آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

کاش یه حرفی برای گفتن داشتم.

نمایش مشخصات علی صفی نگاه های مادرش یادم نمیره. هق هق گریه هاش، لرزش دستاش، صورت خیسش.....اشک هایی که به هم امون نمیدادن. انگار دعوا داشتن کی زودتر بیاد پایین.. همیشه از دیدن چنین صحنه ای فرار می کردم.. همیشه برام دیدن گریه دیگرون سخت بود ولی این دفعه باید وایمیستادم و نگاش می کردم... یه سال از آخرین باری که دیده بودمش می گذشت

عادت

نمایش مشخصات میر حسن علوی sچشم هایی که به دیدنِ تو عادت کرده با مُردنِ من ترکِ عادت نمیکنند . چشمم را تو ببند ؛ شاید نمُردم .....

لحظه

نمایش مشخصات مه سیما سهرابی صدای بلبل و گنجشک و جیرجیرک، سمفونی عجیبی به راه انداخته بود که صدای شرشر آبشار به آن سمفونی اعجاز خاصی می بخشید. چشمش را باز کرد و فریاد کشید: "مادر جان... اینجایی؟" مادر با تعجب پسرش را ورانداز کرد و با صدایی بغض آلود گفت: "عزیز دلم... اینجایی؟" و به اطراف نگاهی کرد و اشکش را پاک کرد و ادامه داد: "به ساعت نگاه کردم

در آغوش سنگ قبر

اشك مي لرزيد و مي خواست خود را از لاي پلك هايش رها كرده و سرازير شود ولي او مصمم در كاسه چشمانش محبوس كرد و شتابان دويد ، قلبش خود را به سينه او مي كوبيد و او با نفس هاي بلند و تند سعي مي كرد آرامش كند ، به قبرستان رسيد مكث كوتاهي كرد و سپس قدم هايش را تند كرد ، در حين راه رفتن چشمان خود را روي سنگ قبرها لغزاند و دوباره به راه خود ادامه داد

چوپان(قسمت 4)

نمایش مشخصات جعفر حسین زاده چیزی نیس ، زخم گرگه . گرگ؟!؟! چیه تا حالا اسم گرگ نشنیدی ؟ هر چند قادر داشت درد می کشید ولی نمی خواست حجت بترسد. به همین خاطر رو به حجت کرد و گفت:من باید مرهمی درست کنم تا به روی زخمها بگذارم ، و الا زخمها چرک و ورم می کنند . گوسفندان بر روی خاکهای آغول دراز کشیده بودند و قادر و حجت

پرواز کلاغها (2)

نمایش مشخصات سهیل اروندی حسن بزرگ شد و در معازه پدر عطاری اموخت . پس از سالها تهران امد و در بازار سید اسماعیل مغازه ای اجاره کرد و مشغول کار گردید . ان روز درب مغازه را باز کرد و تابلوی بزرگی که روی ان نوشته بود عاقبت نقد و نسیه را در روبروی درب مغازه نصب رد . و غرق ان تصویر نگاه کرد و یاد پدرش افتاد ان روز

فایده دل!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سری داستانهای کوتاه بیست خطی) داستان کوتاه شماره73 "فایده دل!!" استاد از دانشجوها خواست درباره فایده دل هر چی به ذهنشون میرسه توي دو سه خط براش پیامک بفرستن! آخر شب با حوصله پیامهارو چک کرد: اولین دانشجو: _به نظر من، فایده دل اینه که توی عشقبازی ببازه. اصلا عاشقی که دل

دوستان خوب

لقمه‌های صبحانه‌ای را که مادرش برایش درست کرده بود، تند تند برمی‌داشت و نیم‌جویده قورت می‌داد. از دیشب کیفش را آماده کرده بود. تا صبح چند بار از خواب پرید؛ هر بار به ساعت نگاه می‌کرد؛ دلهره داشت که مبادا دیر به مدرسه برسد. چند لقمه دیگر مانده بود که استکان چایش را برداشت و قدری سر کشید

بازی

نمایش مشخصات محمد رحیمی بازی کندی‌کرش او را به نقطه‌بازی ابتدایی، گل کوچیک راهنمایی، بسکتبال دبیرستان و بازی تنیس کامپیوتر486ش برد.... یه روز قرار بود با بچه‌های محله، مسابقه گل کوچیک بذارند, تو کارگاه پدرش دروازه‌ها را ساخت؛ طناب خرید و تور دروازه را بافت؛ توپ پلاستیکی سه لایه درست کرد، تمرین روپایی می‌کرد؛ همه محله و بچه‌ها را مدیریت کرد، یه مسابقه خوبی می‌خواست

پرواز کلاغها (1)

نمایش مشخصات سهیل اروندی امان از اون روز که صبح اول وقت او را می دید تا پایان روز بد می اورد و ان روز انطور شد خودتان قضاوت کنید. حسن در را باز کرد و اطراف را نگاه کرد . او پیدایش نبود ،ارام ارام از خانه بیرون رفت .هنوز از کنار خانه صغری خانم رد نشده که درب خانه انها باز شد . و پای حنا بسته سیاه و بی ریخت با ان

