آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

آن روز چشم خورشید را بستند !

نمایش مشخصات الف.اندیشه نگاهم بر پهنه ی بی کران مزرعه می چرخد .انعکاس پرتوی غلیظ خورشید از بستر گندمزار طلایی ،بی رحمانه تنم را می سوزاند . صدای جیرجیرکی که روزهاست ،از غربتش می خواند ،سکوت وهم آلودم را می شکند . ناغافل ابری تیره ،دستش را بر چشمان خورشید می گذارد .زوزه های مزاحم باد آغاز می شود .دست بی مروتش

سرزمین سایه ها -62

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هلیکوپتر اولی منفجر شده و هلیکوپتر دومی به شدت آسیب دیده بود، خلبان به سختی توانست آنرا بنشاند و از داخلش فرار کرد. سرهنگ صحنه منهدم شدن اولی و فرود اجباری دومی را تماشا کرد . سرگرد : فکر نمی کردم بتونن هلیکوپترها رو بزنن، دست کمشان گرفته بودیم. - نمی دونم این مهمات رو از کجا به دست

حوالی کوچه اوباش

نمایش مشخصات شیدا محجوب این که بحران ها گاهی در آغاز و پیش از معلوم شدن آنچه واقعا به وقوع پیوسته با خودشان لذت و هیجان می آورند؛صحت دارد. اما اینکه چه موقع دامن گیر می شوند و تو در آن شرایط کجای ماجرایی٬خودش حکایتی است. خبر این اتفاق که اولش کمی تا قسمتی مسخره جلوه می کرد٬با گذشت چند هفته ای مثل تکه گوشتی از دست آنهایی که حملش می کردند افتاد زمین

" تکرارِ تکرارِ تکرارِ تکرارِ تکرارِ تکرارِ تکرار "

نمایش مشخصات فرزانه رازي حالا که دوباره از درد به خود میپیچم تا غزلی تازه به دنیا بیاورم ، یاد آن وقت ها می افتم که مادرم مشتش را به انضمام نگین سرخ انگشتری اش به سرم می کوفت و دسته ی موهای سیاهم را دور دستش می تاباند و دور تا دور حوض آبی خانه میچرخاند و فریاد میزد " ننویس مادر مرده ... ننویس ... " من می دویدم که

چرخش

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده sهمین گونه سمج، به سرش می تابید خورشید و او همچنان با پای برهنه، به دنبال ردی بود که جا مانده، از آخرین دو لنگه کفش.  #(بمثابه مربع) همین گونه یخ زده، در خونش منجمد می شد قلب یخ زده! او همچنان با پای برهنه، به دنبال ردی بود جا مانده، از آخرین دو جاپای برهنه.

سرزمین سایه ها -63

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پانتوم به مقابل سرگرد رسید . گلویش را گرفت ، از زمین بلند و سپس رهایش کرد. سرهنگ : بازم تو ؟ او با پشت دست محکم به صورتش کوبید و ضربه ایی به سینه اش زد . سرهنگ چند متر آنطرف تر روی زمین افتاد . سرگرد : کی یا بهتر بگم چی هستی ؟ - یه ابر انسان ، ساخت شرکت بی تی ال ، من همکار شما هستم ! سرهنگ

کنسرو

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده باز امشب وقتی در کنسرو باز شد، همه ی لوبیاها با هم بحث میکردند. یکی گفت: آقایون و لوبن های محترم. رای می گیریم! دومی گفت: برای چی رای می گیریم؟ سومی: برای خورده شدن یا خورده نشدن ! چهارمی شاعر بود، بیچاره: خورده نمی شویم ! پنجمی: ما ماهیت این موجود را نمی دانیم. ششمی: او خورنده است

جیرجیرک

نمایش مشخصات تیشکه رستاری جیرجیرک هوا خیلی گرم بود پنجره را باز کردم و رختم را روبه روی پنجره انداختم و سرم را روی بالش گذاشتم.روز پُر کاری را گذرانده بودم و از خستگی تمام بدنم درد می کرد,چشمانم کم کم گرم شدند تا چشم برهم گذاشتم با صدای جیرجیرک خواب از سرم پرید.این چندمین شبی است که تا نیمه های شب صدایش مرا بی خواب کرده است

خریت یا زندگی کردن؟ مسئله این هست!!!

مثل مرد کار می کرد اما مثل مرد که نه بهتره بگم مثل خر... همه می گفتن که خاله سحر برای خودش مردی شده،خودش یه پا مرده اما من همیشه تو دلم می گفتم خاله سحر خر شده خوب خری هم شده از اول با قضیه ازدواج خاله و آن مردک مشکل داشتم هی دلم می خواست بگم خاله،خاله جان بیا و از این ازدواج منصرف

سرزمین سایه ها -65

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پانتوم : من هم کسی منتظرم نیست ! من هم اینجا آزادم . خنده ایی کردم و گفتم : فکر خوانی هم بلدی ؟ - لازم نیست ، از رفتارت ، از حرفی که به سرگرد زدی و اینکه همه حتی الیزابت رو فرستادی . پلها شروع به بالا رفتن کردند تا دو قسمت از هم جدا شدند . به لحظه ایی فکر می کردم که الیزابت من را در میان

