آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

عکاس گربه

نمایش مشخصات میثم نجفی کندج از دفتر مجله بهم زنگ زدند و سفارش کردند که باید چندتا عکس همه پسند از گربه های خیابونی تهران بگیرم و هر چه سریع تر براشون بفرستم. من هم جلدی آماده شدم و از خونه زدم بیرون. صبح جمعه بود و خیابون ها خلوت و ساکت. به محله ای رفتم که می دونستم گربه زیاد داره. درست هم حدس زده بودم. وقتی

داستان حرف اول

نمایش مشخصات علی علیزاده آینده داشت، آینده ای هر چند مبهم ولی امیدوار کننده یا لا اقل در دسترس. به خودش ایمان داشت ولی زمانی گذشته بود از وقتی که انتظار داشت بهترین اوقات زندگیش باشد. آینده داشت همانند گذشته و از این همانندی می ترسید. به خدا ایمان داشت و همه ی زندگی، پنهانی به این می بالید. دلش یک نقطه ی پرش

رویای شیرین شیطان

نمایش مشخصات ناصرباران دوست تمام سعی خودت را کرده بودی تا چشمهایت را ببندی و نبینی اما او هم حریف ساده ای نبود که به این سادگی ها از میدان بدر برود اصلا کشش عجیبی داشت حتی شرم وحیا هم مانع از نگاههای زیر چشمی دزدکی ات نشد از آن موقع تا وقت خواب هزاران نسخه فیلم از همان یک صحنه به شیوه های مختلف در مغزت به

انار

بچه اولشان که به دنیا آمد. پوستش سرخ بود. خبرش که به مردم آبادی رسید. شد بوق سلیمان! زن ها به هر بهانه ای جمع می شدند در خانه های هم و بچه ندیده حیدر را نقل پچ پچ هایش می کردند. هفت روز بعد یکهو، بچه تب کرد و مرد. حیدر و زنش بچه را بردند کمی دورتر از گورستان آبادی خاک کردند. چند وقت بعد یک نهال انار روی قبرش سبز شد

شبیه‌ یکی‌ مثل‌‌‌ من

نمایش مشخصات شیدا محجوب گاهی چرخش زمین و وسعت آسمان را از یاد می برم و خودم می شوم. گاهی آنقدر حقیر می شوم که به شعور باران برای نوازش توله سگ های بی مادر توهین می کنم. گاهی خودم می شوم اینقدر خودم می شوم که از یاد می برم نبض هستی در رگ پوسیده ی شهر هنوز میزند. شک می کنم به اینکه زمانی گفتند زمین گرد است. شک می کنم به اینکه در شعر ها نوشته اند دوست داشتن زیباست

دختر صحرا

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی بدون اینکه کسی متوجه بشود به صحرا رفت .کیمیا مشغول دوشیدن شیر گوسفندان بود،چهره اش زیر تابش نور طلای خورشید میدرخشید.پریناز در دل آهی کشید وبا خودش گفت سهراب حق دارد عاشقت شود .کیمیا با مهربانی پریناز را به داخل چادر برد. پریناز گفت آیا دوست داری سریع تر به سهراب برسی .نام سهراب را که شنید بی اختیار جلویش زانو زد و گفت سهراب را می شناسی

قصه ی هشتم - بیخیال

نمایش مشخصات فرزانه رازي در کره ی خاکی ما که این روزها آسمان آبی اش هم رنگ خاک گرفته، دسته ای از انسان ها مشغول زندگی هستند که کوچکترین مسئله ای باعث میشود رنگ و لعاب از زندگی شان رخت بر بندد و مدتی به تعطیلات برود،اما در این میان دسته ای دیگر موجودند که گویا هیچ عاملی نمیتواند باعث شود تا رنگ خوشی از بوم

(مرد سیاه) قسمت اول

نمایش مشخصات محمد اکبری (.(.(مرد سیاه).).) (مت)............................................................................................................................ (مرد سیاه) در یک روز سرد زمستانی در شهر یویورک مت در حالی که 11سال بیشتر نداشت با قدم های کوچکاز درون کوچه تاریک به سمت خیابان در حرکت بود. تنهایی هوای سرد گرسنگی

من و تو {افتخار می کنیم به گذشته امیدواریم به اینده}

نمایش مشخصات ستاره رهبر تا حالا شده غرق یه چیزی بشید که خیلی روش تمرکز کنید و خیلی بهش فکر کنید. تا حالا به اطرافتون خوب دقت کردید ، ادمایی هستند که ما بهشون توجه نمی کنیم اما برای این کشور خیلی مهم هستند.تا حالا به خودتون فکر کردید. این که کی هستین و چی هستین و برای این کشور و دنیا چیکار کردید و چیکار باید بکنید یا حتی کجای این دنیا رو گرفتین واقعا به این ها فکر کردین

شبیه دخترک...

