‍پرسه

عصر جمعه اي گوشه خلوتي از پارك نزديك محله غرق مطالعه بودم كه دستي به

شونه ام خورد سر كه بلند كردم ناصررو ديدم كه جلوم ايستاده قبل از اينكه حرفي بزنم

بهم گفت"مشتي حواست كجاست؟"

گفتم "چطور مگه؟"

خنده اي كرد و گفت:
"چند باري سلا م پرتاب كردم ولي انگار نه انگار كه تو اين عالمي"

كتاب رو بستم و گفتم: "شرمنده ناصرجون اصلا نشنيدم غرق خوندن كتاب بودم"

- چه كتابيه مگه چي نوشته كه اينطوري رفتي تو بهرش؟

_خيلي قشنگه خاطرات چندتا از بچه هاي جنگه.

اينو كه شنيد نيشخندي زد و گفت:
"شما هم كه بابا ول كن نيستيد همش تو حال و هواي گذشته و اينجو ر چيزائيد هر جوري شده مي خايد خودتونو يه جوري به اون زمونا بچسبونيد ول كنيد ديگه بابا!"

از لحن حرفاش خيلي ناراحت شدم ولي به روي خودم نياوردم و گفتم"مگه اشكالي داره آدم خودش رو

بچسبونه به اون زمونا ؟!"

قيا فه اي جدي گرفت و دستي به صورت صاف وليزش زد و گفت"ببين اكبر جون تو الان چند سالته؟"


گفتم"اين چه ربطي به حرف من داره؟!"

_حتما يه ربطي داره اگه نداشتكه خل نبودم كه بپرسم

_خب حدود چهل سالي ميشه كه از خدا عمر گرفتم

_خونه از خودت داري؟

_نه!

_ماشين و پول و پله داري؟

_ نه!

_چقدر براي بچه هات پول پس انداز كردي؟

_هيچي!

_خب حالا فهميدي چه ربطي داشت يا برات توضيح بدم؟

_نه بفرمائيد توضيح بديد تا ربطش رو بفهمم!

دوباره نيشخندي زد وگفت:
"ببين اكبر جون تو امثال تو به جاي اينكه به فكر سر وسامون دادن به زندگي و

زن و بچه ها تون باشيد همش تو دهه شصت پرسه ميزنيد ازمن به شما وصيت اين خط و نشون

اگه همينطوري پيش بريد كلاتون پس معركه اس

يعني اينكه يه كلام ول معطليد ازما گفتن بود از شما نشنيدن

به هر حال خود داني!

ديگه هيچ حرفي نزدم و تنها زل زدم به چشماش

اونم سكوتم رو كه ديد راهش رو گرفت و رفت

بدون خداحافظي!

از پشت سر كه نگاهش ميكردم راه رفتنش ديگه مثل اون ناصري كه زموناي جنگ باهاش برو بيايي داشتم نبود.

دوباره كتاب رو باز كردم بخونم كه قطره اي از اشكي كه تو چشام حلقه زده بود

چكيد روكتاب ديگه نتونستم بخوندن ادامه بدم.

بد جوري دلم گرفته بود حس عجيبي داشتم ناخود آگاه قلم رورازتو جيب لباسم برداشتم و توحاشيه كتاب نوشتم:

من ماندم گوشه دلي تنگ

با دفتر خاطراتي از جنگ



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

پرستو یاوری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پرستو یاوری (21/10/1391),شهریار شفا (22/10/1391),فرحناز خطیر (22/10/1391),حمید دولتی (24/10/1391),امیر مسعود میرباقری (25/10/1391),حمید دولتی (26/10/1391),سنامحمودی (3/11/1391),وحید عامری (13/1/1393),حمید دولتی (17/11/1397),

نقطه نظرات

نام: پرستو یاوری   ارسال در پنجشنبه 21 دي 1391 - 23:48



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.