آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

قربانی

چادرش را روی سرش کشید. چیزی را که می دید باور نمی کرد. خواست چشمهایش را ییند تا دیگر هیچگاه هیچ تصویری جلوی چشمانش نقش نبندد. صدای در گوشش پیچید: مگه نمی خوای خاکش کنی. دست گذاشت روی دلش. چادرش را کنار زد. توی دستمال سفیدی چیزی پیچیده شده بود. پیر زن داشت زیر لب چیزهای زمزمه می کرد. گوش تیز کرد

قصه ی هانی ومانی(1)

نمایش مشخصات طیبه حسنی مانی مات ومبهوت به پنجره ی بسته خیره شده بودکه یک مرتبه هانی زد زیرِگریه! :"گفتم که همه جا را با دقت گشتم دیگر عقلم به جایی نمی رسد."مانی نفس عمیقی کشید وجواب داد:"باید دوباره همه جا رابادقت بگردیم."هانی مایوسانه جواب داد:"آه دوست عزیزمی دانم که بی فایده است."مانی نگاهش را از پنجره گرفت

ایستگاه اتوبوس

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا ایستگاه اتوبوس پیرمردی زنبیل به دست وارد ایستگاه اتوبوس می شود مرد جوانی در نیمکت ایستگاه نشسته به پیرمرد با احترام نگاه می کند ، پیرمرد به نیمکت نزدیک شده زنبیلش را روینیمکت می گذارد و می خواهد در کنار مرد جوان بنشیند که از اسمان یک بادبادک به شانه پیرمرد برخورد کرده

ذهن بیمار

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت ... هه هه راضی ؟ _ جانم _ :سردر اون خونه رونیگا! صدایم راانداختم توی سرم وباحالت طعنه آمیزی بلند بلند خواندمش:دوست عزیز،اگرناچار به پارک در جلوی در هستید،لطفاشماره همراه خودرا پشت شیشه ماشینتان بگذارید..متشکریم.. باخودم گفتم:وایییی خدااا ،چه آدمایی پیدا میشن..خدا ذلیلتون کنه،،چه آدم سوء استفاد گری بوده

دوست ندارم

نمایش مشخصات محمد رحیمی در خانه خیلی دلش می خواست پسرک مسئولیت پذیر بارآید کاری از او خواست، شنید: دوست ندارم.....سعی کرد او را با دلیل مجاب نماید ولی نشد، پسرک پیروز، و کاری که دلش خواست شد....در جامعه کارش به کسی افتاد بهانه‌ها بوی دوست ندارم می‌داد ......... فهمید منطق انجام ندادن کارها، یکی است ولی دوست ندارم لذت بخشتری دارد

بيشه

نمایش مشخصات رامين اسلامي ( رامين.ر ) قصه ام گفتن ندارد... شنيدن هم. داستان چند شاخه گل پژمرده، يك اتاق، يك دقيقه ي پايان ناپذير، يك فنجان چاي سرد و يك پنجره... كه جز تصويري تكراري و خاكستري و مبهم چيزي ندارد. و من هر روز در اين گلدان آب ميريزم و هر روز در اين اتاق بغض مي كنم و هر روز يك دقيقه بي پايان را تكرار مي كنم و هر

ماجراهاي من و سوكارا (قسمت چهاردهم)

نمایش مشخصات زهرابادره غروب غم انگيزي با قدم هاي حزن آلود خود ازراه مي رسد و شادي و سرور طبيعت را در ماتم خود غرق مي كند . دلگيري غريبي به سراغ من آمده است وبيهوده در پي يافتن راه چاره اي براي گريز از آن هستم ، دارم به دنبال آرامشي مي گردم تا دلتنگي خود را با او تقسيم كنم . سوكارا ، سوكارا ، اسمش بي اراده

درویش یکدست قسمت دوم

نمایش مشخصات علی احمدیان ادامه : دست درویش را بریدند و همینکه می خواستند پای ش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت ای سگ صفت ، این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟ خبر به پادشاه رسید و وی با شتاب به دادگاه رفت و گریه کنان از درویش پوزش

هیجان های زندگی بل - بخش هشتم

نمایش مشخصات سعید طاعی اگه دست روی دست بزارم امروز وفردا را با هم بسازیم بیا دیروز رو فراموش کنیم تا دنیا رو بهتر از قبل بسازیم. اگه نشانه برتری کاری که باید بکنیم دوباره راه خودم رو باید بسازیم. با اومدن اون بچه به داخل رستوران و فریاد هایش در مورد این که نرسس نیکلا به قتل رسیده همه گیج و مبهوت به بچه

داستانک: انتظار

نمایش مشخصات رضا کاظمی منتظر بود بیاید. از صبحِ زود لباس پوشیده آماده شده بود برود پارک، سرِ قرار. شاخه‌ی گل‌سرخی را که شبِ قبل خریده گذاشته بود توو لیوانِ آبْ برداشت، نگاهی سرسری توو آینه به خودش انداخت؛ دستی به موهاش لباس‌هاش کشید، و رفت. پارکْ نزدیک بود. کمی زود رسید. نشست روو نیمکتِ همیشه‌گی‌شان، نزدیکِ در پارک

