آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

"منِ او"

نمایش مشخصات شمس فارسی يكى دو روزى بود كه به جمع ساكنين ساختمان 42 اضافه شده بود؛ موهاى پريشاني داشت و پي در پي سيگار مي كشيد؛ چندباري خواستم تا سر صحبت را با او باز كنم و از احوالاتش جويا شوم كه با پاسخ سردي اعلام مي كرد تمايلي به هم صحبت شدن با من را ندارد! گرگ و ميش صبح كه مي شد دربِ بالكن را باز مي كرد

در میان آتش- 78

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنها پس از 3 روز به بلاتونا رسیدند ، تا جایی که شد از بیراه و راهها متروک آمده بودند ، ارین در جاهایی که ممکن بود در طول روز دیده شود ، آنقدر بالا پرواز می کرد که اندازه یه عقاب معمولی به نظر بیاید . نیمه اژدها هم نامرئی و همرنگ محیط می شدند . نیروهای امپراطوری به ندرت تا اعماق جنگل

همه ي آن چیز هایی که هرگز نخواهیم فهمید!

نمایش مشخصات شیدا محجوب دقیقا دارم به این فکر می کنم که کسی یا چیزی یا نیرویی در زندگی ام نمانده که تقصیر ها را گردنش نینداخته باشم. هر طوری در پس و پیش زندگی دور می زنم ،باز می رسم به همان: شکلات شانسی مورچه زده! کمی هم بی انصافی است که پایانِ تمام رویداد های مهم زندگی ات را مادرت در یک عصر سرد پاییزی و در

نانوا

نمایش مشخصات میثم فکوری احمد جان انقد بدم میاد از اون پسره که دمه در مسجد وایساده،ریش گذاشته یقشو تا گلو بسته که خودشو شیرین کنه پیش فرمانده های جنگ،آخه یکی نیس بگه معتاد عملی تو ریختو قیافت معلومه کی هستی دیگه دکمه یقتو باز کن، احمد:معتاد؟ازکجا میدونی معتاد رضا؟ یه نگاه بهش کن،،،حالا هفته ی بعد یدفه

دعوت

نمایش مشخصات كوروش جعفري زاده دعوت/کوروش جعفری زاده دخترگوشه چادر سیاهش رابه دندان گرفت ,جمع کرد بالا کشیدوزد زیر بغلش وبه زحمت از اتوبوس پیاده شد. راننده داد زد: یکساعت دیگه همه اینجا باشن .کسی دیر بیاد به من ربطی نداره....نرین اینور اونور کم و گور بشین من حوصله درد سر ندارم. دختراز لحن راننده بدش آمدوچادر ش را کشید روی صورتش تا چهره کریه راننده را نبیند

در میان آتش - 76

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اِما گفت: بودن در کنار شما ، مایه افتخا ر و خوشحالیه ؛ تا به حال در کنار یه الف نبود م ، وقتی پرواز می کنم ، گاهی صدای آواز خوندنشون می شنوم و یا وقتی مثل باد در حال دویدنن ، مسافتی رو باهاشون همسفر می شم . موقعی که ذهنم با اونها مرتیط می شه ، چون می دونن نمی خوام وارد ذهنشون بشم و خطری براشون ندارم ، به من نگاه می کنن و لبخند می زنن

من و تنهایی

نمایش مشخصات غزل غفاری اینجا هستیم! من و تنهایی اینجا هستیم.تنهایی گاهی آن قدر مهربان می آید و می رود و آن قدر مهربان دست نوازشش را بر گونه ام می کشد که خود نیز باورم نمی شود. آری؛این تنهایی است که هر شب به من سر می زند و مرا به آغوش می کشد. تنهایی هر شب برایم اشک های داغی را هدیه می آورد که نسیم مهربان با

غیرت فروش

نمایش مشخصات رجبعلی باقری سه ماهی می شود نامزدکرده است... هرروز شال و کلاه می کندو موهایش را روغن می زندو باموتورگازی اش جلوی دبیرستان دخترانه حاضر می شود .... هر بامداد و هر ظهر ..... برگه هایی کوچک را یواشکی و مثلا دور از انظار بقیه به زور به چند دختر به طور تصادفی می دهد و برخی ازآنان نیز همان جا کاغذها را مچاله کرده و دور می اندازند

گنجشکک اشي مشي

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرابادي عاقد با صداي بلند دوباره ازم پرسيد:عروس خانم وکيلم؟ مي خواستم فرياد بکشم "نه" ولي اين همان مرد روياهاي من بود که کنارم نشسته بود و لبخند تمام صورتش را پوشانده بود.مامان و بابا با ذوق به من نگاه مي کردند.يک پارچه سفيد روي سر من و "سهيل" بود و رويش قند مي سابيدند

در میان آتش -77

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی لشکر موردو به دروازه های شرقی بالارون رسید و بدون هیچ مقاومتی وارد شهر شد . فرنیک ، به خاطر این کار حاکمان و مردم باقی مانده، دستور داد : به کسی غیر از مخالفان باقیمانده کاری نداشته باشند . او نمی خواست مثل ساروس عمل کند ؛ بزرگترین ساختمان شهر را در اختیار گرفت و به اورگها دستور داد ، تغییرات کلی در آن ایجاد کنند

یادش بخیر...

