خیانت به سبک ایــــرانی

روی تکه کاغذی نوشت مرگ پایان خوشی است اگر که زندگی برایت بدتر از جهنم باشد.تیغ را محکم بین انگشتانش فشار داد و روی شاهرگش گذاشت .چشمانش را ارام بست و زیر لب شروع به شمارش کرد.
یک
دو
سه
مادر ببخش و خون فواره زد بر روی کاشی های سفید حمام.ناگهان از خواب پرید.ترسیده بود و نفس نفس میزد .گلویش هم کاملا خشک شده بود .به سمت آشپزخانه دوید و بطری آب را تا انتها سر کشید.هنوز قلبش به سان گنجشک میتپید . با خودش گفت عجب خوابی دیدما پوووووووف .جون دادن هم عجب دردی داره خوب شد به خاطر یه خیانت همچین کاری و با زندگیم نکردم.

لباس هایش را پوشید و به سمت خانه ی نامزدش حرکت کرد .باید کارش را یکسره میکرد .همچین زن گستاخ و بی حیایی به درد او نمیخورد .
خیابان ها ی شهر کاملا خلوت بودند .اسمان به رنگ طوسی در امده بود و سکوت و غم از اسمان میبارید.حس وحشت به تمام سلول های خاکستری مغزش منتقل شده بود .دست و پاهایش کمی میلرزیدند .صدای سکوت همه ی فضای شهر را فراگرفته بود .نه اتوموبیلی بود نه وسایل نقلیه دیگری ، حتی صدای خنده ی کودکی در شهر نبود تا این سکوت کشنده را بشکند .گاهی تک و توک افرادی را میدید که مثل خودش وحشت زده بودند .حس کرد باید با کسی صحبت کند. اب دهانش را قورت داد و به سمت دختر جوانی که از انطرف خیابان عبور میکرد حرکت کرد .وقتی به او رسید سلام ارامی کرد .دختر جوان تا او را دید فریاد زد وگریخت .پسر بلند تر فریاد زد: دختره ی دیونه من فقط سلام کردم .به خیابان منزل همسرش که رسید تمام خشمش را یکجا جمع کرد .چند قدم جلوتر نرفته بود که جوان کریه المنظری از بالای درخت با صدای بلندی گفت :کجا میری جوجه فوکلی ؟
پسر تا او را دید نفسش به شماره افتاد اما تمام جرائتش را جمع کرد و گفت : تو اون بالا چی کار میکنی میمون؟ جوان با یک حرکت از بالای درخت به پایین پرید و به چشمان وحشت زده ی پسر زل زد و خندید.جوان فقط به او نگاه میکرد و میخندید .فقط میخندید
پسر از جوان پرسید چرا میخندی؟جوان که سعی داشت جلوی خنده اش را بگیرد گفت هیچ.
پسر با صدای بلندی فریاد زد :چه بلایی سر شهر اومده؟چرا کسی بیرون نیست؟چرا شهر انقدر متروک و ساکته؟ انگار خاک مرده به تمام شهر پاشیدن
جوان کریه المنظر گفت بگیر بشین تا همه چیز رو برات تعریف کنم.
پسردر خیابان بیابان صفتی کنار جوان نشست تا همه چیز را بشنود
جوان گفت:اسمت محمدِ اره؟
- تو از کجا میدونی
-21 سالته اره؟
اره اما تو از کجا میدونی ؟قیافت خیلی اشناسا
-نامزدت بهت خیانت کرده و تو اون رو با پسری تنها داخل خونشون دیدی که داشتند ماهی پلو میخوردند و نامزدت به پسر ابراز علاقه میکرد و اونو میبوسید.درسته؟
-اره اما نگفتی تو از کجا میدونی؟
-اخه پسره ی الدنگ اگه دیروز یکم صبر میکردی و اون مسخره بازیا رو نمیوردی و به حرف زنت گوش میکردی میفهمیدی من برادرشم که بعد از دوازده سال به ایران برگشتم .اونوقت نه من از خنده و تیغ ماهی میمردم نه توی ابله میرفتی تو کما


______________________________

* این داستان قسمت های دیگه ایی هم داره اما شما تا همینجا بپذیرید .




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 12 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