خاله توی گوش مادر خوانده بودو مادر هم همان ها را یک هفته ای تکرار میکردو پاپی اقاجان شده بود اقاجان اما دلش رضا نبود.... حرفهای مادر هم بی اثر بود تا شبی که پرسیده بود از او:تو خودت راضی ای؟ وفقط سکوت شنیده بود وسری به زیرو .... از عصری که با گل وشیرینی امدند تا شبی که با روسری وانگشتر یک هفته هم نشد

می خواهم تنها با یک فکر زنده باشم

نمایش مشخصات امیرپوریا مسعودنیا می خواهم تنها با یک فکر زنده باشم هرگز ..... هیچ جا حرفی از صداقت نزدند , مگر چقدر سخت و دشوار بود؟! بخدا هیچ ..... . می خواهم تنها با یک فکر زنده باشم , به چگونگی رشد یک غنچه در دل خاک شوره زار , به اضطراب نگاه یک مادر به جنازه ی فرزند , به شوق پر کشیدن یک پرنده ی تنها , به زیبائی غروب گرفته

میان خواب و بیداری

نمایش مشخصات زهرابادره توي آشپز خانه پياز پوست مي كندم كه شام درست كنم صداي يكنواخت گوشي ام بلند شد تا من دستم را آب بكشم قطع شد ولي صداي پيامك دوباره مرا به طرف گوشي ام كشاند كه روي اپن آشپزخانه بي خيال دراز به دراز افتاده بود . پيامك از برادرم بود نوشته بود :سلام خواهر زنگ زدم جواب ندادي من الان تهران

خواب

خواب نشسته بود و در حالیکه چشمهایش می سوخت فکر می کرد بغض داشت و به چیزی که دیده بود فکر می کرد. لباسهایش را پوشید دفتر نقاشی و مدادهای رنگی اش راداخل کوله خرگوشی اش جا داد وبند کفش هایش رانبسته راه افتاد بی هیچ حرفی ،در راه هم اصلن ندوید واز هیچ کس جلو نزد. گوشه ای نشست وبه کولاژهایی

ترور (قمت دوّم)

نمایش مشخصات احمدیزدانی ترور قسمت دوّم از فصل اوّل توضیح: نام ها ومکان ها در این داستان مجازی است و چنانچه با نام ها و مکان های واقعی همخوانی داشته باشد کاملاً تصادفی است. : سر گرد لحظه ای آرامش نداشت ،بیشتر از ده روز بود که فرصتی برای سرکشی به خانواده اش نداشت ، در اوج گرفتاری، ماموریّت ترور آیت الله

شناسنامه

نمایش مشخصات بی خودی مادرم پروانه بود...دختری از آلاچیق های ترکمن صحرا با چهره ای زیبا...شاملو شاید "آبایی" را برای مردمه چشم های او سرود...به آسمان که نگاه می کرد رخسارش پربغض، لب هایش می لرزید...پدرم عدد بود! شماره ای از گروه سرخ ها... هیاهو و ازدحام، با وسوسۀ بی پایان بازی همیشه در سفر...پر از نشانه ها...او در دلتنگی های مادر شریک نبود

بی برگی

نمایش مشخصات علی صفاییان بی برگی تمامه سرمایه درخت برگاشه. یه درخت اگه برگاش رو از دست بده چی میشه؟ تا حالا یه درخت خشک و بی برگ رو دیدین؟ تا حالا درخت های خشک و بی برگ رو دیدن؟ اونا همیشه آماده ان. آماده ان تا..... در همین نزدیکی ها اونقدر نزدیک که کافی بود سرتون رو بچرخونین تا ببینیدشون.و نه در سرزمین های

یه مشکل

پرستار بالای تخت مرد ایستاده بود و نبضش را میگرفت.گفت:الان تو قفسه ی سینتون احساس درد میکنین؟مرد گفت:آره بعضی وقتا تیر میکشه.پرستار گفت:طبیعیه حالت خاص دیگه ای احساس نمیکنید؟مرد:نه فقط بعضی وقتا تیر میکشه.پرستار گفت:بسیار خب آقای پولاری.خوشبختانه بیماریتون داره رو به بهبودی میره

عاشق بود عاشقم کرد ...

نمایش مشخصات باران مهرابی دوباره سیگار کنتش را روشن کرد و به سمت پجره ای که کنار شومینه بود رفت و دود سیگارش را به هوای غم آلود و غم گین خیابان خلوت که درختانش از شدت سرما مرده بودند فوت کرد ... گرامافون را روی آهنگی غمگین تنظیم کرد و قطره ای اشک از چشم هایش چکید روی عکسی که دوتایی انداخته بودند ریخت ... گلناز گلناز گلنار

صبر و طاقت

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا با مراجع به عابر بانک، همان چندرغاز یارانه ای را که اواخر هر ماه به حسابم واریز میشد به مقدار مورد نیاز دریافت و مقدار دیگر را نیز برای پرداخت قبوض مصرفی باقی نهادم. اندکی خرید کردم و با غمی که سال ها بود گریبانم را گرفته و با عث پژمردگی نشاط گل وجودم گشته بود راهیه منزل شدم

