آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

فرصت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تازه متولد شده بود و با سرعت و اشتیاق به سمت کهکشان راه شیری نزدیک می شد . درطول راه از زبان شهاب سنگهایی که از کنارش می گذشتند شنیده بود ، که موجودات سیاره ای در منظومه شمسی وجود دارند که ساعت ها به آسمان خیره می شوند و به تماشای سو سو زدن ستاره ها می نشینند ، برای همین بود که ستاره ی کوچک می خواست هر چه زودتر به آسمان سیاره ی زمین برسد

آژیر

ببین! چطور بگم قشنگ بفهمی؟ آژیر دو جوره، یکیش، اولش میگه: شنوندگان عزیز توجه توجه! صدای آژیری که می‌شنوید زرد است و احتمال بمب‌باران وجود دارد. صداش کم و زیاد میشه و معمولا هم چند دقیقه بعد میگه: خطر رفع شده و وضعیت عادی است. گوش کن اینجوری؛ لبهایم را را روی هم فشار دادم، از تهِ گلو سعی کردم صدای آژیر دربیاورم

او تصمیم گرفت نویسنده شود

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد چهل سالی داشت که تصمیم گرفت نویسنده شود. چند باری در موردش خیال‌پردازی کرده بود ولی هیچ‌وقت کار جدی برایش انجام نداده بود. تصویری از یک نویسنده در خیالات خود داشت که او را سر ذوق می¬آورد. مردی میان سال با موهای جوگندمی. مردی که یک روبدوشام گرم و راحت به رنگ قهوه¬ای سوخته به تن دارد

صدای شلیک

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري لب پنجره نشسته ام و به غروب آفتاب نگاه میکنم.امروز هم دارد شب می شود و خبری از تو نیامده .نه تلفنی نه نامه ای،آن روز که می خواستی عملیات بروی زنگ زدی برای خداحافظی و گفتی : ده روز دیگر حتما زنگ می زنم ،اما 15 روز گذشته خبری از تو نیامده . دلواپسم، این 5 روز برایم به اندازه 5 سال ، نه نه اندازه 50 سال گذشت

مثلث

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی خوابش نمی برد... در حالیکه زمان اصلا"نمی گذرد، وجودش را تمنای داشتن او فرا گرفته است. خدا کند قلب محمد تا فردا دوام بیاورد!دست و پایش را گم کرده ، ای کاش هر چه زودتر پیدا شود این آفتاب لعنتی! شبانه حرف های رفیقش طاها را مرور می کند... طاها می گفت شک نکن که خانم نصیری هم به تو علاقه دارد که اگر نداشت این همه نخ نمی داد پسر

بارانی که بوی خون می‌دهد

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بانگ رعد و برق موهای تُنُک دستم را سیخ می‌کند. احساس می‌کنم آسمان می‌خواهد بر سرم خراب شود. دیوارهای گچیِ خانه، به لرزش در می‌آیند. لحظه‌ای ترسِ مرگ به جانم می‌افتد. نکند که خانه خراب شود و من زیر آوار زنده به گور شوم! وقتی سقف خانه که محتوایش چیزی جز تیرآهن و آجر نیست، روی سرم ریخته شود، مرگ به من نزدیک‌تر از رگ گردنم می‌شود

خانه ای برای آسایش

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آخه این چه خونه ایه! از دست این حسن! برادرم هم خونه برای من پیدا می کنه! یک هفته است سه چهارتا خونه رفتم ولی هیچ‌کدام را نپسندیدم! هرکدام یه ایرادی دارند! اولی یک خونه ویلایی بود، فکر کنم دو هزار متری می‌شد با یک باغ بزرگ و استخر و هزار جور وسیله و خرت‌وپرت! آخه من اونجا چکار می تونم

مرگ تدریجی

نمایش مشخصات مینا رسولی باران بشدت میبارید و ادم های به خیالم غریبه نمایشی از پاتند کردن هایشان برای گرفتن سرپناهی به راه انداخته بودند که مرا از اوهام خویش می رهانید. مانده بودم من نیز چون آن ها باید پا تند کنم یا نه ؟گرچه هیچ کدامشان راه چاره من بیچاره نبود !!من اینجا درست وسط چهاراه ولیعصر زیر باران با

درخت بی ثمر

دریک دشت سر سبز یک درختی دیدم روئیده که پراز میوه و برگ است من به نزدیک آن درخت رفتم تا از میوه های آن بخورم وقتی نزدیک درخت رسیدم وخواستم میوه ای بچینم ناگهان متوجه شدم که درخت دارد بمن نگاه میکند وبعد شنیدم آه سردی از درخت بلند شد گفتم این آه سرد از که بود ؟ که درخت گفت من بودم .من

پارتی شبانه قسمت سوم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره با عجله به سمت ماشین رفتم. کیمیا:وایسا وایسا گوش کن. چیرو ها نامردیدتو رفتنتو گوشی خاموشتو گریه های هرشب رو چیرو چیرو توضیح بدی ها بدون اینکه گوش کنم سوار ماشین شدم فقط حرکت کردم رفتم رفتم رفتم چشام باز کردم دیدم بدون تو تک و تنها بغل خاطراتمونم حح خاطراتی که تو اون مکان گریم در میاورد

دعا میکنم.!

