آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

موجودات نیمه شب

- : پدر الان وقتشه ؟ -: شاید پسرم ، ولی هرشب این اتفاق نمی افته ! -: سالها قبل اینجا چطوری بود ؟ خونه ما الان کنار رودخانه است ولی همیشه شلوغه روی اون پول تازه که زدن پرچمهای بزرگ نصب کردند و ماشین های زیادی از اینجا رد میشن وبه جز اون مغازه های تعمیر ماشین وسروصدای زیادی که هست . -: سالها قبل اینجا یه جنگل بزرگ بود و رودخانه بزرگ تر وزیباتر

یادبود

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول آتش سحر کوچولو با ترس از خواب پرید ... و آنچه که دید برایش غیر قابل درک بود ، اطرافش در اتاق هیچ کس نبود و دود و آتش همه جا را پر کرده بود . آنچنان که هیچ جا را نمیشد دید . دخترک بی پناه در آنحال ناباورانه چشمانش را مالید تا شاید در خواب باشد و از این کابوس ترسناک برخیزد . و دوباره سرذرگم به اطراف خیره شد

چشم و هم چشمی

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول طلاق محمود شناسنامه اش را باز کرد . امروز 44 ساله شده بود . اما همسرش نبود تا به او تولدش را تبریک بگوید . چرا که در صفحه میانی شناسنامه بر نام همسرش شیرین عمادی مهر طلاق خورده بود . آنچه که روزی حتی تصورش را هم نمیکرد ، اویی که چقدر عاشقانه و ساده زندگی اش را آغاز کرده بود

عقل و عشق

نمایش مشخصات نگین پارسا عقل حاکم منطق است و عشق حاکم احساس!یکی برمغز فرمانروایی میکند ودیگری برقلب عشق:انگار همین دیروز بود که دیدمش انهمه زیبایی در یک فرد غیر ممکن است!چه کرد بامن ان تو گوی عسلی که لشکری سیاه ازاومراقبت میکرد عقل:دراین سن و سال هنوز هم دم از عاشقی میزنی؟دیدی که بارهادرمقابل من شکست خوردی

سیب سرخ

نمایش مشخصات محمد علی قجه روزی سیبی سرخ از شاخه ای بلند بر زمین افتاد ، بر خاک غلتید ، از جمن گذشت و در رود افتاد . رود خروشان بود و او را در میان تلالو طلایی آفتابی که در رقص آبی و زلالش می لولید به میان مزرعه ای برد . مزرعه تشنه بود و از آن آب هستی بخش نوشید و سیب اما همانجا ماند ، میان دشتی پهناور ، یکه و تنها

راه آسمان

نمایش مشخصات محمد علی قجه میان کلبه گلی در دل جنگل تاریک ... روی پنجره سرد ، کودک با نفس پیغام گذاشت. تا شاید پدرش از راه بی بازگشتی که پیش روی فرزندش پیچ و تاب می خورد برگردد. آن شب حتی ماه هم که دلگیر و کدر بود هیچ صدایی جز ناله بوف پیر جنگل نشنید. سپیده دم از راه رسید ... کودک که تمامی طول شب در انتظار بود از فرط خستگی به خواب رفت

عشق و نفرت

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري چنین شد که عشق و نفرت پیوند مقدس را با هم خواند وخواستار زندگی ابدی شدند. سالها گذشت عشق ، عشقش ربه به نفرت هر ثانیه ابراز می کرد ومی دانست که نفرت تنفرش فراتر از عشقش است روزها امدند وعشق دو شادوش نفرت کار می کرد وبه درستی بذرهای ، مهربانی ، امید ، خوشحالی زندگی را در مزرعه قلب ها

رهایی از عقاید پوشالی

نمایش مشخصات مهربان نکویی فرد زندگی از آن جایی شروع می شه که تصمیم میگیری تمام عقایدی که از نوزادی در گوشت خوانده اند را دور بریزی. از آن جایی که وقتی تار های موهای طلایی ات از زیر روسری سرخت نمایان شد نگران این نباشی که بعد از مرگ موهایت زنجیری می شود تا تو را عذاب دهد . از آن جایی که تصمیم میگیری عاشق بشوی و در

دل دیوونه

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی رفت سوار ماشین شد و درب رو محکم کوبید از این که گیس خانمی را که بد جور پارک کرده بود کشیده بود شدیدا خرسند بود ،دستمالی از داشبورد برداشت و موهای مانده از کلاه گیس خانم محترم را پاک کرد سوار مغزش شد :غلط کردی ،،،،،خیلی هم خوب کردم،،،،،کلاه گیسشو کندی اخه،،،اها چی شد نرم شدی،،،،خودت میدونی

اولی از آخر

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند – نسرین قربانی، زهرا کریمی، الهه بهادری، سیمین بهاروند، زهرا سلیمی، فاطمه دهقانی. مقنعه‌اش را توی کمد گذاشت و روی تخت نشست. – مامان؟ مقنعه‌ام کو؟ – دیشب گذاشته بودم روی میز کنار پنجره! – نیست… چیکار کنم؟ مادر به اتاق آمد و روی میز را نگاه کرد. – گذاشته بودم همین¬جا. پدر و مادرها دورادور بچه‌هایشان را نگاه می‌کردند