رنگ خیانت

نمایش مشخصات مرجان درودی «رنگ خیانت» بارسوم بود که او را از دادگاه بر می گردانند.حکم صادر شده بود ودستهایش اینبار محکمتر فلز سرد را روی مچ حس می کرد.در میان دو ماموری که دو طرفش راه می رفتند همراه بود.پاهایش روی زمین کشیده می شد.سنگینی خروارها خاک را روی تنش حس می کرد.به هرسختی بود روی صندلی عقب میان دو ماموری که با هم حرف می زدند رها شد

آسفالت

نمایش مشخصات آراز مشرقی بادی نسبتا آرام میوزید، خورشیدِ در حال غروب سایه پیرمرد را تا آن سر گذر گاه کشیده بود، سایه خم شده اش را. برگ های جدا شده از درختان روی آسفالت این ور و آن ور میشدند، هر از چندگاهی بالا میامدند و خود را به سر و صورت و دست وپای پیر مرد میزدند، ولی انگار نه انگار. بعضی وقت ها هم صدای خش خش له شدن برگ ها زیر پای عابران امیدی در چهره نا امید پیرمرد میاورد

زندگی عزیز

نمایش مشخصات پریسا سادات خضرایی سبحانی حالا یک ماه می گذرد از روزی که من زندگی را در دستان سرد پیرزن پیدا کردم. یک ماه می گذرد از صدای نفس های باد و شکوفه های گیلاس. یک ماه می گذرد از جریان یافتن زندگی در نبض نفس های تو و من. آری،یک ماه می گذرد از زندگی عزیز من! و من هنوز باور دارم که زندگی عزیز است حتی اگر تو دور باشی. فقط یک قانون به قانون هایم اضافه شده

فانتزیه سفر به فضا(انشاالله)

نمایش مشخصات عارفه گرجی یادش بخیر اون سفری که با خانواده رفتیم فضا چـــــــقدر خوش گذشت.. از اون موقع که واردفضاپیمای گوگولی مگولیمون شدیم همینجور تا خود ماه با بقیه فضا پیما ها و راکت ها کورس گذاشته بودیم. که البته یکی از اون فضاپیماها به شهاب سنگ خورد و خدا روح آنان را قرین رحمت کناد .. برحسب اتفاق

هیس...

نمایش مشخصات هستی مهربان در کیفش را باز می کند ویواشکی آن را به دستم می دهدوبا صدای اهسته ای می گوید:مواظب باش کسی نبینه...همانطور که آن را درکیفم میگذارم با تعجب نگاهش می کنم ومی گویم:این چیه دیگه؟لبخند شیطنت آمیزی می زند ومی گوید:مگه خودت نخواستی منم برات آوردم ...برای لحظه ای شوکه می شوم ومی گویم: اما من

سراب

نمایش مشخصات همایون طراح باد گرمی به صورتم می خورد. شیشه ها را بالا می کشم و کولر را روشن می کنم. در آینه نگاه می کنم. پشت سرم زنی نشسته است که چادر سیاهش را جلوی سینه اش گرفته است و به بچه اش شیر می دهد. مرد لاغر اندامی هم که همراه زن است در کنار او به خواب رفته است. نگاهم را از آینه می گیرم و به جاده می دوزم. زیر

زمین خوار

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو زمین خوار برج سازی از بزرگی پرسید: «در این لباس و کروات و... که پوشیده ام نماز جایز است یا نه؟» آن بزرگ خندید، آن زمین خوار برج ساز از راز خنده پرسید، مرد خدا گفت: «از کم‎عقلی و نادانی تو تعجب کرده و خندیدم، حال تو به حال سگی می‌ماند که مرداری را دیده و به سراغ او رفته و از آن سیر خورده

چشمان منتظر

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی (به نام خالق هستی) دم دمای غروب بود وزمین پوشیده از برف های مچاله شده که زیر پای رهگذران آب میشد.چشم انتظار آمدنش بودم، او هر روز بعد از مدرسه با پچه ها به سراغم می آمد وکلی باهم بازی می کردیم اما این دفعه دیر کرده بود .فرزاد با همه فرق داشت با اینکه نمی توانستم راه بروم ، ولی با من مهربان بود واز دیدن من شاد میشد

حرف هایی بر بـاد

نمایش مشخصات زهـرا جـلـالی گفتمش : زندگی قَفَص ِ من است و من همانند پرنده ای در آن محصور هستم . تا کنون اجازه نداده بودم کسی این حـصـار ِ تـنـهـایی ام را بشکند و وارد ِ حریم ِ لحظه هایم بشود . در حصـار ِ من همه چیز خاکستریست ، پرنده ها آواز نمیخوانند .. خورشید طلوع نمیکند .. من در حصـارم حتی غروبی هم ندارَم . در حصـار ِ من تنها رنگ ِ مشکی و حاله های کبود و رقص‌ ِ ملودی ها جـاریست

كفش بلورين سيندرلا

نمایش مشخصات رامين اسلامي ( رامين.ر ) او را كه مي شناسي... همان دخترك خدمتكار را... همان دخترك يتيم را... و قلب من اكنون شكسته! مانند همان دخترك كه كار كرد و رنج كشيد و ياد گرفت. سوخت و ساخت و روحش را رها كرد تا رويايش را بيابد... اميد داشت فقط براي يك ثانيه رقص با خوشبختي! اميد داشت تنها براي نوشيدن يك جرعه فراغت... و آن شب بادي وزيد و شمع اميد در دلش خاموش شد و دخترك گريه كرد و فقط سوخت

مردان خاطره!

