نـــفـــــــــــس


جیغ های ممتد نفیسه در سراسر بیمارستان پیچیده بود .او دست های کوچکش را بر روی دیوار های سبز رنگ بیمارستان سر میداد و با اشک قدم برمیداشت .لحظه ایی مردد ماند و ایستاد.نگاه معصومانه اش را به چشمانم دوخت و دست های کوچکش را به سویم دراز کرد .بی معطلی و با مهری مادرانه دستان کبودش را آرام در دست گرفتم و با دقت بوسیدمشان و گفتم : مامان جون چیزی نیست که اونا فقط میخوان یکم موهات رو کوتاه کنن .بدنش یخ کرد و چشمانش گرد شد و صدای هق هق اش بالا گرفت.ثانیه ایی نگذشت که دمپایی های آبی رنگش را محکم به سمت دیوار های سالن پرتاب کرد و با هق هق بر روی زمین نشست .دستان کم جانش را به زور گرفتم تا او را جا بلند کنم اما او تقلا میکرد و بر زمین میخکوب شده بود .لجم گرفت .از زمین و زمان لجم گرفت .از بازی روزگار لجم گرفت .شکسته شدم .شکسته تر از برگ های پاییزی .بریده بودم از همه چیز و همه کس .کولی بازی های نفیسه تمامی نداشت تا این که اعصابم کاملا متشنج شد و کوره در رفتم .دستم را بلند کردم تا سیلی جانانه ایی به صورت این دختر لجباز بکوبم که لب به سخن گشود . مامان من نمیام.اگه بزنی هم نمیام .من نمیخوام کچل بشم . آخه اگه من کچل بشم بابایی دیگه نمیگه : چه دختر نازی دارم. اگه کچل بشم تو مدرسه همه ی دوستام مسخره ام میکنن تازه ابجی نفس هم دیگه خجالت میکشه تو کوچه با من بازی کنه .اشک از چشمانم سرازیر شد.دخترکم را محکم در آغوش کشیدم و سخت گریستم .آنقدر گریستم که تنفس برام مشکل شد تا اینکه دختر دیگرم نفس که تنها دو دقیقه از نفیسه بزرگتر بود دستان نفیسه را آرام گرفت و گفت : آبجی منم میخوام موهامو کوتاه کنم آخه همه میگن اگه موهاتو کوتاه کنی موهای جدیدت خوشگل تر و پر پشت تر در میاد .نفیسه که سعی در پاک کردن اشکهایش داشت گفت: راست میگی؟
_آره ابجی
_پس تا تو اول موهاتو کوتاه نکنی من موهامو کوتاه نمیکنم
نفس لبخند تلخی زد و گفت: باشه اول من
آن شب مجبور شدم موهای هر دو دخترم را کوتاه کنم .نیمه های شب بود که درد دوباره به سوی دخترکم حمله ور شد .نفیسه جیغ میکشید و از درد به خود میپیچید. .سرطان و قرص آمپول و سرم ذره ذره وجود کوچش را آب میکرد. .هر وقت فرزندانم را می دیدم جگرم آتش میگرفت چون هر زمان نفیسه درد میکشید نفس خواهر دو قلویش از تب گر میگرفت و می سوخت .نمیدانستم برای کدامشان گریه کنم .نفس دخترم فقط چند دقیقه از نفیسه بزرگتر بود اما همیشه در مدرسه از خواهرش مراقبت میکرد و به کسی اجازه نمیداد تا خواهر کوچکش را مورد تمسخر قرار دهد.نفس دختر بسیار دلسوزی بود.نزدیک های صبح نفیسه با هزار قرص سرم و امپول به خواب فرو رفت و دمی ارام گرفت .ثانیه ایی نگذشت که نفس به سراغم امد و گفت : مامان نفیسه میمیره ؟
_نه عزیزم زبونت روگاز بگیر . حال خواهرت حتما بهتر میشه پس نگران نباش.
خودم هم حرفهایم را باور نداشتم اما سعی میکردم محیط آرامی را برای نفس بسازم .
_مامان مرگ چطوریه؟
_تو در مورد کرم های ابریشم چیزی می دونی؟
سری به طرفین تکان داد و به دهانم خیره شد .
گفتم : کرم های ابریشم وقتی میخوان تبدیل به پروانه بشن یه گوشه ی آروم و تاریک رو انتخاب میکنند و به دور خودشون پیله درست میکنن و یه مدتی رو داخل پیله ها به خواب میرند. توی این مدت .همه ی دوستان و اطرافیانشون فکر می کنند که کرم ابریشم مرده اما غافل از اینکه اون کرم ابریشم بعد از مدتی تبدیل به یه پروانه ی قشنگ و زیبا میشه . نگاهم کرد و گفت: یعنی آبجی نفیسه میخواد پروانه بشه ؟ یعنی اون میمیره؟
_نه عزیزم اون نمیمیره
میدونم مامان .من نمیزارم که بمیره .قول میدم درسم رو خوب بخونم تا یه دکتر معروف بشم .اونوقت خودم ابجی نفیسه رو نجات میدم .هر اتفاقی بیوفته قول میدم نزارم بمیره .
دست روی سرش که حالا بی مو شده بود کشیدم و گفتم : تو خواهربزرگه ی خیلی خوبی هستی .
نگاهم کرد و گفت :راستی مامان آبجی نفیسه رو هم با خودمون میبریم عروسی دایی جواد؟
_فکر نکنم عزیزم
اشک در چشمانش حلقه زد و گفت :اما آبجی خیلی دوست داره که بیاد .
باشه گلم فردا با دکترش صحبت میکنم .شاید برای روحیه اش هم بد نباشه .
فردای آن روز با کلی عجز و لابه موفق شدم تا دکتر را راضی کنم که اجازه دهد برای دو ساعت او را از بیمارستان خارج کنیم .نیم ساعت مانده به جشن با دختران و همسرم به یک مرکز خرید رفتیم و با کلی کلنجار و چشم دواندن توانستیم دو دست لباس عروس سفید آستین بلند که کلاه هم داشته باشد پیدا کنیم اما چشمان نفیسه جذب لباس دیگری شده بود .یک لباس عروس با آستین های پف دار .لبخند تلخی زدم و گفتم : مامان جون این لباس آستین بلند با اون کلاه شیک خیلی بیشتر به شما میاد .نفس که متوجه دستان ظریف و کبود خواهرش شده بود با اصرار و پافشاری او را راضی کرد تا از آن لباس زیبا دست بکشد .وقتی از فروشگاه خارج شدیم به طرف آن سوی خیابان حرکت کردیم و سوار اتوموبیل همسرم شدیم .همین که داخل اتوموبیل شدیم نفیسه بغضش ترکید و شروع کرد به عجز و لابه . صورتم را به طرفش برگردادندم و گفتم : چی شده عزیزم؟ با بغض و صدای بلند فریاد زد و گفـت : نمیخوام .چون من دستام لاغر و کبوده و سرمم کچله برام اون لباس رو نخریدید ؟
در همین هنگام نفس در اتوموبیل را گشود و به طرف فروشگاه دوید . خواستم به دنبالش بروم اما پشیمان شدم .چند لحظه ای نگذشته بود که دیدم نفس لباس عروس سفیدی که نفیسه دوستش داشت را در دست دارد و به سرعت به سمت ما می دود و صاحب فروشگاه هم به دنبال او می آید . همین که به اواسط خیابان رسید فریاد زد : نفیسه برات اوردمش تو باید اینو بپوشی که ناگهان اتوموبیلی که با سرعت نسبتا زیادی حرکت میکرد به نفس برخورد کرد و او را نقش بر زمین نمود. به سرعت به سمت او دویدم و سرش را در آغوش گرفتم .او با دستان نیمه جانش لباس سفیدی که حالا به خون آغشته شده بود را به من نشان داد و گفت : نفیسه باید این لباس آستین پف پفی رو بپوشه و چشم های را برای همیشه بست..همسرم کاملا خرد شده بود . گاهی از فرط شوک و ناراحتی انگشتانش را محکم می جوید .نفیسه هرثانیه وضعش بدتر از قبل می شد . دمی نگذشته بود که پزشک نفیسه به سراغم آمد و گفت: از این که دخترتون نفس رو از دست دادید بسیار متاسفم اما باید بگم نفیسه برای بهبودش به پیوند مغز و استخوان احتیاج داره و ما می تونیم این رو ازخواهرش هدیه بگیریم .این پیوند خیلی سخته و اگر این سلول ها رو از خواهرش دریافت کنیم ریسک عمل پایین میاد .دیگر صدای پزشک معالجش را نشنیدم و از هوش رفتم .وقتی به هوش آمدم متوجه شدم که همسرم با عمل موافقت کرده و عمل موفقیت آمیز بوده است .نفس دختر دلبندم حتی به چند دختر دیگر هم لذت نفس کشیدن رو هدیه کرده بود و گرما را به چند خانواده ی دیگر بخشیده بود . امروز هم شب عروسی نفیسه دختر کوچکم است. او یک لباس سفید پف دار به تن کرده و نفس در زندگی اش جریان دارد. من به دخترم نفس افتخار میکنم .او به قولش عمل کرد




