دوستی

بعد از ده سال از زندان ازاد شد خیلی چیزها از دست داده بود از جمله مادرش و درسی که با شور و شوق می خوندش ناراحت و افسرده بود چون همه ی این بدبختی ها را یک دوست سرش اورده بود اعتماد به دوستی که همه چیزش بود ولی اعتماد زیاد به این دوست باعث شد که در اوج جوانی و شادابی خودش را پشت میله ها ببینه و نتونه وارد دانشگاه بشه و درسی که دوست داشت را ادامه بده خلاصه رفت جایی شروع کرد به کار کردن و سالها گذشت و صاحب زن و زندگی شد و پدر پسری شد که درس اصلی را خودش قبل از مدرسه رفتن پسرش به عهده گرفت (درس معرفت) دیگه پسرش بزرگ شده بود و باید مدرسه می رفت درسش خوب بود و پدر خیلی حواسش جمع پسرش بود پسر دیگه دفتر انشا معرفت شناسی را از پدر یاد گرفته بود و همیشه در درس انشا مقبول همه ی مدرسه بود یه روز دفتر انشا پسر در خانه جا می مونه و پدر که عاشق انشا پسرش بود با فخر و غرور حرکت می کنه که دفتر را به پسرش برسونه توی راه مشغول خوندن انشا پسر می شه موضوع انشا دوستی:

به نام انکه یگانه دوست بی ریاست

نمی دونم از کجا شروع کنم، واقعا یه دوستی از کجا و کی و شروع می شه و تا کجا و کی ادامه داره ولی بهر حال دوستی اتفاق مهمی در زندگی هر شخص می باشد مخصوصا اگر بخاطر چیزی نباشه و اندیشه ها و افکار در پی به دست اوردن امتیازاتی از هم نباشه مخصوصا امتیاز برتری نسبت به هم چون دوستی مفهوم واقعی دوست داشتن دو روح با سلیقه های متفاوت است نه مفهوم واقعی دوست داشتن برای کسب امتیاز از هم، برای همین در طول تاریخ دوستی های واقعی تا بعد از مرگ هم در جریان بوده و اشخاصی که واقعا دوست واقعی یکدیگر بودن صرفا نه زن و شوهر یا خواهر و برادر و یا نسبتهای دیگری داشتند بلکه دوستی را بهانه ای برای باهم بودند نمی دانستند و در طریق معرفت و عشق در پی رساندن دو روح نیازمند برای تغذیه نیازهای ماورایی جستجو می کردند چون در جهان میرا هیچ چیز نمی تواند ماهیت اصلی خود را به خصوص در راه موهبت به یکدیگر جستجو کند و در دنیای مجازی انرا تکمیل نماید برای همین دوست های واقعی شکل ماورایی را در خود می پرورانند و جاودانه می شوند و این جاذبه و نیرو را طوری در عالم فانی می گسترانند که فقط کافیست انرا حس کنیم و بتوانیم انرا درک کنیم تا از این راه دوستی های خود را مستحکم کنیم ولی خوب در حرف این اسان است و در عمل متاسفانه طی تحقیقاتم بیشتر کسانی که اسیبهای روحی دارند سر منشاشان دوستی های فانی بوده و بیشتر خود کشیهای روحی نیز همین طریق را پیموده اند به امید روزی که دوستی ها بهانه ای فقط برای با هم بودن نباشد.....

پدر که در پایان اشکهایش جاری شده بود بی اختیار برای پسرش دست می زند و به سر در دبیرستان می رسد دفتر را به مدرسه می رساند و خود پشت درب کلاس می ایستد که انشا را از زبان خود پسرش نیز بشنود از قضا ان روز مدیر و معاون و بقیه نیز حظور داشتند که برای بهترین انشا جایزه بدهند نوبت به پسر رسید انشا خوانده شد سکوتی در حین خواندن و چند لحظه بعد از اتمام انشا به گوش رسید که به یکباره تبدیل به شور و شوقی بین حاضرین شد و همه پسر را تشویق کردند نوبت به دادن جوایز رسید که پدر سر از پا نمی شناخت اسم پسرش خوانده شد پدر بیشتر به وجد امد از معلم کلاس خواسته شد که او جایزه ی پسر را دهد ولی پدر طاقتش طاق شد درب کلاس را باز کرد که خود جایزه را به پسر دهد همین که درب را باز کرد نگاهش روی معلم کلاس که جایزه در دستش بود خیره ماند.......

(معلم همان دوست پدر بود که به خاطرش به زندان افتاد)


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

نسرین انتظاری ,علیرضا امیرخیزی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضا زرگوشیان (10/11/1391),مریم شرافتی (10/11/1391),امیر فروردین (10/11/1391),شهریار شفا (10/11/1391),علیرضا امیرخیزی (10/11/1391),علیرضا اکبری (10/11/1391),نسرین انتظاری (11/11/1391),محمدرضا حسینی (11/11/1391), فریبا فرامرزی (29/11/1391),علیرضا زرگوشیان (4/3/1392),علیرضا زرگوشیان (25/12/1392),علیرضا زرگوشیان (26/6/1393),علیرضا زرگوشیان (15/3/1397),

نقطه نظرات

نام: علیرضا امیرخیزی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1391 - 19:04

نمایش مشخصات علیرضا امیرخیزی
سلام .

داستان با اینکه به شکل یک سری شعار های متعارف اجتماعی شروع شده و پیش میرود ولی ضربه انتهایی آن ، همه چیز را به فراموشی سپرده و خواننده را با لبخندی رضایتبخش نگاه میدارد . :) @};-

بسیار زیبا و قشنگ بود .@};-

درود بر شما . درود @};-


@علیرضا امیرخیزی توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1391 - 19:24

درود بر شما دوست گرامی

سپاسگزارم از دیدگاهتان@};-


نام: علیرضا اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1391 - 22:08

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام
زیبا بود


@علیرضا اکبری توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1391 - 22:53

درود بر شما

سپاسگزارم@};-


نام: نسرین انتظاری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1391 - 00:07

نمایش مشخصات نسرین انتظاری شبیه کارهای تئاتر بود"زیبا و دلنشین"


@نسرین انتظاری توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در سه شنبه 10 بهمن 1391 - 00:49

درود بر شما

سپاسگزارم@};-


نام: رامیلا   ارسال در جمعه 13 بهمن 1391 - 13:03

دوستهای واقعی شکل ماورایی را در خود می پرورانند و جاودانه می شوند
مرسی


@رامیلا توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در جمعه 13 بهمن 1391 - 15:26

ممنونم@};-


نام: داروساز   ارسال در دوشنبه 16 بهمن 1391 - 01:26

مگه دبیرستان انشا هم داره؟
نگارش چنین انشایی با چنین مضامین بلندی از یه بچه دبیرستانی بعید به نظر میرسه


@داروساز توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در سه شنبه 17 بهمن 1391 - 10:58

درود بر شما


ممنون از دیدگاهتان @};-


نام: فرامرزی   ارسال در یکشنبه 29 بهمن 1391 - 19:48

تلنگری داشت در پایان که بر زیبایی داستان می افزود


@فرامرزی توسط علیرضا زرگوشیان   ارسال در یکشنبه 29 بهمن 1391 - 20:52

درود بر شما

سپاسگزارم@};-


نام: رامیلا   ارسال در یکشنبه 29 ارديبهشت 1392 - 15:41

مرسی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.