جبهه

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول در آن شب تابستانی اواخر شب بود ، یک شب تابستانی دیگر . با تاریکی کامل ، گرمای روز تابستان اندک اندک جای خود را به خنکای شبانگاهی سپرده بود . خنکایی که در حیاط قدیمی خانه آقای باقری دل انگیز و دوست داشتنی از هرسو به سویی دیگرمی دوید و پدر تنها را به یاد کودکی پسرش می انداخت

فقط به خاطر تو

مژه های شکسته پلکهایش روی هم می نشیند وچشمانش ،متمایل به تاریکی می شود. آتش شومینه در کنار برفی که در پشت شیشه پای کوبی می کند،عشوه گری می نماید ودل می رباید. هر آن رنگ می بازد وطیف رنگ نارنجی را به نمایش می گذارد. شالی سبز،نیمی از موهای شرابی اش را جلوه داده است .در گونه هایش سرخی

کاش دفترجه یاداشتم به دست خدابرسد....

نمایش مشخصات دانیال فریادی به خانه پلاک چهار رسیدم! کسی در راه برایم باز نکرد به سه قدمی مرگ رسیدم کسی از پشت دستم را گرفت به دو راهی زندگی رسیدم کسي فرمان داد ! راه مسدود است به یک گلدان شکسته رسیدم کسی گفت صاحب ش در گور هر شب سرفه می کند!!! خدا از پشت گل های بنفشه نگاهم کرد! جرات یافتن سلام کنم جرات یافتم

داستان کوتاه بن بست

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول بوسه های برگ سالها قبل در دشتی زیبا و دل انگیز ، در پهنه ای سرسبز و پر طراوت ، آنجا که کران تا کرانش زندگی بود و زندگی ، درست جایی که به آبگیرهای رنگارنگ منتهی می شد ، نهر آبی بود زلال و خروشان . نهری پر جنب و جوش که از پیچ و خم های فراوان می گذشت ، نهری که از بالای کوه تا

داستان کوتاه افسانه

نمایش مشخصات محمد علی قجه در افسانه ها آمده است که سه مرد دوشاودش شیطان برای ستیز با خدا و دنیایش رهسپار راهی طولانی شدند. از دریاها گذشتند ، کوهها را درنوردیدند و سرانجام به کارزار نبرد رسیدند ... و سپس هر یک به سویی رفتند تا با یاری شیطان در این جنگ خونبار پیروز شوند ! فصل اول مغاک اولین مرد در حالیکه

بادام های تلخ برگرفته از رمان کمینگاه جلد سوم اثر محمد علی قجه

نمایش مشخصات محمد علی قجه سنگ محکم و استوار بود . آنقدر که هیچ طوفان و سیلابی بر آن تاثیری نداشت و قادر نبود تا حرکتش دهد . اما روزی پرستویی خونین بال ، بر روی سنگ افتاد و کمی بعد از فرط خونریزی جان داد . جسدش توسط کلاغ های وحشی دریده و خورده شد و از این تاراج ، خون گرمش بر سنگ ریخت . و این دل سنگ را لرزاند و غمگینش کرد ، چرا که او خون نداشت

شمع و عاشقی

نمایش مشخصات محمد علی قجه روزی پروانه ای بر رخ شمعی زیبا عاشق شد . پس پروانه وار به دورش چرخید . از شمع فریاد بر آمد : از من حذر کن که خواهی مرد . اما پروانه بی اهمیت به گشتن دور شمع ادامه داد . شمع که عشق او را دید اشک در چشمانش حلقه زد و اندک اندک مروارید اشکهایش بر تن بلورینش جاری شد . شعله داغ بود و سوزان ، از لهیب عشقی که بی حد و مرز زبانه می کشید

فقط به خاطر تو

مژه های شکسته پلکهایش روی هم می نشیند وچشمانش ،متمایل به تاریکی می شود. آتش شومینه در کنار برفی که در پشت شیشه پای کوبی می کند،عشوه گری می نماید ودل می رباید. هر آن رنگ می بازد وطیف رنگ نارنجی را به نمایش می گذارد. شالی سبز،نیمی از موهای شرابی اش را جلوه داده است .در گونه هایش سرخی

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول من و پیرزن با عجله دویدم تا بتونم به قطار مترو برسم ولی بد شانسی آوردم و قطار درست جلوی پای من حرکت کرد و رفت . کلافه شدم و خودم رو روی صندلی ایستگاه انداختم و هدفونم رو تو گوشم محکم تر کردم تا از سر و صدا و هیاهوی مردمی که اطرافم بودن فرار کنم. که حس کردم یه زن کنارم روی صندلی نشست

