آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

دلنوشته و آموزش

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود. بر همگی.معرفی کتاب تار عنکبوت و داستان های دیگر اثر رینوسو آکوتاگاوا نویسنده ژاپنی است که وی را پدر داستان کوتاه ژاپن می نامند.رینوسوکه{پسر اژدها} آکوتاگاوا در سال 1927 در سن سی پنج سالگی خودکشی کرد. اینک چند مطلب در مورد داستان سرایی. یک: اثر زمانی جذاب و گیرایی خود را می یابد

خاطرات برّه کوچولو

نمایش مشخصات مهدی حاجیان پناه یک ماه بعد از تولدم خانم و آقایی جوان آمدند باچوپان گپی زدند و بعدازخوردن چنداستکان چایی آتیشی منو از چوپان خریردتد و باخودشان به منزل بردند. منو برادرم دوقلو بدنیا آمده بودیم .تازه داشتم به محیط و اطراف عادت می کردم تازه پدرو مادرم را می شناختم که این بلا سرم اومد. چندروزی گذشت

چه دنیایی میشد...

نمایش مشخصات پریسا کرد چه دنیایی میشد اگر لبخندها رنگین تر بود مانند مداد رنگی کودک همسایه مان... سبز،قرمز،صورتی،زرد.... چه دنیایی میشد اگر هرکسی جای خودش بودبقال در بقالی،نانوا در نانوایی... چه دنیایی میشد اگر مهر داغ خاموشی در سینه دختری جای نمی گرفت... چه دنیایی میشد اگر غصه ها جایی برای خواب داشتند، میخوابیدند تا ابدیت

فقط برای یک لحظه .....

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خالق هستی برای رفتن به مدرسه باید از پارکی که بین مسیر خانه ومدرسه بود عبور می کردم.و این باعث می شد که دیدن مناظر زیبای پاییزی ،بوی گل یاس ،خش خش برگهای درختان و قارقار کلاغ ها که، درازای روز را فاصله گذاری می کردند لذت ببرم یک روز بعد از پایان مدرسه تصمیم گرفتم مدتی روی نیمکت پارک بنشینم

خوش خبر

نمایش مشخصات آرش شهنواز sبوق، بوق ، بُبوق، بوق! چتونه اعصاب آدمو خرد می کنین! نکنه دارین عروس می برین لنگ ظهری؟! - مگه نشنیدی بابا جان؟ چیرو؟ -خرمشهر آزاد شد! خدا رو شکر! منم هستم. بوق ، بوق ، بُبوق ، بوق . . .

ترفیع

نمایش مشخصات آزاده اسلامی sمأمور بیمه ترفیع گرفت، وقتی علت مرگ کارگر ساختمان را به جای سقوط از ارتفاع، نوشت خودکشی ...

حکایت مطول از لامیاهای سترگ

نمایش مشخصات کامیار پورسرتیپ دوش لامیاها دست در روانم انداختند و چون ریش بدیدند فی الحال بتراشیدند تا طفلی شدم و پس پاک بخوردندم و استخوانم را به گوری انداخته تا خرزهره ای از راس گور برست و به تجوید بانگ بر خرمهرگان زد که دیگر یک مقال برجای نماند تا سیاهی صباح از روم تلالو کرد و پیران آبستن بر کاسبرگ های یاس

نقطه

نمایش مشخصات سپیده موسوی انگار شک دارم تو اين شعف. به خودم ميخندم. تو بوق و شلوغ و جيغ و دروغ و زشت و نامردی، يه لکه، نقطه نور ميبينم و ميخوام از شدت هيجان جون بدم. از دور نزديک ميشم حسش ميکنم. گرمه. منسجمه. امنه. نرمه. قابل اعتماده. آرومه. آرومم. به خودم ميخنده. تو نم و دم و گرم بارون آفتاب ميزنه ميسوزونه و دو-سه باری که مطلوب، پلک بسته ميکنم و باز، نقطه نور هنوز سر جاشه

دریغ

نمایش مشخصات ک جعفری _ روبرویم می نشیند، زیر تنها درخت بید ساحل و روی صندلی چوبی. خیره ام می شود. دست در جیب گذاشته و دوست مشترک را روی میز می گذارد: وینستون لایت. همان است.همانی که بود. هنوز هم نمی توانم وسعت غرورش را اندازه بزنم. هنوز هم ، غرورش از حقارتم آینه می سازد ونفسم را به یغما می برد. نگاهش می کنم

دن کیشوت در مانده

نمایش مشخصات فرشید طریقی اسلحه ام را زمین می گذارم.تسلیم می شوم.تمام.اسلحه ام قلب من.فشنگ هایش شهامت و شوق.دیگر نمی توانم.نمی شود.اسلحه گرفته.فشنگ ها همه سوی بیهودگی رفته...۵صبح بیدار شدم.تا ان سر شهر رفتم.با اسلحه ای مسلسل وار.۱۲ساعت کار.که چه؟برای چه؟۷۰۰هزارتومان.یک ماه از زندگی من.یک ماه از جوانی من.یک ماه از سلامت من

سنگ و شیشه

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست بوی پیاز و املت و نان سنگک تازه توی فضای غداخوری پیچیده بود ، علی آقا املتی بشقاب رویی املت را روی میز گذاشت و پرسید : :- کِی آزاد شدی ؟ مرد سر بالا آورد و گفت : :- دیشو . :- خانه رفتی ؟ :- نِه. علی آقا املتی برگشت پشت دخل ، مرد تکه ای نان پاره کرد و توی بشقاب املت گرداند و لقمه ای گرفت و به دهان برد

دلم پره...

