چند داستان کوتاه



رگبار مسلسل ،آتش خمپاره، سیاحت مرگ ،بوی دود، خاک و خون ،حس حسرت ،خانه های ویران، نخل های سوخته خرما،آه دل مادر جگر سوخته ،سکوت مرگبار کودک درون گهواره ،دخترک بدون سر، عروسک بدون تن و تصویر مبهم مادری که سعی داشت این دو را به هم بچسباند تا به فرزند گرسنه اش شیر دهد .این ها تمام خاطراتی است که از جنگ دارم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آنقدر خیال هایش را بافت و بافت وبافت تا در یک روز بهاری مانند مو طلایی از قلعه ی دنیا گریخت

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بچه ها کنار مترسک آدم برفی زیبایی را درست کرده بودند .کلاه و ژاکت زمستانی. هویج.دو دکمه برای چشم ها و دو چوب برای دست ها.
همه بچه ها غرق در شادی بودند و مترسک پیر و فرسوده مزرعه را که روزگاری هم بازی دیرینه اشان بود را به دست فراموشی سپرده بودند.مترسک غمین و افسره بود.آدم برفی جوان رو به مترسک کرد و با پوزخندی گفت:چطوری فسیل زوار در رفته؟
-خوبم
-هه هه فکر نمیکنی دیگر وقت بازنشسته شدنت باشد پیر خرفت؟بچه ها نگاهت نمیکنند که هیچ حتی کلاغ ها هم از تو نمیترسند.تو هیچ سودی نداری و فقط جای مرا تنگ کرده ایی...مترسک سکوت سردی کرد و دل نازکش سخت شکست.کم کم قطره ای اشک از گوشه ی چشمانش غلتید و به روی زمین افتاد.خورشید که صدای شکستن قلب او را شنیده بود گلوله ی طلا نشانش را به سمت آدم برفی نشانه رفت
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.8 از 5 (مجموع 12 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

علی طحانی سعدی ,ایمان صفائیان ,مجید حجاری ,نیلوفر روشن ,چراغ علی خاموش ,نیلوفر روشن ,مریم مقدسی ,سمانه ,بهزاد ساوانا , مهسا صفیعی ,پرویزطبسی ,پیام رنجبران(اکنون) ,حسین خسروجردی خسرو ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نیلوفر روشن (17/1/1392),چراغ علی خاموش (17/1/1392),علی طحانی سعدی (17/1/1392),ابوالحسن اکبری (17/1/1392),سید مجتبی موسوی (17/1/1392),میثم زارع (17/1/1392),مژده زهره وند (17/1/1392),زهرا فودازی (17/1/1392),مسعود رضایی (17/1/1392),فاطمه زهرا چمنی (17/1/1392),مجید حجاری (17/1/1392),محمد جواد آرجین (17/1/1392),سالار منوری خیاوی (18/1/1392),سنامحمودی (18/1/1392),سنامحمودی (19/1/1392),علیرضا فرهی (20/1/1392),مسعود رضایی (20/1/1392),بنیامین سیران (21/1/1392),نیلوفر روشن (21/1/1392),علی قرغانی عادگانی (22/1/1392),ُُُُفریدون عربی (23/1/1392),معصومه شمسینی (23/1/1392),شهریار شفا (25/1/1392),سعید آرمیده (26/1/1392),شهریار شفا (26/1/1392),علیرضا طباطبایی آزاد (26/1/1392),سمیرا اصغرنژاد (29/1/1392),نیلوفر روشن (6/2/1392),سید مجتبی حسینی (18/3/1392),میثم زارع (20/3/1392),نیلوفر روشن (20/3/1392),فاطمه خجسته سالكويه (23/3/1392),سمانه (23/3/1392),سامان سعیدی (24/3/1392),مهدی کیانی (4/4/1392),نصرالدین بهاروند (7/4/1392),نیلوفر روشن (26/4/1392),فهيمه مهدوي (26/4/1392),بهزاد ساوانا (26/4/1392),علیرضا جداخانی (31/4/1392),علی مبینی (2/5/1392),سمانه (5/5/1392),ایمان صفائیان (8/5/1392), ساسان فرهادی (21/5/1392),سنامحمودی (24/5/1392),نیلوفر روشن (27/5/1392),علی طحانی سعدی (29/5/1392),ابوالحسن اکبری (31/5/1392),نادیابزرگی نژاد (2/6/1392),نیلوفر روشن (10/6/1392),علی خدادادیان (12/6/1392),علی خدادادیان (19/6/1392),علی خدادادیان (22/6/1392),کیمیا مرادی (25/6/1392),محمد اكبري (26/6/1392),ابوالحسن اکبری (13/7/1392),ماهان لایقی (20/7/1392),نیلوفر روشن (5/9/1392), مهسا صفیعی (12/10/1392),پرویزطبسی (17/11/1392),مریم مقدسی (19/11/1392),مریم مقدسی (20/11/1392),علی خدادادیان (23/11/1392),میثم زارع (13/12/1392),نیلوفر روشن (27/2/1393),شیدا محجوب (3/5/1393),شیدا محجوب (17/5/1393),نیلوفر روشن (18/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (20/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (5/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (23/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (16/7/1393),پیام رنجبران(اکنون) (27/8/1393),حسین کاظمی فر (26/9/1393),ابوالحسن اکبری (18/1/1394),فاطمه مددی (5/5/1394),نیلوفر روشن (9/8/1397),