امدادهای غیبی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) صدای صوت متوالی خمپاره ها گوش رزمندگان مجروح داخل سنگرها را می خراشد. معلوم نیست که در و دیوارِ سنگرها رنگ خون گرفته اند یا خون، رنگ در و دیوار. سنگرها، شباهت کم نظیری به گورستان های دسته جمعی پیدا کرده است؛ بوی خون، صداهای آه و ناله و گاهی شهادتین. فرمانده، تنها در سنگری سرد و نیمه تاریک با صورتی خون آلود نشسته است

دنیا

نمایش مشخصات محمد علی قجه sدستانت را به سوی آسمان بگیر مشت کن و ببین که چگونه خورشیدی بزرگ در مشت تو جای می گیرد پس چگونه ما برای دنیایی که از خورشید هم کوچکتر است اینکونه گریه می کنیم ؟

عیدی یک فرشته

(عیدی یک فرشته) چیزی به سال تحویل نمانده بود ؛ مدت ها بود که کار درست و حسابی برای تامین امرار و معاش نداشتم ؛ همین تازگی کار نگهبانی شب از طرف یک مهندس که قبلا بهش سپرده بودم ، بهم پیشنهاد شد ؛ من هم از سر ناچاری دوری از خانواده را قبول کردم تا کاری داشته باشم. شب قبلش خوابی دیدم برای

آرزو

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول کتابفروشی پسرک ژنده پوش در حالیکه از فرط سرما بدن نحیفش را میان کارتنی بزرگ پنهان کرده بود ، مانند همیشه گوشه دیوار ، کنج یک کوچه قدیمی ، درست جایی که همه تا مدرسه شان می دویدند بساط کوچکش را پهن کرد و ترازوی کهنه اش را هم مقابل عابرین روی زمین گذاشت. اما در آن وقت صبح همه با عجله و بی اهمیت از کنارش می گذشتند

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری تبصره ! دکتر رو کرد به مرد و گفت : چه به روز دست هایت آورده ای ؟ مرد آهی کشید و گفت : این زخم ها به خاطر شستن ظرف ها است. دکتر گفت : مگر همسرت این کار را نمی کند. مرد گفت : خیر ! دکتر گفت : چرا ؟ مرد گفت : روزی که همسرم را انتخاب کردم پیشنهاد داد به جای مهریه ظرف ها را بشویم . من هم قبول کردم بهتر از هزار و سیصد و هفتاد سکه بود

وقتی .

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی گاهی حس میکرد که کارها و اعمالش مطابق شرع نیست گاهی هم چنان مست میشد که تا دو سه ساعت اشک‌میریخت ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن براش شعر مبهمی بود که معناش توی کنکاش ها ی آبی تیره‌ زندگیش گم شده بود.. . نوزده رو. رد کرده بود که برای اولین بار عاشق شد شد خزان این بهار نافرجام

غیرت

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول کوچه نیمه شب بود و هنوز باران می بارید. بارانی بی وقفه که کمتر در شهر پر دودی چون تهران سابق داشت. بارانی که آلودگی ها را می شست و تمامی سیاهی ها را بر کف سرو و پر چین آسفالتها ، در پیچ و خم جوی ها و در تو در توی خیابانها و کوچه ها روان می کرد. بارانی نم نم ، همچون دوران کودکی

توکل

توکل به خدا شب سیزده بدر بود ؛ و من در پست نگهبانی بودم ، هوا بارانی بود به این فکر میکردم اگر هوا فردا خوب باشه و بچه هام بگن بریم بیرون چیکار کنم ؛ آخه بجز یک هزار تومانی هیچ پولی تو جیبم نبود . باران نرم نرم می‌بارید ، دعا میکردم فردا هوا بارانی باشه . شب قبلش برای صاحب کارم تماس

پنجره باز ، تاریکی ، سگ بی وفا

sپنجره باز ، تو ، گلدانی که میخندد. ...... تاریک بود . چشمانی افروخته مرا مینگریست . ...... سگی که دوستش داشت ، گلویش را درید .

سیگار

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سیگار از پشت پنجره‌ اتاق نگهبانی، به محوطه ی پارکینگ نگاهی انداختم. ماشین های توقیفی کناری و ماشین های تصادفی یک طرف دیگر، موتور سیکلت ها هم طرف دیگر به ترتیب و نظمی خاص پارک شده بودند. امروز چند خودروی جدید به پارکینگ منتقل شده بودند و طبق روال هم چند خودرویی هم ترخیص شده بودند

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﺎ ﺳﺮﺣﺪ ﻣﺮﮒ

نمایش مشخصات جواد علیپور + چی شده ؟ باز که ماتم گرفتی - ماتم نگیرم ؟ دارن عشقمو ازم میگیرن + هه دارن عشقتو ازت میگیرن ؟ - مرض این کجاش خنده داشت ؟ + عشق اگه واقعا عشق باشه هیشکی به جز مرگ نمی تونه ازت بگیرتش - اه چی میگی ؟ تو چه میدونی عشق چیه ؟ تا حالا عاشق شدی ؟ اصن تو زندگیت کسی عاشقت شده ؟ تا حالا