نمایش مشخصات پریسا کرد گوشم پره از حرفای الکی از حرفایی که فقط هجوم خود رو بلدن ثابت کنن... دلم پره از آدمایی که از عشق ، از اسم عشق سوء استفاده می کنند.... حرفا بوی کهنگی میده،بوی نم،بوی زننده فهش،سرکوب احساسات،بوی کسی که اگه بیاد مرگش حرف اول روزنامه هاس... اینجا تن فروشی جرمش سنگینه و مجازاتش مرگ اما فکر فروشی و قلم فروشی نامش تبادل اطلاعات است

مُخ خوری...

نمایش مشخصات عباس عابد سه بچه قد ونیم قد وسط چمن ها بازی می کردند. هوای گرم تابستان بچه ها را گاه و بیگاه به سوی کلمن قرمز رنگی که پر از یخ بود می کشاند. پدر بزرگ از آب سرد می ریخت داخل لیوان و می داد دستشان. مثل گنجشک به لیوان نوک می زدند و می دویدند پی بازی. از حوصله بیش از حدی که به خرج می داد در دل تحسین اش کردم

خط خطی ....دریای سیاه...

نمایش مشخصات مریم موسوی ی سیلی به من بدهکاری ! ی سیلی برای همه ی نبودن ها برای همه ی روزهایی که به خاطر تو گریه کردم ! به خاطر تمام لبخندهایی که نبودنت از من گرفت! ی سیلی برای روزی که اشتباه کردی .......!!!!!!!! برای دل من غم رنگ خاصی نداره اون گاهی شکل بابا میشه و توی قلبم میشینه گاهی شکل مامان و گاهی که هر دو نیستن

چهار داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خواب هروقت حوصله ی کاری را نداشتم هرچه مادرصدامی ردجوابی را نمی دادم .اوعصبانی می شدومی گفت:اگرخواب بودبا این سروصداها بیدارمی شد.حتمن خودش را به خواب زده ؛نمی خواهدبیدارشود. دریا خیلی دلش می خواست روی شن ها راه برود؛بدود؛اماهربارکه به ساحل می رفت همه فرارمی کردند.یک روزکه

دارد نگاهم می کند...

نمایش مشخصات هستی مهربان سرم را به طرفش چرخاندم وگفتم:بلاخره یکی از عموهامو دیدی...لبخند تلخی زد وبا بی تفاوتی به رو برویش نگاه کرد. انگار باز حرف نامربوطی زده باشم از وقتی خودم را شناختم عاشق این حرف های نامربوط بوده ام همان هایی که هیچ وقت سعید را خوش نیامده است...باد که می وزدموهایش به هم میریزدو چشمان اشک آلودم را می سوزاند

فتبارک الله

نمایش مشخصات جلال هوتی از اخرین باری که به سایت سر زدم شش ماه میگذرد در این شش ماه من بود و کتاب و کنکور ...23خردادِ ...برام دعا کنید یه نثر مسجع نوشتم خودم خیلی دوسش دارم ...عاشق عرفانم ای خدای عزیز و مهربان،ما را هیچگاه از خود مران،هرچند دفتر اعمال و حسابمان،بهتر است که بماند پنهان و نهان،ز کرده ی ما شرم

معاوضه

نمایش مشخصات حسین روحانی _ سلام . _ به به سلام خیلی خوش آمدید بفرمایید بنشینید . _چشم ، مرسی. _ امرتون عزیزم؟

اعدام

نمایش مشخصات محمد علی زکی خانی من عاشق پدرم هستم... آرزو دارم هر چه زودتر صدای گریه ام را بشنود. او هم چنین آرزوی دارد! میدانم... همیشه وقتی به خانه باز می گردد با تمام خستگیش سر بر روی دیوار خانه ام میگذارد و من هم با تکانی نوازشش میکنم... امروز هم پدر زنگ خانه را می زند؛ و مادر با شوق بسیار در را باز می کند.باز هم

ظنِ زن بودن!

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور به نام خالق زیبایی چشمهایم را می گشایم. خود را در باغی جادویی می یابم چونان پردیس موعود!، نیم خیز می شوم، پیراهنی سرخرنگ و فریبا بر تن دارم...بدون هیچ سربندی و بالاپوشی، نیمه عریان!. نگاهی به ساق پاهایم می اندازم ...تراشیده و مرمرین...حس خوبی دارم...سبک...خرامان...مغرور. تمام قد برمی خیزم، طره های گیسوان شبق مانند را دستی می کشم

بازی دو دو است...