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی دعا میکنم..! روز و شب.! شب و روز.! برای تو، برای خنده هایت ، برای چشمان روشن تر از عسلت.! برای دل و حالت ، برای همه چیز.! دعا میکنم ، هر روز صبح که از خواب بیدار می شوی ، اول از همه ، قبل از اینکه به ساعت نگاه کنی ، بخندی.! دعا میکنم هر روزت بهتر از دیروزت باشد.! دعا میکنم تو باشی و یک دنیا خوشحالی ، تو باشی و یک راز نهان من که تو میدانی و خدایت

دفترچه یادداشت - قسمت پنجم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی ساعت 12 بامداد شده بود، دو تا ساندویچ ژامبون رو با هم خوردیم و بعد گفتم باید میز و صندلی ها رو به تراس ببریم. انصافا بچه حرف گوش کنی بود سریع به کمک همدیگه میز چوبی واسه لپ تاپ و منقل کباب پزی رو به تراس آوردیم و من لپ تاپ خودم رو روی میز گذاشتم و با صدای بلند گفتم : جوجه رو با فیلمی

بالهای من پله ی توست

نزدیکای ظهر بود رفتم دم در مغازش و سلام کردم کارت و نشونی رستوران و بهش دادم و گفتم هرکی اومد سراغ یه غذای خوب گرفت بفرستش پیش من فقط بهش بگو که کی هستی تا بدونم از طرف کی اومده. یکم نگام کرد و چشماشو انداخت روی کارت رستوران لبخند زدم و دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم نگران نباش منم

مرگ تو قسمت اول

نمایش مشخصات محمد رضا بادره با کیمیا به سمت کرج راه افتادیم یه چیزی تو گلوم گیره نمیدونم چیکار کنم شاید همه این ها بخاطر منه شاید باید گروه ترک کنم واسه همیشه کیمیا همین طور داشت از خودش و کاراش حرف میزد دوست داشت هرچه زود تر کیا رو ببینه . کاش چشم آهوی منم اینطوری بود برمیگشت دیگه باید برم سراغش از دور ببینمش

برگرد ...

نمایش مشخصات لعیا زارعی تو آمدی. زودتر از قرارمان آمدی. درست شبیه پاییز که زودتر از قرارش آمد. یادت هست برایت شعر نوشته بودم برگها قانون جاذبه را نمی دادنند اما می ریزند. تو لبخند زدی. لبخند تو زیباتر از شعر من بود. خیابان جای پاهایمان را می شناخت.همان خیابانی که با هم سمفونی کلاغ ها را می شنیدیم و می خندیدیم

اندوه

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sدفتر خاطراتش را ورق می زد مردمک چشمانش روی این سطر گیر کرد که برای او نوشته بود ؛ " .... هیچ وقت،هیچ کس،هیچ کجا به اندازه دیدن تو ، دل بی دست و پای مرا دستپاچه نکرد !! " حالا او زیر خروارها خاک آرام گرفته بود و پیرمرد تنها مانده با دلی بیقرار ....

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بینوایان استاد رو کرد به کلاس و گفت : کدام یک از شما ؛ بینوایان را دیده است. خیلی از دانشجویان دست شان را بلند کردند.استاد گفت ؛ محمود شما بگویید ! محمود گفت : امروز صبح که از خانه خارج شدم ؛ سر خیابان چند نفر از آنها را دیدم که گدایی می کنند.استاد لبخندی زد و گفت : منظورم آنها نبود! کاوه پدرم کاوه را خیلی دوست داشت

افسانه ها و خدایان

“ نمی‌دانم این قدرتی که شما را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟” این جمله از عباس میرزا به سفیر فرانسه می تواند جوابهای متفاوتی داشته باشد که شاید یکی از آنها را بتوان در افسانه های ملتها جستجو کرد. این افسانه ها مجموعه ای از آداب و رسوم و اخلاقیات ملل مختلف هستند که به نوعی تصویر آنها را آنطور که خود می خواهند نمایش می دهند

دفترچه یادداشت - قسمت چهارم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی در حالی که غرق کتاب خواندن بودم یک جوان لاغر با موی جو گندمی با پرسه زدن در اطراف سطل آشغال هواسم را پرت کرد . بلند شدم و به طرفش قدم برداشتم چند قدم به او مانده ایستادم و نگاهی سر تا پا کنجکاوانه به او انداختم . قدمی دیگر برداشتم و به او گفتم : سلام ، آقا دنبال چیزی میگردی ؟؟ وقتی

تماما تو.!

