باز مهتاب دلم بی تاب است

میان آبی احساسم چکاوکی زندگی میکرد که هر شب به این سو و آن سو می شتافت و زیر نور مهتاب می رقصید و هل هله سر می داد و گهگاهی یواشکی و به دور از چشم کائنات به سوی مهتاب دست دراز می کرد و شاخه ی نور می چید و خوشه ی عشق درو می کرد و در آغوشش می کشید و می گفت:
روزی می رسد که من هم برای خودم ستاره ای خواهم شد آن وقت است که عطر ناب خوشبختی را به تمام روز های زندگیمان میپاشم اما ، تا آن وقت باید صبر کنی و با من هم قدم شوی. مهتاب هر شب با لبخندی ساده پذیرای او بود و چکاوک بی رحمانه شیره ی جانش را می مکید و هر شب نورانی تر از شب قبل می شد .مهتاب هر شب ذره ذره وجودش آب می شد و چکاوک روز به روز پف میکرد و بزرگتر می شد و خوشحال بود از این که دل مهتاب را قاپیده و او را تا ابد از آن خود کرده است .شبی از شب ها مهتابی که نحیف و کوچک شده بود طاقتش را از دست داد و رو به چکاوک کرد و گفت : فکر نمیکنی که دیگر برای خودت ستاره ایی شده ایی؟نمیخواهی به عهدت وفا کنی؟
چکاوک که حالا بزرگترین و نورانی ترین ستاره ی جهانم شده بود نگاهی از روی حقارت به او انداخت و پوزخندی جانانه تحویلش داد و گفت:حالا که ستاره شده ام دیگر به درد من نمیخوری. برو و از اینجا دور شو .اینجا دیگر جای تو نیست .مگر نشنیده ایی که از قدیم میگویند : چکاوک با چکاوک باز با باز!
من عاشق ستاره ی دیگری شده ام .او هم از تو زیباتر است هم چشم نواز تر .پس برو. حرفش به اینجا که رسید مهتاب یخ کرد. او حس کرد که دارند جاروی خیسی را به پشتش می کشند .چیزی از جنس بغض سخت گلویش را فشرد .ثانیه ایی نگذشت که بغضش ترکید و با هق هق گفت : ام ..امما ..ت ..تو س ..ست... ستاره ی ..دست ..دست ..نشانده ی من ..منی
چکاوک قهقه ی کشداری تحویلش داد و گفت:برو خودت را کوچک تر از این نکن .فردا شب ، عروسی من است .می توانی بیایی و عروسم را تحسین کنی .مهتاب کمرش خم شد و چشمانش کم سو شد و چکاوک فاتحانه از مهلکه گریخت .فردا شب مهتاب بی تاب شد و دیگر نتابید و شب در سیاهی مطلق غرق شد .به تدریج تمام ستارگان شهر به سراغش رفتند و احوالش را جویا شدند و وقتی ماجرای او را شنیدند از چکاوک دوری جستند و او را طرد کردند .حال سالهاست که از آن ماجرا میگذرد و چکاوک از کرده ی خود پشیمان است و هر روز هنگام غروب به پشت کوه ها میدود و یواشکی مهتاب را زیر نظر دارد و هر لحظه ندای پشیمانی سر میدهد اما همه ی اهالی این شهر یکصدا فریاد میزنند ازموده را ازمودن خطاست.
پایان
تقدیم به مهتاب های دل سپرده ایی که دست روزگار عطر خوش عاشقی را از آن ها ربود .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