کولی

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده امروز صبح از وقتی که دیدمش یه بند داشت راجع به جون کندن و احساس خفگی و امکان نبود بستر کافی برای ... _ میشه خفه شی؟ از خودش وا رفت. _ میشه بگی ، چرا وقتی که سعی می کنی یکی دیگه بشی، میای سراغ من؟ آروم گفت: چرا اینجوری فکر میکنی! سوال نپرسید، تعجب کرد. _ آخه تو این کارو می کنی

سرزمین سایه ها - 58

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی برای بررسی و پی بردن به اینکه چه تعداد آدم به این سمت آمدند . تصمیم گرفتیم ، در چند گروه شناسایی به اطراف مقر برویم . مقر را به پانتوم سپردیم . ما در گروه های جدا گانه از طریق تونلها به سمت مترو و کانالهای فاضلاب رفتیم. با چراغ قوه های روشن در داخل تونل جلو می رفتیم . صدای قدمهایمان در آن می پیچید

خانه

نمایش مشخصات بهروز علی پور sسالها ،زندگی روی کولم خانه کرده بود .دی شب تبرم را برداشتم و به جنگل رفتم و با تمام درخت های جنگل خانه ای برایش ساختم . بهروز علی پور

چشمان منتظر

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی در کنار پنجره منتظر بودم تا بیاید و باران پنجره را خیس کرده بود من همچنان فکر میکردم که خواب میبینم اما... پسرم بلند شو صبحانه آماده است مدرسه ات دیر نشود و من سر مادرم داد زدم و او رفت خیلی وقت بود که با او چنین رفتاری داشتم اما او همه کس من بود. یک لحظه صدای رعد و برق مرا به خود آورد و همه چیز محو شد و من همچنان منتظر بودم

ابر و قفس

نمایش مشخصات علی رفیعی پریش روزی روزگاری ابری بود خسته و تنها...او از ماهیت ابر بودن خود خسته شده بود از این شکل پنبه ای و بی خاصیت! ناراحت بود که غیر باریدن کار دیگری بلد نیست. تنها و غمگین راهی کوه قاف شد ...از زندگی نا امید بود. بر روی قله ی کوه قاف قفسی بی رحم لانه کرده بود .این قفس شکارچی پرندگان بود و بر آنان رحم نمیکرد

این منـمـ!

نمایش مشخصات فریال مکوندی این منم!زنـی تنهآ در آستانه ی فصلی از جنس گرمیهآی خوزستـآن،کـه پنهـان شده است پشت لبخند هایی با چاشنی چآلی عمیـق!با لبآنـی ترك بردآشتـه و هموآره به هم چسبیـده،که تجربه ی سکوت وآلآتـر از همه چیز است! چشمـآنی دارم کـه نه آهویـیست و نه سـگ! نه درشتـ است،و نه خمآر! و بارنـگ های قهوه ای

صبح که بیاد ...

نمایش مشخصات سمانه طبري صبح که بیاد همه چیز عوض میشه ، پرده هارو کنار می دم نور می پاشه تو خونه. سلول به سلول تنم حمام آفتاب می گیرن. خورشید دیوار رو آب پاشی می کنه . دیوار سبز می شه . با لبخندی که کنج لبمه از تختم بلند میشم . پامو می زارم تو برکه . آب صاف و زلاله . چشامو می بندم . خنکی آب قلبم رو آروم می کنه

جایی بین بودن و نبودن (قسمت سوم -پایان)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی تو همه چی را گرفتی ،دارائیهام برام مهم نیست حتی دیگه خودمم برای خودم مهم نیستم . صدا : اشتباه می کنی . منظورت چیه ؟ صدا : به سفرت ادامه بده . چی را می خوای از من بگیری ؟ صدا : الان دیگه تو تنها هستی ،تو روی یه کره خاکی تنهای تنهایی ،می خوام زمین را از تو بگیرم ، آماده ای ؟ آماده چی ؟

میم مثلِ ... ( 250 کلمه )

نمایش مشخصات ح شریفی زنِ جوان جلوتر از همسرش وآرد خانه شد . می خواست خبر باردار شدنش را پس از ده سال انتظار به پدر و مادرش بدهد ؛ اما وقتی فهمید مادرش هم باردار است با شادی که در آن تعجب آمیخته بود ، به صورتِ خود زد . مادر سرخ شده بود . زنِ جوان ، مادرِ خود را بوسید و به شوهرش خبر داد . مرد به کنایه گفت : دود از کنده بلند میشه !