عاطفه

عاطفه خدا ازت نگذره ... کوفتت بشه ... چارقدم دویست تومن ؟ خجالتم نمی کشه.... نه بزرگتری ... نه احترامی ... اصلا انسانیت از بین رفته ... .. پسره لندهور برای 50 تومن یقه منو میگیره ...حیف ... حیف که دیگه بنیه قدیمو ندارم .. وگرنه میدونستم چکارش کنم ، تا یاد بگیره با بزرگتر از خودش چطور حرف بزنه

تکرار

نمایش مشخصات آرمان گل بیدی بازم یه صبح دیگه صدای موتورهای در حال گذر,صدای دعواو در گیری ها ,نورتند آفتاب ,صدای زنگ صدای گوینده ی رادیو که با شادی خاصی می گه سلام ایران . شادی چه لفظ غریبی ..!! همه چی تکراری شده . تکرارو تکرار وتکرار ........... خلق می شیم که به فنا بریم. این تنها هدف ماست. قبول دارم که در این راه شاید

گربه ها

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مادرم عقیده های عجیب وغریبی داشت وهمیشه مرا امرونهی می کرد .مثلن می گفت:دخترم هیچ وقت شب ها به آینه نگاه نکن یا درآتش سنگ نینداز.آزازواذیت گربه ها را نکن ،بخصوص گربه های سیاه .هروقت علتش را می پرسیدم ؛می گفت:حرف های قدیمی هابی حکمت نیست.آنها همه ی این ها را تجربه کرده اندودرادامه

دریای غم ها...

وجودم را سرتاسر فرا گرفته است,غم,همدم امروز من,و من در کنار ساحل تک وتنهاو فقط دلم کنار دریا در این شب سرد و طوفانی قدم زدن با تورا می خواهد, اما حیف که نای بلند شدن ندارم ماسه های ساحل دفتر خون دلم را به یادم می آورد دوستت دارم,جمله همیشگیت را روی ماسه های سرد و بی روح دریا می نویسم

بازی، بازی نکن

نمایش مشخصات محمد رحیمی گفت: تو دوست داری؛ با دوست من، که دوست داره، با دوست تو، دوست بشه، دوست بشی؛ شنید: آره؛ تو دوست داری، با دوست من، که دوست داره، با دوست تو، دوست بشه، دوست بشی؛ بازی می‌کرد و لذت می‌برد؛ پدرش گفت: جای این بازی‌بازی‌ها، برو سر درس و مشقت؛ بزرگتر که شد به دوست دخترش گفت: تو دوست داری،

در شکست آیینه ها

نمایش مشخصات امیر مسعود میرباقری به نام او که در این نزدیکیست در شکست آبگینه ها با ریز قدم های تندش صدای پبسته شدن پنجره روی لیلدختر ی را بر می گرداند. -خب مامان جان ببند این درو.با این صدا ها می تونی درس بخونی اصلا؟ روی لباس زردی که پوشیده خیس شده و دست هایش از تشدد آب خشکی زده اند.دختر صندلی چ.بی را کمی عقب می کشد

سری پر از آرزوهای رنگارنگ

از کوچه می گذشتم. یک گل زرد را از شاخه درختی چیدم. آن را به خانه بردم و گفتم برای من پیراهنی بخرید به رنگ این گل زرد. ناگهان خانه پر از خنده شد. قهقه های بلند. فردا از کوچه می گذشتم. گل سرخی دیدم. آن را چیدم و به خانه بردم. و گفتم برایم پیراهنی بخرید به این رنگ. گفتند مگر وضع ما اینقدر خوب است که هر روز برای تو پیراهنی به یک رنگ بخریم

خوب یا خیال

نمایش مشخصات حامد مرادی خوبه، خوبه... چی خوبه؟ آره خوبه، نگفتی چی خوبه؟ حالشو میگم. آره خوبه، چون خیلی وقته حالمو نپرسیده بود. نمیدونم چرا ولی بازم احساس کردم حالش خوب نیست. باید میرفتم و از خودش می پرسیدم. در رو باز کردم که برم. تا پا توی کوچه گذاشتم یه صدای سوز عجیب اومد و خواست قلبم رو از جا بکنه. در رو بستم و برگشتم داخل ولی بازم صدای سوز میومد

روزگار نامهربان (2)

ضمن تشكر از استاد محترم جناب آقاي ايماني عزيز كه با نظرات ارزشمند خود باعث به وجود آمدن اين اثر و عاشقانه مي خواهمت(2) شدند . ...حاجي جوش نزن براي قلبت ضرر داره ، ...چطور جوش نزنم ، آقا پول چند ماه كرايه مغازه را نداده ادعا مي كنه ضرر كرده ، اصلا به من چه ضرر كرده ، ...عيبي نداره حالا شما بزرگواري كن و ببخش ،

آواز خاموش

نمایش مشخصات محمد قیم (( آواز خاموش )) سکوت در خیابان تاریک حکم فرما بود و تنها صدای قطره های باران به گوش می رسید . دستانش را در جیب پالتو فرو برده بود و با قدم های لزران به راهش ادامه می داد . بانگ مهیب رعد و برق پاهایش را سست کرد و در جایش میخکوب شد . کم کم کوچه تاریک به انتها می رسید و نور چراغ های خیابان و ماشین های عبوری را می توانست ببیند

