آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

آه آناستازیا دخترم (37)

نمایش مشخصات بهروزعامری گاهی ملتها برای رسیدن به خود حتی اگر بنظر بینندگان اشتباه باشد، مبارزه می کنند این پیشامد بیشتر در جامعه های عقب نگهداشته شده رخ می دهدآنها فکر می کنند اگر به اصل و سنتهای اجتماعی خود قبل از یورش فیزیکی و فرهنگی بیگانگان باز گردند ، می توانند بهتر زندگی کنند ممکنست از مدرنیسم و

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری وصیت مادرم ! زن خیلی از خودش تعریف می کرد. مرد نابینا لبخندی زد و گفت : اگر این قدر قشنگی هستی ! چرا زودتر از این ها ازدواج نکرده ای ؟ زن مکثی کرد و گفت : من به وصیت مادرم عمل کرده ام . مرد گفت : مگر مادرت چه وصیتی کرده بود . زن به حرف های مادرش اشاره کرد و گفت : دخترم با مردهای نابینا ازدواج کن

آه آناستازیا دخترم (36)

نمایش مشخصات بهروزعامری عمده ی هنر و ادبیات امروز ،دنباله ی هنر و ادبیات دهه سی چهل و پنجاه نیست بلکه بگمانم دو سو دارد و در دوشاخه ی بی ربط پیش می رود نخست گروهی که به گذشته کوچیده اند مخصوصا در سرودن شعر و پس از مدتی توقف در آن سرزمین ،دیوار قافیه را شکسته و بدنبال شاعران نو سرا روانه شده اند برخی حتی از

پنجره ای روبه قفس 2

نمایش مشخصات علیرضارضایی(سورنا) بعداز اتمام مراسم ،بایکی ازدوستهای هنری تصمیم گرفتیم به خانه ما برویم..... پاییز بود،ریزش برگها وصدای پرنده های پاییزی. بعداز مدتی پیاده روی به در خانه رسیدیم،بوی عجیب ودرعین حال تهوع آور فضای بیرون خانه را گرفته بود،هرچه سعی کردم کلیدراازجیبم دربیاورم ،نمی شد شایداصلاکلیددر

کیف زنانه

نمایش مشخصات عباس عابد کیف زنانه لباس اش را پوشید. عینک ته استکانی ذره بینی را به چشم زد. از دوست چشم پزشک اش چند بار وقت گرفته بود اما بد قولی کرده نرفته بود. بار آخری که تماس گرفت منشی گوشی را به دکتر داد. خود را معرفی می کرد دکتر حرف او را قطع کرد گفت:« شما مجاز هستی در تمام ساعات کاری من بدون اینکه وقت قبلی گرفته باشی مراجعه کنی معاینه ات می کنم

آه آناستازیا دخترم (35)

نمایش مشخصات بهروزعامری آنچه بیشتر بعنوان ساختار شکنی در پست مدرن هدف است دگر گونی در محتوا نیست بلکه در فرم است سردمداران این جریان اینرا بارها بعنوان اصل عنوان کرده اند یعنی ضدیت با آنچه تابحال بوده تا بحال محتوا مهم بوده و بعد فرم ،پست مدرن فرم را اصل می داند چون بزعم خود می خواهد نو آفرینی کند و ساختار

اله بابا

نمایش مشخصات مصطفی زمانی شب که می شد توی آبادی کم کم همه به خانه هایشان می رفتند. سفره می انداختند، شام می خوردند و جومونگ تماشا می کردند. به جز اله بابا، پیرمردی که شب ها، سیگار به دست توی آبادی قدم می زد. نیمه های شب آبادی هر چقدر هم که ساکت می شد باز هم می شد صدای سرفه های اله بابا را در عبور از پشت پرچین خانه ها شنید

شغل آزاد

_نازنین بهرامی بابام وکیل _زهرا عبدی خانم بابامون لباس فروشی داره _ندا هاشمی پدرم پلیس _بهنوش جمالی خانم اجازه بابامون تو هواپیما کار میکنه _مریم صادقی گوشه ی چادر مادرش گرفته بود و مثل همیشه با چشمای گرد شده صف طولانی آدما رو نگاه میکرد.. اکثر ادمای داخل صف دفترچه هایی یک اندازه با جلد قرمز دستشون بود

پنجره ای رو به قفس

نمایش مشخصات علیرضارضایی(سورنا) بایدکمی به تاریکی ایمان بیاوریم, سیاهی رنگ شب, رنگ ترس, رنگ سرما. وهمچون یک گرسنگی واقعی شاه دردان, بی نام و نشان ونه همانند زندگی سرخ ودر جریان ونه مانند مرده های پیش سرطان بی وجود وناتوان... گاهی وقتها از همه موجودات زنده وغیر زنده وحتی همین اجسام بی شعور دروبرم خسته که می شوم به

آه آناستازیا دخترم (34)

