آخرین سواری

سال ها پیش ،مثل همه ی آدم هایی که میشناسمشان من به دنیا آمدم.
هیچ گاه تلاش نکردم که نوزادبمانم ومن چه زودراه افتادم.دریغ از
لحظه ای ایست. روزوشب یکی پس ازدیگری می گذشت ومن به
سرای کودکی رسیدم.با اینکه ثانیه ثانیه اش رادوست داشتم اما هیچ
گاه تلاشی نکردم که کودک بمانم.آفتاب از شرق طلوع می کردواز
غرب غروب.درست مثل این روزها.کمی بزرگترشده بودم ونوجوان.
چیزی نمانده بودتا به جوانی برسم.دریچه ای روبه جوانی.بااینکه
برای اولین بار بوداحساس نوجوانی راتجربه می کردم وپُرازجذابیت
بوداما تلاشی نکردم که نوجوان بمانم وچه زود جوان شدم!!!
یکی گفت شکوفا شده ای،یکی گفت مهیّاشده ای...نمی دانم اما
دوران خوبی است جوانی است ونشاط وهزارحرف نگفته.
بی اندازه دوران لذت بخشی بود اماتلاشی نکردم که جوان بمانم.
من مُدام بزرگ وبزرگتر شدم.رسیدم به میانه ی سال ونماندم و
تلاشی نکردم که میانسال بمانم وگذشتم.
راه نمایان بود،دیگر چیزی به انتها نمانده بود.شایدیک گام.
گام آخر.من پیرشدم .پیرراه،راه پُرازبیراه،بیراه زشت وزیبا.
من تلاش کردم که پیر باشم اما بمانم!!!
ولی راه به پایان رسیده بود.تازه فهمیدم چه خوب شد که
تلاشی نکردم که نوزاد،کودک،نوجوان و جوان بمانم.
ترمزی درکار نیست فقط باید رفت.هنگامی که داورِبازیِ
عمر،سوت پایان رازد، ناخودآگاه خاطراتم را یک بار دیگرمرور
کردم،گاهی خنده وگاهی گریه ام گرفت.من یاد آن روزی افتادم
که توپ بازی ام پنچر شد...یاد آن روزی که نهار نخوردم چون
غذارادوست نداشتم...یاد آن روزی که مشق هایم را ننوشته بودم
...یاد آن روزی که پول هایم رادرقلّک ریختم ویاد آن روزها
وروزها... بخیر.اینک فرصتی نیست جماعتی که نامشان رفیق و
اولادوخویشاوندوهمسایه است بیرون در منتظرندتا مرا به خاک
تحویل دهند.همه سیاه پوشیده اند.فرزندانم غم از دست دادن مرا
فریاد می زنند.من همه را می بینم!!!
عدّه ای فاتحه ای نثارم میکنندوچه طعمی داردالحمدُلله...
یک باردیگربه رسم تمام سال های زندگی ام مرا غسل دادندو
لباسی سفید بر تنم کردند.چقدر این هابرایم آشناست!!! شبیه
قُنداق نوزادیم وحالا وقت آخرین سواری است. من را سوار بر
تابوت به سوی بستر خاکیم می برند.برای آخرین بار موسیقی
رامی شنوم که ندایش این بودالله گواه باش که گفتیم لااله الالله...
هیچ گاه تااین اندازه خوشحال نبوده ام همه از من می گویند ،
برای من می گریند. گویی من عزیز کسی بوده ام .دیگر چیزی
به پایان نمانده. به رسم زندگان بر مردگان برمن نماز خواندند
وچه خوب که این نماز قضا نشد!!!
گودالی کنده اند سخت عمیق.من را بادنیایی اززندگی ، روبه
قبله در دنیایی ازمردگی خوابانیده اند.تلقین را یک نفر گفت و
تلّی ازخاک ها بر رویم ریختند،شاخه ای گل بر سرمزارم،
لحظاتی فاتحه ،گریه وناله...یک نفر گفت تمام. زندگی از نو.
یک فشاری چند سخت،یادی از مولاعلی (ع) ،دستگیری از او.
اندکی آرامشی .حال حسابی و کتابی...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

نیلوفر روشن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

میثم زارع (18/1/1392),علیرضااشرفی مهابادی (18/1/1392),لیلا کوت آبادی (18/1/1392),نیلوفر روشن (18/1/1392),امیر فروردین (19/1/1392),علیرضااشرفی مهابادی (30/1/1392),علیرضااشرفی مهابادی (30/7/1392),احمد دولت آبادی (27/7/1394),علیرضااشرفی مهابادی (19/2/1397),علیرضااشرفی مهابادی (12/8/1398),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 10:42

سلام خیلی عالی وآموزنده بود واشاره ی خوبی به مراحل زندگی انسان ها کرده اید اما انسان همیشه درغفلت به سر می برد زمانی بیدارمی شود که مرگ سراغش می آید .


@ابوالحسن اکبری توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 16:41

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.ممنونم .هم از اینکه مطالعه کردید وهم به خاطر نظری که گذاشتید .حق باشماست غفلت...غفلت...غفلت!!!


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 20:15

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام .. اسم داستان و اخرین سواری که توصیف کردید واقعا زیبا بود .من با نظر جناب اقای اکبری کاملا موافقم شما اشاره ی اموزنده ای کردید به مراحل زندگی انسان ها @};-


@نیلوفر روشن توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 12:47

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام
ممنونم از اینکه مطالعه کردید والبته نظرگذاشتید.شمالطف دارید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.