ته دنیا کجاست؟

چند ماه دیگه قرار بود پای راستش رو قطع کنند اما اون از این قضیه خبر نداشت ...قلبشم این چند روزه حسابی ریپ میزد اما اون روز مثل بچه ها دستاشو باز کرده بود و از روی جدول های کنار خیابون رد میشد .با خنده بهش گفتم چه خبره تو اسمونا سیر میکنی؟ بپا نخوری به اون هلی کوپتره ...اما جدی جدی داری نور بالا میزنیا ؟ خبریه؟
گفت دارم تمرین میکنم گفتم: نکنه میخوای بند باز بشی ...گفت دیگه ته خطم ...دارم واسه گذشتن از پل صراط تمرین میکنم .گفتم خودم نوکرتم هستم .تا ته دنیا خودم کولت میکنم .
گفت مگه میدونی ته دنیا کجاست؟؟؟خندیدم و گفتم نه تو چی؟تو میدونی کجاست؟دستامو گرفت و گفت زمین کاملا گرده پس میتونه همینجایی که وایسادی سر و ته دنیا باشه .میتونه همینجایی که هستیم ته دنیای یکی دیگه باشه یا شایدم اول دنیای خیلیای دیگه ...
خندیدم و گفتم حرفای بی سر و ته زیاد میزنی اومد تو اغوشم و چشماشو بست و اروم گفت :ولی سر و ته دنیای من تویی ...اومدم بگم سرو ته دنیای منم تویی مهتاب اما اون دیگه نفس نمیکشید ...داد زدمـــــــــ دنیــــــــــــای من تویـــــــــــــــ مهتاب اما اون هیچی نمیگفت ...هیچی...هیچی نمیگفت...درست مثل همون روزی که ازش خواستگاری کردم ...اروم بود و نجیب و معصوم
دیروز مادرم میگفت بیچاره زنت ناکام از دنیا رفت...اما من میگم تو این زمونه مگه کسی هم به کامه؟
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.1 از 5 (مجموع 14 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سمانه ,کوروش وزیری ,موژان تقوی ,مجید حجاری ,پیام رنجبران(اکنون) ,مائده رجائی فر ,فاطمه خجسته سالكويه ,چراغ علی خاموش ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجید حجاری (17/1/1392),محمد جواد آرجین (17/1/1392),نیلوفر روشن (18/1/1392),علی علویان (18/1/1392),بنیامین سیران (18/1/1392),علیرضا فرهی (18/1/1392),میثم زارع (18/1/1392),لیلا کوت آبادی (18/1/1392),علیرضااشرفی مهابادی (18/1/1392),سنا سبحاني (18/1/1392),مائده رجائی فر (18/1/1392),فاطمه زهرا چمنی (18/1/1392),سالار منوری خیاوی (19/1/1392),امیر فروردین (19/1/1392),نیلوفر روشن (21/1/1392),محسن نيرومند (21/1/1392),کوروش وزیری (22/1/1392),ُُُُفریدون عربی (23/1/1392),معصومه شمسینی (23/1/1392),ناهید خلیلیان (24/1/1392),ُُُُفریدون عربی (24/1/1392),پ صداقت (24/1/1392),شهریار شفا (25/1/1392),شهریار شفا (26/1/1392),ُُُُفریدون عربی (26/1/1392),سمیرا اصغرنژاد (29/1/1392),حسین کرمی (2/2/1392),چراغ علی خاموش (17/2/1392),بنیامین سیران (8/3/1392),نیلوفر روشن (11/3/1392),مهساعبدلی (15/3/1392),سید مجتبی حسینی (18/3/1392),میثم زارع (20/3/1392),نیلوفر روشن (20/3/1392),فاطمه خجسته سالكويه (23/3/1392),سمانه (23/3/1392),مریم مقدسی (23/3/1392),سامان سعیدی (24/3/1392),شایان شاهین پور (24/3/1392),سمانه (2/4/1392),مهدی کیانی (4/4/1392),نصرالدین بهاروند (7/4/1392),نیلوفر روشن (26/4/1392),علیرضا جداخانی (31/4/1392),علی تکرار (1/5/1392),علی مبینی (2/5/1392),موژان تقوی (2/5/1392),سمانه (5/5/1392), ساسان فرهادی (21/5/1392),نیلوفر روشن (30/5/1392),اعظم رمضانی (5/6/1392),مریم مقدسی (5/6/1392),مریم مقدسی (6/6/1392),مریم مقدسی (7/6/1392),بهناز باران خواه (7/6/1392),علی خدادادیان (12/6/1392),نیلوفر روشن (18/6/1392),علی خدادادیان (19/6/1392),مهلا لاهوتی (19/6/1392),احسان کاظمی (21/6/1392),حوریا شیری (21/6/1392),کیمیا مرادی (25/6/1392),محمد اكبري (26/6/1392),کیمیا مرادی (27/6/1392),نیلوفر روشن (24/7/1392),ابوالحسن اکبری (12/11/1392),شیدا محجوب (3/5/1393),زهرا فیروزی (13/5/1393),شیدا محجوب (17/5/1393),معصومه دهنوی (28/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (5/6/1393),پرنیان شمسی (10/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (23/6/1393),پیام رنجبران(اکنون) (27/8/1393),حسین کاظمی فر (26/9/1393),نیلوفر روشن (1/10/1393),نیلوفر روشن (18/7/1396),نیلوفر روشن (13/5/1397),نیلوفر روشن (12/1/1398),سلمان مرادی (7/2/1399),