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بهار ! زن درخت های حیاط را که دید فریاد زد بهار آمد ! مرد از اتاق بیرون آمد و گفت : ما که بهاری نمی بینیم. زن گفت : درخت ها را نمی بینید که جوانه زده اند. مرد نیشخندی زد و گفت : با این جوانه ها خیال می کنید بهار می آید ! زن گفت : آری ! مرد گفت : تا وقتی که سفره ها خالی است و پرنده ها در قفسند بهاری نخواهد آمد

آه آناستازیا دخترم (33)

نمایش مشخصات بهروزعامری برخی از دوستان وقتی این مقاله را می خوانند برای اینکه کار خودرا توجیه کنند یا مرا از نگرانی بیرون بیاورند می گویند پست مدرن مکتب نیست نوعی اندیشه است من می خواهم بگویم نتنها اندیشه نیست بلکه ضد اندیشه هم نیست چیزیست که هر اندیشه یا ضد اندیشه ای را مهمل و تهی از هر اندیشه ای می کند

دخترم کجاست؟!!

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ◇ دخترم کجاست؟!! نوشته ی سعید فلاحی(زانا کوردستانی) - دخترم کجاست؟! پرستار ذوق زده نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی بر لب از اتاق بیرون رفت و با دکتر برگشت. بین راه به دکتر می گفت: آقای دکتر ببینید لطفا! آقای نوری انگار حافظه شونه به دست آوردن!. - چی شده مگه خانم پرستار؟! - آقای نوری سراغ دخترشونو گرفتن! - بسیار عالیه

بعد از ظهر سرد اما گرم

یاد آن روزی افتاده بود که پدر خوانده و مادر خوانده اش میخواستند او را به فرزندی قبول کنند . آن روز دانه های برف به درشتی ذرت های بوداده اما به آرامی بر زمین فرو می افتادند و زمین را سفید پوش میکردند . خورشید زمستان که گرمای چندانی هم نداشت ، در حال رفتن به پشت تپه هایی بود که از خورشید زمستان هم سرد تر بودند

مترسک

همیشه در کنار پرچین های جالیز ایستاده بود . هیچ وقت نمی نشست و همیشه ایستاده بود . هیچوقت آن لبخندی را که روی صورتش دوخته بودند به ناراحتی و غم تبدیل نمیکرد و همیشه شاد بود . هیچ گاه نمیخوابید و هیچ وقت سرد یا گرمش نمیشد . پرنده ها روی دستش می ایستاند اما او هیچ وقت دستانش خسته نمیشد

وحشت زدگی

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه خدایا تو بگو چکار کنم این روزها حالم خیلی بده شده تا یک کاری کنم دست هام می لرزه ، تپش قلب و تنگی نفس دارم . هر روز از این وحشت دارم نکنه سکته قلبی بگیرم دمای بدنم متغییر میشه یک روز بدنم سرده یک روز گرم. دیگه فایده نداره فردا باید به یک روان شناس مراجعه کنم. مراجع : سلام خوبید؟

آیینه

نمایش مشخصات مهدی عزیزی حرمت کار هر ماه پدرم این بود که مبلغی از حقوقش را به نیازمندان می داد، این برایش تبدیل به عادت شده بود، عادتی که مرا آزار می داد، من همیشه در سودای ثروت اندوزی بودم به خصوص اینکه دلم نمی خواست مقابل هم کلاسی هایم کم بیاورم، با وجود اینکه پدرم در یک کارگاه فرش بافی کار می کرد، حقوقش کفاف

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مشاجره ساعت ها بین آنها مشاجره بود. پسر اعتقاد داشت تنها راهی که می شود تغییراتی در جامعه ایجاد کرد به خیابان آمدن است. پدر می گفت : نه ! با شلوغ کاری نمی شود کاری انجام داد. پسر از جایش بلند شد و گفت : باید دست روی دست گذاشت و ساکت ماند. پدر گفت : نه ! باید مردم را به کتابخانه ها کشاند ؛ تنها راه تغییر از میان کتاب ها می گذرد

عید گلباران

نمایش مشخصات ماریه آزاد عید امسال خیلی  دیدنی  است چون برای اولین بار همه  دور هم جمع می شوند جای هیچ کی خالی نیست.به یک فامیل پر جمعیت تبدیل شده خانواده ی ده نفره. عکس می گیریم بیشتر قیافه ها  تغییر کرده و اگر با رنگ و لعاب نباشند همه کمی پیر شدیم. میانگین سنی ما سی تا چهل سالگی ست.مادر و پدر هم شکسته تر

عطربهشت

نمایش مشخصات مهدی عزیزی حرمت نگاهم را به چهره اش دوخته بودم و چیزی نمی گفتم، فقط نگاه می کردم، به لباس های خاکی رنگش، به صورتش که مملو از ریش های تنک بود و به نورانیت خاصی که در نگاهش موج می زد، در همان زمانی که در اعماق ذهنم مشغول کند و کاو ظاهرش بودم، خم شد، دستانش را روی شانه هایم گذاشت و گفت:«ما اومدیم براتون

آه آناستازیا دخترم(32)