نمایش مشخصات بهروزعامری انگار دنیا دیگر حرفی برای گفتن ندارد این از هنر شبه مدرن که فرم را بطور اتفاقی باز سازی می کندو این هم از غذاهای رستورانها که فقط بدنبال طعم و مزه های جدید هستند حالا محتوا باشد یا نباشد فرقی نمی کند می خواهد این نشاسته از گندم یا سیب زمینی یاهر نشاسته ی ارزان دیگرباشد مهم طعم است

الماس گمشده بنام محبت

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستانک : الماس گمشده بنام محبت ********************* نزدیک هفته دولت بود ، کارفرما اداره راه و تمام مسئولین ریز و درشت مثل مور و ملخ ریختن تو پروژه و کلی جلسه و نمودار و گزارش و برنامه زمانبندی از من خواستند چون مدیریت کارگاه با من بود و مدیر پروژه در جریان دتایل ریز کارهای پروژه نبود و یک

ده به اضافه ده

نمایش مشخصات محمد علی قجه sدیروز چه سخت بود تا یاد بگیریم (( ده به اضافه ده )) چقدر می شود ... و امروز چه سخت است تا درک کنیم (( ده به اضافه ده )) چه زود می گذرد !

دریا

نمایش مشخصات محمد علی قجه دریا ... ساحل ... طوفان ... موجی بلند آمد ... کودک را برد ... پدر فریاد زنان بر میان امواج کف آلود پرید ... موجی دیگر بازگشت ... آن دو را در آغوش هم به ساحل پس داد ... فردای آنروز پرچمی قرمز بر لب ساحل گذاشته شد ... پرچمی که با رقصی دیوانه وار بر فراز صدفها می گفت : بر این فریبکار جذاب نباید اعتماد کرد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شاعرها ! آن روز که مثل سربازها شده بودی چقدر گریه کردم. دکتر وقتی که این قضیه را فهمید خندید و گفت : مردها که گریه نمی کنند. اشک هایم را پاک کردم و گفتم : آقای دکتر ! شاعر ها نمی توانند زنی را در بستر ببینند. آش ! پدر هر بار که از اوضاع امروز می گفت. پسر عصبانی می شد و می گفت : این آشی است که شما برایمان پخته اید

عاشق دریای مواج

صبح روز بعد زودتر از همیشه از خواب بلند شد، میز صبحانه را چید، لباس‌هایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موج‌های روی موهای فِرَش تلف نکرد. مدام جمله‌ای را که سعید، شب گذشته در گوشش نجوا کرده بود به یاد می‌آورد. سعید درحالی‌که دستانش را مثل زنجیر دور او قلاب کرده

عروج

نمایش مشخصات محمد جهاني نسب مرد آرام شنل سیاهش را از چوب رخت بیدهای مجنون ، قرض گرفت و فکر پریشانش را لابلای بوی برگهای چنار سوخته به حلقة تاریک و ولنگار شنل سپرد . کفشهای تنهایی اش را با هزار یا علی مدد از گوشة زیلوی افکارش به پیاده روی کهکشانها دعوت کرد و بی آنکه از بودن کنار دریاچه احساسی به قلب انگشتان پایش وارد آید راه مرداب را در پیش گرفت

نباشی، نمی شود!

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) داستان کوتاه: ???? نباشی، نمی شود: [با عشق به عشق ام...لیلایم] فراموش کرده بودم که با خودم چتر ببرم. وسط راه باران گرفت و تا رسیدم به دانشکده خیس باران شدم. از باران متنفر بودم. خیس بودم. کلافه و عصبی رفتم کلاس. هنوز کسی نیامده بود. تنها توی کلاس نشستم. بلوزم را روی شوفاژ کنار دیوار پهن کردم

جای خالی تو

طوبا خانم که فوت کرد، «همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی‌رسند که به او برسند

ان فرد

باران امروز میزند اخرین تقلایش را بر پیکره ی نیم جان زمین و سوقلمه ای گاه اهسته بر ذهن چتربازان خاکی تا که با چتر هایشان ان قدر زیر باران خودنمایی نکنند ومن اری من که خودم را در زیر اسمان خاستری شب به بند افکارم کشیده ام چونان شنل پوشی با کلاه تردید در زیر این تازیانه ژرف باران

تعبیر رویای پریشان

نمایش مشخصات ساراولی موج موهای پریشانم را برای بار هزارم زیر مقنعه دادم و همزمان لعنتی به خودم فرستادم که چرا زیر این مقنعه را اینقدر گشاد کرده ام،با یک دستم مقنعه را روی سرم نگه داشته و با دست دیگر کیف بزرگ و سنگینم را گرفته بودم و به سمت باجه خرید بلیت مترو میدویدم،سه دقیقه وقت داشتم خودم را به قطار

کی دوست داره بمیره؟

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده آفتاب وسط آسمون بود و گرمایش رو مثل نیزه های داغ بر تنش فرود می آورد ! عرق روی شقیقه اش رو پاک کرد و نگاهی به آسمون کرد ! خدایا ، خودت می دونی چقدر برای خانواده ام جنگیدم و کم نیاوردم ، من بلد نیستم خوب حرف بزنم و درخواستم رو بصورت دعا بگم ! نیازی هم نیست ، چون خودت از دلم خوب خبر داری

