آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

او خدا را دیده بود..

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد خسته شده بود از آدم بودن.. از خوب بودن.. به قول خودش : خوبی زیاد نه تنها دل آدمها.. دل خدا رو هم میزند.. کلی حرف نا گفته با خدا داشت.. اینها را کسی میگفت که بزرگان محل او را به دینداری میشناختند و سر اسمش قسم میخوردند.. لپ کلام اینکه دلش از زمین و زمان پر بود..پر!! فاصله ی خانه یشان تا ساقی

یک قرار پیشگیرانه

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی قرار بود چند روزی با هم حرف نزنیم.این یک اقدام پیشگیرانه بود برای روبرو نشدن با پدیده عادی شده ای به نام جدایی.در یک خانه بودیم و با هم حرف نمی زدیم،به همین سادگی. تنها مشکلش این بود که گاهی حوصله ات سر می رفت و دوست داشتی با کسی حرف بزنی.که البته این هم به لطف فناوری های نوظهور تا حدود زیادی قابل جبران بود

تکرار مکررات

هیچ وقت مرا به اندازه ی قلم و نوشته های سیاه وسفیدش نمی بیند. برای آنکه به چشمش بیایم، میان جوهر قلمش می روم ولابه لای کلمات خوب و بدش پنهان می شوم.تمام روز به آنها وزن وقافیه می دهد، بی آنکه رقص مرا روی آن ورقه ها ی سیاه شده ببیند و شب ها که عمر واژه هایش به پایان می رسد،مرگ تصویر من هم با جان باختن جملاتش همراه می شود

کتک کاری

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری sهمه چی داشت به خوبی انجام می شدکه پدرکارراخراب کرد.مگرپدرت چه کارکرد دخترم ؟هیچی ! وسط مجلس بلندشدوفریادزداین عراقی ها توخونه ی ما چه کارمی کنندبعدشروع کردبه کتک کاری مهمان ها.

غیرممکن (16-)

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا دو ماه بود که از وضعیتِ نرمالِ بدنم می گذشت، همه ی راه ها را امتحان کرده بودم و تنها این راهِ غیر عاقلانه و غیر ممکن مانده بود. وقتی که لیوان را تا نیمه از ادرار پر کردم، آن قطعه ی کوچکِ (بِی بی چِک) را با تمسخر درونش قرار دادم. اما پس از گذشت چند ثانیه به عالم هَنگ وارد شدم و یک لحظه دنیا را در حال گردش به دور سرم مشاهده کردم

بالای ما چه گذشت؟

نمایش مشخصات عبدالباسط امل او مرد مسن است, سالها قبل در جهاد علیه کمونیستها سهم داشت. یکتن از فرماندهان مجاهدین در خان آباد بود, هرگاه کابل می آید یا من کندز می روم, حتما به دیدن اش می روم. بعضاً که فرصت مساعد می شود, می گویم, خاطره از دوران جهاد را برایم بازگو نماید. آنروز خانه ی ما به کابل آمد, پس از سلام و

اعصاب کلاغ

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) لال شده ام...سه ماه است که لال شده ام...دکترها می گویند از تداخل داروهای ضد افسردگی ام است...افکار لحظه ای در ذهنم جمع می شوند ولی ناگهان فرو می ریزند،فرصت نمی کنند به زبانم برسند...به پروانه مادرم پیشنهاد داده اند کتاب های مورد علاقه ام را بابت تقویت ذهنم دوباره برایم تهیه کند...مادر که چیزی از علایقم نمی داند

کفشدوزکِ مهربان

نمایش مشخصات طیبه حسنی خانم ملخه گوشه ی چمن روی یک تکه سنگ کوچک دراز کشیده بود.چند روزی بود که مریض بودو هیچ کس نبود تا برای او سوپی مقوی درست کند.خانم ملخه همان طور که جلوی آفتاب دراز کشیده بود یک مرتبه با سروصدای خاله کفشدوزک چشمانش را باز کرد.خاله کفشدوزک پیش خانم ملخه رفت وگفت:"سلام دوست عزیز خدا بد

دو دل

نمایش مشخصات فاطمه خجسته دودل ساعت 5ونیم عصر یک روزسرد زمستانی ،برف آرام آرام زمین راسفید پوش کرده بود و سرما تامغز استخوان نفوذ می کرد. من تک وتنها در مخزن کتابخانه مشغول مطالعه کتاب بودم. بخاطر سرمای بیش از حد قوچان, آن روز اعضاء به کتابخانه مراجعه نکرده بودند ومن از این موقعیت استفاده کرده ومشغول مطالعه شدم

میهمان ناخوانده (9)

نمایش مشخصات سهیل اروندی با صدای اذان برخاستم و وضو گرفتم دیدم نازگل خانم هم مثل همیشه به مسجد رفته بود و چراغ ایوانش را روشن گذاشته بود. نمازم را خواندم خواب آلود بودم و ورزش نکردم و مجدداً خوابیدم البته ساعت شماته دارم را بر روی 6 تنظیم کردم و خوابیدم امروز درس اصول مطالعه داشتم و باید به شهر می رفتم و خانم نعیم به جای من به بچه ها هنر اموزش می داد