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی اینکه دلتنگتم دست خودم نیست اینکه همش بهونه میگیرم دست خودم نیست حتی خیس شدن بالشم همخ دست هخودم نیست دیگه چه برسه به هق هقای شبانم و چک کردن پروفایلت و دم به ثانیه خیره شدن به چشات که تو عکس باهام حرف میزنن... اصلا هیچی دست خودم نیست همه چی دست توئه تویی که اومدی و من شدی بی هیچ

افق دوم

نمایش مشخصات محمد جعفری دست های گرم نور خورشید را روی صورتم ، همین جا ، در افق دوم حس میکنم . دچار اشتباه نشوید ! این گرمی دستان خورشید ، گرمای محبت نیست ! این گرما ، گرمای خون عاشقانیست ، که قصد نزدیک شدن به خورشید و کامیابی را داشتند . ولی هنگامی که به معشوق خود نزدیک شدند ، در یک دم ، نگاه نافذ خورشید تبدیل به نگاه گرگی درنده شد و خون را از گردن عاشقانش مکید

دفترچه یادداشت - قسمت سوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی 15 مرداد هم روزی است مثل روز های دیگر تابستان ، گرم و خشک است ولی هوا در این زمان در روستای ما خنک است . باد خنکی وسط قلمه های تبریزی میپیچد و صدای آن مانند موزیک سمفونی روح انسان را به وجد می آورد . واقعا دلم برای شنا در استخر آب گیری باغ با رفقا ، چیدن آلبالو ، آوردن زرد آلو با فرقون

عقاب و گرگ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود ، روی یک صخره بلندعقابی برای خودش لانه ساخته بود عقاب هرچه تخم می گذاشت به جوجه تبدیل نمی شد، هر وقت که حیوانات دیگر را با بچه هایش می دید ناراحت می شد و با خودش می گفت : ای کاش من هم مثل آنها بچه ای داشتم. عقاب هر روز که شکار می کرد طعمه

سیاهی مطلق

نمایش مشخصات مینا رسولی چرا لجبازی میکنی؟مثلا میخوای بگی پای انتخابت موندی؟یا این اون زندگی ای بود که قرار بود برات بسازه؟دیدی که نتونست ...نشد...بس کن دیگه ...کاری به این کارها دیگه ندارم فقط برگرد نذار اخر عمری همه نگرانیم تو باشی .تو فکر کردی نمیدونم چی به روزت اومده؟چیکار میکنی؟حالا هی تو خودتو از بقیه

دفترچه یادداشت _ قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی امروز 14 مرداد ، اتفاق خیلی جالبی برایم افتاد در حالی که خوابیده بودم ناگهان ضربه محکمی را احساس کردم ، از خواب بیدار شدم دیدم توپ فوتبالی بغل دستم افتاده هست ،نوجوانی با ذوق و شوق دنبال توپ میگشت برای اینکه کسی نفهمند من آنجا میخوابم توپ را یواشکی سر دادم به جلوی بوته ها ، رفیقش

درخت سنجد من

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان روستاي ما کوچک بود و براي دبستان بايد مي رفتيم روستاي پايين دست، يک ساعت مي شد پياده از خانه ي ما تا آنجا، هر صبح با ناز و نوازش مادر يا گاه داد و فرياد پدر از خواب بلند مي شدم، دست و صورتم را شسته يا نشسته صبحانه اي را که مادر توي سيني برايم چيده بود مي خوردم کتاب و دفترم را توي کيف شالي دست دوز مادر مي انداختم و مي زدم به راه

روزمرگی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار بر بالای یکی از قطورترین و بلند ترین شاخه های درختی تناور لانه داشت. مدتهای مدیدی بود که مانند پرندگان دیگر روی این درخت بلند لانه کرده بود و روزگار می گذرانید. فصل ها از پی هم می آمدند و سالها سپری می شدند . دیگر آن چشم انداز و ارتفاع برایش جذاب نبود؛ خودش نمی خواست،اما روزگار کم کم دل مردگی را به او تحمیل می کرد

ابوالفضل

مُحرّم‌ها کِیفش کوک بود و مشتریِ سر چراغیِ تعزیه رَجَزخوانی‌های عبّاس را از بَر بود و با چنان صلابتی تکرار می‌کرد که حسادتم را قلقلک می‌داد با خودم فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شد ابوالفضل جای عبّاسخوان پا به سن گذاشته‌ی حسینیه را بگیرد و به آرزویش برسد اما غیر ممکن بود او دست نداشت

دفترچه یادداشت - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی امروز پارک خلوت هست ، فکر هایی در حال پیاده روی مرا احاطه کرده اند : چرا پول هم نمیتواند مرا خوشحال کند ؟! چرا وقتی بی پول و فقیر بودم خوشحال تر بودم ، واقعا دلم برای آن روزا تنگ میشود ، در آن زمان آنقدر انگیزه داشتم ، انرژی داشتم و در اوج بی پولی هایم شرکتم رو تاسیس کردم ، یک شرکت ساختمانی

یک قدم مانده به سقوط ...(امید؟ایمان؟باور؟)

نمایش مشخصات مینا رسولی مینا لطفا تمومش کن!!یک بار هم که شده محض رضای خدا به حرف من گوش کن ! 4 ماهه هر روز و هر شبمون شده دکتر,دکتر,دکتر ...کدومشون تونست کاری کنه ؟کدومشون دردشو فهمید که راه چاره اش بشه پیشکش ؟دکتر بی دکتر ... +ولی بابا بغض و گریه امانم نمیدهد و واژه ها نیامده غرق بغض و اشکهایم میشوند و یک به یک جان میدهند درست همانند امید هایم