17 دقیقه بد

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري 17 دقیقه بد دو سال بود که تو دانشگاه همو میشناختم به طوری که همه ما رو عروس داماد خوشبخت میدند بالاخره احمد به خواستگاریم امد هیجان زده بودم همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و روز عقدمون شد من احمد چند دقیقه بعد عقد از پدر مادرامون خداحفظی و تعصیم گرفتم بریم قم زیارات درست 17 دقیقه گذشت

زندگی

نمیدانم قانون دنیاست؟ عاشق هر کسی باشی تورا تنها میگذارد!.. فک کنم باشد، تا قبل از اینکه بفهمد عاشق او هستی تورو بسیار دوستت دارد؛ اما تا اینکه میفهمد بدون او نمی توانید زندگی کنید شما را تنها میگذارد! کسی که مثل خون در تمام بدن شما در جریان است؛ یک گونه خنجری زهرآلود بر شکم شما

« کش روی پول»

نمایش مشخصات سید محمد علی وکیلی شهربابکی نام داستان: «کش روی پول» ..................................... همین چند روز پیش ،به خیابان همتی رفتم تا با آقای پورداوود صاحب سوپر مارکت شاندیز تسویه حساب کنم . شاندیز نزدیک ترین سوپری در همسایگی ما بود و بچه ها بی حساب و کتاب از او خرید می کردند و او هم فقط در دفتر مخصوصی یاد داشت می کرد . به قول

با من حرف بزن

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري sدخترک تنها گوشی از خانه نشسته بود و مدام با خودش خاطرات دوران که پدر و مادرش با هم بودن زمزمه میکرد نگاهی به عقرب های ساعت کرد سالها بود چنین حس تنهایی را تجربه نکرده بود صدای تیک یک عقربه های ساعت روحش را ازرده تر میکرد حس رفتن عزیزانش تلخ ترین تجربه او بود ...

شیطنت

نمایش مشخصات علیرضا تاریوردی راننده ماشین پسر جوانی بود که با دوستش به دنبال سوژه می گشتند. سرگرمی آنها این بود که در خیابانها بگردند و با ویراژ و صدای بوق، عابران و راننده های دیگر را بترسانند. همینطور که در حال حرکت بودند، پسر، عابری را دید که داشت به آرامی عرض خیابان را طی می کرد. ناگهان به سرعت و با بوق ممتد به سمت او رفت

کلاه

نمایش مشخصات آزاد معلم sپسرک نگاهی به مرد انداخت و از جایش بلند شد. در ازدحام اتوبوس پسرک جایش را به مرد داد. مرد گفت می‌ایستم، پسرک جواب داد به احترام موی سفیدتان بلند شدم. مرد روی صندلی نشست و کلاهش را روی سرش کشید.

هندسه عقل

نمایش مشخصات مصطفی حکیمی پارسا نامرد بی معرفتم خودتی آخرین وضعیتم رو که خودت تو دانشگاه میدیدی ژولیده ی خسته ی له هنوزم همونم و هیچ انرژی ندارم داغونم پس نباید بیش از این ازم انتظار داشته باشی میدونم هم که نداری ولی چیکار کنم خسته م انرژی سابق رو ندارم شاید پیر شدم شاید روحم بزرگسال شده و دیگه جوون نیست

گوش میکنم

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی زبانم دیگر به سخن باز نمی شود.سکوت میکنم و به اطراف نظاره میکنم هر کسی را که می بینم چهره اش غمگین است. من گوش میدهم به حرفهای اطرافیانم به دل های خونشان چرا هیچکس آرام نیست؟ یکی آسایش دارد ولی آرامش ندارد و دیگری چون آسایش ندارد پس آرامش بی معنی می باشد.بازهم گوش می دهم. هیچکس دیگر

کپه

sاز آخرین کپه هم بالا رفتند مورچه عرق پیشانیش را کمی پاک کرد بادی به غبغب انداخت و گفت : _ نگاه کن ،چقد بلنده! به نظرت، این آخرین قلۀ دنیاست؟ _ نمی دونم، شاید! _ یعنی ما فاتحان بلندترین قلۀ دنیا هستیم؟! و پرندۀ کوچک نزاری که روی شاخۀ لرزان بیدی نشسته بود لبخندی به لب داشت.