نمایش مشخصات فرشید طریقی همسایه امد در را زد.همسایه ی بالا.با شوق گفت بازی دو دو است.کدام بازی:بازی زندگانی...من باورم شده که همه چیز خوب است.همه در برادری و صلح از نیکی های جهان بهره مند شده اند.دو نیکی من و دو نیکی همسایه ام.اسوده و ارام بخواب رفتم. فردا صبح همسایه ای دیگر امد ودر زد.همسایه پایین.باسرخوشی ودلشادی در راگشودم

دیروزی

نمایش مشخصات سپیده موسوی نفهميد شيشه از دود بهمن بخار کرده و پخته يا از دود و دم لذيذ کبابی. چند روزی بود رفقای خوش مرام، روميزی ترياک سرو ميکردن و کبکش خروس ميخوند. ترياک و تنباکو و نيکوتين براش نیم بهشتی ساخته بودن تماشايی. ده سال بعد حال کيف داشت ميتونست آمستردام با هليا و امجد قارچ آروماتيک بجوئه و مصرع رومانتيک هضم کنه

مکان

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ... چشمانم به زحمت باز می شود. و تلاشهای مکررم، برای باز نگه داشتنشان، بیش از یک ثانیه دوام نمی آورد ! سرم سنگین است و گوشهایم چیزی شبیه زوزه ی باد یا شبیه پرواز دسته ای بزرگ از حشرات را می شنود . دست و پایم کرخت و شُل و سنگین است. و نمی توانم آنهارا به دلخواه،حرکت دهم. اما ذهنم شدیدا

بخش یک

چیز هایی هستند که هرگز فراموش نمیشن و فقط داخل صندوق چه ای از جنس زمان تو قلبت حبس میشن.شاید خیلی عادی به نظر میان.چیز هایی که فقط خودت میدونی عادی نیستند.هر وقت که از چیزی ناراحت میشی اول اون صندوقچه ای که تو قلبت چال شده باز میشه . بوی تعفن خاطرات مردش ذهنت رو میخوره.کاری از دستت بر نمیاد

چهار داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری به خاطردوستم تا آنجایی که نادر را می شناختم موهای پرپشتی داشت .نمی دانم چرا یک مرتبه طاس شد.یک روزعلتش را پرسیدم .تیسم تلخی زدوگفت :به خاطردوستم محسن این کار را کرده ام . مجبورشد مجید هربارکه می خواست به جبهه بروداجازه بهش نمی دادند.اومجبورشدبرای رفتن به جنگ درشکل وشمایل وشناسنامه اش دست ببرد

شیطان و حوا

نمایش مشخصات بهار قمر چه کسی میداند؟شاید شیطان عاشق حوا شده بود که به ادم سجده نکرد..مگر خدا این همه قدرت نداشت؟پس میتوانست شیطان را هم نابود کند و از بین ببرد ...ولی چرا نکرد؟چرا او را از بین نبرد..شاید خدا هم دلش به حال شیطان سوخته ..و گذآشته انتقامش را از ادم بگیرد..ادمی که عشقش را از او گرفت...چه کسی میداند شاید این همه ظلم شیطان فقط و فقط به همین دلیل باشد

روزگار بی نقص 7

نمایش مشخصات میثم رسولی زاده به نام خالق یکتا . روزگار بی نقص 7 . گاه شور عشق در حیوانات بقدری زیاد است که آدمی را در شگفت بجای میگذارد، اما چیزی را که من میدیدم باعث شگفتی بیش حدم شده بود... خرس زبانش را به کف پای زن میکشید و زن ناله میکرد... من مدتی در همان حال بودم و تکانی نخوردم... گهگاهی خرس سرش را میچرخاند

"نگو ،تصویر کن !

نمایش مشخصات زینب ارونی (لوسی جین بلدسو ): چند سال پیش هر وقت میخاستم سری به کلاسهای داستان نویسی بزنم ،فکر میکردم اگر یک بار دیگر بشنوم "نگو ،تصویر سازی کن "فریاد میکشم این کلمه ها در همه کلاسهای داستان نویسی و تمام کتاب فروشیها که قدم در انها میگذاشتم بارها و بارها تکرار میشد اگر چه معنی این جمله را میدانستم

عنوان ندارد4

نمایش مشخصات علی زارع -: به عزت و شرفِ لااله الا الله -: لااله الا الله -: بلند بگو لااله الا الله -: لااله الا الله -: محمد الرسول الله ، علی ولی الله -: لااله الا الله -: به عزت و شرفِ لااله الا الله -: لااله الا الله راستش این تابوت مسخره برایم کمی کوچک است. فشاری که لبه های تابوت به شانه هایم می آورد ، واقعا عذاب آور و تحمل ناپذیر است

خواب زورکی

نمایش مشخصات بهمن خوابم ، نه بیدارم فقط خودم را زدم به خواب خواب های زورکی یکم مسخرس مخصوصا برای موقعی که آدم این طوری بخواد از دست کسی فرار کنه. نکه طرف عادم بدی باشه ها نه اصلا ، فقط یکم انرژیی منفی میفرسته برای این موقع شب میترسم با انرژی اون ، خواب های بد ببینم ولی اگر ، بیاد تو العان ، من یکم

شهر خاموش

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی خسته که به خانه می رسم دوست دارم روی مبل لم بدهم، پایم را بگذارم روی پایم و بدون هیچ حسی تلویزیون را روشن کنم. شبکه خبر می آید جلوی چشمانم. چشمم به یکباره روی خیر زیر نویس می ماند. پوزخندی می زنم و شبکه را عوض می کنم. قرار بود امروز را به سمت کوه میشو برویم...ولی میشو ما را نخواسته بود

خاطره ی یک روز مدرسه (به روایت طنز)

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر سلام اقای اصغری بچه دار شده و زود به زود به او می گوییم:اصغری جان میشود به مناسبت بچه دار شدن چشم روشنی بدید؟ اونم هر دفعه میگه:تورم رفته بالا قیمت پوشک بچه هم رفته بالا شما یک بسته بخرید. من هم به روی چشم شیرینی لپ قرمز می خرم. (ببینم مگه شیرینی لپ قرمز داریم ما ؟) خوب فکر میکنم دروغ میگوید

پاراگراف 3:منتظرم...

