آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

شمعدونی سفید

نمایش مشخصات نسترن حبیبی بنام خدا. صدای نوک زدن گنجشک رو کاشی شکسته ی حیاط مرا ازفکر بیرون اورد....نگاهی به صفحه ی شکسته ی ساعت قدیمی ام انداختم ...ده دقیقه وقت داشتم....اون ساعت رو بابا بهم داده بود .تنها چیزی بود که هیچ وقت از خودم دورنمیکردم ..سرم رو گذاشتم بین پاهام و دوباره به گذشتها سفر کردم..... به روزایی خوب

در اینجا حیاط نیست(بخش اول)

نمایش مشخصات سعید واحد تمامی روحم در درونم می سوخت اما جملاتی را با شک و تردید از درونم شنیدم.. دیرگاهی نیست اما رفته است.. . به قولی به هزار سالگان پیوسته است... یک فاجعه بود یک مصیبتی غم انگیز یک سخنی ماندگار.. بلندتر از پیش گفتم بگذار این راز بگشایم بگذار لحظه ای دستم آرام بگیرد و به ناگاه آرام شدم.. آن قدر یادگار دارد و آن قدر خاطره که رفتنش را حس نمیکنم

چشم های رنگی

نمایش مشخصات ایمان بشیری یه نگاه به ریخت و قیافم و لباسی که تنمه میندازم,واقعا دیگه جای تاسف داره واسم.... یه شلوار آدیداس از این چینی ها ,با یه دمپایی آبی رنگ که میرن باهاش دستشویی تو پام... یه خنده به خودم تحویل میدم,میگم اشکالی نداره,کی مارو نگاه میکنه.... به ساعت رو به روم یه نگاه میکنم,یه ربع مونده به دو نصف شب

فصل زرد

نمایش مشخصات زهرا فیروزی چشمانم را با دستانم گرفته بودم.احساس می کردم ندیدن ساعت کمک می کند زمان سریع تر بگذرد.قرارشان ساعت چهار بود.اما به گمانم فراموش کرده بودند. تمام خانه بوی عود میداد.همان کاری که زهرا موقع آمدن مهمان انجام میداد.پیراهن سفیدم راهم اتو کشیده بودم.همانی که زهرا برایم از مکه آورده بود

بی خداحافظی

نشست بود روی آخرین نمیکت انتهای پارک و داشت از دور بازی بچه هارا تماشا می کرد. بچه هادست در دست هم داده بودند . می چرخیدند. می نشستند و بلند می شدند و با شادی و سر وصدا دنبال همدیگر می دویدند. پیر زن عینک ته استکانیش را روی صورتش جا به جا کرد. عادتش شده بود . هرروز غروب که می شد شال و کلاه می کرد و می آمد می نشست آنجا

نیمه گمشده من

نمایش مشخصات زهرا مددپور وقتی مردم ... ب همه بگویید او مرد ولی ن به خاطر بیماری و مادیات و زجر و بدبختی... بگویید برای عشقی ک هیچ وقت نبود یعنی نشد ک باشه... برای عشقی ک هیچ وقت از گنجایش کوچک قلبم سرازیر نشد یعنی نشد ک بشه . . . نامه ام به عشقم را اتش بزنید و خاکسترش را در اقیانوس بریزید تا قلبم برای همیشه ب دنبال

هیجان های زندگی بل - فصل دوم بخش دوم

نمایش مشخصات سعید طاعی جایگاه خودم رو گم کردم و زن مرا با دو دست بلند کرد وگفت : این زندگی اصلی تو هست که همه رو به نابودی بردی حالا زمان برگشت تو به جایگاه بچگی خودت هست می تونی برگردی به نظرت خودت نه دیگه نمی تونی ، بله نمی تونی چون من نمیزارم از این جا تکون بخوری همون جا بود که یه چیزی زنگ زد و من از خواب

پیوند عشق و مرگ

نمایش مشخصات مریم موسوی زیر نم نم بارون راه می رفت چشمای درشت لیلی از پشت ویترین توی قاب دلش می شینه . - شونه های خسته ام می خواد پناه تو بشه . - قول میدی تنهام نذاری؟ - من تا ته دنیا کنارتم حالا جای واژه ها باید تغییر کنه . - -مگه نمی گفتی دنیاتم ؟ راهشو می کشه و میره . -لیلی به من نگاه کن . چی شده ؟ چی عوض شده

بادبادک گشواره دار

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا بادبادک گشواره دار دختر جوانی چادر به سر با چشمانی قرمز و پف کرده ودو ساک بزرگ یکی در دست ودیگری جلوی پایش روی زمین در ایستگاه اتوبوس ایستاده ، گاهگاهی اشک و آب دماغش را با گوشه چادرش پاک میکند ، مرد جوانی با کیف دستی خود وارد ایستگاه شده ، و روی نیمکت می نشیند ، دختر

لباس شب نارنجی و بنفش که بالاش چین داره وگل وپایین اش فون دار

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی چند هفته دیگه عروسی زهره بودتصمیم داشتم لباس زیبایی بخرم مخصوصا که اروپا زندگی میکردیم گفتم روی مد پیش برم بهتره, 3روز طول کشید تا همسر را راضی کردم پول لباس شب رو بده میگفت به دخترات حسودی میکنی که تازه لباس خریدن چقدر سر این حرفش حرص خوردم اخر رضا داد به 60 یورو,همینم غنیمت بود

یکی هم

نمایش مشخصات سهیل اروندی پسر جوان هر روز صبح زود با چرخ دستی پدر را به دکه روزنامه فروشی می برد . اطراف دکه را اب و جارو می کرد . روزنامه ها و مجلات آن روز را مرتب می چید و به سمت مدرسه می رفت . گاهی چند دقیقه ای دیر می رسید . البته معلم او هم نمی دانست و از این نظر وظیفه خود می دانست که او را به موقع امدن مجاب کند

پوست خربزه!