نقطه نظرات

نام: علی طحانی سعدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 07:40

نمایش مشخصات علی طحانی سعدی نویسنده ی خوبی میشوم اگر واژه ها در قفس نباشند و دست در بند نباشدو قلم در زنجیر...
چقدر جمله زیبایی توی پروفالیت نوشته ای...
واقعا جای تحسین دارد بخصوص داستان آخری ولی انتظار داشتم بیشتر از تمسخر کردن آدم برفی بخوانم و بعد نویسنده مرا به فصل بهار فصل کوچ پرندگان مهجر ببرد قصلی که آدم برفی آهسته آهسته از خجالت آب می شود و مترسک پیر قصه یمان نگهبان مزرعه در برابر چرندگان است و جای خالی آدم برفی را می نگرد و به صدای چرواز گوش می سپارد. ..
اما اینجا یعنی دنیای نوشتن، دنیای شماست، دنیای هر کسی که می نویسد است و به قول« باب راس» شما آزاد هستین توی دنیای خودتون هر کاری که دلتون می خواد انجام بدین..
یه انتقاد کوچولو دارم( البته با اجازه ) ایپزود دوم را نمی شود در طبفه داستان کوتاه قرار داد بیشتر » مینی مال است تا داستان کوتاه ،نظر مثبت شما چیه؟!!
نویسنده ی خوبی میشوی اگر واژه ها در قفس ، دست در بند و قلم در زنجیر نباشد... ;)


@علی طحانی سعدی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 11:32

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام مچکرم بابت تشویقات و انتقاد های سازنده شماکه باعث دلگرمی بنده و پیشرفت مظاعفم میشود .راستش را بخواهید در داستان مترسک نمیخواستم پرگویی کنم چون ابتدا و انتهای داستان کاملا مشخص بود .فقط میخواستم قبل از اینکه ذهن مخاطب انتها داستان را پیدا کند اخر داستان را رو کنم.در مورد دنیای نوشتن هم باید عرض کنم حرف شما کاملا درست است و من برای دنیای خودم محدودیتی قائل نمیشوم چرا که دلم میخواهد از مخلوقاتی که ساخته ام لذت ببرم و اگر من لذت نبرم طبیعتا خواننده به هیچ وجه لذت نخواد برد و زیبایی مطلب را درک نخواهد کرد.
در مورد نظر مثبتمم که فرمودین باید بگم با اجازه بزرگترا بله و داستان مینی مینی مینی مینی مینیمالم:D رافقط به عنوان لمحه ایی برای تنفس بپذیرید


نام: علیرضااشرفی مهابادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 11:17

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.
داستان آخر راخیلی دوست داشتم.به خصوص گلوله ی طلانشان،جالب بود.اولين داستانت را هم مي پسندم. داستان مياني هم با توجه به اينكه از كمترين كلمات استفاده شده خوب است.
من چيز زيادي از نقد نميدانم ولي اين را ميدانم كه لذت چيزي است كه نوشته هايت به خصوص داستان سوم به من انتقال داد.