بستنی

نمایش مشخصات فرهاد وجداندوست "بستنی" دختر بچه بستنی دلخواهش را از فریزر برداشت و به سمت پبشخوان دوید. پدر، بدون اینکه متوجه من شود،به سرعت یک بستنی دیگر برداشت،به قیمتش نگاهی انداخت و بلافاصله،قبل از اینکه دختر ببیند،بستنی را داخل فریزر انداخت. دختر کوچولو داد زد: بابا حمید،بابا بیا آب شد خب. پدر گفت: اومدم فرشته خانوم

مهندس

نمایش مشخصات فرهاد وجداندوست ""مهندس"" بچه که بودم ، زنگ در خانه را بدون وسیله زدن برایم آرزو بود. پدر تلاشم را دید ولی مثل بقیه وعده سر خرمن نداد که: ان شا ا... بزرگ میشی و زنگ میزنی، بدون چوب و کتاب و ... گفت : پسرم... باید بری دانشگاه ، مهندس بشی و یک درب بازکن برای کودکان بسازی. حالا که قد کشیدم و دانشگاه هم رفتم

اسمان خراش

نمایش مشخصات آرام جلسه هنوز شروع نشده بود ولی تقریبا همه اومده بودن و اکثریت که شادی رو می شناختن و احوالپرسی می کردن اونم با احترام جواب احوالپرسی اونا رو میداد دفترچه و گوشی و خودکارش رو روی میز گذاشت که صدای پیامک گوشیش اومد: سلام خانم سعادت کاش لیاقت یه احوالپرسی شما رو داشتیم. پیام از اقای شایسته

زیر صفر

نمایش مشخصات همایون طراح تمام گوشم را صدای باد پر کرده بود. با هر وزش باد ، شال بنفشش روی صورتش پهن می شد. داشتیم بولوار خالی از عابر را قدم می زدیم. دو دستم را توی جیب های کاپشنم کردم که گفت : (( بیا بدویم تا گرممون بشه )) . شال هایمان را دور دماغ و دهانمان پیچیدیم . به طوری که فقط چشمانمان پیدا بودند. شروع به دویدن کردیم

اصغرسبیل

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری در آن هوای لطیف وبهاری بدنبال یه سوژه ای بودم که سروکله ی اصغرسبیل پیداش شد.ظاهرش خیلی ترسناک بوداما وقتی یای حرف هایش نشستم آن طورکه می گفتندنبود.خیلی مهربون ودوست داشتنی بود.ناخودآگاه این سئوال درذهنم جرقه زد.پرسیدم :ببخشیداصغرآقا چرا سبیلت رانمی زنی ؟چهره اش برافروخته شد؛آهی کشیدوگفت:ببخشیدداش ؛اسمت چه بود

موی سفید

نمایش مشخصات بهزاد صادق وند پسر بچه از سر و کول پدرش بالا می رفت که یهو چشمش به چند تار موی سفید در سر پدرش افتاد. - پدر چرا سه تا از این مو ها سفید شدن؟ - چون بچه که بودم سه بار به حرفم پدرم گوش ندادم خدا سه تا از موهامو سفید کرد تو هم هر دفعه به حرف من گوش ندی بزرگ شدی یه تار موت سفید میشه! - پس بابا بزرگ بچگی زیاد

چتر

نمایش مشخصات میلاد کاویانی روی آن نیمکت خیس که اولین بوسه را نوشیدیم نه ،نه ،شاید روی رگه های سنگ فرش جاده ای که با هم گذشتیم و با انگشت نشانم داد - میدونی این برجستگی های وسط سنگ فرش عابر پیاده برای چیه؟ و من فقط سکوت کردم ،نگاه کردم به زمان،به فصل، به رگه های سیاه شب، که آرام آرام در خاکستری غروب میریخت

دختر صحرا

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خدا دستانش را سایبان چشمانش کرد تا بتواند آن دور دست ها را بهتر ببیند.خورشید چون تنوری داغ بر دل صحرا میتابید.اما باز هم خبری نبود روی تخته سنگی نشست .غمی بزرگ روی دلش سنگینی میکرد..حدود یکسال از رفتن کیمیا می گذشت،دختر صحرای که که در زیبای نظیر نداشت چشمانش به سیاهی شب بود و پوست روشنش به سفیدی برف ونگاهش دل هر جنبنده ای را می لرزاند

داس

نمایش مشخصات عباس عابد مادرش می گفت: ـ بچه گی هات یادت نمیاد، بالای گهواره می نشستم و لالایی می گفتم تا خوابت ببره. وقتی خوابت می برد تازه کار من شروع می شد. کهنه هاتو باید می شستم خشک می کردم و... پدرش همیشه می پرید وسط حرف همسرش که: ـ وقتی بیدار می شدی گریه می کردی. سوار گردنم می کردمت. با دستهات موهای سرم را می کشیدی، می خندیدی و پی تی کو – پی تی کو می کردی

غمگین ترین روز پاییز بود

نمایش مشخصات هستی مهربان درافکارم غوطه ور بودم که صدایی مرا ازجا پراند دینگ...یک پیام دریافت شد:وایسا دنیا من میخوام پیاده شم... جواب دادم :ایستاده ام چوشمع... واسمان چشمانم باز بارانی شد دینگ...یک پیام دریافت شد:خیلی نامردی

