوی و تف میکنی پشت پایم.. دیدی چقدر تلخم چقدر بیذار از دلخوشی هایی که روی زبانت جاگذاشته ام! کشک خریدی عجله داری .. - میشه حرف بزنیم؟ - آش پشت پات می سوزه نگاهت میکنم دلخوری هایم را تا نکرده می چپانی در کیف آبی ،زود زود پشتت را به من می کنی حتی نگاه نمی کنی که میروم یا میمیرم

کابوس رویا (قسمت آخر)

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خدا _بعد از خوردن شام دلم و به دریا زدم و گفتم :ببخشید ،همه ی نگاه ها به سمتم روانه شد .پدر رویا گفت :چی شده پسرم ؟یهو ترس ورم داشت همه منتظر بودند ونگام میکردند .کاش الان مثل فیلم ها صدای زنگ تلفنی ،دری می اومد حواسشون پرت میشد اما خبری نشد .عزیز گفت :بگو پسرم .گفتم ر :راستش من ،من خوشحالم بالاخره تاریخ تعیین شد

غریبی در غربت ؛ فصل دوم (قسمت دوم)

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا اون روز بعد از دانشگاه به خوابگاه برگشتم و بعد از یه زایمان حسابی توی مستراح وقتی داشتم دستمو می شستم یهو چشمم به صورتم افتاد. به گفته های پوریا توی صورتم دقت کردم و متوجه ی قضیه شدم. بله، حق با پوریا بود، با این ابروهای پر پشت و موهای زاید دماغم آخه کی خوشش ازم میاد؟

متحول شده

نمایش مشخصات زهرابادره خسته از خيابانگردي بيهوده به خانه باز گشت ،چيزي به زمان افطار باقي نمانده ،دوستانش به طرف قهوه خانه رفتند و اصرار داشتند كه اورا هم با خود همراه كنند ولي او بي اراده به طرف منزلشان مسير خود را عوض كرد . سفره افطاري كه هر روز مادرش مي چيد نمي توانست با هيچ چيز ديگري عوض كند . به منزل

گذرگاه مرگ

نمایش مشخصات آرمان گل بیدی صدایی ارام اما خشن بود صدایی هرچند ضعیف اما گویی مانند کشیده شدن ناخن بردیواری گچی دل زننده از دور که گوش می کردی چیزی به جز صدای چک چک نمی شندی گویی دل خداوند از دل بندگانش گرفته شده بود وداشت گریه می کرد آرام آرام نزدیک آن خانه ی کهن می شدم هرچند در دلم دل هوره ای بود چرا؟چون تاحالا

تمبکی

نمایش مشخصات آرش شهنواز sدل شده یه کاسه خون / به لبم داغ جنون / به کنارم تو بمون / مرو با دیگری - پدر مواظب باش! اینجا یه پله اس. پیر شی جون! چشم و دلم منتظره / آه من بی اثره / دو تا چشمام به دره / که تو پیدا بشی . . .

نمی دانست||2||

نمایش مشخصات محمد اکبری اخه چه میفهمی دارم، چه دردی می کشم، بی انصاف چیکارت کرده بودم اخه اخه من مستحق این بودم دلم شکست برو ازت متنفرم من میرم تا دیگه نبینمت. من تو را دوست ندارم . من جیمز هستم، پسر عاشقی که ندونسته عشقم متهم به خیانت کردم. رفتم شهری دیگه زندگی جدیدی شروع کردم جایی مشغول کاری شدم . از اون زند گی پر از درد رها شدم همه می خواین بدونیین چی شد

نقش تو و داستان من

نمایش مشخصات فرزانه بارانی خط محکمی روی کاغذ می کشم،این جاده همیشه همین طور بوده است.در موازات خط باید درختان بلند کاج را تا بی نهایت افق صفحه ام با ضربه های تند و محکم نقش بزنم. خاکستری تیره و روشن را که روی تنه درختان محو می کنم ،تو از راه می رسی. درست پشت به خورشید ،در حاشیه راه قدم می زنی تا سایه دلخواهی پیدا کنی،رد پاهایت را تند تند روی کاغذ هاشور می زنم

تقاطعی در افطار

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - زن دیگر دارد نگران می شود ؛مسافر زیاد است و ماشین ها مسافران را دستچین می کنند. باید قبل از افطار به خانه برسد ، تا بتواند با همین بسته ی غذایی که کارگاه داده ، سفره اش را روبه راه کند. امروز گرما بیداد کرده و تشنگی امانش را بریده است . یک تاکسـی خالی ، آرام و شمرده ، از مقابل مسافرانِ سر خم کرده ، می گذرد تا به او می رسد، مقابلـش شل می کند

عروسك (قسمت سوم )