هوای قصه

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" لیوان چای را به دست گرفت و در حالی که به سمت پنجره می رفت ، چشمش افتاد به آخرین نوشته اش . ایستاد و شروع به خواندن متن آن کرد : "به زمین که بخوری خیلی ها توقع دارند که بلند شوی ، اما هیچ یک از اینها فکر نمی کند بعضی وقتها طوری به زمین می خوری که خودت که نه بلکه دور و بری ها هم نمی توانند بلندت کنند

سرزمین سایه ها - 59

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنها به ما رو دست زده بودند ، نمی دانستم چه کا ری باید انجام بدهم . به هیچکدام از نیروهای مسلح نمی شد اطمینان کرد ، اینها هم برای مذاکره نیامده بودند ! تعداد ما خیلی کم بود ، سرهنگ و افرادش هم به ما کمک نمی کردند ، کشتنشان فایده ایی نداشت، زنده ماندنشان خطرناک بود ، حریف ما را کیش کرده بود و تا مات شدن راه زیادی نداشتیم

بوم زندگی

نمایش مشخصات امید رضا خدادادی یک خط نا مفهوم کشید و سر ان را گرد کرد به ان رسید ان زمانی که کامل شده بود ولی هنوز بی مفهوم بود قلمو را به رنگ خاکستری الوده کرد و به ان جان بخشید بیدار شد, تمام روز را گریه میکرد. لحظه های اول همه چیز نا اشنا بود. چشم هایش تار بود و گوش هایش توان شنیدن نداشت, هیچ وقت از ان لحظه چیزی

سرزمین سایه ها - 60

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی از ایستگاه بیرون آمدند و به سمت نور چراغها رفتند . ماشینها متعلق به گروه دلتا بود . سرگرد : با ما صادق بودن ! واقعا فکر کردم که مارو می کشن . سرهنگ خنده تلخی کرد : رسم ما رو بلد نبودن ، وقتی می گیم آزادین ، یعنی از این دنیا آزاد تون می کنیم ! - در مورد در خواستشون چی فکر می کنی ؟ : با اینکه

تینا

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" عجیب به این دختر چشم سفید ، "تینا" بدم می آید . وقتی او را می بینم ، انگار سگ دیده ام و عجیب از او وحشت دارم . کوچک که بودم سگ همسایه گازم گرفته بود برای همین ترس و وحشت سگ هنوز هم بعد از سالها در وجودم هست و الآن هم که "تینا" را می ببنم ، به یاد سگ قدیمی همسایه ی مان می افتم . جالبتر اینکه

بیست و هشتم مهرماه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی بسم‌الله‌گویان کرکره مغازه را بالا زدم. صبح زود است ولی امروز خیلی کاردارم و به همین دلیل زود به مغازه آمده‌ام. سفارش دو تا ماشین و دسته‌گل عروس دارم. گل‌های لازم را دیروز تهیه کردم می‌خواهم تا آوردن ماشین‌ها دسته‌گل‌ها را آماده کنم. خوشحالم با خودم فکر می‌کنم امروز دو زوج به خانه بخت می‌روند

سه داستان از مجموعه ی صد داستان ده کلمه ای

نمایش مشخصات محسن نيرومند sداستان شماره 28(سرخ) جمعه های لعنتی هیچ خاصیتی ندارند، فقط تقویم را سرخ میکنند. 27/5/94 داستان شماره 29(شایعه) شهر سیاهپوش شد از یک کلاغ و چهل کلاغ کردنهایت ! 29/5/94 داستان شماره 30(شانس) پرواز بیهوده است ، هرجا که میروم آسمان سیاه رنگ است. 31/5/94

بطری شیشه ای

نمایش مشخصات آریو پرویزی در یکی از روزهای گرم اردیبهشت ماه روزی که آفتاب گرم بندر خلق و خوی دانش آموزان مدرسه دانش را به تنگ آورده بود وهمه در تب و تاب حضور معلم بودند. از امید مبصر کلاس ما که اکثر اوقات روی سکوی کلاس ایستاده و گچی قرمز رنگ در دست می گرفت و با نگاهی مصمم و از سر غرور رو به بچه های کلاس کرده

قهوه خانه...

نمایش مشخصات احسان علیزاده بعد از ظهر‌ها که می‌شد مثل همیشه تحمل وراجی‌های زنم را نداشتم، طبق معمول کتم را از جا لباسی بر می‌داشتم و در خانه را می‌بستم و خودم را در قهوه خانه می‌یافتم. یکی از این روزها که در قهوه خانه بودم پیرمردی وارد قهوه خانه شد. قهوه خانه طبق معمول پر از دود قلیان و صدای مردانی بود که گرم حرف زدن و پک زدن به قلیان بودند

دِث بریج

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی Death Bridge آن‌ها به دنبال من و من به دنبال پل می گردم، حسش می‌کنم، دستان باد تکانش می‌دهد و من صدای تاب خوردن و جِرجِر تکه چوپ‌هایش را می شنوم، فاصله زیادی بین من و آن‌ها و همچنین بین من و پل نمانده است.. هر لحظه ممکن است یکی از ما به هدفش برسد! ضربات چاقو و تیغ‌هایشان را حتی از این

سرزمین سایه ها - 61

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی از فردای آنروز کار گذاشتن تله ها را شروع کردیم ، پوشش ما به عهده شکارچی ها و هایدنها بود .پانتوم دوباره آنها را در دستانش گرفته بود . محلها را به دقت انتخاب می کردیم ، فرق بین تله های ما بقیه تله ها یی که در جنگ ها استفاده می شد این بود که اگر به هر دلیلی خنثی و یا از کار می افتادند ، بقیه تله ها اتوماتیک منفجر می شدند

انحنای صحنه ها

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) او مرده است ... اتاق , دور سرم می چرخد . اجسام بی شکل , بدون هیچ ریتم خاصی به سمتم هجوم می آورند . می آیند و می روند . جنبش بی وقفه ی آن ها , مثل سوزن در سرم فرو می رود . دیوار های اتاق , مدام به هم نزدیک و از هم دور می شوند گویی نیرویی خارجی , آن ها را مچاله و از هم باز می کند ! نمی دانم اما شاید هم کسی اتاق را مثل بادكنك هی باد می کند و خالی می کند

هدیـــــــــه!