نمایش مشخصات حسن ایمانی داستان شماره 70 از سری داستانهای کوتاه بیست خطی "پوست خربزه" رندی به خفا، پوست خربزه بر آستان کوی ریختندی و گریختندی! به سرای خویش چون رسیدندی، طفل خویش زار دیدندی. عیال را علت آن پرسیدندی. عیال اندوه دل پاسخش دادندی: _ پوست خربزه بلعیدندی و زار چون افتادندی! گویند: "هر آنکس

آخرین خواسته (قسمت دوم)

نمایش مشخصات فاطمه خجسته من همچنان توی باغچه مشغول بود. ناگهان دیدم علی دبه چهار ونیم لیتری بنزین را از انباری آورد و همه را روی خودش ریخت و گفت:" مادر می ری خواستگاری مهسا یا خودمو آتیش بزنم" فکر کردم می خواهد مرا تهدید کند گفتم:" عرضه همین کار را هم نداری! " علی در یک چشم به هم زدن فندکش را کشید . و فندک روشن شد و بنزین ریخته شده روی لباسهای علی آتش گرفت

وعده نزدیک است ...

نمایش مشخصات امین کریمی «آزاده مرد» این سخن بی پرده گفت و دیده ها مبهوتِ هیبتِ کلامش به دمی در خجلت فرونشست. لبانِ عطشناک «افسرده و خاموش» قرینِ یأسِ ندامت بارِ چراغدان شد، و روشنای دروغینش را آنک به پفی میراند. پس فضا در تقابلِ ناهمگونِ نور و ظلمت به غم آمیخت. و مردِ دنیاپرست که عافیت خویش به یاد آورده بود، شمشیرِ آهیخته برگرفت و به ناگهان گریخت

کلاس 1

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو دانش آموزان سال سومی وارد کلاس می شوند . همه کلی بار کتاب دارند و خسته و بیزار به نظر می رسند . معلم ادبیات جلوی کلاس نشسته و از پنجره به بیرون خیره شده است . پیراهن دارد و از کت خبری نیست . پسرها روی صندلیشان می نشینند . معلم مدتی طولانی از پنجره به بیرون خیره می شود . دانش آموزان با ناراحتی وول می خورند

بیادشم...

نمایش مشخصات محمدعلی رحیمی صادق - هشتاد روز از زلزله ورزقان گذشته و باید برم... - کجا میخوای بری؟ مگه نشنیدی عمو گفت: هرچی گشتن یاشار رو پیدا نکردن. - نه داداش دلم آروم نمیگیره، این سفارت لامصب ویزامو نمیده، میگن بری ایران دیگه برنمیگردی... - یاشار مرده! می فهمی... - زبونت رو گاز بگیر، اون عشق اول و آخرم بود... - اگر بوده

قطار

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری استاد واردشدودیدکه کلاس درهم وگرفته است وروی صندلی ردیف اول یک دسته گل وقاب عکسی قراردارد.پرسید:این جا چه خبر! دانشجویی بلندشدوگفت:اجازه استاد! دیروزمصطفی رضایی درخیابان تصادف وفوت کرد.استادآهی کشید وروی صندلی نشست.چنددقیقه بعدبلندشدوروی تخته سیاه جمله ای نوشت که هروقت سوارقطارمی شوم ،یادم می یاد

تنها مانع ازدواج دخترم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته - سلام اصغرآقا چطوری؟ - سلام محمد آقای عزیز . خوبم .حال شما چطوره ؟ -ممنون منم خوبم. چه خبر؟ - سلامتی خبری نیست. - راستی اصغرآقا دخترت با امیر علی ازدواج کرد یا نه ؟ - نه هنوز بین دو راهیم . امیر علی از هر لحاظ مورد تائیده اما موندم دخترم رو به این خانواده بدم یانه؟ - چطور مگه؟ خانواده اش خوب نیستند؟ - خوبند اما

ارغوان

نمایش مشخصات ایمان بشیری خيلي وقته آرامش ندارم,نميدونم من اينطوريم يا تو هم اينطوري! ولي بدون آرامش تو تنهايي خيلي سخته.... يه وقتايي بود, تو يه سني ,مخصوصا تو دوران جووني,دلت ميخواست يکي پيشت باشه. سرتو بذاري رو گردنش و بهش تکيه کني,از اول براش تعريف کني,از بچه گيات ,از دل پرت, از چيزايي که ديدي و به هرکسي نميتوني بگي