نقطه نظرات

نام: بنیامین سیران کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 10:24

نمایش مشخصات بنیامین سیران یا سلام
دوسش داشتم نثر یکدستی داشت ، جالب بود که شخص اول مرد بود گمان می کردم فقط خودم شخص اول هامو از جنس مخالف هم می گذارم ،
کاملا به اندازه بود ، می توانست از "معصوم" داستان به پایان برسد.... یا از "نفس نمی کشید"


@بنیامین سیران توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 19:25

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب اقای بنیامین سیران از نظر دلگرم کننده شما متشکرم .گاها جذابیت خاصی دارد نوشتن از زبان جنس مخالف و من از این تفاوت ها لذت میبرم.در مورد پایان داستان هایم هم سعی میکنم دقت بیشتر داشته باشم .باز هم متشکرم ...موفق باشید


نام: علیرضا فرهی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 10:50

قشنگ بود ولی من تا باهاش داشتم خو میگرفتم دیدم چیزی ازش نمونده.یه سری جمله قوی داشت.ریتمش خوب بود .در هر حال ممنون.


@علیرضا فرهی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 19:05

نمایش مشخصات نیلوفر روشن متشکرم از این که وقت گذاشتید و داستان منو خوندید .سعی میکنم در اینده کمی طولانی تر بنویسم.
موفق باشید


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 10:57

سلام خیلی عالی بود.


@ابوالحسن اکبری توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 18:52

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام. لطف دارید مچکرم


نام: لی لا   ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 16:20

بالاخره داستانت رو دارم میخونم
اول ممنون داستانام رو خوندی
و اینکه در مورد داستانت
داستانت ریتم اروم و ساده ای داشت
اما اخرش ادمو گذاشت تو ابهام
لااقل یه ‍یش زمینه ای از اینکه چرا داشته میمیرده
یا کسی که راست راست راه میره چرا یهو می میره
باید صحنه مرگ رو می بردی یه جای دیگه..
اینجا حرف از مرگ بود و که خیلی جالبه با ‍ ‍ل صراط ترکیب شد
می خوام اینا بگم که باید صحنه مرگ رو جایی دیگه تو یه شرایط و سکانس دیگه ای می ذاشتی
ولی در کل خوب بود
منتظر کارای بعدیتم


@لی لا توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 18:48

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام .من هم از شما ممنونم.فکر میکنم به خاطر نمایش دادن بیماری شخص و پل صراط و دیالوگ شخصیت ها فضا سازی کافی برای مرگ را داشته ام اما سعی میکنم در نوشته های بعدی به این موارد بیشتر دقت کنم .
موفق باشی دوست عزیز


نام: علیرضااشرفی مهابادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 17:03

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.بی شک عالی بود!!!
آوردن جمله قلبش ریپ مي زد درخدمت داستان است.
بادوستان موافقم.داستان ريتم خوبي داشت واگربا كلمه معصوم به پايان مي رسيد بهتربود.
اسم مهتاب هم به احتمال زياد از قصد انتخاب شده بود؟!


