حاجی

داستان كوتاه
حاجي
رمضان ياحقي

پيرمرد كلاسهاي مدرسه را تازه تميز كرده بود و داشت استراحت مي كرد. بچه ها كه مدرسه نبودند همه جا سوت و كور مي شد. صداي دانه هاي تسبيحش در خانه سرايداري طنين مي انداخت. زير لب زمزمه مي كرد: «الهم صل علي محمد و ال محمد.»
زنش با عجله داخل آمد. انگار خبر خوشي آورده باشد گفت: «حاجي از مكه آمده!»
«كدوم حاجي؟!»
«همسايمون ديگه! حاج جلال با زنش!»
وقتي اين را زنش گفت، خوشحال شد و بعد احساسات آرزوی دیرینه اش برای رفتن به حج جوشید و چشمانش پر از اشك شد، طوری که زنش لرزش صدایش را نفهمد گفت: «كي بريم زيارت!»
زن که سرگرم تمییز کردن آشپزخانه کوچکشان شده بود، بدون اینکه به پیرمرد نگاه کند گفت: «يه ساعت ديگه! حالا خونشون شلوغه!»
«خوش بحالش!»
«خدا نسيب تو هم بكنه!»
اين را كه زنش گفت رفت به شهر مدينه ودر ذهنش حرم پيامبر را زیارت كرد. بعد رفت به شهر مكه وكعبه. داشت یکی یکی مراسم حج را که بارها از آخوند مسجد شنیده بود با دقت و وسواس انجام می داد.
***
حرف زنش اورا به خود آورد؛ «مي گن كلي سوغاتي آورده!»
باتعجب گفت: «سوغاتي؟!!»
«آره ديگه سوغاتي!»
«مگه اونجا وقت سوغاتي خريدن هم هست!»
ولي زنش جواب نداد و از آشپزخانه خارج شد و از خانه بیرون زد. دوباره به ياد حاجي افتاد؛ «خوش بحالش چه سعادتي! الان چه صفايي داره! چه حالي داره! براي ما كه تا امامزاده عابد اراك هم نمي تونيم بريم زيارت حاجي نعمتي يه! زيارت زاير كوي دوست زيارت خود دوسته!» وبا خودش زمزمه كرد: «نمي دونم دلم ديونه كيست/كجا مي گرددودرخونه كيست»
زنش برگشت. «بلند شو تا بريم، خونشون يه كم خلوت شده!»
همينطور كه بلند مي شد گفت: «چرا نگفتي بريم پيشواز! حيف شد خيلي ثواب داره!»
«خيلي پولدارن، ديدي كه. با این افاده های فامیلاشون خودمونو كوچك مي كرديم.»
«اين حرفا چيه خانوم. حاجي حاجيه.»
واز خانه با هم زدند بيرون.
***
وقتی پيرمرد وارد خانه شد بلند سلام كرد و يك راست رفت به طرف حاجي ودست او را محكم گرفت و دو طرف صورت او را بوسيد؛ «زيارت قبول حاجي! خوش آمدي! خوش بسعادت شما!»
حاجي بدون اينكه هيجان پيرمرد را متوجه شود گفت: «خدا نصيب شما هم بکنه!»
وتعارف كرد كه بنشيند. پيرمرد تازه متوجه مهمانها شد كه با لباسهاي شيك دور تا دور خانه روي مبل نشسته بودند. اودر نزدكترين جاي خالي دو زانو روي زمين نشست و براي همه مهمانها با سادگي سري تكان داد، ولي از خجالت كمي سرخ شد. تسبيحش را از جيبش در آورد. آهسته چند صلوات فرستاد، حالش كمي جا آمد، به صورت حاجي خيره شد و با حسرت زمزمه کرد، «خوش بحالت!»
يكي از مهمانها سكوت راشكست؛ «خوب! حاجي تعريف كن!»
وحاجي را طوري گفت كه سنگيني آن بر همه اتاق سايه افکند. «چي بگم، اگه زندگي كردن عربها زندگي يه پس زندگي ما چيه؟!» حاجی با تاسف گفت. پيرمرد با خودش گفت؛ «حاجي ول كن از حرم بگو!»
يكي از ميهمانها گفت: «مگه ما زندگي هم مي كنيم؟!»
حاجي در حالي كه روي صندلي شق و رق نشسته بود گفت: «هتل ساختن پنجاه طبقه! اندازه يه شهر! چقدر تميز!»
پيرمرد وا رفت با خودش گفت: «از بقيع حرف بزن حاجي!»
يكي از حاضران گفت: «خيلي وقتها هركدوم از اون هتلها مال يه نفره.»
حاجي با خوشحالي وهيجان گفت: «هر كدوم هم هفت- هشت تا زن دارن لامسبا!»
وهمه خنديدند. پيرمرد كه ديد اگر نخندد جلب توجه مي كند، كمي لبهايش را از هم باز كرد. با خودش گفت؛ «حالا چه وقت اين حرفهاست! از حرم بگيد! از مكه! از غارحرا!» خنده حاضران كه فروكش كرد يكي گفت: «حاجي اونجا جنس منس چطوره؟ هنوز قيمتها خوبه؟!»
حاجي در حالي كه كلاه عرقچينش را جابجا مي كرد گفت: «جنس كه نگو؟ مگه اين بازارا تمومي داره!! هر چي مي گردي تهشون در نمي آد. هر چه بخواهي هست!»
پيرمرد ديگر از حال خودش بيرون آمده بود احساسي از اينكه آن مرد عرقچين به سر در مكه بوده نداشت. با خودش گفت؛ «اي بميري شانس كه مكه رو كي مي ره!» وغمي سنگين به او هجوم آورد، اما زود چشمش را به طرف آسمان گرداند؛ «اسغفرالله! هرچي خواست تويه ما راضي هستيم! واشك در چشمانش گشت!»
حاجي روبه او گفت: «بفرماييد! ميوه بخوريد! موز! تامسون! شربتتون گرم نشه!»
پيرمرد به حياط خانه نگاه كرد. زنش بلند شده بود. دست به زمين زد و بلندشد. «با اجازه! قبول باشه!»
حاجي همينطور كه نشسته بود با سر به او خوش آمد گفت. پيرمرد كفشهايش را پوشيده نپوشيده خود را به زنش رساند. سرش را پايين گرفت تا زن چشمهاي برافروخته اش را نبيند. زن نرسيده به او با ناراحتي گفت: «واه! واه! چه فيس و افاده اي دارن!»
پيرمرد گفت: «غيبت نكن! خوب نيس!»
«غيبت نيست داشتم خفه مي شدم! مکشون بخوره تو سرشون!»
پيرمرد دستمالش را درآورد وچشمهايش راپاك كرد. زن با تعجب گفت: «گريه كردي!!»
«نمي دونم!»
«گريه نداره خدا را چي ديدي شايد نصيب ما هم بشه! اين كه گريه نداره…»
«من براي رفتن گريه نمي كنم،…»
«پس براي چي گريه مي كني! خوبيت نداره!!»
بغض پيرمرد تركيد و از حیاط خانه حاجي بيرون زد.
اراك-1387