@علیرضااشرفی مهابادی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 11:42

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام اقای مهابادی گرامی .خیلی خوشحالم که تونستم این حس خوب رو به شما القا کنم و مچکرم از شما که احساس پیروزی رو به من هدیه دادید


نام: میثم زارع کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 11:30

نمایش مشخصات میثم زارع درود خواندم
کار ددگر شما کاریکلماتوره و در طبقه داستان مینی مالیتسی هم نیست
کار نخست شما خوب است اما خیلی چیزها پشت سر هم گذاشته اید باید کمتر شود تا بهتر جا بیفتد یک راهنمایی که نه یک پیشنهاد خوب برای داستان نخست بی شک شعر
شعری برای جنگ از شادروان دکتر قیصر امین پور شما را کمک خواهد کرد چون بی شک واژههایش در قفس نیست

(( گفتم که بيت ناقص شعرم
از خانه¬هاي شهر که بهتر نيست
بگذار شعر من هم
چون حانه¬هاي خاکي مردم
خرد و خراب باشد و خون¬آلود))
و دیگر بندها که کودکی بی سر بر دوچرخه سوار است
کار سدگر دیدگاه خاصی ندارم یعنی الان کشش دیگر ندارم گویا با یک کم کار از کارهای دیگرتان بهتر است مانا باشید


@میثم زارع توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 12:07

نمایش مشخصات نیلوفر روشن درود
مچکرم از پیشنهادات و انتقادات شما که باعث پیشرفت مظاعفم میشود.من در پیشگاه شما به خودم قول میدهم که ناپختگی داستان هایم را به مرور زمان از بین ببرم .
در مورد کار دومم هیچگونه دفاعی ندارم چرا که هدفم لمحه ایی برای تنفس بود .
در مورد کار نخست حتما مطلعاتی انجام خواهم داد و از شاعری که هیچگاه واژه هایش در قفس نبود کمک خواهم گرفت .
مانا باشیدو ماندگار


@نیلوفر روشن توسط میثم زارع Members  ارسال در سه شنبه 20 فروردين 1392 - 18:28

نمایش مشخصات میثم زارع درود دوباره به کارهای پرویز شاپور سر بزن برای کاریکلماور که گفتم و روی نگارش کار کن چند نادرستی نگارشی داری پاینده باشی


@میثم زارع توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 20 فروردين 1392 - 23:11

نمایش مشخصات نیلوفر روشن درود .کار های پرویز شاپور رو قبلا کم و بیش مطالعه کردم .خدا بیامرزتشون اثارشون خیلی قشنگن.
از نصحیت شما ممنونم حتما بیشتر مطالعه میکنم .
موفق و موید باشید .


نام: مژده   ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 14:45

با عرض سلام و موفق باشید خدمت نیلوفر عزیزم.از داستان مترسکت یه جورایی پند آموز و جالب.ممنون:*


@مژده توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 16:56

نمایش مشخصات نیلوفر روشن منم از شما ممنونم که داستان منو قابل دونستید و خوندید مژده جان :-* امیدوارم شما هم همیشه موفق و موید باشید


نام: زهرا فودازی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 15:18

بسیار زیبا بود ولی داستان اولت خودش یه پروژش. در واقع اگه من بودم به عنوان مقدمه ی یه رمان ازش استفاده می کردم. رمانی که در مورد دفاع مقدس باشه.
و سومی هم با نظر آقای طحانی موافقم. خیلی خوب فضاسازی کردی. ولی سریع داستان رو به پایان رسوندی. احساس می کنم مخاطب انتظار بیش از اینو داشت.


@زهرا فودازی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 17:22

نمایش مشخصات نیلوفر روشن باسلام
از نظر دلگرم کننده شما سپاسگزارم .همانطور که شما فرمودید در آینده ایی نزدیک قرار است رمان یا فیلم نامه ایی با این مضموم بنویسم . داستان سوم هم کوتاه بود چون فعلا تمرینات خلاصه نویسی و کوتاه نویسی میکنم و مهمترین چیز برایم کوتاه نویسی است.مچکرم از انتقاد سازنده ی شما دوست بزرگوار


نام: فاطمه زهرا چمنی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 20:57

نمایش مشخصات فاطمه زهرا چمنی سلام...چقدر داستان مترسکت زیبا بود...دلم سوخت براش...داستان اول هم اگر همه ی این فضا پردازی ها رو تو یه داستان بلندتر می آوردی تاثیرش بیشتر میشد.البته این نظر منه.موفق باشی;)


@فاطمه زهرا چمنی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 03:06

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام ...شما لطف دارید عزیز ممنون.به نکته خوبی اشاره کردید حتما در اینده ایی نزدیک این کار رو انجام میدم امیدوارم شما هم موفق و موید باشی;)


نام: محمد جواد آرجین کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 23:40