محمد حشمتی فر ,مریم باغنده ,سامان سعیدی ,سمانه ,کیمیا مرادی ,مهساعبدلی ,شهریار شفا ,موژان تقوی ,بهروز پورصفر بروجنی ,فاطمه خیرخواه ,پیام رنجبران(اکنون) ,محمد کاشانی ,چراغ علی خاموش ,هانیه ه.نصرت آبادی ,مریم مقدسی ,نیلوفر روشن ,زهرا فودازی ,میلاد کاویانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نیلوفر روشن (21/1/1392),معصومه شمسینی (23/1/1392),لیلا کوت آبادی (24/1/1392),ناهید خلیلیان (24/1/1392),زهرا فودازی (24/1/1392),چراغ علی خاموش (25/1/1392),شهریار شفا (25/1/1392),بهروز پورصفر بروجنی (25/1/1392),لیلا کوت آبادی (25/1/1392),فاطمه زهرا چمنی (25/1/1392),ناهید خلیلیان (26/1/1392),امیر سنجابی (26/1/1392),سعید آرمیده (26/1/1392),شهریار شفا (26/1/1392),علیرضا طباطبایی آزاد (26/1/1392),ُُُُفریدون عربی (26/1/1392),علی ابراهیم ‍‍پور (27/1/1392),صادق عادلیان (28/1/1392),سعید پرمشکانی زاده (28/1/1392),میر حسن علوی (28/1/1392),جلال صابری نژاد (29/1/1392),رضا فرهادی (29/1/1392),سمیرا اصغرنژاد (29/1/1392),صادق عادلیان (31/1/1392),پ صداقت (31/1/1392),صادق عادلیان (2/2/1392),ساراعباسی (4/2/1392),میلاد کاویانی (11/2/1392),صادق عادلیان (16/2/1392),نیلوفر روشن (11/3/1392),سنامحمودی (12/3/1392),مجید ـسلمانی (14/3/1392),فاطمه عظیمی منفرد (15/3/1392),سامان سعیدی (15/3/1392),مهساعبدلی (15/3/1392),مهساعبدلی (15/3/1392),مریم مقدسی (16/3/1392),امین فرومدی ( حسین علی ) (17/3/1392),آرزو رضایی (18/3/1392),محمد مطهری (19/3/1392),میثم زارع (20/3/1392),نیلوفر روشن (20/3/1392),نازنین کریمی (22/3/1392),سمانه (23/3/1392),فاطمه خجسته سالكويه (23/3/1392),وحید عامری (23/3/1392),فاطمه خیرخواه (26/3/1392),فاطمه خیرخواه (27/3/1392),مریم مقدسی (31/3/1392),مریم موسوی (2/4/1392),سمانه (2/4/1392),محمدرضا عراقي (2/4/1392),سيدعلي (3/4/1392),مهدی کیانی (4/4/1392),فاطمه عظیمی منفرد (6/4/1392),نصرالدین بهاروند (7/4/1392),ابوالفضل عمویی (11/4/1392),محمد کاشانی (12/4/1392),علی رحیمی نژاد92 (17/4/1392),حسین ابراهیمی (17/4/1392),موژان تقوی (31/4/1392),علیرضا جداخانی (31/4/1392),نیلوفر روشن (31/4/1392),علی رهجو (31/4/1392),علی تکرار (1/5/1392),علی مبینی (2/5/1392),میر حسن علوی (2/5/1392), ناصرباران دوست (4/5/1392),سمانه (5/5/1392),سنامحمودی (7/5/1392),ایمان صفائیان (8/5/1392),شیما بخشی (15/5/1392), ساسان فرهادی (21/5/1392),موژان تقوی (21/5/1392),ابوالحسن اکبری (26/5/1392),نیلوفر روشن (30/5/1392),نادیابزرگی نژاد (2/6/1392),بهناز باران خواه (7/6/1392),محمد اكبري (7/6/1392),سیدجوادحسینی (8/6/1392),علی خدادادیان (12/6/1392),نیلوفر روشن (13/6/1392),کیمیا مرادی (25/6/1392),مریم موسوی (29/6/1392),نیلوفر روشن (8/7/1392),مهساعبدلی (9/7/1392),کیمیا مرادی (10/7/1392),کیوان محمدی (20/7/1392),نیلوفر روشن (24/7/1392),ابوالحسن اکبری (8/9/1392), مهسا صفیعی (12/10/1392),ارشاد پشنگیان (13/11/1392),مریم باغنده (30/11/1392),میثم زارع (13/12/1392),نیلوفر روشن (6/3/1393),شیدا محجوب (3/5/1393),شیدا محجوب (17/5/1393),نیلوفر روشن (18/5/1393),نیلوفر روشن (5/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (5/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (23/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (27/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (2/8/1393),نیلوفر روشن (8/8/1393),محمد حشمتی فر (5/9/1393),پیام رنجبران(اکنون) (6/9/1393),نیلوفر روشن (8/9/1393),حسین کاظمی فر (26/9/1393),ابوالحسن اکبری (18/1/1394),نیلوفر روشن (1/7/1394),نیلوفر روشن (18/7/1396),نیلوفر روشن (9/8/1397),نیلوفر روشن (5/5/1398),نیلوفر روشن (22/12/1398),سلمان مرادی (7/2/1399),نیلوفر روشن (16/5/1399),

نقطه نظرات

نام: بهروز پورصفر بروجنی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 06:41

نمایش مشخصات بهروز پورصفر بروجنی خیلی خوب بود @};-


@بهروز پورصفر بروجنی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 12:06

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مچکرم که داستانمو خوندید وخوشحالم که پسندیدید


نام: ناهید خلیلیان کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 09:27

نمایش مشخصات ناهید خلیلیان سلام نیلوفر
خیلی ساده
خیلی روان
و همچنین غافلگیر کننده بود و البته که من این تکنیک را می پسندم...


@ناهید خلیلیان توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 12:09

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام ناهید جان ممنونم که داستانم رو خوندید و خوشحالم که داستانم رو قابل قبول دونستید


@نیلوفر روشن توسط مریم باغنده Members  ارسال در چهار شنبه 30 بهمن 1392 - 18:07

یک نوشته براساس واقعیت امروز!!!از درام و متونی که فقط براساس واقعیت نوشته میشن خوشم میاد...موفق باشی!
@};-


@مریم باغنده توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 30 بهمن 1392 - 19:08

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام مریم جان دوست گلم
خوشحالم که از داستان خوشت اومده و ممنونم از حضور گرمت عزیزم ...امیدوارم شما هم همیشه موفق باشی


نام: علیرضااشرفی مهابادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 09:45

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی سلام.توصیف هایی که از شهر داشتی خیلی به حس داستانت کمک کرده بود .یک کم ترسیدم ولی انتهای داستانت ترسم را از بین برد. عالی بود .در واقع ذهن هر ÷ایانی را انتظار داشت به جز این...