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ک جعفری (30/9/1399),زهرابادره (آنا) (2/10/1399),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 دي 1399 - 02:28

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
خیلی زیبا و عالی
قلم تان مانا@};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط رمضان یاحقی Members  ارسال در سه شنبه 2 دي 1399 - 22:44

نمایش مشخصات رمضان یاحقی سلام
بسیارممنونم که وقت گذاشتید و خواندید.


نام: خاتم نیا   ارسال در پنجشنبه 4 دي 1399 - 20:48

سلام
بنده نویسنده یا منتقد نیستم که نظر انتقادی بدهم ولی به عنوان یک خواننده قشنگ بود و به دل نشست. پیروز و موفق باشید


@خاتم نیا توسط رمضان یاحقی Members  ارسال در دوشنبه 8 دي 1399 - 03:46

نمایش مشخصات رمضان یاحقی بسیار ممنونم. لطف کردید که خواندید.


نام: reza   ارسال در پنجشنبه 4 دي 1399 - 22:44

ممنون بسیار جالب بود. البته این قصه را قبلا از زبان خود مردم هم شنیده بودنم ولی خوانش دوبارهاش بازهم ارزش دارد. یه جملتون خیلی بهم چسبید:
زیارت زائر کوی دوست، زیارت خود دوسته


@reza توسط رمضان یاحقی Members  ارسال در یکشنبه 7 دي 1399 - 13:59

نمایش مشخصات رمضان یاحقی ممنونم از لطف شما که خواندید. سپاس فراوان.


نام: مریم معتمدی   ارسال در سه شنبه 9 دي 1399 - 18:26

داستان زیبا ودلنشینی بود و علاوه بر زیبا بودن مفهومیه اینکه خدا اگه به بندش چیزی رو میده قبلش ******** و بده????


نام: وحید نجفی   ارسال در سه شنبه 9 دي 1399 - 00:59

سلام آفرین بسیار زیباودلنشین بود.حقیقت مکه رفتنهای الان بعضی حاجیاست که برای تفریح میرن نه زیارت


@وحید نجفی توسط رمضان یاحقی Members  ارسال در پنجشنبه 11 دي 1399 - 23:31

نمایش مشخصات رمضان یاحقی ممنونم از اینکه خواندید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.