مجتبی میخواست بازیِحمید و به طور کلی تیمش را مسخره کند، گفت:"چند تا موقعیت حروم کردیم تیمشون بازی نداره که، یه بازیکن دارن " حمید ...." باز
| آخرین مطالب | نقد | آموزش | عمومی | |
| | ||||
آخرین داستان های ارسالی
کار کرد صبح را جمع کردم تا در گاو صندوق بگذارم، معمولاً ظهرها یکی دو ساعت برای صرف نهار به خانه می رفتم. هنوز در گاو صندوق را قفل نکرده بودم که وارد مغازه شد. یک جلد سالنامه با رنگ قهوه ای در دستش بود پرسیدم چیزی لازم دارید؟ بدون مقدمه گفت: «تازه آزاد شده ام! دلم می خواهد به همه جا
ادامه داستان بازدید 32 نفر 32 نمایش
تکیه ام بر درخت بود، نگاهم بر جریان آب، افکارم همه جا پرسه میزد، مخصوصا به لحظات آشنایی... یهو صدای افتادن سنگی در آب مرا به خود آورد، به اطرافم نگاه کردم، چند متری من به درختی خشکیده تکیه داده بود، یکی از زانو هایش را بالا آورده بود و آرنجش را روی آن گذاشته وبا با انگشتانش پشت سرش
ادامه داستان بازدید 18 نفر 18 نمایش
sوقتي گفتم دوست دارم.فقط انگشت شست و سبابه دست راستشو دور انگشت چهام دست چپش گرفت و نشونم داد. هيچ وقت حلقشو نديده بودم
ادامه داستان بازدید 18 نفر 18 نمایش
صدای قلبش هنوز گوش را نوازش میداد حال من بدتر بود چشمانم پر اشک شده بودند نگاهش میکنم غرق در خون است به این موضوع زیاد فکر کرده بودم ولی فکر میکردم برای دیگران است مغزم دارد منفجر میشود افکار مثل تیر ضربه میزنند نفسم تند شده دستش را میگیرم نبضش کند شده حسی در دلم دوست دارد سریع فرار
ادامه داستان بازدید 13 نفر 13 نمایش
شغل خوبی داشت، درآمدش خوب. شریک زندگی اش مهربان و زیبابود اما با یکدیگر بیگانه بودند! از زندگی لذت نمی بردند. یک روز دل را به دریا زدم و پرسیدم : شما که زندگی خوبی دارید خیلی ها آرزوی داشتن چنین زن وزندگی را دارند پس چرا مثل بیگانه ها با هم بر خورد می کنید؟ آه عمیقی کشید ، سیگاری آتش کرد ودود آنرا حلقه حلقه به آسمان فرستاد
ادامه داستان بازدید 14 نفر 14 نمایش
دستش را به كمرش زده بود و بي تكان ،بيرون را نگاه ميكرد،اوركت سبز نظامي اش را روي شانه هاي پهن اش انداخته بود و با دست راستش ريش جو گندمي اش را مي خاراند. زمين خيس بود و قطره قطره باران مي آمد. سيگاري كه چند لحظه پيش ميان زير سيگاري كه از پوكه هاي كلاشنيكف درست شده بود،له شده بود هنوز
ادامه داستان بازدید 14 نفر 14 نمایش
بیماری خیلی غیر عادی بود و آن طور که از سخنان دکتر حاروا بر می آمد هیچ شباهتی با بیماری های دیگر نداشت. در آن لحظه ها هیچ کاری از دست ما بر نمی آمد مگر دعا کردن و منتظر ماندن. یادم می آید شب شده بود.در حالی که روز ها تابش خورشیدی نبود اما در شب ماه مثل شب چهارده درخشان بود. آن شب به در
ادامه داستان بازدید 8 نفر 8 نمایش
لب دریا بودیم.جیغ های باد بود و سکوت خورشید.پدرم پرسید: زندگی چیست؟ چند قدم آن طرف تر مردی با تمام تجهیزات خود را به آب انداخت ولی غرق شد و پس از آن، کمی آن طرف تر مردی دیگر با همان ظاهر معمولی به آغوش دریا رفت و آسوده در آن شنا می کرد; اما پدرم باز از زندگی می پرسید. سوار قایق شدیم، باد تندی آمد و دریا مواج شد پدرم قانون طبیعت را کفر ها گفت
ادامه داستان بازدید 12 نفر 12 نمایش
*برای همه ی فهمی....دها* ((نذر)) نذر کردم که اگه به سلامتی از امشب عبور کردم،یک کیلو گندم مرغوب و درجه یک بخرم و ببرم تقس کنم بین کفترای امامزاده. شرطی شدیم دیگه،چه کارش میشه کرد؟ با خدا هم معامله میکنیم. چه برسه به شما؟ نه دچار مصیبت هستم نه مرض،نه رنج و درد ظاهری؛بیمار تو شده ام و رنج کشیده
ادامه داستان بازدید 10 نفر 10 نمایش