نمایش مشخصات محمدبیگلری یادش بخیر... کوچکتر که بودم تازه به محلی جدید رفته بودیم ,اوایل دهه محرم (تابستون بود)مادرم دست منو گرفت برد دم در مسجدابوالفضل.دم در مسجد شلوغ بود و منو سفت به خودش چسبونده بود,هر کی به هر کی بود ,نمیدونم از کجا و چطور یه اقایی جلوی مادرم ظاهر شد و مادرم بهش گفت اقا سید ساعت 9 میام دنبالش و دست منو گذاشت تو دست سید

روزشماری برای پنجشنبه وجمعه

نمایش مشخصات رجبعلی باقری sحالش بدجور گرفته است.... حالت تهوع دارد...... درست مانند کسی که داخل ماشین، دچار "ماشین گرفتگی" شده ومی خواهد هرچه زودتر پیاده شود! کودکی را می گویم که ناگزیراست هر روز به کودکستان برود .... ودیروز که شنبه بود از مادرش پرسید: " ماماااااان کی پنجشنبه می شود؟!"

بن بست بی انتها!

نمایش مشخصات م.ماندگار هوا رو به تاریکی می رود و خورشید جای خود را در آسمان به ماه و ستاره ها می بخشد. از سوز سرد زمستانی، رگ هایم یخ می بندند. باد بر صورتم هجوم می آورد و گونه هایم را خنک می کند. در برابرش تسلیم می شوم، کوتاه نمی آید. به چشمانم می وزد آنقدر که بارانی شان می کند. پلک میزنم. قطره اشک را که می بیند آرام می شود

سایه ها

نمایش مشخصات غزل غفاری دلم یخ می زند گاهی در این این سرمای تنهایی شبم قندیل می بندد از این یخ های تنهایی قلم آهسته می راند بر این خط بلند، اما گمانم یاد می گیرد ز من انشای تنهایی! ماه،زیبا تر از همیشه،رخ سپید و پر نورش را به نمایش می گذارد و دل شکسته ی مرا باز می لرزاند. چشمه ی چشمانم دوباره پر آب می شود

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اصل خویش پدر رو کرد به پسر و گفت : هرگاه میز و صندلی رفتارت را عوض کرد ؛ بدان که از اصل خویش دور شده ای ! گرگ ها بعضی آدم ها را که می بینم به یاد حرف های استاد می افتم که می گفت : موفقیت کرک ها در این است که لباس میش ها را می پوشند. افسار استاد می گفت : بعضی ها زود از اسب می افتند

در میان آتش- 73

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنها در ارتفاع خیلی بالا پرواز می کردند ، تا از زمین دیده نشوند . وارد آسمان اوسیوُن شدند و با سرعت زیاد به سمت زمین شیرجه رفتند . آریا خودش را محکم نگه داشته بود تا از پشت بریجیت نیافتد. اژدهاهایی که سوار داشتند ، زین در پشتشان بود ، تا سوار در مانورهای سریع و ناگهانی اژدها بتواند خودش را نگه دارد

عشقتاین

نمایش مشخصات امیر مهران پوراعظمی به نام خدا رفیقم : میدونی چرا انقدر عاشقشم ؟ من: نه!!! رفیقم : چون خیلی بی نقصه!  مخصوصا قیافش ، موهاش مشکیه و صورتش گرده  ،   چشماشم خیلی روشنن ، البته قشنگیش فقط تو ظاهرش نیستا ،تحصیل کرده ام هست .ترمای آخر رشته مکانیکِ ، اونم دانشگاه تهران !!! من: عجبیه هاااا با اینکه دختره پس

در میان آتش - 74

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بریجیت به آنها اجازه حرکت نداد . تا کاملا بهبود پیدا کنند. زنان وقتی فهمیدند ، یک الف هم در میان سربازان والرین حضور دارد . برای دیدنش هجوم آوردند که با سد نگهبانان مواجه شدند . آنجلا : کاش من هم به معروفیت و محبوبیت تو بودم ! آریا : ولی این بیشتر باعث درد سره ، اون هم در شرایط فعلی ! بریجیت : حق با توئه

خواستن توانستن است

نمایش مشخصات سنامحمودی به نام خدا آخیش بالاخره ماه آخر خدمتمم تموم شد ... ولی این که میشه همون ضرب المثلی که میگفت از اینجا رونده از اونجا مونده ... دوباره خونه ی کوچیکمون اون گوشه های شهر ... دوباره نگاه غمگین مادر که چشم به قالی کهنه ی اتاق دوخته است ...دوباره دستان پیر پدر که قلب من را به لرزه در می آورد

خواب نما

نمایش مشخصات سارا یاسمینی دیگر شمار سال های کسل بار و شاید هیجان انگیز کار کردن در اینجا یادم‌نیست. نمیدانم این شغل بازنشستگی دارد یانه. ؟آن زمان که قرداد را امضا میکردم کاری به این کارها نداشتم ،همین که شغلش کمی آبرومندانه بود و حقوق نسبتا خوبی هم داشت برایم کافی بود . نمیدانم شاید زمانی که کابوس ها و رویاها