موژان تقوی ,مهدی کیانی ,مریم موسوی ,فرزانه بارانی ,سمانه ,مریم مقدسی ,سامان سعیدی ,نادیابزرگی نژاد ,مهساعبدلی ,زهرابادره ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه بارانی (3/5/1392),علی مبینی (3/5/1392),نیلوفر روشن (3/5/1392),موژان تقوی (3/5/1392),علیرضا جداخانی (3/5/1392),ابوالحسن اکبری (3/5/1392),مریم موسوی (3/5/1392),فرزانه بارانی (4/5/1392),محمد کاشانی (4/5/1392),مهدی کیانی (4/5/1392),محمد جولایی مقدم(م.ج.مقدم) (4/5/1392),مریم موسوی (4/5/1392), ناصرباران دوست (4/5/1392),مریم مقدسی (4/5/1392),آريا معصومي (4/5/1392),ابوالحسن اکبری (4/5/1392),سمانه (5/5/1392),جلال صابری نژاد (6/5/1392),مریم صفاری (6/5/1392),سنامحمودی (6/5/1392),مریم موسوی (6/5/1392),علیرضا اکبری (8/5/1392),ایمان صفائیان (8/5/1392),جلال صابری نژاد (8/5/1392),سامان سعیدی (8/5/1392),امیرحسین ولی نژاد (8/5/1392),بهار زرافشان (8/5/1392),صادق عادلیان (18/5/1392), ساسان فرهادی (19/5/1392),مجید رجبی (20/5/1392),ارشاد پشنگیان (20/5/1392),نریمان م (23/5/1392),سعید س (24/5/1392),زهرا فودازی (24/5/1392),نریمان م (24/5/1392),خدایار آزادی (24/5/1392),ابوالحسن اکبری (26/5/1392),احسان رضايي (5/6/1392),نیلوفر روشن (5/6/1392),فرخ لقا سلطانی (10/6/1392),علی خدادادیان (12/6/1392),نادیابزرگی نژاد (16/6/1392),علی خدادادیان (22/6/1392),محمد اكبري (26/6/1392),نیلوفر روشن (26/6/1392),مریم موسوی (29/6/1392),مهساعبدلی (7/7/1392),نیلوفر روشن (13/7/1392),نیلوفر روشن (24/7/1392),حمید امیدزاده منفرد (6/10/1392),نیلوفر روشن (6/3/1393),فاطمه زهرا چمنی (15/4/1393),شیدا محجوب (3/5/1393),زهرا فیروزی (13/5/1393),شیدا محجوب (17/5/1393),نیلوفر روشن (18/5/1393),زهرابادره (18/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (5/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (23/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (16/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (27/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (25/8/1393),حسین کاظمی فر (26/9/1393),حسین کاظمی فر (26/9/1393),حمیدرضا محدثی (26/9/1393),حسین کاظمی فر (27/9/1393),نیلوفر روشن (28/9/1393),نیلوفر روشن (7/5/1394),سید حسین (6/6/1394),سید حسین (7/6/1394),نیلوفر روشن (1/7/1394),نیلوفر روشن (9/8/1397),نیلوفر روشن (22/12/1398),سلمان مرادی (27/1/1399),

نقطه نظرات

نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 مرداد 1392 - 13:38

نمایش مشخصات فرزانه بارانی زیبا بود
با جملات و تشبیهات جالب
و معنایی غمگین را در خود داشت.
موفق باشید


@فرزانه بارانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 3 مرداد 1392 - 14:40

نمایش مشخصات نیلوفر روشن خوشحال میشم وقتی نویسنده ایی توانمند تشویقم میکنه
مچکرم


نام: علی مبینی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 مرداد 1392 - 14:18

نمایش مشخصات علی مبینی سلام مثل همیشه قلم شما رو دوست دارم
موفق باشید@};-


@علی مبینی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 3 مرداد 1392 - 14:41

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام .شما به بنده خیلی لطف دارید .مچکرم


نام: موژان تقوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 مرداد 1392 - 17:11

سلام.زیبا بود.موفق باشید


@موژان تقوی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 3 مرداد 1392 - 19:08

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مچکرم عزیزم همچنین


نام: مریم موسوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 مرداد 1392 - 23:45

نمایش مشخصات مریم موسوی سلام نیلوفر جان
به سرعت خوندم و عجله دارم!اما حس می کنم علاوه برمحتوا داستانت یکدست نیست مثل پف می کرد و قاپیده بودوپوزخندی جانانه
و...‍‍....با باقی متن همخوانی نداشت .
.موفق باشی
@};-