نمایش مشخصات پریسا کرد نشسته ام خودکار به دست منتظرم کلمات فرمان حمله را بدهند تا خودکارم کلاه خودش را بردارد وبه جنگ سپیدی کاغذبرود...اما...حیف این روزها همه مصالحه را به جنگ ترجیح میدهندالبته مصالحه ای که بیشتر از هر جنگی قربانی می گیرد...قربانی های زنده،مرگ تدریجی یک رویا،یک عشق و خیانت علیه بشریت..

وسوسه ناممکن/بخش سوم

نمایش مشخصات فرشید طریقی فیض روح القدس ار باز مدد فرماید/دیگران هم بکنند انچه مسیحا می کرد... تصمیم گرفتم بروم و با مادرم درباره کاری که می خواستم انجام دهم صحبت کنم.نمی توانستم دور بیفتم و در کوچه خیابان پی زن دوم باشم.مادرم در این کار خبره بود.یا شاید من فکر می کردم خبره باشد و بتواند براحتی و بی انکه سر و صدایی بپا شود ماجرا را به سرانجام برساند

ویراستارماهر( زنگ تفریح ۲)

نمایش مشخصات زهرابادره آفتاب از لاي پرده خاكستري به اطاق سرك كشيد ولي من هنوز نتوانسته بودم از جاذبه رختخواب جدا شوم به ناچار بابام دست به كار شد : پسر تا كي مي خوايي بخوابي پاشو برو دنبال قرارت ! .... بابا اجازه بده كمي هم بخوابم بابام شروع به نصيحت كرد : سحرخيز باش تا كامروا باشي پاشو اگه دير كني يكي ديگه

هیچ چیز به اندازه مرغ هایی که زیر باران خیس می شوند غمگین نیست

نمایش مشخصات مصطفی زمانی خانه می تواند گوشه یک ساختمانی چند طبقه باشد،حتی می تواند اجاره ای باشد و پشت تئاتری ‏قدیمی.خانه می تواند توی شهری بزرگ باشد، توی کوچه ای گم شده...اما نمی تواند، نمی تواند کنار ‏تپه ای باشد که بالایش هر روز قبل از طلوع آفتاب دختری می نشیند روی علف هایی سبز و جوان ‏و شیر گاوی خسته را می دوشد

کارگری در شالیزار

نمایش مشخصات رضا فرازمند باسلام دختر زیباوجوان هر روز برای گذران زندگی خود و دو خواهر کوچکش مجبور بود ساعتها در شالیزار کار کند.تا روزی که به شهر رفت و با کمال تعجب دید دم در ورودی یک گالری نقاشی عکس زیبایی از اودر حال کار در شالیزار به نمایش در آمده .جلو رفت واز قیمت عکس سوال کرد.مسول نمایشگاه

عنوان ندارد3

نمایش مشخصات علی زارع sمینیمال1: روی بالکن داشت سیگار می کشید. خاکستر سیگارش رها شد ولی خودش زودتر به زمین رسید. مینیمال2: می گفت: "شاعر باید جور دیگری نگاه بکند". من جور دیگری نگاه کردم که طرد شدم.

حسود!

نمایش مشخصات فرزانه رازي خاموش و ساکت رو به رویم نشسته!فضای نیمه روشن اتاق،جذابیت چهره اش را دو چندان کرده!لبخند به لب دارد.لبخند هایش را دوست دارم،اما در این لحظه،لبخندش سخت آزارم میدهد...میگوید دوستم دارد،اما اگر شما هم توی چشمهایش دقیق شوید...نمیدانم!!! نفس عمیقی میکشم و دستهایم را روی پاهایم،تکیه گاه بدنم میکنم

ماسک

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو sاولی: من نقاشم ولی با استفاده از جنسیتم تن فروشی میکنم. دومی: تاجرم ولی به جای صادرات و واردات، اسرار دولتی را می فروشم. سومی: من نویسنده ام و کارم هم نوشتن است.

جمله جادويي من ( زنگ تفريح)

نمایش مشخصات زهرابادره ...مامان ..ماماني .پاشو بريم تو حمام ... اي بچه م چي شده آخه ! هر روز هر روزمنو مي بري حمام ! قديما كه حموم تو خونه نبود هفته اي يه بار حموم بيرون مي رفتيم الان شما ها كارو سخت كردين ، بعد نگاه خسته خود را عميق تر بر صورتم مي پاشد : آي بچه م من ديگه جونم كجا بود كه هر روز منو مي بري حموم !