نمایش مشخصات زهرا گل محمدي صادق از روي شرم سرش را پايين انداخت و گفت : براتون نون سنگك گرفتم البته راستش راستشو بخاين واسه يه موضوع ديگه اي مزاحمتون شدم مستانه كلافه شده بود همچنان با خونسردي گفت : بفرماييد گوشم با شماست صادق من من كنان گفت : خدا بخاد وامي كه قرار بود از صندوق مسجد بگيرم جور شد يك كمي هم قراره

نیاز تنم و ناز تو

نمایش مشخصات ناصرباران دوست نیاز تنم و ناز تو با انبر و زغال که به اتاقم آمدی دوباره بوی گوشت سوخته وصدای جلز ولز پوست تنم و زخمی به عمق سفیدی چرک مرده ی استخوان کف دستم مثل شوک الکتریکی وجودم را مواج کرد. سرم را بلند می کنم و محکم به تخت می کوبم فریادهایت که حجم خالی اتاق را پر کرد بی تفاوتی چشمانم را با رد

عروسك (قسمت دوم )

نمایش مشخصات زهرا گل محمدي دخترك از سر ذوق خنده كودكانه اي سر داد و دستانش را بهم كوبيد و از خوشحالي سرجاي خود بالا پريد و گفت : آخ جون چه شرطي؟! مرد با طمأنينه سيگارش رشا در زيرسيگاري روي ميز عسلي كه نزديك كاناپه بود خاموش كرد .اندكي تأمل كرد. انگار از گفتن آنچه در سر داشت مرددبود. درونش غوغايي برپا بود. نفس عميقي كشيد و به سمت دخترك خزيد

خودم منهای خودم

نمایش مشخصات شیدا محجوب چشمانش را که باز کرد حس کرد زیر کوهی از گوشت مدفون شده.تنها عضو آزاد بدنش دست چپش بود که از گوشه ی تخت آویزان بود. سعی کرد سرش راتکان بدهد گیج رفت . خالی کرد. باز هم تلاش کرد. بوی عرقی کهنه در اتاق پیچیده بود. یک لحظه احساس کرد محتویات معده اش می خواهد از گوش ها و چشم هایش بیرون بریزد

داستان کوتاه : " دوست از دست رفته "

نمایش مشخصات جواد داودی داستان کوتاه : " دوست از دست رفته " ای کاش برای همیشه پیشم بودی تا در کنار هم خوشبخت باشیم ، ای کاش میتونستم تو را از دست ندهم . میدانی که بهترین سالهای عمرم را با تو گذراندم و تو به من عاشق شدن را آموختی وبه من شادی بخشیدی!!!! افسوس که من به رازهایت پی بردم و تو تنهایم گذاشتی ....کاش میشد باز هم با من بمانی ، ای آرزوی از دست رفته

کابوس رویا (قسمت اول)

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خدا اینقدر تو خودم فرو رفته بودم که وقتی عزیز صدام زد یهو لیوان آب از دستم افتاد و شکست . بعد تصادف شمال که پدر و مادرم از دست دادم و خودم ضربه ی سختی به سرم خورده بود این عزیز بود که نگهداریم و به عهده گرفت .گفتم: نه خوبم .اما تو دلم آشوبی بود که نگو و نپرس . عزیز گفت :با رویا حرفت شده

وی(قسمت اول)

نمایش مشخصات حامد عباسی v سال 2065 میلادی 15 سال از جنگ میگذره جنگی که شاید به یادش نیارم اما انقد تو زندگیم تاثیر گذاشت که هیچ وقت فراموشش نمیکنم جنگی که به بهونه ی بمب اتم شروع شد و با همونم تموم تام دوسال رو تو جبحه ی متحدین جنگید اما اخرش مجبور تسلیم شد اون میگه زمانی که جنگ تموم شد حدود بیست و سه تا شهر

تمایز دیدگاه

دیروز ابرها در آسمان پدیدار شدند.آسمان سخت گریست.بچه ای ده ساله گفت:خدا داره گریه میکنه.کشاورز گفت:خداوند باران را برای افزونی نعمت به زمین زراعت سرازیر کرده.زنی که به تازگی لباس هایش را روی بند آویزان کرده بود گفت:به راستی که هیچ چیز در دنیا بدتر از این نیست.شانس ندارم.ظاهرا خدا هم با من لج کرده

خدایی که در این نزدیکی ست

نمایش مشخصات عبدالحمید مویسات علی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سارا برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی علی کوچولو به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت.علی کوچولو خیلی ناراحت و وحشت زده شد…لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد

پنجره

نمایش مشخصات فرشته شهرابی کنار پنجره ی بلند رو به حیاط در طبقه ی دوم ایستادم. نسرین با پاچه های خیسش به اتاق میپرد. - میبینی نسیم ، هیچی عوض نشده ، همه چیز شکل همون موقع هاست. رویم را برمیگردانم و به سرووضع گـِلی اش که به خاطر آب بازی با گل و گلدان ها به آن روز افتاده نگاه میکنم و میگویم: باید تو باغچه یاس بکارم