داستانک: گوسفندها عاشق نمی شوند

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی گوسفند جوان عاشق شده بود. چشمهای میشی رنگش حس و شور یک عشق را از خود متصاعد می کرد. زندگي برايش معناي ديگري پيدا كرده بود. اولش فكر مي كرد اين حس را تمام گوسفندهاي هم سن و سالش دارند ولي اينطور نبود در تمام گله، گوسفندي پيدا نكرد كه بتواند با او درددل كند. گوسفند جوان عاشق گوسفند همسايه شده بود

چراغ چشمک زن

نمایش مشخصات طیبه عبداللهی ساعت 9 شب بود با لباس ورزشی خاستم اشغالها را بذارم دم در از راپله ها رفتم پایین حوصله آسانسور نداشتم چون کار هر روزم بود زدن دکمه 3 بعدگوش دادن به اهنگ خیلی آروم تا رسیدن به طبقه سوم برام دیگه تکراری شده از پله ها که پایین میومدم از پنجره نور چراغ تو کوچه مثل چراغ زردراهنما چشمک می زد

او...

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت همهمه حاکم بر فضاگیجم کرده...یخ کرده ام *سٍنگ کوب صندلی شدم وبسان مادرگم کرده ها او رامیجویم بچه هاخودی شیرمیکنند:شیره * تـــــــــــــــــــــــــــــوآ؟شــــــــــــــــــــــیره! غرورم جان میگیرد ناگاه دستی ازپشت،محکم شانه ام رامیکوبد...لحظه ای درخود میلرزم... ترسم راپشت خشمم پنهان میکنم،برمیگردم که گازگازش کنم

سیاه نمایی مطلق 3

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ارث بابا پدرش مرد جزو میراثش یک گوشی تلفن هوشمند دو سیم کارته بود و چندتا آی دی و بیست سی تا زن ودختر سر کار رفته !!! کاملا مجازی سینا با سارا اتفاقی در یک چت روم آشنا شد . اولین بار تو فیسبوک باهم قرار گذاشتند و بعد آشنایی کامل مادر سینا تو لاین با مادر سارا قرار معارفه را

پیپ

نمایش مشخصات همایون طراح Oh friends, don't matter if you're man or woman If you're in these are the words that Now listen carefully. Here it comes سایه بان جلوی درب ورودی هم نتوانسته بود از ورود نور خورشید به سالن جلوگیری کند. به همین دلیل مجبور شده بودیم که در گوشه ی سمت راست انتهای سالن بنشینیم. سالن خلوت بود و تنها در روبروی ما ، گوشه ی سمت چپ انتهای سالن ، زنی در کنار دختر کوچکش نشسته بود

مسافر

((...........راه افتادم ، لاک سنگین وجودم، روحم را کلافه کرده بود. وجودم را که هنوز برای او ناشناخته و غریب بود. ابر سرتاسر آسمان را ربوده بود، احساس می کردم این بانوی آبستن، با آن غرور قامتش بر سینه من نشسته و اگر باد از پرواز می ماند میدانم که شکسته بودم. -با خود تکرار می کردم: باید به کاج ها پیوست و با آبها روان شد

عصای ابنوس

نمایش مشخصات سهیل اروندی نزدیک به پنجاه سال مرد مستبدانه بر شخصیت همسرش می تاخت .اورا به بهانه های مختلف با کندکاری به عمد در اعمال ازار می داد و در خلوت خود به او می خندید. تا انروز یکشنبه پائیزی قرار بود برای سفر ده روزه به ییلاق بروند و خدمتکاران و مباشرامورش را مرخص کرده بودند . طبق عادت مردم ازارش مانند

برای کوروش

نمایش مشخصات ک جعفری تنها وغریب،در برهوت زادگاهش، رو به خورشید داغ وسنگدل سربرافراشته است. چشمانش به دورترین دورها دوخته شده !چشم براه مانده ! قرنهاست که چشم براهست ! نه برف وباران،نه سوز سرمای کویر،نه ولنگاری باد وحشی ونه یورشهای پی در پی مغولان وتاتاریان وتازیان و...هیچیک نتوانستند کمرش را خم کنند

هفت چَشم ، هم چشمی

نمایش مشخصات سلمان ارژن به نام خدا مجلس عزا ، زنی مسنی به نام پروین چادرش را باز کرده به کنارش که می گذارد ، مانند ویترین طلا فروشی ، آویزه های طلایش ، می درخشد ، زنان دیگر مبهوت این درخشندگی شده و در گوشی نجوا می کنند ، پروین خانم متوجه رفتارآنها شده ، برای جلب توجه بیشتر ، از حرکات غلو شده استفاده

چه می نویسی؟

نمایش مشخصات عباس عابد برای رسیدن به محل کارم مجبور بودم از کنارش عبور کنم. صدای تق تق ماشین تحریرش برایم عادت شده بود. یک روز کنار دستش روی چهار پایه پلاستیکی نشستم و پرسیدم: صبح تا شب برای مردم چه می نویسی؟ غافلگیر شده بود. خون در رگ های صورتش دوید. ورق سفیدی داخل دستگاه تحریر گذاشت و انگشتانش شروع کردند به دویدن روی دکمه ها: (( امروز برای شما می نویسم