آرام قسمت هفتم

نمایش مشخصات الهه سلیمی درازکشیدم کف دستمو روی سرم گذاشتم و مالیدمش مادرم با پلاستیک پراز یخ به سمتم اومد و گفت ولش کن بدتر میشه بیا اینو بذار روش .همش دردسر درست میکنی حالت خوب شد برام قشنگ توضیح میدی گفتم : نگران نباش الان پلیس میاد براشون توضیح میدم توام گوش کن چرا اینجوری نگام میکنی ؟مگه کار بدی

خاطره ی یک روز مدرسه (به روایت طنز)

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر آقای کریمی معاون ما است. یک انسان با مزه وشوخ طبع است و سریع هم عصبانی میشود. میدانید چیست؟این صبوری ، مبصرمان،صدایش از همه زیاد است. ولی هرچه باشد او مبصر ما است و مورد اعتماد مدیر . خلاصه از اقای حسین پور هنوز خبری نیست. و ما هم که چه عرض کنم: یکی دارد موشک درست میکند . یکی دارد بالون هوا می کند

شمع ها مي لرزند!

نمایش مشخصات م.فرياد دهان تلخ و گسي كه خبر از برآورده شدن يكي از پنهان ترين آرزوهايش مي دهد اولين چيزي است كه پس از بيدار شدن در آن تختخواب چرك و نمناك، توجهش را جلب مي كند. آب دهانش را فرو مي دهد و بي اختيار لبخندي روي لبانش نقش مي بندد و پس از كش و قوسي طولاني، بي آن كه ميلي براي جدا شدن از بستر حس كند

فقط یک لحظه

فضای اتاق کم نور بود ، سرش را میان دستانش گرفت همان نور کم هم چشمهایش را می زد . مردی وارد اتاق شد و روی صندلی نشست ، سرش را بالا گرفت . مرد گفت : کیانفر بازپرس این پرونده هستم. مرد سرش را تکان داد . کیانفر : منو میشناسید ؟ با دقت توی صورتش نگاه کرد و سرش را تکان داد . کیانفر : وقایع روز قتل را بدون هیچ کم و کسری تعریف کن

دوستان باوفا

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی دوستان عزیز درود بر همگی تان.درودی دوباره.نخست طبق معمول همیشه تصمیم گرفتم کتابی به دوستان معرفی نمایم.دو کتاب تازه! اعتراف دارم این دو اثر را هنوز بنده مجال نیافته مطالعه کنم.اثری شگرف از هم ولایتی خودم استاد گرانقدر محمود دولت آبادی یا همان شمشیر زبان فارسی.{ وزیری امیر حسنک}

سرانجام چغوکان خرد (دوستی خاله خرسه-2)

و جوانک مهندس روزها را با صدای دلنشین این دو چغوک خوش بیان به سر کردی و صبح ها با نوای خوش الحانشان بیدار همی گشت. و چه مشکلاتی که بر سر جوان پیش آوردند این دو مرغ زیرک! روزی به زیر تخت گریختی و روزی در ظرفی مبحوس شدند و روزی بر سر میهمانان بنشستند. باری، ایام گذشت و دو چغوک کوچک اندک

نامه ای برای هنگامه

نمایش مشخصات پریسا کرد سلام گل نازم آخرین قرارمون پشت پارک بود وقتی رفتی برگ ها هم دنبالت می آمدند نگاهی با پر از حسرت جای پاهایت را دنبال می کردم چشمانم راست می گویند بودن و نبودن ما به یک نقطه وصل بودکاش هیچوقت این یک نقطه هوس پیشرفت و ترقی نمی کرد. تا بودن ما به نبودن تبدل شود.شاید اگر دهخدا میدانست

سبز هزاری

نمایش مشخصات محسن نظری رفتم ترمینال تا بعد از یه روز خوب برگردم شهرمون و خونه.دم دمای غروب بود قبل ظهر از خونه زده بودم و اومده بودم شهر بزرگه.کل روزا با علی و امیر، یا راه می رفتیم یا حرف میزدیم خیلی خسته شده بودم کل چهل هزار تومن پولی ام که صبح با خودم آورده بودمو خرج کرده بودم حالا من بودمو یه پنج هزاری ته کیفم و یه تک هزاری سبز ته جیبم

خاطره ی یک روز مدرسه (به روایت طنز)

نمایش مشخصات امیر محمد رنجبر امروز شنبه 16 اذر سال 1393 است. امروز زبان فارسی امتحان است . من هم که بلدم راحت است. خوب بعدا در زنگ دوم امادگی دفاعی است که باید به اون ؟ را داد برای اینکه معلوم نیست چه کار خواهد کرد. و بعد هم جغرافی که معلم ان هم قرار است بپرسد من که واقعا دوستش دارم. تا حالا او به هیچ احدالناسی 19/75 نداده است و همه 20،20 بیست

لا علاج

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن دکتر،اگر که دکتر بود،در نگاه اول انگار یک چشم داشت هرچند چشم نبود و یک ذره بین بود مانند ذره بین ساعت سازها ، که آن را روی پیشانی کشانده بود با چنان برجستگی که نه تنها انگار تنها چشم او بود بلکه اصلا تنها مشخصه ی چهره ی او بود ،و به نگاه اول آن را میدیدی و نگاه بر آن می ماند که دیگر چهره را نمیدیدی