داستان کوتاه

نمایش مشخصات ستاره رهبر در میان کنج خانه پسرکی به تنهایی نشسته بود به پیش او امدم و مشکل اورا پرسیدم گویا تنها بود تنهای تنها همین که می خواستم دلیل تنهایی اورا بپرسم رو به من کرد و گفت می دانم می خواهی چه بگویی می خواهی از من بپرسی چرا تنهایم؟ این سوال را خیلی ها از من پرسیده اند من خودم می خواهم تنها باشم

جنگ ناموسی

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری پدربزرگ هرشب برای نوه اش یونس قصه ای تعریف می کرد.آن شب قصه اش را این طورآغازکرد.خروس خسته وکوفته ازسرکاربرگشت .دیدخروس همسایه با عیالش صحبت می کند.خیلی عصبانی وناراحت شد،خونش به جوش آمدو به جنگ خروس همسایه رفت وازآن روزبودکه جنگ بین خروس ها به راه افتاد.یونس وسط حرف های پدربزرگ پریدوگفت:پس جنگ خروس ها یه جنگ ناموسی بوده

جوجه‌ی زرد

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده دستکش‌های زردش انگاری به دست‌های کوچکش چسبیده بودند. صورتش پف کرده بود، پیشانی‌اش کبود شده و زیر چشمش قرمز شده بود. می‌دانستم وقت‌هایی که با جیغ گریه می‌کند، زیر چشم‌هایش تا چند روز از شدت فشار و درد بنفش می‌شود، همان رنگی که همیشه از آن متنفر بودم! پشت شیشه نشسته بود و با بی‌حالی، ها می‌کرد

صف

بعد یک ماه با اصرار های خانوم تصمیم گرفتم بریم بیرون پیکنیک!همه چیو آماده کردیم تا صف پمپ بنزین همه چی خوب پیش رفت.در صف دراز پمپ بنزین معطل بودیم که یهو یه ماشینی جلوی ماشین من وسط راه پیچید تو صف!دوست داشتم پیاده شم اعتراض کنم ولی ترسیدم طرف آدم شری باشه با هم دعوامون شه یا این که از طریق زبان گرامیشان جلوی همه از جمله خانومم منو خیط کنن

روياي بيدار

نمایش مشخصات زهرا گل محمدي به نام خدا مرد جوان همانطور كه رانندگي ميكرد و حواسش به جلو بود با دستش نوك بيني دختر را فشرد و گفت : كجايي؟ به چي فك ميكني؟! -ها ..هيچي -آره داشتم ميگفتم منو ببخش ميدونم هر چي بگي حق داري ولي باور كن اون عكس چيز مهمي نبود يه مكر زنانه ! كه ميخاست رابطمون رو خراب كنه من از اولش بهش

تــــرامــــادول

نمایش مشخصات بابک ابراهیم پور در ترمینال بود که یکدفعه جای خالی تلفن همراهش را در جیبش احساس کرد. برای یک سفر کاری باید به یک جای دور میرفت. به ساعتش نگریست. هنوز وقت داشت. پس با عجله یک تاکسی دربستی گرفت و به سمت خانه اش بازگشت. تقریبا نیم ساعتی در راه بود. رسید. در حیاط را که باز کرد یک جفت کفش نا آشنا روی پله ها دید

یک اتفاق

امروز از صبح حس عجیبی داشت. صدایی دائما در گوشش نجوا می کرد که امروز روز توست حتما به آن چیزی که می خواهی می رسی بالاخره بعد از مدتها پرس و جو این آدرس را پیدا کرده بود، باید شانس می آورد. جای دنجی بود پرنده پر نمی زد به زحمت و با صدای ترق و تروق مهره های گردنش تنواست آسمان را ببیند

تاریکی امید

نمایش مشخصات سید طه صداقت کشفی روی چمن های سبز آرام نشسته ام ؛ پارک بزرگی که از شهر کمی دورتر است ، نسیمی می آید که در این فصل خنکی اش انسان را مدهوش میکند ، تکه های نارنجی رنگ و پر حرارت آتش در هوا آزادانه شنا میکنند همراه با بوی معسل قلیان، نگاهم را کمی میچرخانم ، تنها چندجوان به چشم میخورند که یکی از آنها ظرفی

مزایده

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری sدست هایش خالی بود ونمی توانست شکم بچه هایش راسیرکند.زن مجبوربود؛هر شب خودش رابه مزایده بگذارد.