نمایش مشخصات زهرا سوری به بچه ها نگاه میکنم.میدانم انها هم درست به همان چیزی فکر میکنند که من باورش دارم....اگرهمینطور اینجا بنشینیم یخ میزنیم.جز این امکان ندارد.ما نیامدیم اینجا که بمیریم. کیسه را دور خودمان پیچیده ایم تکه تکه های برف و سوزش سرما به کمرم شلاق میزند،به سرعت بلند میشوم؛کیسه کنار میرود

احوال

تشنه بود. گرسنه بود. خودش نمی دانست. از ظاهرش پیدا بود. رفتارش هم آیینه درونش بود. پسرک سمی خورده بود و حالا داشت ف ر غ را در باب استفعال بررسی می کرد که ناگهان مصدرش حلقومش را فشرد و بیرون آمد. خودش نمی توانست و تا لحظه آخر هم نتوانست به مصدر برسد اما، به لطف خدا وسیله ای برایش آماده شد

دنیای کلاغی ( قسمت چهارم )

نمایش مشخصات پرنیان شمسی آنچه گذشت: سارا با کلی دردسر توانست بچه کلاغ خود را برگرداند. حالا بچه کلاغ سارا بزرگ شده بود کلاغی بالغ بود . پرواز میکرد و...... سارا هم بزرگتر شده بود و خیلی داناتر شده بود . روزی ننه بزرگ که بیمار شده بود سارا را صدا زد سارا پیش ننه بزرگ نشست ننه بزرگ لبخندی به سارا زد و بعد

آفتاب درقفس

آفتاب در قفس ! بس كن! از سر شب هرچه گفتى، هيچ نگفتم، منتظر شدم تا خسته شوى و زبان به دهان بگيرى. زن، دستش را از زير چانه‏اش برداشت. چارقدش را روى سرش محكم كرد و پاهايش را به طرف ديوار دراز نمود. ـ چگونه می‏توانم حرفى را كه چيزى جز حقّ نيست، بر زبان نياورم؟! مرد، دستهايش را زير سرش قلاّب كرد و روى حصير دراز كشيد و پلكهايش را روى هم گذاشت

دوداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ۱- جاده ی خاکی مردروکردبه آسمان وگفت:خدایا ! ازامروزدیگه می خوام آدم بشم.خدا! لبخندی زدوگفت:بنده ی من ؛توازاول هم آدم بوده ای ،منتهی شیطوت رفته توپوستت همه چی رافراموش کرده ای .اگه این سردردراسراغت فرستاده ام ؛می خواستم که ازجاده ی خاکی برگردی ؛بیای به طرف ما... 2- داعش استادروکردبه

هیجان های زندگی بل - بخش هفتم

نمایش مشخصات سعید طاعی به هیچ قیمتی منو آزاد نمی کنه منو بهونه رسیدن به دل تاریخ می کنه حسی که بین من و تاریخ هست از عشق هم بیشتر هست و نگاه مرا به خود خیره کرده و مرا نابود عشق رسید به اولین قدم ، قدمی که مرا نه ناراحت می کنه و نه خوشحال یک حالت ایستاده ای دارم که نباید داشته باشم . شناسایی هر لحظه که مرا با دوچرخه به مقصد راهی می کنه مشخص نیست و هدفش مرا به نابودی میبره

بی بهانه بیا!

نمایش مشخصات زهرا سوری کلاهم را صاف میکنم و میگویم: حالا اماده شدم! چرخی میزنم...او هم دورم میچرخند.بالا میپرم و جیغِ خفه ای میکشم.شیهه میکشد و روی دو پایش می ایستد. میخندم و نزدیکش میشوم.انقدر که عکسم را در چشمان درشتش میبینم. - بریم؟ گوشهایش تکانی میخورد...خوب مرا میفهمد! سوار میشوم و به بالای تپه اشاره میکنم

هجرتِ لیلا

نمایش مشخصات حامد قزلباش حامد قاف هوای اتاق دم کرده و خفه است. بوی زنندهً عرق درفضا شناوور شده و به لیلا احساس خفگی میدهد.لیلا گوشه اتاق نشسته است و دست های سفید و نازکش راکه بر روی آن آثار کبودی نشسته دور زانوهایش حلقه کرده است .سرو وضعی آشفته دارد، زخم تازه ای گوشه لبش نشسته است و زیر گونه چپش کبودی محوی دیده میشود

ققنوس

نمایش مشخصات رامين اسلامي ( رامين.ر ) هزار سال است كه رفته ام و هزاران سال است كه ديده نشده ام... هزار سال است كه رفته ام و هزاران سال است كه مي خوانم و مي سوزم... و هزاران سال است كه پشت كوه قاف پر پر مي زنم و مي خوانم و مي ميرم و مي سوزم و مي آيم. از ياد ها پر كشيده ام تا به فراموشي... آري! بدان اين است سرانجام همان ققنوس كه روزي مي خواند