پ ن : تقدیم به خانم ها : فرزانه بارانی گرامی و مریم مقدسی عزیز
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 11 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سامان سعیدی ,سنامحمودی ,الهام توکل ,نیلوفر روشن ,محسن نظری ,علیرضا جداخانی ,مهساعبدلی ,مریم مقدسی ,سیدجوادحسینی ,فرزانه بارانی ,امیر ولا , ناصرباران دوست ,بهناز کشاورز ,مهدی ایزدخواه , ساسان فرهادی ,نادیابزرگی نژاد ,علی ,کیمیا مرادی ,احسان کاظمی ,سحر ؟!؟ ,محمد اشرافی ,مریم باغنده ,زهرابادره ,حسین خسروجردی خسرو ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نیلوفر روشن (26/5/1392), ساسان فرهادی (26/5/1392),محسن نظری (26/5/1392),کیمیا مرادی (26/5/1392),ابوالحسن اکبری (26/5/1392),آرش شهنواز (26/5/1392),مهلا لاهوتی (26/5/1392),ابوالحسن اکبری (26/5/1392),الهام توکل (26/5/1392),مهشید نقی پور (26/5/1392),حسن ایمانی (26/5/1392),مهدی ایزدخواه (26/5/1392),سامان سعیدی (26/5/1392),علی (26/5/1392),میر حسن علوی (26/5/1392),داود‏ ‏مردوخی (26/5/1392),فرزانه بارانی (26/5/1392),جلال صابری نژاد (26/5/1392),مسلم نوری (27/5/1392),احسان رضايي (27/5/1392),حسن ایمانی (27/5/1392),سید احسان احمدیان (27/5/1392),نریمان م (27/5/1392),مریم مقدسی (27/5/1392),حسن ایمانی (27/5/1392),نریمان م (27/5/1392),نیلوفر روشن (27/5/1392),علی مبینی (27/5/1392),حسن ایمانی (28/5/1392),نریمان م (28/5/1392),ارشاد پشنگیان (28/5/1392),بهناز کشاورز (28/5/1392),مهدی قاسمی (28/5/1392),ابوالحسن اکبری (28/5/1392),موژان تقوی (29/5/1392),نادر آقازاده (29/5/1392),امیر ولا (31/5/1392),بهناز باران خواه (31/5/1392),علیرضا زمانی (31/5/1392),سنامحمودی (31/5/1392),فرامک سلیمانی دشتکی (1/6/1392),بهار زرافشان (1/6/1392),بهناز باران خواه (1/6/1392),کیمیا مرادی (1/6/1392),نادیابزرگی نژاد (2/6/1392),علیرضا جداخانی (2/6/1392),کیمیا مرادی (2/6/1392),بهناز باران خواه (3/6/1392),بهناز باران خواه (4/6/1392),مریم مقدسی (6/6/1392),مریم مقدسی (7/6/1392),سیدجوادحسینی (7/6/1392),نریمان م (7/6/1392),سیدجوادحسینی (8/6/1392),فرشته شهرابی (9/6/1392),نیلوفر روشن (10/6/1392),سید ابراهیم آل رضا (10/6/1392),احسان کاظمی (10/6/1392),سيدعلي (10/6/1392),یحیی جعفری (12/6/1392),علی خدادادیان (12/6/1392),سنا سبحاني (13/6/1392),امیر ولا (19/6/1392),علی خدادادیان (19/6/1392),نیلوفر روشن (21/6/1392),نیلوفر روشن (22/6/1392),میلاد کاویانی (22/6/1392),ابوالحسن اکبری (23/6/1392),مریم مقدسی (24/6/1392),کیمیا مرادی (26/6/1392),محمد اكبري (26/6/1392),کیمیا مرادی (27/6/1392),مریم مقدسی (27/6/1392),مریم موسوی (29/6/1392),سعید س (3/7/1392),کیمیا مرادی (4/7/1392),نیلوفر روشن (5/7/1392),کیمیا مرادی (5/7/1392),کیمیا مرادی (6/7/1392),مهساعبدلی (7/7/1392),كميل (8/7/1392),مریم مقدسی (10/7/1392),مریم مقدسی (11/7/1392),الهام توکل (13/7/1392),کیمیا مرادی (14/7/1392),کیمیا مرادی (18/7/1392),کیمیا مرادی (20/7/1392),سحر ؟!؟ (20/7/1392),نیلوفر روشن (24/7/1392),سحر ؟!؟ (27/8/1392),نادیابزرگی نژاد (7/9/1392),علیرضا کرامتی نوشابادی (16/9/1392),مجتبی دانیالی (19/9/1392),مجتبی دانیالی (20/9/1392),مجتبی دانیالی (24/9/1392),مجتبی دانیالی (25/9/1392),مجتبی دانیالی (28/9/1392),آسیه مهرابی (3/10/1392),مجتبی دانیالی (4/10/1392),حمید امیدزاده منفرد (6/10/1392), مهسا صفیعی (12/10/1392),آرش شمس (22/10/1392),زهرا (12/11/1392),پرویزطبسی (14/11/1392),فاطمه زهرا چمنی (14/11/1392),مریم موسوی (16/11/1392),مریم مقدسی (19/11/1392),مریم باغنده (26/11/1392),سعید س (28/11/1392),مریم مقدسی (3/12/1392),نیلوفر روشن (17/12/1392),نیلوفر روشن (24/2/1393),بهناز باران خواه (6/3/1393),شیدا محجوب (3/5/1393),بی خودی (7/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (17/5/1393),شیدا محجوب (17/5/1393),نیلوفر روشن (17/5/1393),زهرابادره (18/5/1393),مریم مقدسی (18/5/1393),جعفر حسین زاده (21/5/1393),نیلوفر روشن (5/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (5/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (23/6/1393),شیدا محجوب (23/6/1393),نیلوفر روشن (25/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (27/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (2/8/1393),نیلوفر روشن (8/8/1393),نیلوفر روشن (10/8/1393),میر حسن علوی (10/8/1393),حسین خسروجردی خسرو (25/8/1393),محمد حشمتی فر (18/9/1393),حسین کاظمی فر (26/9/1393),حسین خسروجردی خسرو (14/10/1393),نیلوفر روشن (9/11/1393),ابوالحسن اکبری (18/1/1394),م.فرياد (30/6/1394),نیلوفر روشن (1/7/1394),نیلوفر روشن (13/5/1397),نیلوفر روشن (12/1/1398),سلمان مرادی (27/1/1399),نیلوفر روشن (16/5/1399),