فدای نگاه بابا

اوایل صبح روز پاییزی بود و رفتگری وارد اورژانس شد و دختر بچه ی ظاهرآ بی هوش و پر از خون روی دو دستش ، داد میزد دکتر کجاست ؟؟ این بچه داره میمیره .. زیاد کسی اهمیت نداد تا بالاخره برانکارد رو آوردند ، گفتند باید اتاق عمل برود ، پرستار به رفتگر گفت شما بروید پذیرش کارهای اداری مالی رو انجام بدهید

عشق واقعی

نمایش مشخصات زهرا میرزایی دختره تو پارک روی صندلی نشسته و سرش توی گوشی بود و به حال خودش اشک می ریخت خانمی مسنی که روبروش نشسته بود بلند شد و کنارش رفت و با لبخندی مهربانانه که بر لب داشت دستمالی بهش تعارف کرد، بفرمادخترم اشکاتو پاک کن ، حیفه صورته به این قشنگی نیست که اشکی بشه ، خب حالا اگه دوست داشتی، می تونم بپرسم علت گریه هات چیه

آه سرد

نمایش مشخصات سیروس لطفی نسب شب شده بود... باز هم تنهایی ،تنها مونس من شده بود... تقریبآ چند ماهی بود که دیگر با هم ارتباط نداشتیم... وقتی رفت ،فکرش را نمی کردم که این آخرین باری ایست که او را میبینم... بیماری سختی داشت.. همیشه یک خودکار و یک برگه کاغذ همراهش بود... هر چه را می خواست می نوشت... به خاطر بیماری بسختی سخن می گفت

غرور

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار ابری سیاه با کلاف های به هم پیچیده از دوردست پیدا شد صخره آفتاب خورده ی کوه با چشمانی تار شده از شدّت گرما خیره بر حرکت مواج ابر مانده بود که اندکی بالاتر از اودرپهنه ی آسمان قرار داشت!! ابر سیاه از راه رسید، صخره با لبه ی تیز خود همراه با خشم از بالا نشینی ابر دل او را شکافت،دردی

زندگی عروسکی

نمایش مشخصات همراز محمدی لباس را روی دستم می اندازد ومی گوید : امروز امتحانی اینا رو بپوش . اگه پشیمان نشدی هر کدوم رو که دوست داشتی بردار . جوری جمله ی اخرش را با بی حوصلگی گفت . که انگار مطمعن بود به روز دوم نمی کشه . کش موهایم را محکم تر می کنم و جوری ان را می بندم که جلوی دست و پایم نباشد شالم را پشت سرم گره

دنیای وارونگی

نمایش مشخصات ماریا-لشکری تو آرام آرام درونم نفوذ کردی، زمانی که گمانش برایم بسی دشوار بود تو بودی که روزنه ی امید را در دلم که حتی کوچکترین روشنایی برایش سم بود روشن کردی !! آنگاه که صدای شرشر سرنوشت ساز باران همچون رعدی در پندارم می‌پیچید فکرش را نمیکردم که اینک همان صدای رقت انگیز لالایی برای خواب هر

سلوک

نمایش مشخصات نیما فریبرزی به نام خدا داستان کوتاه... نیمه شب در بیابان به سوی خدا رهسپار شدم. جامه بر تن ،چاروق در پا و شالی پیچیده به گردن داشتم... چشمانم در طوفان شنزارکویر بیرون و نیمه باز بود... دستانم به سینه و گره درهم بود... آرام آرام پیش می راندم این اسب زخم خورده وجود را... مسیر ناجوانمردانه بود..

بغض غریب

پسرک وارد پرنده فروشی شد و با نگاه عمیقی به تمام پرنده هاچشمش به یک طوطی در قفس افتاد، دید که پایش انگار لنگ است ،به فروشنده گفت قیمت این طوطی چقدر است ؟ فروشنده جواب داد فروشی نیست ، یک پایش معیوب است. پسرک اصرار کرد... فروشنده گفت اگر خوب بود دویست هزار تومان ولی چون ناقص است و ارزش ندارد ده هزار تومان بده

آدم باید یه کم تحمل داشته باشه!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی چی شده دختر؟ چرا دوباره چمدانت را بغل گرفتی اومدی خونه ما؟! عزیز من، دخترمن، زندگی بالا و پایین داره، باید یک کم بسازی، نباید تا دری به تخته خورد قهر کنی و برگردی خونه بابات! نکنه عکس های عروسی دختر عمه ات را دیدی، دوباره هوایی شدی؟ برای همینه که از این موبایل و تلگرام و این چیزها

جوجه کلاغ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی یکی بود یکی نبود، زیر گنبدکبود ،روی درخت بلندی کلاغی برای خودش لانه ساخته بود و پنج تا تخم گذاشت ، کلاغ روزهای زیادی روی تخم هایش خوابیده بود به امید آن روز که جوجه ها از تخم بیرون بیایند. یک روز صبح که کلاغ روی تخم هایش خوابیده بود ، یکدفعه دید تخم هایش تکان می خورندکلاغ فهمید دیگر موقع در آمدن جوجه ها از تخم است و خیلی خوشحال شد

انتقام

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی - وای مامان! اول صبحی چقدر بلند حرف می‌زنی! چند لحظه گذشت تا توانست حواسش را جمع کند. درحالی‌که چشمانش را می‌مالید، خودش را از میان انبوه لباس و کتاب و ظرف‌های یک‌بارمصرف که همه‌جا پخش‌شده بود، به تلفن رساند و دکمه‌اش را فشار داد تا دوباره پیام مادر را گوش کند. - مهدی جان خوبی!