قدرت عشق

نمایش مشخصات عاطفه مشرفی زاده #پارت_سوم وقتی عکس بزرگ شده ام رو روی دیواردیدم لبخندی از خوشحالی زدم وبه این فکر کردم که علی چقدر دوستم داره که این کارو انجام داده اصلا کی این کارو کرده که من نفهمیدم؟ این عکس متعلق به زمانی بود که رفته بودیم شمال اصلا علی کی این عکس و ازم گرفته بود که من متوجه نشده بودم؟

آدم رو سگ بگیره ولی جو نه!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) پول ندارم ولی جایِ پول های مامان را بلدم. کنار دیوار، زیر لبه ی قالی می گذارد که به سراغشان می روم. داخل حیاط در حال شستن لباس های کثیف است و حواسش به من نیست. قالی را بالا می آورم که برق اسکناس پنجاهی، صدی و دویست تومانی چشمانم را می زد. برای کلوپ داش عباس، اسکناس صدی نو و پنجاهی که گوشه ی آن چسب دارد را بی سر و صدا داخل جیب شلوارم سُر می دهم

چرخه شگفت

نمایش مشخصات محمد علی قجه دنیا چه چرخ شگفتی است ، چرخه ای که ابتدا و انتهایش یکی است . در کودکی با دستانی لرزان ، ناتوان از غذا خوردن ، با پوشک ، محتاج پناه و آغوش ، بی آنکه قادر به راه رفتن باشی ، خوابیده در کالسکه خردسالان ... در پیری با دستانی لرزان ، ناتوان از غذا خوردن ، با پوشک ، محتاج پناه و آغوش ، بدون آنکه قادر به راه رفتن باشی ، لمیده در کالسکه بزرگسالان

چوپان

چوپان صورتش را نزدیکِ کتری سیاه بُرد، چشمانش را بست، محکم و پُرزور هیزم کم‌جان را فوت کرد. آتش زیر کتری، دوباره گُر گرفت. سرش را بلند کرد، بره سفید و سیاه، زل زده بود به سفره پهن شده‌. کلوخ برداشت تا بزند، دلش نیامد. زیبای دوست داشتنی! انگار نقاشی شده بود، پشم سیاه مخملی با لکه‌های سفید

کفتار خیس

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) کوچه آسفالت است ولی چاله هم دارد. وسط آن با بلوک سیمانی، جدول بندی شده. خانه ها نمای مرمر یا آجری دارند با درهای بسته. جلوی هرخانه ماشینی خوابیده است. هر چه نمای خانه چشم نوازتر، ماشین هم مدل بالاتر و هر چه ماشین قراضه... کوچه ای باریک و دراز که سرش دکه ی روزنامه فروشی با آهن ساخته شده و سقفش مثل سر قارچ به رنگ سفید و لاجوردی

غرق در خون

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) از مرخصی به منطقه‌ی خدمت ام برگشته بودم. سرباز مرزبانی بودم و در یکی از پاسگاه های مرزی خدمت میکردم. برای رسیدم به پاسگاه باید مسیری در حدود ۷ کیلومتر را پیاده از کوه بالا می رفتم. خسته و کوفته و گرما زده رسیدم. روی سکوی جلوی ساختمان پاسگاه نشستم تا استراحتی کرده باشم. پوتین های گرد و خاک گرفته ام را از پا بیرون کشیدم و جوراب هایم را کنارم گذاشتم

پَر

نمایش مشخصات مسلم نوری sکوچک که بودیم کلاغ :پر گنجشک: پرر مرغ : پر ...اِ نخیرم مرغ که نمی پره ماشین: پرر..ماشین نمی پره بزرگ که شدیم خونه: پرررر مرغ :پرررر ماشین :پررررر کار : پرررررررررر بیشتر از این هم بگیم خودمونم میشیم پَر پَر

هدف بزرگ

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سربازها مانند برگ درختان برروی زمین می افتادند، چینه هایی که به هدف افتادن برنامه ریزی شده بودند، فروریختنی با هدفی بزرگ، بی ارزش، شاید باارزش اما، اما، کم توجه، هدفی بزرگ، شاید بزرگ، شایدهم کوچک، که انسان های زیادی را از آغوش خانواده هایی میکشد، زندگی هایی که نابود میشود، عروس و داماد ها، پسران و دختران چشم به راه

راه و رسم خوبی

نمایش مشخصات مصطفی حکیمی پارسا ما اگر تمام تلاشمان را به کار ببندیم می توانیم اندکی خوب باشیم چون خوب بودن را به چشم دیده ایم و اگر اندکی بتوانیم خوب ادا در بیاوریم میشود در نگاه دیگران خوب بود. این که در نگاه دیگران خوب بودیم معنایش این است که به دیگران کمتر آسیب رسانده ایم و این شده است که فکر میکنند ما خوبیم

بیدار شو لعنتی

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري sاز خواب پا شود نگاهی به دور برش کرد بلند شود و گوشه گوشه خانه چرخی زد یادش امد که دیگر رها نیست دختری که قربانی بوی مواد پدرش شود و بغض تمام وجودش را گرفت و ارام با خود گفت...