نقطه نظرات

نام: ساسان فرهادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 13:15

نمایش مشخصات ساسان فرهادی جالب بود.استفاده بردیم


@ ساسان فرهادی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 15:26

نمایش مشخصات نیلوفر روشن خوشحالم جناب فرهادی


نام: محسن نظری کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 15:14

نمایش مشخصات محسن نظری سلام.ی داستان ب تمام معنا.خیلی زیبا و احساسی بود.ممنونم


@محسن نظری توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 15:27

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب نظری .مچکرم از شما


@نیلوفر روشن توسط مریم باغنده Members  ارسال در شنبه 26 بهمن 1392 - 23:04

داستان زیبایی بود:) از خوندنش لذت بردم...موفق باشی


@مریم باغنده توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 بهمن 1392 - 23:38

نمایش مشخصات نیلوفر روشن خوشحالم که لذت بردید دوست گلم
ممنونم از حضورتون ...پیروز باشید:)


نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 15:33

داستان زیبایی بود
لذت بردم:) @};-


@کیمیا مرادی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 16:29

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مچکرم کیمیا جان


نام: آرش شهنواز   ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 17:06

سلام. زیبا بود.


@آرش شهنواز توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 18:13

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب شهنواز .مچکرم


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 17:08

سلام و درود خدمت نیلوفر عزیزم
من که می گم به شما ارادتمندم شما باور نمی کنید
@};- @};-
خاااااااااااااااااااااااااااااانم چرا از این داستانای گری دار می نویسی نزدیک بود جلو همکارام بزنم زیر گریه :-s :-s :-s

فوق العاد نوشتی عزیزم جدی می گم کاملا با احساس بود بازم بنویس بازم می خوام کاراتو بخونم
آفرین به این داستان قشنگگگگگ@};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 18:26

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام مریم جان
شما همیشه به من لطف داشتید ممنونم و خوشحالم که این داستان تاثیر گذار بوده هر چند به پای داستان های شما نمیرسه و من حالا حالا ها باید تلاش کنم...اما یکم امیدوارم کردید مرسیــــــــ
راستی دیدی چطوری به جای داستان عشقولانه قالبش کردم =))
به قول خودت :ممنونم از حضورت بانو


@نیلوفر روشن توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 27 مرداد 1392 - 11:02

نیلوفر

فک نکن ولت می کنما باید یه داستان عشقولانه بزاری روسایت :D @};- @};- @};-


@مریم مقدسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 27 مرداد 1392 - 15:33

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مریـــــــــم =)) )))
اگه اون طبع نداشتم گل کرد چشم =)) ولی به یه شرط !
به شرط اینکه شما هم یه داستان فانتزی عشقولانه هیجانی بزاری :D
راستیـــــــــ
میهسی خودت گلی


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 17:28

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام داستان زیبا وغم انگیزی بود .خیلی عالی به آن پرداخته بودید اماچون علایم سرطان را ذکر کرده بودید دیگه نیازنبود که اسم بیماری را ذکرکنید، خودمخاطب می توانست حدس بزند .@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 18:33

