| |
| دوشنبه 25 خرداد ماه سال 1383 |
| دلقک |
یک تو سری دیگه ... ( صدای خنده تماشاچی ها ) چند تا معلق تو هوا و یه زمین خوردن حسابی ! ( باز هم صدای خنده بلند تماشاچی ها ) ولی کسی صدای آخ گفتن دلقک رو از زیر اون ماسک مسخره نمی شنید . مردم از ته دل می خندیدند ولی دلقک از ته دل اشگ می ریخت ... |
|
| |
| جمعه 22 خرداد ماه سال 1383 |
| روز تولد |
سلام م م م
امروز تولدمه
یوهوووووووو
ازهمه دوستام که به
من تبریک گفتن خیلی
منونم . |
|
| |
| سه شنبه 19 خرداد ماه سال 1383 |
| ماه |
ماه همه جارو روشن کرده بود ، مثل اینکه امشب شب شانس نیست بچه ها منتظر یک تیکه ابر کوچک بودن که جلوی ماه رو بگیره و با صدای << یاحسین >> فرمانده حمله رو شروع کنن . همه وصیتنامه ها توی یک کیسه جمع شده بود ! همه آماده بودن فقط یک ابر... چند دقیقه بعد دیگر هیچی نبود ، فقط بوی باروت که با خون آمیخته شده بود . پیکرهای بی جان .... سیلاب خون بود که راه افتاده بود ... دیگر چیزی دیده نمی شد حتی ماه هم جرات نداشت از پشت ابر بیرون بیاد . |
|
| |
| چهارشنبه 13 خرداد ماه سال 1383 |
| آرامش یک سرباز |
سال ها بود که می خواست به لحظه ای که مواد منفجره را در میان دست هایش لمس کرد فکر نکند .
نیمه های شب عرق ریزان از خواب پرید
درزیر نور مهتابی که از پنجره می تابید کابوس لحظات گذشته دور می شد .
سعی کرد یادآوری آن لحظه را به تاخیر بیاندازد
سعی کرد که دوباره بخوابد
ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند
دیگر دستی نداشت که ....
|
|
| |
| پنجشنبه 7 خرداد ماه سال 1383 |
| آخرین گشت |
|
روز همین موقع بود ، قبل از طلوع آفتاب ، دسته جمعی می رفتند بیرون چه هوای دلپذیری بود ، دیدار یار بود و بوی نم علف ها ، عطرگل ها ، جیک جیک گنجشک ها ، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد .
زندگی چقدر با شکوه بود یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند ، ولی مسیر ، مسیر همیشگی نبود ، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار ، دیوار حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود .
مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد واز خودش می پرسید : پس کی میرسیم ؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود . به چیزی لب نمیزد . اشتهایش کور شده بود . چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود .
حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند که باید برای سلاخی آماده شود .
|
|
| |
| یکشنبه 3 خرداد ماه سال 1383 |
| نوعی دیگر |
|
زندگی برایم تیره و تار شده بود ! حتی دیگر قادر به تشخیص افرادی که می شناختم نبودم . درخت ها و گل ها هم دیگر به نظرم زیبا نمی آمدند . به هر جا نگاه می کردم همه چیز برایم نا مفهوم بود . سرم مدام گیج میرفت و درد عجیبی در آن می پیچید . تا اینکه پیش دکتر رفتم و عینکم را عوض کردم
|
|