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بازگشت مرد آشفته و نگران بود از این که همسرش خانه را ترک کرده بود. او هرچه پیغام می فرستاد بی فایده بود. یک روز از ( آ ) که بزرگ خاندان الفبا بود خواهش کرد تا با گروهی به دیدار زن بروند و هر طور شده زن را به خانه باز گردانند. آنها ساعت ها با هم مذاکره کردند اما بدون نتیجه بازگشتند

سماور طلایی

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري پیرزن کنار سماور طلایی رنگ خود نشسته بودو به باغچه کوچک حیاط که تنها مشتی خاک در ان باقی مانده بود خیره شده بود. زیر لب ذکر می گفت وتسبیح دستش را تکان می داد ... تسبیح را کنار گذاشت و یک استکان چای برای خود ریخت دختری بامانتوی بلند مشکی رنگش از در اتاق داخل شد چشمانش را به پیر زن دوخت

انتظار

نمایش مشخصات علیرضا تاریوردی هیچوقت صبر نکردی من هم با تو بیایم. سعی می کردی در را آرام ببندی اما با صدای بسته شدن آن من بیدار می شدم. با عجله لباس می پوشیدم، کفشهایم را پایم می کردم و با بندهای باز به دنبال تو تا کوچه می دویدم اما هیچ اثری از تو نبود. من می ماندم و حسرت تو و سکوت مرگبار خانه و شمردن لحظه هایی که نمی گذشت

فقیر غنی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) مشهدی الیاس صف اول رکوع کرده که حاج نبی از نمازگزاران برای فقیری پول جمع می کند. وقتی به او می رسد از کنارش می گذرد ولی مشهدی در حال قنوت، دست داخل جیب شلوار مندرسش می کند و با یک تراول صد هزاری برق از چشمها دیگران می پراند. حاجی نمی داند پول را بگیرد یا نه؟! چند نفر از پیرمردهای صف اول چشمهایشان را به سوی آنها تنگ می کنند

قدرت عشق

نمایش مشخصات عاطفه مشرفی زاده پارت دوم وارد اتاق کار علی که شدم با دفتر خاطرات مشترکمون روبرو شدم. دفتر خاطرات با روکشی مخملی قرمز رنگ با روبانی طلایی تعجب کردم که چرا علی این دفتر رو روی میزکارش گذاشته شاید هم یادش رفته.. دفتر خاطرات در اصل مال من بود از وقتی 16 ساله بودم این دفتر خاطرات با من بود و من خاطراتم رو مینوشتم

بی انتها

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی دردهایش تمامی نداشت انگار، او زندگی را با درد آغاز کرده بود و هم چنان در این غم ها غرق بود. حالم مث یک معتاد مرفینی است که مصرف یک بار آن زیاد و هزار با آن کم است. دوباره به آسمان خیره میشوم به دور دست ها ، چندین سال هست که منتظر یک اتفاق خوب هستم اتفاقی از جنس شادی اتفاقیفارغ از تمام غم ها

دوست داشتن های عجیب و غریب او

نمایش مشخصات مصطفی حکیمی پارسا دیشب که درب یخچال را مثل همیشه باز کردم و دوباره مثل همیشه چیزی در او نیافتم جعبه صورتی رنگی در آن خود نمایی می کرد ابتدا فکر کردم شیر تک نفره است ولی خانمم توجهم داد که خامه صبحانه است. پیش تر دانسته بودم که یاد گرفته چطور می شود با خامه صبحانه خامه فرم گرفته درست کند منظور از خامه فرم گرفته همان خامه پف کرده و سبک مورد استفاده در قنادی هاست

موجودات نیمه شب

- : پدر الان وقتشه ؟ -: شاید پسرم ، ولی هرشب این اتفاق نمی افته ! -: سالها قبل اینجا چطوری بود ؟ خونه ما الان کنار رودخانه است ولی همیشه شلوغه روی اون پل تازه که زدن پرچمهای بزرگ نصب کردند و ماشین های زیادی از اینجا رد میشن وبه جز اون مغازه های تعمیر ماشین وسروصدای زیادی که هست . -: سالها قبل اینجا یه جنگل بزرگ بود و رودخانه بزرگ تر وزیباتر

یادبود

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول آتش سحر کوچولو با ترس از خواب پرید ... و آنچه که دید برایش غیر قابل درک بود ، اطرافش در اتاق هیچ کس نبود و دود و آتش همه جا را پر کرده بود . آنچنان که هیچ جا را نمیشد دید . دخترک بی پناه در آنحال ناباورانه چشمانش را مالید تا شاید در خواب باشد و از این کابوس ترسناک برخیزد . و دوباره سرذرگم به اطراف خیره شد

چشم و هم چشمی

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول طلاق محمود شناسنامه اش را باز کرد . امروز 44 ساله شده بود . اما همسرش نبود تا به او تولدش را تبریک بگوید . چرا که در صفحه میانی شناسنامه بر نام همسرش شیرین عمادی مهر طلاق خورده بود . آنچه که روزی حتی تصورش را هم نمیکرد ، اویی که چقدر عاشقانه و ساده زندگی اش را آغاز کرده بود