مشاور

نمایش مشخصات محمد رحیمی اشتباه شده بود برای توبیخ و ضایع شدن در جلسه حاضر به هر اتفاقی بود که گفتند چرا؟؟؟؟؟ گفت: دلیل..... اما قدرت چراها از دلیلها بیشتر بود چون چرا گویان هیچ موقع در 20 سال گذشته خطا نکرده بود اما 2ساله پر از خطا، 2ساله رفت ولی 20ساله باز ماند.... فهمید خطا نکردن یک دلیل می‌خواهد، آن هم کار نکردن است او هم در جای دیگر 20 ساله شد

چهارسوق

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی چهار سوق اسم محله اي بود در مارالان كه ما آنجا زندگي مي كرديم.چهار سوق به اين خاطر مي گفتند كه چهار سو داشت. یک سويش میرفت به سمت بالاي خيابان طرف شهرک آزمایش. شكوه شکوه نه کافه دوست دارد نه کافکا را. ولی نمی دانم چرا هر دفعه کافه کافکا قرار می گذارد. آنهایی که می آیند آنجا قهوه می

حرف حق رو باید از بچه شنفت!!!

نمایش مشخصات زهرا مددپور با هزار امید و آرزو و خر خونی سر جلسه کنکور رفت. قیافه قبل امتحان و بعد از امتحانش هنوز یادمه و موقعی ک بهش فکر میکنم خندم میگیره. قبل از امتحان قیافه ای داشت ک ادمو یاد دلقک مینداخت .نوک بینیش قرمز بود و گونه هاش ب شدت سرخ. مثل اینکه دو تا گوجه جای گونه هاش گذاشته بودن.دیالوگ قبل ازامتحان:

یک خانه داریم

اصلا باورتان می شود؟ همین دو دقیقه قبل من او را دیدم. هنوز عرقم خشک نشده. او در کوچه نشسته بود. او سیاه و لاغر و مریض احوال بود. هی می نالید هی می نالید. معلوم بود مادرش را گم کرده. عجیب تنها بود. عجیب دلم برایش سوخت. ایستادم ازش عکس گرفتم. یک غم غربت عجیبی. دم غروب زیر چراغ برق کوچه تنها بنشیند و بنالد و هیچ کس به کمکش نیاید

به خاطر نور

همین که گفتم : بعد از این همه سال هنوز درک نکردم هواپیمای به اون بزرگی چطور تو آسمون میمونه و یا تصویر مجری تلویزیون چطور در آن واحد تو خونه ماست،؛ برق رفت، من نگاه متعجبش را ندیدم ولی شنیدم که گفت:نور به خاطر نور. توی ذهن خودم شناور میشم تاریکی اتاق درست مثل اینه که چشمامو بستم و

هیچ مگوی

نمایش مشخصات سعید واحد در کجا باید سیر کرد گذشته ی را از جنس محبت... از چه کسی باید آموخت صداقت را در لفظ نجابت... ما برای چه نگایمان را به آینده نزدیک میکنیم. و حقیقت آنچه که گمان میکنیم فرسنگ هاست که از ما فاصله دارد.. دنیایی عظیم در ظاهری آراسته و باطنی پلید نشانگر این روزها در شکل حقیقت هایی از دروغ.. و دروغهایی از اجبار و اجبار هایی از دروغ

هوو...

دست ننه را طوری توی دستانش گرفته بود که انگار متهم گرفته باشد. کف دستش را این طرفو ان طرف می کردو زیر لب غرولند می کرد. منجوقهای رنگی از گوشه کنار روسریش آویزان بود. صورت لاغر واستخوانیش در میان زرق و برق روسری گم بود. چهره آفتاب سوخته ای داشت . بیشتر مرا یاد زن های افریقای می انداخت

سنگ کاغذ پیچ

نمایش مشخصات گیتی ارژن به نام خدا سنگ کاغذ پیچ لباس چارخونه ای به رنگ سپید و سرخابی به تن کرده ، برای اینکه تمرکز بالایی داشته باشد با گیره ای موهایش را محکم از پشت بسته ، پشت یک میز چوبی زوار در رفته نشسته و دست چپش را بر روی میز زیر چانه اش گذاشته و با همان دست موهایش را چنگ انداخته ، خودکاری به رنگ مشکی

او گنج پنهان من بود

نمایش مشخصات دانیال فریادی سر بر بالین او گذاشتم .وبر تصویر لبخندزیبایش گریستم. من سردم بودو دست ها یم بوی بچگی ها یم را می داد. حتی فرشته ها تاب دیدن اشگ های مرا نداشتن و غروب از دل تنگی من حرف می زد. من پنهان از دیگران خاطرات او را پاک می کردم ولی باز دوباره خاطراتش زنده می شد. او گنج پنهان من بود. مسیح اینقدر

اسمان نیلی!!

نمایش مشخصات سهیل اروندی گذران زندگی سخت شده بود و روزهای زیادی با قایق به دریا می رفت اما یافتن مروارید برایش ناممکن شده بود . اگر ماهیهای صید شده در تورآویزان به قایقش نبود تا کنون کارش باهمسر به جدایی می کشید. نمی داست چرا پس از ازدواج یکباره مرواریدها ناپدید شده بود و نمی توانست مانند گذشته صدف های حاوی مروارید صید کند

یادش به خیر. در محله ما دو تا مغازه بود. یک بستنی فروشی و یک نجاری. درست بغل هم بودند. اینکه می گویم یادشان به خیر به دلیل بستنی های خوشمزه مغازه بستنی فروشی و شخصیت جالب نجار مغازه نجاری بود. هر دو مغازه هم قدیمی و کوچولو بودند. صبح های ما با بستنی های قیفی بستنی فروش و سلام و علیک نجار شروع می شد

