عروج

مرد آرام شنل سیاهش را از چوب رخت بیدهای مجنون ، قرض گرفت و فکر پریشانش را لابلای بوی برگهای چنار سوخته به حلقة تاریک و ولنگار شنل سپرد . کفشهای تنهایی اش را با هزار یا علی مدد از گوشة زیلوی افکارش به پیاده روی کهکشانها دعوت کرد و بی آنکه از بودن کنار دریاچه احساسی به قلب انگشتان پایش وارد آید راه مرداب را در پیش گرفت .

مرد همچنان گام بر میداشت و شب را با نجوای غم انگیز گریه هایش به رقص وا می داشت ؛ به پیش می رفت و برگهای هوس آلود بر کف پایش بوسه می دادند ، به پیش می رفت و اینبار ماسه های بستر مرداب برای اولین بار کف پایش و ماهیان چشمهایش را بوسه دادند و ماه از پنجرة شکستة قلب مرد خویش را به کهکشان پرتاپ کرد .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمدرضا زیرک (1/4/1398),سبحان بامداد (5/4/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (2/5/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.