نمایش مشخصات محمد جواد آرجین سلام زیبا بود ولی فکر نکنم تو نسل ما جنگی شده باشه وجنگ مال بچه های دهه 50باشه نه 70 .مشکلات امروز رو به تصویر بکشیم بهتره@};-


@محمد جواد آرجین توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 17 فروردين 1392 - 03:17

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام این نظر لطف شماست ممنون.شما درست میفرمایید خدارو شکر ما بچه های جنگ نیستیم این ها هم بخشی از خاطرات پدرانمان بود .مشکلات امروز هم انقدر زیاد هستند که سوژه های نابی رو در اختیارمون قرار بدن .من کاملا با نظر شما موافقم


نام: sana   ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 18:20

دبا درود فراوان داستان مترسک عالی بود
احسا@};-


@sana توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 18:50

نمایش مشخصات نیلوفر روشن درود بر شما .مچکرم


نام: علیرضا فرهی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 فروردين 1392 - 11:59

سلام عزیز...
داستان وبی بود.چون یه ایده داشت یه نو آوری بود ولی اگه برسیم به انتقاد و از تعریف ها جدا شیم.میتونم بگم که رقص قلم کمی داشت.
از موضوعات بکری که تو داستانت هست زود گذشتی.باید موضوعات رو با چاقوی قلمت تیکه تیکه میکردی میچیدی روی کاغذت.
در کل
خوب بود.ممنون که مینویسی...
زنه باشی


@علیرضا فرهی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 20 فروردين 1392 - 13:08

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام اقای فرهی
این نظر لطف شماست .ممنونم که وقتتون رو برای خوندن داستانم گذاشتید .شما درست میفرمایید رقص قلم کمی داشت و به موشکافی بیشتری نیاز بود اما چون فعلا در تمرینات کوتاه نویسی هستیم بیشتر به کوتاه نویسی اهمیت میدم تا به خود داستان اما در اینده داستان های به مراتب بهتری خواهم داشت.


نام: علیرضا فرهی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 فروردين 1392 - 12:02

من کیبوردم خرابه گاهی کلمات نمیگیره.زنده باشی...


@علیرضا فرهی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 20 فروردين 1392 - 13:12

نمایش مشخصات نیلوفر روشن ایرادی نداره.سلامت باشید و موفق...


نام: بنیامین سیران کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 فروردين 1392 - 10:15

نمایش مشخصات بنیامین سیران یا سلام
درود بر نیلوفر روشن و نورانی :D
خیلی خوب بود اما اگر سه تا کار جدا و متفاوتند می بایست جدا منتشر می کردی .
کلک زدی
:D
همشونو دوس داشتم ، کار موهای بافته مدرن تر بود
مترسک خوب بود اما با علیرضا موافقم افکار بکرت را زود رو نکن و زود هم ولشان مکن ! اگر کارهای مرا بنگری بیشتر فرم و ساختار خودنمایی می کنند تا مفهوم چون بیان مفهومی نو پست مدرنیسم محسوب نمی شود می بایست تمامی کار و مخصوصا فرم/form به شکلی نو کار شود و مفهوم در درجه ی دوم و غیرمستقیم است.
بهرحال باید بگم ترکوندی فعلا


@بنیامین سیران توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 21 فروردين 1392 - 11:20

نمایش مشخصات نیلوفر روشن :D
درود .منظورتون از یا سلام همون یا الله خودمونه؟
ممنونم که وقت ارزشمندتون رو صرف خوندن داستان من کردید .راستش رو بخواید من باید تو قالب داستان کوتاه بیشتر مطالعه کنم و بیشتر تمرین کنم تا بتونم مثل شما بنویسم .اما مطمئن باشید به مرور زمان کارهای بهتری ارائه میدم البته اگه امتحانا اجازه بدن.
موفق باشید .باز هم ممنونم


نام: بنیامین سیران کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 فروردين 1392 - 10:17

نمایش مشخصات بنیامین سیران اوه یادم رفت در اشاره به کارهای خودم منظورم بیشتر
"مجسمه بی حرکت" و "صورت مستطیلی" بود چون نحوه بیان بقیه کارهام عادی ترند


نام: معصومه شمسینی کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 فروردين 1392 - 00:04

باسلام

داستان های قشنگی بود خلاقانه و زیبا به خصوص جنگ ٰ من هم با نظر دوستان موافقم جنگ! نه برای دهه هفتادیها نه دهه شصتی ها بود در واقع جنگ به بیش از صدها هزار دهه چهلی ها تحمیل شد...