داستانک

نگاه می کند به ناکجاآباد،ذهنش به آن سوی مزرعه می فرستد.ودلش در آسمان خیال،بانسیم صبحگاهی پرواز می دهد. لبخندی تلخ برگونه اش نقش می بنددونسیم صبحگاهی سرخی گونه هایش را که از شرم سرخ شده است نوازش می دهد. نگاهش را بر دیده تنهایم گم می کند،سرش را پایین می اندازدوزیر لب چیزی می گویدوبعداز آن سکوت

ترک شده توسط خود فرد

با صدای آروم به خودم میگم نکنه رفته باشه. نکنه منو ترک کرده باشه. ولی نه، اون منو ترک نمی کنه دوسم داره. یک صدایی از دور، از خیلی دور به گمانم از قلبم که فاصله زیادی با مغزم دارد می آید. صدایی خش دار و محزون. من آن صدا را می بینم بر عکس رنگ قلب که سرخ است صدایش سفید است که هر آن در هوا

دندان های شیری

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا روزی خانواده ای از اهل ادب در خیابانی گذر می کردند. به مغازه ی اسباب بازی فروشی که رسیدند. پسرک به مادرش گفت: مامان؟ مادر جواب داد: جانم؟ پسر گفت: من از این تفنگا می خوام... . آنگاه پدرش آرزوی او را برآورده کرد. روزها گذشت، روزی پدرش وارد خانه و با صحنه ی عجیبی روبه رو شد

حیات دوباره(جانبخشی)

بسم الله الرحمن الرحیم حیات دوباره(جانبخشی) رسد آدمی به جایی... در تاریکی محض، در سردی مطلق و در جغرافیای نیستی به سختی صدای نفس هایم طنین انداز خاطر مکدرم گشته بود، سالها بودم و در عین بودن نبودم و در شگفت که خدایا چه آفرینشی است آفرینش من و چه خلقتی است خلقت من. نه دلبری که دل

عروسك

نمایش مشخصات زهرا گل محمدي به نام خدا تالاپ! صداي افتادن قرص در ليوان آب سكوت را شكست. حباب هايي كه در آب ايجاد ميشد نمودي از آرزوهايي بود كه يكي يكي بر باد رفت -عروسك قشنگ من قرمز پوشيده.تو رختخواب مخمل آبيش خوابيده. يه روز مامان رفته بازار اونو خريده . قشنگ تر از عروسكم هيچكس نديده....... دخترك تاپ را با شدت بيشتري به جلو هل داد

دوست اینترنتی

نمایش مشخصات زهرابادره بعد از صرف شام بلند شد و به طرف اينترنت رفت تا كمي در آن گشتي بزند با اينكه خيلي خسته بود ولي دلش مي خواست به دوستانش سر بزند و از احوال آنان خبري داشته باشد اين روزها مدام وقت كم مي آورد به قدري در كار غرق شده بود كه فرصت نداشت به كارهاي متفرقه فكر كند ، سيستم را روشن نموده و تا بالا

شهر سوخته

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا صدای سکوت شهر را در برگرفته بود از دور توی شهر دود بلند میشد معلوم بود که شهر آرومی نیست در کنار مرز کنار دروازه اصلی شهر سنگر کوچکی به چشم میخورد و دو نگهبان که از شدت عصبانیت تفنگ هایشان را به طرف شهر نشانه گرفته بودند وبا هم حرف میزدند . همه شون رو میکشم کثافتهای رذل نه جاناتان

زیبایی های جنک

نمایش مشخصات محمد اکبری سلام اجازه است، اره بیا کسی نیست من هم تنهام می تونی بیایی داخل. سلام چیزی خوردی نه خیلی گرسنه ام بیا کمه اما بهتر از هیچیه . چند وقت اینجایی زمان زیادی نیست اهل کجایی المان . تو اهل کجایی انگلیس اینجا تنها موندیم هر دوی ما اره ممنونم بابت لطف که به من کردی من دارم میرم. ولی

نابینا

نمایش مشخصات محمد علی زکی خانی در حیاط خانه روستایی مادربزرگ نشسته بود و به اردک ها غذا می داد. نابینا بود، آمدم و کنارش نشستم، بیچاره چشمانش خیس شد! پرسیدم چرا گریه می کنی؟ جواب داد: گناه کارم! دوباره سوال کردم که می توانم بدانم چه گناهی؟ و سریع عذرخواهی کردم و حرفم را پس گرفتم. نفسی بیرون داد و گفت: زمانی جوان

این داستان خواندنی نیست...