به ویرانه ها می مانم

نمایش مشخصات سعید طاعی وقتی کاری رو انجام میدی و احساس عجیبی بدست میاری سخت که بدون دستاوردی تازه از کنار اون کار عبور کنی. حس قشنگی بهت دست میده تا بتونی این کار رو تا آخرش انجام بدی. گاهی اوقات تحول ذهنی ما آدما قشنگ برای برخی در لحظه و برای برخی براثر یک اتفاق ساده و برخی هم عجیب. نسبت ما آدما

داستانک: مناظره معاشقه

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی -همین روزا یه ترانه می سازم برات - چی کار می کنی ؟ - یه ترانه می سازم که عاشقش بشی .. من عاشق تو .. تو عاشق من.. آره چطوره همین طوری شروع بشه ...من عاشق تو ... تو عاشق من.. - بازم شروع کردی. یادت رفته ما نمی تونیم عاشق بشیم!؟ - واقعا میگی ؟حرفش رو چی.. می تونیم بزنیم؟ - ما اصلا به مرحله ای نرسیدیم که بتونیم حرف هم بزنیم

دقایقی با او !

نمایش مشخصات سهیل اروندی مرد بیش از شش سال بود بر اثر حادثه رانندگی از ناحیه نخاع فلج دایم شده بود وبا فشار خانواده همسری اختیار کرده و مغازه ای برایش تهیه کرده بودند که روحیه او خراب نشود ومادرش هر گز نا امید نشده بود و می گفت بهنام روزی راه خواهد رفت و این بود که مادر او را مانند فرد سالمی گرفتار مشقات دنیوی کرده بود و روز به روز اوضاع بدتر می شد

درویش یکدست قسمت اول

نمایش مشخصات علی احمدیان درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می کرد و در آن خلوت به راز و نیاز با خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان ، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درختان میوه نچیند و فقط از میوه هایی که به وسیله باد روی زمین می افتادند بخورد.

سوگ عروس

نمایش مشخصات رامين اسلامي ( رامين.ر ) شانه ي زيبايش را برداشت و براي آخرين بار به موهايش كشيد... لباس سفيد دنباله دارش را پوشيد و تور بلندش را از سرش آويخت... تاج طلايي براقش را با لبخندي سرد روي موهايش گذاشت و نگاه كرد به آينه... رويش را برگرداند و اين آخرين باري بود كه خود را در آينه نگريست. قطره اشكش چكيد و روي گونه اش جان داد و قدم گذاشت؛ در راهي كه سال ها تنها رويايش بود

ماجراهای من و سوکارا (قسمت سیزدهم)

نمایش مشخصات زهرابادره سرگرم مكالمه تلفني با خواهرم بودم ، صداي سوكارا مرا لحظه اي از همنشين و ياور دوران كودكي ام جدا كرد : زارا ، زارا از خواهرم معذرت خواسته خداحافظي نموده و به طرف سوكارا رفتم ، قيافه بسيار افسرده اي داشت بطوريكه مرا دچار نا اميدي كرد ، ...سوكارا عزيزم چي شده ؟ در جواب من سكوت كرده

ساعتی با اجنه

نمایش مشخصات سهیل اروندی چند وقتی بود که در شرکت بزرگ تولید فولاد مشغول کار شده بودم محیط بزرگ بود با سوله های مختلف و پرسنلی چندانی هم نداشت . با استاد کار جوانی به نام رالف که تازه ازدواج کرده بود همکار بودم و خطوط تولید را بررسی و تعمیر و راه اندازی می کردیم. کوره شبانه روز باید روشن می ماند ودوشیفت دوازده ساعته مداوم فعالیت کارخانه ادامه داشت

آخرین برگ ها

نمایش مشخصات علی خدادادیان دم غروب بود. سوز غم انگیزی می آمد. سوزی که بوی تنهایی و دلتنگی می داد. بوی زمستان. پدرم را تازه از فرودگاه آورده بودم و از پنجره ی اتاق خیابان را نگاه می کردم، سرما از درزهای باریک پنجره داخل می آمد. گنجشکی روی درخت خودش را بغل کرده بود و تکان نمی خورد. برگ های پنجه ای شکل زرد آرام آرام از بین توده های هوای سرد عبور می کردند و روی زمین می نشستند

عطر و بوی زن (۱۸+)

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) دمای بدنم بالا رفته و جریان گردش خونم سریع شده است،صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنوم.همیشه روز افتتاح گالری این حالت به من دست می دهد.یک حسّه ناشناخته که نمی دانم از چه منبعی تغذیه می شود.از اولین در وارد گالری می شوم _ مدعوین و بازدید کنندگان زیادی آمده اند و در کنار دیدن تابلوها

باید خدا بخواهد

بايد خدا بخواهد به پهلو چرخيد . پاهايش را داخل شكم جمع كرد و سرش را زير لحـــاف برد تا روشنايي سپيده كه از پنجره به درون ميتابيد ، خواب را از چشمانش نگيرد . زيركرسي از بوي خاكستر داغ و هرم گرم منقل نفسش گرفت . گوشه لحاف را بلند كرد و نفس عميقي كشيد . دندان قروچه اي كرد و چند بار دهانش

خود کرده را تدبیر نیست.