هميشه اينجا رو دوست داشتم و البته هنوزم دوست دارم دقيقا همين جايي كه نشستم روي يه تپه بلند روبروي خونه پدربزرگم يا همون خونه پدري توي يه روستاي كاملا دور افتاده از تهران، روستايي بين دو رشته كوههاي بلند و بهم پيوسته كه در واقع توي يه دره عميق و عجيب البته خونه پدري من مثل سريال
ادامه داستان بازدید 10 نفر 10 نمایش
به علم های سیاه نگاه می کرد وزیرلب بریزیدویزیدیان لعنت می کرد.اهل محل ننه کبری صدایش می زدند؛شوهرش درجنگ ایران وعراق شهید شده بود وفرندش علی هیچ گاه پدرش را ندیده بود.ننه کبری جوانیش را پای علی پیرکردو با آنکه خواستگار ان زیادی داشت همه را رد کرد .علی هرروز که بزرگتر می شد امیدونشاط بیشتری به زندگی مادرش می داد
ادامه داستان بازدید 5 نفر 5 نمایش
sلیست را جلویش گذاشت و یکی یکی افراد را صدا کرد؛ سهم همسایه و دوستان و فامیل و کسبه محل و استاد و همکلاسی و خانواده و پسر مورد علاقه و بچه های گروه و ... را داد و همه را راضی کرد. خواست دفتر را ببندد، از دور چهره آشنایی دید. رو به او گفت به خداوند بگو امروز هم اسم شما در لیست من نبود.
ادامه داستان بازدید 8 نفر 8 نمایش
sقصاب آروغی زد و غَصب کرد جانش را و مادر خورش کرد دنده هایش را تا حسنک جان گیرد و بی علوفه نگذارد همنوعان در بندش را.
ادامه داستان بازدید 8 نفر 8 نمایش
sآخرای اسفندماه بود خانم معلم وارد کلاس شد؛ دسته گل بزرگی روی میزش دیدگفت :به به مبارکه دیگه کی نامزدی شده بچه ها زدندزیر گریه سارا گفت : اجازه مریم خودکشی کرده .
ادامه داستان بازدید 14 نفر 14 نمایش
تيك تاك تيك تاك تيك تاك صدايش را ميشنوم آري دارد مي آيد چندي است كه صافي صورتم را با خود برده دستانم ديگر قدرت ندارند قدرتم هم قرض گرفته ولي هنوز زندگي هست در آينه نگاه ميكنم هنوز سوسوي نوري از چشمانم معلوم است . كودكي از كوچه رد ميشود نگاه ميكنم موهايش توي آفتاب برق ميزند دامن قرمزش
ادامه داستان بازدید 21 نفر 21 نمایش
خيلي اروم روبروي اينه نشسته بود . هي با صورتش ور مي رفت . با انگشتاش خطي كه با گذر زمان روي پيشونيش افتاده بود رو صاف مي كرد . اخم كرده بود . چند ماهي ميشد كه ستاره زندگيش رو از دست داده بود . تنها بود . با وجود دوتا بچه ولي بازم حس مي كرد كه تو زندگيش ديگه نوري نمي درخشه . با اينكه تو ي خونه لامپ هاي زيادي روشن بود ولي همه چيزو تار مي ديد
ادامه داستان بازدید 47 نفر 47 نمایش
راستی تو که میدانستی فکرت از خاطرم بیرون نمیرفت، پس چرا در رویاها و خیالاتم سر و هيكلت را پشت اساس خانه پنهان ميكردي؟ مگر نميداني از قایم باشک بازی بدم می آید؟ حتی از همان بچگی؟؛ بدم می آمد کسی از روی عمد خود را گم و گور کند و من مجبور به پیدا کردنش شوم. نمی دانستی؟ الکی لبخند نزن در تخیلم، میدانستي
ادامه داستان بازدید 43 نفر 43 نمایش
خودش هم نمي دانست شبح آن وقت شب چرا دست از سرش برنمي داشت؟ جالب بود كه وقتي به پشت سرش نگاه مي كرد شبح را مي ديد كه در كوچه هاي خلوت به دنبالش مي آيد و وقتي جلويش را مي ديد شبح را ميديد كه جلوتر از او مي رفت. انگار راه خانه او را مي دانست. هرچه تندتر مي رفت شبح هم بر سرعتش مي افزود. فاصله اش در تمام مسير نه كم مي شد نه زياد
ادامه داستان بازدید 24 نفر 24 نمایش
الان که دراز کشیدم، داره کم کم خوابم ميبره. ولي همین لحظه یه فکری افتاده تو کلم که حتي وقتی بدنم می خواد به طور طبیعی بخوابه، این فکره نمی زاره. قبلنا هم این طوري شدم. یعنی خیلی واسم پیش اومده موقع خواب وقتی که چشمامو بستم و داره کم کم خوابم میبره، این فکر مزخرف و اين معادله ی حل نشدنی فکرمو به خودش مشغول ميكنه
ادامه داستان بازدید 41 نفر 41 نمایش