@معصومه شمسینی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 12:20

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام دوست عزیز مممنونم که داستانمو خوندید .شما درست میفرمایید جنگ برای دهه شصت هفتادی ها نیست و ما شانس اوردیم که جنگ رو ندیدیم .امیدوارم روزی صلح و ارامش تو تمام جهان حاکم باشه.
موفق باشید


نام: سمیرا اصغرنژاد   ارسال در پنجشنبه 29 فروردين 1392 - 19:42

زیبا بود دوست من@};-


@سمیرا اصغرنژاد توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 29 فروردين 1392 - 01:51

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مچکرم دوست عزیز


نام: بهروز پورصفر بروجنی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 15 ارديبهشت 1392 - 15:00

نمایش مشخصات بهروز پورصفر بروجنی سلام
کاری که اینهمه نقد داشته باشه بی شک کار ارزشمندی است. موفق باشید.


@بهروز پورصفر بروجنی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 - 00:46

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام
بسیار متشکرم که مطالعه کردید .امیدوارم شما هم موفق باشید و سربلند


نام: سید مجتبی حسینی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 13:23

نمایش مشخصات سید مجتبی حسینی سلام
داستانات خیلی زیبا هستند
از لحاظ نگارش هم خیلی خوب هستند
موفق باشی@};- @};-


@سید مجتبی حسینی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 19:22

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب. این نظر لطف شماست .مچکرم که مطالعه کردید
پیروز باشید


نام: فاطمه خجسته سالكويه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 خرداد 1392 - 08:44

نمایش مشخصات فاطمه خجسته سالكويه خیلی زیبا بودند.مخصوصا از داستان دوم خیلی خوشم آمد!موفق باشید!@};- ;)


@فاطمه خجسته سالكويه توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 23 خرداد 1392 - 12:58

نمایش مشخصات نیلوفر روشن خیلی ممنون فاطمه جان


نام: مهدی کیانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 تير 1392 - 22:31

نمایش مشخصات مهدی کیانی به قول یه نویسنده ی بزرگ نوشتن داستان کوتاه خستگی نداره ! و به قول یه نویسنده بزرگ تر بیان فلسفه های عمیق و در بند کردن عظمت ها با چند جمله با قلم از اسلحه بدست گرفتن در اوج جنگ و یک عمر جنگیدن شهامت بیشتری میخاد چرا که همین کلمات میتونن جاودانه باقی بمونن...
مصلمن من اگر یه واقعیت گرا باشم جمله اول رو قبول میکنم اما در عمل و واقعیتبه عنوان یه نویسنده آزاد با نظریه دوم موافقترم ...
در مورد کار اول با میثم جان تا حدودی موافقم اما از طرفی همین شلوغی و پشت سر هم بودن برای من تداعی گر نوعی شلوغی درون جنگ بود که البته با رسیدن به مادر دوست داشتم ارام بگیر اما مادر مورد درون مادرهم زود تموم شد و ارامشی وجود نداشت که البته اون هم احتمالن عمدی بوده ...
در خصوص متن دوم هم باز با میثم موافقم البته بهتره کاریکلمانور و مینی مالیست رو اینجا از هم نخاهیم جدا یا تفکیک کنیم، به قول یکی از اساتید اگه ما نویسنده آزاد هستیم چرا باید با یک قالب خاص به کارمون اسارت وچارچوب بدیم ...
در خصوص متن سوم هم من چون شخصن رابطه ی عمیقی با مترسک ها برقرار کردم واقعن با تمام وجود درکشون میکنم و باهاشون همزاد ّپنداری میکنم و در خصوص توصیف"مترسک ، این سکوت سرشار از ناگفته های استوار" داستان های کوتاه زیادی نوشتم و البته باعث شد داستان زیبای شما برام دلچسب باشه و علی رغم خاص بودنش بتونم کاملن پیشبینیش کنم. و البته این تضاد زیبا که همیشه سفیدی ادم برفی نشونه درون اون نیست و استقامت و ترسناک بودن مترسک ، بی رحمی اون نیست!
اسم داستان هم نیمی از داستانه ، انتظار میرفت حداقل داستان سوم اسم داشته باشه ...
و این که طنزی که توی داستانت وجود داره خیلی جالبه اما اگه مراقب نباشی رو نگارش و زبان داستان هات تاثیر (من فی )میذاره !
موفق باشی دوس عزیز ...