نمایش مشخصات عارفه گرجی نگاهش به سقف خیره بود ... دهنش باز مانده بود... مرد جوان بلوز قرمز برای بار چندم وارد اتاق شد و با لبخند مسخره ایی که به لب داشت دوباره به سمت دستگاه هایی رفت که به او وصل بودند.. توان اینکه حتی سرش را تکان دهد نداشت... مرد جوان بلوز قرمز از اتاق بیرون رفت و بلافاصله بانوی میانسالی با چشمانی اشک بار به داخل اتاق بیمارستان آمد

ساعت قرار

تیک..تاک...تیک.. تاک عقربه های ساعت به کندی خودشان را دور عددها می چرخاندند.انگار آنها هم از ثانیه و دقیقه و قاب خشکیده ساعت خسته شده بودند. نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار گچی و زل زده بود به ساعت. زمان برایش ایستاده بود. نگاهش روی عقربه ها قاب شده بود. قطره اشکی توی حلقه چشمانش جمع شد

سایه خیال

نمایش مشخصات مرجان درودی سایه ی خیال :هیس....هیس..بلندشو...باتوام!بلندشو... چشمانش را باز می کند ووحشت زده خودش را روی تخت جمع می کند وپاهایش را توی سینه می برد.پتو را دورخودش می پیچد وبه تاریکی پشت پنجره خیره می شود.جز سیاهی وخش خشِ شاخ وبرگ شمشادی که به شیشه می خورد؛چیزی پیدانیست. روی تشک غلت می زند پنجره تو آینه ی میزِآرایشش پیداست

بخشش جان!

نمایش مشخصات زهرا سوری دست دراز کرد و تخم کبوتر را از لانه اش برداشت و کنار پیرمرد روی زمین نشست. تخم کبوتر را روی سنگ داغی که میان آتش بود سرخ کرد...و پیر مرد همچنان در ندانم های خویش سرگردان بود که چه چیزی چشمهای دخترک را اینگونه شفاف کرده. دخترک گیسو کمند آبادی میخواست توضیح بدهد،خواست از حقیقت یک اتفاق سخن بگوید اما او هنوز واژه های وصف دل را نیاموخته بود

رفاقت

نمایش مشخصات عبدالحمید مویسات نیماومجید دو دوست قدیمی که اکنون همرزم بودند در منطقه عملیاتی در اوج درگیری با دشمن نیما دوست دیرینه اش را دید که در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود. نیما به فرمانده گفت

کشمکش های درونی یک نفر آدم فهمیـده

هوالحکیـم کشمکش های درونی یک نفر آدم فهمیـده جای شما خالی بعد از مدتها، چند روز پیش سری به اتاق فکرم زدم. شاید به دلیل عدم استفاده و شاید هم به سبب هجوم ریزگردها از کشور همسایه، چند سانتیمتر خاک روی اسباب فکرم نشسته بود. حوصلۀ غبار روبی نداشتم ولی از روی اجبار دست بکار شدم.

فصلی از مجموعه نگاره های آتشین رو تقدیم میکنم

نمایش مشخصات سعید طاعی این فصل کتابم هست تقدیم میکنم به دوستانم رویایی پر پر بخش اول روزهای رفته همه ما آدما برای خودمون یه آینده ای روشن و معرکه رو درنظرمیگیریم تا به اون برسیم منم حتی منم برای خودم یه آینده ای رو در نظر داشتم . ولی حالا برای خودم نمی دونم دقیقا چی

جایزه صداقت

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو معلم دینی و قرآن در یکی از امتحانات پرسیده بود که چرا خداوند عادل است؟ یکی از دانش‌آموزان در پاسخ به سؤال با استناد به فقر و غنای جامعه گفت که خداوند عادل نیست! پس از امتحان وقتی دانش‎آموزان دیگر ماجرا را فهمیدند، به او گفتند که خودت را بدبخت کردی! به خاطر یک سؤال باید رفوزه شوی

کودکی که هیچ وقت نداشتمش 2

نمایش مشخصات سارا اسماعیلی سوار ماشین میشوم و به راه می افتم. ترافیکِ سنگینی است ولی باید برسم! این موضوع برایم بسیار حیاطی است! اَه! صدای بوق ماشین ها کلافه ام می کند! زیر لب آیه الکرسی می خوانم _: اللهُ لا اِلاهَ ... جلوی بیمارستان نگه میدارم، از ماشین پیاده میشوم و پله های بیمارستان را یکی دو تا بالا میروم

رویا

نمایش مشخصات زهرارهبر مطمعنم که همه ی شمارویاداریدومن فکرنکنم کسی باشدکه رویانداشته باشدولی من می خواهم داستان کسانی رابگویم که ازخودشان هم بدشان می امد ودلش نمی خواهد دیگران هم رویا داشته باشندولی دختری به نام الیس می خواهد سابت کند که رویاان قدر هم که می گویندبدنیست تازه خیلی هم خوب هست اماان هرچقدرکه

بادبادکی که نتونست پرواز کنه...