دریادلان

نمایش مشخصات المیرایادمند ان روز روزخاصی برای خانواده ی اکبراقابود.قراربودبعداز گذشت چندین ماه به بازاربروندوبرای عید لباس نو بخرند.برق خوشحالی در چشمان بچه ها موج میزدوباحرکاتی غیرارادی زودزودمیپریدندو پدرشان را میبوسیدندوازاوتشکر میکردند.مادر درحالیکه دکمه های کتش رامی بست بااشاره ای همسرش رابه

از تخیلات تا واقعیت

تق...تق... با شنيدن صداي در دختربچه سه ساله از جا جست و فرياد كشيد : مامان ، مامان در مي زنند ! و با خوشحالي به طرف در دويد و با شوق فرياد زد : كيستي ؟ نوجواني از آن طرف جواب داد : من هستم آبجي كوچولو ، دختر سه ساله در تلاشي ناموفق نتوانست در را باز كند به مادرش نگاه كرد كه خود را با عجله

یهویی همین امروز ظهر اتفاق افتاد

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی بعد از یه مدت خوب بودن که به نظر خودش مدت طولانی ای به حساب میامد وتقریبا حدود چند ماهی بود یهویی همین امروز ظهر اون اتفاق افتاد وکاسه مسی رسوایی از اسمان هفتم بر روی موزاییک خانه ی بزرگشان در دلش صدا کردرو در روی مادرش قرار گرفته بود.مادرش پرسید به حاجی چی گفتی ؟گفتی نمیخوایم؟اره

خواب و خبر تازه

نمایش مشخصات بهزاد صادق وند sشماره 1: خبر تازه خبر تازه خبر تازه خبر تازه گوش کنید دروغ می گفتند دروغ می گفتند در این شهر سر بیگناه بالای دار هم رفت. . . . شماره 2: خواب دیشب باز خوابت را دیدم آه مگر اینکه خوابت را ببینم.

امام حسین و عبیدالله حر جعفی

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو در ماجرای عاشورا قبل از آغاز جنگ ، امام حسین علیه السلام به سراغ مردی از اراذل و اوباش زمان به نام عبیدالله حرّ جعفی می‌روند. او در ماجرای کربلا ، نزدیکی محل حادثه اطراق کرده است. امام از او می‌خواهد که به سپاهش ملحق شود. عبیدالله ترس از مرگ را بهانه می کند، اما می‌گوید: اسبی دارم

خرم سلطان

نمایش مشخصات محمد رحیمی قسمت 283 در حال نمایش بود؛ چشم در سریال، ولی فکرش قدرت رفتن به رویاهای خود را نداشت؛ به همین دلیل قسمتی از این سریال را یادآورد شبی که ابراهیم پاشا را کشتند؛ سلطان قسم خورده بود تا موقعی که زنده است دست به خون ابراهیم آغشته نکند؛ و دنبال راهی بود؛ از روحانی‌اش پرسید؛ او هم در راستای

نویسنده نو

نمایش مشخصات سعید افغانی نویسنده نو بود،که تاحال قلم اش در ساحت انشاء بلدیت خوبی نداشت،هرگاه کمپیوتر خود را روشن میکرد نمیدانست چه بنویسد و از کجا اغازش کند،از ناچاری به وبگردی میپرداخت و سایت های گوناگونی رابرصفحه کمپیوتر تا وبالا میکرد. روزی از روزها درحالیکه مشغول وبگردی بود ناگهان توجه اش یک سایت

هروقت عاشق یکی شدی بهم بگو(قسمت دوم)

هوای بیرون سرد بود و هراز گاهی دونه های کوچیک برف می افتادن روی زمین.دست بردم . شال گردنم رو تا زیر چشام آوردم بالا.به ایستگاه اتوبوس جلوی دانشگاه هنوز چند متری مونده بود.چشامو دووندم وسط جمعیت که علی بینشون نباشه. سوار که شدم نشستم یه گوشه و سرمو تکیه دادم به شیشه ی اتوبوس زل زدم به بیرون

درد بزرگ

نمایش مشخصات ک جعفری _زندگی من با درد،آمیزش عجیبی دارد.ازلحظه ای که زندگی را دیده ام، درد را هم حس کرده ام.دردهای من دایمااز روح به جسم وازجسم به روحم در جریانند . علاوه برآن روی پشتم،نشان دردی وجوددارد که عین همان روی پشت مادرم هم بود.مادرم میگفت که این نشان عجیب رااز مادرانش،پشت به پشت،به ارث برده است ومن هم از آنها به ارث برده ام

مداح اهل عصمت و پاکت!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی (از سری داستانهای کوتاه بیست خطی) داستان شماره 72 "مداح اهل عصمت و پاکت!!" هر چی باهاش صحبت کردم که باباجان، یه مداح اهل عصمت و طهارت، بهتره برای نوحه خونیش نرخ تعیین نکنه، به کتش نمیرفت که نمیرفت! همش حرف خودوشو میزد. نسبت به گلایه من، دید از بالا داشت. انگار که دعبل خزایی

چوپان (قسمت سوم)

نمایش مشخصات جعفر حسین زاده بره خود را کم کم به قادر می چسباند و از حرفهای او چیزی سرش نمی شد. قادرخنده کنان بره را به پشت گردن انداخت و بلند شد هوای دره تاریک شده بود . داستان لت و پار شدن چوپان در ذهن قادر زنده شد برای اینکه به خودش دل و جرات دهد گفت: این فقط یک داستان است و اهمیت ندارد . بعد به راه افتاد چند قدمی بر نداشته بود که دو جفت چشم براق جلو راهش سبز شد