@علیرضااشرفی مهابادی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 12:14

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام اقای مهابادی خیلی خوشحالم که تونستم یکم حس ترس رو القا کنم .ممنونم که وقت گذاشتید و داستانمو خوندید


نام: فــــروزان غفورمحسنی   ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 12:46

سلام نیلوفرجان خواندم و لذت بردم @};-
امیدوارم موفق باشی:x


@فــــروزان غفورمحسنی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 13:54

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام فروزان عزیز ممنونم که داستانمو خوندی .خوشحالم که پسندیدی .امیدوارم شما هم همیشه موفق و پیروز باشی


نام: شهریار شفا   ارسال در یکشنبه 25 فروردين 1392 - 13:58

غیر از موضوع که جالب بود سبک نوشتاریتون خیلی روانه .ممنون


@شهریار شفا توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 25 فروردين 1392 - 16:09

نمایش مشخصات نیلوفر روشن این نظر لطف شماست .مچکرم که مطالعه کردید


نام: ليلا كوت ابادي   ارسال در یکشنبه 25 فروردين 1392 - 22:10

داستان جالبي بود
و ادم رو اون اخرش ميذاشت تو ابهام
يعني اينكه خوبه ادامش رو هم تو سري هاي بعد بذاري
موفق باشي


@ليلا كوت ابادي توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 25 فروردين 1392 - 01:38

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام لیلا جان ممنونم که داستانم رو خوندی.به احتمال زیاد بعد از امتحانات ادامه اش رو تو سایت بزارم .باز هم ممنون. سرپلند باشی و پیروز


نام: فاطمه زهرا چمنی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 فروردين 1392 - 23:27

نمایش مشخصات فاطمه زهرا چمنی سلام نیلوفر عزیزم....واااااااااااااااااااو.خیلی زیبا بود.یعنی محشر بود.درون مایه طنز هم داشت....خیلی....خیلی....فقط می تونم بگم آفرین.قلمی روون و بی هیچ لغت اضافی.با کشش داستانی خیلی قوی.کاشکی یه روز ما هم مثل شما شیم.همین.;)


@فاطمه زهرا چمنی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 25 فروردين 1392 - 01:54

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام گلم از لطفتون ممنونم .شما هم نویسنده ی خیلی خوبی هستید.من چند تا از کاراتون رو خوندم .حتم دارم در اینده ای نزدیک با یکم کار و تلاش بیشتر میتونید یه کتاب خیلی خوب به چاپ برسونید .امیدوارم تو این راه همیشه سربلند و موفق باشید


@فاطمه زهرا چمنی توسط ناصر تهرونی   ارسال در سه شنبه 30 مهر 1392 - 08:49

یا معنی داستان نوشتن رو نمیدونید یا داستان خوب نخوندید.با عرض معذرت :
اینو فقط میتونیم یه دست نوشته بدونیم اونم با بدون محتوا[-(


نام: امیر سنجابی   ارسال در دوشنبه 26 فروردين 1392 - 09:12

ذهن داستانی خوبی داری. ولی دو تا نکته
۱ موضوع خیانت خیلی به روزه! ولی با یه درونمایه که مال ۱۰۰ سال پشه خرابش کردی!

2 زبانت پر از ایراد بود. جملاتت رو کوتاه تر کن و از قید هم کم استفاده کن. و سعی کن ارکان زبانی رو هم کمی جابه جا کنی!

موفق باشی.


@امیر سنجابی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 26 فروردين 1392 - 14:55

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام مچکرم که داستانم رو مطالعه کردید .چرا درونمایه مال 100 پیشه و موضوع خیانت به روز ؟اگه بیشتر توضیح بدید ممنون میشم .در مورد نکته دو هم اگه چند تا مثال بزنید خوشحال میشم .بی صبرانه منتظر پاسخ شما و راهنمایی شما هستم.
پیروز باشید


نام: صادق عادلیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 فروردين 1392 - 10:12

نمایش مشخصات صادق عادلیان سلام
روان بود تعلیق و گره داشت؛ راستش غافلگیر شدم فضاسازی هم خوب بود تبریک میگم پیروز باشید@};-


@صادق عادلیان توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 28 فروردين 1392 - 16:50

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام ممنون. این نظر لطف شماست .مچکرم که مطالعه کردید .پیروز باشید و سربلند


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 فروردين 1392 - 00:17

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد سلام سرکار خانم
خواننده باید تمام داستان را بخونه تا درکش کنه
به نظرم کاامل میذاشتید بهتر بود


@جلال صابری نژاد توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 28 فروردين 1392 - 01:39

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام اقای صابری نژاد مچکرم که مطالعه کردید .شاید بعد از امتحانات ...اگر فرصتی بود...


نام: پ صداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 31 فروردين 1392 - 23:06

نمایش مشخصات پ صداقت پایان خیلی خوبی داشت :D


@پ صداقت توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 1 ارديبهشت 1392 - 05:13

نمایش مشخصات نیلوفر روشن این نظر لطف شماست .مچکرم


نام: حسین   ارسال در پنجشنبه 5 ارديبهشت 1392 - 10:36

سلام نیلوفر خانم جالب بود و قابل تامل راستی کلمات رو این جوری (آ ن ا.)بنویسید و تایپ کنید بهتر و زیباتر.