در میان آتش - 75

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی فرمانده نیروهای آرکدیا ، بهبود یافته بود . روهان به اژدها و شناسایی شدن محل اختفای سربازانش فکر می کرد . گوردون هنگام دیدار روهان با او به چیزی اشاره و او را شوکه کرد . او گفت: اژدهایی که به آنها حمله کرد ، اژدهای بزرگ بود . والرین ،متوجه شده شهر زیاد هم متروکه نیست ؛ سرگرد این را

دریانورد

نمایش مشخصات مصطفی زمانی تهران چادر سیاه زنیست مچاله شده در انگشت زمان که حجاب کرده درد را، زخم را، حجاب کرده نعره ی هزاران ملوان دور افتاده از دریا را.تهران پنجره های بسته، سیگارهای روشن، چراغ های خاموش است.تهران خود سقوط است، خود سقوط و کافیست سکون را بلد باشی که پرواز را بفهمی و حالا تو انتظار داری بفهمند

برف

نمایش مشخصات نگین ـ مرادی کودک که بودم وقتی برف میبارید شاد بودم و با خوشحالی ساعت ها به برف خیره میماندم و تمام تلاشم را میکردم تا بتوانم از دید مادرم پنهان شوم و خودم را به برف و سرما برسانم...فقط چند دقیقه بود اما در همان چند دقیقه احساس ملکه برفی را داشتم و بعد به زور به سوی بخاری میبردنم... کمی بزرگتر که

من و استاد

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" خیس خیس شده بود ولی با این حال به راهش ادامه داد و به سمت خانه ی استاد حرکت کرد . وقتی به نزدیکی خانه ی شان رسید ، دوستان هم دانشگاهش هم تازه رسیده بودند و به همراه هم ، وارد خانه ی استاد شدند . خانم مینایی استاد درس ادبیات فارسی بود . 40 ساله ، قدی متوسط و فوق العاده زیبا . یکی دو سالی

بروپایین بی وفا.......

نمایش مشخصات محمدرضاکمالی دوتا عاشق با هم ازدواج کردن وضع پسره زياد خوب نبود برا همين هميشه کار ميکرد تا زنش راحت زندگي کنه گاهي وقتا حتي شبا هم کار ميکرد. همه کار ميکرد.کارگري فروشندگي حمالي عملگي .سخت کار ميکرد اما حلال.هيچ وقت دست خالي نميومد خونه.وقتي ميومد دختره با جون و دل ازش استقبال ميکرد.ماساژش ميداد براش غذا ميذاشت پاهاشو پاشوره ميکرد

باساکنان سرزمین بحث آباد(1)

نمایش مشخصات رجبعلی باقری برای نظارت و البته راهنمایی ارزشیابی توصیفی ونه مچ گیری به مدرسه ای رفتم. زمان دادن کارنامه ها بود. دیدم علیرغم اطلاع رسانی های زیاد همه ی فرم ها دست نویس است و همکارانی هم که در دفتر آموزشگاه بودند همه به شدت شاکی! هرکسی به گونه ای برمی تاخت! طوری که انگار من همه کاره ی آموزش و پرورشم!

تنبیهی به خاطر مهربانی

نمایش مشخصات سید مسعود قریشی اسمان بارانی بود و معلم از دانش اموزان امتحان املا گرفت . امتحان تمام شد و همه ی دانش اموزان نمره ی بیست گرفتند - به جز یک نفر . او نمره ی صفر گرفت . پس معلم او را حسابی کتک زد و از کلاس اخراجش کرد تا زیر باران بایستد و تنبیه شود . چشمان پسر نیز مثل باران - بارانی شد و رو به اسمان کرد و گفت : « خدایا

عجله همیشه هم بد نیست!

روز اول حاضر بودم هر کار سخت و طاقت فرسایی انجام بدم ولی سر کلاس آیین نامه نرم.با همه بی حوصلگی و بی رغبتی بلاخره راه افتادم و رفتم.ساعت حول و حوش 3 یا 4 عصر یکشنبه بود.وقتی رسیدم حتی بیشتر از قبل احساس ناخوشایندی داشتم.بعد چند دقیقه کلاس شروع شد و استاد شروع به توضیح دادن کتاب آیین نامه کرد

اگه میشه یه آدرس بده فقط یه آدرس

نمایش مشخصات محمد رضا بادره یکی بود یک نبود تا بحال شده به این جمله دقت کنید تابحال شده به خودتون بگید چرا یکی بود اون یکی نبود تا بحال شده... جمله بعدی خیلی برام جالب تره غیر از خدا هیچکس نبود خدا برای آدمای تنهاست خدا برای منه برای تو که خیلی تنهای وقتی با کسی خوشحالی خدا رو تو خنده هات راه میدی ؟ اگه بگی

در میان آتش -68

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی روهان مدتها بود که چنین ضربه قدرتمندی را روی تیغه شمشیرش حس نکرده بود ، اورگ هم احساس او را داشت . همیشه اولین ضربه توان و قدرت حریف را نشان می داد و ادامه اش هوش و مهارتش را . چندین ضربه از جهات مختلف بین آنها رد و بدل شد . نمسیس با خنجر گلوی روهان را هدف گرفت ، او با عقب کشیدن سریع بدنش از نوک تیز خنجر که با فاصله کمی از او رد شد ، خودش را نجات داد

چوپان نبود...

