درها همه بسته اند؟!

بیمارستان سینا.دقایقی تا اذان ظهر،زندگی ای پا درهوا!پسرک به زور دستگاه ها،هنوز زنده است امّا فاصله ای هم نیست،درست در یک قدمی مرگ.چسبیده به گورستان ها اینجا در حوالی بغض،عزیزی به خواب رفته است!
مادری با تمام حس مادری اش ضجه می زند وپدری با غرور پدرانه اش تمام دارایی هایش را رو می کند. دینارها ودلارهایش را می بخشد تابار دیگر فرزندش چشم باز کند.
به چپ وراست می زند،به این و آن می زند...وهرچه می زند درها همه بسته اند!!!
لحظه ی آخر،خودش را به رخ می کشد.صدای همسرش را می شنود که التماسش می کند(مرد یه کاری کن بچّم داره از دست میره...)! پدردنبال کورسوی امیدی است،می گوید بچه ام را به خارج می برم،هر چه قدر که بخواهید می دهم ...ولی سکوت محض فضا را پر کرده است وگویی امیدرا از صحنه ی روزگار محوکرده اند.
آقای پدرچه زود خمیده شده است،عزیزش جلوی چشمانش پرپر می زند واز دست هیچ کس کاری برنمی آید!؟
درحیاط بیمارستان ،نگاهش به ماشین گران قیمتش می افتد،دیگر دوست داشتنی نیست! نفرت سراپای وجودش را گرفته ومرتب تف می اندازد به دنیایی که برای خویش ساخته!
ظهر شده است. صدای موذن به گوش می رسد. پدر حسی غریب دارد،تردید دارد،تشویش داردامّا چیزی گلویش را می فشارد واورا به سوی صدا می کشاند! نگاهش به مردمی می افتد که درحال وضو گرفنتن هستند،راه ورسمی دیرین به یادش می افتد،وضویی می سازد و قدم هایش را روانه ی صراط می کند . خودش را درون مسجد و میهمان رب العالمین می یابد. عمری کور و کربودن... ولی این لحظات به خوبی حسش می کند،از رگ گردن نزدیکتر!دیگر آرام گرفته است .خانه های زنگار دلش را تا صیقلی شدن بارها وبارها می زداید وبابارانی از حُب الهی عطش دیرپایش رافرو می نشاند.
نمازی می گذارد به وسعت دلتنگی اش! اشک پهنای صورتش را گرفته وگرد وغبار فراق را می شوید!
درد پدر دیگر این نیست که پسرش را از دست می دهد نه... پدر از تنهایی در آمده است،چشمانش بینا وگوش هایش شنوا شده اند.
دیگر پدر دست بردارمعبودش نیست شاید مثل آن روزها که غرق دنیاو چراغ های چشمک زنش شده بود؟! او دیگر همسایه ی زرق و برق ها نیست،طعم شیرین پرستش را چشیده ودلش را خانه ی محبوبش کرده است. بیچاره کارش به کجا رسیده بود که کفر می ورزید بریکتای هستی بخش،آرام قلب ها،ستّار...
در عالم خودش بود که تلفن همراهش به صدا در آمد. اشک هایش را پاک وخودش را مهیای شنیدن تلخ ترین وغم انگیزترین خبر می کند ولی (الو...الو...مرد تو کجا گذاشتی رفتی؟ مژده بده ..مژده بده ... خطر رفع شد،پسرمون به زندگی بر گشت...)گوشی از دستان پدر بر زمین افتاد وپدر چه بلند بر زمین افتاد. روبه محراب دلها،سجده ها ی یک پدر تماشایی است!!!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الهام توکل (13/9/1392),محمد سعیدنژاد (14/9/1392),عاطفه باقریه (14/9/1392),کامیلا شاهد (16/9/1392),علیرضا کرامتی نوشابادی (16/9/1392),مجتبی دانیالی (19/9/1392),مجتبی دانیالی (23/9/1392),شیدا محجوب (4/5/1393),علیرضااشرفی مهابادی (19/2/1397),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 بهمن 1392 - 11:45

عالی بود واقعا می گم عالی بود
خسته نباشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در شنبه 12 بهمن 1392 - 08:32

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی ممنونم. نظرلطف شماست. موفق باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.