فال

دانشگاه دیر شده بود و حتما باید زود خودم رو می رسوندم ، بلاخره استاد دانشگاه بودم و باید زودتر از دانشجو ها می رسیدم ، تو مسیر دانشگاه بودم که دیدم یه بچه ی کوچیک که چند تا برگه دستشه اومد جلو گفت اقا فال می خری؟ جواب ندادم و به راهم ادامه دادم ، ولی ول کن نبود و گفت "اقا تروخدا یه فال بخر دیگه" ایستادم بهش نگاهی کردم و صورت کوچولوی کثیفش که با استین پیرهنش داشت بینیش رو مرتب پاک می کرد که اب بینیش سرازیز نشه خیلی توجهم رو بخودش جلب کرد ، گفتم " باشه کوچولویه فال بده" گفت " خودت بردار ، کمی خندم گرفت از لحنی که گفت خودت بردار و من دست انداختم یکی از فال ها رو انتخاب کردم و برداشتم ، یه پانصد تومنی در اوردم از جیبم و از جایی که عجله داشتم سریع بهش دادم و خواستم برم که دوید دنبالم ، گفتم "چیه پول کمه؟ گفت "نه اقا زیاده ، فال دویست تومن می شه " دیدم تو دستش چند تا اسکناس مچاله شده است و سمت من گرفته ، گفتم " بقیش مال خودت پسر جان" گفت " نه اقا نمی شه ، کمی تعجب کردم و از جایی که وقت نداشتم و نمی تونستم چونه بزنم بقیه پول رو از دستش گرفتم و راه افتادم ، هنوز زیاد دور نشده بودم ازش که صدایی شنیدم ، برگشتم دیدم یه اقایی داره گوش همون پسر رو می کشه ، برگشتم سریع سمتش و گفتم" اقا چیکار می کنی چرا گوشش رو می کشی؟ تا من رو دید گوش پسر رو ول کرد و سریع دور شد پسر کوچولو گریه می کرد ، گفتم " چرا گوشت رو کشید کی بود می شناختیش ؟ گفت " اقا این همونیه که فال می ده بهم و من باید بفروشم ، بهم می گفت چرا بقیه ی پول رو برگردوندی و گوشم رو کشید ، خیلی عجله داشتم ولی خب دلم خیلی براش سوخت با خودم بردمش تو دانشگاه اجازه گرفتم بردمش تو سر و صورتش رو شستم و از جایی که دلم نمی ومد ولش کنم از مدیریت اجازه گرفتم و با خودم بردمش سر کلاس تا بعد کلاس ببرمش بیرون تا ببینم چیکار می تونم کنم براش ، دانشجو ها تا من رو با این بچه دیدن بهم تبریک گفتند و من گفتم که بچه ی من نیست و داستانش مفصله ، درسم رو شروع کردم ونیم نگاهی هم به پسر کوچولو داشتم و نیم نگاهی به دانشجو ها ، دانشجوها یکی خمیازه می کشید یکی با خودکار بازی می کرد یکی با انگشتاش می زد روی میز ولی اصلا از حرکات اضافی این پسر خبری نبود که نبود کاملا حواسش به حرف هایی بود که من می زدم ، رو کردم یه یکی از دانشجو ها و یه سوال پرسیدم که ببینم حواسش جمع هست یا نه ، دانشجوم کمی منو من کرد و دست پاشکسته یه چیزایی گفت ولی دیدم پسر کوچولو گفت اقا شما درباره ی این حرف زدید و قسمتی رو با زبون شیرین کوچولوش دستو پا شکسته گفت ، همه ی دانشجو ها زدند زیر خنده که پسر کوچولو ازشون پیشی گرفته . پسر کوچولو خودشم خندش گرفت و به من گفت اقا اینا فال می خرند از من ؟ اگه بخرند بقیشم می دم ، کلاس دوباره پر شد از خنده و من مونده بودم از اینکه چطور هنوز حاضره بقیه پول رو بده با اینکه اونطوری گوشش توسط اون مرد بی رحم کشیده شده بود ، درس خوبی گرفتم از اون بچه ای که نه دانشگاه رفته بود و نه سواد داشت.......
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

حسین پوست شور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضا زرگوشیان (21/10/1391),حسین پوست شور (21/10/1391),شهریار شفا (22/10/1391),امیرعباس وحید‍پور (30/10/1391),سنامحمودی (4/11/1391),

نقطه نظرات

نام: رامیلا   ارسال در شنبه 23 دي 1391 - 00:47

مرسی، خوب بود، موفق باشید.


@رامیلا توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در شنبه 23 دي 1391 - 01:03

ممنونم @};-


نام: امیرعباس وحید‍پور کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 دي 1391 - 02:03

نمایش مشخصات امیرعباس وحید‍پور عالی بودمرسی.آرزوی موفقیت برای شمادارم.لطفابه داستانهای من هم نظربدهیدنه احساسی بلکه نقادانه


@امیرعباس وحید‍پور توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در شنبه 30 دي 1391 - 11:03

درود بر شما دوست گرامی

با سپاس از دیدگاهتان@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.