نمایش مشخصات بهروزعامری برخی هنرمندان خارج از مهندسی هنر غرب اما با فرم قرض گرفته از پست مدرن محتوای اندیشه ی خودرا بزیبایی بیان داشته اند که نمی توان به آن پست مدرن گفت چون دارای محتوای مدرن اما با فرمی غیر عادی بیان شده اند این هنرهاهرگز پست مدرن نیستند حتی اگر در ابتدا آنطور بنظر آمده باشند در میهن ماهم

داستان زندگی من

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان زندگی من ********** زندگی گاهی اونطوری که میخواهی نمی‌شود بد از هر سربالایی بازم هم سر بالایی است اگر او بخواهد حرام هم حلال می‌شود و حلال حرام میشود قانون خداوند را نمی‌شود با نگاه بشری درک کرد زندگی سرشار از سوپرایزهای غافلگیرانه است..... . . . اهای تو نترس تکلیف تو

سوال در کلاس درس

نمایش مشخصات آرش شهنواز sآرزوت چیه پسرم؟ _ اینکه به بهشت برم و یکبار دیگه مادر و پدرم رو ببینم.

وقتی کسی رو دوست داری ...

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده روبروی آینه نشسته بود زل زده بود به تصویر داخل آینه و تو ذهنش شروع حرف زدنش رو تمرین می کرد. .. ببین من خیلی دوستت دارم ، ببخشید که اینقدر صاف میرم سر اصل مطلب ولی واقعیت رو دارم میگم ! دوست دارم تو هم حست نسبت به من همین باشه! .............اه نه ، نشد خیلی لوس و منت کشی بود !! خوشم نیومد.... خودش رو دوباره جمع و جور کرد و دوباره از اول

ایمان

نمایش مشخصات زهرا میرزایی هوا سرد بود. برف سنگین امانش را بریده بود،دیگر توان راه رفتن نداشت ،انگار پاهایش یخ زده باشد بیشتر از همه نگران کودکش بود که مثل یک گلوله نخ ، در آغوش مادر مچاله شده بود.یک دفعه از دور چشمش به روشنایی خانه ای افتاد ،گویا دنیا را به او داده باشند.با زحمت خود را به آن رساند و آخرین

پریدن از توی مشت!

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا پریدن از توی مشت! ■ ۱. دانش آموز اسدی 》 هیچ گرمایی که از گردنت هجوم‌بیاورد سمت گونه ها و گوشهایت و سرخشان‌کند، به نکبتی آتش شرمندگی و خجالت نیست؛ وقتی که کسی را ببینی در جایی که نباید می دیدی؛ وقتی که توی یک امتحان، گرماگرم تقلبی و فقط یک قدم تا پریدن به آنسوی نمره

مادر شدن چه‌ رنگیه شهرزاد؟

نمایش مشخصات حمیدرضا حسینی مادر شدن چه رنگیه شهرزاد؟ به نام خدا: کمی، قربان قد و قامتت ریخته‌ای در قابلمه که تفت بخورد، تفت خورده نخورده، سفره را چیده نچیده، برایش لقمه می‌گیری. بو می‌کند، بوی خون، شامّه‌اش را تیز کرده نکرده، می‌آیی می‌نشینی سر سفره‌ای که پهن شده نشده. داشتی لقمه‌ی دوم را می‌گرفتی

آه آناستازیا دخترم (31)

نمایش مشخصات بهروزعامری در گذشته مردم فرهیخته باصرف وقت بسیار می توانستند کلاف های سردرگم را باز کنند اما امروز هرگز کسی قادر نخواهد بود که کلاف درهم بافته ی هزار سر را که بیشتر شبیه سیم ظرفشوییست از هم بازکند متاسفانه این چنین است اثرهای پست مدرنیستی ایهاب حسن یکی از پرچمداران مصری - آمریکایی توصیه

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مادر یک سال و نیم روی بستر افتاده بود.هر صبح که به بالینش می رفتم.می گفت : پسرم ! دعا کن تا راحت بشوم.من بغض گلویم را می گرفت و می گفتم : من با هوای شما حال می کنم هر روز با صدای شما حال می کنم ای مادرم که جهان فدای تو باد هر صبح با دعای شما حال می کنم حرف هایم را که می شنید دست هایش را بلند می کرد و می گفت : خدایا ! آرزوهای پسرم را اجابت کن

خوراک به سبک ایرانی

نمایش مشخصات آرش شهنواز کرکره را که دادند بالا ، زعفران قائنات و نبات یزد را در ظرفی چیدند . کیسه برنج آستانه و گل سرخ تبریز را کنار ورودی گذاشتند و عسل سبلان و خرمای بم را روی میز . دبه رب انار ساوه و شیره ملایر را نزدیک دخل قرار دادند و شیشه های گلاب کاشان و شربت بیدمشک شیراز را داخل قفسه . کره کرمانشاهی