خواب ابدی

نمایش مشخصات عرشیا مهران به نام خدا از هزار و یکمین خواب عمیقش خیلی نگذشته بود که دوباره به خواب رفت. همانند خرسی مدفون شده در زیر برف ها که از طوفان های جاری بی خبر است. گاهی اوقات عادت داشت که با چشم های باز بخواد.همیشه فکر میکردم که او فقط ادای خوابیدن را در می آورد .چه زمانی که چشم هایش باز بودند

شهر خیالی من 1

نمایش مشخصات پرنیان شمسی مداد را تو دستم غلت می دادم و به ادامه ی داستانم فکر میکردم چه طور ادامه اش را بنویسم؟ اسم داستانم شهر خیالی ما انسان ها بود اما گیر کرده بودم. آسمان شهرم بنفش بود و در شهر خیالیم پرواز میکردم راه نمیرفتم و با مردمی خوب و دلسوز زندگی می کردم که یکدفعه ....... پرنیان بیا دختر عموت آمده

غم خانه

نمایش مشخصات سعید واحد همه جا تاریک و هولناک.. همه جا سکوت... هیچ نوری در این خانه به چشم نمیخورد... ما در کدامین رویا سیر میکنیم خاطراتمان را... وقتی آرامش را نمیتوانی با دستانت لمس کنی... وقتی دیگر امیدی نداری... چه غمیگن میشوی وقتی دیگر حامی برای زیستن نیست... این خانه دیگر امن نیس.... امنیت را خیال های پلید محو کرده اند

آقای دکتر

نمایش مشخصات مهدی فاریابی حوزه ی امتحانی فاصله ی زیادی از خانه داشت و باید صبح زود تر از بقیه بیرون می رفتم. موهایم را جلوی آینه ی تنها اتاق خانه مان شانه می کردم، وسایلم را برداشته بودم و فقط مانده بود کفش هایم را جلوی در بپوشم و بروم. سفره ی صبحانه پهن بود. مادر یک بشقاب روی خرما و پنیر گذاشته بود که گرد و خاک و پشه رویشان نشیند

دوداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ۱- عینک دودی مردروکردبه زن وگفت:ببخشیدخانم ! می شه صندلیت رابا صندلی من عوض کنید.زن گفت چرا؟مردگفت:آخه همه ی جمعیت به شما نگاه می کنند.زن گفت:مگه من چه مشکلی دارم .مردگفت :مشکلی که ندارید فقط می شه این عینک دودی را بردارید.زن لبخندی زدوعینکش را برداشت همه ی جمعیت دست به دهان گرفتند

چیزی مثل خوره

نمایش مشخصات اعظم شریفی مهر پرده را کنار می زنم وازپنجره به بیرون نگاه می کنم نمی توانم جلو اشک هایم را بگیرم... او را می بینم که گرم صحبت با مهمان هاست ودارد می خندد موقع خداحافظی با آنها دست می دهد اما انگار دستش به دست سونیا چسبیده است که نمی تواند رهایش کند...آهی می کشم وبه دیوار تکیه می زنم نمی دانم چه اتفاقی افتاده؟ دیگر خنده هایش برایم زیباترین چیز دنیا نیست

هیجان های زندگی بل - فصل دوم

نمایش مشخصات سعید طاعی فصل دوم حکایت های ............................. دروغ ، زندگی بل وقتی صندلی رو به بیرون از خونه خودم گذاشتم و به بیرون اومدم و نشستم که بیشتر به مردم نگاه کنم و کمی هم به گذشته خودم فکر کنم که چه اتفاقات عجیبی برای من افتاده حالا که سنی از من گذشته نمیخوام شما رو ناراحت خودم کنم که چه

روزی حلال

نمایش مشخصات ناصرباران دوست 1- آقا این تنگه اگه ممکنه شماره 37 کوچیک پای همین رنگا لطف کنید! - از این مدل همین یه جفت مونده ولی این پاما می زنه - کجاش دقیقا سر پنجه اش یا کناره هاش ؟ هردو قسمت انگشتای پام معذبه روی پام هم درد گرفته - شما دوروز که بپوشید خودبخود در اثر عرق پا جا باز میکنه و راحت میشه مرسی چقدشد

قلهِ

نمایش مشخصات سلمان ارژن sقلهِ دخترم کوه نورد نبود ، کوه را نرم بالا می رفت ، منه کوهنورد جند قدم مانده به قله سخت از پای نشستم ، دخترم می خندید و می خندید ، از دور به خنده او خندیدمو خندیدم .

بگذار برایتان بخوانم....

