انتقام

بنام خدا

دورۀ دبیرستان را پشت سرگذاشت و موفّق به اخذ دیپلم طبیعی شد،دو راه پیش روی داشت،یا بخدمت سربازی می رفت و یا ادامۀ تحصیل می داد.
در کنکور شرکت کرد و ازمیان ده رشته ای که می توانست انتخاب کند، تنها یک رشته را برگزید ، ادبیّات فارسی دانشگاه تهران.
نتایج اعلام شد و با قبولی فاصله ای نداشت و بعنوان ذخیره اعلام شد، تلاش هایش بی نتیجه ماند و پذیرفته نشد و تنها راه پیش رو خدمت سربازی بود و با توجّه به معدّل پایان تحصیلات ، بعنوان سپاهی دانش برای گذراندن دورۀ آموزشی به پادگان آموزشی بابک در سراب اردبیل اعزام شد و به مدّت شش ماه آموزش های لازم را پشت سر گذاشته و برای انجام خدمت به روستاهای استان گیلان اعزام شد.
در شهرستان محلّ خدمت به روستائی تقریباً نزدیک از مرکز شهرستان فرستاده شدوبا عشق و علاقه مشغول آموزش خواندن ونوشتن به فرزندان روستائیان محلّ ماموریتش شد.
هرماه برای شرکت در سمینارهای ماهیانه وهماهنگیهای مرسوم در جلسات مشترک با دختران سپاهی دانش شرکت نموده واز آنجائیکه جوانی خوش برخورد وجذّاب ومحجوب بود مورد توجّه بسیاری از دختران سپاهی واقع میشدودختران زیادی خواهان آشنائی و دوستی با او بودند و لی او تنها بفکر پایان خدمت وآغاز زندگی نوینش بود و از روابط بدون ضابطه میان دختران و پسران خوشش نمی آمد.
کم کم با دختران سپاهی همکارش آشنا شد و هیچگاه به تقاضاهای دوستی پاسخ مثبت نمیداد و به هیچ روی دنبال اینگونه روابط که برای بسیاری از دختران وپسران در آن روزگار امری عادی بحساب مِی آمد نرفت.
پس از گذشت مدّتی از دوران خدمت از طرف اداره برای شرکت در کلاسهای آموزشی سرشماری عمومی نفوس ومسکن در سال 1355 معرّفی شد وپس از حضور در کلاس آموزشی که با شرکت بیش از 125نفر از روسای ادارات شهرستان موردنظر وکارمندان دولت که در میانشان از سپاهیان دانش دختر و پسر هم کم نبودند در محیطی جدید دوستان جدیدی یافت و با پایان یافتن دورۀ کلاس ها وشرکت در امتحان پایان دوره از رتبۀ بالائی برخوردار و بعنوان بازبین اوراق سرشماری در ستاد سرشماری یکی از بخش های شهرستان مشغول انجام وظیفه شد.
دختران با شیطنت وهیاهو دست از سرش برنمیداشتند و در یکی از روزهای پائیزی که بعداز صرف غذا و استراحت به محلّ کارش برگشت از سرو صدای داخل ستاد متوجّۀ درگیری بین دختران سپاهی شد و با حضور او سرو صداها فروکش کرده و در عصر همانروز یکی از دوستانش که باهم در ستاد کار میکردند از درگیری میان دختران گفت و اینکه اصل ماجرا حسادت دختران در جلب نظر یکی از آنان از او بوده است ودختران دیگر حسابی از خجالت آن دختر برآمده بودند وماجرای خنده داری را رقم زده که از چشم بعضی از اعضای ستاد سرشماری دور نمانده بود و تا مدّتها نقل بچّه ها بود ،
سرشماری پایان یافت و دوباره خدمت در روستا آغاز شده بودو دختران که به بهانۀ ضرورتهای کاری به او نزدیک شده بودند دست از سرش برنمیداشتندو به انحاء گوناگون به او نزدیک می شدند و او خونسرد وبی تفاوت از کنارشان میگذشت.
