‍پیوند

هیچ گاه باورم نشد !این من بودم که عشق به جنس مخالف را گناهی بزرگ می دانستم ولی بی خبر عاشق شدم .حتی فرصت نداد تا به مرورزمان، عقاید دیرینم عوض شود .به یک چشم برهم زدن ،تمام باورهایم مردند وعشق مشق تازه ای برایم نوشت .توصیفش سخت محال است!!!
نوبت او بود که کنفرانس بدهد .استاد نامش را صدا زد.حواسم به خودم بود وبا گوشی موبایلم در حال اس ام اس دادن بودم که ناگهان...
نا خود آگاه چشمانم به چشمانش افتاد .سریع سرفرود آوردم .اما دل ودینم رفت واختیار از کف دادم .بااینکه یکسالی با هم همکلاسی بودیم اماتا به حال ندیده بودمش .ذکر گفتم وبر شیطان لعنت فرستادم و...
اما به خدای احد وواحد ،چشمانم دیگر از من اطاعت نمی کردند ونیم ساعت تمام زل زده بودند به دختر مردم .هنوز هم که هنوزاست برایم باور کردنی نیست .قصه من قصه جوان سر به زیری بود که به آنی سر به هوا شد .آن روز تمام بدنم خیس عرق بود .
نمی دانم عرق شرم یا ...
آن لحظات به هر مکافاتی بود تمام شد .حس عجیب وغریبی داشتم .با هر زحمتی بود خودم را به خانه رساندم .تا اذان مغرب چیزی از گذشت زمان را درک نکردم تااینکه اذان شد وصدای موذن مرا به خود آورد!
وضویی ساختم از جنس نور .در پی راه چاره بودم .خودم را در برابر حریفم، ضعیف می دیدم واز خدایم مدد خواستم .نمازم را طور دیگری خواندم ووقتی سلام دادم تازه متوجه شدم مادرم در حال تماشای من است واشک گوشه ی چشمانش میهمان گشته وامانش را بریده .چیزی نگفت اما از نگاه مادرانه اش فهمیدم دعایم می کند .
شب را نخوابیده تحویل داده وصبح خیلی زود از خانه بیرون زدم.
تردیدتمام جسم وروحم را پوشش می داد.قدم های مملؤاز شک بود .گام هایم را لغزان بر می داشتم. دیگر کم مانده بود زمین گیر شوم .گاهی دست هایم به کمک پاهایم
می آمدندومانع از سقوطم می شدند.
من مانده بودم ودلی که قراری نداشت واز اولش هم قرار نبود قرارگاه انسانی شود. امازیر قولش زد .دختری که حالا ملکه ی ذهن وروانم بود همه معادلات را بر هم زد .تیری بر قلبم زد که ثانیه ثانیه، بیشتر از قبل در درونم رخنه می کند. آن روز بین دوراهی رفتن به کلاس درس ونرفتن،من دانشگاه را انتخاب کردم . در حالت عادی نبودم وخیلی چیزها وخیلی کس ها را نمی دیدم. تمام تصاویر مات بود جز تصویر او !!! که با دیدنش روشن وروشن تر از قبل شد .دوباره جرقه ای زده شد وآتش برخرمن وجودم افتاد. روزها می گذشت ومن یک ماه تمام، نظاره گر او بودم و نمی دانم او متوجه شده بود یا نه .ولی در این یک ماه به دفعات نگاهمان در هم تلاقی خورد واو از روی شرم وحیا نگاهش را از من می دزدید.
من در این یک ماه چون شمعی می سوختم وجرات ابراز عشق را نداشتم وازاینکه پاسخ منفی بشنوم هراسان بودم .آن لحظه هم مثل عادت این یک ماه اخیر، از دور مواظبش بودم که ناگهان ماشینی باسرعت زیاد با او برخورد کرد .
گویا زلزله ای اتفاق افتاده بود می لرزیدم .سِیلی رخ داده بود پهنای صورتم خیس اشک بود. هیچ دست خودم نبود ومتوجه نبودم چه می کنم .زبانم بند آمده بود .با کمک چند نفر دیگر او را به بیمارستان رساندم.
کاری از دستم بر نمی آمد .مستهسل ودرمانده به خدایم پناه آوردم .دست به دعا شدم.حتی از مادرم بی پروا خواستم دعایش کند ،نذری کندو...
خوشبختانه چند ساعت بعد مخفیانه از پشت شیشه اورا به هوش دیدم .انگار تمام دنیا را به من داده بودند ،امااین تمام ماجرانبود به جز چند شکستگی کلیه های او دچار مشکل شده بودند وهر روز وضعیتش بدتر از قبل می شد باید عمل پیوند کلیه صورت
می پذیرفت امااین کار زمان بر بود .طاقت زجر کشیدنش را نداشتم .بخصوص صورتش که هر روز نحیف وگرفته تر می شد .من فکری به ذهنم رسید در طول این مدت هیچ کس از رفت وآمد من در بیمارستان مطلع نبود ومن مخفیانه واز دور او را نظاره می کردم. پس سراغ دکترش رفتم خودم رامعرفی کردم وماجرایم را برایش گفتم .
اشک حلقه زده در چشمانش رادیدم. ولی گفت کاری از دستش بر نمی آید وعمل پیوند باید هر چه سریع تر انجام شود . گفتم آزمایش هایی را که لازم است را انجام داده ام اما متاسفانه می گویند امکان پیوند کلیه من به ایشان نیست. خواهش می کنم برای کلیه ام مشتری پیدا کنید تا با پول آن یک کلیه خارج از نوبت بخرم ؟
اولش قبول نمی کرد ولی راضی اش کردم .من کلیه ام را فروختم وبعد با پول آن کلیه ای را که اونیاز داشت را خریدم .دکترزحمت زیادی کشید وطبق قولی که داده بودنامی از من وکاری که کرده بودم نبرد.
چند ماه بعد من با مادرم به خواستگاری او رفتیم و جواب مثبت گرفتیم وزندگی مشترکمان را بایکدیگرشروع کردیم .
یک روز که برای معاینات پزشکی سراغ دکتر رفته بودیم، دکتر مراکنارکشید وپرسید تو که قرار بود به خواستگاریش بروی چرا نگذاشتی که از کاری که کرده بودی چیزی بفهمد؟ آن موقع زودتر بله را می داد ! من خندیدم وگفتم دلم نمی خواست او بخاطر کلیه ناقابلم من را دوست داشته باشد وپاسخ بله بدهد .
من عشق را خالص و ناب می خواستم وبار دیگر از دکتر خواهش کردم این راز را در دل خود نگه دارد .تاپیوندمان به واسطه پیوند کلیه نباشد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