افق اول

نمایش مشخصات محمد جعفری من پیامی دارم . از روی زمین . از عمیق ترین دره ها . از ساکت ترین نقطه جهان . از سرد ترین دست ها . از گرم ترین روز های تابستان . از خونین ترین غروب . از تلخ ترین طلوع . از تاریک ترین خانه . از بی ابر ترین آسمان. انتهای هستی مقصد من است . جایی که تابحال ، هیچ دخترک بازیگوشی به آن سرک نکشیده و بوی پستی و حتی عشق آدم ها تا آنجا بلند نشده

از تو فقط حسرت ماند و ...

نمایش مشخصات مینا رسولی نبودن هایت مرا به بی رحمانه ترین شکل ممکن زمین زد ...به بی رحمانه ترین شکل ممکن تمام وجود و هستی ام تکه تکه شد و از صدای دردها و شکستن هایم حتی حال دشمنانم هم بحالم سوخت ... روا نبود این چنین انتقام بگیری ...بخدا که روا نبود این چنین بروی و مرا آواره پیچ و خم نبودن هایت کنی ... روا نبود من صاحب عزا باشم و داغدارت

من به دنبال تو!

نمایش مشخصات نگین پارسا دلم هنوزم گرمه به امید اون روزی که باز با حافظ همقدم بشمو توی مهرماه روی برگای زردونارنجی رد بشم وصدای خش خش برگاقلقلک بده ذهنمو_اونقدر راه بریم که برسیم به بوستان!!و روی نیمکت های سعدی بشینیم واستراحت کنیم!اونجا هی حافظ غزل بگه ومن براش بخندم!بشم همون دلبرشیرین غزلهاش بشم نگین

طناب

نمایش مشخصات مصطفی باقرزاده #طناب حیاطمان کوچک بود و باغچه ای در دو سمت آن که بوی خوش و زیبایی آن آدمی را سرمست می کرد ، بهار خوابی گوشه ی آن می درخشید و حوض کوچک و کم عمقی وسط آن به طوریکه چند ماهی قرمز را می شد به راحتی شمرد، من بر روی بهار خواب روی بالشی لم زده بودم و داشتم مادرم را نگاه می کردم. تلفن همراهش

عشق مرگ

نمایش مشخصات مبینا صادقی اگر به شما بگویند که امروز آخرین روز عمرتان است چه کار می کنید ؟؟ فکر کردن به این موضوع سخت است چون وقتی عصبانی، یا با مشکلات رو به رو می شویم از خدا آرزوی مرگ می کنیم حال خبر دارید کی وکجا و چه زمان آیا هدفی برای زندگی کردن در خود یافت می کنید ؟؟ مرگ مشکل نیست مرگ یکی از اتفاقات

پیدا یا پنهان

sعشق در بعضی جاها پیداست ودر باطن بعضی کسان پنهان

فراموشی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sبا عشق شروع شده بود ، ولی بعد از سالها زندگی با عشقی یک طرفه ، پیرمرد در واپسین دقایق زندگی چشم گشود و به همسر پیرش گفت : تو یادت نیست ، من برای داشتن تو ، دلی را به دریا زدم که از آب هم " واهمه " داشت !! .... " واهمه "

خود 'کشی'

نمایش مشخصات سروش جنتی طناب را چندین بار بررسی کرد. اتصالش به سقف را هم با آویزان شدن از آن چک کرد که مبادا مثل مردی به نام اوه، یک افتضاح به بار بیاید. این بار خواهد رفت. _هیچ شرافتی در تحمل مشکلات نیست باید بتوان علیه جنگیدن بیهوده، طغیان کرد. اوج انتخاب انسان در 'نبودن' است. او هیچ گاه انسان نا امیدی نبود، هیچگاه نمی شد به او گفت بی انگیزه

محکوم به فراموشی

نمایش مشخصات مینا رسولی فکر فراموشی او را فراموش کرده بودم و او نیمی از من شده بود,همسرم را دوست داشتم اما عاشق او بودم ... و در مواقعی هم عاشقانه هایم را برای او میخواندم و به چشمان همسرم خیره میشدم ...و او چه دلبرانه در اغوشم جای میگرفت و گونه هایم را بوسه باران میکرد در حالی که نمیدانست مخاطب عاشقانه هایم او نیست

دنیا

نمایش مشخصات همراز محمدی دانش اموز با خواندن اسمش توسط معلم بالای کلاس می ایستد وبا تردید شروع به خواندن می کند :( به نام او چند روز پیش کتاب جدیدی رو که خریده بودم باز کردم هر صفحه که جلو تر رفتم چیزی درونم روشن تر می شد تازه فهمیدم دنیا واقعا جهان هستی ست . دنیافقط کشور من شهر من و محله ی من نیست دنیا خیلی