@حسین توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 5 ارديبهشت 1392 - 12:25

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام مچکرم .شما درست میفرمایید تایپ باید صحیح باشد تا زیبایی کلام از بین نرود اما من بر طبق عادت چندین ساله این گونه تایپ میکنم و برایم چندان تفاوتی ندارد با این حال به نکته خوبی اشاره کردید مچکرم


نام: میلاد کاویانی   ارسال در چهار شنبه 11 ارديبهشت 1392 - 17:01

نویسنده ی خوبی میشوم اگر واژه ها در قفس نباشند و دست در بند نباشدو قلم در زنجیر...
جالب بود...
معلوم تو تاریکی شب نشستین ونوشتین...
اما تا همجا کافی نیست...ادامه باید داشت...


@میلاد کاویانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 - 06:02

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مچکرم که وقت گذاشتید و داستانم رو مطالعه کردید. راستش من عادت دارم صبح ها بنویسم .شاید بعد از امتحانات اگر فرصتی بود ادامه را تایپ کرد م.


نام: مجید ـسلمانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 خرداد 1392 - 00:03

نمایش مشخصات مجید ـسلمانی موفق باشی


@مجید ـسلمانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 04:37

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مچکرم همچنین


نام: سامان سعیدی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 06:40

نمایش مشخصات سامان سعیدی

سلام با اینکه اولین کاری بود که ازتون خوندم ولی ...

آفرین... و واقعا آفرین...

امیدوارم بتونم بیشتر ازتون بخونم...


@سامان سعیدی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 12:15

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب اقای سعیدی .مچکرم که داستانم را مطالعه کردید.
موفق باشید


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 16 خرداد 1392 - 19:09

وووووویدست مریزاد خیلی جالب و عالی بود
خسته نباشید @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 16 خرداد 1392 - 01:55

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام مریم جان .ممنون .خوشحالم که خوندید .موفق باشید


نام: آرزو رضایی   ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 17:05

قشنگ بود


@آرزو رضایی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 19:23

نمایش مشخصات نیلوفر روشن متشکرم


نام: نازنین کریمی   ارسال در چهار شنبه 22 خرداد 1392 - 14:42

بامزه و جالب بود، یاد قصه حسن کچل و همزاد افتادم، زیبا بود


@نازنین کریمی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 22 خرداد 1392 - 17:44

نمایش مشخصات نیلوفر روشن ممنونم نازنین جان ...یادم باشه در مورد داستانی که معرفی کردید یه سری اطاعات کسب کنم ...مچکرم...موفق باشید


نام: سمانه   ارسال در پنجشنبه 23 خرداد 1392 - 08:49

خیلی قشنگ و جالب بود
کلمات و واژه هارو خیلی جالب در کنار هم قرار دادی
نیلوفر جان توصیف و فضای داستانی که نوشتی عالی بود
موفق باشی عزیزم


@سمانه توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 23 خرداد 1392 - 15:59

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام سمانه جان .این نظر لطف شماست مچکرم که مطالعه کردی. موفق باشی گلم


نام: فاطمه خیرخواه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 خرداد 1392 - 11:23

نمایش مشخصات فاطمه خیرخواه سلام...من نظرات دیگران رو نمیخونم و توجهی ندارم...
داستانی زیبا ...اما میتونست زیبا تر باشه اگه زبونش یه کم منسجم تر بود...جاهایی شده که زبونش با چند خط قبلش فرق داره...البته سبکت جالبه ... اما میتونی با یه زبون منسجم تر دنیای خیالیتو مبهم تر کنی...این داستان به ابهام بیشتری احتیاج داره...یه کم دنیای خیالیتو ابهام آمیز کن...واینو تا پایان داستانت حفظ کن...
ممنونم از خوندن نظر من...
دوست کوچک ترت...فافا


@فاطمه خیرخواه توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 26 خرداد 1392 - 20:23

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام فاطمه جان ممنونم که داستانم رو خوندید و خوشحالم که نقد کردید.درست فرمودین داستانی که داخل سایت نوشته شده احتیاج به باز نویسی داره ...و اگه جایی زبان عوض شده به خاطر اینه که من نسخه ی ثبت شده رو عوض کردم و داستان رو کوتاه تر کردم ولی با توجه به ادامه ی داستان به نظرم این همه ابهام کافی بوده اما باز هم در این مورد فکر میکنم .دوست عزیزم از دقت شما و حسن نیتتون مچکرم


نام: فاطمه خیرخواه کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 خرداد 1392 - 20:59

نمایش مشخصات فاطمه خیرخواه سلام...من بازم اومدم تا پاسخ شما رو ببینم...ببخشید من نظرم رو درست منتقل نکردم راجب ابهام...از نظر من ابهام یک داستان باید در کل داستان منتقل بشه...وتنها در جایی ...ویا جاهای خاصی...اونم با کلمات خاصی...روشن کنه نوشته رو!!!
این نوشته ابهام کافی داره...ولی انسجام ابهام نداره./..
تاریک تاریک...تاریک وروشن...روشن روشن!!!
این نوشته یه جا تاریکه...یه جا نیمه تاریک...و یه جایی از همه ابهام زیبای متنت میگذری و میگی:"همچنین زن بی حیایی به درد من نمیخوره...که میتونستی اونو در قالب جمله ای...در جای مشخصی...وبه گونه ای دیگه... بگی..
و فکر کنم با انسجام زبان مشکل حل میشه...تو یه جا میگی "جوجه فوکولی" ...وجای دیگه"کریه المنظر"!!!
که خودتون به مشکل اش واقف اید...
ببخشید این همه نظر نوشتم...چون فهمیدم نویسنده بی جنبه ای نیستین...دوستانه بود!!!!
مرسی بازم از داستان زیبات....