پیرزن و پسر بچه + سیب

نمایش مشخصات سلمان ارژن بنام خدا پیرزن و پسر بچه + سیب پیر زنی باچهره مردانه و تکیده ، طنابی را به پاهای گوساله در رحم گاو می بندد فریاد میزند : دمش را چرا ول کردی ... پسر نوجوان دوباره دم گاو را به کناری میکشد پیرزن : حالا کمک کنید ... مرد با همسرش به کمک دخترش طناب را میکشند پیر زن به این طرف آن طرف گاو رفته : صبرکنید بذارید یک نفس بکشه

بیا تمومش کنیم

نمایش مشخصات معصومه عبداللهی چند وقتیه که بدجوری ذهنم درگیره. از صبح تا شب همش دارم فکر میکنم. حتی گاهی قبل از خواب یهو این فکر سمج آزارم میده. دیشب تا نیمه های شب باهاش کلنجار رفتم. دستش رو گذاشته بود رو خرخرم و تا می تونست فشار می داد. فکرم رو میگم. چشمام رو می بستم و گوسفند میشمردم تا از دستش خلاص شم، اما بعد

سوم اسفند

نمایش مشخصات احسان رضايي به نام خدا پشت در ايستاده‌ام و مثل مرغ پركنده اين پا و آن پا مي‌كنم. مولود، داخل اتاق بست نشسته و هيچ كس را راه نمي‌دهد. هرچه كردم نتوانستم مادر راضي كنم از خير گفتنش بگذرد. لا اقل اين روز شوم را رها كند. گفتم بعد ار 26 سال بگذارد تلخي‌اش از كام همه برود. مادر اما مرغش هميشه يك پا داشته است

چه قیمه ای

نمایش مشخصات اسماعیل غنی زاده اجازه بده از این سر و صدای گوش کر کن راحت بشم ، فکر غذا و مخلفاتش رو هم به وقتش ردیف می کنم ، تو ذهنم انواع سالاد و دسر و هزارجور خورشت چرب و چیلی بی اختیار مرور میشه ، طبیعتاً من که بیزارم از چربی ، نباید به خاطر یه نفر مهمان بنده خدا و البته حبیب خدا تا یک هفته صورتم جوش بزنه ، یعنی ارزش این کار رو نداره

ماجرا های من و سوکارا(قسمت هشتم)

نمایش مشخصات زهرابادره غروب دريا خيلي غم انگيز است مخصوصا اگر طوفاني هم باشد ،در غروبي دلگير در ساحل ايستاده ام و به امواجي نگاه مي كنم كه خود را با شدت به صخره هاي ريز و درشت ساحل مي كوبند ، صداي متلاطم دريا با صداي بوالهوس باد در هم پيچيده و آواي وحشتناکی به گوش مي رسد ،آوايي كه مو را بر اندامم سيخ مي

افسانه زنان جنگجو(«۳»)

افسانه زنان جنگجو۳*فصل۱* همه چیز آماده شده برای بازگشت رکسانیا و دوستانش به سیاره زمین..مارتین سیستم های سفینه ای که تصاحب کرده اند را روشن میکند و همه آماده حرکت به سمت منظومه شمسی هستند.سفینه از روی خاک سیاره به هوا بلند میشود و پرواز میکند.اما سونیشه که یکی از دوستانش را از دست

منم بلدم پارادوکس بنويسم

نمایش مشخصات پیمان ذ.حسینی آسمان پر از موج بود و از دریا برف می بارید و من با خودم آماده سفر بودم درختی که برگهایش زیر ریشه هایش بود و ریشه اش جای برگ هایش بود مقصد کوچ زمینی من بود با قدم هایم به عقب بر می گشتم و در خودم فرو می رفتم من امروز راه می افتم ولی دیروز بر می گردم برای اولین بار نبود که قصد نرفتن مسافرت رو کرده بودیم

صرفه جویی در مصرف آب

نمایش مشخصات مجید ـسلمانی صرفه جویی در مصرف آب صرفه جویی در مصرف آب شب و روز از صدا و سیما و از طریق آگهی های تبلیغاتی شهرداری روی پلاکاردهای نصب شده در خیابانها و از طرف سازمان آب به چشم و گوش مردم وارد می شوداز اینکه تعدادی از همشهریان هیچ توجهی به این اخطارها ندارند و هنگام شست و شوی ظرف یا دندان و یا دست

کلبه جنگلی

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو اتاقی تاریک و خالی، در باز می شود و زن و مردی وارد می شوند . هر دو تلو تلو می خورند ؛ گویی که حالت طبیعی ندارند . مرد محکم در را می بندد و کورمال کورمال به دنبال لامپ اتاق می گردد، اما محکم به دیوار اتاق برخورد می کند . زن قهقهه می زند . آن دو به طرف اتاق خواب می روند . از داخل کلبه صدای خنده زن و مرد به گوش می رسد

شبانه ،دریا با سطرهایی از خلوتت لبریز می شود

نمایش مشخصات اسماعیل غنی زاده صدای پیانو بلندتر و بلندتر می شد. چهار ستون بدن را می لرزاند.پیش تر تمام همسایه های سرکوچه و ته کوچه اعتراض می کردند ، ولی باز نت های موسیقی زیر انگشتانش شبیه گلبرگ هایی آونگ وار روی سطوحی تاریک فرود می آمدند. لباس سفیدی بر تن داشت . با پاهای برهنه سردی کف اتاق را لمس می کرد ،کلاویه