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده - چی شد؟! بالاخره مجوز ساختمون رو گرفتی یا نه؟ - نه بابا،‌پدرم دراومده از بس تو این اداره بالا پایین رفتم، گیر یکی دو تا امضام! - حرف حسابشون چیه؟ - چه عرض کنم، میگن باید پارکینگ رو تأمین کنی؛ نمیدونم بنات زیاده، زمینت کمه! موندم چه کار کنم! دیگه بریدم؛ ولی راستش حیفم میاد این همه هزینه می کنم؛ واس خاطر این قضیه

نقره داغ

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) داغ بعضى بدبختى ها انگار درست خورده وسط پيشانى آدم ... هر چقدر که مى خواهى فاصله بگيرى , هر چقدر مى خواهى دنيايت و آدمهايش را گول بزنى, تا اين مهر لعنتى پاک شود... نمى شود. زل ميزنى توى آينه و بيزارى از تصويرت , اسمت سر زبانهاست و حالت از خودت بهم مى خورد ... نه نمى شود... همه عزيزم و فدايت مى چسبانند تنگ اسمت و تو خودت را فقط هووى صدا مى کنى

اختاپوس

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده همه چیز از یه فکر احمقانه شروع شد. خودمم ابرازش کردم.راحت تو چشماش زل زدم و گفتم : بهتر نیست از یه راه دیگه بریم؟ اونم در کمال عشق و صفا پیشنهادمو پذیرفت. بعد پرسید مگه تو راه دیگه ای هم سراغ داری؟ سوالو جوری میپرسه انگار جواباشون هم میدونه.خود شیفته! البته همه ی زنا درصدی از خود شگفتی دارند، ولی مال اون جوری نبود که آزارم بده

کوچه عاشقان

به نام وجودی که وجودم زوجودش شده موجود مقدمه دفتر نو قلبم را باز کردم تا جوهر انسانیت در لفافه خویش بوسه زند بر خاک ، جاری هستم و جاری میشوید در این داستان کوتاه .... داستانی به وسعت یک تکه یخ در ظهر گرم زمستان ، نمیدانم این عشق فصول مارا به کجا می برد ، بهار را در زمستان درختان تجربه میکنیم و تابستان را در سرمای طاقت فرسای اجتماع خویش

سرزمین سایه ها -56

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هنوز خبری از جواب سران شرکت نبود. حتی برای پس گرفتن اسناد هم اقدامی نکرده بودند . 4 روز ازجدا شدن استفان ، هری و سارا می گذشت ، با این بی سیمها نمی شد با آنها تماس گرفت . ساختمان هم که دکل مخابراتی داشت نابود شده بود .شرایط هر لحظه پیچیده تر می شد. هیچ چیز معلوم نبود، حتی ممکن بود بی خیال

باغبان زندگی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی امروز نزدیک‌ترین دوستم را از دست دادم. خیلی دلم گرفته است. ما باهم متولد شدیم. باهم بزرگ شدیم درست که زندگی خیلی متفاوتی داشتیم ولی خیلی به هم نزدیک بودیم. بیشتر از این دلم گرفته که صدبار به او گفتم این روش زندگی درست نیست. گفتم باید یاد بگیری روی پای خودت بایستی و این‌قدر به دیگران تکیه نکنی! ولی به گوشش نرفت که نرفت

خاکســـتری بودن

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد حافظ خاکستری پر رنگ، خاکستری کم رنگ، خاکستری بی رنگ چه فرقی می کنه خاکستری همیشه یه رنگه. مخصوصا وقتی همه زندگیت رو می گیره. افکار، رفتار، واکنش، برخورد، نگاه، سخن... همیشه همه چیز خسته کننده نیست ولی بعضی وقت ها یه لبخند ساده هم، سخت میشه

محبتـــــــــــــــ دو دوستـــــــــــــت

نمایش مشخصات سونیا جهانبخش امین با دقت به صحبت های معلم گوش می داد و فرهاد از ته کلاس زیر لب غر غر می کرد. همین طور که معلم درس می داد فرهاد از دفترش برگه ای جدا کرد و رویش نوشت:فکر نمی کردم که انقدر کینه ای و حسود باشی و چشم دیدن دوچرخه ام را نداشته باشی. زنگ تفریح به صدا در آمد . همایون که کنار فرهاد می نشست و اتفاقی نگاهش به برگه ی فرهاد خورده بود

سرزمین سایه ها -57

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ایده گرفتن یه عکس دسته جمعی را با بقیه مطرح کردیم که به شدت مورد توجه قرار گرفت . الي ، جان ، جوزف و جیل برای پیدا کردن دوربین و لوازم چاپ عکس به خارج از پناهگاه رفتند. سپاستین : ایده خیلی خوبی بود. روی میزم یه عکس سه نفره ، با جیل و جوزف داشتم که تو اداره جا گذاشتمش ، وقتی الي آزادم