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب اقای اکبری خیلی خیلی مچکرم از لطفتون و تذکر به جاتون ...واقعا ممنونم


@نیلوفر روشن توسط ابوالحسن اکبری Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 22:58

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام خانم روشن خدا را شکر انگاربعد ازسه بار که مطلب نوشتم پیرامون داستانک بدستتان رسید .البته شاید دلیل این که نمی رسید به دست زیاد بودن مطلب بود .چون باراول حدود یک صفحه نوشته بودم به همین خاطر دیگه خلاصه نوشتم .انشالله که این نوشته ی ناقص بتواند کمک کند.@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 01:48

نمایش مشخصات نیلوفر روشن جناب اکبری من واقعا شرمنده ی شما شدم...فکر میکردم فراموش کردید...بابت زحمتی که بهتون دادم خیلی معذرت میخوام...یه دنیا ممنونم.....


نام: مهلا لاهوتی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 18:02

داستان فوق العاده ای بود
خسته نباشید
و
موفق باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@مهلا لاهوتی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 18:34

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلامت باشید مهلا جان. مچکرم از شما


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 18:57

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام نیلوفر عزیز.
چون تقدیم به خانمها بارانی و مقدسی بود، ما بحثی روی این داستان نمی کنیم.
تا نوشته های دیگر شما
حسن ایمانی@};-


@حسن ایمانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 20:00

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب ایمانی مچکرم از حضورتون اما امیدوارم سو تفاهم پیش نیامده باشد..چرا که من این داستان رو تقدیم به تمام دوستان کردم علی الخصوص خانمها بارانی و مقدسی ...و مشتاقم پیشنهادات و انتقادات سازنده ی شما و همه دوستان رو بدونم...
باز هم مچکرم


نام: مهدی ایزدخواه   ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 19:05

سلاااام ممنونم داستان جالبی بود


@مهدی ایزدخواه توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 20:00

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب ایزدخواه من هم مچکرم از شما


نام: سامان سعیدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 20:16

نمایش مشخصات سامان سعیدی @};-


@سامان سعیدی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 20:28

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مچکرم


نام: علی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 20:36

نمایش مشخصات علی وقت کردم حتما داستانتونو می خونم
احتمالا از خاطرات توله سگی که نوشتم بهتره


@علی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 22:46

نمایش مشخصات نیلوفر روشن شما داستان قشنگی نوشته بودید


نام: داود‏ ‏مردوخی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 22:20

نمایش مشخصات داود‏ ‏مردوخی احساسی‏ ‏زیبا‏ ‏و‏ ‏پایانی‏ ‏غیر‏ ‏قابل‏ ‏پیشبینی‏ ‏و‏ ‏غمناک‏ ‏ایول@};-


@داود‏ ‏مردوخی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 22:44

نمایش مشخصات نیلوفر روشن بسیار مچکرم جناب مردوخی


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 23:29

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام نیلوفر جان

ببخش که اینقدر دیر آمدم
تابستان که رو به پایان برود
دردسرهای من شروع می شود
کمتر فرصت بک دل سیر داستان خواندن و نوشتن میکنم.
خیلی عجیب نیست
اگر باران هم دنبال بهانه باشد برای باریدن
من هم اشک ریختم با حرف به حرف نوشته هایت
تلخ است
سخت است
از همه سخت تر مادر بودن است
رنج فرزند دیدن است
عالی قلم زدید
حتما موقع نوشتن خودت هم بغض کرده بودی
مطمیینم
وگرنه اینطور به دل نمی نشست
موفق باشید.
شما نویسنده ی خوبی می شوید.


@فرزانه بارانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 01:42

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام فرزانه جان
مادر بودن...مادر...مادر...فکر میکنم برای خوشبختی مادر داشتن کافیه ...با حرفاتون نفسم گرفت .. دلم خیلی برای مادرم تنگ شد...دلتنگی فقط به خاطر دوری به وجود نمیاد ...میدونم که متوجه منظورم هستید ...خیلی ممنونم از حضور گرمتون و لطفی که به من دارید ..و باید بگم شما درست فرمودید ..بغض کرده بودم...باز هم مچکرم از شما ....میروم کنار مادرم........


نام: مسلم نوری کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 01:42

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام
آفرین خیلی زیبا و پر محوا بود
بازم آفرین


@مسلم نوری توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 26 مرداد 1392 - 01:49

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب نوری بسیار مچکرم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 مرداد 1392 - 08:08

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
توصیه می کنم اگر دیگر از این سبک داستان نوشتید بالای بالایش بنویسید خوانش این داستان برای پیرمردها و افراد رقیق القلب ممنوع می باشد شاید این توصیه از اینکه خون کسی گردن شمارا بگیر جلو گیری کند ..حالااین بار به خیر گذشت و من فقط گریه کردم اما کم مانده بود که...........


@ ناصرباران دوست توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 27 مرداد 1392 - 15:21

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب باران دوست
من حسابی شرمنده ی شما شدم واقعا معذرت میخوام.امیدوارم به بزرگی خودتون منو ببخشید .فکر نمیکردم که انقدر تاثیر گذار باشد .حتما توصیه شما رو اویزه ی گوشم میکنم .مچکرم که داستانم رو خوندید ...


نام: میثم زارع کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 مرداد 1392 - 09:15

نمایش مشخصات میثم زارع درود


@میثم زارع توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 27 مرداد 1392 - 15:31

نمایش مشخصات نیلوفر روشن درود جناب زارع .امیدوارم هر چه زودتر کدورت و سوتفاهمی که پیش امده از بین بره .من به خودم ایمان دارم. نظرات پیشنهادات و انتقادات همه ی دوستان برام ارزشمند و مهمه ...فقط برای شنیدن افرین صد افرین هزار و سیصد افرین به این سایت نیامدم و بیصبرانه منتظر نقد تمامی دوستان هستم و میخوام پیشرفت داشته باشم.باید بگم تا به حال هیچ نقدی رو پاک نکردم ...خوشحالم که داستانم رو خوندید و یه دنیا ممنونم از شما ...