@مهدی کیانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 5 تير 1392 - 19:30

نمایش مشخصات نیلوفر روشن به عنوان یه نویسنده ی بزرگتر یعنی خودم !!!!!!? کاملا با تمام نظرات موافقم...
در مورد کار اول خیلی خوشحال شدم وقتی نظر شما رو دیدم چون دقیقا هدفم همین بود و شما بهش اشاره کردید ...
اما در مورد متن دوم باید کمی مطالعه داشته باشم...شاید هم کمی بیشتر از کمی!!!!!!!!!!!!!!
اسم داستان سوم رو گذاشته بودم آه مترسک... و با کمک استادم به زبان انگلیسی نوشته بودم اما خب اینجا یادم رفت اسمش رو بنویسم !!!
فراموشیه و هزار دردسر :(
اما در مورد طنز داستان چیز زیادی متوجه نشدم...کاش مسئله رو بیشتر توضیح میدادید...اما از این به بعد بیشتر دقت میکنم...
مچکرم از حسن نیت شما و وقتی که برای داستان هایم گذاشتید...


نام: نصرالدین   ارسال در جمعه 7 تير 1392 - 17:15

ساده بود


@نصرالدین توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در جمعه 7 تير 1392 - 18:08

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سادگی هم برای خودش دنیایه ...این که دیگه گریه نداره ؟!


نام: مهدی کیانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 تير 1392 - 20:04

نمایش مشخصات مهدی کیانی سلام و خسته نباشید...
تو اکثر کارهاتون یه طنز خاص وجود داره، دقیقن مث پاراگراف اخر داستان اخرتون...
در عین این که خاننده داره یه کار معنا گرا رو دنبال میکنه ، چنین طنزهایی و شوخی های معیار می تونه فضای جذاب تری ایجاد کنه ، تو کارهای جدی حکم یه استراحت رو واسه خاننده داره ...
تو کار شما البته به خوبی استفاده شده ، منظورم از این که به کار لطمه نزنه اینه که بدونید اون رو کجا استفاده کنید ،جایی که باید با خاننده جدی باشیم تا متن تاثیر گذار باشه نباید چنین ریسکی رو انجام داد...
و در ضمن جایی از متن باشه که خاننده سر در گم نشه و بدونه با چه کاری طرفه ، یه کار جدی یا شوخی...
لینک زیر یکی از اثار پائولو کویلو هست که به زبان شیرینی بیان شده طوری که در عین طنز واقعیت پذیری داستان حفظ شده...
داستان" سگ باهوش" در لینک زیر:

://www.mehdikiani.ir/archive/1392/3/خرداد_ماه/

موفق باشید دوست گرامی...


@مهدی کیانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در جمعه 7 تير 1392 - 21:05

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلامت باشید
مچکرم که وقت گذاشتید و مسئله رو بیشتر برام توضیح دادید. داستان سگ باهوش رو همین الان خوندم ...داستان جذاب و جالبی بود ...من در واقع به همین سبک علاقه دارم و تذکر به موقع شما منو هوشیار ترم کرد .خدا خیرتون بده ... همیشه موفق و سربلند باشید


نام: بهزاد ساوانا   ارسال در چهار شنبه 26 تير 1392 - 15:07

@};-


@بهزاد ساوانا توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 26 تير 1392 - 16:58

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مچکرم


نام: علیرضا جداخانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 تير 1392 - 15:58

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی داستان اولتون مثل مونتاژ یک فیلم دفاع مقدسی بود .جالب بود...
دومی بیشتر شبیه یک دکلمه بود تا داستان...
سومی هم جالب بود جان دادن به آدم برفی و مترسک وکنار هم گذاشتن آنها آگر بیشتر روش کار میکردین بهتر هم میشد...


@علیرضا جداخانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 31 تير 1392 - 22:22

نمایش مشخصات نیلوفر روشن salam .mochakeram az inke vaghte arzeshmandeton ro sarfe khondane dastan haye man kardid .dar morde kare sevom hatman be tosiaton fekr mikonam .movafagh bashid .