خواب شیرین

نمایش مشخصات آرش شهنواز sبه نمایشگر نگاه کرد. چند نقطه نورانی دیده می شد. دکمه را فشار داد. لنز دوربین بمب افکن ، بچه هایی را که زیر آوار مانده بودند نشان نمی داد. - تقدیم به ارواح پاک کودکان غزه

داستان های روستا1

به نام خدا سعیده طهماسبی چوب های بلوط اتاق با لانه ای که در خود داشتند،روی دیوارهای کاهگلی اتاق را سقف کرده بودند وهاشم عادت داشت همیشه پیش از آنکه از رختخواب نمناکش بیدار شود،به آن بالا خیره شود،نه به لانه ی کوچک آن چلچله که هرسال چهل روز که از آمدن بهار می گذشت پیدایش می شد

پریشانم پریشانم

نمایش مشخصات باران مهرابی پریشانم پریشانم ... خدایا... امروز ویران شدم ویران ... ویران تر از آنچه بودم ... همیشه با یاد او ویران بودم ... میمانم ... خواهم ماند ... از همه دختران متنفرم .. نمیدانم دقیق که بود ؟ چه بود ؟؟ چه قیافه ای داشت این موجود دزد ... ... فقط امروز این صحنه را دیدم ... در رستورانی همه دور هم بودند .. همه دوستان تو بودند

غریبی در غربت ؛ فصل دوم (قسمت سوم)

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا وقتی وارد باشگاه شدیم یه سالن فوتسالِ بدونِ دروازه و تور بسکتبالو دیدم که وسطش دوتا دوشک کشتی کنار هم پهن کرده بودن. آخره سالن سمت راست چوب لباسی و روبه روی چوب لباسی چهارتا کیسه بوکسِ تمام قد آویزون بود. به پوریا گفتم: چرا اینجا دوشک کشتی انداختن؟ گفت: آخه سانس قبل ما کشتی دارن

نارفیق 1

نمایش مشخصات محمدرضاکمالی نارفیق (روزی بهزادباپدرش درحال نگاه کردن به عکس های قدیمی باباش ) پدربهزاد:زمان ما رفیق برای رفیق جون می دادرفیق بالاشهرپایین شهرنداشت اماشما دوستی هاتون دروغه ودنبال پول بهزاد:نه باباهنوزرفیق برای رفیق می میره (بهزادمیرود توی اتاق خودش به حرف باباش فکرمی کنه) بهزاد: (آرام

انتظار شیرین

نمایش مشخصات امین شفاعت پناهی انتظار شیرین مرد از روی صندلی برخاست. به طرف پنجره حرکت کرد. صدای هر ماشین یا موتوری را که می شنید با عجله خودش را به پنجره می رساند. پرده را کنار می زد و از شیشه به خیابان چشم می دوخت. اما وقتی چند دقیقه ای می ایستاد و خبری نمی شد دوباره به روی صندلیش بر می گشت و در خاطرات گذشته اش غرق می شد

اسبی که یال هایش را...

نمایش مشخصات عباس عابد ساک را برداشت. جلوی در برگشت و خانه را برانداز کرد. دو اسب نظرش را جلب کرد که به تاخت می رفتند. ساک را همانجا زمین گذاشت و به تماشای اسبها ایستاد. اسب سفید رنگ یالهایش را روی گردن و سینه ریخته بود کمی عقب تر از اسب سیاه به آنطرف رودخانه به سمت جنگل انبوهی به تاخت می رفتند. پرنده ترانۀ حزن انگیزی می خواند

می بینم که............

نمایش مشخصات امیرپوریا مسعودنیا می بینم که............ در این لحظات گذشت عمر, در این جاده ی طولانی زندگی می بینم که آدمها به قتل یکدیگر آستین بالا کرده اند! من با چشمان خود دیدم که برای جلو رفتن, برای بالا بودن, برای همسفران خودشان ریگ و سنگ می ریزند تا پاها را رنجور کنند تا رمق را از آنها بگیرند. من دیدم که برای رسیدن به کاروان خوشبختی پاهای یکدیگر را بهم گره می زدند

اقتباس ممنوع

نمایش مشخصات زهرا فیروزی sقبل از نظر دوستان میخواستم خدمتتون عرض کنم که بنده متوجه داستاتک نبودن این نوشته هستم.اگر از نظر یک متن ادبی یا هرعنوان دیگر این نوشته را نقد کنید سپاسگذارم "دوستت دارم"نقطه سر خط! کتاب شعرم همینجا تمام است. ودر پایین صفحه"هرگونه اقتباس ممنوع" این بار را نقدنکن باورکن!