نمایش مشخصات نادیابزرگی نژاد sچوپانی نمی دانست... میخورد و زیر درخت می خوابید... گوسفند فروخت، سگ خرید... و. . . سگ چران شد...

باساکنان بحث آباد (2)

نمایش مشخصات رجبعلی باقری مدیر مدرسه ای که به نظر می رسید دست به کامپیوترش مثل خودبنده تعریفی نداشته باشد وقتی در باره ی نرم افزار گزارش پیشرفت تحصیلی برایش گفتم و گفتم و گفتم!، باقیافه ای کارشناسانه و جدی گفت: " من قبولش ندارم چون تمام توصیف ها را کپی پیست می کند و برای همه یکسان می نویسد!" دوباره بیشتر توضیح

گاهی باید کر و لال شویم

نمایش مشخصات سید مسعود قریشی روزی در خیابان - شخص کوری به شخصی کر و لال برخورد کرد . احوالش را جویا شد - ولی جوابی نشنید . پس چون فکر میکرد که او فردی سالم است و از روی عمد جوابش را نمیدهد...به او ناسزا گفت و ناراحت شد . پس شخص کر ولال که چیزی از حرف های شخص نابینا نفهمیده بود و فکر میکرد که شخص نابینا از او تعریف

خود سوز

نمایش مشخصات امیر مهران پوراعظمی به نام خدا درخت تصمیم خودشو گرفته بود ، به شاخه ها گفت: که من دیگه نمیخوام میوه ای داشته باشم . حقی ندارید دیگه میوه ای حاصل کنید ، آدما وپرنده ها و تمام کسایی که منو می خوان به خاطر میوه هام و سایه منِ ، دیگه  نمی خوام استفاده ای راحت برای افراد بی ارزشی مثل اونها داشته باشم . شاخه ها همه معترض شدن به تصمیم درخت

شعر کهنه، شعر نو

موزیکی آرام پخش می شد، پرنده ای که آن دوردستها عاشقانه می خواند با صدای موزیک همنوایی داشت. هوا هنوز تاریک نشده بود. پنجره ای که بسته بود در سینه ی خود دو کوه را نشان می داد که به یکدیگر تکیه داده بودند و جلوتر از آن دو باغی که درختهایش در مقابل نسیم، سرخم می کردند، می رفتند و می آمدند

درمیان آتش- 69

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنجلا ارین را در اختیار آریا قرار داد تا به محل ملاقاتش با رانون برود . در گیری بین نیروهای ساروس و امپراطوری می توانست پیامدهای زیادی را در پی داشته باشد. خبر حمله دیفرل به وسیله اژدهاها هم به والرین رسید . نیروهای مخفی آنجلا مرتب خبرها را به او می رساندند. نیروهای زمینی در دام تله ها و خندقهای اطراف شهر افتاده و بسیاری کشته شده بودند

#آه_آناستازیا_دخترم(12)

نمایش مشخصات بهروزعامری بهترست پیش از آنکه اتومبیلی بخریم ، یکروز بدون توجه به حال و روز ترافیک شهرو کوچکی و بزرگی و طول و عرض آن واردش بشویم،لختی پیاده یا با وسیله ی عمومی در شهر دور بزنیم و با کمیت و کیفیت آن و محل پمپ بنزین و... آشنا شویم .این کار مانند رفتار نویسندگانی است که هنوز شروع به نوشتن نکرده اند

در میان آتش - 70

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی روهان به ساختمانهای سوخته و در حال سوختن ، کشته ها و زخمی ها و کسانی که برای خاموش کردن آتش به هر وسیله ایی متوسل می شوند ، نگاه می کند . نیروهای مهاجم از طریق زمینی نتوانسته بودند به شهر برسند . تله ها و خندقها ، نگهبانان برجها و منجنیقها ، متوقفشان کرده بودند . اژدهاها هم دیگر برفراز شهر پرواز نمی کردند

یک رویا

نمایش مشخصات بهروز علی پور در یک بعد از ظهر بهاری که چشمهایم دچار نگاهت شد موجود عجیبی را درچشمهایت دیدم که مرا به کام خود کشید و در آنجا من ماندم و چشمان سیاه تو، که دریا شده بودند، و قایق کوچکی که مرا از غرق شدن در تو می رهانید. ساعتها بر لبه قایق می نشستم و ماهیان ستاره گون را که در چشمهایت می درخشیدند نگاه

در میان آتش - 71

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دیفرل از عملکرد افرادش به خصوص اژدها سوارها خوشحال بود . با اینکه به علت موانعی که نیروهای امپراطوری در بیرون از شهر ایجاد کرده بودند . نتوانست به دروازه آریان برسد ، ولی اژدهاها کاری را که نیروهای زمینی نتوانسته بودند به آن برسند ، انجام داده بودند . او از روی یکی از برجهای بلند ، ستونهای دود را که به آسمان برمی خواستند را تماشا می کرد