@فاطمه خیرخواه توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 29 خرداد 1392 - 20:54

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام فاطمه جان .از محبت و توجهتون خیلی خیلی ممنونم .دوست دارم بدونم شما اگر جای بنده بودید این جمله رو کجا و چطور بیان میکردید؟ من چطور باید مرد بودن شخصیت داستان رو بیان میکردم و شخصیت اصلی رو به خواننده معرفی میکردم؟دلم میخواد ترفند شما رو در این مورد بدونم...
اما یه نکته هم وجود داره در مورد انسجام زبان... چون جاهایی که نوشته شده کریه المنظر از زبان راوی داستان بیان شده ولی زمانی که نوشته شده جوجه فوکلی زمانی هست که شخصیت ها با یکدیگر صحبت میکنند و به نظرم اینجور جاها میشه عامیانه نوشت ...
بی صبرانه منتظر پاسخ و راهنماییتون هستم فاطمه جان .باز هم متشکرم


نام: نصرالدین بهاروند کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 تير 1392 - 17:09

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند قشنگ بود...
ترشی نخوری ی چیزی میشی،
آفرین،
لذت بردم!
تشبیه هات عالی بودن،
دیالوگاتم خوب بودن
مرسی


@نصرالدین بهاروند توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در جمعه 7 تير 1392 - 18:02

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام متشکرم که داستانم رو خوندید و خوب باید بگم ترشی بخورم نخورم کارهام قابل قبوله ...؟!
باز هم از وقتی که گذاشتید متشکرم


نام: ابوالفضل عمویی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 تير 1392 - 14:16

نمایش مشخصات ابوالفضل عمویی سلام نیلوفر بانو...با خودم می گفتم خوب می خوای به کجا برسی
و با این
پایانه نشون دادی خوب میتونی کارو جمع کنی...
پایانه فوق العاده ای داشت .
صمیمانه منتظر ادامه اش هستم.@};-


@ابوالفضل عمویی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 13 تير 1392 - 19:40

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب اقای عمویی ...از اینکه داستانم مورد پسندتون واقع شده خوشحالم .ممنونم از وقتی که گذاشتید


نام: موژان تقوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 تير 1392 - 11:54

سلام.زسبا توصیف کرده بودید.
باز هم قضاوت زود هنگام و ...


@موژان تقوی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 31 تير 1392 - 22:15

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام بسیار متشکرم...


نام: علیرضا جداخانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 تير 1392 - 15:44

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی داستان زیبایی بود شروع خوبی داشت خوب به اون برداخته بودید و بایان غافلگیر کننده ی داشت...
@};-
خوشحال میشم به داستان های من هم یه سری بزنید


@علیرضا جداخانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 31 تير 1392 - 22:18

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب اقای جداخانی مچکرم از شما


نام: علی رهجو   ارسال در دوشنبه 31 تير 1392 - 00:44

سلام ...داستان خوبی بود ....ولی جا داشت بهتر شود..
ممنون میشوم اگر داستان های مرا هم مطالعه و نقد کنید..
ممنون


@علی رهجو توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 1 مرداد 1392 - 12:29

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام درست میفرمایید ..نسخه ی ثبت شده بهتر از این هست...ممنونم از شما


نام: علی تکرار کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 مرداد 1392 - 19:09

داستان زیبایی بود @};-
آفرین
از حس غافلگیر کننده اش خوشم اومد
میشه خواهش کنم مجموعه داستان کوتاههای مارکز رو بخونید یا اگه می خواید از اینترنت دانلود کنید داستان کوتاه رد خون تو بر برف رو دانلود کنید و بخونید بسیار سپاسگزارم


@علی تکرار توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 1 مرداد 1392 - 02:10

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام ممنونم از شما و خوشحالم که مورد پسندتون واقع شده.حتما امشب داستانی که پیشنهاد کردید رو میخونم .مچکرم


نام: علی مبینی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 مرداد 1392 - 01:35

نمایش مشخصات علی مبینی سلام به نظرم هم موضوع جالبی داشت هم توصیفات شما جالب البته دست به قلم خوبی هم دارید تبریک میگم@};-
و البته به نظر من پایان خوبی داشت و نیازی به ادامه نداره اما اگر ادامه اش رو نوشتین مشتاقم بخونم بی صبرانه


@علی مبینی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 1 مرداد 1392 - 02:15

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام از اینکه وقت ارزشمندتون رو صرف خوندن داستان های من کردید مچکرم و این نظر لطف شماست.اصل این داستان ادامه ی ماجراست اما واقعا فرصت نوشتن رو ندارم. اما اگر فرصتی بود چشم ...موفق باشید وممنون


نام: نادیابزرگی نژاد کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 شهريور 1392 - 07:14

نمایش مشخصات نادیابزرگی نژاد سلام...خوشمان آمد........
ما رو میخوای پادرهوا ول کنی؟من بقیشو میخوام بدونم
موفق باشییییییییی@};-


@نادیابزرگی نژاد توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 2 شهريور 1392 - 20:51

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام عزیزم .ممنونم از حضورت ...اگر فرصتی داشتم چشم ...