جا خالی دادن

نمایش مشخصات محمد رحیمی فولکس نارنجی پشت کامیون ده‌چرخ در سربالاییی آرام بالا میرفت؛ ناگهان کامیون ایستاد، یواش‌یواش به عقب می‌آمد، با زرنگی خاصی خود را کنار جاده کشید؛ آمد که بگوید: دید راننده داد میزند: ترمز ترمز؛ یه پیاده را رد کرد، جلوی پیکان سفید را خرد کرد؛ و دیوار فلزی باغ کنار جاده منتهی به بزرگراه

داستان امروز کلیله ودمنه :سلطان جنگل(طنز)

آورده اند که درسرزمین اطراف ماوراالنهر جنگلی بود به نام سلطان جنگل شیری بودی همی کوچک قد. در جنگل شیران دیگری نیز همی بودندی از آن جمله شیرانی بود از دو طایفه که همی داشتند پدر کشتگی هایی با هم در یومی از ایام خدا وضع جنگل نابسامان بشد و شیرانی از دو طایفه خروج بکرد و هم پیمان بشد

روزگار نامهربان

صداي داد و فرياد توجه رهگذران را به خود جلب كرد ، و متعاقب آن كركره مغازه اي به سرعت پايين كشيده شد ولي همچنان صداي بحث و جدل دونفر با صداي خفه اي ادامه داشت ، صاحب مغازه : آقا كرايه چند ماه عقب افتاده را بده و بعد هرررري !! جوان كاسب كار : حاج آقا به خدا ضرر كردم ، خودت ميدوني با دست خالي اين كار و شروع كردم !

جیر جیرک هرشب تنهایی من

خورشید آرام آرام غروب می کرد و هوا رو به تاریکی می رفت.تک و تنها در گوشه ای از پارک نشسته بود و به سرمای پیش رو فکر می کرد. سرما از از صورت و نوک دست ها و پاهای عقبیش شروع می شد و بعد تمام بدنش رو به کرختی می رفت و در آخر کار، به مغز استخوانش می رسید. و این تازه سر شب بود. با این جال شب

خواستی بمون نخواستی برو

نمایش مشخصات فاطمه ستاره این قد زیادن بدون تو حرف های دیروز پسرک به تازه عروسش فکرکردی خیلی آش دهن سوزی بدون تو می میرم ؟ برو بابا حال نداری ریختن برام دخترک کلام را در خود خفه می کند و باز سکوت به طرف اتاق خواب می رود و در را محکم به نشانه ناراحتی بروی خود می بندد گوشه تخت نشسته و به عکس درآغوش هم

اعتراف

نمایش مشخصات لعیا زارعی - اعتراف کن لعنتی زود باش اعتراف کن چه غلطی می کردی ؟داشتی خرابکاری می کردی ؟فکر می کنی می تونی از دست من جون سالم بدر ببری؟ با شلاق هر چه توان داشت ضربه ی محکمی به پاهای زن زد . صدای فریاد زن در میان فریادهای دیگر گم شد. - حرف نمی زنی هان ؟ دوستاتو لو نمی دی ؟ به حرفت می یارم . عرق از سر و روی مرد جاری بود

یه قل دو قل

نمایش مشخصات مهدی فاریابی امشب بعد از مدتها کمی سَرَم خلوت بود و دیگر تقریباً کاری با کامپیوتر، نه ببخشید رایانه نداشتم و پیشِ خودم گفتم کاش به جای سَرَک کشیدن در این سایت و آن سایت، خواندن ایمیل های صدتا یه غاز و... کمی وقتم را با چشمانِ خسته پدر و لبخند همیشگی مادر پُر کنم. پدر و مادرم روی مبل هایی که به تازگی

اشتباه لپی

نمایش مشخصات محمد رحیمی به هر حرف مسخره یا جک با مزه یا بی مزه‌ای می‌خندید؛ شبی از خندیدن خسته شده بودند (البته خنده تنها حالتی است که همیشه است حتی پیش عزائیل هم بر لب می‌نشیند) گفت: راستی بچه‌ها شنیدید، ترکه دوزاری قورت میده تا صبح بوق آزاد میزنه همه گفتند: نه؛ یکی گفت:خوب خره؛ ترکه دوزاری قورت میده،

دختر بچه ای با کفش های قرمز

نمایش مشخصات سهیل اروندی ان روز در تعمیرگاه حضور او را حس می کردم .ابزار جابجا می شد و به راحتی پیدا نمی کردم. با این که سالها عادت کرده بودم ابزار را در محل خود قرار دهم ان روز وضعیت مانند سابق نبود . عجله داشتم تعطیل کنم و به منزل بروم سالگرد تولد فرزندم بود. تا انکه ان روز زن و مرد جوانی با اتومبیل رنو اطلسی رنگی امدند