فراموش کردن

نمایش مشخصات بهروز طریقی سال 1365 بدنیا آمده، اوج جنگ بود (و البته دستورهایی که در آن زمان برای داشتن فرزندان زیاد می آمد)، همه درگیر جنگ و عملیاتهای آن و منتظر نتیجه آنها، عملیات کربلای 5 تمام شده و کشور شکست سختی خورده بود که همراه با شهادت جوانان،نوجوانان ، بزرگسالان و ... بود. فرض کنید کودکی هم در این بحبوحه

خانه تکانی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی اولی: واااای بچه ها بلند شین ببینید چه خبره! وای خونه چه حال و هوایی پیدا کرده! دومی: چه خبرته بچه جون! خوب دارن خونه تکونی می کنن! خونه تکونی که اینقدر سرو صدا نداره! اولی: خونه تکونی؟ یعنی چی کار می کنن؟ سومی: یعنی وقتی بهار نزدیک می شه همه چیز را زیر و رو می کنن، چیزهایی را که نمی

مار خشم

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان اول صبح است و جناب آموزگار شتاب دارد که هم چون ديروز، و پريروز، و پس پريروز دير به مدرسه نرسد، مي خواهد به سرعت بپيچد توي بلوار که وانتي از چپ در حال نزديک شدن است، پيرمرد راننده ي وانت بدون اينکه راهنما بزند سست مي کند و سر ماشين را کج مي کند به طرف کوچه، آقاي آموزگار شيشه را مي دهد

خوردمان

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخراباد به طناز گفتم:عجب باغ بزرگي است. طناز جواب داد:حتما صاحبش خيلي پولدار است.شانس آورديم که بااو آشنا شدي.شايد بتواند کاربهتري برايت پيدا کند. من راننده تاکسي بودم.ازآن راننده ها که هشتشان گرو نهشان است.نميدانم چه کسي اين ضرب المثل "هشت" گرو "نه" بودن رااختراع کرده است

خدا (قسمت سوم)

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) کامران کفش های کتانی اش را از پا در آورده سرپایی اش را پوشیده مشغول مرتب کردن میز کار شد. استکان چایی نیم خورده دیشب را از میز برداشته زیر شیر آب گرفت ؛ آب با سرو صدا و فشار از لوله خارج شد و استکان را داخل ظرفشویی پرتاب کرد. خانم سرهنگ که پشت به پیشخوان بود برگشته و نیم نگاهی انداخت

در میان آتش- 72

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی والرین آنها را به سمت میز بزرگی هدایت کرد و گفت : دیفرل می خواد شبانه به وسیله اژدها سواراش به اروبان حمله کنه و اون رو از چنگ ساروس در بیاره ، من هم می خوام به اوسیون حمله کنم ، از طرف دیگه ، بعد از آماده شدن سلاحهای فرمانده آریا و افرادش ، کاروان حمل سلاح به سمت پناهگاه حرکت می کنه

در میان آتش -66

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آریا به همراه تعدادی از نیروهای ویژه آنجلا به طرف مرکز تجارت کوتوله ها با الفها رفتند . مرکز تجارت منطقه باز و وسیع بود ، در هر گوشه ایی کو توله ها و الفها در حال چانه زدن و گفتگو با هم بودند . آریا در حین اینکه به کالاها و اجناسی که برای تجارت در معرض دید قرار داشت ، نگاه می کرد . به

در میان آتش - 67

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی روهان از رفتن به میهمانخانه هم سر باز زد و در محل اقامت فرماندهان ساکن شد . مریدا و گیبلی هم برای جنگ آماده می شدند ، گیبلی به کارگرانش دستور کندن و ساختن زیر زمین بزرگی را در پشت و زیر میهمانخانه داد . مگی ، شری ، ادوارد و جاناتان هم به شدت وظایفشان را جدی گرفته بودند ، تعداد زیادی

واکنش زنجیره ای

نمایش مشخصات ناصرباران دوست واکنش زنجیره ای گفت: جنبه داری؟ می خواهم یک صحبی با تو بکنم. گفت جنبه داری که بداند جنبه دارد .تحمل دارد . گفت جنبه داری، می خواست بگوید مطمئنم که جنبه داری که می گویم . نگاه نکرد همینطور که سرش پایین بود و مشغول ویرایش آخرین داستانی بود که برای مسابقه ی داستان نویسی به مجله ای که در آن کار می کردند ، رسیده بود گفت

در میان آتش-64

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سرگرد بالاخره خودش را به پناهگاه اصلی رساند. سربازان با دیدن او به طرفش دویدند . او را به دکتر رساندند . لباسهای روییش را در آوردند . دکتر او را روی تخت خواباند ، چندین سطل آب آوردند و آرام روی تمام بدنش ریختند ، تا حرارت را از بدن بیرون بکشند ، و سفیده تخم را روی سوختگی ها مالیدند و با پارچه تمام بدنش را بستند تا هوا به زخم ها نرسد