جایی بین بودن و نبودن (قسمت دوم)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی صدا : حالا اگه به جای 23 سال 230 سال از اون خاطره می گذشت فکر می کنی چی یادت می موند؟ می خوای چی بگی ؟ بگی که زمان خاطرات را از بین می بره ؟ صدا : زمان نمی تونه چیزی را از بین ببره می تونه باعث فراموشی اون بشه . فکر می کنی فراموشی دلیل به نابودی ؟ وقتی خاطره ای برای همیشه از میون رفته پس دیگه وجود نداره

کربلایی رحیم نماینده می شود

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد یک روز توی یک نقطه از کُره زمین یه شهری بود که بعد از سال‌ها و قرن‌ها مردم موفق به سرنگونی شاه زورگو اون شهر شده بودند و توانسته بودند به ‌اصطلاح به اون چیزی که ما امروزی‌ها می‌گویم جمهوری و دمکراسی برسند؛ بنابراین بعد از گذشت چند ماه تصمیم به رأی‌گیری برای انتخاب نماینده شهر

گرد و غبار

نمایش مشخصات بیژن کیا از آن بالا می توانستند همه چیز را ببینند. خیابان غرق آتش و خون بود. ستون غلیظ دود و گرد و خاک ناشی از موشکباران منطقه آسمان را کدر کرده بود واز پس دود و گرد و غبار تنها قرص آفتاب را می شد دید . - بزنم؟ - صبر کن صدای فریاد و گریه ی مردم در صفیر گلوله هائی که گهگاه از دور دست شلیک می شد در هم گره خورده بود

قبض رسان /دومین عطرمردانه

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز یه روز داشتم از تو کوچه ای که سالها و بارها گذر کرده بودم می گذشتم .در یک لحظه قلبم به درد اومد دیگه گذشته بود اون دورانی که میتونستم پیام رسان شادی باشم ، راستی این کوچه چقدر برام خاطره های خوشایند داشت .یک خانمی از روبه رو به من نزدیک شدو گفت :سلام گفتم:سلام ،ببخشید شما رو به جا نمیارم

قلب شکـــــــــــــــــــــــــستــــــــــــهـــــــ

نمایش مشخصات سونیا جهانبخش لیوان را به پایین انداخت و گفت :این لیوان بود که شکست !آیا می توانی آن را به روز اول باز گردانی؟بدون هیچ ترک خوردگی؟سالم و صحیح؟اگر می توانی آن را درست کن . دست بردم تا تکه های لیوان را به هم بچسبانم که لیوان دیگری هم افتاد.تکه های لیوان ها با هم قاتی شدند .آدم گیج میشد که هر دو لیوان را به هم بچسباند

نیمه های شب

نمایش مشخصات بیژن کیا - خوش آمدی مستر...؟ انگار نام مرا فراموش کرده بود. خندیدم و گفتم: فرهاد . فرهاد شیرازی سر تکان داد و تکرار کرد: خوش آمدید مستر فرهاد انگلیسی را با لهجه ی تند و تیز هندی مخلوط کرده بود . چاق بود و بوی خاصی می داد . نه تنها آن زن که تمام فردوگاه بوی تند می دادند بوی موز و عرق تن و عود بود شاید

نام اولم به تو

نمایش مشخصات امیر فرصتی قراملکی نامه اولم به تو: اواخر زمستان حال خوبی نداشتم، مثل هر سال همان موقع! گاهی فکر میکنم چون اوایل بهار متولد شده ام اواخر آن حال مرگ به من دست میدهد و احتمالا طراوت فروردین تجربه شیرین زندگی پس از مرگ باشد. چندی پبش بود که رفتم برای تعطیلات خرید کنم؛ در قفسه فروشگاه حشره کشی دیدم که

رقص ماهیها

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه روزی که پدرقوطیهای کهنه و تکه های آینه را با کامواهای رنگی به درخت آلوچه آویزان می کرد ، را پسرک هر گز از یاد نبرده است همان روزی که مادر لبخند زنان کامواهای رنگی را بر روی دست آویزان کرده بود و هر تکه ای که به او می داد نگاه پر مهرش را نثار چشمان پدر می کرد. همان روزی که او بر روی شانه

سرزمین سایه ها - 54

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جیل محوطه را زیر نظر داشت. هلیکوپتر از بالای سر آنها عبور و شروع به کم کردن ارتفاع کرد . به محض اینکه نظامیان به راه افتادند و در پشتی هلیکوپتر برای سوار شدن آنها باز شد ، اعلام حمله کرد . پانتوم اولین نفر بود . خاور ها به راه افتادند . از هلیکوپتر رد شدند و ناگهان درها یکانتینر باز شد ند و زامبی ها با دیدن سربازها از آن خارج شدند

حسرت

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی زن کلافه و خسته از پشت میز بلند شد. کاغذها و دفترچه‌های قسط و قبض‌ها را برداشت و سر جایش گذاشت ولی هنوز اعداد و ارقام را در سرش جمع می‌زد و هر کار می‌کرد حساب‌وکتابش جور نمی‌شد. یک چای برای خودش ریخت و با خودش گفت: بی‌خیال. چه‌کار کنم. این ماه هم صرفه‌جویی می‌کنیم و چیز اضافه نمی‌خریم