@علیرضااشرفی مهابادی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 18 فروردين 1392 - 19:13

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام از نظرات دلگرم کننده شما متشکرم .سعی میکنم در انتخاب پایان داستان دقت بیشتری داشته باشم. اسم مهتاب را هم به دلیل معنای زیبایش و علاقه ایی که به این اسم دارم انتخاب کرده ام. موفق باشید


نام: محمد جواد آرجین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 09:45

نمایش مشخصات محمد جواد آرجین سلام خیلی زیبا بود مخصوصا این قسمتش که گفتی زمین گرد شاید اینجایی که وایسادی ته دنیا باشه شادم اول خیلی ها.مرسی یکی از بهترین ها میشی


@محمد جواد آرجین توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 10:00

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام مچکرم این نظر لطف شماست .امیدوارم در اینده همینطور که شما میگید پیشرفت داشته باشم
پیروز باشید


نام: فــــروزان غفورمحسنی   ارسال در سه شنبه 20 فروردين 1392 - 15:46

سلام نیلوفرجان
زیبا بود و خواندنی @};- @};-


@فــــروزان غفورمحسنی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 20 فروردين 1392 - 17:51

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام لطف دارید ممنون


نام: بهروز پورصفر بروجنی   ارسال در سه شنبه 20 فروردين 1392 - 17:22

خیلی قشنگ بود با اینکه از رفتار مهتاب نمی شد فهمید که ثانیه های آخر عمرشه


@بهروز پورصفر بروجنی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 20 فروردين 1392 - 17:53

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام از لطفتون ممنون


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 فروردين 1392 - 23:35

نمایش مشخصات محسن نيرومند زیبا نوشته بودید آفرین@};-
چند سوال داشتم که دوستان نیز پرسیده بودند و جوابهایش را خواندم اما در مورد مرگ ناگهانی مهتاب کاش کمی منطقی تر نوشته بودید.
با آرزوی موفقیت برای شما@};-


@محسن نيرومند توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 21 فروردين 1392 - 00:30

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مچکرم که وقت ارزشمندتون رو صرف خوندن داستان من کردید. سعی میکنم در اینده روی پایان داستان بیشتر کار کنم.
پست یار دبستانی شما هم عالی بود .خوش به حالتان ....
باز هم متشکرم ...در همه حال پیروز باشید .


نام: کوروش وزیری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 فروردين 1392 - 15:15

نمایش مشخصات کوروش وزیری مگه تو این زمونه کسی هم به کامه؟


نام: کوروش وزیری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 فروردين 1392 - 15:16

نمایش مشخصات کوروش وزیری مگه تو این زمونه کسی هم به کامه؟


@کوروش وزیری توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 22 فروردين 1392 - 16:53

نمایش مشخصات نیلوفر روشن ممنونم که داستانمو خوندین


نام: چراغ علی خاموش کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 فروردين 1392 - 20:05

نمایش مشخصات چراغ علی خاموش اینجاممممم


@چراغ علی خاموش توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 22 فروردين 1392 - 22:16

نمایش مشخصات نیلوفر روشن ندیدمممممممممممممممممممممممت


نام: فــــروزان غفورمحسنی   ارسال در پنجشنبه 22 فروردين 1392 - 21:23


:) :) ;)


@فــــروزان غفورمحسنی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 22 فروردين 1392 - 22:18

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مرسی که مطالعه کردی عزیزم


نام: ُُُُفریدون عربی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 18:44

خوب بود .موفق باشید.


@ُُُُفریدون عربی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 20:57

نمایش مشخصات نیلوفر روشن ممنونم همچنین


نام: پ صداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 20:43

نمایش مشخصات پ صداقت داستان قشنگی بود...شروع قوی داشت:D


@پ صداقت توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 20:58

نمایش مشخصات نیلوفر روشن این نظر لطف شماست .ممنونم که مطالعه کردید


نام: شهریار شفا   ارسال در یکشنبه 25 فروردين 1392 - 13:50

زیبا و روان بود آفرین


@شهریار شفا توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 25 فروردين 1392 - 16:08

نمایش مشخصات نیلوفر روشن ممنونم که داستانمو خوندید


نام: حسین کرمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 - 17:15

نمایش مشخصات حسین کرمی سلام زیبا بود و جالب.


@حسین کرمی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 3 ارديبهشت 1392 - 04:49

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام .مچکرم جناب اقای حسین کرمی


نام: سمانه   ارسال در پنجشنبه 23 خرداد 1392 - 08:55

نیلوفر جان بسیار عالی
عزیزم عاشق نوشته هات شدم ادامه بده خیلی زیبا و روان و جذاب می نویسی


@سمانه توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 23 خرداد 1392 - 16:00

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سمانه جان مرسی عزیزم خوشحالم که داستانم مورد پسند واقع شده


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 خرداد 1392 - 13:11

عالی عالی دست مریزاد دختر من که خیلی لذت بردم @};- @};-


@مریم مقدسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 23 خرداد 1392 - 16:03

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مرسی مریم جان خیلی خوشحالم که داستانم رو پسندیدی (:


نام: شایان شاهین پور کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 خرداد 1392 - 22:09

اولش بسیار عالی بود اما کاش آخرش هم همین طور می بود.
اما در کل عالی بود.