داستان های روستا-2

.اکرم تند و تند برنامه را ته دفتر دیکته اش که دیگر چند برگی بیشتر از آن باقی نمانه بود،یادداشت کرد و تا زنگ خورد،دست برادرش را گرفت و به راه افتادند.هوا پر از بوی علف های تازه و نم بود.لاله ها اندک اندک قد راست می کردند و حشرات کوچک در میان گل ها در تکاپو بودند.اغلب در مسیر برگشت وقتی

گریز

نمایش مشخصات فرزانه به منش آفتاب مستقیم می خورد پس کله ام.هنوز صدای داعواشون رو میشنیدم.علی با دوچرخه ی قرمزش درحالیکه رکاب می زد اومد سمتم و گفت:(می آی بریم دور بزنیم؟) اخمام توهم رفت و جوابی ندادم.علی هم ناامیدانه رکاب زد و ازم دور شد.فاطمه خانوم چادرش رو ازنو سرش گذاشت.موهاش از چادر زده بود بیرون.هم رنگ موهای مامان بود

گربه خان۲

نمایش مشخصات محسن نظری روزها و شب ها براي گربه خان به كندي مي گذشت.خپل بانو براي در امان ماندن از دست گربه خان و بقيه، دو گربه نر بزرگ را استخدام كرده بود و هر روز به آن ها موش مي داد تا آن ها نيز مواظب او باشند.دو گربه نر محافظ از ن‍‍‍‍‍‍‍‍ژاد خياباني بودند و رنگ يكي از آن ها سفيد بود و ديگري سياه با لكه هاي سفيدي كه روي سرش بود

علی ژاله

نمایش مشخصات علی ژاله رئیس اداره بازرسی فرودگاه پشت میزش نشسته . همکارش وار اطاق میشود و پرونده ای را جلوی او میگذارد پشت سر او یک زن مرد عربی زبان که با زحمت فارسی صحبت میکنند وارد اطاق میشوند . رئیس چایی نصفه اش را سر میکشد . همکارش با کلافگی مرد و زن عرب را به رئیس معرفی میکند ببینید حاجی چه گرفتاری

ترمکی

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت ... ... ... _ خریت نکن احمق جون،پسره همه چی تمومه،همه دخترای دانشگاه توکفن که طرف بشون یه نگاه بندازه،،،اونوقت تو...! شانس درخونتو زده خره... ده چراغ بده دیگه لامصب! _بیخیال فرناز جون،،،...ب_بخدامن بلدنیستم! _خودم یادت میدم عزیزم،پس رفاقت به چه دردی میخوره؟!!! _توروخدابیخیال شو،،من ازپسش برنمیام

آخرین لحظه

نمایش مشخصات علی ببری سست و بیحال نقش بر زمین شدم. جانی در بدن نداشتم. ساتور را برداشت و بر روی سینه ام نشست. خشم در چشمهایش موج می زد. آنقدر عصبانی بود که هیچ تسلطی بر حرکاتش نداشت. با تمام قدرت فریاد زد: "می کشمت" و ساتور را بالای سر برد ... در یک لحظه از حرکت ایستاد و ساتور در دستش در هوا ثابت ماند. با همان چشمهای خشمگین به من زل زده بود و هیچ حرکتی نمی کرد

بیکاری با اعمال شاقه

نمایش مشخصات آرش شهنواز شعله گاز را پایین می کشم تا آرام دم بکشد. کف که روی دهانه ظرف مسی شکل گرفت ، قهوه ترک اماده است. یک لیوان پر می ریزم تا حسابی اثر کند. جلوی پنجره ، روی کاناپه یله می دهم و آرام آرام شکری را که به آن اضافه کرده ام ، هم می زنم. زیر اشعه های خورشید صبحگاهی ، جرعه جرعه می نوشم تا آهسته آهسته سرگیجه ام شروع شود

باید یادم بره و باید یادم بیاد

نمایش مشخصات فیلوسوفیا مثلا سال ها گذشته یه روز که دارم اتاقمو تمیز می کنم دخترم با ذوق و شوق بیاد و کتابی که دستش داره و تازه خریده را نشونم بده منم کتاب رو بگیرم نگاه کنم و اسم تو رو ببینم شک کنم(!)خودتی شاید تشابه اسمی باشه بعد ورق بزنم گذری بخونم ببینم قلمش, آشناست بفهمم خودتی دخترم هی از کتابت

شوق دیدار

دخترک از خواب ناب بیدار شد مدت ها بود خوب نخوابیده بود چشماشو که باز کرد یهو یاد خبر خوشی که دیشب بهش داده بودن افتاد ناخوداگاه خندش گرفت و بالشتشو بغل کرد داد زد "خدا جون دوستت دارم" بلند شد موهاشو شونه کردو از اتاقش بیرون رفت مامانشو تو آشپزخونه دید بلند سلام کرد مامانش با

نامه ای به دختر فیلسوف

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی ۱-سلام دختر فیلسوف .این نامه را در جواب نامه ای می نویسم که می خواستی برایم بنویسی. ۲-راستش آن مرد گل فروش هر روز صبح به این امید دکه اش را باز می کرد که وقتی تو از جلوی دکه می گذری شاخه ای گل بخری. ۳-آن روز که توی اتوبوس غمگین نشسته بودی و دلت باران می خواست و با هدفون به آهنگ غمگین

یک ویرانی که می خندید!