عقل و عشق

نمایش مشخصات نگین پارسا عقل حاکم منطق است و عشق حاکم احساس!یکی برمغز فرمانروایی میکند ودیگری برقلب عشق:انگار همین دیروز بود که دیدمش انهمه زیبایی در یک فرد غیر ممکن است!چه کرد بامن ان تو گوی عسلی که لشکری سیاه ازاومراقبت میکرد عقل:دراین سن و سال هنوز هم دم از عاشقی میزنی؟دیدی که بارهادرمقابل من شکست خوردی

سیب سرخ

نمایش مشخصات محمد علی قجه روزی سیبی سرخ از شاخه ای بلند بر زمین افتاد ، بر خاک غلتید ، از جمن گذشت و در رود افتاد . رود خروشان بود و او را در میان تلالو طلایی آفتابی که در رقص آبی و زلالش می لولید به میان مزرعه ای برد . مزرعه تشنه بود و از آن آب هستی بخش نوشید و سیب اما همانجا ماند ، میان دشتی پهناور ، یکه و تنها

راه آسمان

نمایش مشخصات محمد علی قجه میان کلبه گلی در دل جنگل تاریک ... روی پنجره سرد ، کودک با نفس پیغام گذاشت. تا شاید پدرش از راه بی بازگشتی که پیش روی فرزندش پیچ و تاب می خورد برگردد. آن شب حتی ماه هم که دلگیر و کدر بود هیچ صدایی جز ناله بوف پیر جنگل نشنید. سپیده دم از راه رسید ... کودک که تمامی طول شب در انتظار بود از فرط خستگی به خواب رفت

عشق و نفرت

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري چنین شد که عشق و نفرت پیوند مقدس را با هم خواند وخواستار زندگی ابدی شدند. سالها گذشت عشق ، عشقش ربه به نفرت هر ثانیه ابراز می کرد ومی دانست که نفرت تنفرش فراتر از عشقش است روزها امدند وعشق دو شادوش نفرت کار می کرد وبه درستی بذرهای ، مهربانی ، امید ، خوشحالی زندگی را در مزرعه قلب ها

رهایی از عقاید پوشالی

زندگی از آن جایی شروع می شه که تصمیم میگیری تمام عقایدی که از نوزادی در گوشت خوانده اند را دور بریزی. از آن جایی که وقتی تار های موهای طلایی ات از زیر روسری سرخت نمایان شد نگران این نباشی که بعد از مرگ موهایت زنجیری می شود تا تو را عذاب دهد . از آن جایی که تصمیم میگیری عاشق بشوی و در

دل دیوونه

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی رفت سوار ماشین شد و درب رو محکم کوبید از این که گیس خانمی را که بد جور پارک کرده بود کشیده بود شدیدا خرسند بود ،دستمالی از داشبورد برداشت و موهای مانده از کلاه گیس خانم محترم را پاک کرد سوار مغزش شد :غلط کردی ،،،،،خیلی هم خوب کردم،،،،،کلاه گیسشو کندی اخه،،،اها چی شد نرم شدی،،،،خودت میدونی

اولی از آخر

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند – نسرین قربانی، زهرا کریمی، الهه بهادری، سیمین بهاروند، زهرا سلیمی، فاطمه دهقانی. مقنعه‌اش را توی کمد گذاشت و روی تخت نشست. – مامان؟ مقنعه‌ام کو؟ – دیشب گذاشته بودم روی میز کنار پنجره! – نیست… چیکار کنم؟ مادر به اتاق آمد و روی میز را نگاه کرد. – گذاشته بودم همین¬جا. پدر و مادرها دورادور بچه‌هایشان را نگاه می‌کردند

جبهه

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول در آن شب تابستانی اواخر شب بود ، یک شب تابستانی دیگر . با تاریکی کامل ، گرمای روز تابستان اندک اندک جای خود را به خنکای شبانگاهی سپرده بود . خنکایی که در حیاط قدیمی خانه آقای باقری دل انگیز و دوست داشتنی از هرسو به سویی دیگرمی دوید و پدر تنها را به یاد کودکی پسرش می انداخت

فقط به خاطر تو

مژه های شکسته پلکهایش روی هم می نشیند وچشمانش ،متمایل به تاریکی می شود. آتش شومینه در کنار برفی که در پشت شیشه پای کوبی می کند،عشوه گری می نماید ودل می رباید. هر آن رنگ می بازد وطیف رنگ نارنجی را به نمایش می گذارد. شالی سبز،نیمی از موهای شرابی اش را جلوه داده است .در گونه هایش سرخی

کاش دفترجه یاداشتم به دست خدابرسد....

