اتوبوس

مرد در ايستگاه تنها ايستاده بود و به جاده خيره شده بود . سلام ! زن اين را گفت . خنديد و نشست .
دو اتوبوس از ايستگاه بيرون رفتند . زن از شهر ديگري بود و باز هم مرد مانده بود و اتوبوس رفته .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

فریبا فرامرزی (16/12/1391),علیرضا فراهانی (16/12/1391),مسعود رضایی (16/12/1391),بهار زرافشان (16/12/1391),سنامحمودی (16/12/1391),میر حسن علوی (16/12/1391),ابوالحسن اکبری (16/12/1391),

نقطه نظرات

نام: فرامرزی   ارسال در چهار شنبه 16 اسفند 1391 - 08:26

@};-


نام: بهار زرافشان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 اسفند 1391 - 15:11

نمایش مشخصات بهار زرافشان زیبا بود.


نام: مسعود رضایی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 اسفند 1391 - 23:01

نمایش مشخصات مسعود رضایی @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.