نمایش مشخصات هستی مهربان زیرسایه بانی از درخت های باغ همه مثل دیوانه ها بالا وپایین می پریدیدند وجیغ می کشیدند گوشی سمانه که زنگ خورد به سمت دستشویی رفت ودر را بست صدایش را کمی گرفته کردو جواب داد:بله یاسر...-الو سلام چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ ـخواب بودم ـیعنی خونه ای؟ ـاره الان یکم گیجم بعدا زنگ میزنم فعلا

کفش‌هایت

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده صدایِ پاشنه‌یِ بلندِ کفش‌های زنی می‌آمد. هوا سوز سردی داشت. تکه‌های شکسته‌ی چوب‌ها را از زیر نیمکت برمی‌داشتم و به کناره‌های آن می‌کوبیدم که در آن تاریکی و سکوت عجیب پارک با صدا می‌شکستند. باران بی‌وقفه می‌بارید. همیشه از خیسی لباس و اطرافم چندشم می‌شد. بی‌تفاوت نشسته بودم و به آسمان خیره شده بودم

مرد مرد

به نام خدا مردِ مرد خب بچه ها درسمون تا اینجا کافیه؛ الانم یواش یواش وقت زنگه؛ کیف و لباساتونو مرتب کنید، زیر میزارو نگاه کنید چیزی جا نمونه؛ تکلیفاتونم رفتید خونه زود انجام بدینا! خانوم اجازه؛ بگو پسرم؛ فردا املا داریم؟ نه اما علوم رو ازتون می پرسما خوب بخونینا! هر کی بلد نباشه

نیمه کاره

نمایش مشخصات میلاد کاویانی سایه شمعدانی کبود,روی قفس قناری مرده افتاده. در تابوت بی خوابی ام مثل گل های قالی لگد شده ,لمس لمس افتاده ام و سکوت, این دار بیصدا آرام آرام دور تنم میپیچد. انگار تا شیوع صبح بیمارم; چرا این بیماری به قاب کج روی دیوار سرایت نمیکند ? در این اتاق نمور از بس موهوم های پرت افکارم را در پرتره تن زنانه اش چنگ زدم بوی رنگ گرفته تنم

داستان

مرد در حالیکه شلاقش را بالا آورده بود مدام نعره میکشید.بجنبید.سریعتر حرکت کنید.اگه به خاطر شما نبود این موقع سال اینجا نبودم.در این بین پای مردی بلند قامت و لاغر اندام سر خورد و پیشانی اش به درختی خورد و کمی زخمی شد.مرد شلاق بدست که ظاهرا منتظر همچین موقعیتی بود شلاق را به نشانه ی

غریبی در غربت ؛ فصل دوم (قسمت اول)

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا با دیدن این صحنه ی وحشتناک میخکوب شده بودم. تا اینکه نفر پشت سرم گفت: آقا؟ ببخشید آقا نوبت شماست. یهو از شوکی که بهم وارد شده بود خارج شدم و گفتم: ببخشید. بعداز اینکه به مادرم تلفن کردم و جریان موبایلمو براش توضیح دادم، با حالتی مبهوت شده به سمت پارک حرکت کردمو روی صندلیِ سردی نشستم

اعترافات یک.......

نمایش مشخصات محدثه عدالت زاده ازاتوبوس که پیاده شدم کیف ان زن چادری دستم بود.پر بود از پول میگفت میخواد واسه دخترش جهیزیه بخره،حتما این پول ها واسش پول خرده،نگاهی به داخل کیف می اندازم و باتکرار این جملات خودم یا بهتر بگم وجدانم رو اروم میکنم ولی دوباره ......... ساعتمو نگاه میکنم نزدیکی های ظهره صدای اذان از مسجد

مردي ميان كفش‌ها و چترها

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا - ديشب بهت خوش گذشت؟ اذيت كه نشدي؟ صبحانه برات چي درست كنم حالت جا بياد؟ زن همانطور كه بلند بلند حرف مي‌زد لباس زيرش را درون لباسشويي انداخت و پشت ميز نشست و ليوان چايش را سر كشيد. تمام حواسش به در ورودي خانه بود. وقتي صداي پا از پشت در آمد، چاي به گلويش پريد و با سرفه

خوش نشین ها

نمایش مشخصات آرش شهنواز ببین داداش! اینجوری نمی شه ها. همین الان باید جل و پلاستون رو جمع کنید و از اینجا برید! -یعنی چی؟! شما چی کاره باشی؟! خودتم زورکی اینجا وایستادی. اگه صاحابش بفهمه که دخل هممون اومده. صاحاب ماهابش به تو مربوط نیست. من اینجا قدیمی ترم. حق آب و گل دارم. -ببین آقا جون! گول هیکلت رو نخور

خالی شدم

نمایش مشخصات شیدا محجوب زندگی ام از دید برخی ها قشنگ که نیست هیچ خیلی هم مشقت بار است.اما...اما من به طرز دیوانه واری از زندگی ام لذت میبرم.هر شب راس ساعت هشت دنیای ناقصم متحول میشود.انگار زمین و آدم هایش را پشت سرم جا میگذارم و این انباری تنگ پر از موش و سوسک و...را به مقصد مریخ ترک میکنم.جسمم خسته اما روحم بی قرار و فراموشکار است و همیشه از بودن کنارش لذت میبرم

من، مرد غریبه و شوهر آن زن

نمایش مشخصات جعفر عباسی با صدای شرشر آب هراسان از خواب می پرم. در فضای نیمه تاریک راهرو، صدا را دنبال می کنم. آن طرف شیشه های گلدار و بخارگرفته حمام، هاله ای از اندام زیبای زنی زیر دوش حمام دیده می شود. چند ضربه به شیشه می زنم. صدای آب به یکباره قطع می شود بدون اینکه حرفی از آن طرف زده شود. وحشت زده از آنجا دور می شوم

گل یخ...