عروس انار دزد

نمایش مشخصات مینا رسولی درب ورودی حیاط باز بود بی انکه تقه ای به در بزنم و کسی را متوجه کنم,وارد شدم .چندقدمی بر نداشته بودم که صدای دختر جوانی نگاه مرا به پنجره ای کشاند که پرده هایش از داخل جمع شده بودند و نمای اتاق کوچکی شاید 9متری نمایان بود و دختری که مدام عرض و طول اتاق را قدم میزد و حرفهایش را یکی پس از دیگری بر سر پسری جوان که همسرش بود,آوار میکرد

شاید

نمایش مشخصات علیرضاهزاره صدای قدم زدن فردی برروی برگ ها فضای پارک را پر کرده بود خش...خش...خش سایه ای همه جا را بلعیده بود همه چیز فقط صدا بود انگار اذبین رفتنی نبود از گردی دهان هیولای شب نوری می تابید خش...خش...خش بعد از هر چند قدم زوزه ای شنیده میشد هر بار از گوشه ای درختان هم تحمل نداشتند از ترس به خود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری پاپ ها پدرم اهل مطالعه بود و می گفت : تا زمانی که پاپ ها نماینده ی خدا هستند ما پیشرفتی نخواهیم کرد.من خندیدم و گفتم : پدر! ما که مسیحی نیستیم.پدرم آهی کشید و گفت : پسرم می دانم ! تاریخ جنگ های صلیبی را بخوانید. الاغ الاغ رو به فرزندانش کرد و گفت : از محدوده ی جنگل خارج نشوید.آنها اعتراض کردند و گفتند باید دلیلش را بدانیم

من کنارتم

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی چشماتو آروم ببند. پاهاتو می‌بینی.. دستاتو دراز ‌کن و کفشاتو از پات در بیار و جفت کن و بذار کنار. ‏حالا اروم اروم روی خاکِ سرد قدم بردار. صدای جریان آب به گوشت می‌رسه. سرتو بلند کن و ‏رودخونه رو ببین. از اون بالا میاد و می ره این پایین اما تو قراره از وسطش رد شی. حالا پاچه‌ی ‏شلوارت رو بکش بالا و نگه دار

سایه

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سریع قدم میزد صورتش را پوشانده بود لبه های پالتو را روی صورتش میکشید پراسترس . نیم نگاهی به اطراف میکرد و قدم هایش را بلند و تندتر برمیداشت . انگار نیمه شب بود چراغ ها نوبتی چشمک میزدند سایه ها شهر را دردست داشتند . هیولای ترس وجودش را فرا گرفته بود تیز تر به اطراف مینگریست صدایی می آید

ترس

نمایش مشخصات علیرضاهزاره ترس رهایش نمیکرد کنج اتاق زانوهایش را در بغل گرفته بود و ترس در اطراف قدم میزد سرش را پایین انداخته بود نفسش همانند مه ضربان قلبش بسیار بالا بود هیچ چیزی به فکرش نمی آمد ترس چیزی با خود زمزمه میکرد انگار ته دلش را خالی میکرد دستانش میلرزید ناخودآگاه دندان هایش را بروی هم میکشید ترس نزدیک نمی آمد!!!

"کتاب عشقی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده تو اتوبوس، فارغ از ولوله و سر و صدای حاضرین غرق در مطالعه بودم.جوونی که کنارم نشسته بود آروم سرکی کشید توی کتابم و پرسید : عشقیه؟گفتم نه.گفت:کلا حرفی از عشق توش نیست؟گفتم اونم نه و باز پرسید یعنی اصلا هیچ چیزی که سر و سری با عشق داشته باشه توی این کتاب دیده نمیشه؟بهش گفتم حالا چه اصراری

داستان دختري كه فكر مي كرد طلبكار برادرش عاشقش شده

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري از بچگي عاشق بودم اونم عاشق دوست برادرم رفت امدش به در خانه ما زياد بود و من بيشتر باورم مي شد كه يه عشق دو طرفه هست سال 67 بود دادشم به جنگ رفت درست همون سال من پيش دانشگاهي بودم كم كم سال 68 شد يه روز باران شديدي ميامد سقف خانه ما خراب بود و چكخ چكه باران به خانمان ميامد سطلي زيرش گذاشتم

دستهای قشنگ خدا

sدختر کو چولو به خدا گفت: خداجون خیلی دوست دارم دستهای قشنگ تو رو نقاشی کنم اما نمیدونم دستهای تو چه شکلیه؟! خدا لبخندی زد و گفت: دستهای من شکل دستهای مادر مهربونته! باشنیدن این حرف دخترکو چولو هورایی کشید و با خوشحالی شروع کرد به نقاشی کردن دستهای خدا

آخرین پرواز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار رعد خشمگین بالای سرش ایستاده بود و مرتب نهیب میزد. ابر بیچاره چهره اش از شدت بغض سیاه شده بود و دلش می خواست زودتر فرزندانش را به سوی زمین روانه سازد ، ولی قطرات آب دست های مادر را رها نمی کردند." چون سقوط همیشه و برای همه ترسناک بوده و هست." اشک در چشم های ابر و قطره کوچک جمع شده بود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری کارانه کارمند به رئیس اعتراض کرد که چرا کارانه شامل او نمی شود.رئیس گفت : یکی از ملاک هایی که کارانه تعلق می گیرد داشتن محاسن است که شما متاسفانه هیچ گاه نداشته اید.کارمند گفت : داشتن محاسن چه ربطی به کارایی دارد.رئیس عصبانی شد و گفت : در قانون آمده است و من طبق آن با شما رفتار کرده ام