تهوع

نمایش مشخصات فاطمه زاهدی تجریشی همه چیز را بالا آوردم. تا دو دقیقه قبل فکر میکردم بعد بالا آوردن سبک و راحت می شوم. قبلش انگار دلم شبیه ماشین لباسشویی خانه مامان بود که همیشه خدا روی 600 دور در دقیقه تنظیم شده و با صدایی شبیه اوج گرفتن هواپیما میچرخد. همان ماشین لباسشویی که وقتی بچه بودم سرم را به قسمت شیشه ایش می چسباندم و چرخش رنگی لباسها را تماشا میکردم

سرزمین سایه ها - 55

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنها را طوری بسته بودند که نمی توانستند هیچ حرکتی کنند . بالاخره نظامی بودند و حرفه ایی ، به هیچ وجه نمی توانستیم دست کمشان بگیریم . جیل به همراه جوزف و جان برای پیدا کردن یه کافی نت رفتند تا اسناد را کپی کنن ، سپاستین چند آدرس مطمئن را برای فرستادن و نگهداری اسناد به او داد . الیزابت

جایی بین بودن و نبودن (قسمت اول)

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی باید از جایی شروع می شد ،نوشتم جایی ؟ تو چه می دونی جایی کجاست ؟ نمی خواستم تو را وارد داستان کنم وارد کردن تو داخل این ماجرا مثل رد شدن از خیابون با چشمای بسته است ،بین این دلنوشته ها و قصه ها حرف های زیادی زده شد اما این طلسم باید طوری دیگه باز بشه. بعد از این همه مدت ننوشتن ،باید خیلی مراقب باشم

انتخاب

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده - بیا عزیزم؛ بازم نامه درخواست همکاری برات اومده؛ تا کی میخوای این اداره‌ها و شرکت‌ها و وزارت خونه‌ها رو معطل خودت بکنی؟ برو با یکیشون قرارداد ببند و قال قضیه رو بکن؛ بالاخره این همه سال درس خوندی که به درد این مملکت بخوری! غیر از اینه؟ بلند شو،‌ این چند وقته که فوق لیسانست رو

هيچ بزرگ

سري به مهرباني اولين نواي ني به حسرت آخرين جيغ سرنا مثل سيم مرتعش گيار بدون گسترش بيمار ، در خلا رهانيده .درون بدن. بدني پر از سلول و سلولي پر از بدن هاي قانع به آب غرق در درياي كم عمق آرزوهايشان همه بوي دانه برددگي در پشت چشم . درون تخت . تختي تار و تاريكي تار تختي پر از آوار طاق شكسته از تيغ و تيشه ي طناب طمع خرد

آن شب بارانی

نمایش مشخصات الف.اندیشه آخ آخ زدی ماشینو داغون کردی که !نگاه کن ! حالا تو مقصر بودی یا اون ؟ خب پس جای شکرش باقیه تو مقصر نبودی .خسارت گرفتی ؟خب خوبه ... یه جای خوب ببر ،بی رنگ واست درش بیاره . کاسبی ؟!کساده کساد . بی چاره شدم رفت ! هیچی داداش ولش کن .همه بدبختیم از اون شب شروع شد . ولش کن هر دفعه یادم میاد ،اعصابم به هم می ریزه

داستانی که خیلی خوب نوشتم

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی صبح زود از خواب بیدار شدم. مدت‌هاست که یک موضوع جالب در ذهنم دور می‌زند ولی فرصت نکرده‌ام بنویسم. گرفتاری‌های کار بیرون و خانه‌داری و مراقبت از پسرم فرصت زیادی برای نوشتن باقی نمی‌گذارد. ولی حالا که امتحانات پسرم تمام‌شده و کارهای منزل را هم دیروز انجام داده‌ام بهترین فرصت برای نوشتن است

دو داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری چوپان سال های خیلی پیش که مثل امروز تلفن ، موبایل ؛وات ساپ ، تلگرام و فضای مجازی نبود.چوپانی که سواد خواندن و نوشتن داشت ,عاشق دختر همسایه شان شده بود.او برای این که علاقه خود را به دختر نشان دهددر نامه ای به دختر نوشت .سلام عزیزم ! تو ! همه چیزت زیباست ؛ نگاه کردنت ؛ خندیدنت ؛راه رفتنن و حتی کفش هایت را که لنگه به لنگه می پوشی

سرزمین سایه ها -52

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : بهشون حمله کنیم . اسناد نباید دست اونها بمونه ! سپاستین : باید بذاریم کارشون رو تموم کنن ، اونوقت غافلگیرشون می کنیم. گفتم : بیرون یا داخل ساختمون ؟ الیزابت : هردوشون ، مزیت و ضعف داره ، اینجا محیط بسته است و هرگونه انفجار و استفاده از مواد شیمیایی ما رو فلج می کنه. اما مزیتش اینه که نمی تونن فرار کنن و اسناد رو با خودشون ببرن