نمایش مشخصات آزیتا برزگر عباسپور به نام خدا بادبادکی که نتونست پرواز کنه پسر بچه چشماشوبازمیکنه و با اون چشمای تیله ای خود این ور اون ور و نگاه می کنه تا ببینه میتونه هدیه ای را که باباش براش خریده بود پیدا کند یکهو چشمش میافته بالای کمد ، بله مادرش اونو گذاشته بود روی کمد سریع پتو را میندازه اون ور پای کوچولویش

مخاطبان بینوا

نمایش مشخصات آرش شهنواز sهر دو از یک تباریم ما ؛ سلاخان اعصاب و روان! فعل او شبیه کار با چاقوست، آنچه من می کنم نظیر استفاده از ساتور. زجر کش می کند او ذره ذره. درجا خلاص می کنم من با یک ضربه. رمان نویس است او ، داستانک نویسم من.

نوازنده ی فرتوت

نمایش مشخصات رضا پرواز نوازنده ی فرتوت از پشت او را می دیدم. لباس های وصله خورده و زخمی، او را از آنچه که بود خمیده و فرسوده تر نشان می داد. سازش تلفیقی بود از سه تار و ویولن. در واقع سه تاری بود در اندازه ی ویولن که آرشه هم داشت. درست مثل خودش فرسوده و شکسته. آرام وشمرده راه می رفت. چند قدم آرشه را در دست می

صلوات بفرستید

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ..... ناگهان سرو صدا بالا می رود و پیرمرد با جوان دست به یقه می شود ! ساعت 3بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی است و خیابان خیلی خلوت. پیرمرد که لباس کهنه و لی تمیز و مرتبی به تن دارد یقه ی جوان را با نیرویی باور نکردنی چسبیده است و رها نمی کند. جوان لاغر و ترکه ای است و تی شرت چرک مرده

کودکی که هیچ وقت نداشتمش 1

نمایش مشخصات سارا اسماعیلی دوان دوان با پاهای برهنه از حیاط به سمتم می دود خودش را در آغوشم رها میکند و محکم به سینه ام میچسبد لبخند همیشگی بر صورتم مینشیند _: باز چی شده مامانی؟ _: اونجا... اونجا یه دیو بود مامانی صدای نفس نفس زدنش دم گوشم را می شنوم چقدر این صدا را دوست دارم با صدای بلند میخندم _: پسرم دیو فقط تو قصه هاست

" دیدار در میلاد "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - غم و اندوه ، خواب آمده تا پشت پلک ها را پس می زند . من اما در میانه ی این کشمکش خواب و اندوه ، دارم له می شوم . وقتی که خواب می آید ، تا می خواهد چشم هایم را گرم کند ، اندوه ، آن را پس می زند . توی بستر ، غلتی می زنم ؛ ... اگر دو روز زودتر می رسیدم ؛ فقط دو روز ؛ می توانستم مادر را برای آخرین بار ببینم

غریبه

اسمت چیه؟ فریادزد: نمیدونم. چندساعتی هست که اینجا بیتوته کرده. پیرمرد در جا تکانی به خودش داد و خیره شد به مرد: قیافه ش به آشنا نمی زنه. غریبه س؟. سر برگرداند به سمت اشپزخانه: پس دیزی ما چی شد؟ شاگرد سرش را از دریچه آشپزخانه بیرون اورد: دو دقیقه دیگه. پیرمرد نگاه دوخت به سمت در: اینجا کی آشنان همه غریبه اند

در توهم بوستان

نمایش مشخصات سهیل اروندی چند روزی از افتتاح فروشگاه خوار بارفروشی می گذشت و هنوز مشتری چندانی پیدا نکرده بود .او امروز صبح کل پول های دخل را به شاگردش داده بود بود که قبض برق و تلفن خانه را در بانک پرداخت کند و با اینکه ساعتی چند گذشته هنوز دشت نکرده بود.زمان خیلی کند می گذشت و ساعت قدیمی آونگ دار در روبروی

دنیای خیالی یک دختر

نمایش مشخصات عارفه گرجی نمیدونم اسمش رو چی میشه گذاشت فانتزی ،،احساس ،،آرزو،،رویا ولی هرچی هست دلم میخواد یه روز صبح بهار که هنوز هوا یکم سرمای زمستون و گرمای ملایم بهار رو داره وقتی هنوز به کسی اومدن صبح رو بخیر نگفتم... پرده ها رو بزنم کنار تا نور خورشیدی که داره آروم آروم بالا میاد بیوفته تو سه

کوروش

نمایش مشخصات امین حبیبی داستان تاریخی و ماندگار کوروش کبیر و پانته آ (حتما داستان رو کامل بخونید!!!) بدون شک تابلویی که در این پست می بینید روایت کننده ی یکی از جذاب ترین و دراماتیک ترین داستان های تاریخ ایران می باشد. این تابلو اثر وینسنت لوپز هنرمند اسپانیایی قرن 18 می باشد. دهخدا بر اساس روایت گزنفون نقل

چوپان

نمایش مشخصات جعفر حسین زاده چوپان(قسمت اول) با صداي جيرجيرك ها ده احمد اباد در دامن كوه احمد اباد (قره داغ) به خواب رفته بود نور مهتاب از پنجره ها وروزنه هاي پشت بام ها به خانه ها سرك مي كشيد الونك چوپان ده كه قادر نام داشت به فاصله اي اندكي از ده در سوكت كامل فرو رفته بود گاه گداري صداي پارس سگ ها سكوت ده را در هم مي شكست و دوباره ده سوت و كور مي شد