نام: محمد اكبري کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 شهريور 1392 - 00:29

نمایش مشخصات محمد اكبري سلام داستانت را خواندم
۲ نظر دارم ۱ نقد.
نظر اول:شهر چه معنی دارد آرام باشد؟تعداد مردگان کم نیستند.
نظر دوم:چرا وقتی به دختر سلام کرد دختر جیغ زد؟روح دیده بود؟(مگه به این راحتی هاست؟)مرده دیگه ای رو دیده؟میشد جالب تر کرد اینکه تو کماست یه رنگ لباس خاص مثلا.
نقد:محتوا رو میشه ارتقا بخشید ها.


@محمد اكبري توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در جمعه 8 شهريور 1392 - 04:47

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب اکبری مچکرم از حضورتون اما اجازه بدید جواب نظرها و نقد های ارزشمندتون رو بدم
در مورد نظر اولتون باید بگم که اگر بخوایم تعداد مردگان رو حساب کنیم میبینیم که واقعا خیلی زیادند وعمرا روی کره ی زمین جا بشن ... اونوقت شما فکر نمیکنید برای خودش محشر کبری میشد؟شاید شخصیت ما از خونه میومد بیرون و میدید که قیامت شده که البته من همچین داستانی رو هم نوشتم و اسمش رو گذاشتم ساعات شلوغی ...اما خوب از اونجایی که داستان های تخیلی و فانتزی هیچ حد و مرزی نداره میشد این داستان رو جور دیگه هم نوشت ...و حتی قشنگ تر از این
در مورد نظر دوم هم باید بگم به دخترا پخخخخ هم کنید جیغ میزنند ولی از اینکه جیغ زده میتونید بفهمید که دختر هم تازه به این دنیای جدید وارد شده و وحشت زده است .. راستی به نظر شما روح ندیده بود؟
از پیشنهاد رنگ لباس هم ممنونم .پیشنهاد جالب و قشنگی بود .حتما تو داستان های دیگه ام استفاده میکنم...
در مورد نقدتون هم باید بگم این دستانک نیست یه رمان هست که در فکر چاپش هستم ..البته اگه چاپ بشه ..قطعا محتوای بهتری داره...ممنونم از اینکه وقتتون رو صرف خوندن داستانم کردید و باز هم ممنونم به خاطر حسن نیت و دقتتون
موفق باشید


نام: علی خدادادیان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 شهريور 1392 - 22:21

نمایش مشخصات علی خدادادیان سلام.
داستانو خوندم ولی وقتی نقدای بقیه رو خوندم ترجیح میدم چیزی نگم. یعنی حقیقتن میترسم نقد کنم.
اما زبان نوشتنتون یک دست نیست و کمی هم از کلمات قدیمی استفاده میکنید. اینجا فقط یه مثال میگم که متوجه بشید منظورم رو چه قسمتایی هستش. مثلن به سان گنجشک.


@علی خدادادیان توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 12 شهريور 1392 - 00:35

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام مجدد ...نترسید و نقد کنید .مگه بنده جواب تندی به دوستان دادم؟
این نقدتون رو کاملا قبول دارم ...برخی از جملات چندان جالب به نظر نمیرسه و باید تصحیح بشه...ممنونم از حضورتون


نام: علی خدادادیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 شهريور 1392 - 11:26

نمایش مشخصات علی خدادادیان نه من منظورم رو شما نبود.
منظورم بقیه بچه ها و نقداشون بود چون چیزایی که من میخاستم بگم کاملن مخالف با نظرات اونا بود. هرچند به این جمله اعتقاد ندارم ولی بعضی وقتا شاید شرایط ایجاب میکنه که سکوت کنی.


@علی خدادادیان توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 03:54

نمایش مشخصات نیلوفر روشن nazareton kheyli mohtarame ..mochakram az hozoreton :)


نام: ناصر تهرونی   ارسال در سه شنبه 30 مهر 1392 - 08:52

میدونم نقد بدی کردم ولی من سعی تو بهبود نوشتنت دارم با ارزوی توفیق روز افزون


نام: ناصر تهرونی   ارسال در سه شنبه 30 مهر 1392 - 08:52

میدونم نقد بدی کردم ولی من سعی تو بهبود نوشتنت دارم با ارزوی توفیق روز افزون =(( ;)


نام: ناصر تهرونی   ارسال در سه شنبه 30 مهر 1392 - 08:53

منتظر جوابتم:D


@ناصر تهرونی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 30 مهر 1392 - 17:13

نمایش مشخصات نیلوفر روشن دوست عزیز سلایق متفاوته
حالا فعلا حساس نشو حساس نشو=))


نام: سعیا حیدری   ارسال در چهار شنبه 2 بهمن 1392 - 12:02

به نظر من در چند جا داستان مشکل ساختاری داره. داستان با سیر حوادث باید پیش بره و پایان داستان بصورت نهایی از سوی نویسنده لو نره بهتره. قصه باید با حسرت اشتباه مملو باشه ولی فقط در چند سطر اخر این حسرت رو میشه فهمید


