پارچه

پارچه
رمضان یاحقی
مشتري پارچه را با دستش نوازش كرد.
- متري چنده؟
- قابل شما رو نداره،اول ببينيد مي پسنديد.
- خيلي ممنون.
و رو به زنش كرد.
- چطوره؟
زن دست جلو برد و پارچه را لمس كرد و شانه ها را بالا انداخت. مرد باز پرسيد؛
- خوب! متري چنده؟
-قابل شما رو نداره، متري دو هزار تومن.
- خيلي كه گرانه!
- پارچش خوبه، ژاپني يه!
زن به كمك شوهرش آمد.
- ولي مغازه پاييني همين پارچه رو متري هزار و پانصد تومن مي داد.
-نه خانم! ايمان نديد، پارچه داريم تا پارچه !
مرد گفت:
- ولي همين پارچه بود، حالا ژاپني بودنش رو نپرسيديم ولي همين جنس بود.
- خوب همين را بگو! شايد پاكستاني بوده!
زن گفت:
-فكر نكنم، با اين مو نمي زد.
- يعني مي خوايد بگيد ما گرون مي فروشيم؟!
- نه،سوال مي كنيم.
- اين پارچه فاكتور داره، به مرگ خودم اگر بيشتر از بیست و پنج تومن روي اين پارچه كشيده باشيم.
مرد با تعجب گفت:
- قسم نخوريد، خوب نيست!
- خوب آدم بايد حقيقت رو بگه.
- حالا چقدر با ما حساب مي كني؟ يعني چقدر تخفيف مي دي؟
- گفتم كه به مرگ خودم به جان شما اگر بيشتر از 25 تومن روش كشيده باشيم.
و رو به شاگردش كرد؛
- اين جوون هم شاهده.
نيش شاگرد باز شد و دندانهاي زردش بيرون زد.
- آخه 25 تومن چيه كه تخفيف داشته باشه؟
- من كه باور نمي كنم، يعني هر متري بیست و پنج تومن براي شما سود داره؟!
- اي بابا! مي گم خدا شاهده….
- قسم نخوريد.
- بگذار باور كني، خدا شاهده كه 25 تومن روي اينها كشيديم.
- خيلي عجيبه يا شما خيلي كاسب خوبي اي يا ديگران…
- كاسب داريم تا كاسب، آدم بايد نون حلال بخوره، من دارم قسم مي خورم كه شما باور كنيد. حالا چند قواره مي خوايد؟
مرد رو به زنش كرد؛
- براي دوتا خواهرها از همين بگيريم؟
- آره اما رنگشون فرق كنه.
***
وقتي مرد و زن از مغازه خارج شدند، فروشنده رو به شاگردش گفت:
- ببين، هيچكس باور نمي كنه بیست و پنج تومن روي پارچه ها كشيديم. هي بايد قسم بخوري. برو يه اسكناس صد تومني بردار و روي پارچه ها بكش، زود باش! تا يه ساعت ديگه بازار شلوغ مي شه اونوقت نمي شه كاري كرد. اسكناسو كف دستت بگير كه كسي نبينه.
نيش شاگرد تا بنا گوش باز شد. اسكناس صدتومني را از داخل كشوي ميز برداشت و به سراغ كارش رفت.















شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (9/1/1400),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 فروردين 1400 - 17:06

نمایش مشخصات حمید جعفری @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.