جشن_شهریور_پاییزی

نمایش مشخصات نیما فریبرزی داستان کوتاه... دوم شهریور بود... ساعت 19:07 دقیقه... یک عصر نیمه تابستانیه نیمه پوسیده... با کمی چاشنیه دل مردگی و عصاره پاییز زرد رنگ حزن آلود... صدای مرغای آسمان و پرندگان همسایه ها ،چرت عصرانه جیرجیرک های شب زنده دار را پاره کرده بود... صدای رفت و آمد پر سر و صدای ماشین هاای اتوبان

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری وکیل مدافع رو کردم به استاد و گفتم : ببخشید ! شما برای این که حرف دل مردم را بزنید در داستان هایتان از گاو ؛ گوسفند ؛ بز و....استفاده می کنید ؛ آیا منظور خاصی دارید ! .استاد گفت : این جا؛ از حیوانات هم نمی شوداسم برد. گفتم : چرا ؟ خندید و گفت : عده ای وکیل مدافع معترض می شوند که حقوق حیوانات

انضباط زیر خط فقر

نمایش مشخصات مینا رسولی سال اخر هنرستان بودم و به قول معروف داشتم دیپلم میگرفتم که ... که یه روزی خانم عسگری (مدیر مدرسه اینجانب) همین که داشتم از رو نرده پله های طبقه دوم منتهی به طبقه اول(که از شانس مضخرف بنده دفتر مدیر و معاون و خلاصه هر چی عزارائیله اون طبقه بود) سر می خوردم ,که یوووووهااااااااا دست به کمر و با یه اخم تصنعی ایستاده بود و داشت منو میخورد

زندگی کبوتری

تمثیل در لغتنامه دهخدا به “تشبیه کردن چیزی را به چیزی” معنا شده و بعضا در مباحثات برای قانع کردن افراد استفاده می شود. طوریکه وضعیت الف به وضعیت ب تشبیه شده و درنتیجه کاری که در وضعیت ب منطقی نیست٫ خود به خود در وضعیت الف مضحک می نماید. یکی از پرکاربردترین این تمثیلها ٫ تشبیه “جامعه“ به “کشتی“ است

جشن یک نفره

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده ماهها بود در به در به دنبال کار می گشت ! تو این مدت بیکاری هم بصورت روزمزد پیش بناهای زیادی خودش رو مشغول می کرد موقع رفتن به خونه هم دستاش رو با انواع و اقسام کرم و شوینده و صابون نرم می کرد تا زنش نفهمه میره سر کار بنایی ! از نظر خودش بد نبود ولی خانمش نمی تونست تحمل کنه ! نه اینکه سرکوفت

بدون.....سخن

نمایش مشخصات مبینا صادقی حرف های غریبی که به آن ها می نازیم و در دل همه ی ماست شاید فکر کردن به تمام چیز های که به آن ها اعتقاد داریم کمکمان کند تا بتوانیم درست فکر کنیم هر چه قدر هم اعتقاداتت درست باشد ولی نباید فکر کرد به اعتقادات چون نقض کردن عقیده مثل رفتن به ته یک باتلاق پر از شک و شرک است ولی تفکر درست

فرشته های زمینی ،قسمت سوم

نمایش مشخصات زهرا میرزایی - آره دخترم - مامان وایستا ... فقط یه چیزی -چی؟ -اگه پسره من براش اسم میذارم ، اگرم دختره بابا -موافقی بابایی؟ -باش دخترم ما تسلیم... هرچی تو بگی همون قبوله - الان باید اسمو ستاره بذاره - واقعا یعنی پسره؟ خدایا هزار مرتبه شکرت... البته برام هیچ فرقی نداشت ....بچه بچه ... مهم اینه سالم

خاطرات(همیشه من)

نمایش مشخصات همراز محمدی سال ها پیش زمانی که پایم را در کوچه ی دانشگاه گذاشتم نردبانی بلند قامت را دیدم شاید قدش یه متر از من بلند تر بود مردم با تعجب او را نگاه می کردن و به زور لبخندی که بیش تر لب هایشان کش می امد می زدند اما نردبان بیخیال بود گاهی وقتها می دیدم قلبش می شکند اما هیچ نمی گفت همیشه می خندید

فرشته های زمینی ،قسمت دوم

نمایش مشخصات زهرا میرزایی “این بچه اسمش ستاره و خیلی برام عزیزه ، اون پدر نداره و منم توان مالی ندارم برای بزرگ کردنش ،نمی تونم از عهده اش بر بیام، نمی خوام سرنوشت بچه ام مثل خودم خراب بشه ،فقط خواهش می کنم بچه امو خودتون بگیرین بزرگش کنین تا خیالم راحت باشه، اونا اول به خدا و بعد به شما می سپارم” شقایق

تاب

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار درگوشه ای از ایوان چوبی ،دست هایش را همچون دستان عشاق برمیخی زنگار گرفته از روزگاران دور که دردل ستون چوبی نشسته بود، گره کرده بود . و هرازگاهی با تلنگر بادی ، تکانی می خورد تا فراموش نکند دراین سالها برای چه آنجا ایستاده است؛ شبهایی که ماه روی درهم می کشید و یا پشت ابرهای تیره گرفتارمی شد، او سو سو می زد تا بیراهه برای رهگذران راه جلوه نکند

چشمهاى آشنا!