بز ننه قمر

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرابادي ننه قمر پاک بود. توي دنيا هيچکس را نداشت. يک خانه نقلي داشت که توي ده از کوچکي توي چشم بود. در خانه اش هميشه به روي همه باز بود. يک تنور داخل حياط داشت که بيشتر اوقات روشن بود و نان گرم براي خودش درست مي کرد. آنوقت هر بچه اي را که مي ديد از همان نانها بهش مي داد و به بچه ها مهرباني مي کرد

در میان آتش -65

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مگی ، شری ، ادوارد و جاناتان پس از تحویل انبار به دیدن مریدا و گیبلی رفتند . مریدا با دیدن آنها به استقبالشان رفت . مریدا : خیلی خوشحالم کردین . دوباره دور هم جمع شدیم . مگی : ما هم همینطور ، این بار به درخواست ژنرال به آریانا اومدیم . از ما خواسته ، تهیه آذوقه و تدارکات ارتش رو در این شرایط به دست بگیریم

در میان آتش -61

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی همه مواظب بودند که پایشان را کجا می گذارند . سوار اسبها شدند و آهسته به را ه افتادند . گاهی سرشان را به عقب برمی گرداند تا کسی تعقیبشان نکند . ماه هم با غیبتش به کمک آنها آمده بود. وقتی به فاصله مطمئن رسیدند ، نهیبی به اسبهایشان زدند و به سرعت مرز را پشت سر گذاشتند . نگهبان برج با دیدن

قسمت اول

نمایش مشخصات زینب حضرتی از بچگی پر حرف بودم... انقدر که بعضی اوقات زبانم که باز می شد به حرف زدن ،دیگر تمامی نداشت ،انقدر حرف می زدم تا خسته می شدم . بچه شهر بودم و تازه به ده امده بودیم .زود با همسایه هااخت شده بودم و خودم را در دلشان جا کرده بودم . منصوره*:منصوره دختر همسایه مان بود و تنها هم بازی من، هر از

در میان آتش -62

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی الفها ، با جادویشان به صورت نامرئی به اروبان رفتند ، تا اوضاع شهر را بررسی کنند ، اورگها در حال انتقال سلاحهای جنگی ، دژکوبها و منجنیق های زیادی به شهر بودند . این تجهیزات نشانه آماده شدن برای حمله به مقیاس وسیع تر و یا دفاعی همه جانبه بود . الفها پس از مدتی اروبان را ترک کردند . دوسان

فيلمي از "او" ؛ با هنرنمايى من!

نمایش مشخصات شمس فارسی بعد از آن ماجرا ساليان زيادي گذشت... روزهاي زيادي برگ ريزان شد... زمستان هاي زيادي يخبندان آمد... و دست روزگار تقدير را به نوعي رقم زد كه من هنرپيشه سينما شوم... خب!بازيگريست!سكانس هاي اشك آلود دارد؛سكانس هاي غم انگيز دارد؛سكانس هاي شاد هم دارد...! لعنتي! تو شغلم را تضمين كردي! مرا

معجزه عشق

(معجزه عشق) نویسنده: زینب عسگر پور- نیلا قم- 1395 - من نمی‌تونم ، آخه چطوری؟ - باید همراه من بیای. دستمو که از گرمای دستش داغ شده بود رها کرد و آروم آروم تو غبار سرخ غروب حل شد. اصلاً خوابم نمی برد، حرفهاش تو سرم چرخ می خورد و از ناتوانی خودم غصه می خوردم .... نفهمیدم کی خوابم برد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مادر پسر کنار تخت مادرش که نه حرف می زد و نه حرکتی می کرد نشسته بود که دکتر سرسید و گفت : پسرجان ! رضایت بده تا مادرت راحت بشود. پسر آهی کشید و گفت : هرگز آقای دکتر ! تا نفس می کشد خدا را شکر می کنم که هنوز مادر دارم . اذان مرغ با چشم های گریان رو کرد به جوجه هایش و گفت : اگر برادرتان اذان نمی گفت : شاید هنوز زنده بود

پتو

نمایش مشخصات محمد ملکی آب پاشیده شد قطره های ریز آب روی آینه هم ریخت ، سرش را بالا گرفت در آینه نگاه کرد لبخند پایش روی سرامیک یخ چسبید مو های سیخ شده از ریشه غل غل سرما در عمق وجود در را بست چیزی چشمش را به بازی گرفته بود شومینه شعله های زرد و نارنجی و ابی گرما دعوت میکرد به آرامش سخت ترین بخش داستان بود ولی

نابغه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی او نابغه بود. اولین بار پزشکی که در بیمارستان معاینه‌اش کرد این جمله را بر زبان آورد. دکتر گفت: این بچه نابغه است! تا حالا ندیده بودم نوزادی هفت‌ماهه دنیا بیاید و این‌قدر دقیق به دور و برش خیره شود! همین جمله کافی بود تا پدر و مادرش هر جا که می‌نشستند باافتخار بگویند: پسر ما نابغه است و الحق که تشخیص دکتر زیاد هم اشتباه نبود