اعمال قانون فيزيکدان

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان - اوه، بر همون پدرتون لعنت. هيچوقت که اينجا واي نمي ستادن اين نامردا. مدارک ماشين، کيف پولم کو؟ - سلام خسته نباشيد. = سلام، گواهينامه و کارت ماشين. - بله، بفرماييد. = کيوان بارز، آقاي بارز 160 تا سرعت داشتيد اون هم تو اين جاده دوطرفه، چرا؟ براي چي اين همه شتاب؟ - خوب جناب سروان راستشو بخواين من فيزيکدانم

لانه خاطراتم را در شکاف درختی ساختم

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی در حال رفتن به خونه بودم ،سفیدی برف همه جا را پوشونده بود ،توی این همه سفیدی چشمم به یک کبوتر سفید افتاد ،به سختی دیده می شد ولی خوب من چشمای تیزبینی دارم . به سراغش رفتم ،بالش صدمه دیده بود آروم و آروم کشوندومش به یک طرف و به شکاف درختی که نزدیکش بود جا دادم . براش مقداری دون آوردم شروع به خوردن کرد طوری می خورد که انگار دو روزی هیچ چی نخورده

سه داستان کوتاه از مجموعه صد داستان ده کلمه ای

نمایش مشخصات محسن نيرومند sداستان شماره 25(بازنده) قطار سوت می‌کشید و من انتظارت را؛ من بازنده شدم. 22/5/94 داستان شماره 26(اندیشه) می‌اندیشم به روزی که اندیشیدن بزرگترین گناه بشری خواهد شد. 3/9/90 داستان شماره 27(مغز) شعله ی عقلم را پایین کشیدم، مغزم برای همیشه خاموش شد. 16/5/94

سرزمین سایه ها-53

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی الیزابت ، الي، آماندا ، جان ،ادوارد و لیزا به دنبال ماشینهای کانتینر دار رفتند من ، جیل ، جوزف، و سوزان وپانتوم برای شناسایی به سمت این 4 نقطه رفتیم. پادگان را من و جیل تحت نظر گرفتیم ، در محوطه کسی دیده نمی شد. زره پوش را در گوشه ایی قرار دادیم و به داخل پادگان رفتیم، به سمت ساختمان ها ادامه مسیر دادیم

ماجرای معتاد

نمایش مشخصات رشید ولی نزاد ماجرای معتاد شبی در میدان انقلاب تهران ازبس دور این میدان چرخید حالا میدان می چرخد صدای سیک سیک آب پاش روی چمن می چرخد تیکه ای نان در محاصره موشهای دروازه دولت می چرخد

استاد !

آخر ترم استاد گفت متنی را آماده کنید و در کلاس من بخوانید. هر چه که میخواهد باشد.چند جمله ای نوشتم : ((ترسی دارم از جهان به اندازه جهان. اینجا بره ها گرگ میخورند. میفهمی چه میگویم؟ اینجا هر روز کنار خیابان دخترکی زیبا روی در حالی که شاخه های گل در دستش است و برای عابران التماس میکند میمیرد

لالایی بهانه ها

sبیا از چشم انداز پنجره ها به تراوش شکوفه ها نگاه کنیم. بیا دلمان را به دست باد بهاری بسپاریم. آن را ببرد.هر جا که میخواهد,خاکش را بتکاند و برگرداند . بیا تا شباویز غم را در قفس کنیم و شباهنگ شادی را رها کنیم. تو بیا... این ها بهانه است...بیا...بدون بدرود رفتی...

صخره های بی کسی

نمایش مشخصات م.ماندگار چشمانم خواب را کنار می زنند و با پریشانی به اطراف خیره می شوند! نمی دانم کجا هستم. از جا بر می خیزم و اطراف را می نگرم. صحنه ی دشت مخوفی که مقابل دیدگانم نقش بسته، نفس کشیدن را از یادم می برد. زمینی عاری از هرگونه حیات! ترس بر وجودم رخنه می کند. فریاد می زنم اما هیچ کس به فریادم نمی رسد

دَوَران حول نقطه ی آغاز

نمایش مشخصات ناصرباران دوست شطحی سطحی بر عمق یک بی ماجرایی پوچ سیل کلمات به گوشم هجوم می آورد . مثل برق گرفته ها برمی خیزم و .در تختخوابم می نشینم ! و مثل همیشه سلام نکرده عزیزم : نون تازه هم بخر . پوشیده ونپوشیده به خیابانی پرتاب می شوم که " هیچ زنی با زنبیل از آن عبور نمی کند".خیابانی که در آن تغییر جزیی از زمان است

زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است.