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى كلاس اول ابتدايى بودم كه پدر تصميم گرفت مدتى من، خواهرم مريم و مادر را به علت خطرات جنگ به روستاى پدربزرگ بياورد. حدود شش ماهى آنجا بوديم و خيلى چيزها از آنجا برايم آغاز شد. پدربزرگ بازنشسته ارتش بود و دوران بازنشستگى را در روستاى آرام خانوادگيش ميگذراند. اما آنجا همه چيز فرق ميكرد

هم نیمکتی

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی بی هدف سوار اتوبوس شدم ، نمیدانم کجا ،شاید چند ایستگاه بعد ، یا هر جا که دلم بخواهد ، پیاده خواهم شد . در اتوبوس ، در حال ایستاده ، قیافه ها را نگاه میکردم ، چشم هایی متفاوت ، از چشم بعضی ها میتوانستم بخوانم که در ذهنشان برای یکی نقشه میکشیدند و چشم بعضی ها نشان میداد که خودشان را

« دو دقیقه سکوت »

نمایش مشخصات آیدا فتوحی ابوابی وقتی می گفت: «راس ساعت پنج ِعصر منتظرتم...» یعنی: یه دقیقه اینور واونور، دلشو به آشوب مینداخت و بیقرارش میکرد! اونوقت، من خوب می دونستم اون لحظه توی دلش چی میگذره! چون هربار که دیرکرده بودم، ازهمون دم در که منو دیده بود با فریادگفته بود: « وای... دختر توکجا موندی اخه؟ هیچ میدونی، زمان

دعای عهد

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی _دنبال چی تو گذشته ات میگردی ؟ وقتی مثل پیله ی کرم خورده دوره خودت پیله کردی وجز بوی گند چیزی از گذشته ات نمیاد.. _دنبال کسی که دوستم داشته باشه که... _تو. ، تو جاهای تاریک قلبت....تو گذشتت..نرگس کاشتی ،بذر نسترن ریختی... پاکش کردی گرچه زیبا نبودی ولی تونستی..گوش کن،، _من گذشتمو دوس ندارم

تاوان یک اشتباه

نمایش مشخصات مینا رسولی از وقتی که یادم میاد با طمانینه و ابهت خاص خودش قدم بر میداشت تو کوچه پس کوچه هایی که پر بود از ادم های ناپاک ...کوچه پس کوچه هایی که بی شباهت به خرابه های شام نبود همیشه آرامش گم کرده امو از آرامش صورت زیبا و چشم هایی که درد رو فریاد میزد پیدا میکردم... همیشه به بودنش به متانتش با وقار بودنش می بالیدم و تو دلم هزار بار قربون صدقش میرفتم

كوچه مردها

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى كاش ميشد بعضى خاطرات را چندين بار زندگى كرد، كاش ميشد يك احساس را بارها تجربه كرد. اما حالا كه نمی‌شود، حالا كه اين گذرِ زورىِ زمان، همه‌چيز را با خود به دوردست‌ها ميبرد و به ورطه نابودى ميكشاند، شايد بشود تك‌تك آنها را از زمان بُريد و قاب كرد و جاى دنجى در خانه دل نصبشان كرد تا

فرشته های زمینی، قسمت اول

نمایش مشخصات زهرا میرزایی پدرام و شقایق بعداز دو سال نامزدی بالاخره باهم ازدواج کردن، پدرام تو یه شرکت بعنوان مهندس مشغول به کار بود و شقایق هم تو خونه کارای طراحی شرکت را انجام میداد آنها خیلی همدیگه را عاشقانه دوست داشتن، اما از طرفی وضع مالی خوبی نداشتن و مستاجر بودند پدرام عاشق بچه بود ولی شقایق می خواست

نامه آخر

نمایش مشخصات مهناز اکبری یگانه نازنین من، شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم: سلام امـروز کـه ایـن نامـه را برایـت مینویسـم حالـم خـوب شـده اسـت. قرصهایـم را کمتـر کـرده ام. کمـی بـه زندگـی برگشته ام. 3 سـال و  انــدی اســت کــه تــو رفتــه ای و مــن تــازه کمــی بــه زندگــی رو آوردهام. برایـت خنـده دار اسـت! مگـر

داداش کایکو

نمایش مشخصات عماد دهنوی آفتاب از لابلای شاخ و برگها میزد پشت گردنم و جای شیره های انجیر روی پوستم را حسابی می سوزاند.کلافگی ام را که دید دستش را دراز کرد طرفم گفت:«شیلَنگو بیار.» گفتم:«ولشون کن، بریم بالا انجیر بچینیم؟» گفت:«بیار بینَم بچه ننه.» سر شلنگ را کشیدم تا دم باغچه و دادم دستش.«به حسابشون می رسم» گفتم:«یه روز سوسک میره تو دمپاییت تلافیش در میاد