فحش

نمایش مشخصات امیر مرادی کوت آبادی "فحش" همانطور که ماشین گرانقیمتش را میراند به این فکر میکرد که آدم تا مجبور نشود ته توی چیزی را درنمی آورد. مثلاًاگر همین پریروز از او می پرسیدند جمال فحش یعنی چه؟میگفت:حرفی که آدم را ناراحت کند کسی که بدخواه و دشمن است فحش میدهد .ولی حالا این تعریف برای فحش را قبول نداشت چون یاشار

وی (قسمت اول) ( باز نویسی شده )

نمایش مشخصات حامد عباسی V (قسمت اول) مقدمه :سال 2065 پانزده سال از جنگ میگذرد،جنگی که سرنوشت بشریت را به طور کامل دگرگون کرد خانه ها ویران شدند ،شهرها سوختند، زن ها در سوگ شوهرانشان ناله کردند اما این تنها شروع یک انقراض بود! شهر های بزرگ موشک باران هسته ای شدند جمعیت کره ی خاکی به یک سوم قبل از جنگ رسید. جنگ پایان یافته بود اما کسی خوشحالی نمیکرد

قصه ی هفتم - فکر پلید

نمایش مشخصات فرزانه رازي شاید برای شما هم پیش آمده باشد که گاه مسئولین مدرسه از شما درخواست کنند که لیوان چایی برایشان بیاورید یا در میان شلوغی و کار بسیار یک قوری چای دم کنید و مسئولین را از تشنگی برهانید! از زمانی که دانش آموز دبیرستانمان شده بودم چند باری مسئولین مدرسه از من خواسته بودند که چای دم

تغییر مسیر

نمایش مشخصات آرش شهنواز sپایش را از روی گاز برداشت. همه فشار می دادند. ایستاد. همه رد شدند. هیچ یک از روزنامه های زرد صبح روز بعد را ندید که تیتر سه ستونی زدند : " قهرمان اتومبیلرانی دیوانه شده! " با زن و فرزندش راهی جاده ای شده بود که بی انتها می نمود.

خونه ای که بوی عشق می داد!

تو مرکز شهر دیدمش کلی ذوق کردم کلی با آن صورت ماهش لبخند زد کلی بهم انرژی داد اصلا خنده هاش مثل همون موقع هابود که می رفتیم دبیرستان چشماش شاد بود نه مثل اون روزی که زنگ زد و پریشان رفتم پیشش و چشمش بارونی بود نه مثل اون وقت ها که می ترسید به مهدی نرسه,همون موقع هایی که پدرش

دامن طبیعت

نمایش مشخصات زهرابادره ....كلبه در ميان درختان سربه فلك كشيده محصور شده و مغرورانه نگاهش را به رود خانه زيبايي دوخته بود كه با طمانينه و آرامش در دامن طبيعت راه مي پيمود و همزمان آواز شادي سر داده ،به صداي نغمه رود خانه پرده هاي گلي كلبه مي رقصيدند و زني كه در روي فرش يشمي چمنزار نظاره گر طبيعت زيبا بود

به لطافت باران

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خدا با چشمان کوچک وصورت لاغر و کشیده ای که داشت آرام به نظر میرسید.باز با همان پیراهن سفید راه راه روی نیمکت نشست.با خودش نجوا می کرد ،گاهی بلند بلند می خندید گاهی آرام آرام اشک میریخت.چه حس غریبی داشت رضا با دل خودش.مردی در کنار او نشست با لحن آرام گفت :کمربندت را ببند می خواهیم

شنبه معروف

دختر جوان، پنجره اتاقش را باز کرده، پرده ها را کنار زده و آرام و بی رمق کنار پنجره می نشیند. به آسمان نگاه می کند، به ماه، به ستارگان. آهی خسته از عمق وجودش بر می خیزد.نسیمی خنک صورتش را نوازش می کند و موهای بلند و مشکی اش در این نسیم آرامش بخش به رقص در می آیند. بغض می کند و لحظه ای بعد قطره های اشک از چشمانش به آرامی سرازیر می شود

فرزند"م"

نمایش مشخصات امیرپوریا مسعودنیا فرزند"م" به نام خدا برف می باره و دلم می خواست که این برف سفید و پاک روی سیاهیهای دنیا پرده می کشید. اما افسوس باز آدمها روی آن راه میروند و سیاهی آن را فاش میکنند و صد افسوس به این که پدیدار شدن پستی و زشتی دنیا قسمتی از قضا است!! برای کی حرف بزنم؟

انگاربامعشوقه اش حرف می زد

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری باورش خیلی سخت بود.باید اینجا باشی تا همه چی را بفهمی .طوری با آه وناله با هاش صحبت می کردکه دل آدم براش کباب می شد. انگاربامعشوقه اش حرف می زد.پیرزن می گفت:اگه تونباشی ! نمی تونم راه برم ؛ حتی غذا خوردن به دلم نمی چسبه .زمین وآسمون برام تاربک می شه .همیشه باید تواتاق زندونی باشم .ازوقتی

قلب های عاشق بعد مرگشان هم زنده اند ...