@سعیا حیدری توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 12 بهمن 1392 - 04:20

نمایش مشخصات نیلوفر روشن تا حدودی نقدتون منطقیست .مچکرم از حضور گرمتون


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 آذر 1393 - 21:10

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام خانم روشن
داستان قشنگی بود که به دوتا از نکات گند اخلاق ما اشاره کرد.
و اینکه قافلگیر کرد عالی بود


@محمد حشمتی فر توسط محمد حشمتی فر Members  ارسال در چهار شنبه 5 آذر 1393 - 21:12

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر غافلگیر:D


@محمد حشمتی فر توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 6 آذر 1393 - 21:00

نمایش مشخصات نیلوفر روشن :ِD
سلام جناب اقای حشمتی فر متشکرم از شما
پیروصحبت پایانیمان در مورد خرافه پرستی باید عرض کنم که مباحثه با نادان جماعت جز اتلاف وقت چیز دیگری برایمان ندارد ...باید اجازه دهیم آن ها با عقایدشان خوش باشند
همین که بتوانیم جلوی ضرری که به ما میرسانندرا بگیریم برایمان کافیست
موفق باشید


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 6 آذر 1393 - 06:05

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) ناگهان قل خوردم امشب در کفن عالیجناب
خوف دارم از مرور این سخن عالیجناب
عاشقم کردید و رفتید و غزل تزریق شد
در شعورم مثل خون اهرمن عالیجناب
خودکشی کردم پس از بدرودتان در آینه
اعترافی تلخ با ضعفی خفن عالیجناب
آن تپانچه، یک گلوله، این شقیقه، حکم تیر
یادتان می‌آید اصلن اسم من عالیجناب؟!
عشق را تفسیر کردید از ازل تا آن اتاق
با ولع از تیشه بر سر کوفتن عالیجناب
یادتان می‌آید آن شب بحث‌مان حول چه بود؟
حول افلاطون و عُشاق کهن عالیجناب
من که قلابم به قلاب شما افتاده بود
دفن گشتم در شما بی‌گورکن عالیجناب
من که از جغرافی بد اخم‌ها می‌آمدم
بی‌هوا عاشق شدم از روح و تن عالیجناب
خب شما جذاب بودید و سخن‌دان و بلد
لحن‌تان ذاتن پر از مُشک خُتن عالیجناب
جانم از شوق زیارت پشت لب‌ها حبس بود
لب گشودم جان بر آمد از دهن عالیجناب
با شما کمبودهایم رنگ عرفان می‌شدند
چشم‌تان ناموس بود عین وطن عالیجناب
عاشقم کردید، نفرین بر شما... "اندیشه" مُرد
یادتان می‌آید اصلن اسم من عالیجناب؟

"شعر:اندیشه خانم فولادوند"
>
سلام سرکارخانم نیلوفر خانم.
برای مطالعه داستان "نفس" آمده بودم،مجدد در این اثر ماندگار شدم. در بدو ورودم به سایت این اثر را خوانده بودم؛ آنقدر این داستان زیبا و جالب توجه نوشته شده است، که تصاویرش در ذهن من ماندگار شده! یعنی آن نمایی که جوان بالای درخت تشریف دارند،دقیقا در خاطرم حک شده. با توجه به حجم انبوه تصاویر و گوناگونی آنها در ذهن بنده _ از ماندگاری فضای داستانتان در حافظه بی دوامم( بخوانید درب و داغان) ، خودتان به تاثیرگذاری داستانتان پی ببرید... لطفا.
پایان بندی فوق العاده ای دارد.
با ضرس قاطع عرض می کنم داستانی عالی خلق کرده اید.
دیالوگهای خیلی خوبی دارد! اصولا دیالوگ نویسی چیزی بجز اینگونه نوشتن نیست.
(چاشنی طنز اثر بخوبی کار می کند = (جیغ زدن دختر،البته از نظر من بامزه بود) جریان تیغ ماهی،وارونگی پایان بندی)
(آن کریه المنظر را خواهش می کنم بگذارید بماند، با توجه به فضای داستان خیلی جواب می دهد :)
برایتان از صمیم قلب آرزوی بهروزی دارم.با احترام و سپاس
در لحظه باشید...شاد و آرام.@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 6 آذر 1393 - 21:48

نمایش مشخصات نیلوفر روشن با سلام جناب اقای رنجبران
ممنونم از نظرات به جا و ارزشمندتان به این دلیل که شما دنیا دنیا امید را به رگ و ریشه نویسندگان عزیز و محترم این سایت تزریق میکنید ...
میدانید چیست؟
این روزها داستان خیانت به سبک ایرانی شده است سوهان روحم !
چرا که در حال حاضر به هیچ عنوان قبولش ندارم! و البته این نشان دهنده ی پیشرفت من در دنیای نویسندگی است اما به هر حال شرم دارم از خواندن دوباره و خوانده شدنش ...ولی متشکرم از محبت بی دریغتان
راستی
منتظر بودم داستانی بنویسید که محدودیت سنی نداشته باشد و مخصوص +18 سال و 16 سال نباشد تا بتوانم با ارامش خاطر بخوانم...البته بنده بالای 18 سال هستم اما کودک درون بهانه گیری دارم....

و اینکه بی صبرانه منتظر انتشار داستانی بدون محدودیت از شما می باشم

بازهم متشکرم از شما و حضور گرمتان...