زلزله

نمایش مشخصات علیرضاهزاره بلند فریاد میزد نامفهوم زمزمه میکرد قدرتش را به رخ میکشید خانه ها زمین درختان از غرشش به لرزه افتاده بودند ماشین ها و آدم ها را هر یک به گوشه ای پرت میکرد گویی مانند پر سبک هستند دهان باز میکرد هرچه در توانش بود میبلعید . میبلعید . . . و به قعر درونش میکشید هرچه بیشتر آرام

قصاب یا قاتل؟

نمایش مشخصات بهار قمر خانم دکتر با یه فشار کوچیک اون ماسماسکُ کشید رو شکمش و پرسید: اینجاتم درد میکنه؟؟ وای اره خانم دکتر خیلی ..چیز خاصی متوجه شدین؟؟ الان یه هفتس این درد ول کنم نیس.. دکتر وسط حرفش پرید و با بی حوصلگی گفت: نه خانوم شما حامله ایی مبارک باشه. یهو خشکش زد ولی چند ثانیه نگذشت که لبخند زد

"اتفاقی"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" همه چیز .... اتفاقی ست . مثل آن روز که من پنجره را باز کردم و تو را دیدم . در خنکای عصر روز سه شنبه : ساعت 10 دقیقه به شش . چه لبخندی داشتی و چه شادمانه نگاه می کردی . من پنجره را باز کردم و در همین لحظه کفتر از پشت پنجره پرید و نگاه من و تو به هم گره خورد . با همان نگاه ، همه چیز شروع شد و مثل همه ی اتفاقها

رگ خواب

نمایش مشخصات مبینا صادقی روزی روزگاری در جنگی نا برابر رگ های خوابمان را به دست طغیان گر تاریخ دادیم . شاید درک این طغیان گر سخت باشد .مغز من بگذار بخوابم در خواب دیدم که فکر می کنی ولی من آسوده می خوابم و در واقعیت آرامشم را سلب می کنی . وجست جو می کنم کیست ؟که آرامش دهد، رگ خوابم را تا شب را در تاریکی چشمانم بگذرانم نه در تاریکی اتاق، آن

معشوق قناری

به نام خالق هستی قناری کوچکی وسط روستایی بی رحم زندگی میکرد.روستایی ک مردمانش پدر و مادرش را با بی رحمی تمام کشته بودند.چه روز های سختی را بدون پدر و مادرش پشت سر گذاشته بود.درقفس کوچک خود همیشه غصه میخورد و ناله میکرد.آواز غم میخواندو گریه میکرد.اما افسوس ک هیچ کس هم صحبت او نبود،هیچ کس متوجه غم آهنگ او نمیشد

مینی بوس

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مینی بوس مینی بوس سر گذاشت تو گوش اتوبوس و گفت : مامان جون ! از وقتی که پای این غریبه به شهر باز شده کسی محلی به ما نمی گذارد.اتوبوس دستی به سر و روی مینی بوس کشید و گفت : گریه نکن دخترم ! بگو این غریبه کیه تا بچه ها به حسابش برسند.مینی بوس اشک هایش را پاک کرد و گفت : اون که تو خیابون نمی یاد

ناهید

نمایش مشخصات حسن ایمانی ناهيد     شش تا آدم جورواجور برایش تصمیم می گرفتند. برای هیچ کدام از این شش تا آدم مهم نبود که این بچه بینوا دختر است. ده سال دارد و اسمش هم ناهيد است. چه بخواهد چه نخواهد بايد بزرگ شود. مهم انگار چیز دیگری بود.      یکی از این شش آدم اسمش مدینه بود. يك مادر همیشه داغون و تودار. آدمی که سه تا بچه قد و نیم قد غیر از ناهید هم داشت

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بستری دکتر پدرم را که دید گفت : این داروها را که برایش تجویز می کنم باید همه ی اعضای خانواده آن را مصرف کنند.با تعجب پرسید آقای دکتر یعنی مادر ؛ برادر و خواهرانم همه!. دکتر گفت : بله ! گفتم : اگر آنها مصرف نکنند چه مشکلی ایجاد می شود.دکتر گفت : اگر امتناع کردند همه باید بستری شوند.گفتم

لاتاری

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد مجبور شد استراحت ناهارش را کمی دیرتر داشته باشد چون سرآشپز تصمیم گرفته بود او اتاق سردکن را تمیز کند. زیر آفتاب گرم پشتبام مرکز خرید هنوز لاله گوشهایش و نک بینیاش از سرما زقزق میکرد. وقتی روی نیمکت منطقهای که برای سیگار کشیدن مشخص شده بود نشست درد لذتبخشی در رانهای پایش احساس کرد