نام: میثم زارع کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 مرداد 1392 - 09:15

نمایش مشخصات میثم زارع خواندم ولی پیرو پایانی ترین گفتگویمان نقدی ندارم


@میثم زارع توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 27 مرداد 1392 - 11:03

به به آقای زارع کم پیداید خبری از نقداتون نیست چرا؟:) @};-


@مریم مقدسی توسط میثم زارع Members  ارسال در یکشنبه 27 مرداد 1392 - 18:43

نمایش مشخصات میثم زارع درود ما هستیم داستان شما رو هم خوندم که خیلی دیدگاه برایش نوشته بودند دوستان مهربانیشان به ما زیاد است برایه همین به گمانم چیزی ننویسم بهتر باشد ما می خوانیم و می رویم همین گاهی هم نقد انهم گاهی نقد
پاینده باشید


نام: ارشاد پشنگیان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 مرداد 1392 - 12:04

نمایش مشخصات ارشاد پشنگیان @};- :(


@ارشاد پشنگیان توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 28 مرداد 1392 - 12:44

نمایش مشخصات نیلوفر روشن مچکرم


نام: بهناز کشاورز کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 مرداد 1392 - 13:06

نمایش مشخصات بهناز کشاورز درود...
آخ این سرطان لعنتی!
به سلامتی همه ی بیمارهای سرطانی که وقتی بهشون میگیم بالا چشمت ابروعه، بهشون برنمی خوره...
پاینده باشی عزیزم@};-


@بهناز کشاورز توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 28 مرداد 1392 - 19:50

نمایش مشخصات نیلوفر روشن درود بهناز جان
به امید سلامتی تک تکشون....
ممنونم از حضور گرمت


نام: علی مبینی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 مرداد 1392 - 23:50

نمایش مشخصات علی مبینی سلام خانوم روشن
من هم بسیار متاثر شدم راستش این اتفافها از اون اتفاقاتیه که هیچ کس مقصر نیست و نمیشه از کسی شکایت کرد و فقط باید صبور می بود و مثل نفس قصه شما گذشت کرد، من مطمئنم قبل از این اتفاق نفس خیلی دوست داشته با فدا کردن جون خودش جون خواهرش رو نجات بده و اینو از خدا خواسته تا پروانه بشه و البته خواهرش رو هم از پیله نجات بده و خدا هم به شیوه خودش آرزوی اونو برآورده کرده.
موفق باشید@};- @};-


@علی مبینی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 29 مرداد 1392 - 02:15

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب مبینی
این داستان به تمام دوستان تقدیم شده و مچکرم که داستانم رو خوندید .راستش یکی از ارزو های دوران کودکیم تا همین سال گذشته...این بود که برای خودم یه پزشک ماهر بشم و تمامی بیماران رو نجات بدم ..البته الان هم شغل اینده ام کمک به خلق خداست. اما این کجا و ان کجا...هر چند ارزو ی کودکانه ایی داشتم که بهش نرسیدم اما با نوشتن
این داستان سعی داشتم اهدای عضو رو ترویج بدم تا به نوبه ی خودم خدمت کوچکی کرده باشم...امیدوارم که تاثیر گذار باشه هر چند کوتاه و کم ...ممنونم از حضورتون


نام: علی مبینی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 مرداد 1392 - 23:51

نمایش مشخصات علی مبینی البته این داستان واسه دو نفر دیگه نوشته شده بود، جسارت کردیم نوشتیم;) ;)


نام: موژان تقوی   ارسال در چهار شنبه 30 مرداد 1392 - 18:43

خیلی زبا بود.من که اشکم آمد ولی جلوشو گرفتم.با احساس تمام نوشته بودید.موفق باشید


@موژان تقوی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 30 مرداد 1392 - 19:46

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلامت باشید موژان جان .خوشحالم که داستانم رو خوندید ممنونم از حضور گرمتون


نام: امیر ولا   ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 11:29

سلام بانو.تلخ ولی زیبابود


@امیر ولا توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 14:50

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب مچکرم


نام: سنامحمودی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 21:41

نمایش مشخصات سنامحمودی نیلوفر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعانکه داستانتو تقدیم کردی به مریم و فرزانه خانم پس من چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
x-( x-( x-( x-( x-( x-( :-s :-s :-s :-s :( :( :( :( :( :-/ :-s


نام: سنامحمودی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 21:42

نمایش مشخصات سنامحمودی نیلوفر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعانکه داستانتو تقدیم کردی به مریم و فرزانه خانم پس من چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
x-( x-( x-( x-( x-( x-( :-s :-s :-s :-s :( :( :( :( :( :-/ :-s
حالا عیبی نداره چی کار کنم دیگه می بخشمت
ولی دختر حشرکردی


@سنامحمودی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 31 مرداد 1392 - 00:39

نمایش مشخصات نیلوفر روشن =))
سنا جان عزیز دلم این داستان تقدیم شده به تمام دوستانی که عشق و انسان دوستی توی تک تک ثانیه های زندگیشون درجریانه ...درست مثل شما
ممنونم از حضورت گلم


@سنامحمودی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 7 شهريور 1392 - 09:12

سنا جونم :x :x :D @};- @};-


@مریم مقدسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 7 شهريور 1392 - 19:09

نمایش مشخصات نیلوفر روشن بزار منم واس خودم یه رانی باز کنم
نیلوفر جونم :-* :x :D


نام: علیرضا جداخانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 شهريور 1392 - 18:25

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی خانم روشن فوق العاده بود...
زیبا و دلگیر و میشود جریان زندگی را در لحظه لحظه اش احساس کرد...
موفق باشی.
راستی ادامه ی داستان شقایق رسید خوشحال میشم یه سری بزنید..@};-


@علیرضا جداخانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 2 شهريور 1392 - 00:15

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلامت باشید جناب .مچکرم ..مچکرم از حضورتون ...داستان زیبایی نوشتید هر چند دیر...خواندمش...منتظر قسمت بعدی اش هستم


نام: دکتر زهرا   ارسال در سه شنبه 5 شهريور 1392 - 12:07

عالی بود عزیزم.واقعا حرف نداشت.فقط وقتی که داشتی داستانتو به مریم و فرزانه تقدیم میکردی اسم من رو یادت رفت که بنویسی.کچل مو فرفری