داستان یه کم فلفشو تند بکن

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد می بخشین خانم منشی انتشارات کاذب ؟ بله بفرمایید . آقای تهرانی تشریف دارند ؟ بله . توی اتاق کنفراس هستند وقت قبلی دارید ؟ بله ، برای ساعت 10 یک وقت ملاقات داشتم . بفرمایید الان هماهنگ می کنم . تهرانی در حالی که آستین پیراهن چهارخانه اش را با دست بالا می زد سیگار وینستون لایت را انداخت

هندوانه

نمایش مشخصات محسن نيرومند يادش بخير اون قديما؛ مخصوصاً تابستونهاي شهر ما؛ هواش گرم بود ولي مردمش هواي هم ديگه رو داشتند. آدماش دلشون به بادبزن حصيري خوش بود و سايه نخلهاي بلندش. آخ ديوارهاي كاهگلي وقتي بارون تابستونه بهش مي‌خورد چه عطر و بوی خوبی داشت. دوباره تابستون رسيده؛ فصل خوردن هندونه زير نور ماه،

عشق سال های جوانی

نمایش مشخصات آرش شهنواز sآن دوران عاشقش بودم. همیشه با خودم می گفتم یعنی می شود روزی نسیب من هم بشود. وقتی در خیابان می خرامید ته دلم قند آب می کردند. چه قد و قواره ای داشت ، چه تناسباتی ، چه رنگ و لعابی . . . حالا یک لگن پنچرش را رها کرده اند ته کوچه ما. حتی دلی از دزدها هم نمی برد.

دالان

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی زير سقف دالان به انتهاي جاده مي‌نگريست؛ با لباس سرتا پا باراني، باعث شده بود قامتي ناشناخته باشد، بچه ها باور نمي‌كردند،‌ فقط به انتهايي ترين نقطه‌ی قابل ديد جاده مي‌نگريست، بايد مي‌پذيرفتيم كه در انتظار مسافري عزيز ايستاده، آهسته از جلو دالان عبور كرديم، جوي نزديك محله پر

عنوان ندارد2

نمایش مشخصات علی زارع ایستاده بود روی بالکن. سیگارش دیگر خاموش شده بود. دلش باران می خواست و یک دختر افسانه ای که آن وقتِ شب از آن کوچه رد بشود، ناخودآگاه سرش را بلند کند، او را ببیند ، لبخند ملیحی گوشه ی لبانش بنشیند ، بعد از روی حیا سرش را بیاندازد پایین و به راهش ادامه بدهد. زمان را گم کرده بود. حتی نمی دانست چندساعت است که آنجا با یک شلوار لی و رکابی ایستاده است

"خلوت..."

نمایش مشخصات م.ماندگار دست در دست هم وارد کافی شاپ دنجی شدند. یکدیگر را دوست داشتند. و دختر شیفته ی پاکی همسرش شده بود . خوشحال بود که جفت خود را یافته، هشت ماهی می شد که با هم عقد کرده بودند و هر چه می گذشت دختر احساس رضایت بیشتری می کرد. از این که به خاطر همسرش شغلی که دوست داشت را رها کرده بود احساس پشیمانی نداشت

پاییز { خاطره یک درخت }

لباس سبزم هنوز برتنم بود خیلی خسته شده بودم ، دوست داشتم خیلی سریع لباس سرخم را برتن کنم خیا ط لباسم را حاضر نمود ، لباسم را برتن نکردم وقتی ماه مهر آمد با خوشحالی لباسم را پوشیدم و بیرون رفتم حال دیگر هوا سرد بود گنجشکان با دل جان از جوجه هایشان مراقبت می کردند کودکان با شادابی

وسوسه ناممکن/بخش دوم

نمایش مشخصات فرشید طریقی می کشم مستانه بارت بی خبر/همچو اشتر زیر بارم روز و شب چند سال هم در امید واهی دکترها دود شد و لمبر زنان به وادی یآس و فراموشی رفت.در این بین یکی از اشنایان پیشنهاد داد که دعا نویسی معروف در فلان جا گره از کار جهان وا می کند بیایید و بروید محضر ایشان.رفتیم.هیچ وقت نتوانستم ربط حرف هایش را به مشکلمان درک کنم

عنوان ندارد1

نمایش مشخصات علی زارع خانه تاریک بود. چشم هایش جایی را نمی دید. با این حال لحظه به لحظه محیط پیش رو برایش واضح تر می شد. کورمال کورمال به سمت آشپزخانه رفت. چاقوی بزرگ و تیزی را برداشت. درست انتخاب کرده بود. پدرش که گوشت می خرید، مادرش با همین چاقو گوشت ها را از استخوان جدا می کرد. او حتی دیده بود که چطور مادرش

رمانک انجیر خونی

نمایش مشخصات مصطفی زمانی قند را توی قابلمه خرد کردم؛نان را از روی بخاری برداشتم و توی آن ریز کردم و هم زدم.زیرچشمی به شکم ‏نه ماهه مریم نگاه می کردم.خوب که قند توی گرمای نان حل شد قابلمه را کنارش گذاشتم و گفتم "بخور"...‏ ‏*** ‏ نیمه های شب بود که مملی چوپان نعره می زد:"علی آقا! علی چوپان! بدو برادر که محمد آقا تصادف کرده!بجنب ‏مرد!"‏ ‏ سوار موتور مملی چوپان شدیم و رفتیم