نمایش مشخصات مریم موسوی کبریت را برداشت و روبروی اجاق گاز کوچک زانو زد. نازنین گوشه ای نشسته بود و نگاهش می کرد . عروسک کوچکش را که یک پا بیشتر نداشت در دستان کوچکش گرفته بود .آسمان چشمهایش ابری ست.کبریت را بالا برد .حسین بس کن دیگه بخاطر بچه ها ترک کن . ببین دارن ذره ذره آب میشن. خودتو ببین .چوب کبریت با شعله ی کوچکش در مقابل او ایستاد توان مقاوتی در خودش حس نمی کرد

من تو و تو من

نمایش مشخصات محمد اکبری اگه تونستی ستاره ها بشماری دیدی نمیشه الان فهمیدی عشق من نسبت به تو چقدره به زیادی همین ستاره ها اره زیاده حالا اگه تونستی من بگیری وایسا کجا اِاِاِاِاِ داره فرار می کنه مواظب باش ارومتر اها گرفتمت باشه باشه باشه جانی باشه برنده تویی من تسلیم الان دیگه وقت خوابه باشه شب بخیر

زشت اما دوست داشتنی

نمایش مشخصات محمد علی زکی خانی ببخشید خانم معلم در می زنند ؟ بفرمایید ... در باز شد همه نگاهی عجیب به دخترک انداختند ، به یکباره صدای خنده بچه ها کلاس را منفجر کرد . اجازه ؟؟؟ بیا تو و در را هم پشت سرت ببند . چرا به من خیره شده ای ، برو بشین .. برو و کنار زارعی بشین ! خانم اجازه نمی شود جای دیگری بنشیند ؟ برو میز عقب بشین

ياس (قسمت سوم)

نمایش مشخصات زهرا گل محمدي مهسا همچنان وقايع امروز را با خود مرور ميكرد هنوز مردد بود صدايي كه شنيده صداي يك انسان بوده يا صداي وزش باد! ساعت تقريبا دو بعدازظهر بود كه كليد را در قفل چرخاند و وارد خانه شد . در را به آرامي بست. آفتاب با حرارت هر چه تمامتر مي تابيد گرمايي فرح بخش در هوا موج مي زد . قدم زنان از كنار باغچه رد شد نگاهي سر سري به گل ها انداخت ايستاد

تقابل

نمایش مشخصات حسن ایمانی "تقابل" (از سری داستانهای کوتاه بیست خطی) داستان شماره68 مادر گریه می کرد! پسرک دلیل گریه مادرو پرسید و جواب شنید: - هیچی پسرم! بابات اصلا منو درک نمی کنه! عصر روز بعد، پسرک گریه کرد! مادر اونو در آغوش کشیدو پرسید : - چی شده عزیز دل مامان؟ چرا گریه می کنی؟ پسرک گفت: - بابا باهام بازی نمی کنه! دو روز بعد، مادر با خانوم همسایه گرم صحبت شد

امتحان در سرویس مدرسه

نمایش مشخصات محمد امین نوروزی موبایلم چندباری صدایش در آمده بود و صدای مادرم از زنگ بیش از حد موبایل و بیدار نشدن من. این نظام علت و معلولی است که در اکثر روزها در خانه ما اتفاق می افتد. بعد فضای اتاقم پر از نق و ناله های مادر می شود. صدایش واضح نبود ، اما هرچه رو به جلوتر می رفت ، موج صدای مادر بیش تر توی مخم می رفت و مجبور بودم از خلسه خواب و بیداری زودتر رها شوم

" ضیافتی در قاب "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - چهارچوب در قاب می شود برای نگاهم . نگاهم را توی اتاق می چرخانم و میهمان ها را از نظر می گذرانم. از آن ته دو نفر مرا در چهار چوب می بینند و با تکان سر، سلام نیم بندی می کنند . دلیل این میهمانی ، بازگشت صاحبخانه از سفر عمره است. میهمانی " خویشاوندی " است. غنیمتی است که دیر

بازگشت من

نمایش مشخصات شیدا محجوب بازگشت من تن رنجورش را با کمک پرستار ها جابه جا کرد.آنقدر نحیف بود که پرستار ها هنگام بیرون آوردن انگشترش بیش از اندازه احتیاط میکردند که یه پره استخوان پوسیده را از جا درنیاورند

ياس (قسمت پاياني)