@دکتر زهرا توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 5 شهريور 1392 - 13:12

نمایش مشخصات نیلوفر روشن salam bar kaftar baze labe khiabon neshine khodemon =))
baba monavar farmodin inja ro abji khanom
:D
ashlan dosht nadashtam takhdimet tonam :D
chi kal dali ? dashtane odame :D :p


@نیلوفر روشن توسط مریم مقدسی Members  ارسال در چهار شنبه 6 شهريور 1392 - 16:54

=)) =)) =)) =))


@مریم مقدسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 6 شهريور 1392 - 20:16

نمایش مشخصات نیلوفر روشن والا=)) =)) )))


@نیلوفر روشن توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 7 شهريور 1392 - 09:13

عجب دوستی بینتونه عجب ابراز علاقه ای بینتونه =)) =)) =))


@مریم مقدسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 7 شهريور 1392 - 19:06

نمایش مشخصات نیلوفر روشن خیــــــــــلی =))
حالا اینجا ابرو داری کردیم =))


نام: سیدجوادحسینی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 شهريور 1392 - 18:36

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی فوق العاده زیبا و با احساس نوشتید
موفق باشید@};-


@سیدجوادحسینی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در پنجشنبه 7 شهريور 1392 - 19:00

نمایش مشخصات نیلوفر روشن بسیار مچکرم جناب حسینی


نام: سید ابراهیم آل رضا کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 شهريور 1392 - 06:02

نمایش مشخصات سید ابراهیم آل رضا سلام بر شما
براي لحظاتي حضور در بيمارستان شفا(بيمارستان سرطان) برايم تداعي شد و آه از نهادم بلند شد.واقعيت تلخي است اما زندگي يعني همين.
مستدام باشيد.


@سید ابراهیم آل رضا توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 10 شهريور 1392 - 19:13

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب آل رضا ممنونم از حضورتون ...زندگی هدیه ایی ارزشمند از طرف خداست که بعضی از ادم ها این را خوب شناخته اند و خوب زندگی میکنند بعضی ها هم بیهوده این هدیه رو تلف میکنند و بعضی ها هم دست تقدیر مانع خوب زندگی کردنشان میشود. و نبض زندگی شاید همین پستی و بلندی ها باشد...همه چیز درکنار هم زیباست اما امیدوارم ما جز دسته ی اول باشیم...مچکرم از این که داستانم را خواندید ... به قول یکی از دوستان
مانا باشید و ماندگار


نام: علی خدادادیان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 شهريور 1392 - 21:40

نمایش مشخصات علی خدادادیان سلام.
درباره موضوع و مفهوم داستان، داستان داستانی مجله ای و احساسی بود. موضوع جدیدی نداشت حتا تصویر کشته شدن نفس تصویری کاملن تکراری بود که تو خیلی از فیلما نمونه شو دیدیم. اهدا اعضا نفس به نفیسه هم موضوعی تکراری بود. مادری که چشماشو به بچه ش میده و بعدن بچه ش بخاطر کوربودن مادرش ازش فاصله میگیره. دختر و پسری که همدیگره دوسدارن و تصادف میکنن پسره میمیره اما قلبشو واسه دختره پیوند میزنن که قلبش ضعیف بوده. دختر و پسری که رو موتورن و پسر متوجه میشه موتور ترمز بریده و کلاه کاسکت خودشو به دختره میده و بخاطر همین دختره نجات پیدا میکنه. دختره کوری که پسری رو دوسداره پسر چشماشو واسه دختره میده و دختره خبر نداره. وقتی چشای دختر خوب میشه به پسره میگه من یه عمر کور بودم بسمه نمیخام با یه آدم کور باشم پسر میگه پس مواظب چشام باش و ... اما این وسط تعرف مرگ از دیدگاه مادر واسه نفس شاید تنها چیزی بود که منو شوکه کرد. مرگ نفس در خلال داستان خیلی سرسری بود و پرداخت مناسبی نداشت. یک مادر وقتی بچه ش تو دستش جون میده مطمئنن آنچنان حس دردناکی بهش دست میده که بیان قوی این تصویر باید اشک آدمو در بیاره.


@علی خدادادیان توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 12 شهريور 1392 - 00:18

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب خدادادیان ممنونم از حضورتون .دقتتون و نقد های دل سوزانتون .راستش رو بخواید این داستان برای جشنواره ی اهدای عضو نوشته شده... وچون دچار محدودیت بوده به شکل مجله ایی در اومده واما اگر بخوایم به تکراری بودن و نبودن فکر کنیم که دیگه نباید چیزی بنویسم .مخصوصا وقتی که تو انتخاب موضوع و غیره دچار محدودیت هستیم ...و در مورد جمله هایی که مثال زدید باید بگم دو جمله ی کاملا متفاوت بود..یکی پویا و یکی ساکن و خوب معلومه که تاثیر کدوم بیشتره اما اگه دقت کنید از اون ماجرای اتفاق افتاده زمان زیادی گذشته و خوب به نظرم زیاد هم لازم نبوده به احساسات مادر توجه بشه...چون زمان خیلی چیز ها رو تغییر داده ...
و اما در مورد زبان داستان حتما فکر میکنم و اگه مشکلات رو بیشتر برام مشخص کنید خوشحال میشم.باز هم مچکرم از وقتی که صرف خوندن داستانم کردید.از این که جسارت بی پرده نقد کردن رو دارید خیلی خوشحالم و با روی باز میپذیرم ...


