ساربان

بیابان است.بی آب ونان است!دردل خود، رازها دارد.گرم وسوزان! صدایت را در نیاورد تو رابه تفکری عمیق وامی دارد.
تو از هرآب وآبادانی ،اینجا دورتر!
وتواینجا عاشق!
توساربانی. می شناسمت!
از قبیله ی مردها!!!دلت را به کویر خوش کرده ای...وچه زیبا مانده ای.
سرت را به هر سو بچرخانی ،برهوتی را می نگری که امتدادش از نگاه تو ،بی انتهاست.
افسون دشت های بی آب وعلف تورا گرفته است وتو همه عالم را گرفته ای!!!
آفتاب،شن های داغ،شتر ها وحاشی ها رابه دوستی گرفته ای وهمسفرانت را دوست داری...دارایی ونداریت اینجاست.
صورت آفتاب سوخته ات ،تاوان رفاقت با بیابان هاست!
دلت گرم،سرت گرم...آسمان کویر امروز جور دیگری است.
چشمت را از دیده ی مشوشش می دزدی،به خودت نهیب می زنی که نترس مرد!می خواهی به هر طریقی دلت را دلدار کنی.
ولی قرص نمی شود تا نفهمد چه نقشه ای در سر سقف کبود می گذرد.
زمزمه ها آغاز می شود وگرد سپید برف وکولاک بیابان را فرا می گیرد وهنوز هم ادامه دارد.
وتو ساربان دوستانت را به دور خود جمع کرده ای.جان به در بردن از این کولاک مهیب کاری مشکل است.تو به مرز یخ زدگی نزدیک می شوی. هوا سرد و سردتر می شود.حتی شتر ها وحاشی ها هم سردشان شده است.
خبری از آفتاب سوزان سالیان متمادی پیش نیست.دلت برای هوای بیابانیِ بیابان لک زده است!
تابه حال با چنین وضعی روبرو نبوده ای آن هم درجایی که هر چندین ده سال شاید چند قطره باران هم نبارد.
دستانت یخ زده اند،زود باش ساربان کاری بکن. تو تا مردن فاصله ای نداری.
مرد روزهای گرم اسیر لحظه های سرد روزگار شده است. چه امتحان سختی؟!
مرد بیابانگرد را با سوز وسرما چه نسبتی است؟
دندان هایت ازشدت سرما به هم می خورند. هنوز ساکتی امّا ساکن نیستی...به جنب و جوش افتاده ای.
کارد دسته چوبی ات رابه زحمت از جیبت بیرون آورده ای. چه در ذهن یخ زده ات می گذرد؟
شکم شتر پیرت را نشانه می روی وبا زور خودت را در لایه های گرم درونش مچاله می کنی. کمی از گرمای درونش را حس می کنی و...دلت به حالش می سوزد وبه حال خودت...
دوستانت یکی بعد دیگری شکمشان را دریده ی کارد دسته چوبی تو می بینند.وتوهربار دلت می سوزدکه ...ساربان تو هم آخرش رفاقت را خط خطی کردی...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (15/12/1392),بهارك حكمت‌طلب (18/12/1392),شیدا محجوب (4/5/1393),علیرضااشرفی مهابادی (24/12/1394),علیرضااشرفی مهابادی (19/2/1397),

نقطه نظرات

نام: dalkaf   ارسال در چهار شنبه 31 ارديبهشت 1393 - 08:18

درود
.......
مجموعه داستان اُ منفی ...


نام: حسین فیاض   ارسال در سه شنبه 13 خرداد 1393 - 11:58

بسیار جالب و دلنشین بود.
زبان حال ساربانانی چون خدا بیامرزها حسن عید ممد و سلیمون عید ممد بود.
آفرین به این قلم روان و شیوایت.
موفق باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.