وهم

خيلي خسته بود ، اونقدر خسته كه حتي فكر مي كرد از خسته گي ميميره مشغوليات فكريش اونقدر زياد شده بود كه حتي يادش رفته بود اصلاً چرا مي نويسه . سر دبير مجله كه عوض شد، اونم كاراش بيشتر شد . آخه سر دبير جديد طرز فكرش يه چيز ديگه بود . با مال بقيه فرق داشت . انگار خيلي نو بود . نو بود اما نه من در آوردي . همة فكر و ذكرش شده بود مقالة جديد. با خودش فكر مي كرد آخه چي بنويسه كه به تريج قباي كسي برنخوره . اوضاع نوشتن خيلي شكر پنيري بود . بيست و پنج سال آبرو كه شوخي نبود . الكي نمي شد ازش گذشت . نه ميشه چپ رفت نه راست آخه ميگن گيره . يه انگ بهش مي چسبوندن و از نون در آوردن مينداختنش .
خيلي خسته بود؛ سرش . ياد سرش كه ميافتاد . انگار رو منار جنبونه . بعضي وقتا يه ميز و صندلي از تخت رياست جمهوري كه نه از تخت سليمونم بهتر بود . آوار شد . يه عمر آوار بود آوار در و ديوار و فرار . آوار صبح و شب و روزگار .
عجله داشت . ديرش شده بود بايد تا يه ساعت ديگه ميرسيد . آخه اگه بازم دير برسه . بعضي وقتا يه كپه خاكم از يه ميز و صندلي بهتره . بايد مي نوشت . قلمش انگار ازون خسته تر پاش كشش نمي كرد . اما بايد مينوشت . سرش رو از رو ميز برداشت ، فكر كرد خوب شده اما نه هنوز سرش ……. . دورتا دور چار ديواري اتاقش آينه بود چار تا ديوار از آينه . بايد مي نوشت . موهاش و صاف كرد اما نشد . يه سيگار و شش قدم به چپ . يه پك و شش قدم به چپ . يه فوت و شش قدم به چپ . وايستاد دوباره به ديوار خيره شد چقدر از خودش خوشش اومد . خوش قيافه بود با موهايي كه تا روي دماغشو پوشونده بوده . اينجوري ديگه فقط نوك دماغشو نمي ديد و همه فكر مي كردند روشن فكر . عينكشو كمي كشيد پائين تر . حالا بهتره شدم مثل چيز فهما . از بالاي عينك دوباره خودشو ورانداز كرد .
شش قدم به چپ . يه پك و شش قدم به چپ يه فوت كرد تو صورت خودش . مرتيكه فكر ميكنه كيه به من كه بيست و پنج ساله قلم تراشيدم و كاغذ سياه كردم ميگه يه چيزه نو بنويسه همه پسند . ميخوام هيچكي نخونه ، نپسنده ، من كه خوشم مياد . يادشون رفته من كيم تو همه انجمنا در مورد من پچ پچ ميشه .
( اون كه خودش مينويسه . خودش ميخونه . خودش ميفهمه ، خودشم آفرين ميگه )
يه پك و شش قدم به چپ دوباره دستي به موهاش كشيد . آخ بهم ريخت عجله عجله شونشو از جيبش درآورد . دور و ورشو پائيد كسي نبينه حالا بهتر شد . شدم مثل بالزاك شايدم داستايفسكي .
دوباره يه پك و شش قدم به چپ . وايستاد زير چشاش گود رفته بود . مرده شور همه تونو ببره بس بيدار خوابي كشيدم . با اين حرف از خودش بيشتر خوشش اومد . خندش گرفت . نه ديدي داره دندونام سياه ميشه . تندي چند دونه آدامس …. . حالا بهتر شد . يه پك و شش قدم به چپ . مرده شور همتون و ببره يادتون رفته استاداي فن در مورد كي گفتن ذهن و قلمش بدرد امروز نمي خوره شايد آينده ها بفهمنن . يادشون رفته چند تا ماهنامه و مجله و روزنامه و هفته نامه و هزار كوفت و زهر مار ديگه رو من راه انداختم لياقتشو نداشتين . بعد يه ماه در همه شو تخته كرديدن به جهنم . ازين بيشتر نمي فهمين .
يه پك و شش قدم به چپ و شش قدم به چپ و شش قدم به چپ . سرش گيج رفت . نشست نه افتاد كف اتاق . يكي روبروش اونور اتاق بهش خيره شده بود . بهش مي خنديد با غيظ ته سيگارشو به طرفش پرت كرد اونم همون كارو كرد ولي با خنده . زل زد تو چشاش عين همون كاري كه اون كرده بود . همش ور مي زد . ((احمق تو خيلي احمقي يه احمقي كه فكر ميكني خيلي ميفهمه . بيست و پنج ساله خودتو دست انداختي با اون چرت و پرتاي مزخرف . با اون سر و وضع درب و داغون . يه آدم آش و لاش فكري . بيست و پنج ساله چه غلطي كردي كدوم نوبلو بردي كدوم تقدير نامه رو . اونوقت هي ميگي نگرفتم چون طبعم بلنده . برو بابا تو طبعت كجا بود تو اگه طبع داشتي تا حالا هزار بار خودتو خفه كرده بودي . خدا …….)) . گوشاشو گرفت كه نشنوه ولي انگار طرف تو سرش بود . مخش سوت كشيد .
((بيست و پنج ساله تو اين اتاق خودتو حبس كردي و هي ميگي من . فقط خودتو ميبيني . مثل كبك سرتو زير برف كردي . اما برو مردمو ببين همه دارن بهت ميخندن . همه تورو نشون ميدن شدي كلكسيون جك مردم . تو ملانصرالدينم نيستي احمق چه برسه به … . ))
ديگه شورشو درآورده بود . از جاش بلند شد اونم همين طور . از غيظ رگ گردنش متورم شده بود اما اون هنوز ميخنديد . رفت طرفش . شش قدم به جلو . تو چشاش زل زد اونم همين كارو كرد . نه اينو
مي شناسه خيلي وقته شايد يه عمره كه ميشناسدش . تو چشاش بيشتر خيره شد . انگار پنجره اي بود به حياط همة عمرش همة گذشتش و چقدر صاف و شفاف . چه حقيقتي داشت . ترسيد عقب رفت . باز خيره شد . خيره تر از همة پنجره ها . نه نمي تونست باور كنه اين كه خودشه . هنوز داشت بهش ميخنديد . ازش بدش اومد متنفر شد . غيظش گرفت . مشتشو آورد بالا و با تمام قدرت كوبيد . ديگه سرش درد نمي كرد . راحت شده بود زير پاش پر بود از بيست و پنج سال زنداني . يه لبخند و صد قدم به جلو .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

بهار زرافشان (18/12/1391),مسعود رضایی (18/12/1391),رضا بکرانی (19/12/1391),

نقطه نظرات

نام: بهار زرافشان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 17 اسفند 1391 - 01:18

نمایش مشخصات بهار زرافشان نمیدونم چی بگم...
خیلی خوب بود...:x :x :x


نام: مسعود رضایی کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 اسفند 1391 - 12:10

نمایش مشخصات مسعود رضایی 素晴らしい話


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در شنبه 19 اسفند 1391 - 07:58

سلام زیبا بود.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.