نام: علی خدادادیان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 شهريور 1392 - 21:55

نمایش مشخصات علی خدادادیان اما راجع به سبک نوشتن داستان باید بگم که زبان یکدستی نداشت. داستان کلماتی داشت که امروزی نبود مخصوصن جایگاهی در داستان شما نداشتن. مثل: عجز و لابه. نقش بر زمین نمود. دمی نگذشته بود دمی آرام گرفت و چند مورد دیگه.
بعضی از تصویر سازیا تصنعی و به دور از ذهن بودن. مثل: دخترکم را محکم در آغوش گرفتم و سخت گریستم. درد به سوی دخترکم حمله ور شد.
در این باره یه مثال میزنم. مادری رو تصور کنید که بچه ش تازه مرده و حالا رفته سر قبرش و من میخام حس و حالشو بیان کنم. دو تا تصویر میارم واسش شما کدومو انتخاب میکنید و درکش میکنید؟
1. قلب مادر از اندوه مرگ بچه اش پر شده بود و آه دوری تمام وجودش را فرا گرفته بود و آن روز را در سوگ گوهرش سخت گریست.
2.لبهایش می لرزید و در حالی که قبر را در آغوش گرفت بی صدا شروع به گریه کرد(البته این تصویرو خودم نساختم)
امیدوارم منظورمو رسونده باشم.
و در آخر یه نقد نگارشی. یه جمله داشتین: دست روی سرش که حالا بی مو شده بود کشیدم و گفتم....
بنظر من اینجا جمله که حالا بی مو شده بود باید داخل دوتا خط تیره قرار بگیره. یعنی به این شکل: دست روس سرش -که حالا بی مو شده بود_ کشیدم و گفتم:
منو ببخشید که مستقیم و بی پرده نقدامو گفتم. متأسفانه عادت به تظاهر ندارم. و اینکه صد در صد نظر اصلی نظر خوده شماست و اینا فقط پیشنهاده و نظر شخصیه منه.


@علی خدادادیان توسط علی خدادادیان Members  ارسال در چهار شنبه 13 شهريور 1392 - 11:32

نمایش مشخصات علی خدادادیان راجع به حرفاتون باید بگم که یه نویسنده یا باید بنویسه یا ننویسه. تکراری هارو نوشتن واسه اثبات خودمون باید حرف جدید یا حداقل از موضوعات تکراری برداشت و دیدگاهی جدید داشته باشیم چیزی که تا حالا هیچ کس به اون اشاره نکرده باشه. میدونم سخته اما واسه یه نویسنده ی موفق شدنیه.


@علی خدادادیان توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 18 شهريور 1392 - 16:48

نمایش مشخصات نیلوفر روشن جناب اقای خدادادیان حرفاتون منطقی هست باید بگم نوشتن چیز های جدید کمی سخته ولی غیر ممکن نیست اما نکته مهم و سوال من اینه که ... ایا به نظر شما نویسنده ایی که از پایه شروع نکرده و چیز های تکراری رو دوباره ننوشته و حتی تلاش نکرده که قلمش رو با همون موضوع های تکراری امتحان کنه میتونه در اینده نویسنده ی بزرگی بشه و یه کار خارق العاده ارائه بده و خودش رو ثابت کنه؟


نام: رناک   ارسال در چهار شنبه 13 شهريور 1392 - 19:48

داستانت فوق العاده بود نیلوفر جان منتظر داستان های جدیدت هستم


@رناک توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 18 شهريور 1392 - 17:01

نمایش مشخصات نیلوفر روشن bah salam dost jonie khode khodaaaam
mer30 azize delam khoshhalam ke dastanam ro khondi :x


نام: علیرضا جداخانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 شهريور 1392 - 10:11

نمایش مشخصات علیرضا جداخانی ادامه ی داستان شقایق رسید خوشحال میشم یه سری بزنید...


@علیرضا جداخانی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 06:55

نمایش مشخصات نیلوفر روشن منتظر قسمت بعدی هستم:)


نام: احسان کاظمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 06:23

نمایش مشخصات احسان کاظمی با سلام خدمت نیلوفر عزیزم ..منو ببخش ولی با اینکه احساس داستانت رو خیلی دوس داشتم ولی باید یکم انتقاد ازت بکنم چون اگه نگم جفا کردم در حقت منم نظراتم مشابه جناب خدادادیان عزیزه البته:
1-لحن داستان به طور یکنواخت بیان نشده بود بعضی وقتها خیلی جملات با تصنع به کار رفته و لطمه میزنه به داستان
2-اینکه هی گفته بشه نفس دختر خوبی بود یا نفیسه داشت ذره ذره آب میشد و پدرش کاملا خرد شده بود رو خواننده باید از فضای داستان بفهمه و نیازی به گفتنش نیست.
3-و اما بحث تصادف و عمل مغز و استخوان راستش من واقعا احساس می کردم مادر چقدر راحت از کنار این حوادث گذشته و رضایت داده به همه اینها با اینکه خیلی دردناک احساس می کنم بیشتر به توصیف صحنه پرداختید تا التهاب و نگرانی و دردها مادر در این لحظه ها
به هر حال دوست دارم داستان های دیگرتون رو بخونم موفق باشید@};- @};- @};- @};- :x


@احسان کاظمی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 06:53

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب نقد کردن مشکلی نداره که بابتش غذر خواهی کنید. اتفاقا این توجه و دلسوزیتون باعث میشه که من پیشرفت داشته باشم و متوجه اشکالات داستانی که نوشتم بشم و این لطف بزرگیه...و خوب با این توصیفات یه موقعی که حال و روز مناسبی نداشتم دوباره به سراغ این داستان میرم و حسابی پیاز داغ ماجرا رو زیاد میکنم و یه وجب روغن احساسات میریزم رو این آشی که پختم و میدم به دست ملت !!! کی به کیه!!!!؟! ....شوخی کردم...حتما باز نویسی میکنم...
مچکرم از حضورتون و راهنمایی های ارزشمندتون
موفق باشید


نام: علی خدادادیان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 14:03

نمایش مشخصات علی خدادادیان راجع به سوالتون باید بگم حق با شماست و این حرفتونو قبول دارم که میشه (یا شاید باید) از موضوعات تکراری واسه پیشرفت استفاده کرد.
اما بقیه ی داستاناتون موضوعات تکراری نیستن. و مخصوصن جدال آدم برفی و مترسک خیلی واسه خودم جالب بود.
موفق باشید.