نمایش مشخصات باران مهرابی دوباره سردمان شده بود ... زمستان بود ماه دی ماه موردعلاقه ی رها ... _درسا جان جان رها حالا یک ربع دیگه هم بمان ما که این همه اینجا بودیم یک ذره دیگه هم صبر کن ... _این همه !! میدونی از ساعت 4 تا الان ساعت 9و نیمه ما اینجاییم بسه دیگه اه اگه میخواست بیااااااد میومد معلوم نیست دوباره کجا سرش گرمه _چی میگی؟؟؟ مگه بیچاره با من قرار گذاشته

پیام

به تخته سنگی تکیه داد و در سکوت شب به افق خیره شد. او آخرین کسی بود که وارد آنجا شده بود و همه می دانستند که او با همه ی آنها فرق دارد. خود را متعلق به هیچ جا نمی دانست نه شرق و نه غرب، نه آسمان و نه زمین ،این را که چه کسی است و ماهیتش چیست را باید خودش کشف می کرد. هر بار که سرش را بر می گرداند، غبار گذشته به یادش می آورد که دل بستگیی به دنیا ندارد

تبردان

نمایش مشخصات معین انصاری sمن نه از حکم تبردار، نه از سوء تبرزین، و نه از چوب تبرپوش؛ من فقط از فکرت تبردان می ترسم.

صدای فریاد

نمایش مشخصات ستاره رهبر از سفیدی ابر تا سیاهی شب از نرمی ابر تا خشمگینی رعد از دلی که ارام است و دلی که در کنج خانه می سوزد.دلی گرفته که هرچه فریاد می زند کسی صدای او را نمی شنود.چرا؟ چرا؟ کسی صدای اورا نمی شنود؟ با این که صدای داد و فریاد او بسیار بلند است. می خواهم فریادی بزنم از شمال تا جنوب کشور از شرق

این روزهایت....

از همان روزی که خانم همسایه جدید طبقه پایین فکر کرد لباس کودکانه ای که توی بالکنشان افتاده مال بچه ی ماست مثل همیشه تصمیمت را گرفتی وظرف یک هفته عملی اش کردی اینباراما کمی راحتتر چون من دیگر حال وحوصله بحث کردن سردرستی یا نادرستی تصمیمت را ندارم ومیدانم هنوز جمله اول را نگفته

کبوتر و آتش

نمایش مشخصات بیژن کیا - آتش سوزی در طبقه دهم آپارتمان مسکونی ..تکرار می کنم.. آتش سوزی در طبقه دهم آپارتمان مسکونی - - پیام دریافت شد . نشانی محل ؟ - بزرگراه همت غربی . شهرک شهید باقری - دریافت شد. واحد های چها رو پنج آژِیر کشان براه افتادند. آسمان آبی بود . آبی و شفاف. یکی از آتش نشانان خندید و گفت: امروز هوا تمیزه

"صفرهای مرگبار"

نمایش مشخصات امیر مرادی کوت آبادی "صفرهای مرگبار" بله خودش بود .تابلوی فرون آباد بود.مرسدس بنز آخرین مدل سفید یخچالی را یه لا یهنای کناریه جاده آورد و به سرپیچ ورودیه فرون آبادرسید.آنجا چند نفر در ایستگاه اتوبوس ایستاده بودند ماشین را نگه داشت.آدمهای ایستاده در ایستگاه محو ماشین شدند.در میان آنها دختری چادری با

آرزوهای بی انصاف

نمایش مشخصات باران مهرابی .... میتوانست امروز روزی باشد که آرزوی همه برآورده شـــود حتی آرزوی کوچک من که به ظاهر بزرگ است .... آرزوی دیدن چشم های خاموش زن پیرمند آدامس فروش ... آرزوی از ته دل خندیدن حقیقی یک دلـــقـــک .... آرزوی یک دختر شکمو که هر چی بخورد چاق نشود .... آرزوی دوباره دیدن جهان از سوی چشم های غم آلود مرد عصا به دست سر کوچه برلند

زمین

نمایش مشخصات امیرپوریا مسعودنیا از دیدگاه منفی: چرخید این توپی که هزاران و هزاران آدم بر روی خویش دارد. هزاران دل, هزاران وجود, هزاران هویت و ......... . توی این گردش آنها که توانستند به چرخش آن چرخیدند و آنها که نتوانستند ایستادند ولی چرخش زمین آنها را وادار کرد تا زانو خم کنند در برابر این چرخش ناعدل! بی قانون! در برابر

خنده های دختری کوچک

نمایش مشخصات محمد صادق محمدی دردناکه که انسان خنده های خودش را دوست نداشته باشه.دردناکه که خنده ها انسانها را یاد خاطراتی تلخ بیاندازند،که همیشه از یادآوریشان فراری بودن.به خاطر همین بود که رحمان نمی خندید.او تنهاتر هم شده بود.دوستانش رهایش کرده بود و حالا می توانست تنها با خود حرف بزند بدون اینکه متهم به دیوانگی شود

پهلوان هندی

مسابقه ی بزرگی در پیش داشتم.روز ها رو میشمردم.هر روز برای تمرین به زورخونه میرفتم.حالا دیگه آماده بودم و مطمعن بودم که مثل همیشه مایه ی شگفتی همگان خواهم شد.قرار بود تا با پهلوانی نامدار از سرزمین هندوستان که گفته میشد تا به حال پشت همه ی حریفان را به خاک مالیده زورآزمایی کنم.مدام

می توانست همه چیز بخرد جز...