نمایش مشخصات زهرابادره ساعت ده شب آخرين ترانه كنسرت خود را اجرا كرد صداي كف مرتب مستمعين و فرياد دوباره ، دوباره آنها سالن را مي لرزاند ، چند ساعت كنسرت مداوم خسته اش كرده بود ولي ديدن خوشحالي دوست دارانش آرامشي وصف ناپذير به او داده بود با رضايت خاطر سالن را ترك كرد ، در بيرون به ساعتش نگاهي انداخت و

سندرم اس اس ال

نمایش مشخصات سهیل اروندی ایا شما هم از این دسته آدم هایی دیده اید که نمی توانند حتی چند دقیقه آرام و بی حرکت روی صندلی بنشینند . مدام پاهایشان را تکان می دهند یا با دست هایشان روی میز ضرب می گیرند؟ وقتی که می نشینند یا دراز می کشند، در پاها یا هر قسمت دیگری از اندام هایشان یک جور حس ناراحت کننده بی قراری

کودکانه ، معصوم

نمایش مشخصات رضا پرواز پسرک با دستکش شال گردن و کلاه پشمی ای که مادرش برایش بافته بود درحالی که روی تک پنجه اش ایستاده بود تا بتواند آنها را خوب ببیند و گونه ها و نک بینی اش از شدت سرما سرخ شده بود،کف دستها و نک بینی اش را به آن شیشه ی سرد و بزرگ چسبانده بود، چشم هایش گرد شده بود و بخاری که از دهان باز از تعجبش بیرون میزد شیشه را تار میکرد

قصه ی چهاردهم - میشود نامش را شهرت گذاشت؟!

نمایش مشخصات فرزانه رازي بخاطر یک سری کوچولوهای دوره ی راهنمایی،توفیق اجباری نصیبمان شده که اول مهر را بعدازظهر شروع کنیم!حالا نمیدانم از سر کمبود ساختمان بود،یا داستان چه بود که یک مدرسه ی راهنمایی و یک مدرسه ی دبیرستانی را توی میکسر فرو کرده بودند.شاید هدف این بود که زندگی با سایر هم نوعان را به ما بیاموزند

من، 20 سال بعد...

20 سال بعد من ، یک زن شاعر خواهم بود. شاعری که تمام عاشقان شهر، با عاشقانه هایم خاطره سازی کرده اند. تو در آن سوی جغرافیا، نوشته های مرا خواندی و عاشق شدی، ازدواج کردی و فرزند دار شدی. عاشقانه هایم را برایش خواندی و ساده گذشتی از نام حک شده ی من زیر اشعارم. ترکت کرد و تو بعدها، خاطره بازی کردی با شعرهای من

مسافر

مادرداشت تند تند میوه های شسته شده را خشک می کرد و توی ظرف بلورین باسلیقه خودش می چید.چشمش که به من افتادابرو درهم کشید:واتوچرا هنوز آماده نشدی .الانه میرسنا.بدو حاضر شو.برگشتم توی اتاقم. دلشوره عجیبی به جانم افتاده بود. فکر مرتضی و آمدنش ذهنم را در گیر خودش کرده بود.صدای درافکارم رابرهم زد: مریم جان دخترم می تونم بیام توازجا بلندشدم

خنده در خواب(برشی از کیک خوشبختی)

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی توی صندلی جا به جا شد وگفت=خب,ادامه بده گفتم=از زندگی ام راضی ام تفریحات جالبی دارم خرید,رفتن به سنت روم1 ,پیاده روی تو جنگل ودریا,رفتن به خانه ایرانیان,رزیدانس2,پاساژ p,کمک به مادر ,خوشبختی رو قبلا تعادل در زندگی میدونستم اما الان هم تعادل هم فردی مذهبی بودن رو تو زندگی ام دوست دارم

بازی

نمایش مشخصات سید نعمت الله کیانژاد تجنکی بازی عاشقانه به هم نگاه کردیم، چندی نگذشت به جای شما به هم میگفتیم هوی، روزهای بعد با هم میرفتیم دور دور، روز های بعد دستان هم را گرفتیم، حتی ریلیشنشیپ فیس بوقمان را هم به (این ریلیشنشیپ) تغییر دادیم. این روز ها که برایت میگویم 24 ساعت بود. فاصله ای بود بین ما از این شهر تا شهر بعدی که برای هر بار دیدنش 5000 تومان کرایه باید می پرداختم

انار

نمایش مشخصات عرشیا مهران شاخ و برگ درختان نور چراغ ها را می کشت. فقط ماه بود که از افق منظره را نقره فام می کرد. چشمش روی زمین می چرخید. مضطرب و ریزبین. به دنبال لکه ها می گشت.قدم به قدم تمام کوچه را سرکشی می کرد و چشمش را روی آسفالت قدیمی که حالا با هنرنمایی ماه مثل نقره ی خالص بود می گرداند. گوشش نمی شنید، ناشنوا نبود، اما به بوق ماشین ها توجهی نداشت

پاييز هميشه زيبا نيست

نمایش مشخصات زهرابادره غروب پاييز زيبايي كه مدرسه ها تعطيل شد و من به اجبار از داخل كوچه اي رد شدم كه باريك بود ، در آنجا مثل همه فراموش شده ها زير خانه كارتوني ات چمباتمه زده و در حال روشن كردن فندك خود بودي ، براي لحظه اي چشم من روي فندك تو ايستاد و چشم تو روي من ثابت ماند ، خيلالت را تماشا كردم وقتي ديدم

داستان آقای گرسنه

نمایش مشخصات پرنیان شمسی روزی بود روزگار بود مرد گرسنه مثل همیشه گرسنه اش بود پس سریع یخچالش را باز کرد وفریاد کشید: آهای مرد سرما من گرسنه هستم یا تا فردا برایم غذا بیار یا تو را می خورم . مرد سرما از ترس مرد گرسنه تو بخاری اش فریاد کشید : آهای مرد آتش سریع برایم غذا بیاور وگرنه تو را به جای غذا می خورم . مرد