بدهکار

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) جمعیت نسبتا طویلی جلوی خودپرداز محله داخل صف ایستاده بودند. زن رفت و در ته صف جا گرفت . کارت ها به سرعت درون دستگاه فرو می رفتند و دستانی که بی وقفه کار می کردند تا یارانه ی دیشب واریز شده را بگیرند. چشمان زن با نگرانی مردم را می پایید، اضطراب را میشد به وضوح در چهره اش مشاهده کرد

پله برقی

نمایش مشخصات ماریه آزاد ترس از پله برقی از کودکی آزارش می داد.متاسفانه هرروز این ترس تکرار می شد. یک روز پله برقی از کار افتاده بود و خانم پیری که می خواست به طبقه بالا برود آنجا ایستاده بود نوشته ی روی پله برقی را که به زبان بیگانه بود نمی توانست بخواند.شاید منتظر مانده که راه بیاندازند. اما از بس منتظر ماند خسته شد و گوشه ی نیمکتی آن طرف سالن نشست و آهی کشید

زمین و زمان

نمایش مشخصات فرشید طریقی بابام آدم خوبی بود،بعدِ مردنش هیشکی بدشو نگفت،یه روز سر کار بودم،زنگ زدن گفتن مرده،نپرسیدم چی شد که مرد،چرا مرد،خیلی وقت پیش مرده بود،از همون روزایی که زمینش خشک شد،درختاش یکی یکی جون دادن،بابام جونش به همین باغ و زمینش بند بود،اینو همه می دونستن،بابام با زمینش خشک شد،با زمینش‌مرد

زندگی!!

نمایش مشخصات نگین پارسا ازخانه بیرون می ایم وشروع میکنم به قدم زدن به سمت مقصدم به خیابان زندگی میرسم کافه ای که قراراست بروم اخراین خیابان است ..به خیابان نگاهی میکنم تاکسی های فراوانی به اخر ان میروند و بی مسافربرمیگردند بعضی هاهم پرازمسافر!!بی توجه به انها راهم راادامه میدهم وخوشحال ازاینکه خودم دارم این مسیرراطی میکنم

کافه بن بست، قسمت اول

نمایش مشخصات مهناز اکبری یگانه یــک فنجــان قهــوه ی داغ بــرای خــودت دم کــن. پرده های اتاقــت را کنــار بــزن و پنجره ها را بــاز کــن نسیم بــه داخــل اتــاق میپیچــد و بــوی قهــوه تــرک اتاقــت را پــر میکنــد، تمــام آنــرا بــا ولــع داخــل ریه هایــت میفرســتی و بــه آســمان آبــی تــر از آبــی زل میزنــی

سکان ها و کشاله های خون

نمایش مشخصات مرتضی خبازیان زاده هیچ کدام از بچه‌ها، رفتارها و حرف‌ها، هیچ نشانی از خستگی و فشار طاقت فرسای دوره‌ی آموزشی نداشت. روزی که قرار شد پنج نفر از بهترین غواصان تیپ را برای یک دوره‌ی آموزشی خاص انتخاب کنم، تقریبا همه می دانستند چطور دوره‌ای خواهد بود. بچه‌ها به هم نگاه می‌کردند و هیچ کس پیش قدم نمی شد

غبار نبودنت

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري پرده را کنار می زند.می نشیند کنار پنجره.پای چپش را روی پای راستش می اندازد.خیابان دراز و خلوت رو به رویش پهن شده است.هیچ کس نیست.مردی با بارانی بلند و خیس می گذرد.قطره های باران پشت سر هم به شیشه می خورند.بی اختیار آه می کشد.درختها صبور و غم گین زیر باران ایستاده اند.دانه دانه برگ هایشان را به باد می سپرند

داستان " خانم نبوی" اثر پرستو زارعی

نمایش مشخصات پرستو زارعی بازم صبح شد. با اکراه از رختخواب پا شدم ، حتی یک ثانیه هم نمی تونستم قیافه شو فراموش کنم. اصلا همین یادآوری چهره ی درهم و برهمش باعث می شد روزم خراب بشه. وقتی دست و صورتم رو می شستم توی آینه زل زدم به صورتم. نمی دونم چی توش بود که اینطوری لج خانم نبوی رو در می آورد...با بی حوصلگی مسواکی

دورگه

نمایش مشخصات همراز محمدی پسرک نگاهی به مادرش می اندازد در نگاهش چه موج می زند ؟؟ نفرت , درد یا شایدمم ؟غم . نگاه پسرک عجیب شکل نگاه پدرش است . چیزی درونش فرو می ریزد اولین بار این نگاه رو در همین اتاق زمانی که ویلیام را به رسم مسخره ی قبیلیه شان مجبور کردند با او ازدواج کند دید. یکی از همان نگاه ها را پسرش امروز به او تحویل داد

هیولا

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد اتاق خواب نه بزرگ بود و نه خیلی کوچک. اما وقتی تخت دو نفره را در آن جا دادند دیگر فضای چندانی باقی نماند. مرد فکر کرد شاید بهتر باشد دیگر میز آینه را داخل اتاق نگذارند ولی قبل از اینکه آن را به زن بگوید از این فکر پشیمان شد. زن جایی لازم داشت تا لوازم آرایش و عطرهایش را بگذارد. کمد دیواری


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1