کار

خوشحال بودم که دارم می رم سر کار، اخه بعد از مدت ها تونستم کار پیدا کنم تو یه شرکت و شدم کارمند ، صبح زود شال و کلاه کردم و زدم تو خیابون که برم محل کارم ، ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم که بعد از چند لحظه اتوبوس اومد و چنان ترمزی زد که صدای لنت ترمزش حسابی رفت تو مخم ، هنوز تو شوک صدای ترمز اتوبوس بودم که یکی از پشت با یه صدای نخراشیده گفت "داداش برو جلو دیگه" برگشتم که ببینم صاحب این صدا کیه، دستی از پشت حولم داد گفت " برو دیگه اقا به چی نگاه می کنی" خلاصه سوار اتوبوس شدم طوری که اونقدر جا تنگ بود که کم مونده بود بینیم بچسبه به شیشه ، تو همین حالت وایستاده بودم و این پا و اون پا می کردم که دیدم یکی بهم تکیه کرده و سرش افتاده رو شونه هام ، عجیب بود برام که چطور سر پا تو اون حالت خوابش برده ، کمبود جا داشت همینطور اذیتم می کرد که باید این اقای خواب الود رو هم تحمل می کردم ، صدای همهمه تو اتوبوس غوغا می کرد و همه در حال صحبت با هم بودند ، چند تا ایستگاه رو با همین سختی و صدا های درهم رد کردم و بلاخره رسیدم به اداره، خوشحال شدم که رسیدم و دیگه راحت شدم، پیاده شدم که یکمرتبه یه موتور با سرعت از کنارم رد شد و کم مونده بود بزنه بهم خیلی شانس اوردم که بخیر گذشت ، خلاصه رفتم سر کار و نشستم پشت میز که کارم رو انجام بدم ، کم کم با کار اخت گرفتم که صدای بوق ماشین ها از پنجره ی مقابلم کم کم حوصلم رو سر برد ، رفتم پنجره رو ببندم که یکی از همکارو گفت " نبند اقا بذار هوا عوض بشه" گفتم " اخه صدا زیاده و اذیتم می کنه" خندش گرفت گفت " تو به این می گی صدا؟ صدا ندیدی که به این می گی صدا، تعجب کردم و نشستم پشت میز و با این صداهایی که از صبح باهاش مواجه بودم و این صدا هایی که داشتم می شنیدم روز کاریم روتموم کردم ، خیلی خسته بودم ، نه برای کار برای این همه الودگی صوتی ، دوباره شال و کلاه کردم که بر گردم خونه ، از اداره که پام رو گذاشتم بیرون ، نگاهم که به خیابون افتاد دوباره فکر مسیر و همهمه و شلوغی اومد به سراغم و پیش خودم گفتم وای که دوباره شروع شد ، تازه این اولین روزه...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سنامحمودی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (24/10/1391),شهریار شفا (25/10/1391),امیر مسعود میرباقری (26/10/1391),سنامحمودی (29/10/1391),علیرضا زرگوشیان (29/10/1391),امیرعباس وحید‍پور (30/10/1391),علیرضا زرگوشیان (7/2/1392),

نقطه نظرات

نام: سنا محمودی   ارسال در جمعه 29 دي 1391 - 20:31

سلام دوست عزیز ولی این داستانک نیست
یه جور خاطره است که داری برای عده ای بازگوش می کنی ولی بهتر اینه که یه اسمی برای شخصیت اصلی می ذاشتید و آروم آروم پیش می رفتید نوشته تون یه جوری بود که وقتی اولش رو می خوندی آخرش هم رو بلد بودی و انتهای خوبی هم نداشت من نمی خوام که فقط از خوبی های نوشته بگم چون فکر کنم انتقاد بهتر باشه که نویسنده دفعه ی بعد بهتر و درست تر بنویسه
ممنونم دوست عزیز آفرین بر قلمت و همانطور که گفتم نوشته ات زیبایی های خاصی هم داشت و من فقط عیب های کوچیکشو گفتم
موفق باشید


@سنا محمودی توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در جمعه 29 دي 1391 - 21:15

درود بر شما

سپاسگزارم از دیدگاه و انتقاد شما دوست گرامی

@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.