دورۀ سپاه دانش پایان یافت و احد به شهرستان زادگاهش برگشت ودر آموزش وپرورش بعنوان آموزگار استخدام شد وپس از چندماه با یکی از دخترانی که در دوران سپاه دانش آشنا شده بود با پشت سرگذاشتن ماجراهای جذّاب و شیرین ازدواج کرد ودر تلاش برای استخدام همسرش نظر به اینکه از سهمیّۀ استخدام شهرستان دیگر بود بناچار در همان شهرستان موفّق به استخدامش گردیده که این امر موجبات دوری آنان را فراهم آورده وبرای حلّ مشکل اوهم تقاضای انتقال به شهرستان محلّ استخدام وکار همسرش را داد و با مشکلات فراوان موفّق به انتقالی وآغاز دور تازه ای از زندگیش شد.
در بدو حضور در شهرستان محلّ خدمت جدید بعنوان مدیر دبستانی دخترانه برگزیده ومشغول شد،معاون مدرسه از دختران سپاه دانش دوران خدمت او وهمسرش بود و با خانوادۀ همسرش وابستگی دوری داشت واز آنجائیکه دبستان دارای دانش آموزان زیادی بود ودر دو شیفت صبح و عصر فعّال و صبح ها احد ادارۀ مدرسه را بعهده داشته و در شیفت بعد از ظهر معاونش مسئولیّت مدرسه را عهده داربود.
هرچند در دورۀ سپاه دانش خانم معاون بارها از احد تقاضای دوستی نموده و از طرف احد با سردی مواجه گردید ولی اکنون سالها از آن ماجراها گذشته وهم ایشان ازدواج کرده و صاحب همسر وفرزند بوده وهم احد ، و اصولاً مسائل در دنیای احد بفراموشی سپرده شده بود.
دو سال گذشت و کشور درگیر جنگی تحمیلی و خانمانسوز شد و همۀ دلسوزان در حال دفاع از نظام وانقلاب و احد هم بی تفاوت نبود و بارها بطور داوطلبانه در جبهه های جنگ حضور یافته و از نیروهای آموزش دیده به حساب می آمد ودر اثنی خداوند دوفرزند هم به او وهمسرش عنایت نموده و با مشکلات فراوان با درخواست انتقالی او وهمسرش به شهرو دیار احد موافقت شده ودر گیرو دار جابجائیها و مشکلات خاص آن ، نامه ای از دستگاه قضائی مبنی بر حضوری سریع در محکمه ای مورد نظر به دست احد رسیده و پس از حضور مطّلع شد که گزارشی مبنی بر مسلّح بودن به سلاحی کمری و غیر مجاز به مرجع قضا رسیده و باقی قضایای این نوع دشمنیها ،!!
گزارش دهنده همان دختر سپاه دانشی بود که برای بدست آوردن احد تلاش های زیادی کرد که بی نتیجه بود و اکنون متاهّل و صاحب همسر و فرزند ،
تنها احد میدانست که گزارش از اساس کذب بوده حاصل حسادت های انتقامجویانه و زنانه ، و خدا میداند تا روشن شدن اصل ماجرا بر احد چه گذشته است.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (5/4/1393),زهرا فیروزی (6/4/1393), ناصرباران دوست (6/4/1393),آرمیتا مولوی (6/4/1393),هستی مهربان (7/4/1393),میثم زارع (7/4/1393),مریم مقدسی (7/4/1393),احمدیزدانی (7/4/1393),مریم موسوی (7/4/1393),همايون حميدپناه (8/4/1393),هادی رادقره ویسی (8/4/1393),میثم زارع (9/4/1393),لیلی شایق (9/4/1393),میثم زارع (10/4/1393),زهرا فیروزی (11/4/1393),زهرابادره (13/5/1393),معصومه دهنوی (11/6/1393),احمدیزدانی (13/1/1394),احمدیزدانی (6/4/1394),