نمایش مشخصات ن.م همیشه لباس سیاه می پوشید؛ با اینکه موهاش قهوه ای بود، اما کلاهی مشکی رو سرش میگذاشت. میگفت از هر چی که سیاه نباشه بدش میاد. نه اینکه ذاتا غمگین باشه؛ نه. اتفاقا خیلی هم شاد بود و می خندید. اما وای به حال زمانی که غمگین میشد! کلاه مشکیش را سرش می کرد و با عصای چوبیش توی خیابان راه می افتاد و زیر لب به عالم و آدم فحش میداد

سفر به ناکجا آباد

نمایش مشخصات معصومه عبداللهی نمیدونم چه ساعتی از نیمه شب بود، طبق عادت همیشگی وقتی از این پهلو به آن پهلو میشم در هوشیاری هستم و انگار که گمشده ای داشته باشم دستم رو دور بالشم می چرخونم تا گوشیم رو پیداکنم، البته طی دو شب گذشته این کار رو بیشتر انجام میدم و دلیلش مسافری ِ که تو راه دارم، گوشی رو به زحمت از زیر

مرگ میخواهم

نمایش مشخصات بهار قمر مرگ.. خسته ام دیگر از این تقدیرم....از این سرنوشتی که خدا ان را به شیطان داده است بنویسد...خسته ام...نمیدانم چه کنم تا این روزگار بگذرد ...البته میگذرد اما نه انچنان که میخواهم...بلکه جانم از بدنم جدا میشود تا این روزگار سیه بگذرد ....اه....صدای چیست...بله صدای تیک تیک ساعت است ...اما چرا تنها صدایی از ان میاید ؟چرا عقربه هایش با چرخشش مرا خوشحال نمیکند

چرا معتاد جهان مجازی شده ایم ؟

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه پدر خانواده : بس کن دختر همش که داری چت می کنی ؟ دختر : تو برام یک شوهر پیدا کن من هم دیگه به شبکه های اجتماعی متصل نمیشم ! پدر رو به پسر کرد و گفت : تو دیگه چته با این کامپیوتر بازی می کنی ؟ پسر : تو برام شغل پیدا کن من هم قول می دهم دست بردارم ! روز دیگری آغاز شد دخترو پسر به اتاق پدر

خداحافظ یعنی یک دنیا درد

گاهی مجبوریم آدم هایی که دوست داریمشان را بسپاریم به خدا و بگوییم : " خداحافظ " . تو می گویی خداحافظ و او ساده می انگارد این عبارت عظیم را ! تو با درد، پشت واژه به واژه ی این عبارت پنهان می شوی و او ساده می گذرد از تمام این دردها ! تو با تمام احساس، عزیزت را به خدا می سپاری و او انگ بی احساسی

من به چوپان دروغگو حسادت می کنم

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی باورم نمیشد که این دنیای مجازی و از آن عجیب تر شبکه اجتماعی چه کارها که نمی کند و بعد از بازنشستگی به زور و تقلای زیاد توانستم خودم را به این دنیا بچسبانم و رویدادها و اتفاقات ریز و درشت آنرا از اینترنت دنبال کنم و شبکه اجتماعی جایی شد برای چند یادداشتی که قدیمترها نوشته بودم و الان

ماجراهای من و سوکارا (قسمت هفتم)

نمایش مشخصات زهرابادره غروب بود ،آفتاب به آرامي رخ خود را در پشت كوه ها پنهان مي كرد، گويي مي خواست سيماي خود را ساعاتي به دست آرايه روزگار بسپارد تا آن را با هفت رنگ آراسته و زيباتر از روز پيش خود را به مردمان عرضه نمايد. دختر بزرگم سپيده رو به من كرد و گفت :مامان اگر موافق باشي بيرون رفته و ضمن خريد وسائل

"جریان آب"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت"     تقدیم به:"کامی عزیز"   ازماشین پیاده شدم وبه سمت رودخانه رفتم. آبی به دست وصورتم زدم وبرای چندلحظه ای  درکناررودخانه ایستادم وبه جریان آب نگاه کردم. جریان آبی که باگذروحرکتش،مرابه بیست سال قبل برد. ***** "درست بیست سال قبل،درکنارهمین رودخانه ودرهمین حوالی، من و"بهنام" ،بعدازچندروزدرس ودانشگاه به پیشنهادبهنام، اینجاآمدیم

عمده فروشی یادداشت های یک زندانی 3

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو 12. من خیلی وقت است که دیگر از خودم نمی‌پرسم چرا این جوری شد، چرا اون جوری شد؟ 13. تو به خودت دروغ می‌گویی! تو نمی‌خوای حقیقت را بدانی. حقیقت خیلی نامرد است. تو دنبال حقیقت خودت هستی. 14. حقیقت زندگی آدم‌ها را نمی‌شود بر اساس یادداشت و عکس حدس زد. 15. هر «چرا»یی را که به ذهنت آمد، دور بریز