نام: علی مبینی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 مرداد 1392 - 01:37

نمایش مشخصات علی مبینی داستان سوم بسیار زیبا بود موفق باشید@};-


@علی مبینی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 1 مرداد 1392 - 02:16

نمایش مشخصات نیلوفر روشن بسیار مچکرم


نام: علی خدادادیان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 شهريور 1392 - 22:35

نمایش مشخصات علی خدادادیان سلام.
ماشاا... با نظراتی که دوستان دادن آدم ترجیح میده سکوت کنه.
ولی فقط دو نکته راجع به داستان اول

1. دخترک بدون سر، عروسک بدون تن و تصویر مبهم مادری که سعی داشت این دو را به هم بچسباند تا به فرزند گرسنه اش شیر دهد . به نظرم منطقی نیست که مادری انقدر خنگ باشه. شاید اگه تن و سر هردو مال دخترک باشن (که جدا شده) و مادرش میخاد اونارو به هم بچسبونه دردناک تر باشه.

2.کلمه ی جنگ رو از جمله آخر حذف کنید(اینها تمام خاطراتی است که من دارم.) فکر کنم بار معنایش هم بیشتر بشه چون تمام خاطرات زندگی رو در بر میگیره. تمام متن داره فریاد میزنه جنگ، جنگ، جنگ و دیگه واقعن نیازی به آوردن خوده کلمه ی جنگ نیست.


@علی خدادادیان توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 12 شهريور 1392 - 00:48

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سکوت گاهی اوقات از نقد هم میتونه بدتر باشه!
نکته های جالبی گفتید ولی منظور من خنگ بودن مادر نبوده شوکه شدن مادر رو میخواستم نشون بدم اما اونجوری که شما گفتید هم شاید قشنگ تر باشه نکته دومتون هم کاملا درسته اما فکر نمیکنم این کلمه مشکل خیلی زیادی رو به متن وارد کنه ...باید فکر کنم ..فکر..
جا داره از تمام وقتی که برای خوندن داستان های من و راهنمایی های من گذاشتید تشکر کنم .من به همه ی توصیه هاتون فکر میکنم و امیدوارم به داشتن اینده ای بهتر تو این زمینه ...و ارزوی موفقیت میکنم برای شما در تمام مراحل زندگی ...مچکرم...


نام: علی خدادادیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 شهريور 1392 - 12:12

نمایش مشخصات علی خدادادیان خانم روشن حالا که با نقد میونه ی خوبی دارید و پذیرای اون هستید داستان سومتون رو از دیدگاه خودم نقدش میکنم. سوژه ی خوبی رو انتخاب کردین(مترسک و آدم برفی)اما راستش من به هیچ وجه با این اثر ارتباط برقرار نکردم به چند دلیل.
اول اینکه داستان به شدت اغراق آمیز بود و پرداخت مناسبی نداشت(مخصوصن گلوله ی طلا نشان و قطره اشک چشم مترسک.)
دوم اینکه آدم برفی کاملن ناگهانی و بدون هیچ مقدمه ای وارد داستان می شد(حرف زدنشو میگم). بنظر من نباید از دیالوگای مستقیم استفاده می کردین و تمام داستان رو باید دانای کل روایت می کرد.
سوم اینکه از لحاظ فصلی آدم برفی و مترسک در دو فصل متفاوت از هم کاربرد دارن و طبیعیه که زمستان فصل آدم برفیه و دلسوزی واسه مترسک معنایی نداره اینه که گفتم داستان پرداخت مناسبی نداره. باید مقدمه ای رو واسه این نکته در نظر می گرفتین و خاننده رو آماده میکردین.
و اینکه آخر داستان هم جالب نبود. وقتی اونق برف میباره که بشه آدم برفی درست کرد مسلمن خورشید اونقدر قدرت نداره که بخاد آدم برفی رو آب کنه شاید بهتر بود اجازه می دادین آدم برفی یه چند روزی رو با تکبر زندگی کنه و مترسک هم به این راحتی شکست نخوره(حداقل شکست رو نشون نده،قطره ی اشک) و به این طریق یا هر طریق دیگه ای که خودتون میدونید بین زندگی مترسک و آدم برفی یه کنش بوجود بیارین و انقدر زود و احساسی خورشید رو یه جون آدم برفی نندازین. خورشید میتونه به عنوان یه شخصیت بی طرف در داستان ناظر این صحنه ها باشه و در موقعیت مناسب و بدون دخالت مستقیم نویسنده، طبق روال طبیعی خودش وارد داستان بشه و شاید همین نقطه ی اوج داستان باشه.


نام: علی خدادادیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 شهريور 1392 - 12:15

نمایش مشخصات علی خدادادیان البته خانم روشن اینا فقط و فقط یه سری نظرن راجع به کارتون و فاقد هرگونه ارزش و اعتبار و ادعا.


