انشالله خوشبخت بشه

صبح زود مثل همیشه موبایلش را در آورد و شماره نازنین را گرفت، اما با پیام دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد مواجه شد، تا حالا یادش نمیومد موبایل نازنین خاموش باشد، بار دیگر زنگ زد، باز خاموش،کم کم نگران شد، دیگه از این اتفاقی که افتاده بود کلافه می شد،تو دلش می گفت: شاید باطری موبایلش تموم شده و بعدا میتونه باهاش تماس بگیره. دو سه روز کارش شده بود تماس گرفتن اما هر بار با خاموشی تلفن نازنین مواجه می شد.
دیگه محمد مثل گذشته روحیه نداشت، نه خواب منظمی و نه خوردن و آشامیدن درست و حسابی، رفته رفته داغون تر می شد تا اینکه تو خونه شنید نازنین ازدواج کرده، به فکر فرو رفت و پیش خودش گفت: آیا خبری که میشنوم واقعیت داره. برای محکم کاری از یکی از آشنایان نازنین پرس و جو کرد. خبر صحت داشت.
اما اینجا پرسشی که واسش پیش می اومد این بود که چرا نازنین بدون اطلاع او ازدواج کرده و با اینکه مدت زمان طولانی خاطر خواه هم بودند، اما نازنین به چه راحتی از خیر او گذشته . یادش میومد که خود نازنین همیشه بهش میگفت: حاظرم در راه عشقم همه گونه فداکاری کنم.
محمد دیگه آن جوان خوش صحبت و بشاش گذشته نبود، شب و روز خون گریه می کرد، از یک طرف دلش میخواست یکبار دیگه با نازنین دیدار و با او صحبت کنه و از طرف دیگه میدید نازنین دیگر شوهر داره و خوب نیست مزاحمش بشه و روحیه اش را خراب کنه.
یک روز که محمد تو خونه نشسته بود،مادرش وارد شد و گفت: پسرم چرا ماتم گرفته ای ،چرا دیگه سر کار نمیری، یک هفته هست نشستی خونه و بی خیال همه چیز شده ای.
محمد یک نگاهی کرد و گفت: مادر، تو که میدونی دردم چیه، تو چرا این سوال را میپرسی، مادر یک نگاهی بهش کرد و گفت: پسرم، اگر برای نازنین فکر میکنی،بدترین اشتباه را میکنی، نازنین تا آخرین لحظه تو را دوست داشت،اما به خاطر اینکه بتونه مشکلات خانواده اش را حل کنه، تن به این ازدواج داد، نازنین قبل عقدش به دیدار من اومده بود و ازم خواست دلیل ازدواجش را هیچ وقت بهت نگم و فقط بهت بگم، دیگه سراغش نروی،چونکه میخواد یک زندگی و عشق جدیدی را تجربه کنه.
محمد مات و مبهوت شده بود. اما یادش افتاد که عشق فقط خودخواهی نیست و تو دلش گفت: اگر نازنین با این ازدواج خوشبخت می شه،چه بهتر که براش آرزوی خوشبختی بکنم.
محمد یک تبسم کوچکی کرد و رو به مادرش کرد و گفت: انشالله خوشبخت بشه.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

چراغ علی خاموش ,نیلوفر روشن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجید حجاری (21/1/1392),نیلوفر روشن (22/1/1392),محمد حسینی کاریزکی (22/1/1392),علیرضا فرهی (22/1/1392),فاطمه فياضي نژاد (22/1/1392),چراغ علی خاموش (22/1/1392),سید مجتبی موسوی (22/1/1392),میر حسن علوی (22/1/1392),سحر کیان (22/1/1392),لیلا کوت آبادی (24/1/1392),مسعود رضایی (24/1/1392),رها1 (24/1/1392),علی قرغانی عادگانی (25/1/1392),محمد حسینی کاریزکی (26/1/1392),صادق عادلیان (2/2/1392),مهساعبدلی (18/3/1392),مهساعبدلی (6/7/1392),امیر محمد رنجبر (9/11/1393),امیر محمد رنجبر (5/3/1394),فاطمه سادات حيدري (17/3/1398),مجید حجاری (13/3/1399),

نقطه نظرات

نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 فروردين 1392 - 10:22

نمایش مشخصات نیلوفر روشن دوستش داشتم اما دلم نمیخواست اینجوری تموم بشه :(


نام: رها1 کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 16:19

نمایش مشخصات رها1 عالی بود @};- ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.