" فیوز "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا - امروزی ها می گویند : « فیوز پراندم » ؛ وقتی حیرت زده و غافلگیر شوند ؛ من هم پراندم ! همان فیوز ؛ وقتی پیشخدمت صورتحساب غذا را گذاشت روی میز . هنوز تازه خوردن را شروع کرده بودیم . فاکتور را کج گذاشته بود ؛ سعی کردم دزدکی رقمش را ببینم ، اما نمی شد . عادل که آن طرف میز نشسته بود

قالب

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، من یه چیزی بگم عمه ف...؟ هر وقت که خوابم نمی بره یا چراغا خاموشه و نمیشه کتاب خوند، من داستانهای شما رو چند باره میخونم. واقعا نظرم اینه که دنیا به این حجم از تولیدکننده و در کنارش اصلاح کننده (به نظرم اصلاح کننده ها خودشون تولید کننده هایی هستن که فکر میکنن از بقیه بهترن) نیازی نداره

دوستی خاله خرسه

و جوانک در بازگشت از آلونک غذاخوری مکتب خانه در راه دو جوجه چغوک بدید، که پای یکی لنگ مانده و دیگری پرواز نمی دانست و گربه ای فربه انتظارشان را می کشید از برای چاشت نیم روز. جوانک مهندس دلش به رحم بیامد دستی برگرفت، گنجشککان بخت برگشته را در انبانی که به همراه داشت گذاشت و گربه را

نکند

نمایش مشخصات سروش جنتی ساعت شش و سی دقیقه،وقت بیدار شدن،ساعت شش و سی دقیقه،وقت بیدار شدن. اه،کسل کننده تر از این مگه می شه که هر روز صبح با صدای مسخره ی این زنک بیدار شی؟ بالاخره باید خودم را از جا می کندم.گوشی ام را در دستم گرفتم و با همان چشم نیمه باز،پلی لیست انرژی را باز کردم،زدم روی قسمت در هم! "ابر اگر از مشرق آید سخت باران می شود

قسط اول

نمایش مشخصات محسن نظری یکی دو روز بود حس خوبی نسبت به گوشیم نداشتم حتا دیشب وقتی زود یه چند ثانیه ای حالش بد شدو هنگ کرد یه مشت محکم کوبوندم رو صفحه اشو پرتش کردم اون ور..صبح که از خواب پاشدم دلم براش سوخت بغلش کردم به کم ولی بازم حس خیلی خوبی مثل یه حسی شبیه اون شب اول که انگار یه چیزه خیلی خیلی با ارزشو تصاحب کرده بودن بهش نداشتم

رمانک شورانگیز

نمایش مشخصات مصطفی زمانی شورانگیز ‏ آرزو می کردم کر می شدم.حتی یک بار خودکار را از کنار دستگاه چاپ برداشتم و محکم توی گوشم فرو ‏کردم.کف کارگاه پر از خون شد اما شور انگیز هنوز هم برایم آرام و یکنواخت و گاه خشمگین می نواخت...‏ ‏***‏ ‏ ‏ همیشه فکر می کنم همه چیز از صبح آن روز پاییزی که با قاسم،برادر کوچکترم از آبادی همسایه ‏برمی گشتیم،شروع شده است

پاراگراف 2 : هنگامه

نمایش مشخصات پریسا کرد همینطور که به گذشته فکر میکردم صدای نم نم بارون روی پلک هام منو یاد چشمای بارون خورده هنگامه انداخت...میگفت عاشق طلوع آفتاب بعد از بارونه،عاشق نفس کشیدن عمیییییق کنار خاکهای بارون خورده ست،عاشق بستنی دوقلو توی هوای سرده با لرزهاش،وعاشق بچگی...یادم رفت بگم هنگامه دختری بود با قدی

مکافات

نمایش مشخصات زهرابادره صداي ضربات يكنواخت باران همراه با آهنگ نبض موجود داخل رحمم روي اعصابم راه مي رود اوغ مي زنم خودم را داخل دستشويي انداخته و تا مي توانم به معده ام فشار ميارم معده خالي ام زور مي زند تا از دالان تنگ مري ام خود را بالا بكشد كمي آب يخ مي خورم تسكين پيدا مي كنم نيرويي مرا به طرف كابينت

وسوسه ی ناممکن/بخش اول

نمایش مشخصات فرشید طریقی سر برگ گل ندارم به چه رو روم به گلشن/که شنیده ام ز گل ها همه بوی بی وفایی... گفتم زن بیا اینم فیش.اگه یه تک تومن با حسابم فرق داره هر چی میخوای بگو.تا کی میخوای زندگیمونو با حرفای مردم به کاممون زهر کنی؟نمیشه بخدا نمیشه.ببین واضح و روشن دارم میگم:من هیچ چاه وچاله ای ندارم که بخوام پنهون از تو پرش کنم

بیماری محمد (قسمت دوم)

