کارلا

نوشته اشکپارس
آلمان. برلین
در کافه نشسته بودم،قرار بود تا دوست خوبم بیاید. منتظر کارال بودم.
هوای بیرون سرد بود. برف زیبایی می امد. هر گاه که در کافه باز می شد سرم را سمت در می چرخاندم تا ببینم آیا کارالست که آمده است یا نه...
عصبی بودم. کالفه و عاصی. حال دلم خوب نبود و من فشار عجیبی بر روی سینه ام حس می کردم. از دل تنگی نمی دانستم باید چه کار کنم. سیگار میکشیدم و
غیض خود را ته سیگار خالی می کردم.
حس می کردم باید بدرد نخورم. حس میکردم من نباید با کسی در ارتباط باشم. حالی آشفته. هر زن زیبایی که میدیدم حس می کردم که من نباید به داشتن چنین
زنی فکر کنم چرا که من مناسب برای هیچ زنی نیستم.
حتی آرلین.....
به همه چیز داشتم فکر میکردم. اما حوصله نداشتم زیاد فکرم را منسجم کنم. دیگر توانش را نداشتم. ذهنم توان تحلیل نداشت.
در افکار گسسته خودبودم صدای در کافه را شنیدم.
سر چرخاندم باز در را دیدم.
کارال بود....
کارال زنی بود با چهره ی زیبا، هیکل خوش فرم، رنگ پوستش سفید بود و چشمان آبی . در صورت سفیدش چشمان آبی رنگش خیلی به چشم میخورد. لب
هایش همچون گل سرخی بود بر روی کاغذ سفید. بینی باریک و زیبایی داشت که به ترکیب چهره ی آلمانی نژادش می آمد. با قد بلندی که داشت آمد .
او بهترین دوست من بود. در این هشت سالی که در برلین بودم او همیشه بود.
یک دوست صمیمی که مثل سایه همیشه با من بود. شاد بودم، بود. غمگین بودم، بود. عصبانی بودم ، بود. حالم خوش بود، او بود. مریض بودم ، بود. هر گاه هر
مشکلی داشتم او بود. کارال بهترین دوست من بود. هر گاه مشکلی داشتم او حضورش را پر رنگ تر میکرد ،حتی اگر مشکلی داشتم که از عهده ی حل آن
خارج بود، کارال خود را در ماجرا وارد میکرد تا بار این مشکل را تنهایی به دوش نکشم.
صد البته که من هم برای او اینگونه بودم. برای حل مسائلش خود را به آب و آتش می زدم تا بتوانم کمکی کنم.
گاهی حضور دوست خودش بهترین کمک است در شرایط سخت.
بعد از جدایی من و همسرم او نقش مهمی در زندگی من داشت. در آن بحران روحی که خودم نمی دانستم داستان از چه قرار است و چرا آرلین میخواهد از من
جدا شود.
من و آرلین در مونیخ با هم ازدواج کردیم و در مونیخ مدتی با هم زیر یک سقف زندگی کردیم و آخر علی رغم نظر من از هم در همان مونیخ از هم جدا شدیم.
بعد از جدایی ما ، مونیخ جای ماندن برایم نبود. آنجا برایم شکنجه گاه بود. هر جا می رفتم رد پای آرلین بود. رنگ ها، هوا، خیابان ، مغازه ها و پارکها همه
رنگ او را داشت و این جدایی داشت مرا از پا درمی آورد.
آرلین را خیلی دوست داشتم. اما نمیدانستم چرا می خواست از هم جدا شویم.
مونیخ دیگر شهر نبود. برایم شکنجه گاه بود. تصمیم گرفتم تا بند و بساطم را جمع کنم و به شهر دیگری کوچ کنم.
شغل من طبابت بود و تنها جایی که برایم مقدور بود برلین بود.
اما تا وارد برلین شدم با کارال آشنا شدم.
کارال دنیای مرا عوض کرد و حال مرا بهتر کرد. اما من همچنان در فکر آرلین همسر فقیدم بودم.
شب ها و روز ها به آرلین فکر می کردم.
در کافه باز شد و کارال وارد شد.
وقتی دیدمش خیلی خوشحال شدم.
او هم معلوم بود که دلش برایم تنگ شده.
او آمد. در میان مردم کامال مشخص بود، همچون ماه شب چهارده بود که در شب می درخشد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (21/12/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.