نمایش مشخصات زهرا گل محمدي مهسا باز هم ورق زد: "مسيحا جان ، امشب حال عجبي دارم! احساس سبكي و راحتي . هنگام آرامش فرا رسيده شايد چيزي به ديدارمان نمانده باشد و تا چند ساعت ديگر روح من به سمت تو پرواز ميكند. عشق من . حال كه تقدير به جدايي ما حكم داده و همه چيز دست به دست هم داده است تا من بي تو زندگي كنم ، مرگ را

ياس (قسمت دوم )

نمایش مشخصات زهرا گل محمدي مطمئن بود قبل از خارج شدن از اتاق تختش را مرتب نكرده بود اما حالا تختش مرتب شده ورو تختي با نظم روي آن كشيده شده بود -شايد اشتباه مي كنم شايد تخت رو مرتب كردم و يادم نمياد همانطور كه در كمدش در جستجوي لباس بود احساس كرد كسي به او چشم دوخته به پشت سرش نگاهي انداخت كسي نبود "بازم خيالاتي

عروسی نازنین

نمایش مشخصات هستی مهربان جلو اینه ایستاد لباس سپید عروسی بران اندام زیبا چیزی شبیه فرشته ها ازاو ساخته بود... به صورتش که نگاه کرد یادش به اولین پیامک عاشقانه سعید افتاد:من چشمهایت را دوست دارم ولبهایت که تشنه به اب است..ارام دستش را روی لبش گذاشت وچیزی دردلش لرزید صدای صدیقه او را ازجا پراند :نازنین عجله کن مهرداد امده منتظر است

بی نام

از وقتی یادم میاد با بقیه فرق میکردم.وقتی ده سالم بود توی مدرسه یکی از همکلاسیهام در مورد موضوعی صحبت کرد که من هیچ وقت نفهمیدم چی میگه.اول فکر کردم فقط اونه که از این حرفا میزنه.با خودم گفتم حتما اون با بقیه فرق داره ولی از سال بعد بچه های زیادی پیدا شدند که در این مورد گفت و گو میکردند

سنگواره ی لاتین

نمایش مشخصات امیررضا قدیمی به آسمان می نگرم؛ تیره و گرفته و بارانی... وبه ساعت و سپس به اطرافم... یک ظرف آب خنک {که هر قدر از آن می نوشـم آتـــش درونم را خاموش نمی کند}، دو پاکت سیگار {یکی خالی و یکی پر}، عینکم و کتاب های اطرافم و بوی او... بغض گلویم را می فشارد و آماده برای ریختن اشک... نباید گریه کنم... اگر بتوانم

خون قلم(اصلاح شده)

نمایش مشخصات هادی رادقره ویسی اهل محل حرفهای زیادی درموردش می زدند.کمتر جایی او را تحویل می گیرند.توی خیابان ها که راه می رود همه با چشمهای گشاد و متعجب به او خیره میشوند.پدرزنش او را وادارکرد تا همسرش را طلاق بدهد.بچه هایش ازاینکه درمدرسه پدرش رامسخره می کردند گریان ونالان به خانه می آمدند.تصویر بدی از پدر در ذهنشان نقش بسته بود

دروغ عاشقانه

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی یه نام خدا چشمانم سیاهی میرود ودستانم میلرزد.نمیدانم چند روز دیگر می توانم طاقت بیاورم.فضای اتاق هر روز برایم تنگ تر ونفس کشیدن بی تو برایم سخت وسخت تر میشود.فکر میکردم می توانم فراموشت کنم وبه تنهای این درد را تحمل کنم اما اعتراف میکنم نتوانستم .وقتی باران میبارد قلبم به درد میاید

ياس (قسمت اول)

نمایش مشخصات زهرا گل محمدي به نام خدا همه جا تاريك بود . سكوت وهم آميزي برفضا حكم فرما بود.ناگهان ... خون !خون! خون! همه جا خون... نه، نه، تو رو خدا نه!!! كمك ! كمك ......... صداي جيغ ممتد .. به شدت از خواب پريد. روي تخت نيم خيز شد. دانه هاي درشت عرق روي پيشاني اش نشسته بود به ملحفه چنگ انداخت و در مشتش فشرد.قلبش به شدت ميزدبه سختي نفس ميكشيد

ایمان برنده

نمایش مشخصات ستاره رهبر ایمان برنده دراین شهر بزرگ کمی دور تر یانزدیک تر از خانه من وشما پسری زندگی میکرد که پدر و مادر خودرا از دست داده بود وبا کار کردن در نانوایی خرج خودرا درمی اورد نصف حقوقی را که میگرفت با قناعت پس اندازمیکرد با این که خانه ای برای خواب نداشت رو یا هایی داشت مثل همه ی ادم ها این پسرشانزده سال سن داشت ولی عقل و شعور ان بیش از سن ان بود