سفر

نمایش مشخصات علی ببری جاده تمامی نداشت. هر چقدر رانندگی می کردم ، تمام نمی شد. انگار سر از مسیر بی پایانی درآورده بودم که تا بینهایت ادامه داشت. چشمهایم را به جلو دوخته بودم و حواسم به رانندگی بود. همیشه از اینکه در تصادف جانم را از دست بدهم ، می ترسیدم. دوست داشتم به مرگ طبیعی بمیرم ، نه با بدنی که تو تصادف تکه تکه شده و برای بازماندگان قابل شناسایی نیست

بیمارستان

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری یکشنه93/5/19ساعت7/5صبح درب اتاق عمل ،آخرین حرف های دکتر با من بود. البته دکترتاکیدکرد یک ساعت قبل ازعمل تشریف بیاورید.دکتربی هوشی وقلب یایدشما راببیند.ساعت شش وچهل وپنج دقیقه به بیمارستان رسبدم.خانم دکتری که مسئول پرونده ی بیماران بود.یکی یکی بیماران راچک می کرد ویه اتاق عمل می فرستاد

گلنار

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خالق زیبایی به زحمت می توانست جلوی اشکهایش را بگیرد ،نگاهی به آسمان انداخت شاید خدا هم او را فراموش کرده بود .بعد از تصادف شوهرش کریم جز پسرش سهیل مونسی نداشت ،دیگر نمی توانست در روستا بماند ،نگاه زنان روستا به بیوه زنی که باید به عقد برارد شوهرش در بیاید او را آزار میداد

دوستت دارم

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو نازنین مدت کوتاهی است که همسر محبوبش امید را از دست داده است و در فراق او با چشمانی پر از اشک در گوشه اتاق جمع شده است و پشتش را به دیوار چسبانده است. اتاق پر از گرد و غبار است و به آرامی در حال فرونشستن. امید با حسرت و اشتیاق به او نگاه می‌کند. ناگهان نوری سفید از پنجره سقفی همراه با تلألویی درخشان در اتاق جاری می‌شود

سیب و نیوتن

نمایش مشخصات محسن نيرومند sنیوتن هر روز صبح زیر درختی می نشست تا میوه ای فرو افتد و او قانون جدیدی را کشف کند. ... نیوتن در گذشت و قانون جدیدی کشف نکرد. محققان دریافتند او سالهای آخر عمرش را زیر درخت سرو می نشسته. 20/3/93

ادامه روز یکشنبه (7)

نمایش مشخصات سهیل اروندی به منزل رفتم امتحانات نیم ترم روبه پایان بود و باید برای پایان ترم اماده می شدم و وقت بیشتری برای مطالعه دروس اموزشکده می گذاشتم .برروی تکه کاغذی شروع به نوشتن برنامه کلاس خودم و مدرسه کردم.ساعتی گذشت از نازگل(خانم صاحبخانه) خبری نشد و حسابی گرسته شده بودم ساعت 14 شده بود رفتم پایین

به خاطر پسرم یا به خاطر دل خودم؟

نمایش مشخصات فیلوسوفیا سردم بود روحم،قلبم سرد بود مثل یخ مثل برف استرس داشتم دستام می لرزید باید مقاومت می کردم اما تا کی؟ خودم هم نمی دونستم کاش به اون مهمونی لعنتی نمی رفتم می دونستم اگه قرار باشه کسی را انتخاب کنه شاید من باشم اما تنها من نه حتما به خاطر پسرم خسته بودم حوصله نداشتم دلم می

۱۲۹

نمایش مشخصات فرزانه بارانی 58...59...بوووق ...بووووووووووووووق .. برو کنار...بوووووووق...آقا برو کنار... این پرچمو بگیر پایین ببینم شماره کوچه چنده..! -شصت...شصته باورکنید خانم!....هی...درست می بینم؟ فرزانه ؟!! سعید تویی؟!!چرا موهات ریخته؟!! بووووووق....دِ خانم برو دیگه راهو بند آوردی...! میای بالا یا نه؟!! تابلو را میندازه رو صندلی عقب!در جلو رو باز میکنه

ادامه روز یکشنبه (6)

نمایش مشخصات سهیل اروندی داخل کلاس شدم حسن تنها مثل همیشه برپا گفت و با صدای او همه مرتب ایستادن وبا سلام و خواهش من نشستند .هنوز بابت ژاله کوکبی متاثر بودم از حسن تنها خواهش کردم حضور غیاب کند .به طرف پنجره رفتم و به دور دستها نگاه کردم یاد اموزگارم خانم نامدار افتادم کلاس چهارم چه مادرانه به ما عشق می ورزید

اورست (4)

نمایش مشخصات محمد علی زکی خانی هیچ امیدی به ادامه مسیر نبود. نه ابزاری برای صعود داشتیم نه برنامه ای برای بازگشت. سکوت کرده بودیم و به اطراف نگاه می کردیم، کوروش خیلی ناراحت بود و عذاب وجدان داشت مدام عذرخواهی می کرد. سعی کردم کمی شوخی کنم تا از این حال و هوا بیرون بیاد اما فایده ای نداشت از اونطرفم مهرداد حوصله

گربه خان

نمایش مشخصات محسن نظری پس از ناكامي گربه خان ميو زاده از جفت گيريش با خپل بانو، ماده گربه سر راهي كه سال قبل به يك باره سر از ميان آشغال هاي لواسون درآورده بود خبرش مثل توپ در ميان گربه هاي با اصالت پيچيده بود،گربه خان ديگر دل و دماغي برايش نمانده بود،اين سر افكندگي به سرعت مي توانست او را از پا در بياورد