عشق پاییز

نمایش مشخصات غزل غفاری چرا همه پاییز را در برگ هایی به رنگ زرد،نارنجی و قرمز،شروع مدارس،سال روز تولد،هوای سرد و یا باران خلاصه می کنند؟ از این زاویه به پاییز نگاه کنیم که او یک دتر جوان و زیباست که عشقش یعنی تابستان،ترکش کرده و رفته است. آنها قرار داشتند که تا آخر با هم باشند ولی تابستان نامرد،ولش کرد و رفت

انتقام معکوس

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرآباد شايد تقصير خودش بود که مجبور شدم آن کار را باهاش بکنم. زنم را مي‌گويم .فقط کافي بود چيزي بگويم تا بلافاصله مخالفت کند. حتي اگر حرفي که مي‌زدم به نفعش بود باز هم مخالفت مي‌کرد. اين را اوايل نمي‌دانستم و خيال مي‌کردم که هدفش لجبازي کردن نيست و فقط اختلاف عقيده داريم

گیتار زن

نمایش مشخصات حیدر شجاعی اوایل پاییز بود. دو ایستگاه مانده به میدان انقلاب، از اتوبوس پیاده شدم تا در کنار کتاب فروشی‌های روبروی دانشگاه تهران قدم بزنم. این بار نه به خاطر خریدن کتاب، بلکه بهانه‌ای بود تا گذشتة خودم را در ویترین کتاب‌ها مرور کنم. در میان رهگذران صدای مبهم گیتاری به گوشم رسید. اول فکر

در میان آتش - 63

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی والرین رو به بریجیت کرد و گفت : می خوام مواظب حرکات ساروس باشی ، یه ایده جاه طلبانه تو سرشه ، به دورِتان هم خبر بده می خوام ببینمش . بریجیت : بله والرین . والرین رو به جورموندور گفت : از طریق جنگل یه مسیر رو برای رسیدن به بلاتونا انتخاب کنین و لازم بود مقداری از درختان رو برای عبور سپاه و تجهیزات از سر راه بردارین

در میان آتش -60

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اورگها به سمت دروازه هجوم بردند. مدافعان در صفهای فشرده با سپر ، شمشیر و نیزه در مقابلشان ایستاده بودند . زوبین دارها از هر فرصتی استفاده و نیزه ها را پرتاپ میکردند که گاهی با فریاد اورگی همراه می شد. کمانداران به کمک مهاجمان به دروازه آمدند . نوک پیکانها را آتش زدند ، تیرها بر سر آنها باریدن گرفتند

نفس با بوی سیگار !

نمایش مشخصات شمس فارسی وقتي كه رفت شبيه ديوانه ها شدم؛تمركز حواس پنج گانه ام به صفر رسيده بود انگار ؛نسكافه ها تلخ تر از هميشه روي اعصاب چشايي زبان سرسره بازي مي كردند ،و گويا همزمان با رفتن "ليلا" شيرينيِ لذت بخشِ آميخته با تلخيِ ملايم كاپوچينو ها هم چمدانش را بسته بود... آن زمان ها براي اولين بار ها بود كه وقتي "حااا" مي كردم بوي سيگار مي آمد!

سيلي براي سلبريتي

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرآبادي آيا تا به حال از نزديک هيچ نويسنده اي را ديده ايد؟ منظورم آنهايي نيست که ادعا مي کنند نويسنده هستند و تنها يک وبلاگ داشته اند که در تمام زندگيشان چند سطري داخل آن نوشته اند و باقي مطالب را از وبلاگها و سايتهاي نويسندگان بدبختي مثل من مي دزدند. منظورم نويسندگان

در میان آتش - 59

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی نگهبانان ،آنها را با خودشان بردند . ماریا نزد پرنسس شارلوت رفت و گفت : بانوی من ، اون سه نفری که برای تعقیب اژدهاها فرستاده بودیم ، یه ساعت قبل برگشتن ، سالمَن ، ولی حافظشون پاک شده و هیچ چیز بدر بخوری برامون ندارن ، به خاطر نافرمانی از دستور ؛ دستور دادم به زندان ببرنشون، تا شما دربارشون تصمیم بگیرین

ماه گرفتگی

نمایش مشخصات الف . محمدی نگاهم روی سقف می چرخد تا مبادا خواب به چشم هایم بیاید .گاهی با سایه های روی دیوار هم تصویرهای موهوم می سازم . مدت هاست که تصور می کنم ، در گوشه ی اتاق ،کسی ایستاده و ساعت ها تماشایم ‌می کند ! گاهی از هراس آن موجود واهی ، می ترسم پلک بزنم ! نگاهی به همسرم می اندازم که دورتر از من بی دغدغه خوابیده است

خدا (قسمت دوم )

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) کریم آقا که قصد داریم از این به بعد او را سرهنگ صدا بزنیم ؛ بعد از خوردن صبحانه از همسرش تشکر کرد و به اطاقش رفت . راهرو طویلی با پهنای یک متر اتاقش را به هال پذیرایی مربوط می کرد. خانم سرهنگ به عادت مالوف به طرف میزی که وسائل صوتی را در بر گرفته رفت تا آهنگ ملایمی گذاشته ؛ ضمن گوش دادن کارهای منزل هم انجام دهد