sسر و روی پسرش را می شست، می گفت "جان پدر، می دانم دوست داشتی همینطوری بروی، ولی نمی خواهم آقا که بالای سرت می آیند، یاد علی اکبرشان بیفتند"
ادامه داستان بازدید 33 نفر 33 نمایش
کاپیتان دستش را روی میز گذاشت. خیره به دکتر نگاه کرد و گفت: می خوای چی بگی؟ این که طی یک افسانه یک اژدها توی این دریا خوابیده که هر ۱۶ سال یک بار بیدار می شود و به نزدیک ترین کشتی حمله می کند تا شکمی سیر کرده باشد و دوباره به خواب برود. نه من خرافه پرداز نیستم و آن قدر هم تخیل قوی ای ندارم که بتوانم چنین مطالبی را تصور کنم
ادامه داستان بازدید 37 نفر 37 نمایش
روپا ها خواب را ازچشمانم گرفته بودند.هرلحظه خودرا جای یکی می گذاشتم یک دفعه خیال کردم دکترجراح شده ام .دکتراکبری به اتاق عمل دکتراکبری به اتاق عمل ٬سراسیمه به طرف اتاق عمل دویدم شروع کردم به جراحی بیمارپس ازچند ساعت عمل طاقت فرسا با همراهان بیمارمواجهم شدم آقای دکترزنده می مونه
ادامه داستان بازدید 38 نفر 38 نمایش
۲۰ مهر ۱۳۹۰ باهاش آشنا شدم یک آشنایی کامل جالب... برای خودم یک اسم مستعار گذاشته بودم و تمام آشنایی ما به خاطر همین اسم بود بهم خیلی جدی گفت اسمتو عوض کن ومن از ابهت مردانش خوشم اومد نمیدونم چرا اما ته دلم لرزید مثل بقیه نبود که عاشقانه بیاد جلووحرفای عاشقانه بزنه واین برام جالب
ادامه داستان بازدید 63 نفر 63 نمایش
پشت پنجره روی چرخ دستی نشسته بود . داخل کوچه گل کوچک بازی می کردند .قهرمان از راه رسید ، دلش برای قهرمان غنج می رفت !. ساعتها پشت پنجره به انتظار می نشست تا او را ببیند تا مبادا ندیده بگذرد و برود. بچه ها توپ را بطرف قهرمان پاس انداختند. قهرمان باتمام قدرت شوت کرد ،شیشۀ پنجره ،شارپ شکست ! محکم به دسته چرخ دستی چسبید
ادامه داستان بازدید 27 نفر 27 نمایش
sدستانش را بلند کرد و با آهی کشیده گفت خداوندا تنهام نه عشقی دارم نه دوستی و نه یاری خداوند گفت :به این خاطر است که همه چیز را در دوردستها میخواهی در حالیکه حتما چنین نیست حتی مرا نه فقط در آسمانها که در پیرامون خودت نیزخواهی یافت . A.a
ادامه داستان بازدید 17 نفر 17 نمایش
در زمستانی سرد زیر بارش مداوم برف، زمانی که شب سفید پوش شده بود و برف بر سیاهی طعنه می زد و مهتاب می خندید از انعکاس خویش بر پهنه ی وسیع زمین در روستایی کوچک در تاریخ 3 بهمن ماه 1351 کودکی منت بر سر تاریخ گذاشت ، زمستان را ذوق زده کرد و عدد 3 را تا ابد شرمنده ساخت و دیده بر جهان گشود.نامش را رضا نهاده اند
ادامه داستان بازدید 24 نفر 24 نمایش
آینه غبار خون گرفته و من غرق در دیروز ... دور و برمون آبیه کش اومده ای بود با رگه های سیاه و بنفش ، عجله رفتن ته چشاش ناله های عاشقانه اش رو بد بو میکرد. خواب بودم که رفت .بیدار که شدم،... دیگه نیومد! . یادگاریش؛ یه آبله گنده نه ماهه !...... بوی تعفن دماغم رو قلقلک میده، مزه دهنم لیز ولزجه، انگار که تمام لجنهای یه حوض متروک رو سَر کشیدم
ادامه داستان بازدید 41 نفر 41 نمایش
زن همسايه خيلي مهربونه به نظرم ميرسه كه سالها ميشناسمش، تازه دو روز كه همسايه ماشده اما انگار سالهاست كه اينجاست، تو اين دو روز كه ديدمش هميشه صورتش بدون آرايش بوده ولي با اين حال خيلي زيباست و با اون چادر سبز و برگهاي سفيدش زيباتر هم شده بود. امروز كه در رو براش باز كردم براي اولين
ادامه داستان بازدید 46 نفر 46 نمایش
sزاده شده ام مثل پسوند فامیلیم در بین 2 درجه و 27 دقیقه تا 42 درجه و 31 دقیقه عرض شمالی و 50 دقیقه تا 36 درجه و 55 دقیقه طول شمالی از نصف النهاری که برای شاممان مانده. جایم را میدانم،اما ای کاش کمک میکردی جایگاهم را همین گونه دقیق دریابم.
