شب عشق

چند سال پیش بود شب شام غریبان با مادرم رفته بودیم شمع روشن کنیم که گوشیم زنگ خورد،دختره بود جواب دادم گفت:علی کجایی دلم گرفته امشب همه با عشقشون میرن شمع روشن میکنن و من بدبخت هم باید تنهایی بشینم خونه و غصه بخورم.
گفتم:آماده شو تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت که بریم قدم بزنیم.
رفتم دنبالش و پاشدیم رفتیم خیابونارو قدم زدن،تو یکی از خیابونا همینطوری که داشتیم میرفتیم چهارتا مرد گنده اومدن طرفمون و گفتن آقا وایسا... وایسا...ما هم وایسادیم اومدن جلوتر یکیشون دست کرد تو کیسه و چهارتا غذا برداشت و داد به من گفت: نذر آقا امام حسینه
گفتم: خدا قبول کنه ولی زیاده که
گفت:عب نداره بده خانومت بذاره یخچال غذای امام حسین(ع) برکتیه
بعد عشق میکردیم همه فکر میکردن ما زن و شوهریم
هوا خنک بود...رفته بودیم وایساده بودیم جلوی یکی از این ایستگاه صلواتیا که کلی شمع روشنه اینقدر حس خوبی بود .
ولی بعد اون دیگه نرفتم جاهایی که کلی شمع روشنه ...دلم میخواد اون حرارته تو ذهنم بمونه .
اون گرمای دلچسبش و بوی پارافین و صدای نوحه ای که آنقدر این چند شب شنیدی،شده جزئی از ناخودآگاهت و دیگه بهش فکر هم نمیکنی و دستاش....


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (30/6/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.