سلامِ ابراهیم

تازه به محله ی ما آمده بودند.بهتراست بگویم تازه به شهر ما آمده بودند.وقتی حزب بعث شروع کرد به بمباران خرمشهر،پدرشان راازدست داده وچاره راکوچ به سوی دیار غربت دیدند.خانه ای که اجاره کرده بودند روبروی خانه ی ما بود.آن زمان بسیاری از خانواده های جنگ زده به شهرهای مرکزی نقل مکان می کردند وشاهین شهر ماهم به علت کثرت خانه های اجاره ای مأمنی شده بودبرای باقیمانده جانشان.این خانواده که از سادات بودند،فارسی رابه سختی صحبت می کردند.مادرم چند باری به خانه شان رفت دلداری شان دادامّاغم از دست دادن عزیزان ودردآواره شدن به این سادگی ها التیام پذیرنیست.من تازه دبیرستانی شده بودم وبا لیلادخترکوچک این خانواده همکلاسي بودم. اوایل ارتباطمان در حد سلام وعلیک بودولی کم کم لیلا دوست جان جانی من شد.بعداز ظهرها یا لیلا خانه ی ما می آمدویامن خانه ی آنها می رفتم.واقعا"راست گفته اند جنوبی ها خون گرم اند این رادر تمام مدت معاشرت با این خانواده از عمق جان احساس کردم.هرازگاهی تلفن خانه ی ما به صدادر می آمدوما همسایه مان خانم غبیشاوی را خبر می کردیم وآن هم می آمدوبا زبان عربی ولهجه زیبایش که البته که ما از آن چیزی نمی فهمیدیم شروع می کردبه قربان وصدقه رفتن وگریه وزاری .تنهاپسرشان بود، سه ماهی بودکه ندیده بودنش وبیچاره ها حق داشتند.آخه توی جبهه خرما که خیرات نمی کردن ،هر لحظه می توانست اتفاق ناگواری بیافتد. یک روز که با لیلا از مدرسه بر می گشتیم ناگهان لیلا را دیدم که مثل آدم های مست خود را در آغوش پسر جوانی انداخت وسر تا پای اورابه بوسه گرفت .گیج ومنگ بودم آخرلیلا اینها تا آنجا که من می دانستم آشنایی دراین شهر نداشتند.تا به خودبيايم،لیلا وآن پسر جوان به سویم آمدندوبعدلیلا شروع کرد به معرفی کردن ما به یکدیگروذهن کنجکاوم را از تلاطم درآورد.داداش ابراهیم، شیرین. شیرین، داداش ابراهیم!
فقط یک سلام کرد وسریع سرش را پایین انداخت.نجابت وشرم وحیااز سروصورتش می بارید.
لیلاوحتی مادروخواهربزرگش آن روزها طوردیگری بودند.خوشحال بودندودوردوردانه شان می گشتندومن دراین مدت دچار حسی عجیب بودم که تا آن وقت هیچ گاه تجربه اش نکرده بودم. مهم نبوددر چه وقتی از اوقات یاچه مکانی هستم وبه چه کاری مشغولم ولی مدام آن حس ناشناس خودش را بر من عرضه می کرد.دیگرآن شیرین همیشگی نبودم .شاید بهتر بود من را شیدا صدا کنند!!!
هیچ کس نمی تواند حال آن موقع مرا بفهمد من فقط 14 سال سن داشتم ودرد دلم را به چه کسی می توانستم بگویم؟
نه من آنقدربی حیا نبودم که با خانواده ام در این باره حرف بزنم ولیلا هم ... شدني نبود.
وخدای من تنها کسی بودکه بی پرده رازهای دلم رامی شنیدومن فقط درآن لحظات رنگ وروی آرامش را می دیدم. نمی دانم حق داشتم یا نه؟امامن خواسته یا نا خواسته در دام اواسیر بودم .بیچاره ابراهیم غبیشاوی! یک سلام که بیشتر نکردوسریع سرش را پایین انداخت!ولی کار از کار گذشته بودومن هزاران بار در طول یک هفته ،سکانس سلام ابراهیم رادرذهن پریشانم دیده بودم.شاید حسی که دارم پاسخی است بر سلام او!مگر نه اینکه جواب سلام واجب است؟!
بااین که زمان زیادی از اولین باری که اورا دیدم می گذردامّا هر روزابراهیم پررنگ پررنگ می شود.
خدایایعنی این چیزی که در درون من می گذرد،ذره ای هم بر قلب ابراهیم عبور می کند؟هنوزم که هنوز است گاهی خودم را نکوهش می کنم اما چه فایده حریف خودم نمی شوم!
من هفت خوان شیدایی را گذرانده بودم.
-از شیفتگی سبقت گرفته بودم اما به گردپای ابراهیم هم نمی رسیدم !
-رنگ رخساره ام گاهی زرد وگاهی سرخ می زد.پای چشمانم گود افتاده بود وچشمه اشکم خشک.اما هنوزراه زیادی در پیش بود.
-صبح یک روزاز دلشورگی هام ، ابراهیم رفت !!!
لیلایک باره مجنونش راومن فرهادم راازدست دادم.
-خدایاابراهیم را به تو سپردیم! ابراهیم که رفت، بال های شاهینِ شهرمن شکسته شد.
جنگ بود وتوپ وتفنگ. جنگ بودویه دنیای زشت وقشنگ.
ابراهیم رفت تاابدیت،تانوک قله ی عشق .تا خدا...
من ماندم ویک دنیای بدون ابراهیم!
ابراهیم به حق خود رسید. آتش براوگلستان شد.امّا سهم من از جنگ ،سلامِ ابراهیم است.
ابراهیم ،سلامت را پاسخ خواهم گفت ساعتی ، جایی...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (17/1/1392),میثم زارع (17/1/1392),نیلوفر روشن (17/1/1392),علیرضااشرفی مهابادی (30/1/1392),علیرضااشرفی مهابادی (20/2/1392),علیرضااشرفی مهابادی (28/7/1392),شیدا محجوب (1/5/1393),علیرضااشرفی مهابادی (24/12/1394),علیرضااشرفی مهابادی (19/2/1397),علیرضااشرفی مهابادی (12/8/1398),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 08:32

سلام زیبا بود.


@ابوالحسن اکبری توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 11:21

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.ممنونم آقای اکبری.


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 12:32

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام اقای مهابادی داستان جالبی نوشته اید هر چند مزه تلخی جنگ میداد اما زیبا بود.15 خط اخر داستان انگار واقعا شیرین ماجرا بودید و یک نویسنده ی زن ...دوست داشتم داستان بیشتر ادامه داشت تا جملات زیبای بیشتری میخواندم .


@نیلوفر روشن توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 13:00

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.ممنونم که وقت گذاشتید وخواندید.شمالطف دارید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.