صبوری

با نظر دكتر از تيمارستان بعد از سالها مرخص شد خيلي چيزها اموخته بود از جمله اينكه خيلى صبور باشه با ادب باشه به ديگران احترام بذاره خونسرد باشه و خلاصه خيلى از صفات ديگه که تو اين سالها تمرين کرده بود و از ازمون سربلند بيرون اومده بود، از در بيمارستان كه بيرون اومد چشمش به ايستگاه اتوبوس افتاد با اينكه جيبش خالي بود ولي كارتي بهش داده بودند تا از اين طريق دغدغه ى خاطر نداشته باشه و رايگان بتونه از تسهيلاااااات دولتى استفاده كنه ،رفت سوار اتوبوس بشه که اي دل غافل ديد يه عده ريختن سرش و هر كدوم يه تيكه بارش كردن؛ اقا مگه کوري، چرا صفو رعايت نمي کني، واقعا خجالت داره،از هيكل گندت خجالت نمى كشي... خلاصه بيچاره همينطور گيج و منگ داشت نگاه مي کرد از تيمارستان که بيرون اومده بود بخاطر شوقى كه داشت صف رو نديده بود ولى به خودش مسلط شد و روى صبرى كه دكتر گفته بود كار كرد و از همه عذر خواهى كرده و به ته صف رفت اتوبوس اومد جمعيت در صف به يكباره نظم را به هم زده و به سمت اتوبوس حمله ور شدند و هر يك به طريقى سوار شدند و يكى دو نفر نيز از پنجره داخل شدند و اتوبوس راه افتاد و مرد ماند تا اتوبوس بعدى بيايد در همين لحظه چندين جوان امده و مى روند جلوتر از مرد مى ايستند مرد از انها مى خواهد كه صف را رعايت كنند كه جوانان به حرف مرد مى خندند مرد فكر مى كند گويا حرف بدى به انها گفته و از انان عذرخواهي مي کند كه يكى از افراد در صف مرد را مورد مواخذه قرار مى دهد كه اقا اين چه رفتاريه اونها بي نوبت مي رن جلو و شما ازشون عذر خواهي مي کنيد مگه شما ديوانه ايد باز مرد مى ماند كه چه کند كه اتوبوس بعدي از راه مى رسد دوباره همان رفتار تكرار مى شود و مرد مى خواهد سوار شود كه دستى به سينه اش خورده و او را عقب مى راند نگاهش به مردى مى افتد كه مابين در و ركاب ايستاده و به او مى گويد مگه کوري نمي بيني جا نداره مرد دوباره مى ماند و صبر مى كند چون اين درس صبر را از دكتر اموخته خلاصه چندين و چند اتوبوس امده و رفته ولى مرد همچنان در حسرت سوار شدن اتوبوس است كمي به خود مى ايد مى بيند كه هوا تاريك شده هر فكرى مى كند راه به جايي نمى برد چون ديگه نه از اتوبوس خبريه و نه از جمعيت مي خواهد روي صندلي ايستگاه بنشيند که در تاريکي نگاهش به مردي مي افتد که روي يکي از صندلي هاي ايستگاه نشسته به ارامي نزديک مي رود : اقاي دکتر شماييد؟.....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 11 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سنامحمودی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

امیرعباس وحید‍پور (30/10/1391),مریم شرافتی (30/10/1391),سنامحمودی (30/10/1391),علیرضا زرگوشیان (30/10/1391),امیر مسعود میرباقری (30/10/1391),نادر ال علی (1/11/1391),علی پورطبیب (2/11/1391),لیلا کوت آبادی (15/7/1393),علیرضا زرگوشیان (29/11/1394),

نقطه نظرات

نام: سنا محمودی   ارسال در شنبه 30 دي 1391 - 13:29

جالب بود
یعنی عالی بود
راستی من اشتراکم رو تمدید کردم یک اشتراک یک ماهه ولی نمی دونم چرا نمی تونم داستان ارسال کنم میشه کمکم کنید ؟


@سنا محمودی توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در شنبه 30 دي 1391 - 13:51

درود بر شما ، سپاسگزارم

راستش من چون اشتراک ندارم نمی دونم چطوری هست می تونید برای مدیریت پیام در این زمینه بفرستید تا بهتر راهمایی کنند شما رو دوست گرامی


نام: امیر مسعود میرباقری کاربر عضو  ارسال در شنبه 30 دي 1391 - 14:59

نمایش مشخصات امیر مسعود میرباقری به نام او که در این نزدیکیست
حرفی ندارم.ولیکن ای کاش در تیمارستان مانده بود.در بدترین حالتش به او دیوانه می گفتند نه انسان های عاطل زندگی.زیبا بود.یا حق.


@امیر مسعود میرباقری توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در شنبه 30 دي 1391 - 15:24

درود بر شما

با سپاس از دیدگاه شما دوست گرامی@};-


نام: زومکس   ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1391 - 15:42

خوب بود
اما لذت نبردم
موفق باشین


@زومکس توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1391 - 16:31

درود بر شما

سپاسگزارم@};-


نام: حسن علوی   ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1391 - 21:52

علیرضا جان زیبا بود ولی گاهی در بیان مقصود عجله میکردید . و بدین دلیل جملات تان ناقص یا نا کامل جلوه می کرد . در مجموع خوب بود .


@ حسن علوی توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1391 - 22:04

درود بر شما

با سپاس از دیدگاه و راهنمایی شما دوست گرامی@};-


نام: محمد رضا حکمی شلمزاری   ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1391 - 23:38

سلام
داستان زیبایی است ولی مفهوم و غرضی که می خواهی بگویی برای من روشن نیست .
مثلا۱- طرف عاقله این مردم به اصطلاح عادی هستند که دیوانه اند .
۲- بیان صبر و حوصله
۳- اگه در اجتماع ما دیوانه نباشی حقتو می خورن و جات در دیوونه خونه هستش
۴- امتحان بس دادن به دکتر در اثبات سلامتش
۵- دکترم مثل اون در این جامعه ی بی بند و بار و در هم برهم جایی نداره و درساش اشتباهه
۶- ....


@محمد رضا حکمی شلمزاری توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در یکشنبه 1 بهمن 1391 - 23:53

درود بر شما دوست گرامی

با سپاس از دیدگاهتان پر جزئیات شما

می شه گفت در واقع تلفیقی از مواردیست که شما نام بردید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.