@علی خدادادیان توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 18 شهريور 1392 - 16:58

نمایش مشخصات نیلوفر روشن من واقعا از اهمیتی که به داستان هام میدید و اینکه نقدشون میکنید مچکرم باید در مورد داستان سوم بگم که چیز های خیلی خوبی رو برام یاداوری کردید که قطعا به دردم میخوره چون من تو نوشتن این داستان فقط تمرین کوتاه نویسی میکردم و بعد از یه مدت داستان رو گذاشتم یه گوشه ایی و دیگه بهش فکر نکردم ...اما الان که دیگه تمرین نمیکنم میتونم برگردم و داستان رو بازنویسی کنم...و شما چیز های جالبی رو تو ذهنم ساختید که میتونم داستان رو بیشتر پرورش بدم...باز هم ممنونم از شما به خاطر راهنمایی های دلسوزانتون ...


نام: علی خدادادیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 شهريور 1392 - 12:29

نمایش مشخصات علی خدادادیان راستی جنگ یه موضوعه جهانی و زنده ست که هیچ وقت کهنه نمیشه مگه اینکه دیگه انسانی وجود نداشته باشه. به شرطی که درست به اون پرداخته بشه.


نام: مهسا   ارسال در پنجشنبه 12 دي 1392 - 12:19

داستان مترسک به یادمان می اورد که هیچوقت تنها نیستیم بلکه درست لحظه ای که فکر میکنیم کسی به فکرمان نیست ... درگوشه ای فکر و ذکره کسی میشویم حتی خورشید هم به فکر مترسک است.... ممنون زیبا بود ... قلمتان پایا...


@مهسا توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 16 دي 1392 - 06:05

نمایش مشخصات نیلوفر روشن دقیقا همینطوره
وقتی تو اوج نا امیدی هستی و دستت به هیچ جا بند نیست ...همیشه یه جایی یه وقتی یه کسی میاد تو زندگیت که دستت رو میگیره و حال هوات رو عوض میکنه .اونوقته که به خودت میای و میگی ..نه بابا یعنی مام ادمیم ؟ یعنی هنوز حواسش به مام هست؟
اصلا میدونی چیه؟
دلم از اون معجزه قشنگا میخواد ...از اونایی که وقتی میشنوی سر از پا نمیشناسی ...
خدایا خودت که میدونی منظورم چیه...
من از اون معجزه قشنگات میخوام...


نام: پرویزطبسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 بهمن 1392 - 02:46

نمایش مشخصات پرویزطبسی چند داستان زیبا که بوی امید تلاش و جدایی میداد
امیدوارم موفق باشید


@پرویزطبسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 17 بهمن 1392 - 16:05

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلامت باشید جناب اقای طبسی
مچکرم از حضورتون


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 بهمن 1392 - 11:59

برای داستان اولت :
در حسرت یک حادثه
شیرین تر از عسل
گفتن نام شهید بر مزار من
جا مانده ام از این حادثه
مانده ام در راه
عاشقانه دوستان رفتند
من مانده ام تنها
آنها شدند دریا
و من یک قطره اسیر در دنیا
چشمان گریان یک مادر
در حسرت دیدار فرزند
کودک منتظر در راه
برای بوسیدن پدر
اینجا پر از خاطره است
تاریخ راوی این قصه
قصه غم انگیز یک جنگ
جنگی ناعادلانه
و اما پیروزی
پیروزی شیرین حق بر باطل
نخلهای گریان
چشمان خشک شده رود
اینجا شلمچه است

داستان دوم:
یک کاریکلماتور بود عزیزم و من هم عاشقه کاریکلماتورم

داستان سوم:
زیبا و فوق العاده بود
@};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 21 بهمن 1392 - 21:15

نمایش مشخصات نیلوفر روشن چه زیباتلخی جنگ رو به تصویر کشیدی بانو.. ممنون
چیزی که این چند وقته دلم رو خیلی لرزونده این شعره ...
دید در معرض تهدید دل و دنیش را """ رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را

رفت و حتی کسی از جبهه نیاورد به شهر """چفیه و قمقمه اش کوله و پوتینش را . . .


نام: مریم   ارسال در یکشنبه 13 مهر 1393 - 19:32

نظری ندارم!!:D


@مریم توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 15 مهر 1393 - 22:46

نمایش مشخصات نیلوفر روشن اباجی شما فدایی داری :D



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.