ادامه داستان بازدید 32 نفر 32 نمایش
يواش يواش همه جمع شدن . ترس تو چهره تك تك شون معلوم بود . با هم پچ پچ مي كردن . نمي دونستن كه چه اتفاقي قراره بيوفته .اما بين اون همه ، يكي بود كه اصلان نمي ترسيد . چون نترس بود . غرور داشت . بله اون ادم بود . وقتي كه ترس بقيه رو مي ديد تعجب مي كرد . نمي دونست كه چرا اونا مي ترسن . بعد از چند ثانيه وقتي كه اومد همه ساكت شدن
ادامه داستان بازدید 37 نفر 37 نمایش
sدکترگفت:متاسفم اکسیژن بسته شدلوله ها را ازدهانش برداشتنداما لمس دست های پرستارویزای رفتنش را باطل کرد.
ادامه داستان بازدید 48 نفر 48 نمایش
داشتم روی داستان جدیدم کتر می کردم تمام هوش وحواسم به دنبال پیدا کردن یک سوژه مناسب بود. راستش وقتی که فکر می کردم داستانهایم را با چه مبلغ کمی می خرند و صفحه های مجله هایشان را پر می کنند، دلم به حال خودم می سوخت. به این نتیجه رسیده بودم بی علت نیست اکثر نویسندگان فقیر می میرند! بدون اینکه اجازه بگیرد در قسمت دیگر صندلی نشست
ادامه داستان بازدید 42 نفر 42 نمایش
دریا سکوت کرده است درست مثل دختری که اندوه دارد و زانوی غم در بغل گرفته باشد. موهای افشانش صورت نازنین اش را پوشانده است. این حدس و گمانه ی من است شاید هم زشت باشد و به کردار پلید گرفتار باشد چون من بیچاره و بخت برگشته که در خیانت به زیباروی جان خود احساس ندامت می کنم. حالا که او را نمی بینم بخت خود را با فرود در آب تمام خواهم کرد
ادامه داستان بازدید 33 نفر 33 نمایش
مرد گفت ؛ شليك !... زن ماشه را چكاند و تندي گفت ؛ هوووررراا !... مرد پاي سيبل رفت. كودكي د مر افتاده بود ٬ پشت بوته ها . زن از چشمي ِ دوربين ٬ مرد را ديد . بعد تر٬ كودك را كه روي دستهاي مرد ولو شده بود . مرد تا فرياد بزند ؛ شليك نكن ٬ زن ماشه را چكانده بود. هيچ كس ولي ٬ نگفت ؛ هورراا !
ادامه داستان بازدید 35 نفر 35 نمایش
سلام خانم آدامس ميخري باور كن سه تاشو ارزونتر ميدم دختر هم دستشو تو كيفش كرد و يه پولي به دختر بچه داد و سه تا آدامس رو خريد. هوا يه كمي سوز داشت ولي باز ميشد نشست رو صندلي پارك و يه نفسي تازه كرد و به هيچي ،هيچي فكر نكرد، بالاخره تصميمشو گرفت و نشست رو صندلي، صورت زيبايي داشت چشماي
ادامه داستان بازدید 38 نفر 38 نمایش
چهرش خیلی دیدنی بود. آدم یه جورایی دلش واسش میسوخت، اما واقعاً صورتشو زیبا کرده بود. اگه دلم می آمد یه کاری ميكردم هر روز اشکشو در بیارم. لبای خوشکلش با اون چونه ی کوچولوش میلرزید و بدون هیچ صدایی گوله،گوله اشكهاي درشتشو، روی گونه هائی که حالا صورتي رنگ شده بود میریخت؛ اصلا هم از این حالت احساس خجالت نميكرد و زول زده بود توی چشمام
ادامه داستان بازدید 37 نفر 37 نمایش
همچی حرسم میگیره دلم می خواد یه ماشین زمان سوار شم برگردم پدربزرگ پدرم را بکشم یا نزارم ازدواج کنه.په.په.په .البته اینجا ماشین زمان هست. یه سری میتونن برگردن یه سری هم نمی تونن. اونا که میخوان برگردن گواهینامه ندارن اونا هم که گواهینامه دارن می ترسن برگردن اونجا یهو ماشین خراب بشه بازم بمونن تو دنیای وامونده
ادامه داستان بازدید 27 نفر 27 نمایش
صبح بود و با صدای همیشه ناراحت کننده ساعت زنگی از خواب بیدار شدم . برخواستم و کورکورانه به طرف پنجره اتاق رفتم و بازش کردم . جالب بود . سرو صدای همیشگی ماشین ها با بوق اعصاب خرد کن هم برای من زیبا بود . تنها یک مشکل بود . متاسفانه در زندگی من خواب و بیداری معنایی نداشت . چون همیشه تاریکی با من بود
