دشمن

حاکم : وزیر ؟؟

وزیر : بله جناب حاکم.

حاکم : دستوری که داده بودم انجام شد؟؟

وزیر : بله جناب حاکم ، همانطور که دستور فرمودید

دشمن را کشتیم

قربان دیگر مشکلی نیست.

حاکم : پس با خیال راحت می توانم

بخوابم؟ دیگر مشکلی نیست؟؟

وزیر : قربان مشکلی نیست

فقط دشمن موقع کشته شدن

گفت "باد" بعد مرد...

حاکم : "باد" ؟ از فردا دور تا دور شهر را

حصار بکشید تا باد نیایید او دشمن ماست.....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضا زرگوشیان (7/11/1391),شهریار شفا (7/11/1391),سید داریوش طاهرزاده (8/11/1391),میر حسن علوی (9/11/1391),علیرضا اکبری (13/11/1391),

نقطه نظرات

نام: رامیلا   ارسال در جمعه 13 بهمن 1391 - 12:50

مرسی


@رامیلا توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در جمعه 13 بهمن 1391 - 15:26

ممنونم@};-


نام: داروساز   ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1391 - 14:50

جالب بود. ممنون


@داروساز توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1391 - 15:36

سپاسگزارم@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.