نمایش مشخصات دانیال فریادی به خانه پلاک چهار رسیدم! کسی در راه برایم باز نکرد به سه قدمی مرگ رسیدم کسی از پشت دستم را گرفت به دو راهی زندگی رسیدم کسي فرمان داد ! راه مسدود است به یک گلدان شکسته رسیدم کسی گفت صاحب ش در گور هر شب سرفه می کند!!! خدا از پشت گل های بنفشه نگاهم کرد! جرات یافتن سلام کنم جرات یافتم

داستان کوتاه بن بست

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول بوسه های برگ سالها قبل در دشتی زیبا و دل انگیز ، در پهنه ای سرسبز و پر طراوت ، آنجا که کران تا کرانش زندگی بود و زندگی ، درست جایی که به آبگیرهای رنگارنگ منتهی می شد ، نهر آبی بود زلال و خروشان . نهری پر جنب و جوش که از پیچ و خم های فراوان می گذشت ، نهری که از بالای کوه تا

داستان کوتاه افسانه

نمایش مشخصات محمد علی قجه در افسانه ها آمده است که سه مرد دوشاودش شیطان برای ستیز با خدا و دنیایش رهسپار راهی طولانی شدند. از دریاها گذشتند ، کوهها را درنوردیدند و سرانجام به کارزار نبرد رسیدند ... و سپس هر یک به سویی رفتند تا با یاری شیطان در این جنگ خونبار پیروز شوند ! فصل اول مغاک اولین مرد در حالیکه

بادام های تلخ برگرفته از رمان کمینگاه جلد سوم اثر محمد علی قجه

نمایش مشخصات محمد علی قجه سنگ محکم و استوار بود . آنقدر که هیچ طوفان و سیلابی بر آن تاثیری نداشت و قادر نبود تا حرکتش دهد . اما روزی پرستویی خونین بال ، بر روی سنگ افتاد و کمی بعد از فرط خونریزی جان داد . جسدش توسط کلاغ های وحشی دریده و خورده شد و از این تاراج ، خون گرمش بر سنگ ریخت . و این دل سنگ را لرزاند و غمگینش کرد ، چرا که او خون نداشت

شمع و عاشقی

نمایش مشخصات محمد علی قجه روزی پروانه ای بر رخ شمعی زیبا عاشق شد . پس پروانه وار به دورش چرخید . از شمع فریاد بر آمد : از من حذر کن که خواهی مرد . اما پروانه بی اهمیت به گشتن دور شمع ادامه داد . شمع که عشق او را دید اشک در چشمانش حلقه زد و اندک اندک مروارید اشکهایش بر تن بلورینش جاری شد . شعله داغ بود و سوزان ، از لهیب عشقی که بی حد و مرز زبانه می کشید

فقط به خاطر تو

مژه های شکسته پلکهایش روی هم می نشیند وچشمانش ،متمایل به تاریکی می شود. آتش شومینه در کنار برفی که در پشت شیشه پای کوبی می کند،عشوه گری می نماید ودل می رباید. هر آن رنگ می بازد وطیف رنگ نارنجی را به نمایش می گذارد. شالی سبز،نیمی از موهای شرابی اش را جلوه داده است .در گونه هایش سرخی

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول من و پیرزن با عجله دویدم تا بتونم به قطار مترو برسم ولی بد شانسی آوردم و قطار درست جلوی پای من حرکت کرد و رفت . کلافه شدم و خودم رو روی صندلی ایستگاه انداختم و هدفونم رو تو گوشم محکم تر کردم تا از سر و صدا و هیاهوی مردمی که اطرافم بودن فرار کنم. که حس کردم یه زن کنارم روی صندلی نشست

امدادهای غیبی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) صدای صوت متوالی خمپاره ها گوش رزمندگان مجروح داخل سنگرها را می خراشد. معلوم نیست که در و دیوارِ سنگرها رنگ خون گرفته اند یا خون، رنگ در و دیوار. سنگرها، شباهت کم نظیری به گورستان های دسته جمعی پیدا کرده است؛ بوی خون، صداهای آه و ناله و گاهی شهادتین. فرمانده، تنها در سنگری سرد و نیمه تاریک با صورتی خون آلود نشسته است

دنیا

نمایش مشخصات محمد علی قجه sدستانت را به سوی آسمان بگیر مشت کن و ببین که چگونه خورشیدی بزرگ در مشت تو جای می گیرد پس چگونه ما برای دنیایی که از خورشید هم کوچکتر است اینکونه گریه می کنیم ؟

عیدی یک فرشته

(عیدی یک فرشته) چیزی به سال تحویل نمانده بود ؛ مدت ها بود که کار درست و حسابی برای تامین امرار و معاش نداشتم ؛ همین تازگی کار نگهبانی شب از طرف یک مهندس که قبلا بهش سپرده بودم ، بهم پیشنهاد شد ؛ من هم از سر ناچاری دوری از خانواده را قبول کردم تا کاری داشته باشم. شب قبلش خوابی دیدم برای

آرزو

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول کتابفروشی پسرک ژنده پوش در حالیکه از فرط سرما بدن نحیفش را میان کارتنی بزرگ پنهان کرده بود ، مانند همیشه گوشه دیوار ، کنج یک کوچه قدیمی ، درست جایی که همه تا مدرسه شان می دویدند بساط کوچکش را پهن کرد و ترازوی کهنه اش را هم مقابل عابرین روی زمین گذاشت. اما در آن وقت صبح همه با عجله و بی اهمیت از کنارش می گذشتند

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری تبصره ! دکتر رو کرد به مرد و گفت : چه به روز دست هایت آورده ای ؟ مرد آهی کشید و گفت : این زخم ها به خاطر شستن ظرف ها است. دکتر گفت : مگر همسرت این کار را نمی کند. مرد گفت : خیر ! دکتر گفت : چرا ؟ مرد گفت : روزی که همسرم را انتخاب کردم پیشنهاد داد به جای مهریه ظرف ها را بشویم . من هم قبول کردم بهتر از هزار و سیصد و هفتاد سکه بود

وقتی .