نقطه نظرات

نام: میثم زارع کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 تير 1393 - 10:28

نمایش مشخصات میثم زارع درود دوست گرامی
داستان یک سری عناصر دارد که داستان شما ندارد یا کم دارد! از دیدگاه شما این داستان است یا خاطره؟
پاینده باشید


@میثم زارع توسط احمدیزدانی Members  ارسال در شنبه 7 تير 1393 - 14:29

نمایش مشخصات احمدیزدانی سلام آقای زارع ،روزگار خوش ،
از اینکه حضور پیدا کردید و گوشه ای از رمان بلندم(نقل قولی از شخصی ثالث) را خواندید ممنونم ،
اظهار نظر وپلّه ای بالاتر اظهارنظر ادبی و بازهم بالاتر نقدادبی دارای چهارچوب وارکان تعریف شده ایست که رعایت اصول وقواعدش از سوی همۀ عزیزانی که در این وادی ورود میکنند لازم است و با توجّه به کلّی گوئی وطرح سوال بلا وجه،متاسّفانه
نظر شما در چهاچوبهای تعریف شده نمی گنجد ومورد تایید اینجانب واقع نگردیده است.
با احترام

برقرار باشید.


نام: میثم زارع کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 تير 1393 - 21:05

نمایش مشخصات میثم زارع درودی دوباره
خب این هم دیدگاهی برای خودش!
و محترم
پاینده باشید


نام: همايون حميدپناه کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 تير 1393 - 00:42

نمایش مشخصات همايون حميدپناه آیا می توان همه چیز را تنها گزارش داد و نامش را داستان گذاشت؟
من گمان می کنم داستان باید حسی را در خواننده برانگیزاند و نمی دانم چطور می توان پس از خواندن یک گزارش یکنواخت از رویداد های زندگی بر این باور بود که داستانی خوانده ایم.
بیرون زدن از چارچوب واکاوی ادبی را بر من ببخشید چون این تنها یک نگر است.


@همايون حميدپناه توسط احمدیزدانی Members  ارسال در سه شنبه 10 تير 1393 - 21:52

نمایش مشخصات احمدیزدانی (بیرون زدن از چارچوب واکاوی ادبی را بر من ببخشید چون این تنها یک نگر است )
تکرار عین فرمایش خودتونه و به همین جهت ،
شما و هر خواننده ای اختیار دارید هر طور که می اندیشد ،بنگرید و نیازی به بخشش من احساس نمیشود.
با تقدیم ادب و احترام


نام: لیلی شایق کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 تير 1393 - 21:41

سلام.روز خوش . دو تا ار داستان هایتان را خواندم و نکاتی به نظرم آمد که اگر مابل بودید آن را بخوانید.در واقع من با خواندن این دو داستان شما بیشتر از اینکه احساس کنم داستانی خوانده ام احساس کردم خاطره ی را خیلی سریع روایت کردید که این باعث شده بود کمی از نظر من خواننده کسل کنند باشد و آن تعلیق لازم را نداشته باشد .پیشنهاد می کنم داستانتان را با جزئیات بیشتر و با دور کند تر روایت کنید (یعنی روایت مربوط به زمان کوتاه تری باشد یا حداقل داستان مربوط به موقعیتی خاص باشد و دقیقا موضوع داشته باشد.).به امید خواندن داستان های آینده ی شما .موفق باشید.


@لیلی شایق توسط احمدیزدانی Members  ارسال در سه شنبه 10 تير 1393 - 21:55

نمایش مشخصات احمدیزدانی سلام وتقدیم احترام

ممنون از حضور و اظهار نظر

از محضر شریف می آموزم .

در پناه خدای بزرگ.

@};-


نام: زهرا بادره   ارسال در دوشنبه 13 مرداد 1393 - 15:15

سلام
موفق باشید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.