@مریم موسوی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 3 مرداد 1392 - 00:47

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام مریم جان از این که وقتتون رو گذاشتید و داستانم رو خوندید بسیار مچکرم .در مورد نصایحتون حتما فکر میکنم .ممنونم


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 مرداد 1392 - 00:06

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام کارهای شما زیبا وجالب است همیشه سعی می کنم بخوانم .موفق باشید.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 3 مرداد 1392 - 00:49

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب اقای اکبری .کار های ما که به پای شما نمیرسند .شما لطف دارید .مچکرم


نام: محمد کاشانی   ارسال در پنجشنبه 3 مرداد 1392 - 02:15

دوست داشتم خانوم


@محمد کاشانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 3 مرداد 1392 - 02:21

نمایش مشخصات نیلوفر روشن بسیار مچکرم


نام: داود‏ ‏مردوخی   ارسال در جمعه 4 مرداد 1392 - 14:09

سلام‏ ‏راستشو‏ ‏بخوای‏ ‏قشنگه‏!‏‏ ‏گاهی‏ ‏غم‏ ‏های‏‏ ‏هست، ‏دلتنگی‏ ‏های‏ ‏داریم‏ ‏که‏ ‏در‏ ‏عین‏ ‏بی‏ ‏قراری‏ ‏زیباس‏ ‏مرسی‏ ‏از‏ ‏طبعتون‏ ‏@};-


@داود‏ ‏مردوخی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در جمعه 4 مرداد 1392 - 17:36

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب اقای مردوخی .من هم مچکرم از شما


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 مرداد 1392 - 09:16

همه حرفها از پس سادگي مي گذرد
تو همچنان ساده دل بريدي
و
همچنان ساده پشيمان مي شوي
اما
از دل كه بيرون روي
كارهاي ساده ات
ديگر به چشم نمي آيد




عالي بود نيلوفر جون لذت بردم
@};- @};-


@مریم مقدسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 7 مرداد 1392 - 14:13

نمایش مشخصات نیلوفر روشن چه زیبا گفتی
مچکرم مریم جون .کجایی خانم؟ ستاره شدی تو اسمونا باید پیدات کرد ...


@نیلوفر روشن توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 9 مرداد 1392 - 10:29

فعلا نمي تونم بيام سر بزنم با اينكه دلم پر مي كشه واسه خوندن آثار شما دوستان @};- @};-


@مریم مقدسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 9 مرداد 1392 - 15:11

نمایش مشخصات نیلوفر روشن عزیــــزمی
امیدوارم زودتر مشکلاتت حل بشه و مثل همیشه پر شور ببینمت .موفق باشی


نام: علیرضا اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1392 - 10:51

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام
لذت بردم بسیار عالی بود
موفق باشید.


@علیرضا اکبری توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1392 - 18:12

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام
بسیار مچکرم از شما


نام: سامان سعیدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1392 - 19:41

نمایش مشخصات سامان سعیدی @};- @};- @};- @};- @};-


@سامان سعیدی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1392 - 01:24

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مچکرم از شما


نام: صادق   ارسال در جمعه 18 مرداد 1392 - 11:35

سلام زیبا بود افرین همیشه احساس در کار شما قوی تره

سالم باشی


@صادق توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 19 مرداد 1392 - 05:03

نمایش مشخصات نیلوفر روشن salam.lotf darid mochakeram


نام: مجید رجبی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 مرداد 1392 - 19:28

نمایش مشخصات مجید رجبی سلام
داستانتونو خوندم
نوشته ی شما به نوشته های من نزدیک
از شما می خواهم اگر مایلید بیاید با هم همکاری کنیم وداستان زیبایی بنویسیم
دروبلاگم منتظرتونم.