@علی خدادادیان توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 23:51

نمایش مشخصات نیلوفر روشن جناب اقای خدادادیان من هم صمیمانه براتون ارزوی موفقیت میکنم و خیلی ممنونم از شما


نام: مهسا عبدلی   ارسال در شنبه 6 مهر 1392 - 00:36

عالی >=


@مهسا عبدلی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در شنبه 6 مهر 1392 - 00:45

نمایش مشخصات نیلوفر روشن خیلی مچکرم


نام: مهدی ایزدخواه   ارسال در سه شنبه 12 آذر 1392 - 15:17

ممنونم از شما


@مهدی ایزدخواه توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 13 آذر 1392 - 22:40

نمایش مشخصات نیلوفر روشن من هم مچکرم از حضورتون


نام: مجتبی دانیالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 آذر 1392 - 14:31

نمایش مشخصات مجتبی دانیالی اگه بگم عالی بود اشتباه کردم بخاطرهمین میگم اون طرف عالی بود
موفق باشی


@مجتبی دانیالی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 20 آذر 1392 - 19:46

نمایش مشخصات نیلوفر روشن بسیار مچکرم اما حقیقتا متوجه منظورتون نشدم ...


@نیلوفر روشن توسط مجتبی دانیالی Members  ارسال در یکشنبه 24 آذر 1392 - 15:33

نمایش مشخصات مجتبی دانیالی خسته نباشی
منظورم این داستان شما از عالیم بهتر بود .به داستان های منم سر بزن یادت نره اگه جای نقد هست بده خوش حال میشم


@مجتبی دانیالی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 27 آذر 1392 - 13:23

نمایش مشخصات نیلوفر روشن درمونده نباشید
ممنونم ...


نام: مهسا   ارسال در پنجشنبه 12 دي 1392 - 12:32

عالی بود


@مهسا توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 16 دي 1392 - 06:07

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام مهسا جان ممنونم از شما و حضور گرمتون


نام: پرویزطبسی   ارسال در دوشنبه 14 بهمن 1392 - 04:53

به قول اقای بارن دوست به فکر ما پیر مرد ها هم باشید خیلی غم انگیز و زیبا بود و اگر شکلک ها خنده دار نبود واقعا اشکهایم میریخت
موفق و سلامت باشید


@پرویزطبسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در دوشنبه 14 بهمن 1392 - 10:05

نمایش مشخصات نیلوفر روشن بسیار مچکرم و حتی شرمنده ام که این داستان باعث ناراحتیتون شده ...
ممنونم از حضورتون جناب اقای طبسی گرامی


نام: سعید س کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 بهمن 1392 - 01:52

نمایش مشخصات سعید س درود...
جناب خدادایان به نقاط ضعف داستان اشاره کرده بودند و واقف بودن شما نیز بر امور دیگر جای نیاز برای نقد بنده نمی گذارد...
تنها اینکه در داستان هایتان بر روی ایجاد حس تعلیق در مخاطب تمرکز کنید...


@سعید س توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 29 بهمن 1392 - 22:32

نمایش مشخصات نیلوفر روشن درود برشما جناب
خیلی ممنونم از حضورتون...
شما نکته ی ارزنده ایی رو یاداوری کردید ..بسیار مچکرم
و امیدوارم موفق باشید


نام: پریا   ارسال در سه شنبه 29 بهمن 1392 - 22:08

خیییییلی قشنگ بود.کلی گریه کردم.بازم از این جور داستانا بذارید.لطفا داستان عشقولانه رو فراموش نکنید.ممنون:x


@پریا توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 29 بهمن 1392 - 22:47

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام پریای عزیزم
مچکرم از حضورتون و متاسفم که اشک رو برای چند لحظه مهمون چشمانتون کردم ..
راستش بنده عاشقانه نویس نیستم اما این سایت نویسنده های بسیار هنرمندی رو داره که تو این سبک عالی قلم میزنند...خالی از لطف نیست که به داستان هایشان سری بزنید ...باز هم مچکرم از شما...


نام: زهرا بادره   ارسال در شنبه 18 مرداد 1393 - 09:28

سلام خانم روشن عزیزم
داستان نفس شما را خواندم تحت تاثیر قرار گرفتم
قلمتان بسیار عالی می چرخد و من معتقدم داستانی خوب است که ضمن تاثیرگذاری پيام هم داشته باشد پيام داستان شما شكر نعمت پرودگار عالميان و همچنين درس فداكاري و ايثاري كه نفس به همه داد
برايتان موفقيت و پيروزي مي طلبم
من در اين مورد خاطرات تلخ فراواني دارم كه يكي از آنها كه تقريبا (خيلي كم )شبيه داستان شماست نوشته ام و در وورد ذخيره كرده ام امروز حتما در وبلاگ بگذارم شما اگر وقت كرديد آن را اجمالي يه مروري بكنيد خوشحال مي شوم
برايتان موفقيتي فزاينده از خداوند درخواست دارم@};- ( آدرس وبلاگم)
://zahrabadere.blogfa.com


@زهرا بادره توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 19 مرداد 1393 - 23:54

نمایش مشخصات نیلوفر روشن با عرض سلام و تشکر خدمت سرکار خانم بادره عزیز
خاطره ی تلخ شما را خواندم و با جمله جمله اش گریستم.....

نفسم میگیرد وقتی کودکان کشورم به دلیل این مسائل پیش پا افتاده و کمبود امکانت جان میدهند و هیچ بنی بشری هم پیدا نمیشود که جوابگوی خون پاکشان باشد ...
نفسم میگیرد وقتی جگر گوشه های مردم کشورم در مدارس محروم هلاک میشوند و زبانه های سرخ اتش زندگیشان را سیاه میکند ...
نفسم میگیرد وقتی این همه ناجوانمردی را میبینم و دم نمیزنم که نکند به قانون زمین بر بخورد ....

خانم بادره من از لطف شما سپاسگذارم . انشالا که دیگر چنین چیزهایی را نبینیم و نشنویم ...این یکی از مهم ترین خواسته هایم از خداست ...


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 مرداد 1393 - 11:36

دوست خوبم بی صبرانه منتظر خوندن یه داستان جدید ازت هستم @};- @};- :x :*


@مریم مقدسی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در یکشنبه 19 مرداد 1393 - 23:56

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام بر عزیزترین نویسنده ی سایت محبوب من
انشالا اگر فرصتی باشد دوباره دست به قلم میشوم
اوامر شما اطاعت میشود بانو


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 شهريور 1393 - 08:39

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو @};- @};- @};-


@حسین خسروجردی خسرو توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در سه شنبه 25 شهريور 1393 - 05:21

نمایش مشخصات نیلوفر روشن متشکرم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.