ایران زیبا

نمایش مشخصات محمد اکبری یه روزی پشت سیستم خونه نشستم تصمیم گرفتم ایران از طریق نقشه گوگل ببینم همین کارم کردم ایران واقعا زیبا بود زوم می کردم تک تک شهر ها را دیدم واقعا شهرهای زیبایی داره ایران این کشور منه اره این کشور منه من دوسش دارم من کیا هستم کیا محمدی می خوام بگم بعد از دیدن ایران از طریق ماهواره

تقدیر

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری محسن بلندشدوگفت:احازه ! اگرنیوتن زیردرختی غیرازسیب نشسته بود؛آیاقانون جاذبه راکشف می کرد؟معلم مکثی کردوگفت:آره پسرم.اماتقدیرچنین بودکه به نام سیب تمام شود.مجسن گفت:پدرمن هم به تقدیراعتقاد دارد.اومی گوید:اگرما فقیرهستیم .تقدیرباعث شده .محسن درادامه ی حرف هایش گفت:اجازه می شودتقدیرراعوض کرد

ترور (قسمت اوّل)

نمایش مشخصات احمدیزدانی بنام خدا تلاش میکنم در 5 قسمت و هر هفته بخشی از داستان بلند ترور را در صفحۀ خودم در سایت داستانک منتشر نمایم ،امید آنکه مورد توجّه واقع گردد. لازم میدانم متذکّرگردم داستان تخیّلی بوده و هر گونه تشابه ، اتّفاقی است. قسمت اوّل: در ستاد عملیّات -برای آخرین بار سفارش می کنم :هرکسی

خواستگاری

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری sدخترروکردبه پسروگفت:چی باعث شدکه به خواستگاری من بیای.پسرمکثی کردوگفت:اون تعریف هایی که دم دانشگاه کردی .کدام ! پسرگفت:گفتی :بابام دوتاکارخونه داره؛پنج تا مغازه ،سه تاآپارتمان و...دخترگفت:آهام ! پس توبه خاطراونا آمدیی به خواستگاری من .پسرگفت :بااجازه ی شما بله .

گفتگوی پیامکی دو شبه نویسنده!

نمایش مشخصات میثم زارع این تنهای تنها یک گفتگوی پیامکی است بین دو نفر که کمی ادعای نویسندگی دارند! نویسنده نخست : شیراز: پل هوایی میدان گاز: پله های پل هوایی را آرام آرام بالا می رفت، گویی می¬خواست روحش را پرواز دهد . نویسنده دو: چون آگاهی کامل به نویسنده دوم نیست، مکانش را می گذاریم خوزستان: روحت را پرواز نده، آسمان آنقدرها زیبا نیست که در کودکی می کشیدیم

مرد ماهیگیر

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خدا در روستای زیبا کنار دریای بیکران مرد ماهیگیری با همسرش زندگی میکرد.او درصید ماهی تبحر زیادی داشت روزی نبود از دریا بیاید وتورش پراز ماهی نباشد حتی در روزهای طوفانی که دریا با خشم به قایق میکوبید وماهی ها از ترس به ته دریا میرفتند باز تورش پر از ماهی میشد تنها غصه ای که

تقدیم به روح حسین پناهی

نمایش مشخصات مرتضی عسکری دستجردی کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بو د تهرانپارس تاکسی ایستاد سوار شد . دختری شیک پوش با مانتوی سفید که تقریبا از شدت فشار اندامش را کشیده کرده بود کنار او نشست.

چرخ خیاطی

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده روی تخت دراز می‌کشم. از سردی ملحفه چندشم می‌شود و صدای نفس گرمی را پشت گوشم حس می‌کنم و سرم را زیر ملحفه می‌کنم که پچ پچ ملحفه بلند می‌شود: ـ چرا نفس نفس می‌زنی؟ الان صداتو می‌شنون! انگشتم را روی بینی‌ام می‌گذارم: ـ نترس... الان اگه آقا دزده بیاد و ببینه من خوابم، می‌ذاره می‌ره

هذیان تنم

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده ـ هوی کجایی؟! همان‌طور که داشت رانندگی می‌کرد، نگاهش بهم بود. نگاهم را که دید، چشمک زد: ـ گیج می‌زنی عمو! بی‌حوصله لبخند زدم: ـ نه چیزیم نیس! و صورتم را به سمت پنجره برگرداندم که صدایش گوشم را پر کرد: ـ یه چیزی بگم؟! در همان حال سر تکان دادم که ادامه داد: ـ این روسری اصلاً بهت نمیاد

چای اماده است...

نمایش مشخصات هستی مهربان ان شب چند تا مهمان مهم داشتیم هم من وهم سعید انقدر سعی در برگزاری مهمانی به بهترین شکل داشتیم که انگار سلطان وهمسرشان وچند نفر از همراهانشان به ما افتخار داده قدم بر چشممان گذاشته کلبه درویشی ما را قابل دانسته قدم رنجه نموده وتشریف فرما شده بودندمنظورم پدر شوهر گرام همراه با مادرشوهر


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1