ادامه داستان بازدید 25 نفر 25 نمایش
هجوم صدا ها در اطرافم مرا آزار می دهد اما صدایی که به من آرامش می دهد صدای برخورد چرخ های آهنی قطار با ریل است. کسی نمی داند چه مدت است این قطار حرکت می کند و کسی نمی داند کی از حرکت می ایستد. چرا؟ کلمه ای که بار از خودم پرسیده ام! مترو حرکت می کند: با سرعت ثابت و فقط در ایستگاه ها می ایستد
ادامه داستان بازدید 23 نفر 23 نمایش
تمام بچه هاي اش دور تا دورش نشسته بودند و گريه ميكردند. چشم هاي خشك و بيجان "كال" اش را روي بچه ها چرخاند و با نفس هاي بريده و ناتمام،چند كلمه حرف زد. .... داشت راحت ميشد و بعد از هشتاد و سه سال با يتيمي بزرگ شدن و چهل و هفت سال ،به تنهايي بچه هاي بزرگ اش را بزرگ كردن،ميتوانست براي ابد ،راحت بخوابد
ادامه داستان بازدید 44 نفر 44 نمایش
بايد قلم و كاغذي باشه كه كسي را بتوان كشت . بهترين آلات قتاله . بعد از اتمام كار هم كسي نمي توانست به ادم گير بده يا اصلا هيچ محكمه اي اونو باز خواست نمي كرد . خيلي ساده ، بدون هيچ دردسري فقط يك قلم مي خواست و چند تا كاغذ . همين . توي همين فكرا بود كه سريع پريد و به قلم و چند تا دونه كاغذ پيدا كرد و آورد
ادامه داستان بازدید 28 نفر 28 نمایش
یک قالیچه شش متری لوله شده تکیه داده به گوشه دیوار که یک شیئی مزاحم به حساب می آید. یک پرچم سیاه که پایین آن با خط درشت نوشته شده: یا حسین شهید واطراف آن نام الله با پنج تن محمد (ص) علی فاطمه حسن وحسین نقش بسته است . یک پنجره دکوری ساخته شده از فر فوژه که تصویر کعبه زیر آن نقش بسته با
ادامه داستان بازدید 22 نفر 22 نمایش
یه هفته بود که دیگه جواب ایمیل هامو نمیداد، داشتم دیوونه میشدم، ازش هیچ خبری نداشتم، از وقتی گفته بود واسش چند تا خاستگار پیدا شده دل تو دلم نبود، از اینکه کسی بهش نگاه کنه از عصبانیت میخواستم بمیرم. درسته گفته بود همشونو رد میکنم ولی این واسه من کافی نبود، اگه پدرش در مورد رابطمه مون چیزی می فهمید نمیدونم چه بلایی سرش می آورد
ادامه داستان بازدید 80 نفر 80 نمایش
از دهات رفته بودم پیش عموم برا کار هرچی باشه عموم بوده و بزرگترین شرکت تولیدی رو داشت .حتی سلامم رو هم جواب نداد .فقط گفت پسرجان ما کارگر نمیخوایم، خودمون هم زیادی هستیم و رفت.خندم گرفت، آخه فارسی گفت، ولی لهجه اصلی ما فارسی نبود. البته منم برا کارگری نرفته بودم .گفتم برم اونجا یه انبارداری ، کارپردازی ، نگهبانی چیزی بشم
ادامه داستان بازدید 44 نفر 44 نمایش
دکتر عینکش را در آورد و تمیز کرد و با لکنت زبان گفت: دوست .. دارم با هم رو..راست باشیم. به شما اطمینان می دهم حرفی که می زنیم از این اتاق بیرون نخواهد رفت. کاپیتان با آرامش گفت: مگه قراره چه حرفی بزنیم. دکتر با کمی مکث گفت:ما دقیقا کجا داریم می ریم. می خواهم واقعیت را بدونم. کاپیتان سیگار
ادامه داستان بازدید 50 نفر 50 نمایش
سردم است. مثل همین هوای اواخر پاییز.سردم است مثل نگاه سیاه و بدون فروغ تو بر روی کاشی سفید مرده شور خانه ی دلم. کاش گیاهی بودم با کمترین روحیه ایی و بدون تخیل. کاش ماهی ایی بودم که میخواست آب را بفهمد،بداند که آب چیست؟ کاش تو اردیبهشت بودی،حتی با آن آلیرژی فصلی کزاییش. کاش مرداب بودم و تو نسیم،کاش من قوه بویایی میبودم تو رایحه
ادامه داستان بازدید 34 نفر 34 نمایش