آتش / داستان کوتاه / بیژن کیا

نمایش مشخصات بیژن کیا - موحش بود. جناب قاضی . موحش بود آن چه که دیدم . چونان کوهی بود از آتش که می دوید و فریادش رعشه بر جانم انداخته بود. می دوید و فریاد می زد. از اندام شعله ورش بوته های خار و علف های خشکیده ی بیابان آتش می گرفتند و انگار خطی از لهیب سوزان او را دنبال می کرد. - ای مرد. چه دشمنی داشتی با اسامه ؟ - هیچ جناب قاضی

من صدای خنده خدا را می شنوم

نمایش مشخصات دانیال فریادی من روی ابر ها راه می روم .خوش دل هستم چون صدای خنده خدا را می شنوم باید امشب لا ک پشت های پیر را به دریا رهسپار کنم. انها دچار الزیمر شده اند. چه کسی قفل های ملتنس را ناگشوده مراد می دهد؟ من ضامن بچه اهوان بی مادر راهر شب خواب می بینم. چه کسی اسمان شب های نرزی را گلاب افشان می کند؟ من سوره یاسین را زیر بالش همه کودکان بی مادر پنهان می کنم

بشکن!

نمایش مشخصات فرزانه رازي صدای فرود آمدن قهوه در فنجان با صدای رعد و برق در هم آميخته و سمفوني اي ساخته كه صدای نفس هايم كه با مشقت فراوان از مجاري تنفسي ام عبور ميكنند را،به تار و پود فضا رانده...چشم هاي بي خوابم را توي كاسه میچرخانم.ناهمواري زجرآوري سطح کره چشمم را چنگ زده.فنجان قهوه ي تلخ را همراه قاشقي

عاشقانه می خواهمت (۲)

بارش بي وقفه آسمان نمي تواند آتش التهاب درون مرا تسكين دهد ، به ساعتم نگاه مي كنم نيم ساعت پيش خبر آمدنش را به من داد و من زير درخت اقاقيا منتظر او هستم . دسته چتر زير فشار انگشتان من بي صدا ناله مي كند و من خيره به تنه درختي هستم كه در اين دوسال بدن او را با مدادم رنجور كرده ام . با

فانتزي هنر جهان سوم(1)

نمایش مشخصات محمد کربلائی "فانتزي هنر جهان سوم(1)" محمد كربلائي 1390 پدرم بناي ايستگاه راديوي محلمان بود.او كه از وضعيت نابسامان زندگي من و بيكاري طولاني مدتي كه گرفتارش شده بودم نگران بود فرصت را غنيمت شمرده و در همان دوران در مورد من با مسئولان ايستگاه صحبت كرد تا شايد بعد از راه افتادن ايستگاه كاري برايم دست و پا كنند

زندگی دوباره

نمایش مشخصات عباس عابد اگر از من بپرسند، یکبار دیگر به دنیا بیایی می خواهی چه کاره شوی؟ خواهم گفت: نویسنده و شاعر می شوم. این بار ، از تجربه هایم استفاده می کنم تا دنیای اطرافم را جور دیگری ببینم. از کنار هیچ چیز بی اعتنا عبور نمی کنم. به هر کس برسم سلام می کنم تا، با هیچ کس دشمنی نداشته باشم. احساسم را تقویت می کنم تا از رایحه گل ها بیشترین بهره را ببرم

پنجــاه تــومـــان

نمایش مشخصات مه سیما سهرابی "پنجاه هزار تومان شهریه مدرسه است . ندارم . نمی ذارم بری مدرسه . والسلام .... " صدای پدر در گوشش زنگ می زد . برای فرار از آن صدا ، صدای خود را بلندتر کرد : " آهای وزنه ... بیا خودتو وزن کن ................ 50 تومن میشه . " با حرکت سریع عقربه ها به خود آمد . خانم چاقی با کفشهای پاشنه بلند روی وزنه ایستاده بود

مادرم

نمایش مشخصات لیلا رضایی خم می شوم , شیر آب را باز می کنم هول هولکی صورتم را می شویم, سرم را بالا می آورم. به آینه خیره می شوم, یک موج نقره ای جلوی موهایم .با دقت نگاه می کنم چند تار موی سفید روی موهای قهوه ای جا خوش کرده است .می شمارم, یک, دو, سه, ده تار موی سفید. وای خدای من! چطور تا به حال ندیده بودم به خودم می گویم :"یواش یواش موهات داره سفید می شه

لذت، قیمت ندارد.

نمایش مشخصات محمد رحیمی صبح روز شنبه؛ 16 فروردین؛ دل‌کندن از لذت خواب‌ه چنین صبحی سخت بود، سعی کرد لذت خواب اولین روز کاری را به زیر دوش حمام، چای شیرین، سشوار و رانندگی انتقال دهد، مثل قانون انرژی؛ ... تا حدودی مشکل حل شد، اما در این انتقال‌ه لذت، به نوعی برای لذتها، قیمت گذاشته و اندازه‌گیری می‌شد؛ درست نبود

هیجان های زندگی بل - فصل سوم ( نشانه )

نمایش مشخصات سعید طاعی فصل سوم ( نشانه ) بخش اول : شجاعت از خواب بیدارشدم و خودم را با تمام وسایل در وسط بیابان یافتم که هیچ آب و علفی در میان نبود. همه جا خشک شده و تنم از گرمای زیاد دیگر طاقت نمی آورد که به یکباره جایی سر سبز دیدم ، سر سبزبا درختانی تناور و بلند و قد کشیده خواب بود دوباره نمی دانم اوج

اتصال

زن پس از دعوا با شوهرش که باعث رفتن شوهر از خانه شده بود، نگاهی به ساعت کرد، از وقت خواب هر شبش گذشته بود، لامپ را خاموش کرد تا به سمت اتاق خواب برود، اما زنگ خانه به صدا درآمد،لامپ را روشن کرد و در آپارتمان را باز کرد ولی کسی پشت در نبود! در را بست لامپ را خاموش کرد و دوباره صدای زنگ

خدا اینجاست!

