قانون



چشمانش را باز می کند سرش بدجوری گیج می رود امّا خوب اطرافش را نگاه می کند .چندروزی می شود که ترس وتردید تمام وجودش را گرفته دلش به کار نمی رود ولی نمی خواهد سرش را هم شیره بمالد .



پای کسی درمیان است ،کسی که انگار سالهاست چشم انتظار اوست ،می داند کارسختی است امّاباید شعله های درون سینه اش را خاموش کند .از وقتی عشقش را به اوابراز کرده زندگی به رنگ دیگری درآمده ،اوهم عاشق است ،دو عاشق امّا...



از وقتی خودشان را شناخته اند باقانون ایل آشنایند !اینجا همه اهالی ایل به هم محرمند وحکم برادر وخواهررادارند ،ازدواج فقط باافراد دیگرایل ها ممکن است اینجا مردان تمام زنان ایل را بسان ناموس یکدیگر نگاه می دارند.حالا دو عاشق .قراراست از چه بگویند ؟!واکنش اهالی ایل را بی شک می داند امّادوستش دارد و بیشتر از اینها ...



باید بهای این احساسش را بدهد حال هر چه باشد حتی به قیمت نابودی



حرف هایش را می زند وهمه ایل برایش خط ونشان می کشند .پدروبرادرانش او را به باد کتک می گیرند واورا متهم می کنند . ،جرم عشق ودیگر هیچ. رئیس ایل، خانواده را از ننگ بزرگ پیش رو آگاه می کند ... می خواهند برای او زنی از ایل آنطرف کوه بگیرند .زیر بارنمی رود حبسش می کنند وشکنجه اما بی فایده است .روزها می گذرد واو هرلحظه عاشق تر.خوب توانسته بود زیر بارضربه ها دوام بیاورد ونامی از معشوقه نبرد.اصلاً مگر مجالش دادند که حرف بزند .همین که گفت می خواهد با یکی از اهالی ایل ازدواج کند بابارانی از مشت ولگد وحرف های بی رحمانه شان روبروشد واز همان جا اسم معشوقه اش را مخفی کرد تا به او آسیبی نرسد .دخترک همۀ چیز را از نزدیک دیده بود وحالا نوبت او بود ،باید چند قدمی راهم او برمی داشت ،سکوت شبانه ایل را نشانه گرفت ودل به زندان یار سپرد ،پسرک حالا تمام زخم ها ودردهایش را فراموش کرده است معشوقه آمده است که عقب نیفتد وبازی را مساوی کند.



اشک از سرای دیده هافرو می ریزد ودل ها استوارتر از قبل .باید رفت !قانون ایل در راه است .قانونی که انتهایش چوبه دار است .می روند .آنقدر که هنوز هم نه ایستاده اند .دره به دره وکوه به کوه ودشت وصحرا ...پاهایشان تاول زده است اما راه می روند ودورمی شوند .قانون ایل حالا نام معشوقه را می داندو باید باز هم دور شد .









شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (29/6/1393),علیرضااشرفی مهابادی (29/6/1393),ناصر خالدیان (29/6/1393),زهرابادره (29/6/1393),آرمیتا مولوی (29/6/1393),سلمان ارژن (29/6/1393),شیدا محجوب (29/6/1393),مراد دو (29/6/1393),سجاد سیارفر (29/6/1393), ناصرباران دوست (29/6/1393),شیدا محجوب (30/6/1393),زهرابادره (30/6/1393),پیام رنجبران(اکنون) (1/7/1393),امین کریمی (2/7/1393),میلاد خانی زاده مهابادی (30/7/1393),ح شریفی (29/7/1394),زهرابادره (30/7/1394),علیرضااشرفی مهابادی (19/2/1397),

نقطه نظرات

نام: هستی مهربان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 شهريور 1393 - 18:18

نمایش مشخصات هستی مهربان ای بابا!عجب ایلی !....x-(


@هستی مهربان توسط علیرضااشرفی مهابادی Members  ارسال در دوشنبه 31 شهريور 1393 - 08:19

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی آره به خدا!!!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.