بی بی فردوس سید آسیابان ,سمانه ,ساجده حیدری ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سمانه (3/4/1392),ساجده حیدری (3/4/1392),مریم مقدسی (3/4/1392),بی بی فردوس سید آسیابان (3/4/1392),فرزانه باران (3/4/1392),علیرضااشرفی مهابادی (3/4/1392),سمانه (3/4/1392),مریم مقدسی (3/4/1392),سمانه (3/4/1392),سیده صدیقه موسوی زاده (4/4/1392),سمانه (4/4/1392),مختار محمدیان (5/4/1392),محمد کاشانی (8/4/1392),امیر ولا (18/5/1392),علیرضااشرفی مهابادی (19/2/1397),

نقطه نظرات

نام: سمانه   ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 08:09

خیلی قشنگ و جذاب نوشتی ، موفق باشی


@سمانه توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 20:04

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام خانم سمانه .ممنونم از اینکه وقت گذاشتید.موفق باشید.


نام: ساجده حیدری   ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 09:21

خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی جالب بود.قلم زیبایی دارید.موفق باشید منتظر داستان های زیبای دیگرتون هستم.


@ساجده حیدری توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 20:02

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام. ممنونم خانم حیدری. شما لطف دارید.سپاسگذارم.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 10:37

:) چه خوب آخرش تموم شد کاش می فهمید چه فداکاری در حقش کرده البته بعد ازدواج
عالی بود خسته نباشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 20:01

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.ممنون از اینکه وقت گذاشتید. موفق وسربلند باشید.


نام: بی بی فردوس سید آسیابان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 15:01


آفرین بسیار پر احساس و قابل درک .
مفهومی کامل داشت . احسنت من که به نوبه ی خودم لذت بردم موفق باشی@};- @};- @};-


@بی بی فردوس سید آسیابان توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 19:58

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.ممنونم خانم سید آسیابان.من هم برای شما آرزوی موفقیت دارم.


نام: دنیا جعفری   ارسال در سه شنبه 4 تير 1392 - 11:33

سلام خیلی ریبا بود وقشنگ بود موافق باشی@};- @};- @};- @};- @};-


@دنیا جعفری توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در چهار شنبه 5 تير 1392 - 07:57

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.ممنونم از لطف شما.سربلند و پیروز باشید.


نام: سارا   ارسال در سه شنبه 4 تير 1392 - 12:09

سلام جالب بود تا حدودی معنای عشق واقعی رو بیان کرده بود افرین و خسته نباشید


@سارا توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در چهار شنبه 5 تير 1392 - 07:58

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.خیلی متشکرم ازاینکه وقت گذاشتید .موفق و برقرارباشید.


نام: آرتا   ارسال در چهار شنبه 5 تير 1392 - 14:04

سلام
بسیار قشنگ بود
ممنونم که داستان راخوب تمام کردید...
پیشنهاد میکنم به سایت سیما فیلم برید و یه طرحی از این داستان ر ابه عنوان فیلمانه ارائه کنید.
موفق باشید


@آرتا توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در چهار شنبه 5 تير 1392 - 16:50

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام. سپاس دوست عزیزاز اینکه وقت گذاشتید وممنون از پیشنهادتان. در پناه حق برقرار باشید.


نام: محمد کاشانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 تير 1392 - 13:48

سلام
بسیار زیبا نوشتید خسته نباشید


@محمد کاشانی توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در دوشنبه 10 تير 1392 - 07:52

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.دوست عزیزممنونم .‍پاینده باشید.


نام: امیرولا   ارسال در جمعه 18 مرداد 1392 - 13:56

سلام افرین داستان کشش خاصی داشت لذت بردم.@};-


@امیرولا توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در سه شنبه 29 مرداد 1392 - 06:08

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.ممنون دوست عزیز.موفق باشید.


نام: حسین فیاض   ارسال در سه شنبه 13 خرداد 1393 - 12:01

عالی است.
موفق باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.