خیانت جبّار

سال پنجاه وهشت شمسی است واحدمعلّم مدرسه ای روستایی،همسرش که بتازگی دراستخدام آموزش وپرورش درآمده است معلّم مدرسه ای درگیلان.
اوهرهفته عصرچهارشنبه عازم گیلان میشدوصبح شنبه یه سرکارخودبرمی گشت واین رفت وآمدهادرهرهفته باهفته قبل فرق داشت.گاهی باقطار،گاهی بااتوموبیل، وگاهی که هوامناسب تربودباموتورسیکلت.
محلّ خدمتش به جادۀهرازنزدیک بودواغلب باموتورسیکلت ازطریق جادۀهرازبه آمل وسپس چالوس ودرنهایت رامسروگیلان میرفت.دریکی ازچهارشنبه های بهارسال پنجاه وهشت ،بابرداشتن کوله پشتی وسرویس موتورسیکلت عازم گیلان شدوپس ازعبورازدامنه های جنوبی سلسله جبال البرزوسرازیرشدن در دامنه های شمالی درمنطقۀ گزنک درنقطه ای خطرناک ازجادۀهرازلحظۀ عبورازنقطه ای بادید کوربااتوموبیلی پونتیاک آمریکایی درحال سبقت غیرمجازازنیسان وانتی روبروشد واحدزمانی بخودآمدکه مانندتوپ درکف اسفالت غل خورده ودرکنارۀسمت چپ جاده آرام گرفت.باتکانی به سروگردن وپاهای خودمتوجّۀ لطف خداوسلامتی خودشدوبسوی رانندۀپونتیاک که دروسط جاده متوقّف،ودرپشت فرمان شوکّه شده بودخیزبرداشت ووقتی درب پونتیاک رابازکردتاراننده رابه بیرون بکشد،راننده که تصوّرمیکردوی ازسرنشینان خودروهای عبوری است که قصدکمک به اورادارد،مرتّباً اصرارمیکردکه حال من خوب است ،بکمک راکب موتورسیکلت برو وبه اوکمک کن ،وهنگامیکه احدباعصبانیت اعلام نمودکه راکب موتورخودم هستم راننده پونتیاک که جوان دانشجویی مقیم خارج ازکشوربوده وهمانشب به مقصداروپاپروازداشته است ازخوشحالی وهیجان سرازپانشناخته ومرتّباً اعلام مینمودکه خسارت موتورسیکلت راپرداخت کرده وازاینکه شماصدمۀجدّی ندیده ایدخدای بزرگ راسپاسگزارم.
پس ازقبول پرداخت خسارت ازسوی راننده که جوانی اهل مازندران وازخانواده ای معتبربودوانجام کارهای لازم وبه امانت گذاشتن موتورسیکلت تصادفی درکارگاهی درآمل وخداحافظی،احدبااتوبوس به رامسرودرنهایت به گیلان رفت وصبح فرداکه ازخواب برخاست تازه به عظمت خطری که از کنارگوشش گذشته بودپی برد.
سرانجام پس ازچندروزاستراحت وآرام گرفتن درکنارهمسرخودبرای ادامۀخدمت به فیروزکوه برگشته مترصّدفرصتی بودتابتواندتابتواندموتورسیکلت خودراازآمل به فیروزکوه آورده تانسبت به تعمیرآن که خودش درآن مهارت داشت اقدام نماید.
یکی دوهفته بعدازتصادف جبّاربااحدتماس گرفته که وبوی اطّلاع میدهدکه با کامیون پدرخودازسمنان به آمل گچ حمل مینمایدوآمادگی داردکه دربرگشت موتورسیکلت وی رابه فیروزکوه بیاورد.
پس ازانجام هماهنگیهای لازم وعزیمت به آمل وتخلیۀگچ وبارگیری موتورسیکلت
به سوی فیروزکوه حرکت مینمایند.
