بخاطر یک پنجه پنیر!

در زمستانی نه چندان دور روباهی بی فریب و بی حیله، به طمع تکه ی بزرگی از پنیر با تملق های بی حد و بی اندازه، زاغکی را در رسیدن به مسند قدرت همراهیِ بسیار نمود.
زاغک چون بر شاخه ی سبز و تنومند قدرت نشست، روباه به طمع تکه پنیر رویاهایش نزد او رفت.
زاغک گفت:(( ای روباه مطابق معمول چشمانت را ببند و دهانت را بازکن، تا تکه یِ بزرگی از پنیر را صاف در حلقومت بیاندازم))
روباه خوشحال چشمانش را بست و دهانش را بازتر از پیش کرد، در آن دم فوراً زاغک پشتش را به روباه کرد و صاف در عمق حلق روباه ری...! [????]
روباه چون مَزمَزه ای چشید عصبانی به بالا و پایین پرید. تف کرد و گفت: ((زاغک بی شعور، بی همه چیزِ، بی چشم و رو، ای فراموشکار...))
نتیجه ???? :(( پاداش آنکه تفاوت زشت و زیبا، سیاه و سفید و صدای خوب و بد را نداند ری...[????] است، نه پنیر! ))
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (12/8/1399),ابوالفضل ابطحی (14/8/1399),سالار منوری خیاوی (16/8/1399),زهرابادره (آنا) (23/8/1399),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 آبان 1399 - 09:33

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستان نظیره جالبی خواندم، فقط نتیجه گیری را به عهده خوانندگان می گذاشتید عالیتر بود .
قلم تان نویسا



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.