بعد از دفن مادر بزرگ

بعد از دفن مادر بزرگ حتما همه رفتن كه يه شربتي بخورن الان نزديك ظهره و هوا گرم بعدم مث مراسم آقابزرگ همه جلوي خونه ايستادن و آقاجون باهاشون دست ميده و تشكر ميكنه –منصور شكري !با توام! با فرياد معلم از جام ميپرم، روي ميز خم شده و با عصبانيت نگام ميكنه -چته؟ ميگم:من يعني ما آقا ما ببخشيد آقا

این بار هم نشد(داستان کوتاه کوتاه کوتاه)

نمایش مشخصات مهدی فعله گری sدر حالی که رویای تربیت فرزندی که نطفه اش در حال شکل گیری ست را در سر میپروراند، پیامکی از جانب همسرش دریافت کرد که نوشته بود: عزیزم به لیست خریدت این هم اضافه کن. پنبه ریزِ بالدارِ بزرگ!

برادری متفاوت !!

نمایش مشخصات سهیل اروندی دو برادر کاملاً متفاوت با هم رشد کردند و بزرگ شدند یکی مذهبی و متعصب به نام الکس و دیگر ی بی تفاوت اما پایبند اصول اخلاقی به نام روبرت. الکس به مکانیکی علاقه مند بود و در کارخود پیشرفت کرد و روبرت در رستورانی مشغول و اشپز ماهری شده و خود رستورانی احداث و روز به روز رستورانش معروف تر و شلوغ تر می شد

«سین» سعادتی که در نطفه جان سپرد!

نمایش مشخصات امین کریمی اگر تصور شما این است که با خواندن چندباره ی این خطوط، به معنای مستتر در تظاهرِ آهنگین آن پی خواهید برد، باید بگویم که سخت در اشتباهید؛ چراکه مقصودی فراتر از پندار شما در این تحریرِ عبثناک نهفته است. به هر حال، قضاوت با شماست. ممکن است مرا انسان مغروری بپندارید، و یا همان «فرزانه

" پاییز..."

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" " دوسه هفته ای به شروع پاییزنمانده بودو"فرهاد"دوباره غصه هایش شروع شد.  نگاهی به ته مانده ی حقوق ماهیانه اش انداخت،که فقط برای خرجی یکی دوروزکافی بودونمی دانست برای خرید کیف وکفش ولباس بچه هایش چه کند. درحالی که غرق دردنیای فکروخیال شده بودوبه مدرسه وبچه هافکرمی کرد،صدایی اوراازاین حال وهوابه درآورد

فرسنگ ها دور از اینجا

اگر روزی مجبور شوم که تنها یک چمدان کوچک از اسبابم را جمع و به سوی مقصدی نامعلوم حرکت کنم، بدون شک یکی از وسایلی که در آن چمدان جا می گیرد عینک پدربزرگ خواهد بود. عینک پدر بزرگ در نظر اول مانند ماسکی عتیقه و بجای مانده از آخرین مراسم آئینی اقوام مایا در امریکای جنوبی است که شاید هم زمانی بر چشمان آخرین قربانی از این نسل قرار گرفته باشد

سایه های سنگین چراغ

نمایش مشخصات محمدعلی رحیمی صادق زیر بارون کنار تکیه گاه امامزاده سید اسماعیل منتظر بود. - ننه بیا تو سرما میخوری. - نه پسرم گفته امشب برمیگرده. - ننه پارسال هم همینو گفتی، نمیاد... - نه طلاجون نمیتونم قلبم میگه اون امشب هرکجا هست میاد. صدای اذون بلند شد. انگاری یک سایه توی گرد مه آلود می اومد. - دیدی گفتم میاد، خودشه

به دنبال خوشبختی

نامه چند روزی بود که باز نشده بود.ادرس روی پاکت نامه نشانی محل قدیمیشان بود. بارها دستش را به سمت نامه برده بود و باز پشیمان شده بود. دلش عجیب بی تاب بود. سیگاری از توی پاکت بیرون کشید و گذاشت روی لبهایش. نگاهش توی اتاق چرخید. مدتها می شد که خانه اش دیگر بوی زندگی نمی داد. از آن روز که سارا رفته بود دیگر دل و دماغی برایش نمانده بود

اینجا بزن

نمایش مشخصات محمد رحیمی سرد بود و هیزم نبود همه تبر بدستان می‌زدند و هر جا که میتوانستند برای ترس از سرما و حتی برای گرم شدن و دیده شدن، ولی ”اینجا بزن“ نبود سخت شد و همه جا سفید پوش، ارباب دنبال مقصر بود، مباشر مقصر شد، ولی میدانست اینجا بزن را او مجبور به رفتن کرد حالا همه، همه جا میزدند ولی دریغ از هیزم،

هیجان های زندگی بل - بخش یازدهم فصل دوم

نمایش مشخصات سعید طاعی بعد مدتی خودم را در کنار خانه یافتم که به چیزی وصل نبود و زنی در کنار ، در ، ایستاده بود انگار که من شوق پرواز داشته داشته باشم نگاهم رو آروم از روی زمین برداشتم و به او نگاه کردم نگاهش من رو آروم تر کرد همون لحظه بارون عشق نگاه مرا به ویرانه سکوت راهی کرد و اندیشه ام را از من گرفت

عینک

نمایش مشخصات مهدی فاریابی بعد از یک ساعت و اندی درس خواندن در حالتی که به شکم دراز کشیده بودم، سینه ام را روی بالشت گذاشته و حرکتِ پروانه ایِ پاها، مادر صدایم زد تا برای شام بروم. از حالت دراز کش، نشستم. دستانم را در طرفین، گردنم را کج و صورتم را در هم ریختم و حسابی بالا تنه ام را کِش دادم. کتاب را بستم و همان کفِ اتاق با بالشت تنها گذاشتم

داستانک شرط عاشقی ..