از بچگی فکر می کرد اگر پول داشته باشد همه چی دارد دنیا برای او می شود برای پولدار شدن همه کار کرد همه کار ارث خواهر و برادرهایش را بالا کشید که فقط یک خانه کلنگی بود همان خانه کلنگی زندگی اش را از این رو به آن رو کرد زمین را با کسی شریک شد و یک ساختمان چند طبقه ساخت بوی پول مستش

دلم هوای خودم را کرده است

نمایش مشخصات مهسا معمر sدلم هوای خودم را کرده است ایــن روزهـــا بیشــتر از هــر زمــانی دوسـت دارم خــودم باشــم !! دیگــر نـه حــرص بدســت آوردن را دارم و نه هـــراس از دســت دادن را .. هرکـــس مـــرا میـــخواهد بـخـــاطــر خــودم بخواهــد دلــم هـــوای خـــودم را کـــرده اســت .. همین

پیش گفتارداستان(مرد سیاه)

نمایش مشخصات محمد اکبری به نام خداوند بخشنده مهربان نوشته های مرد سیاه در دنیایی که جرم بیداد میکنه نیاز به یک قهرمان هست مرد سیاه (شخصیت اصلی(مت وینسلت)) پسری که زندگی شو در میان شرورترین ادم ها سپری میکنه تنهایی را تجربه میکنه به یک لحظه مردی زندگیش دگرگون میکنه او نمی داند که ان مرد نجات بخشش پدرش

بدهکار

نمایش مشخصات ناصرباران دوست بدهکار لطفا با لهجه ی اصفهانی بخونید - السلام وعلیکم ورحمه اله و برکاته ان الله و.... تقبل الله حَجی آقا اَمرو روزی پنجمی ما رمضونِس اما چار روزِشا غایب بودیند روزی اولی اِس که تشریف میارید نماز جما اَت به سلامتی زیارِت مشرف شده بودیند ؟؟!!! بله؟........ نه!! آره اما شومام خُب

بوی خوش استخوان

نمایش مشخصات شیدا محجوب ساعت چند است؟ نمی دانم.مثل مسخ شده ها روی مبل لم داده ام.حتما از نیمه شب گذشته حتما.چون صدای پاهایت سکوت راهرو را به غوغا دعوت کرده.ملحفه را محکم تر به دورم می پیچم و تنهایت می گذارم.خودت اینگونه می خواهی.در اتاق را باز میکنی و مرا دید میزنی.یاد گرفته ام خودم را به خواب بزنم.صدایم میزنی باز میخواهی قرص های تاریخ مصرف گذشته را به خوردم بدهی

راز

نمایش مشخصات بهزاد صادق وند sعزیزم! یکی از رازهایی که هرگز به تو نگفته ام و نخواهم گفت و تو هرگز نخواهی فهمید این است که بعضی وقت ها از تو هم خسته می شوم!

إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ

نمایش مشخصات مسعود رضایی سوار تریلی شد یک نخ سیگار را از بسته در اورد و بین لبهایش نگهداشت استارت ماشین را زد و به راه افتاد فندک را از سینه ی ماشین برداشت و میخواست سیگارش را روشن کند که فندک از دستش رها شد و کف کابین افتاد خم شد تا فندکش را بردارد . . . . . . . . إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعون

راز اینه

نمایش مشخصات هستی مهربان گاهی می روم...گاهی می روم وسرخی ذغال برافروخته را به لب می گیرم و آتشش را به چشمانم می سپارم...واینک منم تا آینه...و صدای جیغ ناخن هایم بر زنگار آن....زنی پدیدار می شود...زنی می آید...زنی از دوردستها می آید با زخمی زود هنگام بر شکم و جنونی از احساس نبودن کسی در بطنش...ذریه اش...پدیده ای...و

لالایی

نمایش مشخصات محمد علی زکی خانی کودکی را زاییدم ولی همسری نیست که حتی یک خسته نباشید خشک و خالی به من بگوید. بچه را در آغوشم می گذارند، نمی دانم خوشحال باشم از وجود کودک دلبندم که تکیه گاهم خواهد شد، یا غمگین از آینده مبهمش ! آینده؟؟؟ در سرزمینی که خاخام صهیونستی قتل کودکان شیرخواره را جایز اعلام می کند. چگونه می توانم از آینده کودکم صحبت کنم

شهردار دهکده

نمایش مشخصات آرمان گل بیدی امروز روز سومی که در دهکده ی ماسایانا دارم برای تو امیلی خاطزاتم را می نویسم . دیشب که به رخت خوابم رفتم وداشتم کتاب آدم ها وموش های جان اشتاین بک را با اون همه عظمت وبزرگی می خواندم وتازه گرم مطالعه شده بودم ناگهان صدای شکستن چیزی خلوت من را درهم شکست . بلند شدم تفتگما ورداشتم وباهمان

مادرم

نمایش مشخصات سارا اسماعیلی sداشت نماز میخوند وقتی تموم شد نشست رو مبل رفتم جلوش وایسادم سرمو گذاشتم رو سینش چقد آرومم دست کشید رو موهام حیف کوتاه بود...

