ماه شكسته

مرد آرام شنل سياهش را از چوب رخت بيدهاي مجنون ، قرض گرفت و فكر پريشانش را لابلاي بوي برگهاي چنار سوخته به حلقة تاريك و ولنگار شنل سپرد . كفشهاي تنهايي اش را با هزار يا علي مدد از گوشة زيلوي افكارش به پياده روي كهكشانها دعوت كرد و بي آنكه از بودن كنار درياچه احساسي به قلب انگشتان پايش وارد آيد راه مرداب را در پيش گرفت .
مرد همچنان گام بر ميداشت و شب را با نجواي غم انگيز گريه هايش به رقص وا مي داشت ؛ به پيش مي رفت و برگهاي هوس آلود بر كف پايش بوسه مي دادند ، به پيش مي رفت و اينبار ماسه هاي بستر مرداب براي اولين بار كف پايش و ماهيان چشمهايش را بوسه دادند و ماه از پنجرة شكستة قلب مرد خويش را به كهكشان پرتاپ كرد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مسعود رضایی (17/12/1391),علی اکبری (17/12/1391),

نقطه نظرات

نام: مسعود رضایی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 اسفند 1391 - 09:42

نمایش مشخصات مسعود رضایی @};- @};- @};-


@مسعود رضایی توسط محمد جهاني نسب Members  ارسال در پنجشنبه 17 اسفند 1391 - 11:05

نمایش مشخصات محمد جهاني نسب خیلی ممنون داداش مسعود هرچند به زیبایی کارای شما نسیت


نام: علی اکبری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 اسفند 1391 - 23:46

نمایش مشخصات علی اکبری @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.