نمایش مشخصات مه سیما سهرابی می خواست خدا را پیدا کند. گفته بودند باید برود مکه. پولهایش را برداشت. سوار تاکسی شد و رفت..... ... و به یک اسباب بازی فروشی رفت. با تمام پولهایش اسباب بازی خرید. به آسایشگاه کودکان معلول رفت. همه اسباب بازی ها را به بچه ها داد. وقتی که می خواست برگردد نگاهش بر دیوار حیاط خیره ماند که نوشته بود : " خدا اینجاست

نت غمگین

نمایش مشخصات فاطمه.... چه نوای قشنگی فکر نمیکردم دوباره این نوا رو بشنوم اهسته اهسته قدم برداشتم و به انتهای سالن دانشکده رفتم. روی در نوشته شده بود کلاس 432.همیشه تمرینامونو تو این کلاس انجام میدادیم در نیمه باز بود.داخل شدم کلاس بزرگی بود دو پنجره مستطیلی شکل داشت که هردو باز بودند.باد شدیدی می اومد و موهای بلند مشکی رنگش را نوازش میداد کاری که من همیشه ارزوشو داشتم

رنج مادر

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن دیگه کلافه شده بود,به هر دری می زد نمی شد,خسته وبی حوصله کلید را در قفل چرخاند و وارد حیاط قدیمی خانه شد,حیاطی سرسبز و قدیمی و پر از درختان تنومند,زنبیل راآهسته روی زمین گذاشت ونگاهی به کبوتران توی باغچه انداخت.لبخند کمرنگی روی لبان خشکیده اش نقش بست,دست چپش را روی دیوار کهنه حیاط گذاشت ودست راستش را روی کمرش

داستان نبودنم

نمایش مشخصات سید مهدی میرعظیمی یکی دو سال بود ازدواج کرده بودم و مستقل زندگی می کردم . یه شرکت خانوادگی راه انداخته بودیم و فعالیت می کردیم. واقعا داشتیم سعی و تلاش می کردیم که موفق بشیم و اوضاع هم خوب پیش می رفت. من و برادرم و دو تا خواهرام و همسرم کار می کردیم پدرم هم تجربه چندین و چند ساله خودش رو در اختیار ما می ذاشت

عاشقانه مي خواهمت

در مهماني باران قدم زنان مي رويم چتر كوچكي ما را به هم نزديك مي كند مي گويم : سردم است ، بازوي خود را محكم به دورم مي پيچد در حرارت بدنش گرم مي شوم ، مردد جلوي نيمكت پارك ايستاده ام با عجله دستمالش را از جيب درمي آورد وآن را خشك مي كند، در سكوت نشستيم آسمان همچنان مي گريد ، بهش تكيه

خانه پدری

نمایش مشخصات ک جعفری _درخانه پدری ما اتاقی هست که هیچکس حق ورود به آنجا را نداشت.از بچگی مادرم همیشه به همه ما گوشزد میکرد که حق ورود به آنجا را نداریم بجز پدرمان ! اتاق در کوچکی دارد که هیچ پنجره ای ندارد. من وخواهر وبرادرم همیشه در کنجکاوی ماهیت اتاق روزها وشبها به صحبت می نشینیم

گل سرخ لای کتاب

نمایش مشخصات لعیا زارعی دختر گل رز سرخش را لای کتاب گذاشت و از پنجره به ماه که در آسمان نشسته بود نگاه کرد و گفت : تو برخواهی گشت من این را به خوبی می دانم که برمی گردی. باد سرگردانی از پنجره وارد اتاق شد و نامه های نوشته شده و ارسال نشده را روی زمین پخش کرد.دختر کنار پنجره ایستاد و به درختان باغ که شاخه های خود را در هم فرو برده بودند چشم دوخت

چوپان(قسمت دوم)

نمایش مشخصات جعفر حسین زاده قادر به آسمان نگاه کرد، خورشید درست وسط آسمان آمده بود . حال موقع استراحت گوسفندان بود قادر همیشه در این وقت روز گوسفندان را به زیر بلو طهای کهنسال می برد و می گفت:استراحت گله درز یر سایه درختان بلوط و خوردن برگهای آن موجب باز شدن اشتهای گوسفندان می شود. گله دورادور درختان بلوط

در همین نزدیک!