آهوی رسوا

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت _ازافسون گرمای دستانش که بگذریم،،،وصف چشمان خمارش،چند ده کتاب میطلبد...تصورکن:دو گوی جادویی،به رنگ ظلمت آسمان درروشنایی بی قیدو شرط ماهتاب صورتش چشمک میزند...آه خوب من،توبرجمال پروردگارت آیه ای هستی که هیچ کافری را،توان شرک گفتنش نیست _أه أه أه خاک برسرت کنن!بازکدوم بدبختی ازت

کمین

نمایش مشخصات کبرا قامتی باسرعت زیادجاده را پشت سر می گذاشتم وسرخوش مسیر را می رفتم. دخترم یک لحظه جیغ کشید وافکارم را پاره کرد،بابا چرااین همه باسرعت رانندگی می کنی؟ بابایی مگه نمی دونی من همیار پلیسم. خانم معلم گفته اگه موقع رانندگی پدرومادرتون قوانین رانندگی رعایت نکردندشمابه آنها تذکربدید،باباجونم یه کم آروم تر تصادف می کنیم بابایی

گرگی محصور در ذهن

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی من و دوستم حمید رضا در یک بعد از ظهر گرم،وقتی که برای فرار از گرما به خانه شان پناه برده بودیم،قرار گذاشته بودیم کتاب داستانی را برای بچه ها بنویسیم.قرار بود حمید رضا نقاشی های کتاب بکشه و داستانی را که من می گویم بنویسد.داستان کتاب در مورد بچه ای بود که در حین بازی کردن در حیاط خانه ی روستایی شان توسط یک گرگ ربوده میشد

چشمانم را مدزدم (۳)

نمایش مشخصات مجید ـسلمانی چشمانم را می دزدم ......................... خط عابر پیاده عرض خیابان را تزیین کرده پا به روی خط می گذرام هیچ ماشینی نمی ایستد حتی سرعت خودرا هم کم نمی کند با انتظار و سپس تن دادن به خطر حرکت می کنم که از عرض خیابان رد شوم چشمهای ترسناکم را به سمت چپ گرفته ام که ماشینی اشتباهاً بامن برخورد

روزهای آغازین

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی روزهای اولش بود که تدریس می کرد جو حاکم بر دفتر مدرسه در زنگ های استراحت برایش چیزی جزصحبت های معلمان کهنه کار نداشت معلمانی که هر یک به نوعی می خواستند تجارب چندیدن سال سر کلاس رفتن را بشکلی نصیحت گونه به او انتقال بدهند و انتظار هم داشتند که او گوش کند.از میان حرف های و تجربیات

تق...تق...تق

نمایش مشخصات شیدا محجوب _ ای بابا چرا نمی فهمی چی می گم. عزیزم! باید بیای اینجا. اینجوری که نه چیزی می بینم نه... _ تو رو خدا یه کاری بکن.من نمی تونم...یعنی...قطع نکن خاک بر سر عوضی. گوشی را به کناری پرتاب کرد و از خانه ی همسایه زد بیرون.چادر را از زیر سینه رد کرد و روی شکمش را پوشاند و ادامه اش را زیر بغل جا داد

حسرت فقدان

نمایش مشخصات ن.م وحشت زده شده ام. چهار مار از اطراف دارند بهم نزدیک می شوند. یکیشون از همه بزگتر و خطرناک تر به نظر میرسه؛ همونی که از طرف جنوب داره نزدیک میشه. ترس عجیبی کل وجودمو فراگرفته. قرار بود پدرم بیاد و بهم کمک بکنه. او هم از مارها خبر داشت. اما کمکی در کار نیست. مارها هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شوند

" من ، پدر بزرگ ، 85 سال دارم ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - ((اینجا ، امروز صبح !)) -" پس لازم شد برای پدر بزرگ جشن تولد بگیریم ! خوب شد یادآوری کردی! راستی گفتی امروز چند سالت میشه آقاجون ؟ هشتاد و پنج سال؟ " نوه ام ، هی همین طور وسطِ حرف زدن ، هر هر می خندد ودیگران را هم می خواهد با خود همراه کند . رو به شوهرش می کند " : راستی مجید ،

آخر خط

نمایش مشخصات علی ببری داشتم آهسته و بي هدف راه مي رفتم. شب بود و کوچه تاريک و خلوت بود. مغازه ها بسته بودند. نور چراغ ضعيفي که از بالاي تير برق به کوچه سرازير شده بود خيلي ضعيف بود ، طوريکه تا چند قدم جلوتر از پاهايم را نمي توانستم ببينم. سه مرد جوان ساکت و آرام از روبرو مي آمدند و از کنارم عبور کردند. يکي از آنها به من نگاهي کرد و با زباني گنگ و نامفهوم چيزي به دوستانش گفت

شاسی

نمایش مشخصات اسماعیل غنی زاده دستم دورشاسی آ3 جا نمی شد باد کاغذ ها را به یک طرف تا می کرد ،دستم دور این همه کاغذ قلاب نمی شد ،دو دستی باید سفت و محکم تمامی کاغذ ها را به آغوش می کشیدم.امّا خجالت می کشیدم ،رسیدم سر خیابان آذری کنار ایستگاه آتش نشانی ،سروصدای هولناکی همه جا را پر کرد .شاسی را جلو صورتم گرفتم ،ترسیدم چیزی درست بیاید و بخورد وسط کله ام