نمایش مشخصات خلیل میلانی فرد شرط عاشقی را باید به جا می آورد .. وانتی بلندگو دار کرایه کرد و در کوچه پس کوچه های شهر میگشت و داد میزد : شـیــریـــــن عــاشــقـــتــم دوســـتـــت دارم شـــــیـــریـــــن آهــــای مـــردم مــن دیـــوونــــه ی شــــیـــریـــنـــــم مـــیـــخــــوامــــت شـــيـــــریــــــن

بازی برگ های پاییزی

نمایش مشخصات آزیتا برزگر عباسپور به نام خدا بازی برگ های پاییزی پاییز اومد ، همیشه از اومدن پاییز لذت می بردم ، خیلی ها از پاییز خوششون نمیاد ، می گن غروب های غمگینی داره ، ولی من عاشق پاییز و اون غروبشم ، مخصوصا آخراش که دیگه برگ های درختا همشون ریختند و کمی از اونا بالای درختها به چشم می خورند ، یه روز دم غروب

داستانک: هوو

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی زن: گور بابای این صادق هدایت و بوف کورش... یعنی تو انقدر بی توجه شدی... اصلا برات مهم نیست من چی کار می کنم... چی می پزم... یعنی نمی فهمی چی به چیه تو این خونه؟! 1200 صفحه کتابو توی یه هفته میخونی ولی نمیفهمی 200 ساعت نشستم واست ژاکت بافتم... یعنی ... یعنی... سرش را پایین می اندازد و به سمت اتاقش می رود

فصل زرد

نمایش مشخصات ملودی با دستانم چشمانم را گرفته ام و تاریکی مطلقی بوجود آورده ام. از دیدن نور متنفر شده ام. چادر گل گلی خونینم را محکم به دور خود پیچیده ام. صدای باز شدن قفل در می آید. ترس بر اندام می افتد. دستانم شروع به لرزیدن می کنند. با لگدی وحشیانه در را باز می کند. رحیم به سمت انباری میاید و همچنان که ناسزا می گوید ، مرا با کمربند مشکیش مورد نوازش قرار می دهد

دیوانه ی شهر

نمایش مشخصات جلال هوتی جلوی آینه ایستاده بود ناخوداگاه نگاهش به چشمانش قفل شد قطره ایی از گوشه ی چشمش بر صورتش سوار شدگویی در چشمانش پی چیزی میگشت به خود آمد شانه را برداشت و موهایش مرتب کرد مثل همیشه از چپ به راست. بعد کشوی میز را باز کرد.دوازده ادکلن همه از یک نوع در کشو ردیف شده بودند.یکی را به تصادف برداشت و پیراهنش را عطراگین کرد

فرسنگ ها دور از اینجا

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خدا شاید باورتان نشود چون هنوز هم خودم باورم نمی شود که چگونه توانستم او را بزنم ودر شب بارانی از خانه بیرونش کنم.بعد از جدا شدن از رویا سخت آشفته و پریشان بودم و زندگی برایم جهنمی بود تاریک تر از بودنش و تنها یلدا دخترم بود که همنفس و همدم شبهای تنهایم شده بود .نفس ها ولبخند

تهران- رضائیه

نمایش مشخصات ارزو نوری تهران -اینجایی که هنوز آشپز در حالی که دستمال نخی را تا می کرد بالای سرش ایستاده بود. جعفر که از شنیدن این حرف هاج و واج مانده بود قاشق پر از آش را نزدیک دهانش نگه داشت و پرسید: -من؟ - نه. با دژبان دم در بودم! حالا می خوای چیکار کنی؟ جعفر قاشق دیگری از آش را قورت داد و با بلاتکلیفی گفت: -نمی دونم

پناهگاه

نمایش مشخصات آرش شهنواز صدای آژیر که بلند می شد ، می خزیدیم توی پناهگاه. در هر حالی که بودیم ؛ بازی ، غذا خوری ، مشق نویسی و . . . با برادرم که از من چهار سال کوچکتر بود ، توی پناهگاه احساس پناه می کردیم. پناهگاهی که ساخته خودم بود. شامل یک میز چوبی چهارنفره آشپزخانه و دو پشتی ترکمن قرمز که به صورت ایستاده در دو سوی چپ و راستش قرار می دادیم

غربت

دستش را گذاشته بود روی سرش.درد دوباره آمده بود سراغش . رنگ از صورتش پریده بود و از شدت درد داشت به خودش می پیچید. علی دستپاچه از این طرف اتاق به آن طرف می رفت و دستانش را به هم می مالید : آخه چیکار کنم عزیز دلم. طاقت بیار زنگ زدم اوژانش الانه که بیاد. از پنجره نگاه به خیابان انداخت: پس کجا مونده چرا نمی آد