عطر باران، عطر شعر

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی مات و مبهوت وسط اتاق ایستاده بود و سعی می‌کرد نوشته‌های تکه کاغذ قدیمی که در دستش بود را بخواند. هر کلمه آن بریده مجله قدیمی مثل یک پتک بر سرش فرود می‌آمد. احساس ضعف کرد. روی تخت نشست و گیج‌وگنگ به اطرافش نگاه کرد. فکر کرد چند سال است در این خانه هستم؟ چند سال است در این اتاق می‌خوابم؟! ناگهان فکری به ذهنش رسید

نارنگی

نمایش مشخصات مسعود رضایی پاییز زمستون که میشه، همیشه باید تو یخچالمون نارنگی باشه. یعنی از نون واجبتره، تازه از کارم تموم شده بودم و داشتم لباسامو عوض میکردم که برم خونه یهویی گوشیم زنگ خورد، مادرم بود بعد سلام و احوال پرسی ازم پرسید: علی مادر نارنگی ها تموم شده؟ گفتم آره،اتفاقا الان تو مغازه میوه فروشیم داشتم میخریدم

تمنـــای رستن!!!

نمایش مشخصات ماریا-لشکری مینویسم به آنچه ک باید بدانند و نمیدانند همانانی که در خلوت و فضیحت خود یارای عاروننگ بی گمان خود هستند. همانانی که میدانند ولیک خویش را به حماقت و تسامح زدند. آنانی که انقدر مستمند تعشق و شیفتگی هستند که به هر خاشاک عاطفه ای دست دراز میکنند آری گدایی عشق! من از همانانم ولیک نه

قیامت

نمایش مشخصات علیرضاهزاره صدای آژیر بلند و بلند تر میشد فریاد ها بیشتر و بیشتر صدای غرش رگبار ها دیوانه کننده بود بیرون که آمد از میان آتش ها نورهایی به آسمان پرواز میکرد آسمان خونین بود نعره میزد طاقت نداشت مردم در خیابان ها به هر سویی میدویدند کودکان زیر پاها اشک میریختند و آتش افرادی را می بلعید قیامت

سکوت پر صدا...

نمایش مشخصات نیما فریبرزی #داستان_کوتاه_کوتاه وقتی صدات رو می شنوم... دیگه نمی تونم چیزی گوش کنم. مثل سوت ممتد قطار می مونه که میپیچه توی تمام ریل ها و من فقط اون لحظه چشمام رو می بندم و به صدات گوش میدم. تمام ستون های خونه هم اعتراض می کنند زمان حرکت قطار... دود و بخاراز دودکش قطار بلند میشه و مه تمام مسیر و دید رو می پوشونه

ساعت ملاقات

نمایش مشخصات آرش شهنواز sپیرمرد با زحمت ملحفه سفید را از روی پاهایش کنار زد . چشم به سقف دوخت و آرام نجوا کرد : "بچه که بودم مادرم داد می زد خواب به خواب بری. نمی دانستم چه می گه اما حالا می فهمم دعام می کرده."

غوغا

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) دم اذان بود که هراسان از خواب پريدم، نفسم بند آمده بود، گلويم از خشکى ترک برداشته بود... از همه بدتر خوابى بود که ديدم؛ خواب ديدم عاشوراست و يک لشگر آدم سرخ پوش سرازير شدند توى کوچه. از کوچه پشتى مسجد سيلى از مردم و نعشى که مثل قايق روى شانه مردم، در تلاطم بود، روانه گورستان شده بودند

جوش و خروش

❣به نام خدا❣ در کنار دریا نشسته بود . به نقطه ای نا معلوم چشم دوخته بود. نقطه ای که ،انگار پایانی نداشت؛ به قدری چشمانش بی روح و سرد بود. که باز کردن صندوق گفته های دلش کار هیچ کلیدی نبود. انگار که در ذهنش به چیزی فکر میکرد ؛گویا چیز خوبی نبود! . چون همانند خورشید در حال غروب چشمان او هم بی محبت و لطافت می شد انگار که خورشید چشمان اوهم درحال غروب بود

دیوانه...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) دیوانه طی دوران چهل ساله ی عمرم هیچکس را چون آقای "فتاح" خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را "دیوانه" می خواندند. من در همسایگی خونه به خونه آقای "فتاح" زندگی می کردم و در آن دوران در شهرشان دانشجوی پزشکی بودم و گهگاهی با آقای و خانم "فتاح" به مناسبت های مختلف رفت و آمد داشتم

غم نان

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار وقتی هفته پیش گفت موضوع انشا بعدی " آزاد " ، فکرش را هم نمی کرد دانش آموز سوم راهنمایی آن هم در شهرستانی محروم چیزی بنویسد که واژه ها را برای دبیر ادبیات برای همیشه بی معنا کند !! پسرک دفتر رنگ و رو رفته اش را باز کرد و با صدایی شکسته از جور روزگار شروع به خواندن کرد : ...... وقتی جهان


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1