ردپای عشق

زندگی بر وفق مرادبود. عشق بود ونان بود وجای موتورهزارش شاهنامه ای بود که ما را حماسی می سرود .لحظه های بدون یکدیگر ،برایمان به سختی می گذشت وبه محض وصال ،شراره های آتش وصل ما را در هم یکی می کرد ودردش کم از هجر نبود .همیشه ترس ما را همراهی می کرد که نکند خدای نکرده اتفاقی بیفتد و...



مابرای هم ایفاگردونقش بودیم ،لختی عاشق ولختی معشوق –هیچکس نمی توانست بگوید کدام ما عاشق وکدامیک معشوق هستیم .شده بودیم زبانزد همه .گفتند عشق افسانه نیست ومامثالشان بودیم. وهیچ کس آن حوالی شاعر نبود اما ما را بازبان ساده شان به شعر ها پیوند می زدند . شده بودیم فراتر از فرهاد وشیرین ،دیگر کسی به بیستون نگاهی نداشت. تاریخ دوباره تکرار شده بود وما تبلوری جدید بودیم از لیلی ومجنون های دیروز .اگر یکی از ما تب می کرد دیگری مناری جنبان می شد از زبانه های آتشکده ها شعله ور تر .اما ترس فراق همراهی بود که یک لحظه هم ،تنهایمان نمی گذاشت .ما موقع غذا خوردن مشکل داشتیم چون نگاهمان که به همدیگر می افتاد قوت وغذایمان طور دیگری می شد ولی نمی دانم چه سری بود که برای یک لخظه هم از دیدن هم سیر نمی شدیم وما عمری حتی در هنگامه ی غذا خوردن هم گرسنه بودیم .ما بی نیاز بودیم از عطر وادکلن ها.حتی از بیشترین فاصله ها ،شمیم ورایحه ی یکدیگررابه خوبی حس می کردیم .بصیرت بین دو بینی مان فاصله انداخته بود و ما چیزی یکتا جز دیگری نمی دیدیم .ما حتی در حق خدایمان هم جفا کردیم .



از عباداتمان زدیم تابزنیم اندکی دیگر در کنار هم پلک هایمان را .ماسالهای سال از ترس از دست دادن یار نخوابیدیم وعشق کم بود برای وصف حال ما .تااینکه صبح فاجعه از راه رسید وتمام نخوابیدن ها ،محبت ها ویکی شدن هایمان رابه یک چشم زدن به تاریخ سنجاق کرد !حالا نوبت دست اندازها وچاله چوله های راه بود !نفس کشیدن برایمان سخت شده بود اما وا ندادیم.لایه های ترس وگیجی را کنار زدیم ،به خودمان آمدیم. ما در آن صبح تلخ یکدیگر ودنیایمان را سه طلاقه کردیم ورفتیم . رفتیم به جنگ حریف چالاکمان .



جنگ برای خیلی ها شبیه نمایش بود وفقط تماشاکردند ،عده ای اما اکتفا نکردند وبازیگر شدند ولی ما ...



ما تمام پل های پشت سرمان را خراب کردیم وسوتی کشیدیم بلند به نشانه پایان معاشقه .عشق دیگری از راه رسیده بود .قرار بود هر چه در چنته داریم روکنیم وما بعداز مدت ها به خودمان آمدیم .رو کردیم به کسی که بدون آنکه حرفی بزنیم همه چیز را می دانست سرمان را به زیر افکندیم گویا صدایمان را شنید ،دستمان را گرفت .



روح تازه ای بر کالبد مان دمید وما خرامان از دمش ،گرم شدیم .پیمانه ها یمان سرریز کرد ،ظرف دنیا برایمان کوچک شد وشدیم حکایت مرغی که یک پا داشت .آنقدر بر سر حرفمان که حق بود ایستادیم که حریف ناجوانمردمان دست های آغشته به خونش را بالا برد وتسلیم شد .



جنگ برای همه پایان یافت جز ما !!!ما یعنی من، او وگاهی تو .هرروز وهر ثانیه با مرگ می جنگیم .نه اینکه از مرگ بهراسیم نه ،اما برای اینکه از آرمانمان دفاع کنیم با مرگ دست به گریبانیم وحریف شاید بدنمان را شیمیایی ونحیف کرده باشد اما روحی یافته ایم پر از تلالؤ نور .کارون را گواه می گیریم تا سندی باشد بر حقارت دشمن وخاک را شاهد می گیریم چون فرزند خاکیم وچه نیازی به اینها که خدایی هست که او برایمان کافی است ،بارالها پس تو راناظر می گیریم به آنچه بر ما ودوستانمان گذشت و تو مدد کردی واز کرم نگاهت ،شانه های آهنین دشمن را به خاک مالیدیم .وعده ی یارنزدیک است چقدر صدای نفس هایم شبیه خش خش برگ هاست. صدای اذان بلال چقدر زیباست ،حاج ابراهیم هم همت کرده وآمده است.



همه هستند وفقط جای دو نفر آنجاست !یک نفر صدا زد جای تو اینجاست جلوس کن .نشستم ،دلم برای دیدن چشمان زیبای حاج ابراهیم همت تنگ شده بود .محو نگاهش بودم حال خوبی داشتم اما شمیمی به مشامم می رسد دروازه را باز کردند ،رایحه برایم آشناست ،اورا نزدیک و نزدیک تر آوردند گل لبخند بر لبانش نقش بست ،ترنم بود!.



دلداده ی دنیاییم .یک نفر صدا زد جای تو اینجاست جلوس کن .نشست. روی همان صندلی کنار من .برق نگاه حاج ابراهیم از یادم رفت ،ترنمی شروع به باریدن گرفته بود ،شعله های وجودیم بار دیگر روشن شد. ترنم درست شده بود همان خانمی که قبل از جنگ داشتم با حجب وحیای همیشگی وهیچ اثری از ترکش وتاول های شیمیایی بر رخ نداشت ،ماه من از راه رسیده بود ووصالی بارنگ وبوی الهی در راه است ترنم طاقت دوری از من را نیاورد ولحظه ای بعد از شهادتم با اولین پرواز به سوی مقصد آسمانیم عروج کرد .حالا باید در تدارک مراسم عقد باشیم .فرشتگان قول داده اند همه چیز را فراهم کنند خیلی ها دعوتند حاج ابراهیم ها ،باکری ها ،زین الدین ها و...راستی کارت دعوت ما به دست شما نرسید ؟!





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,بهناز باران خواه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (2/7/1392),مهساعبدلی (2/7/1392),بهناز باران خواه (3/7/1392),علیرضااشرفی مهابادی (5/7/1392),مجتبی دانیالی (19/9/1392),شیدا محجوب (1/5/1393),شیدا محجوب (4/5/1393),علیرضااشرفی مهابادی (19/2/1397),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 مهر 1392 - 11:11

زیبا بود خسته نباشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در سه شنبه 2 مهر 1392 - 15:18

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام ممنون ازاینکه وقت گذاشتید .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.