در میان آتش -57

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی نمسیس روی تخت دراز کشیده بود ، با صدای در ، روی تخت نشست و اجازه ورود داد. نگهبان ، تومِن و اوین را در حالیکه دستهایشان را از ناحیه ساعد از پشت بسته بودند ، را به داخل اتاق آورد. با اشاره نمسیس ، آنها از اتاق خارج شدند. نمسیس : بیاین جلو ، روبروی من . تومن و اِوین ، به مقابل او رفتند و روی زانوهایشان نشستند

در میان آتش -58

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آریا از جایش بلند شد و به طرف میز گوشه چادرش رفت و برای خودش وآنجلا خوش نوشیدنی ریخت و به سر میز برگشت . لیوان را جلوی او گذاشت . و خودش هم مقداری از آنرا مزه کرد . آنجلا : می دونم که قسم خوردن ، برای والرین برات سخت بود ، ولی ما چاره ایی نداشتیم و باید از وفاداری الفها مطمئن می شدیم

تمنا

در درونش خروشی ، غوغایی به پاست . وسوسه مثل تبری بر دیواره های مغزش فرود می آید. فضای سیاه اتاق را از نظر می گذراند. گوش می اندازد تا خواب و بیدار دیگران را تشخیص دهد. تنها تیک تاک ساعت است که کمی بعد از نیمه شب را دوران می کند .نفس نفس می زند . دستش را روی شکمش گذاشته و با سرانگشتانش

قضاوت

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر نور خورشید با تمام قدرتش، صورت آفتاب سوخته ی پیرمرد را برق می انداخت و باعث می شد گرما را به وضوح حس کند. او همه ی نیرویش را به بازوی خود منتقل کرده بود و تبر را بر تنه ی چوب فرو می آورد. دسته هیزم های شکسته شده برای اجاق تلنبار شده بود. صدای قدم هایی باعث شد او دست از کار بکشد و گوشهایش را تیز کند

در میان آتش- 56

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ساروس در ایوان قصر منتظر آمدن نمسیس و نیروهایش بود . آنروز هیچکدام از بردگان به قصر برده نشدند و در سلولهایشان ماندند . تومن نگاهی به اطراف انداخت ، نگهبانان بعد از آوردن صبحانه ، دیگر به سراغشان نیامدند . اوین : امروز چه اتفاقی افتاده ؟ چرا به قصر نمی ریم ؟! تومن : نمی دونم چه اتفاقی

گرگ عاشق

نمایش مشخصات افشین رضایی تیک تیک ساعت به سختی و دردناکی میگذرند انقدر عذاب از اسمان ،از ابر تیره سرنوشت بر جسم خسته ات می بارد که انگار باران غم ،بر تن جان سپرده می بارد همان لحظه مرده ای اما نفس کشیدنت عذابت میدهد انگار همه دست به یکی کرده اند تو را عذاب بدهند دردناک تر این است که ان کس که برایش جان میدهی

هم‌زبان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی به نظر من اینکه جایی باشی و هم‌زبان نداشته باشی خیلی بده ولی از اون بدتر اینه که دوروبری‌ها اصلاً به خودشون زحمت ندن تا زبون تو رو بفهمن. من الآن دقیقاً در چنین موقعیتی هستم و برای همین خیلی حالم بده! آخه یکی نیست به این خانم و آقایان محترم بگه: عزیزان مگه ما تازه بهم رسیدیم؟ طوری

در میان آتش -53

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کاساندرا و افراد باقیمانده به تهِلیسا رسیدند . مارکوس و بایرون ، بلافاصله بعد از رسیدن خبر باز گشتشان ، به دیدار آنها رفتند . افراد بازگشتی به نصف کاهش یافته بود . و ضعیتی که کاساندرا به روی اسب داشت خبر خوبی برای آنها نبود . مارکوس گفت : خوشحالم که برگشتین ، دقیقا چه اتفاقی افتاد

شاید پوچ شاید پر

قبل از شروع امتحان دانشگاه یکی از همکلاسی های پسر کلاس از دوستش پرسید که خوندی نفهمیدم چه جوابی گرفت بعد از من پرسید گفتم کمی خوندم گفت پاس میکنی در جوابش گفتم نمیدونم امتحان که شروع شد پشت سرم همش میگفت سیی ،سیی ...من فامیلیم سلیمی است...منم هیچی بلد نبودم با خودم گفتم چه اعتماد به

قسمت دوم رمان نیش پروانه

فصل اول - دستت رو بزار رو سرت بلند شو . سریـــــــع ! ارام ارام دستانش را بالا می اوردم و بر می گردد و روی سرش می گذارد . - چرا می خواستی در گاو صندوق رو باز کنی ؟ با صدای تحلیل رفته ای می گوید - پروانه ؟ منم ، پوریا ! مستانه می خندم و می گویم - خب که چی ؟ من به برادری مثل تو و پرهام نیازی ندارم


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1