قرص سردرد

شب سردي بود بعد از چند هفته اي دوري آنشب را با زن و فرزند مهمان مادر بود بعد از صرف شام كه كنار هم نشسته بودند و صحبت مي كردند تا حرف از پدرشهيدش به ميان آمد مادر آهي كشيد وقطرات اشك در چشمانش حلقه زد و گفت:

"درسته كه پسرم بابات چند سالي ميشه كه توسينه خاك خوابيده ولي بار ها شده كه برام اگه مشكلي پيش اومده به دادم رسيده مثل زماني كه زنده بود نمونه اش همين دو روز پيش شب جمعه اي وقت از نيمه شب گذشته بود كه سردرد شديدي گرفتم واحتياج به قرص سردرد پيدا كردم كه تو خونه هم نبود مونده بودم چيكار كنم نمي خواستمم تو نصفه شبي هم مزاحم همسايه ها بشم همينجور تو تب مي سوختم كه چشمم خورد به عكس رو ديوار بابا ت خدا بيا مرز دلم شكست و گفتم:


حاجي كاشكي بودي و به دادم مي رسيدي مي بيني كه تنهاي تنها يم... شايد باورتون نشه هنوز چند دقيقه اي از درد دل من نگذشته بود كه ديدم صداي در خونه بلند شد آره طاهره خانم همسايه طبقه بالايي بود كه صدام مي كرد هول ورم داشت و بازحمت و تعجب ازجام بلند شدم و در خونه رو باز كردم رنگ و روي صورت و پيشو ني دستمال بسته ام رو كه ديد چند باري گفت:

الله اكبر الله اكبر.. بعدش تندي يه ليوان آب بايه قرص داد دستم تا بخورم بعد از نيم ساعتي كه سر دردم كمتر و حالم بهترشد ازش پرسيدم كه از كجا فهميدي كه تو اين نيمه شبي من حالم بد و قرص سر درد احتياج دارم؟ با اين حرف من هاي هاي زد زير گريه و خوب كه از گريه سير شد بهم گفت:

واقعا راست ميگن كه شهدا زنده و آگاه به امورند راستش من خوابيده بودم كه ديدم حميد شوهرم منو از خواب بيدار كرد وگفت: طا هره برو يه سر بزن به صديقه خانم فكر ميكنم كه مريضه و قرص سردرد هم نياز داره منم كه هنوز خواب آلود و گيج بودم گفتم :

چي ميگي انگار خواب زده شدي ها گفت دارم جدي ميگم همين الان خواب آقا مرتضي شوهرش رو ديدم كه به من گفت برس به داد همسرم كه داره تو تب ميسوزه كه همين موقع از خواب پريدم راستش اولش خوابي كه ديده بودم رو خيلي جدي نگرفتم ولي توي دلم شور افتاد به خودم گفتم:

بزاريه سر بزنم طبقه پايين بينم چه خبره همين چند دقيقه پيش قبل از اينكه تو رو بيدار كنم رفتم ديدم كه چراغ خونه صديقه خانم روشنه وصدايي مثل آه آه مريض هم مياد شك نكردم كه خوابي كه ديدم راسته حالا بلند شو برو ببين چه خبره؟ كه منم اومدم در خونه شما رو زدم و با ديدن رنگ و رخساره ات فهميدم خوابي كه حميد ديده بود راسته راسته" و دوباره زد زير گريه و تا دم اذان صبح كه خوب خوب بشم پيشم موند. آره پسرم چه خوش گفته اون شاعر كه:


از شهيدان بطلب آنچه تمنا داري

به خدا كار گشاي دل هر سوخته اند...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

پرستو یاوری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (21/10/1391),پرستو یاوری (21/10/1391),امیر مسعود میرباقری (22/10/1391),غریبه (22/10/1391),شهریار شفا (22/10/1391),میثاق (22/10/1391),نادر ال علی (22/10/1391),حسین پوست شور (24/10/1391),حمید دولتی (24/10/1391),حمید دولتی (24/10/1391),حمید دولتی (26/10/1391),حمید دولتی (1/11/1391),سنامحمودی (3/11/1391),محسن نيرومند (14/11/1391),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 دي 1391 - 07:44

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام احسن خیلی عالی بود .ای کاش توی این دور وزمون اونا را فراموش نمی کردیم .


نام: پرستو یاوری   ارسال در پنجشنبه 21 دي 1391 - 23:41

سلام

عالی بود خیلی لذت بردم .@};-


نام: امیر مسعود میرباقری کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 دي 1391 - 08:53

نمایش مشخصات امیر مسعود میرباقری به نام او که در این نزدیکیست
از همه ی سلام ها و احوال پرسی ها که بگذریم خواستم بگم ببینید داستان و حتی داستانک نوشته ای محدود به تعداد صفحه نیست بلکه کاملا وابسته به اصول داستانیه.ولیکن خیلی ها هستند که تجربی و از روی گذر زمان داستان نویس های خیلی خوبی می شن ولیکن داستان اگر قرار زیبا و دلپذیر باشه اون هم توی این روز ها به دور از هر نقد فرمالیستی باید مخاطب رو درگیر کنه ولیکن فکر می کنم شما باید خیلی بیشتر ذهنتون رو متوجه روایت کنید.باد این حال قصه ی صد روزه رو نمیشه توی یک دقیقه گفت از خوندن داستانتون خوشحال شدم و خوشحالتر می شم از اینکه به من هم سری بزنید.یا حق.


نام: کیوان محمدی   ارسال در شنبه 14 بهمن 1391 - 22:28

چه جالب منم یک داستان با همین نام دارم دوست داری بخونی بیا به وبلاگم اینم آدرس :
://mordanebartar.parsiblog.com/Posts/143



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.