@مجید رجبی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 20 مرداد 1392 - 20:06

نمایش مشخصات نیلوفر روشن salam mochakarem az shoma babte motalee dastan ha..webe besiyar zibayi darid .matalabe jalebi dasht va ghalebe jazabi .tabrik migam.hamkari ba shoma baese eftekhare mane ama moteasefane be khatere kambode vaght o moshkelat ghader be hamkari nistam .ta bebinim dar ayande chi pish miad.movafagh bashid .ghalemeton sabze sabz


نام: ساسان فرهادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 مرداد 1392 - 09:01

نمایش مشخصات ساسان فرهادی سلام نیلوفرعزیز نوشته رومانتیکی بود فقط با برخی کلمات که زیاد قابل درک و امروزی نبودند مشگل داشتم.احساس خیلی قوی دارید!!موفق باشید


@ ساسان فرهادی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 22 مرداد 1392 - 11:49

نمایش مشخصات نیلوفر روشن salam jenabe farhadi.mochakeram az shoma va kheyli moshtagham bedonam kodom kalamat azar dahande bodanad ta tashih konam...


نام: خدایار آزادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 مرداد 1392 - 21:41

زیبا وبا احساس به کهکشان ها پر گشوده اید .
پرواز تان بلند .
گاهی یک سیاره از ستاره ها شیدا تر و زیبا تر می شود .
شما آنرا نشان داده اید .
همیشه عشق ماندنی تر است . حتی اگر بار نامرادی را بر دوش بکشد .
پاینده باشید
@};-


@خدایار آزادی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در جمعه 25 مرداد 1392 - 11:56

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام استاد گرامی چه زیبا گفتید ...همیشه عشق ماندنی تر است...مچکرم از شما


عاقبت یک روز مغرب محو مشرق میشود
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود
شرط می بندم که فردایی نه خیلی دیر و دور
مهربانی ، حاکم کل مناطق میشود
هم زمان, سهمیه ی دلهای دلتنگ و صبور
هم زمین, ارثیه ی جانهای لایق میشود
قلب هر خاکی که بشکافند نشانش عاشقی است
هر گلی که غنچه زد نامش شقایق میشود


نام: علی خدادادیان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 شهريور 1392 - 22:09

نمایش مشخصات علی خدادادیان سلام.
یک متن ادبی بود و جز اتفاقاتی بین چکاوک و ماه که شاید بشه گفت جنبه ی پیرنگ به متن داده بود ویژگی داستانی نداشت.
موضوع جالب بود چکاوک وجودشو از مهتاب گرفته اما غرورش باعث قدر نشناسیش میشه. میتونه با پرداخت داستانی و استفاده از زبان و توصیفات و رابطه های علت و معلولی و مهم تر از همه دادن جنبه های انسانی به چکاوک و مهتاب یه داستان خوب از آب در بیاد.


@علی خدادادیان توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 12 شهريور 1392 - 00:26

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام بزرگوار ...گاهی وقتها باید اسیر احساس شد و به خواننده درس داد و یا تلنگر زد ...هر چند اروم...


نام: مهسا عبدلی   ارسال در یکشنبه 7 مهر 1392 - 14:55

بیچاره مهتاب:(
قسمت سوم داستانمو بسی طولانی نوشتم امیدوارم خوشت بیاد;)


@مهسا عبدلی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 7 مهر 1392 - 16:34

نمایش مشخصات نیلوفر روشن :(
مهسا جان عزیزم داستانت خیلی قشنگه .حرف نداره. کنجکاوم ببینم بعدش چی میشه :D
بی صبرانه منتظرمممممممممم


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 آذر 1393 - 03:47

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام و خسته نباشی !