نمایش مشخصات محمد رضا بادره بچه ها من حالم خوش نیست همه تون را جمع کردم تا بگم دارم از پیشتون میرم. دریا:خیر باشه کجا؟ محمد:یه جای خوب. زینب:کجا میخوای بری ما هم بیاییم؟ محمد:خدا نکنه شما اونجا بیایید شما فعلا باید باشید شما باید .... نمی تواند ادامه حرف هایش را بزند محمد مکثی میکند گویی چیزی راه گلوی اورا

از مثبت های زندگی ام تابلویی ساخته ام به نام نور

نمایش مشخصات دانیال فریادی از مثبت های زندگی ام تابلویی ساخته ام به نام نور خوشبختی در ان به رنگ دریاست مهربانی به زنگ سبز وخدا در انجا چتر بدست ایستاده است شاید ماندگارترین اثر باشد? از مثبت های زندگی ام تابلویی ساخته ام به رنگ عشق گاهگاهی وزش احساس ترکیب ان را بر هم میزند و ستونی از نوازش در گوشه ای

چهار داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری تخت لعنتی هروقت به روزهای جنگ فکرمی کرد؛می خواست ازجایش بلندشوداما نمی توانست .اشک هایش جاری می شدومی گفت:خانم پرستار! کی از این تخت لعنتی خلاص می شوم . ازخودت بگو هرچه گفتم ازخودت بگو.چیزی یادش نمی آمد.مردسال ها بودکه همه چیزرا فراموش کرده بودحتی زنش که هرروزبه ملاقاتش می آمد

روزگار بی نقص 6

نمایش مشخصات میثم رسولی زاده فصل ششم . . من در مسیر پر پیچ و تاب سفرم با الاغم در حال حرکت بودم... روبرویم خورشید با تمام عظمتش، نور افشانی میکرد... زنبورها و پروانه ها کار روزانه خودشان را از سر گرفته بودن... دشت دیگر حالت بهاری و یا تابستان پر از گل را نداشت، اما هنوز گلهای وحشی در مقابل سوز فصل پاییز استقامت میکردن و از خود بو و طراوت خاصی به دشت داده بودن

دخترک محبوس در آینه ام

نمایش مشخصات حسین پیری نفسم به زور بالا می آمد احساس می کردم هوای اتاق در بسته ام سنگین است و ساکت،صدای دم و باز دمم را می توانستم بشنوم! پاسی از شب گذشته بود به بسترم رفتم که بخوابم باز شک وجودم را فرا گرفت نمی دانستم که مرده یا زنده ام! برایم سوال بود که این بستر واقعا برای من است؟!که ناگهان برای لحظه ای

درست میان یک واژه

نمایش مشخصات همايون حميدپناه می دانی که پایان ، بسیار ناگهانی پیش چشم می آید. به سادگی دیده و به سختی باور می شود. ده ها نگرش و اندیشه پدیدار می شوند که تو را باور دهند که نه! مگر می شود؟! پایانی در کار نیست! اما تو به همان روشنی که درد فراگیر در تنت را حس می کنی ، به همان روشنی که صدای ابزار های پزشکی پیرامونت را

فرزندان افیون

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور زن با پالتویی شیک و کفش مارکدار در میان نگاه معنادار همسایه ها از راه می رسد... مانند همیشه بوی شوینده و وایتکس می دهد. دستهای خسته اش پر است، چند جعبه مملو از تکه های پیتزای گاز زده و یک کیسه لباس مارکدار و زیبا! اما دست دوم تک اتاق خانه، باز هم بوی دود می دهد ... لباسهایش را با دقت

دنیای دیگر داستانهای من و تیگرا -قسمت بیست و ششم

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هر کس در گوشه ایی ساکت نشسته بود، حتی به یکدیگر نگاه نمی کردند . صدای پا آنها را به خود اورد . محافظین به کمک انها امدند . هرکدام سراغ یکی از افراد حاضر در اتاق رفتند . تیگرا ، فایرنز و ارتمن با چشمانی حیرت زده به شخصی که میان در ایستاده بود ، نگاه می کردند . سارا هم آنجا بود . تیگرا نگاهی به محافظ کرد ، او سری از تاسف تکان داد

فریاد بی صدا

نمایش مشخصات سارینا معالی به نام خدا «کاش وقتی خطایی میکردیم انقدر زود برامون حکم صادر نمیشد ابجی...اونی که به خاطروجود اون رفتم پیشش طوری برام غریبه شد که انگار هیچوقت اون رو ندیده بودم وقتی داخل خونه ش شدم و در رو پشتم بست دیدم درست میگفت...مامان و باباشرفتن...دوستهاشم هستن اما نه تولدی بود و نه مهمونی.

مینی بوس

نمایش مشخصات مصطفی زمانی این داستان ممکنه از حوصله دوستان خارج باشه.پیشنهاد می کنم دوستانی بخوننش که وقت و حوصله شو دارن.تشکر... پدرم طوری به بیرون خیره شده بود که انگاری سرش تا نصفه رفته بود توی شیشه پنجره مینی بوس.هر کسی می دید فکر می کرد می خواهد خودش را از صندلی قرمز بد بویش بکند و بندازد توی دره ی کنار جاده


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1