@شایان شاهین پور توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 25 خرداد 1392 - 09:22

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مچکرم این نظر لطف شماست...اما همیشه پایان خوش هم قشنگ نیست...


نام: مهدی کیانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 تير 1392 - 21:30

نمایش مشخصات مهدی کیانی خسته نباشید ...
خب گفتنی ها رو دوستان گفتن ، نکته نظرات جالبی بود و از همه مهمتر جملات قدرتمند و فلسفه قدرتمند نویسنده برام جالب بود ، و فکر میکنم اون خط پایانی رو هم فقط واسه این که اون جمله اخری رو گفته باشید نوشتید ، با این که جمله اخرم زیبا بود اما خب نبودش شاید بهتر می بود ...
و نکته ی دیگه ،ای کاش از توی اون توصیف اخر "نفس نمیکشید" رو حذف میکردی و به جای توصیف مستقیم مردن مهتاب ، اجازه این تعلیق رو به خود خاننده بدی که با توصیف چشمهای بسته خودش به مردن پی ببره و به اصطلاح نویسندگاه خانندت رو هوشمند فرض کنی
پاراگراف اخر میتونست اینطوری هم باشه ، با تعلیق ...
(خندیدم و گفتم حرفای بی سر و ته زیاد میزنی اومد تو اغوشم و چشماشو بست و اروم گفت :ولی سر و ته دنیای من تویی ...تو وجودش غرق شدم و اهسته توی گوشش زمزمه کردم دنیای منم تویی ، هیچی نگفت ، بلند فریاد زدم دنیــــــــــــای من تویـی مهتاب، اما اون باز هیچی نمیگفت ...هیچی...هیچی نمیگفت...درست مثل همون روزی که ازش خواستگاری کردم ...اروم بود و ساکت، نجیب و معصوم...)
البته این یه نظر کاملن شخصی از بندست و فقط برای نمونه گفتم ، در واقعه بنده هیچ حقی در قبال دخل و تصرف در داستان شما رو ندارم، و همچنین قصدی هم نداشرم ، میبخشید و موفق باشید...


@مهدی کیانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 5 تير 1392 - 19:14

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب اقای کیانی .از این که داستانم رو مورد نقد و بررسی قرار دادین خوشحالم و از این بابت ازتون تشکر میکنم .شما به نکته ی بزرگی اشاره کردید یه نویسنده هیچ وقت نباید خواننده رو نادان به حساب بیاره و من توجه ام به این نکته زیاد هست اما فکر میکردم اگر مستقیم به مرگ شخصیت اشاره کنم شاید ضربه ی محکم تری به خواننده وارد بشه ...البته متنی که شما نوشتید رو هم دوست داشتم و حتما در موردش فکر میکنم .در مورد جمله ی اخر هم باید بگم شاید یه جمله ی اضافی بود و به داستان لطمه وارد میکرد اما من به خاطر این که از نوشته ام لذت ببرم این جمله رو اضافه کردم...یه جورایی اون زمون که نوشتمش ارومم میکرد...
باز هم از راهنمایی های شما متشکرم


نام: نصرالدین   ارسال در جمعه 7 تير 1392 - 17:12

ای بابا
چرا این قده نوشته هاتون ساده ن!
اینجوری ننویسین لطفا
کلیشه ای شده بابا


@نصرالدین توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در جمعه 7 تير 1392 - 18:06

نمایش مشخصات نیلوفر روشن من چیزی هایی رو می نویسم که دوست دارم بخونم و ازشون لذت ببرم و کلیشه ایی بودن یا نبودن مسئله ایی نیست. دنیای من محدودیتی نداره ...و این اثار مخاطب های خاص خودشو داره...موفق باشید


نام: علیرضا جداخانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 تير 1392 - 15:52

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی زیبا بود و دلگیر...
دیالوگهای خوب و بخته ای داشتیدد...
@};-


@علیرضا جداخانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 31 تير 1392 - 22:19

نمایش مشخصات نیلوفر روشن این نظر لطف شماست .مچکرم


نام: موژان تقوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 مرداد 1392 - 12:46

همیشه برای گفتن بعضی حرف ها دیر است...


@موژان تقوی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 2 مرداد 1392 - 15:00

نمایش مشخصات نیلوفر روشن درسته ممنونم از شما...