بریم سر اصل مطلب :

1- چرا میان آبی احساست ؟...احساس ، تجلی درک و دریافت واقعیت هاست ... روایت تو از دل رؤیاهات بیرون میاد ، نه احساست . باید می گفتی :"میان آبی رؤیایم ..." بهتر نبود ؟
2- چکاوک ، اصلا متناسب با نقش اصلی قصه ی تو نیست . بهتر بود یه دونه کرم شب تاب رو به کار می گرفتی که هم از خودش نور تولید می کنه و هم با بقیه ی اجزای داستانت سازگارتره .
3- " .. خوشه ی عشق درو می کرد و در آغوشش می کشید و می گفت: روزی می رسد که من هم..."
اینا رو به کی می گفت؟ به خودش یا مهتاب ؟


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 آذر 1393 - 03:48

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر 4- شیره ی جانش را می مکید...
مگه چکاوک مثل خفاشه که چیزی رو بمکه ؟! این ، یکی از اونجاهایی هست که خواننده رو برای تطبیق زورکی خصلتی نامربوط به چکاوک ، به زحمت میندازه .
مثل دادن خصوصیت درندگی به آهو و یا خصلت دانه خواری به عقاب والخ.
به نظر می رسه از صنعت " تشخیص یا جان بخشی " به جا استفاده نکردی. البته خودت استادی . اینا گفتن نداشت .
5- " چکاوک ...پوزخندی (جانانه )تحویلش داد و گفت: ...."
ای خانم راوی ، آیا بازخورد پوزخند چکاوک ، و قضاوت تو در باره ی اون ، " جانانه " است؟! یعنی پوزخندش را ستایش میکنی؟! بهتر بود می گفتی : پوزخندی خودخواهانه یا مغرورانه ... یک همچین چیزی .
ضمنا ضرب المثل هم که جعل می کنی ! همون اصلش رو باید میذاشتی(کبوتر با کبوتر ، باز با باز ) . در مثل مناقشه نیست .
6- " من عاشق ستاره ی دیگری شده ام "
یعنی قبلش عاشق یه ستاره بوده ؟ یعنی مهتاب ، یک ستاره ست ؟!
7- اونجایی که ماه با گریه و بریده بریده میگه : اما تو ستاره ی دست نشانده ی منی ...
واقعا منظورت از دست نشانده چیه ؟ شاید میخواستی اینو برسونی که چکاوک از عصاره ی وجود ماه رشد و نمو پیدا کرده و به اینجا رسیده...نمیدونم .خودت بگو . به جای "دست نشانده " باید می گفتی :
" دست پرورده " .


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 آذر 1393 - 03:49

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر 8- " چکاوک فاتحانه از مهلکه گریخت ... "
منظورت کدوم مهلکه ست ؟! ماه که ضعیف و ناتوان و کمر خمیده ست ...پس چه کسی نقشه ی هلاک کردن چکاوک رو کشیده ؟ اصلا گریختن از کی ؟..مگه فاتح ، فرار می کنه ؟!
9- غلط املایی و انشایی هم داری :
چکاوک قهقه ی کشداری تحویلش داد. ( قهقهه ی ...)
ازموده را ازمودن خطاست . ( آزموده را دوباره آزمودن خطاست)
10 – چکاوک به دنبال درخشندگی و نهایتا زیبایی حداکثری هستش . کسب این زیبایی با " پف " کردن میسر نمی شه . در واقع از پف کردن ( که یک حالت ناخوشاینده ) نمیشه به جمال یا کمال رسید . در به کار بردن کلمات باید دقت بیشتری به خرج بدی .
داستان مثل یه جاده با چشم اندازهای متفاوته ؛ و خواننده مثل مسافری که توی ماشین داستان پردازی تو داره این چشم اندازها رو می بینه و ارزیابی میکنه ...اما به کار بردن کلمات و یا مفاهیم و وصله های ناجور در داستان مثل دست اندازهای و گودال های ریز و درشت توی جاده می مونه که اعصاب مسافر رو به هم میریزه و گاهی از اومدن با تو پشیمون میشه ... البته من نشدم .
11 – اون سطر آخر ، سخت منو تحت تاثیر قرار داد . منم بخوای یا نخوای یکی از مصادیق همونایی هستم که قصه تو بهشون تقدیمشون کردی . ممنون .
من داستان نویس ماهری نیستم . تازه اومدم و هنوز دارم فضا رو ارزیابی می کنم . منو ببخش که صریح بودم .
موفق باشی .