شهرزاد(قسمت پنجم)

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خالق عشق شهرزاد و پدربزرگ ساعت سه وقت ملاقات بود.مادر و پدرفاطمه(همسرمازیار)هم می خواستند برای ملاقات بیایند،بنابراین مجبور بودند همراه با نسیم ونیما به بیمارستان بروند.و شهرزاد و بهار به ماشین آنها رفته و با سهیل به سمت بیمارستان به راه افتادند. بعد از نیم ساعت بالاخره رسیدند

ماجراهای من و سوکارا (قسمت ششم)

نمایش مشخصات زهرابادره داشتم از جلوي واحد پايين رد مي شدم صداي مليكا را به وضوح شنيدم ، ....اليكا ،ژليكا عجله كنيد چيزي نمانده زلزله بياد بايد زودتر از اينجا برويم ، با شنيدن اين حرف ها تنم لرزيد و هراسان بدون توجه در آنها را باز كرده و بلند صدا كردم :مليكا، مليكا مليكا سر به پايين بود و داشت بچه اش را آماده

سالمندان

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی همه چیز از یک آگهی شروع شد که نوشته بود بازدید از خانه سالمندان لطفاً حال خوشتان را با خود بیاورید که بدجور نیاز داریم. روی پاشنه برگشتم و ثبت نام کردم مسئولش بهم گفت: لبخند یادتان نرود... روز موعود و حضور در جمع پدر بزرگان و مادر بزرگان که شر و شور زندگی دیگر در آنها آرام گرفته بود مثل آب جوشی که سرد شده و مات بودند و در پیله خود

همیشه فرصت برای بودن نیست

غروب بود پیرمرد توی ایوون خونش نشسته بود وبه حوض توی حیاط که پر شده بود از برگ های پاییزی خیره نگاه می کرد خاک تمام حیاط رو پر کرده بود دستای لرزونش رو روی زمین گذاشت وگفت یاعلی از ایوون اومد پایین ودر حالی که دستاشو به دیوار تکیه می داد اب پاش رو از کنار دیوار برداشت تا حیاط رو

قصه ی یازدهم - بازیگری (احتمالا عنوان،مناسب داستانه!)

نمایش مشخصات فرزانه رازي نقش بازی کردن برای دیگران،همیشه جز جذاب ترین قسمت های زندگی آدمی به شمار میرود!البته انسان تحت شرایط خاصی مجبور میشود نقش بازی کند!مثلا زمانی که خرابکاری بزرگی کرده،نقش بازی میکند تا خود را بی گناه جلوه دهد!یا ممکن است زمانی که شخص،به موفقیت بزرگی دست یافته،زیر پوست تواضع و فروتنی

دلخوشی

نمایش مشخصات امین شفاعت پناهی مرد پاشو این سکه ها رو جمع کن این شد کار از صبح تا شب سکه های لعنتی رو ریختی جلوت و زل زدی بهش . مرد نگاهی به قامت تکیده زن کرد یکی از سکه ها را برداشت و با ها کردنی دستمال کشید . زن غر زنان از کنار مرد رد شد و با سبد لباسی به تراس رفت تا رخت شسته شده را پهن کند. رد خیسی لباس روی کف پوش خانه مانده بود

افسانه زنان جنگجو۲

*افسانه زنان جنگجو۲*فصل۱. چندماه ازینکه رکسانیا و دوستانش حکومت پدر لوذا را پس گرفتند بودند میگذشت..آنها هم هرکدام پست و مقامی گرفته بودند..همه چیز خوب و آرام بود تا اینکه چوپناس بار دیگر قصد پس گرفتن حکومت را میکند.اوکه در زمان حمله موجودات بیگانه از ترسش همه چیز را رها کرده و فرار کرده بود اکنون بازهم برای پس گرفتن قدرت نقشه ای در سرش داشت

پرش

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) بر یک صندلی در بالکن خانه ام نشسته ام ـ هوا تیره و ابریست ـ روی میز روبرویم دیوان وحشی است و یک آینه با قابی چوبی ـ هیچ کس اینجا نیست ـ سیگار روشن را لای انگشتانم می چرخانم و آینه را مقابل چشمانم می گیرم ـ مینا را درونش می بینم که با شیطنت می خندد ـ شوکه می شوم و می گویم: تو که رفته بودی؟!