پسر تصميمش را گرفته بود ،امشب بايد دست به كار ميشد ،پيرزن نيمه شب ميخوابيد .بايد ساعتي پس ازنيمه هاي شب وارد اتاق پيرزن ميشد و يكراست ميرفت سراغش و كار را يكسره ميكرد .تصميم داشت خفه اش كند و بعد برود سراغ تمام آن پولهايي كه از او و ديگران به عنوان اجاره بها گرفته بود.ميدانست پولهايش
ادامه داستان بازدید 41 نفر 41 نمایش
sدلش را به دیگری فروخت، به جرم فروش مال غیر بازداشت شد برداشت آزادی از حدیث امام جعفر صادق (ع): القلبُ حرمُ الله، لا تُسکِنوا حرم الله غیر الله
ادامه داستان بازدید 30 نفر 30 نمایش
برق نگاه اطرافیان به طرف او بود و همه انتظار داشتند که او این کار را شروع کند.برای همین کارد را به او دادند.کارد که در دستانش جای گرفت سنگینی دسته اش ذرات بدنش را به عرشه درآورد و گویی حس انتقام را به خاطر اینکه بعد از سال ها با این صحنه مواجه می شد را در او تشدید می کرد.کارد را روی
ادامه داستان بازدید 28 نفر 28 نمایش
sگفتم اندازه گیری من درست است همیشه همینطوری درست بوده گفت اندازه من هم همیشه درست بوده گفتم در هر صورت فاصله 21 وجب است و او قاطعانه گفت 17 وجب است تو این چهار وجب اضافه را از کجا می آوری ! باز هم به توافق نرسیدیم! A.a
ادامه داستان بازدید 45 نفر 45 نمایش
داشت شب می شد... یه کم هوا سرد بود اما نه اونجوری که نشه تحمل کرد. وزوز چراغهای خیابون سخت گوشش رو آزار میداد ... حتی بیشتر از سرمایی که بدون لباس تحمل میکرد. پت خیلی مواظب بود موقعی که از عرض خیابون رد میشه مثه عموش تصادف نکنه. الان پنج سالی هست که پت رو میشناسم. هر روز تقریباْ همدیگرو میبینیم
ادامه داستان بازدید 57 نفر 57 نمایش
آرزوي دخترك گرفتن دستان پدر بود،پدري كه هنوز چشمان دخترك را نديده رفته بود! و او منتظر بود.چه شبهايي كه در حسرت نوازشهاي پدرانه به صبح رسيده بود .چه سفره هايي كه بي نبود پدرپهن گرديده بود و چه آوازهايي كه بي وجود او خوانده شده بود. همه بازيهاي كودكانه اش طعم پدر داشت،همه گريه هايش سوز بي پدري را ناله ميكردند و روزهايش ملال غربت را فرياد ميزدند
ادامه داستان بازدید 37 نفر 37 نمایش
قبل از هر چیز از شما دوستان عزیز به دلیل این که این نوشته دارای اشتباهات فراوانی است عذر خواهی می کنم. این داستان را یک سال پیش آغاز کردم اما هیچ وقت وقت نکردم اشکالاتش را بررسی کنم . امیدوارم از داستان خوشتان بیاید. * آخرین راز * اسم من شایان افضلی است.بعضی مواقع به خودم می گم یعنی چی اسم من شایان افضلی است
ادامه داستان بازدید 30 نفر 30 نمایش
در آن سكوت محض نگاهم ردپاي نگاه پرهراس تو را از آن درب ورودي دنبال ميكند و هراست نه از براي هميشه رفتنت بلكه براي نديدن آنهايي كه باتو آمدند و بي تو رفتند و خوب ميدانم در آن راهروي خسته به دنبال تسكين قلب پردردت نيستي بيشتر منتظر به انتظارنشستگاني هستي كه شايد نخواهند بدانند تو كه بوده و كيستي
ادامه داستان بازدید 26 نفر 26 نمایش
قحطی آینه بود. دخترک تمام دلخوشی اش شده بود که کاسه گلی اش را پر اشک کند بگذارد جلو خورشید تا عکس خودش را ببیند، ولی آفتاب نزده هرکس رد می شد به خیال اینکه دخترک کاسه گدایی گرفته سکه ای می انداخت و رد می شد. شب دخترک مانده بود و یک کاسه پر از سکه نه اشکی نه خورشیدی حالا تصمیم گرفته
ادامه داستان بازدید 76 نفر 76 نمایش
sخر می شوم و کولی می دهم به تمام آرزوهای کودکیم! که مبدا خر بشوند و بخاطر نرسیدنشان به مقصد، مسدود کنند رگ درشت قلبم را.