نمایش مشخصات سهیل اروندی ان روز مثل همیشه کرکره مغازه را بالا برد و با نام خدا درب مغازه را باز کرد واب و جارویی اورد و پیاده رو مغازه را کمی مرتب کرد . قفس قناری خوش اوازش را مرتب کرد.در انتظار مشتری پشت دخل نشست .فردا موعد اجاره مغازه و منزل بود و او حیران از این تنگ دستی اسکناس صد تومانی را نگاه کرد و پول خوردهای دخل را زیر و رو کرد

فقیر

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری همیشه تصورم این بود؛فقیریعنی کسی که نان شب را نداشته باشد؛اما استاد حرفی را زدکه برایم خیلی جالب بود.اوگفت :فقیرتنها این نیست که نان شب را نداشته باشد؛ هرکسی که نتواندحرفش را بزندفقیربه حساب می آید.من بلندشدم وگفتم :ببخشیداستاد آیاما فقیرهستیم یا غنی .استادلبخندی زدوگفت:باشه پسرم برای جلسه ی بعد

دلشکسته

غم,شب, آه,خیس,اشک,روان,جان,زوال,حال,من,باقیست غم نه جمله نساز , این ها حال چند ماه من است,خیلی وقت است که از ته دل نخندیده ام نمیدانم شاید با رفتنت خنده را هم از لبانم برده ایی ودر عوض هلهله ای عزا به متن ها حرف ها و حتی لباس هایم داده ایی و این روزها ادکلن لباس هایم بوی کافور میدهد

تصمیم بی انتها

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد درب را به آرامی می بندی ، به سمت پنجره می روی و از گوشه پنجره نظاره گر رفتن طاهر می شوی . به آرامی پرده را می کشی به سمت آشپزخانه می روی چاقوی دسته چوبی بزرگ را بر می داری به سمت اتاق خواب نسرین می روی وارد می شوی در را از پشت قفل می کنی . به نفس زدن می افتی دستانت می لرزد .چشمانت را می بندی دو سه تا نفس عمیق می کشی

ديفس اول

نمایش مشخصات هامون محمد چكار ميكني؟!! فكر نميكرد آخرين صدايي كه غرار بود در اين جهان بشنود صداي اوست،صدبار،هزارانبار،يادش نمي آمد چند بار خود را در آن حالت تصور كرده بود،نميخواست برگردد ميترسيد رويا باشد .. شايد هم ميدانست اگر برگردد ممكن است...براي آخرين بار صورتش را در ذهن بوسيد،به خاطراتش قبل از رففتن او عشق ورزيد و در هوا به پرواز در آمد

شجاع ترین سردار

خواهر مايوسانه به برادرش مي نگرد مي پرسد : برادر عاقبت چه خواهد شد ؟ مي فرمايد : خواهر من اينجا سرزميني است كه خون من و خون فرزندانم و ياران در آن ريخته خواهد شد ، خواهر گريبان چاك مي كند و آهنگ صدايش به گريه بلند مي شود : اي واي برادر من ، اين چه مصيبتي ست ؟ آغوش باز مي كند و خواهر

زود قضاوت نکنیم

نمایش مشخصات رضا خجسته روزی روزگاری دانشجویی بود که امتحان داشت،او صبح به پارک رفت ودید گرسنه اش شده. و کنار پیرمردی که برای ورزش کردن آمده بود نشست،بیسکوییتی مانند بیسکوییت خودش را روی صندلی دید،گفت من که گرسنه ام از بیسکوییت خودم بخورم و کمی دیگر هم درس بخوانم. پیرمرد یکی خورد:او چپ چپ به او نگاه کرد

یک روز بارانی

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خدا خواب به چشمانم نمیرفت به پهلو دراز کشیدم ،نور آبی آباژور با طرح دو آهوی گریزان ،نقش بسیار زیبای را به روی دیوار انداخته بود .ساعت دیواری 3 نصف شب را نشان میداد .حسابی کلافه بودم ،هنوز نتوانسته بودم سوژه ی مناسبی برای داستان مجله پیدا کنم .نگاه خشمناک سر دبیر مجله با آن

ورود خواننده ها ممنوع

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد قبل از اینکه این چند سطر را بخوانی، باید بگم : خواندن این مقاله اجباری است برای نویسندگان ! این نه داستانه ، نه شبیه داستان ، نه قصه است ، بلکه خود واقعیته . این یک مقاله است شاید هم یک مشت اراجیف یک آدم احمق باشه ! که جوهر خودکارش و کاغذ دفترش زیادی آمده . باید بگم وقتی می خوانی ظرفیت داشته باش ، شاید توهین آمیز هم باشه و به ریش بعضی ها هم بر بخوره

ویروس زندگی

نمایش مشخصات محمد رحیمی خرد او را به سراغ تمام خاطرات و اتفاقات زندگی برد. طبق عادت همیشگی، قسمتهای خوب را مرور کردند .... جان پاک، خرد پاک، درستی، مهربانی، سلامتی، دوستان، لذت‌ها، شادی‌ها، آغوش‌ها، عاشقانه‌ها، سفرها، نوش‌ها، شغل‌ها، پول‌ها، ابزارها، جایگاه‌ها، مکان‌ها، زمان‌ها، اتفاقات.... فکر

سایه سمج

نمایش مشخصات ک جعفری _مثل یک سایه دنبال من می آید،حتی شبها، که سایه ها هم می خوابند،او به دنبال من است.وقتی غذا می خورم، درظرفم تف می اندازد،وقتی می خوابم روی شکمم می نشیند وبه من خیره می شود،وقتی راه می روم مرا هل میدهد،وقتی در جلسه کاریم ،روبرویم می نشیند وبرایم زبان در می آورد،وقتی می خندم به من اخم


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1