گذشت

نمایش مشخصات امیرحسین طاهرشمسی هرروز با او مشکلی داشتم، برایش بهانه‌های گوناگونی می‌گرفتم و او فقط لبخند می‌زد. هیچ‌گاه او به من بی‌احترامی نمی‌کرد. روزی از کارهای خود خسته شدم و خود را در بوته قضاوت گذاشتم، به‌راستی چرا او همیشه بعد از بهانه‌های من، به من لبخند می‌زد، نمی‌دانم. سعی کردم رفتار خودم را تغییر

مکر شب

نمایش مشخصات هستی مهربان گورخودم را میکنم؛خودم را داخلش هل می دهم وبا چنگال های خونین در آن خاک می ریزم... زیر خرواری از خاک مدفون می شوم ...کفتار پیردنبالم می کند هر بار که پا را برگوری میگذارم صدای ناله مردگانش را می شنوم ؛بی هوا که زمین می خورم سایه سیاهی بر سرم حس میکنم به پشت سرم نگاه میکنم حنانه با چشمان پراز خون ایستاده است ومار سیاهی در دستانش است

اعتماد

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه پير مرد با دستمال كاغذي جلوي يك چشمش را گرفته بود و در حالي كه از چشم ديگرش هم اشك مي ريخت وارد دارو خانه شد و روي صندلي انتظار نشست چند باري پلكهاشو به هم زد و آنوقت مثل كسي كه تعادلش را بدست آورده باشد خودش و به محل تحويل دارو رساند و گفت : پسرم لطفا“ يك قطره چشمي و چند عدد گاز استريل

من به آرامی کشورم باور ندارم

نمایش مشخصات عبدالباسط امل آندو باهم صحبت داشتند. بزرگتر رو به سوی جوان کرده گفت: داکتر بچیم! چی تصمیم دارد؟ حالا که بخیر تخصص هم گرفتی؛ کجا کار می کنی؟ داکتر با خوشی پاسخ داد: پدر جان! می خوایم امتحان بتم و ده یکی از کشورای اروپایی بحیث داکتر جذب شوم. چی؟ یعنی می خواهی کشور را ترک کده به خارجیان خدمت کنی؟ مردکهنسال به لحن افسوس کرده ی این حرفها را گفت

خودزنی

نمایش مشخصات حامد قزلباش خورشید بعداظهر، گردوغبار ریزی را که از عبورگله ای بز به هوا برخاسته، چون هاله ای نارنجی رنگ میدرخشاند.روستا بین دوکوه عظیم بنا شده است.پیرمردی که دستار سفیدی به سردارد و کورتی سفیدی به تن ،نوزادی را در آغوش خود گرفته است. برروی صندلی تاشویی نشسته و به خانه کاهگلی ای مشرف به کوه، تکیه داده است

خیابان پایان

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی در خیابان منتهی به دروازه ی خروجی شهر،مردم دور جنازه ی مردی جمع شده بودند که ساعتی قبل تصادفی شدید او را از این دنیا گرفت.مردی ساعت 7:24 غروب قصد داشت عرض خیابان را طی کند تا به مغازه اش که در آن سوی خیابان قرار داشت،برگردد.روی جنازه سکه های زیادی ریخته شده بود.راننده متواری شده بود

سايه اي كه ميخواست پرواز كند!....

نمایش مشخصات عرفان طهماسبي مرا به تازگي ديده اي،يك سايه ي ديوانه كه هنگام غروب در گندم زاري خاكستري ،بر خرمني كاه كز ميكند،و نگاهش ميدود تا خط لرزان افق،به دنبال راهي براي رفتن،او تنهاست ،او حسد ميبرد بر مترسكي كه تنهايي هايش را ميسپارد به بالهاي بادخزان،دست هايش به دنبال آغوشي پاك بر صحن آبي آسمان ميلغزند،اما

مزاحم

نمایش مشخصات سهیل اروندی آقای پشتکاری مهندس مکانیک بود و چون شرکت خودش ادامه کار نداشت روزنامه ای خرید به این امید که شغل دوم پیدا کند و چشمش به آگهی قالبساز ماهر پاره و قت در نزدیک منزل خورد. با شماره تلفن آن تماس گرفت و دید که هنوز استخدام نکرده و به ادرس فوق در خیابان هزار سنگرمراجعه کرد صاحب آن مرد میان

قصه ی سیزدهم - انقلاب

نمایش مشخصات فرزانه رازي پس از اتمام وقت امتحان،نفرات اول هر ردیف بلند میشوند و برگه ها را جمع میکنند!آسمان کبود شده،نم نم باران روی خاک مینشیند.عطر خاک باران خورده چاردیواری کلاس شگفتی ها را پر کرده!نور لامپ های صد واتی،از بالا روی میزم میتابد.نمیدانم چطور و چگونه،اما امروز به شدت احساس انقلاب درونی میکنم!صبح که ساعت 7:00 بیدار شدم این را حس کردم

تیک و تاک زندگی

نمایش مشخصات زهرابادره آفتاب سحرگاهي از پشت كوه ها سرك مي كشد و ابري بزرگ بال سياه خود را جلوي ديدگان خورشيد باز مي كند ، ساعت شماطه داري با صداي يك نواخت شروع به خواندن سرود صبح گاهي مي كند ، مادر چشمان خود را باز كرده و هراسان خود را بالاي سر سارا مي رساند . صداي سرفه سارا تا نزديك صبح در گوشش طنين نا آرام

تنهایی میتونه همسایه ات یشه.

