ترازویش را شکسته اند

گریه اش از دور شنیده می شد،چه سوزناک گریه می کرد، می گفتند: ترازویش را شکسته اند.
آری تمام دارائی آن بزرگ مرد کوچک از بین رفته بود . اما معما این بود که آیا سنگینی وزن آدمی آن را شکسته است. یا که سنگینی گناهانش ،که تحملش از عهده یک ترازوی دست ساخت بشر نیز خارج است...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (17/1/1392),سید مجتبی موسوی (17/1/1392),مجید حجاری (17/1/1392),مسعود رضایی (17/1/1392),علی طحانی سعدی (17/1/1392),نیلوفر روشن (17/1/1392),مسعود رضایی (17/1/1392),مائده رجائی فر (17/1/1392),امیر محمد رنجبر (5/3/1394),مجید حجاری (13/3/1399),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 08:16

سلام .@};- @};-


نام: سید مجتبی موسوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 08:49

نمایش مشخصات سید مجتبی موسوی متوجه نشدم ..ترازوی بقالی یا...:) جالب بود ولی مبهم ......ممنون


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 17:52

نمایش مشخصات نیلوفر روشن خیلی قشنگ بود ولی چند بار خوندم تا درک کردم@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.