دلنوشته ی خاموش

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی به نام خالق زیبای ها دلم لبریز از دلتنگی ست وهوای دلم بارانی. تیک تاک ساعت روی دیوار سکوت دل ،مرا لحظه به لحظه به جنون میکشاند. وموج های دلتنگی ،افکارم را می شکنند وروی خاطرات کهنه ام بوسه میزند.دوست دارم قدم به همان جاده ای بگذارم که هر روز انتظارم را میکشد. جاده ی که نگاه خسته ام هنوز روی خاک تب زده اش جامانده

پیر نوروز

نمایش مشخصات امیرپوریا مسعودنیا پیر نوروز 6 ماه به عید مونده, اینو از قول این و آن می شنیدم. با آمدن عید همه ی خونه ها از شادی پر میشود, گلهای رنگارنگ و قشنگ از دل خاک بیرون می آیند, برفهای سرد و سرمای سخت زمستون تموم میشه و مهمتر از همه این که وقتی بچه ها در خوابند شب عید عمو نوروز برای بچه ها عیدی می آورد. تصمیم

اعتراف های یک عاشق (اول)

نمایش مشخصات باران مهرابی دوباره میدونی الان کجام؟؟؟ چه حسی دارم؟؟؟ بدون تو !! همان گوشه کنار اتاق کز کرده ام مثل همیشه پنجره هم باز است و آسمان هم باز آن قیافه ی دلگیر مسخره را به خودش گرفته تا مرا دیوانه کننند !! تا دوباره این باران نم نمش شروع شود !!! میبینی؟؟؟ در نبودت هم همه با من سر لج دارند تا یاد تورا زنده کنند

رو من هم می تونی حساب کنی

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری sدختر رو کرد به حاجی آ قا وگفت :من؛ وقتی دلم خیلی تنگ می شه نمازمی خونم .حاج آقا گفت :آفرین دخترخوب .بعدش چه کارمی کنی .دخترگفت :دعامی کنم تادوس پسرم توترافیک گیرنکنه ؛ زودبیا سرقرار.حاج آقا گفت :اگه دیرکردرومن هم می تونی حساب کنی .

زمان ارامش

نمایش مشخصات ستاره رهبر هنگام سحر بود.هنوز سیاهی شب در اسمان بود. نسیم ارامش بخشی به صورتم می خورد .احساس خوبی داشتم ،اما انگار چیزی ته دلم احساس بدی را به من می داد .نمی دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد اما نمی خواستم به ان حس فکر کنم.سرم را به ارامی روی بالشت گذاشتم و سعی کردم که به چیزی فکر نکنم و بخوابم

کبودی

نمایش مشخصات آرزو اسمعیل زاده چِک... اسپند دارم... چِک... نون خشکیه... چِک... حلبی ی ی ی ی... چِک... چِک... چِ... کف دستم را باز می‌کنم. آخرین دانه‌ی سیگار را به دست می‌گیرم. همچنان دارد می‌سوزد و دود سفیدی مستقیم تا سقف بالا می‌رود. دستم را روی قفسه‌ی سینه‌ام فشار می‌دهم و نگاهش می‌کنم. بوی تنش تمام ساختمان را گرفته است

رویاهـــــا

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد به نام خدا اون روز با ذوق و شوق زیادی رفتم سبزی خُردکنی رو که مدت ها بود برای خریدش با هزار بدبختی خُرده پول هامو روی هم انباشته می کردم بخرم تا بتونم جهیزیه ی آبرومندانه ای رو که به سختی و با وجود از دست دادن همه ی امیدم، یعنی پدر عزیزم توی سانحه ی ساختمونی که به خاطر در اوردن یه

پشت صحنه

نمایش مشخصات همایون طراح دستش را روی زانوهایش گذاشت و از پله های مغازه بالا رفت. مغازه نسبتا شلوغ بود و باد خنکی هم در آن پیچیده بود. جنس هایش را روی پیشخوان مغازه گذاشت. نگاهش به کودکی که در کنار مادرش و در دو قدمی او ایستاده بود افتاد. کمی خم شد ، خندید و دستی روی سر کودک کشید. کودک بغض کرد و در بغل مادرش جا گرفت

عروسك (قسمت پاياني)

نمایش مشخصات زهرا گل محمدي مستانه مغموم در را بست و به سراغ نازلي رفت فرداي آن روز مستانه از ميانه لباس هاي رنگارنگ كه هر كدام از پارچه هاي قيمتي دوخته شده و در كمد آويخته شده بودند يك پيراهن مشكي ساتن كه دنباله كوتاهي داشت، انتخاب كرد و پوشيد. نادر عصباني پايين پله هاي سرسرا انتظار ميكشيد و مدام به ساعتش نگاه ميكرد -دِ بجنب ديگه پس كجايي ؟ ! مستانه

آتش بازی

نمایش مشخصات آرمان گل بیدی امروز روز چهارم که نامه ای برای تو می فرستم امیلی عشق همیشگی من: دیروز در کنار میز قدیم در کلانتری نشسه بودم امانول(دستیار مسیحی من)ومارتینر (یکی اززندانیان)درحال شطرنج بازی بودن من هم تو تفکربه تو غرق شده بودم ودر حال بازا بست کردن تفنگ کم کم داشت آسمان تیره می شد . نمی دونم که چه


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1