نمایش مشخصات عارفه گرجی یه زن تنهاست دور و برش ،تو خونش هیچ کس و نداره که صدای نفس های یکی دیگه آرومش کنه ............واسه همین مدام خنده هاشو با خانمای همسایه تقسیم میکنه.. ..گریه های دلتنگیش هم فقط و فقط خدا میبینه فقط تکیه گاهش و شنونده دردهاش خداست ..البته اینا حرف هاییه که خودش میگه و خودم هم دیدم

طناب دار (قسمت سوم)

نمایش مشخصات مهرا عسگری روز سوم: در فکر بودم که چه طور گردن آن آدم با من حرف می زد شاید.....شاید.......روی زمین هر چیزی امکان دارد اما شاید ذهن بشر به آن نمی رسد.صدای پا می آید.تمام بدنم درد میکند دیگر تحمل ندارم.سربازی جلوی من ظاهر شد و گفت:تو هم خسته شدی من یک سال است که این کار را می کنم احساس گناه می کنم از مرگ انسان ها و مرگ خودم وحشت دارم

اگر نخواهد

انگار تا نعمتی را از دست ندهی قدرش را نمی دانی. انگار تا زمین نخوری قدر آن دستی که تو را گرفته بود، نمی دانی. انگار تا بعضی چیز ها را تجربه نکنی برایت یقین حاصل نمی شود. انگار تا بعضی از اتفاقات برایت محسوس و ملموس نشود مطمئن نمی شوی. و محمد تجربه کرده بود چیزی را که نباید تجربه می کرد

ایده آل

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری کامران می گفت:یک هفته ای ازنامزدی من با مریم می گذشت که پاش کرد تو یه کفشی وگفت:می خوام طلاق بگیرم .کامران گفت:چرا ؟ آخه بایددلیلش را بدونم .مریم گفت:تو ! مرد ایده آل من نیستی .این که نشددلیل .تراخدا این کاررا نکن .اگرمادرم بدونه سکته می کن ،لا اقل بگذارچندماه بگذره یعداین کاررا بکن

زن دوم

نشست بود روی آخرین نمیکت انتهای پارک و داشت از دور بازی بچه هارا تماشا می کرد. بچه هادست در دست هم داده بودند . می چرخیدند. می نشستند و بلند می شدند و با شادی و سر وصدا دنبال همدیگر می دویدند. پیر زن عینک ته استکانیش را روی صورتش جا به جا کرد. عادتش شده بود . هروز غروب که می شد شال و کلاه می کرد و می امد می نشست انجا

بعدهای ده سال پیش

نمایش مشخصات یوسف امجدی یه اس ام اس بهت میاد حدس میزنی بازم ازاین اس ام اس های تبلیغاتی است که یا آهنگ پیشواز تبلیغ میکنه ویا اینکه بازم داره پیام میده که میلیونر شو ...نمیدانم اخبار قیمت سکه وطلا را لحظه ای دریافت کنید ...جدی نمی گیری ...لابه لای اینهمه کاروگرفتاری یادت میره که بخونی ...یکی دوساعتی میگذره وعلامت داشتن یه مسیج تو گوشیت حساست میکنه

یک عدد مرد شاید هم نامرد

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی امروز درِ دستشوییِ حیاط خانه پدری مان را که باز کردم دیدم یک عدد مرد یا شاید هم نامرد خلاصه نمیخواهم قضاوت ارزشی بکنم به همین خاطر مرد یا نامرد بودنش را لاک بگیریم، ولی در هر صورت این موجود از لحاظ جنسیتی مردی بیش نبود، در دستشویی حیاط خانه پدری مان مرده بود. مردی بسیار ژنده پوش و زوار در رفته و معتاد بودن از تمام وجناتش می بارید

سن ِ من ، عقل ِ من نیست !

نمایش مشخصات زهـرا جـلـالی s15 سـآلـه بودن برایم شرمی ندارد ... ! بـار هـآ گفته بودمشان که سن ِ من عقل ِ من نیست !من هیچوقت متعلق به هفـتـادو نه نبوده ام .. بی شناخت ِ من ... قضـاوتم نکنید /. :)

یک سوال بی پاسخ

هم دانشگاهی ام بود. پسری قد بلند، با چشمانی رنگی و موهای طلایی. دخترهای کلاس، لقب پسر روس را به او داده بودند و هر کدام به هر نحوی برای جلب توجه او، عرض اندام می کردند. تمام حواسم متوجه او شده بود، نه به این خاطر که علاقه ای در میان باشد، صرفاً به این دلیل که فکر می کردم، در عمق نگاهش دردی وجود دارد

با اجازه از جناب سعدی

نمایش مشخصات عبدالرزاق نعمتی راننده زد روی ترمز.آقا کجا؟ مسافر: مستقیم دربست پنج تومن... راننده: بیا بالا....راننده که مسافت را طولانی می دانست و از طرفی گوشه چشمی به کتاب گلستان سعدی در دست مسافر انداخت و از علاقه اش به ادبیات گفت: ببخشید من یک قضیه حل نشده دارم دوست دارم نظر شما هم بدونم چون زیاد هم بی ربط به شما نیست


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1