سالهای آغازین انقلاب بوده وعبورومروردرشهرهاضوابط خاصّی نداشته وکامیونها ازهرخیابانی که میتوانستندعبورمینمودند.جبّاردرمرکزشهرآمل ودرنزدیکیهای پل وسط شهردرکنارداروخانه ای توقّف کرده وازاحدخواست بداروخانه رفته ویک بسته قرص والیوم ده برایش بخردواحدبرای جبران محبّت جبّارکه برای حمل موتورش زحمات زیادی رامتحمّل شده بودبدون آنکه بپرسدویابداندکه قرص والیوم چه قرصی هست وبرای چه بیماری ای ،بداروخانه رفته ودرخواست خریدش راارائه داده ومتصدّی داروخانه باقاطعیّت اعلام داشته که این دارورابدون نسخۀپزشک نمی فروشیم وهنگامی که احدبه جبّاراطلاع دادکه داروخانه ازفروش داروبدون نسخه خودداری می کند،جبّارباپارک کامیون درگوشه ای ومراجعه به داروخانه باحرّافی دارورامیخردوبراهشان ادامه داده وزمانی که ازشهرخارج شدندقرصهارادرآورده وتعدادی را به احدتعارف کردتا بخورد ووقتی احدازخوردن قرصها امتناع کرد ده عدداز قرصها را شمرده وبه سوی دهان خودپرتاب نمودواحدکه توجّه اش به جلووجادّه بود
تصوّرنمودکه جبّارقرص ها را خورده است ودگرباره که جبّارپنج عددازقرص ها را
تعارف نمود احدهم برای آنکه به اصطلاح درعالم جوانی ونادانی کم نیاورد دوعدد از قرص ها را ازجبّارگرفت وخوردوهرچه جبّاراصرارکردکه سه عدددیگرازقرص ها راهم بخوردقبول نکردوآرام آرام به بابل رسیده ودربین بابل وقائمشهر احدازفرط خواب آلودگی قادربه کنترل خودنبودودرحالت اغما ونیمه بیهوشی بسرمیبرد وتنها موردی که بیادش می آمددریک صحنه درداخل اطاق بارکامیون جبّارودونفردیگرنشسته ومشغول استعمال چیزی هستندودوباره به خواب فرومیرود.
صبحگاهان باوزیدن نسیم صبحگاهی احد چشمان خودراگشودوخودرادرگوشۀاطاق عقب کامیون ودرکنارموتورسیکلت تصادفی خودیافت.
دست به گردن خودزدازآویزطلای گرانقیمتش خبری نبود.احدنگران نبود وبابیادآوردن آن دونفرکه درشب دراطاق بارکامیون جبّاردیده بودواینکه کی وچگونه به اطاق
بارکامیون آمده بودچیزی بیادش نمی آمد، مطمئن بودکه جبّاربرای اینکه به گردن آویزوی آسیبی نرسدآنرابرداشته وبه وی بازخوهدگرداند.
ازاطاق غقب به پایین آمدوبادیدن جبّارکه جلوی کامیون خوابیده بودخیالش تاحدودی راحت شددست وصورت خودراشست وسعی کردجبّاررابیدارکرده به راه خودادامه دهند.جبّاربیدارنمی شدوتلاشهای احدبی نتیجه بود.ظاهراً جبّار
خودرابخواب زده بود.
احدباپرس وجوازمردی که صبح زودبرای نرمش پیاده روی میکردموقعیّت خودراشناخت وآرام آرام ازمحلّۀ مسکونی خارج وبسوی فیروزکوه راند.
بگردنۀگدوک وکافۀعموحیدررسیددستورصبحانه دادومجدّداًبرای بیدارکردن جبّارتلاش نمود .بالاخره جبّاربیدارشدوازاینکه تاپایان راه چیزی نمانده است شادمان به نظرمیرسید.وهنگامیکه پس ازشستن دست وروی خودبرای خوردن صبحانه به داخل کافۀ قدیمی آمد،احدگردن آویزطلای خودرامطالبه نمود
وجبّاردرکمال ناباوری اظهاربی اطّلاعی نمودوامری که موجبات ظنّ احدبه وی را تشدیدمی کرداظهارجبّاربه اینکه من اصلاًگردن آویزی به گردن توندیدم ونمی دانم به چه شکل وچه اندازه ای بوده است بود،زیرا احدیقین داشت جبّاربارها گردن آویز
وی رادیده بود ودرخصوصش بادوستانش حرف زده بود.احددرخیانت جبّارتردیدی نداشت.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

احمدیزدانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه باران (27/4/1392),احمدیزدانی (27/4/1392),فهيمه مهدوي (28/4/1392),سید طه صداقت کشفی (28/4/1392),علی مبینی (29/4/1392),عاطفه باقریه (29/4/1392),علی تکرار (29/4/1392),بی بی فردوس سید آسیابان (2/5/1392),امیر ولا (19/5/1392),مهساعبدلی (6/7/1392),احمدیزدانی (27/1/1393),احمدیزدانی (4/4/1393),هستی مهربان (7/4/1393),احمدیزدانی (14/10/1393),احمدیزدانی (6/4/1394),

نقطه نظرات

نام: سید طه صداقت کشفی کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 تير 1392 - 15:12

قلمتون گرم ...
زیبا بود ولی یکم سنگینه و نمیشه با محیط ارتباط برقرقرار کرد من اگر بودم مثلا مینوشتم ...:
جبار با مونور سیکلت سادش توی جاده حرکت میکرد ...و توی ذهنش مشغول سروسامون دادن به برنامه روزانش بود ...در همین لحظه صدای بوق بلند ماشین آمریکایی جاده رو پر کرد ...احد نفهمید چی شد ...وقتی حالش جا اومد روی آسفالت های داغ دراز کشیده بود !..
یکم اگر متنش داستانی تر بشه جالب تر میشه ممنون


@سید طه صداقت کشفی توسط احمدیزدانی Members  ارسال در جمعه 28 تير 1392 - 20:35

نمایش مشخصات احمدیزدانی سلام
ازحضورتون ممنون هستم.
عزیزم این چندسطرازیک رمان بسیارطولانی استخراج شده .
من برای سنین خاصی این داستان رادرنظرنگرفتم بلکه برای یک فضای عمومی باگرایشات وسلائق
مختلف نسبت به نوشتن ونشرداستان اقدام کرده ام و
ازمخاطبین فرهیخته استدعا
دارم درخصوص مسائل فنّی و
چارچوب های نوشتن فارغ ازسلائق شخصی اظهارنظرفرموده تاموردبهره برداری اینجانب واقع گرددوالاّ به تعدادانسان هاسلیقه وجودداردوبدیهی است
که راضی نگهداشتن تمام سلیقه هاامری غیرممکن بنظرمیرسد.
اگردرسوژه داستان که بنظر جنابعالی سنگین است گسیختگی ویامواردومسائل غیرواقعی ویادرنوشتن ویانوع قلم زدن ازنظررعایت اصول ورعایت قواعدودستورالعمل هامشکلی بنظربرسدگوشزدبفرمائیدمایۀ
خرسندی وتشکّرست.
درپایان ضمن قدردانی مجدّد
وآرزوی قبولی طاعات وعبادات
،بهترین هارابرایتان آرزوداشته وشمارابخدای بزرگ می سپارم

احمدیزدانی(کوتوال)


نام: نازنین کریمی   ارسال در شنبه 29 تير 1392 - 18:45

سلام
ابتدای داستان خیلی زیبا شروع شد ولی در ادامه جذابیتشو از دست داد.
البته تبدیل یک رمان به داستان کوتاه کارسختیه خسته نباشید.
منتظر کارای بعدیتون هستم.
موفق و پیروز باشید.


@نازنین کریمی توسط احمدیزدانی Members  ارسال در یکشنبه 30 تير 1392 - 17:52

نمایش مشخصات احمدیزدانی سلام
تشکّرازحضورتون واظهارنظر
امیدوارم داستانهای دیگرم بتونه تاانتهاجذّابیتشوحفظ کنه
به خدامیسپارم
کوتوال


نام: بی بی فردوس سید آسیابان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 مرداد 1392 - 23:08

@};-
سلام وخسته نباشی.


@بی بی فردوس سید آسیابان توسط احمدیزدانی Members  ارسال در چهار شنبه 2 مرداد 1392 - 00:17

نمایش مشخصات احمدیزدانی سلام وادای احترام

ازحضورووقتی که تخصیص دادهایدقدردانی میکنم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.