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی گاهی حس میکرد که کارها و اعمالش مطابق شرع نیست گاهی هم چنان مست میشد که تا دو سه ساعت اشک‌میریخت ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن براش شعر مبهمی بود که معناش توی کنکاش ها ی آبی تیره‌ زندگیش گم شده بود.. . نوزده رو. رد کرده بود که برای اولین بار عاشق شد شد خزان این بهار نافرجام

غیرت

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول کوچه نیمه شب بود و هنوز باران می بارید. بارانی بی وقفه که کمتر در شهر پر دودی چون تهران سابق داشت. بارانی که آلودگی ها را می شست و تمامی سیاهی ها را بر کف سرو و پر چین آسفالتها ، در پیچ و خم جوی ها و در تو در توی خیابانها و کوچه ها روان می کرد. بارانی نم نم ، همچون دوران کودکی

توکل

توکل به خدا شب سیزده بدر بود ؛ و من در پست نگهبانی بودم ، هوا بارانی بود به این فکر میکردم اگر هوا فردا خوب باشه و بچه هام بگن بریم بیرون چیکار کنم ؛ آخه بجز یک هزار تومانی هیچ پولی تو جیبم نبود . باران نرم نرم می‌بارید ، دعا میکردم فردا هوا بارانی باشه . شب قبلش برای صاحب کارم تماس

پنجره باز ، تاریکی ، سگ بی وفا

sپنجره باز ، تو ، گلدانی که میخندد. ...... تاریک بود . چشمانی افروخته مرا مینگریست . ...... سگی که دوستش داشت ، گلویش را درید .

سیگار

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سیگار از پشت پنجره‌ اتاق نگهبانی، به محوطه ی پارکینگ نگاهی انداختم. ماشین های توقیفی کناری و ماشین های تصادفی یک طرف دیگر، موتور سیکلت ها هم طرف دیگر به ترتیب و نظمی خاص پارک شده بودند. امروز چند خودروی جدید به پارکینگ منتقل شده بودند و طبق روال هم چند خودرویی هم ترخیص شده بودند

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﺎ ﺳﺮﺣﺪ ﻣﺮﮒ

نمایش مشخصات جواد علیپور + چی شده ؟ باز که ماتم گرفتی - ماتم نگیرم ؟ دارن عشقمو ازم میگیرن + هه دارن عشقتو ازت میگیرن ؟ - مرض این کجاش خنده داشت ؟ + عشق اگه واقعا عشق باشه هیشکی به جز مرگ نمی تونه ازت بگیرتش - اه چی میگی ؟ تو چه میدونی عشق چیه ؟ تا حالا عاشق شدی ؟ اصن تو زندگیت کسی عاشقت شده ؟ تا حالا

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بهار ! زن درخت های حیاط را که دید فریاد زد بهار آمد ! مرد از اتاق بیرون آمد و گفت : ما که بهاری نمی بینیم. زن گفت : درخت ها را نمی بینید که جوانه زده اند. مرد نیشخندی زد و گفت : با این جوانه ها خیال می کنید بهار می آید ! زن گفت : آری ! مرد گفت : تا وقتی که سفره ها خالی است و پرنده ها در قفسند بهاری نخواهد آمد

آه آناستازیا دخترم (33)

نمایش مشخصات بهروزعامری برخی از دوستان وقتی این مقاله را می خوانند برای اینکه کار خودرا توجیه کنند یا مرا از نگرانی بیرون بیاورند می گویند پست مدرن مکتب نیست نوعی اندیشه است من می خواهم بگویم نتنها اندیشه نیست بلکه ضد اندیشه هم نیست چیزیست که هر اندیشه یا ضد اندیشه ای را مهمل و تهی از هر اندیشه ای می کند

دخترم کجاست؟!!

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ◇ دخترم کجاست؟!! نوشته ی سعید فلاحی(زانا کوردستانی) - دخترم کجاست؟! پرستار ذوق زده نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی بر لب از اتاق بیرون رفت و با دکتر برگشت. بین راه به دکتر می گفت: آقای دکتر ببینید لطفا! آقای نوری انگار حافظه شونه به دست آوردن!. - چی شده مگه خانم پرستار؟! - آقای نوری سراغ دخترشونو گرفتن! - بسیار عالیه


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1