ادامه داستان بازدید 55 نفر 55 نمایش
میخواست بره از جمهوری براش یه ست شامپو و صابون بخره.باخودش عهدکرده واسه بچه ش همه چی نو تهیه کنه.عصری به نیلو اس داد" حوصله ندارم .دوس دارم واسه بچه کرییِربخرم.ازهمونایی که بچه رو میزارن توش.مثه سبدِه.میبرن بیرون.توخونه هم بجای نی نی لای لای میشه ازش استفاده کرد" ازجواب نیلو خبری نشد
ادامه داستان بازدید 54 نفر 54 نمایش
بارون آروم آروم می بارید و بوی خاک آب خورده از لای پنجره، اتاق رو پیچید، زهرا از جاش بلند شد و کنار پنجره ایستاد، بارون به شیشه می خورد و همچون اشک روی اون جاری میشد، زهرا در رو باز کرد و پله ها رو آروم به سمت باغچه کنار حوض پایین رفت چند شاخه از شقایق های بارون خورده باغچه رو
ادامه داستان بازدید 42 نفر 42 نمایش
sاسمش شاهین بود و شورلت سوار می شد. دک و پُزی داشت نگو و نبین. انگار که از دماغ فیل افتاده باشد. اما یک روز مرگ امان اش نداد، با همان شورلت افتاده بود تو دره. جاده چالوس! حالا من و دوست دخترم به عکس غمگین اش در حجله می خندیم!
ادامه داستان بازدید 34 نفر 34 نمایش
حتی اگر تمام عالمیان جمع میشدند،نمیتوانستند جلوی وسوسه ام را بگیرند. آن هم در مقابل همچین چیزی:( کارتون وارداتی موز)،که سالهای سال بود که تغییر کاربرد داده و شده صندقچه یا بهتر بگم گنجه ی کتابهای قدیمی پدر بزرگ، گوشه ایی نوار پیچی و مهر وموم شده ،در اتاق مهجور خانه، ساکت وصامت نشسته
ادامه داستان بازدید 37 نفر 37 نمایش
خاله خرسه داستان ما تک و تنها شده بود چون بر اساس اون داستان قدیمی همه دوستای خودش رو کشته بود.اونم به خاطر یه پشه.اونایی که داستان رو یادشون رفت ، قضیه از این قرار بود که خاله خرسه تا یه دوست پیدا می کرد ، مراقب می شد تا بخوابه. از شانس بد اون دوستان ،مدام یه پشه رو صورتشون می نشست
ادامه داستان بازدید 39 نفر 39 نمایش
هر دو لقمه هايمان در دست به سوي آن مدرسه سر كوچه دوان بوديم آه چه زود گذشت آن روزگار مدرسه كه هر دو همچنان خندان و شاد بوديم خوب بود آن زمان كه عاشق نبوديم و هر دو به بازي كودكانه راضي بوديم بازي روزگار ما را به دانشگاه عشق رساند غافل از آن كه ديگر ما آن كودكيمان نبوديم مي خواستيم
ادامه داستان بازدید 34 نفر 34 نمایش
«هو الحکیم» چشمانش را دوخته بود به کوچه، به خانه، به زمینی که با آب و گلاب جان میگرفت. مزهی شیرینی را زیر دندان هایش حس میکرد. گاه دستان مچالهاش را بالا و پایین میآورد. شاید میخواست چیزی به امینه خانم بفهماند، پاهای بدون استخوان و چروکیدهاش به زمین کشیده میشد ولی
ادامه داستان بازدید 25 نفر 25 نمایش
هفتم بهمن 1364 نزدیکیهای زنجان، داخل اتوبوس نشسته عازم جبهه هستم، هنوز در حال و هوای خداحافظی بعد از ظهر هستم. همیشه همینطور است! دو روز مانده به پایان مرخصی، سکوت در خانه حکمفرماست تا سر و صدا، درست عکس روزهای اول. اولین فرزندمان سه ماهه بود که عازم جبهه شدم. او حالا شش ساله است!
ادامه داستان بازدید 31 نفر 31 نمایش
كاغذ قصه تنهايي ميخواند و قلم ساز جدايي را سر داده است. پسركي آنطرف تر با ذغالي سياه بر روي موزاييك هاي رنگ و رو رفته آسمان آبي را نقش ميزند و پرنده اي كه بال بال ميزند براي رفتن به اوج پسرك ناتوان ازبه پرواز در آوردن پرنده نا اميد گوشه اي خزيده با ته مانده ذغال سياه بر دست. نگاه
ادامه داستان بازدید 25 نفر 25 نمایش
دور و برش خاکستری یا شایدم بنفش بود. داشت هزییون می گفت یعنی مینالید. قیافه اش شبیه تُفی بود که رو آب نقش میبنده. بو میداد بوی فلزی که تو گند آب زنگ زده باشه. بیشتر از اینکه بخوام از پَک وپوز مسخره اش وَنگ وَنگ های تو دماغی اش رو بشنوم دلم میخواست سر تا پاش رو ناخون بکشم اونقدر محکم
ادامه داستان بازدید 65 نفر 65 نمایش