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 شهريور 1392 - 17:04

نیلوفر واقعا ته دنیا کجاس ؟:-/ :D @};-


@مریم مقدسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 6 شهريور 1392 - 20:14

نمایش مشخصات نیلوفر روشن به قول این خارجیا oh my god (با لهجه اصیل )
الان میخوام سرمو محکم بکوبم به مانیتور :D این همه حرفیدم که...
شوخیدم :D ته دنیای من خیلی فانتزیه میترسم سایت فیلتر بشه =))


@نیلوفر روشن توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 7 شهريور 1392 - 09:29

پ باید حتما تعریف کنی ته دنیایی که می گی کجاس می خوام این سایت ********** بشه =))


@مریم مقدسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 7 شهريور 1392 - 19:07

نمایش مشخصات نیلوفر روشن =)) من که از خدامه اما میترسم مدیریت سایت بزنه کتلتم کنه =))


نام: علی خدادادیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 شهريور 1392 - 22:56

نمایش مشخصات علی خدادادیان سلام. نقدارو دوستان گفتن و شاید مهمترینش مرگ بدون مقدمه ی مهتاب باشه راست راست داره راه میره و یه هو میمیره.(درسته گفتین قلبش ریپ می زد اما اصلن کافی نیست) زبان داستان یکدست نبود من واقعن تعجب کردم یه قلم بتونه انقدر نوسان داشته باشه ازجمله نقطه ضعفای اصلی متن قلبش ریپ می زد، تو آسمونا سیر می کنی، بپا نخوری به اون هلی کوپتره و نور بالا میزنی. کن کاملن درک می کنم که به همچین فضایی نیاز داشتین. فضایی که با اون مرد داستان بخاد با شوخیاش مهتابو به خنده بیاره اما بنظر من واقعن این جملات(به هیچ وجه) جملاتی مناسب این فضا نیستن مخصوصن تأکیدم رو جمله قلبش ریپ می زده. آخه اینکه نشد دلسوزی واسه همسر!!!!!!!!!!!!
اما همین قلم مینویسه ته دنیای یکی دیگه اول دنیای خیلیای دیگه ست. چقدر این جمله قشنگه و به دل میشینه چرا وقتی می تونید همچین جملات زیبا و تأثیر گذاری بنویسید از جملاتی استفاده می کنید که واقعن بنظر من از همچین قلمی بعیده؟ و بنظر من این جملات (ببخشید که اینو میگم) نه تنها ارزشی ندارن که بقیه ی کارم بی ارزش می کنن.
یه نقد کوچیک. یه جا گفتین دستاشو باز کرده بود از روی جدول های خیابون رد می شد اگه منظور شما راه رفتن روی جدوله و باز کردن دستا واسه حفظ تعادله که اینجا بنظر من رد می شد اون تصویر مورد نظر رو نمی رسونه. باید قدم زدن، راه رفتن یا همچین چیزی باشه چون رد شدن یه لحظه ست و آدم از رو جدول میپره و رد میشه. یا مگه اینکه من بد تصویرو فهمیده باشم(هرچند با توجه به اینکه مرد میگه: نکنه میخای بند باز بشی و اشاره به پل صراط فکر میکنم منظور شما راه رفتن روی جدول باشه)


@علی خدادادیان توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 18 شهريور 1392 - 17:26

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام مجدد راستش رو بخواید من هر چقدر که فکر میکنم متوجه یکدست نبودن زبان و نوسانات نمیشم ...حتی با جمله ایی که مثال زدید هم قانع نشدم ...واقعا انقدر نوسان داره؟
نمیدونم شاید چون این متن رو زیاد خوندم متوجه یکدست نبودن نمیشم...کاش دلیلتون رو واضح تر میگفتید یا چند تا از دوستان نظرشون رو در مورد یکدست نبودن داستان میگفتن که من واقعا متوجه بشم...
اما نقدی که داشتید هم جالب بود میشد از کلماتی که شما گفتید هم استفاده کرد بله اما چون نوشته شده مثل بچه ها دستاش رو باز کرده بود و .... با خوندن این جملات فکر کنم خواننده متوجه منظور نویسنده میشه باز هم با این حال میشد از قدم زدن و راه رفتن و... استفاده کرد و خوب شاید تاثیر گذارتر میشد ... باز هم میگم خیلی خیلی مچکرم از حضورتون و نقد های ارزشمندتون


نام: پرنیان شمسی   ارسال در دوشنبه 10 شهريور 1393 - 11:59

سلام خانم نیلوفر این داستان شما را خواندم و لذت بردم

واقعا داستان قشنگی نوشتید @};- @};- @};-


@پرنیان شمسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 10 شهريور 1393 - 23:02

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام پرنیان خانم عزیز
مچکرم
و
خوشحالم که خوشتون اومده



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.