اتوبوس

راننده از آينه نگاهي به عقب انداخت به جز يكي دو نفر همه خواب بودند، مرد جافتاده توی صندلی اول به تاریکی دور چشم دوخته بود. با حسرت آهي كشيد، ليوان را به طرف راست دراز كرد و با صداي بمي گفت: "بچه! چايي بريز". اما جوابي نشنيد به شاگردش نگاه كرد، سبيلاهاي بلندش را با حرص جويدو زیرلب زمزمه

کلاغ ها غارغار نمی کنند

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا کلاغ ها غارغار نمی کنند شاید باورتان نشود ، مرد مسن این را گفت و چایی را بایک حبه قند سرکشید ودر آخر مابقی قند راکه در دهانش بود به داخل استکان انداخت و گذاشت روی نعلبکی و بروبر باغرور به مرد و دختر جوان نگاه کرد ، مرد جوان گفت واقعا" اینطوری بود ، مرد مسن یه سری تکان داد

این بار کلاغها غار غار نمیکنند

نمایش مشخصات مهدی فعله گری مقدمه: اگر صد سال پیش به دنیا میآمدم. به جای اینکه بگویم "این بار کلاغها غار غار نمیکنند" و عیب های دیگران را با جار زدن عیان نمیکنند و پیشرفت کرده اند و روش دیگری را در پیش گرفته اند و از اون بالا ها. بالا بالا ها. خیلی بالا ها . در نقطه ای دور دست که دسترسی به آنجا برای افراد کم توانی

باید یه روز برگردی+سخنی با خواننده های محترم

نمایش مشخصات فیلوسوفیا مثلا سال ها گذشته مثلا من یادم رفته تویی بودی ،وجود داشتی تو اوج خوشحالی ام، شایداینکه باور کردم رفتی شاید فراموشت هم کرده باشم اما تو باز سرو کله ات پیدا بشه اونم دقیقا وقتی که من تو مهمونی دوستم دعوتم وقتی نشستم کنار همسرم و دارم می خندم حتما یه موضوع جالب رو میگم، تو میای اونم

مهاجرت به سیاره ونوس

نمایش مشخصات مجتبی جوانی حوله ام را که برداشتم شانه ام را هم همینطور. صبر کن ببینم. نه حیفه. لعنتی مگر میشود به فضا بروی و سمفونیِ بتهوون رو با خودت نبری. راستش را بخواهی این سمفونی بتهوون است که تو را برمیدارد و به فضا میبرد. آهان این کتاب هارو هم با خودم میبرم. اونجا اینقدر اوقات فراغت پیدا میکنم که بشینم

این بار کلاغ ها غار غار نمیکنند!

نمایش مشخصات فرزانه رازي با دستانم چشمانم را گرفته ام انگار هزاران کلاغ در باغ تاریک ذهنم پرواز می کنند و هم صدا غار غار می کنند...هنوز هم از صدایی که به ناگاه فضای ماشین را پر کرده بود شوکه هستم.بستنی نیمه آب شده ام کنار ترمزدستی رها شده و از سرنوشتش بی خبر است.درگیری های احساسی خودم یک طرف،سنگینی این احساس زشت هم از یک طرف دیگر

فرسنگ ها دور از اينجا

نمایش مشخصات زهرابادره صبح روزي كه اين اتفاق افتاد از باشگاه ورزشي خارج شده بودم و آرام از داخل بلواري رد مي شدم كه در هر دو طرف آن درختان نارون سر خود را به آسمان مي ساييدند چمن ها دامن سبز خود را روي زمين گسترده بودند و گل ها همچون عشاقي خسته دل مي دادند و قلوه مي گرفتند. پشت درختاني كه به صف ايستاده

گم شده!!

نمایش مشخصات سهیل اروندی بیش از بیست سال از روزی که خانواده اش را در در هنگام خرید لباس عید در بازار گم کرده بود می گذشت . از آن روز تا کنون روزگار سختی گذرانده بود. اما هنوز نگاه مادر را فراموش نکرده و خال بزرگ پیشانی پدر در ذهنش باقی بود. آن روز مثل همیشه به فلکه اول رفت بساط خود را در پیاده رو پهن کرد . روز جمعه بود و عابر کم بود که پیر مردی جلو امد و از او پرسید

مردی که می خواست بخندد

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا مردی که می خواست بخندد هوای پاییزی ، نیمه سرد ، شهر به رنگ خاکستر، مردی ساک تبلیغاتی به دست که از خرید باز می گردد ، در خیابان بین چراغ سبز و قرمز گیر می کند ، نه راه پیش دارد نه راه پس ، ماشینها بدون اعتنا از عقب و جلوی مرد با سرعت ویراژ داده می گذرند، مرد بدون حرکت،

بگذار لحظه هایم برای باران باشد

صبح نزدیک بود. هوا هنوز گرگ ومیش بود. کسی هراسان آمد. چند نفری آمده بودند و جلوی در انتظار می کشیدند. صدایش می لرزید: آوردنش ...آوردنش... جلوی غسالخانه کسی نبود. هنوزمرده شور ها نیامده بودند. قبرکن زیر لب غرولند میکردو روی زمین سفت بیل می زد: آخه یکی نیست به اینا بگه روز ازتون گرفتند


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1