روز دهم وضعیت بدتر شد به طوری که کمتر کسی از کابین های خود بیرون می آمد. بعضی وقت آب آن قدر متلاطم می شد که که مسافران را به این خیال می انداخت که کشتی در حال واژگون شدن است. شاید این پایانی بهتر از سرنوشت بود اما سرنوشت غیر قابل تغییر است. ساعت حدود ۷.۳۰ بود. چیزی که در آن جا معنا ندشت
ادامه داستان بازدید 25 نفر 25 نمایش
یه کم بر میگردم عقب تر. خیر سرمون با دوستان رفته بودیم سیزده بدر سیزده مون را بدر کنیم.یه جورایی خونواده رو پیچوندیم که مجردی حال کنیم. دو کیلو گوشت گرفتیم و رفتیم لب رودخونه .نزدیک ظهر بچه ها آتیش درست کردن و گوشت ها رو به سیخ می کشیدن منم شده بودم مسئول پروندنِ سگهایی که اون حوالی بودن
ادامه داستان بازدید 50 نفر 50 نمایش
باران به شدت می بارید. هوا دست بردار نبود. کشتی تفریحی لویسابانابو دو ماهی می شد که از نیویورک به سمت کوبا حرکت کرده بود اما هرگز تصور نمی شد گرفتار چنین طوفانی شود. طوفان گردبادی بود از دانه های ریز و درشت آب که هر از چند بار به کشتی حمله می کرد. عرشه خالی بود. همه مضطرب و نگران در
ادامه داستان بازدید 54 نفر 54 نمایش
لحظه هماهنگ شده این بار و ساعتم صامت! فرش اتاقم شده همه کودکانم و خاموشند این تخمه ترکه هایی که بعضا تایپ شده اند. جیغی که از دیوار میشنوم،پایان میدهد در ذهنم تصویر مات رویای آینده ام را و لحظه ایی دیگر جیغش ضعیف تر میشود و من خوابم. میخوابم،نه چنانی که تو؛ دستهایم را با جوهر سیاه
ادامه داستان بازدید 43 نفر 43 نمایش
هر بار كه به چشماش نگاه ميكردم موج زندگي رو تو چشماي درياييش ميديدم اصلا نيازي نبود حرف بزنه چشماش با آدم حرف مي زد ، همين الانم كه خيره به من و پدر و مادر و همه كسايي كه كنارشن نگاه ميكنه بازم داره حرف ميزنه هميشه سرش پايين بود ولي اينبار اجازه داده بود همه بهش نگاه كنند و تا زماني
ادامه داستان بازدید 60 نفر 60 نمایش
یک جفت جوراب خریدی ، یک اسکناس درشت دادی. دستم لرزید اولین مشتری ام بودی با اولین پولیکه دریافت میکردم ! ترسیدم بگم پول خرد ندارم عصبانی شده آنرا برگردانی. اما بزرگواری کردی گفتی : بقیه اش مال خودت!؟. زبانم بند آمده بود، حتی یادم رفت تشکر کنم وتو رفتی ، صدای تو هنوزتوي گوشم می پیچه
ادامه داستان بازدید 59 نفر 59 نمایش
آقاي صداقت وقتي براي اولين بار پايش را به اين شهر گذاشت اوضاع طور ديگري بود،آنموقع خيلي ها از اوخواسته بودند كه به شهرشان بيايد ،با نامه و تلفن با واسطه كردن ديگران حتي چند نفري هم حضوري با او ملاقات كردند و از او خواستند كه به شهرشان بيايد .آقاي صداقت ديگر به اين تعارفات عادت كرده
ادامه داستان بازدید 41 نفر 41 نمایش
تا حالا این همه ماشین دنبال من راه نیفتاده بودن یادمه وقتی زنده بودم اگه یک روز تموم لب جاده می ایستادم یکی از همین ماشین ها سوارم نمی کرد. جا خوردم از اینهمه همدلی.البته زیاد هم طول نکشید که متوجه یه واقعیت تلخ بشم.چون خیلی سریع فهمیدم که اینا به خاطر من نیومده بودن. فقط برا این اومده بودن که فردا کسی ازشون گلگی نکنه
ادامه داستان بازدید 59 نفر 59 نمایش
تب ما از زخم زبان کوچه است نه داغ فلفل، چه کسی باورمی کرد بی حجابي ما ازبی چادری باشد؟. سینه راهدف افتراها قرار داده ایم تا بی چادری را گردن نگیریم. بی حجابی را خدا میداند و بی چادری را خلق خدا.... هر روزمان نوروز است نوروزمان پیروز، ماسک میزنیم تا گونه هایمان وعینک آفتابی تا غم از درون چشم هایمان بر ملا نشود
ادامه داستان بازدید 45 نفر 45 نمایش
حالتي بين و خواب بيداري داشت ،وجودش خسته بود و دوست داشت بخوابد ،بدنش سست و كرخت شده بود ،حس ميكرد اگر بتواند تكاني به خودش بدهد از هم پاشيده ميشود ،البته چيزي ديگر از جسم زردش هم باقي نمانده بود ،به خوبي حس ميكرد كه روحش دارد از او جداميشود،چشمانش ديگر توان اينكه باز بمانند را نداشتند
ادامه داستان بازدید 70 نفر 70 نمایش