مرغ عشقم

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی sگفتم مدرسه چی؟میری؟ گفت:میرفتم تا پارسال قبل مرگ بابام تا کلاس چهارم. نگاهش به قفس مرغ عشقش بود و گفت: میدونی من تابستونا با مرغ عشقم فال میفروشم و ولی هوا که سرد شد اسپند دود میکنم... گفتم:چرا؟ گفت: آخه....زمستون که میشه مرگ عشقم از سرما دق میکنه...میمیره

ماجراهاي من و سوكارا (زنگ تفريح)

نمایش مشخصات زهرابادره در حاليكه با مدادم صحبت مي كردم در دستانم قرار گرفت ، گفت : يه چيزي بنويس گفتم : همه نوشتني ها را نوشته اند ديگر چيزي براي من باقي نمانده است ، خنديد و گفت :پس اجازه فرما من بنويسم ! گفتم : اين تو و اين هم سينه سفيد كاغذ ،هر چه مي خواهد دل تنگت بنويس ، و اينگونه شد كه قلمم نوشت من بي تقصيرم

تاریکی

نمایش مشخصات علی ببری اتاق تنگتر و کوچکتر از هميشه به نظرش مي رسيد. سرش گيج مي رفت. نوعي ترس همراه با کرختي عجيبي در وجودش رخنه کرده بود که حس يک بيمار لاعلاج را به او القاء مي کرد. همانطور که گوشه اتاق نشسته بود سرش را پايين آورد و بين دو دستش نگاه داشت. چشمانش را بست و سعي کرد تمرکز کند. افکار او مشوش تر از آن بود که به موضوع مشخصي بيانديشد

گلی پونصد

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت همه چیز مثل قبل است...همه چیز همان همیشگیست!خنکای یک عصر پاییزی؛همان نیمکت چوبی؛برگ هایی که خش خش کنان زیرپای اغیار جان میدهند؛وهوای دم کرده ای که دیوانه وار,روزمره است؛؛؛دور وبری هاهمانند؛که قبلابودند:جوانان بیکاره وهوس بازی که دربه در به دنبال گلی پونصدمیگردند؛وهمان پیرمردان

مسافری دربستی

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا در حال برگشتن از مسیر همیشگیِ خود به سمت خط، در فکرهایم غرق گشته بودم. به زندگیِ خود با مادر پیرم فکر می کردم، به اینکه او اصرارهای پی در پی خود را برای ازدواج و سر و سامان یافتن من بیان می کرد و من به خاطر مراقبت از او امتناع می ورزیدم. او می گفت: اگر روزی ازدواج کردی در

قلم لرزه

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو 1- بخشش، روح را رها می‌سازد. 2- می‌دونی چیه «عشق و واقعیت» همیشه برای من در تضاد بودن. 3- روزی که مُردم، روزی بود که زندگی کردن را شروع کردم. 4- تمام اتفاقهای خوبی که در این دنیا افتاده کار افراد کلّه شقّی بوده که روی تحقق اهداف و نیتشان اصرار داشتند! 5- این وحشتناکه که دوست داشته نشی

شهرزاد(قسمت چهارم)

نمایش مشخصات انسیه زمانی به نام خالق عشق شروع روزهای متفاوت تر از پیش تقریبا بعد از یک ربع مازیار به خانه پدربزرگ رسید.پدربزرگ درحالی که کت و شلوار به تن داشت به اتاقی که سهیل در آن خواب بود رفته واو را از خواب بیدار می کرد. مازیار کلیدش را در آورد و وارد حیاط شد.نسیم در حال آب داد به باغچه بود.او گفت: سلام،خسته نباشی

مبتلا

نمایش مشخصات هستی مهربان سارا با بی حوصلگی نگاهی به آشپزخانه به هم ریخته وظرف های نشسته که در سینک روی هم تلمبار شده بودند انداخت.آهی از اعماق وجودش کشید وگفت: اگه سعید بگه این چه وضعیه؟ شام کو؟ چی بگم ؟ اگه بگم حال نداشتم باورش میشه؟ اصلا می گم دستکشم سوراخ بود...بعد به دیوار تکیه زد وادامه داد:چقدر من

غواص

نمایش مشخصات جعفر حسین زاده " غواص"(قسمت اول) غروب زیبایی بود.شور وشعف دانش آموزان فضای اردوگاه میرزا کوچک خان جنگلی را پر کرده بود . عده ای در نور چراغهای نور افکن در میدان فوتبال مشغول بازی بودند. درچادر بچه های آذربایجان – که در جنوب اردوگاه بود – مربی بچه ها ، آقای احمدی ، با انواع شیرین کاریها ، بچه ها را می خنداند

پارا میکسو ملیسیا ویروسس (نوع آ)

نمایش مشخصات ناصرباران دوست عآقای معاون در دفتر پشت میز ش نشسته بود ، یک لیوان دسته دار بزرگ چای کنار دستش قرار داشت که بخاری مطبوع از آن به هوا بر می خاست قندان کریستال کنگره ای مینیاطور ی که در نوک برش ها وتو رفتگی کنگره هایش سایه روشنی از رنگ های طلایی تیره وروشن خود نمایی می کرد ونیمی از آن پر از قند ونیمه

دیدار مرد در مه با خانم نویسنده

سخنی باخواننده سلام چند وقت پیش که تصمیم به نوشتن این داستان گرفتم در غروب مه گرفته ساحل مردی به دیدارم آمد و از من خواست تا داستان او را بنویسم . نگاهی محو و دور داشت. انگار گم شده بود و می خواست کسی پیدایش کند و من آن کسی بودم که باید بازش می گرداندم .نمی دانید چقدر حالت محو نگاهش دوست داشتنی بود

چهارراه

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی sاحساس غروری داشتم به خنکی آدامسی با طعم نعناع که حرفم به کرسی نشاندم وقتی گفت: میرم پبس داداشم، تهران....چون اونجا سر چهار راهاش بیشتر از چهار راه دارم، بیشتر گیرم میاد


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1