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 آذر 1393 - 04:13

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر اصلاحیه :
11 – اون سطر آخر ، سخت منو تحت تاثیر قرار داد . منم بخوای یا نخوای یکی از مصادیق همونایی هستم که قصه خودتو بهشون تقدیم کردی . ممنون .
من داستان نویس و نقاد ماهری نیستم . تازه اومدم و هنوز دارم فضا رو ارزیابی می کنم . منو ببخش که صریح بودم .
موفق باشی .


@حسین کاظمی فر توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 08:08

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب اقای کاظمی فر
نقد ارزشمندتون رو در مورد این متن تا حدودی قبول دارم و میدونم که هیچ نوشته ایی از هیج کس هیچوقت کاملا کامل نبوده و نخواهد بود و هر کس در مورد سبک نوشتار و قلم خودش خلاف این رو عرض کنه مطمئنا در توهمی بیش نیست
پس من از نقد صریحتون متشکرم و خیلی هم از این بابت خوشحالم
و اما به قول خودتون بریم سراغ اصل مطلب
1:همونطور که گفتید احساس تجلی واقعیت هاست و رویا بر گرفته از خیال
اما این روایت مستقیما برگرفته از دل راویست ...(که چکاوک محبوب راوی و مهتاب کودک عاشق پیشه ی درونش است)البته راوی درون داستان نه شخص شخیص بنده!...و آبی هم نماد پاکی و صداقت این احساس است
و
با رویاو خیال کاملا در تضاد می باشد...
2- شاید کرم شبتاب هم چیز جالبی از اب در می امد اما دلیل من از استفاده از چکاوک اوای خوش این پرنده است و من اوای خوش چکاوک رو یه جور چرب زبانی و خوش صحبتی به حساب اوردم تا نشون داده باشم که چکاوک با حیله و وعده های پوشالی تونسته مهتاب رو فریب بده ...
3.قبلش نوشته ام به سوی مهتاب دست دراز میکرد...
4.قبولش دارم تا حدودی
5.پوزخندی جانانه منظور پوزخندی (درست و حسابی) هست و نه قابل ستایش ..و خوب شاید مغرورانه بهتر بود ...
6.تسلیمم !:D بد نوشته ام منظورم را...
7.بله میشود دست پرورده هم نوشت شاید بهتر هم باشد اما دست نشانده را بیشتر میپسندم بنا به دلایلی
8.قبول دارم اما باید بگم بله میشود فاتحانه هم گریخت ...بعضی وقتا کسی که فرار میکنه پیروز هست و بلعکس!
یعنی پیروز کسی هست که فرار میکنه ! مثال هم خواستید بگید حتما عرض میکنم...
9.10 درست میفرمایید هر چند راوی از پف کردن میخواست همان احساس ناخوشایند رو به رخ بکشه...
باز هم متشکرم از حضور تون و انتقادات ارزشمندتون.امیدوارم بازم شاهد نقدهاتون باشم و اینکه متاسفم و امیدوارم این دفعه روزگار در مقابل عشق شما حسابی کم بیاره ...
موفق باشید و قلمتون سبز سبز سبز


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 آذر 1393 - 12:19

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر از این به بعدش جدل میشه و من دوست ندارم .

ولی صد تا افرین تقدیم به اون سعه ی صدر و نقد پذیریت .
خوشم اومد . موفق باشی @};-


@حسین کاظمی فر توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 29 آذر 1393 - 20:05

نمایش مشخصات نیلوفر روشن خواهش میکنم نفرمایید
جدل برای چی؟
ما برای وصل کردن امدیم
نی برای نزع کردن امدیم
(البته قافیه که تنگ اید شاعر به جفنگ اید:D )
و اینکه ممنونم
و امیدوارم که شما هم موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.