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی به رندان سر مست آگاه دل / که هرگز نرفتند جز راه دل صندلی های توی سالن تقریبا همگی پرشده بودن از آدم های مختلف با حالت های مختلف. دو ساعتی از ظهر گذشته بود. گرچه هوا یه خورده سرد بود و دیوارهای سنگ پوش سالن این سردی رو بیشتر می کرد. ولی جنب و جوش آدم ها گرمای خاصی به محیط داده بود؛ شاید بیشتر دلگرمی

زندان

نمایش مشخصات بهروز علی پور sدیوار ها را بلند ساختن تا زندانیان فرار نکنند اما ... من از درون فرار کردم . بهروز علی پور

اشتها

"باشه گیتی جون، آره ! میفهمم! پیش میاد دیگه، اشکال نداره،.... چی بگم باشه، نگران نباش زود خوب میشه ایشالله، توام سلام برسون، بای " مامان گوشی رو قطع کرد و با ناراحتی گفت: "اگه یه لحظه دیگه قطع نمیکردم همه اعضای خونوادشو به کشتن میداد خوب عزیز من بگو من بد قولم اینکه اینقد بهونه آوردن

سقوط

سرت را بالا بگیر. اصلا به پایین نگاه نکن. محکم جایی که هستی بایست. و مطمئن شو. تا مطمئن نشدی نپر. البته مطمئن شدن نمی خواهد. مرگ هرچه هست بهتر از این زندگی کوفتی‌ست. هر روز بیشتر می شود؛ بیشتر و بیشتر. تا دیروز خوب بودم یا فکر می کردم خوب هستم. چند نفر آن پایین جمع شده اند. احتمالا درباره ی من بحث می کنند

افق خیال

کنار دریا چقدر زیباست.کنار دریا چقدر شلوغ است.چرا آرام نمی گیرد؟ چرا آرام نمی گیرم؟ سنگ ها در دستم هستند. صدای همیشگی شلاق سنگ ها بر امواج می آید.چه صدای آرامش بخشی... تمام ناراحتی هایم با همین خالی می شود. سنگ می اندازم. تا دورترین فاصله ها... تا خط افق... . کاش این سنگ به خیال تو می خورد

یک روز گرم ... (قسمت اول )

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده ساعت 2:00 ظهر یک روز داغ تابستان سر ایستگاه اتوبوس روی نیمکت نشسته بودم تو این ساعت از روز تقریبا هیچ جنبده ای در خیابان دیده نمی شد و هر از چندگاهی ماشینی رد میشد !! نمیدونم من اینجا چه جوری منتظر اتوبوس بودم به هر حال احساس کردم که باید این باقیمانده راه تا خانه را باید پیاده طی کنم و به راه افتادم به اولین کوچه که رسیدم

زلزله زاد

نمایش مشخصات بیژن کیا آن هنگام ، تاریکنای جنگل را لایه ای سفید و سرد و یخ زده پوشانده بود . نوری محو و سرد از تن ابر خاکستری می تراوید و جنگل را مرموز تر از همیشه جلوه می داد.کمرنگ بود همه چیز حتی آن مردان خسته که در بعد از ظهربرفی در جنگل کاج پیش می رفتند به آرامی. راه میان جنگلی زیر لایه ای ضخیم از برف پنهان بود

دختر شالیکار

نمایش مشخصات همایون به آیین بذرهای شالی تمام دشت را یکرنگ کرده اند و آسمان هم انگار به سبزی می زند! بوی سبزینه های شالی همه جا را فرا گرفته و صدای خنده دختران شالیکار مانند همیشه در پهنه شالیزار جاریست. در همین حوالی مرد شالیکار چشم به بذرهایش دوخته است و مانند همیشه،بی انکه حرکتی از او سر بزند،ساعت ها در کنار خزانه های شالی ،گوش به صدای خنده ها سپرده است

مامان جديد

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) _ امروز كه براش كفش جديد خريديا، بعد از رفتن تو گوشه اي نشست و با قيچي اونو بريدش !! _ نمي دونم اين بچه ديوونه شده، همش مي گه: من چيزاي جديد رو دوست ندارم ! من جديد مديدا را دوست ندارم! _ كاريش نداشته باش پسره خل و چل شده . خيلي هم دلش بخواد كه باباش براش كفش جديد بخره . مي گم كه اين

روزه اولی!

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده به‌نام خدا آفتاب داغ تیر ماه به شدت می بارید و همه چیز را خشک می کرد. لباسم را بالا داده بودم و بی‌حال روبروی کولر آبی پر سروصدای جلوی ایوان دراز کشیده بودم. هر چقدر پهلو به پهلو می‌شدم و لب های پوست انداخته‌ام را تر می‌کردم، خوابم نمی‌برد؛ ولی هر طور بود، باید مقاومت می کردم

سرزمین سایه ها- 50

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : باید زره های ضد کوسه پیدا کنیم . لیزا : چی هست ؟ - غواصها وقتی که در محل هایی که کوسه ها زیاد هستند به خصوص سفید بزرگ و ببری ، اون رو مثل لباس غواصی یه سره، زیر لباسشون می پوشن ، به علت حلقه زیاد و ریز فولادی تا حد زیادی از صدمات دندان کوسه جلوگیری می کنه ، در مقابل این زامبی ها این بهترین محافظه ، حتی بهتر از واکسن

سرزمین سایه ها -51

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی همگی با حیرت به هم نگاه کردیم . او با دست جایی را نشان داد . چراغ یه دوربین مدار بسته روشن بود . جیل دوربین را منهدم کرد . ادوارد : اینجا چه خبره ؟ طبقه پایین هیچی کار نمی کرد . اما اینجا همه چی کار می کنه. لیزا : شاید برق اضطراری باشه . سپاستین : به هر حال نشانه خوبی نیست ، این یعنی وسایل دفاعی ساختمون به ما حمله کنن و تو تله اونها بیافتیم


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1