این را هم بدانید که بنده صمیمانه خواهان موفقیت روز افزونتان هستم
شاد باشید


@نیلوفر روشن توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در جمعه 7 آذر 1393 - 19:06

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام مجدد و هزار بار درود.
سپاسگزارم از لطف شما، بنده هم از خوانش آثار این همه هنرمند نویسنده سرشار از نشاط می شوم و سعی می کنم این وجد را منعکس کنم.
سرکار خانم باور کنید،با توجه به تاریخ انتشار این داستان حدس می زدم و البته منتظر اینچنین پاسخی از شما بودم. نه اینکه کوچکترین خللی در حسم نسبت به داستان ایجاد شده باشد، خیر! بیشتر و بیشتر از این لحاظ فوق العاده خرسند شدم که اینگونه به موضوع نگاه می کنید.
بله! بی گمان این رشد چشمگیر شما را در این عرصه نشان می دهد،چنانچه علایق و سلایق طی سیکلهای زمانی ثابت بماند به نظرم می بایست به رشد و تغییر نکردن مشکوک شد!
همین شب گذشته بنده نظرم نسبت به کارگردان مورد علاقه ام کاملن عوض شد( کوئنتین تارانتینو) در حالی که سالها سنگ ایشان را سلحشورانه به سینه میزدم و پذیرش هیچگونه نقد منفی نسبت به او را نداشتم. در یک بازبینی مجدد از آثارش متوجه شدم طی همین چند ماه گذشته نسبت فیلمهایش دچار تنفر شدم و دیگر مانند سابق از دیدن رنگ خون در آثارش به وجد نمی آیم :D
جدا از مزاح، خب زاویۀ دیدم بی شک دچار تغییری بنیادی شده از اینرو که آثار کارگردان تحسین شدۀ دیگری را که قابلیت ارتباط با او برایم مقدور نبود را امروز می توانم تحلیل کنم، و در گرایشات دیگری مانند نقاشی و موسیقی که حساب این تغییر علاقه به سبک و هنرمند دیگر از دستم در رفته است!
فقط مانده ام زین بعد چه پاسخی برای دوستانم دارم که هر چه می کشم از دست این کودک درون است که فرمانبرداری سرش نمی شود :D و در عین حال علایق و احساساتش را بیان می کند! و اکنش دیگران معمولا علاوه بر تعجب و گرد شدن چشمانشان، اغلب تعریف نشده است!
از این رو تمهیداتی معمولا در جهت بیان کلامم می اندیشم، مثلا چیزی شبیه همین +18 و +16 هایی که پسوند می کنم.
پس صمیمانه و در نهایت احترام عذرخواهی کودک درونم بابت شیطنهایش را خواهش می کنم پذیرا باشید و همچنین کودک درونم دریایی از غنچه های رز سرخ را تقدیم به حضور کودک درونتان می کند...که کودکی است و بی آلایشی.
و می گوید:
گرم یادآوری یا نه
من از یادت نمی کاهم

سپاس


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 آذر 1393 - 19:15

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) و در ضمن:
بنده هم از صمیم قلب برایتان آرزوی موفقیت و بهروزی در همه عرصه های زندگی دارم و بخصوص در هنر نویسندگی که استعداد و خلاقیت شما در چند خط هم که مرقوم می کنید کاملا مشهود و قابل توجه است...
امید چون ستاره ها بدرخشید و ما هم از نورنتان بهره برده و بخود افتخار کنیم که آثارتان را خوانده ایم...

دریایی


@پیام رنجبران(اکنون) توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در جمعه 7 آذر 1393 - 02:00

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام و هزاران هزار دورد خدمت شما و کودک زیبای درونتان
و سپاس از ابراز دیدگاه محبت امیزتان نسبت به قلم اینجانب
در ابتدا دلم میخواهد این نکته ناگفته باقی نماند که تمهیداتی که به کار برده اید بسیار عالی و جالب توجه است و قطعا تمام نویسندگان محترم و بزرگوار هم باید از این قاعده صحیح پیروی کنند و در پیشرفت و فرهنگ سازی این مهم تمام تلاششان را به کار گیرند
و اینکه براستی و صمیمانه عذر خواهی کودک درونتان را میپذیرم
چرا که او صغیر ممیز است و نباید انتظاراتی بی مورد از وی داشت و چون شما هم مسئولیتتان ناشی از فعل غیر می شود:D
و ناجوانمردانه است که بخواهم تقصیر را بر گردن شما بیاندازم و حکمی خلاف وجدان و غیر قابل اجرا برایتان صادر کنم
به ناچار و با کمال احترام دریای محبت کودک درونتان را میپذیرم و و شما را به نگاشتن داستانی بدون محدودیت ترغیب نمیکنم

و در نهایت من باب پیشرفت در هنر و نگارش و عقاید و باورها حیف است این جمله ی زیبا را از آن بزرگواری که نامش از ذهنم محو شده را ننویسم
این جمله :
هیچکس متوجه بزرگ شدن دستانش نمیشود اما عاقبت یک روز دستانش بزرگ میشوند

به امید بزرگتر شدن دستان هنرمند شما ..بنده و همه ی دوستان نویسنده
در لحظه باشید
شاد و ارام
جمله دزد هم خودتانید :D
مزاح بود
اما تازه به معنای حقیقی این جمله رسیده ام
و کاش زودتر معنایش را میفهمیدم ...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.