در تاریکی شب


در تاریکی شب

راه روستا را در پیش گرفتیم و از مسیر جاده ی کنار نیزار به راهمان ادامه دادیم .
هوا خیلی سرد شده بود و در تاریکی هوا پیدا کردن جاده خیلی مشکل بود ولی با هر زحمتی که بود آرام آرام حرکت می کردیم و امیدوارانه به پیش می رفتیم .
در حالی که حرکت می کردیم "آرش" صدایم کرد و گفت که دیگر خیلی خسته شده ام و نمی توانم ادامه دهم .
نگاه خسته ام را به سمتش بردم و در حالی که به زور می توانستم در آن تاریکی او را ببینم ، گفتم : 
اگر دوست داری خوراک گرگها شوی همین جا بمان ، من که هر طور شده به راهم ادامه میدهم و آرام آرام راه روستا را در پیش می گیرم .
چیزی نگفت و پشت سرم راه افتاد .
چند قدمی جلو رفتیم که صدای زوزه ی گرگها بلند شد .
آرش از ترس به زمین افتاد و صدایی از او نمی آمد .به بالای سرش رفتم و چند بار صدایش کردم ولی انگار نه انگار .
نزدیکتر رفتم و دستم را به سر و صورتش کشیدم ولی بدنش سرد سرد بود .
نگاهی به دور و بر کردم و بجز صدای زوزه ی گرگ ، چیزی دیده و شنیده نمی شد .
از ترس نمی دانستم چه کار کنم .نگاهی به دور و بر کردم و از ترس تند تند قدم برداشتم و از آنجا دور شدم .
همین طور که راه می رفتم انگار کسی پشت سرم می آمد و صدایم می کرد .
ایستادم و خوب به صدا گوش دادم :
نرو سعید . تنهایی می ترسم .بیا و مرا هم با خودت ببر .
خیلی ترسیده بودم . به عقب برگشتم و به سمت صدا پیش رفتم .
چیزی نمی دیدم و به سمت جایی که آرش افتاده بود ، رفتم .
همان جایی که افتاده بود به دنبالش گشتم ولی از آرش خبری نبود . مانده بودم که چکار کنم که یک لحظه احساس کردم دستی دارد پاهایم را می گیرد .از ترس فریاد زدم و شروع به فرار کردم ولی مثل یک روح دنبالم افتاد و هر جایی که می رفتم ، به دنبالم می آمد .
خیلی خسته شده بودم ، در حالی که تند تند نفس می زدم ایستادم و به پشت سرم نگاه کردم . صحنه ی عجیبی دیدم که باورم نمی شد . آرش روبرویم ایستاده بود و داشت مرا نگاه می کرد .
فریاد زدم و شروع به فرار کردم . آرش پشت سرم می دوید و مرتب صدایم می کرد :
به ایست سعید . نترس ، من نمرده ام و فقط ترسیده ام .
نزدیک رفتم و با ترس و لرز و در تاریکی خوب نگاهش کردم .
آره خود آرش بود .بغلش کردم و در حالی که باور نمی کردم ، خنده ای کردم و هر دو سیر خندیدیم .

هیچ صدایی نمی آمد و در تاریکی شب و با ترس و لرز به راهمان ادامه دادیم .


پایان


صابر خوشبین صفت
صالحشهر(خوزستان) : 11مرداد1396
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

کوثر علیزاده ,"صابرخوشبین صفت" ,محمد علی ناصرالملکی ,مانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (20/5/1396),کوثر علیزاده (20/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (21/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (21/5/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (21/5/1396),مانی (22/5/1396),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (8/6/1396),

نقطه نظرات

نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 مرداد 1396 - 14:30

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام جناب خوشبین صفت.داستانتون بسیار زیبا بود و باعث می شد تا ادم چند لحظه ای تامل کنه.مثل همیشه عالی و بی نظیر بود.موفق و شاداب باشید.@};- @};-


@کوثر علیزاده توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در جمعه 20 مرداد 1396 - 15:55

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
ممنون از حضور گرم شما
سپاس که خواندید و پسند واقع شد .
سبز باشید .@};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در جمعه 20 مرداد 1396 - 17:48

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام و درود فراوان بر شما.@};-


@کوثر علیزاده توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در جمعه 20 مرداد 1396 - 21:53

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
سپاس@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 مرداد 1396 - 04:18

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی عی بابا ..من اومده بودم ادامه داستان قبلی رو بخونم ..خب چرا داستان ترسناک مینویسید هیچی هم به ادم نمگید.. همه موهام سفید شد :D :D
سلام و عرض ادب و ارادت بی کران
آقای خوش بین صفت بزرگوار :)

من فکر میکنم این داستان یه برش از یه داستان بلند بود .. شایدم یه قسمت از یه طرح داستانی که نویسنده توی ذهنش بوده و قسمت هاییش رو نوشته .. البته اگه اینطوری هم نباشه ( آخه من همیشه اشتباه حدس میزنم :D :D ) میتونست تبدیل بشه به یه داستان بلند .. یعنی به نظر من قابلیت اینو داره که ادامه پیدا کنه و باز بشه :)
نمیدونم چرا تا قبل از اینکه داستان تموم بشه همه اش فکر میکردم این ماجرا ها رو یه نفر داره خواب میبینه ..مثلا رفتیم توی کابوس یه نفر و هر لحظه ممکنه از خواب بیدار بشه .. خب اگرچه آخرش اینطوری نشد .. ولی به این نتیجه رسیدم که شما به غیر از نوشتن واقعیت، توی نوشتن کابوس هم تبحر دارید.. همیشه توی ذهنم هست که به تصویر کشیدن کابوس و خواب های عجیبو غریب خیلی کار سختیه ..چون معمولا باید از صحنه های مبهمی حرف بزنی ... من که واقعیت ها رو هم به زور میتونم سر هم کنم و بنویسم :D :D
در کل خیلی خوب به تصویر کشیده بودینش .. شخصیت ها با ترس همراه با خونسردی هرچه تمام یه رفتارهایی رو انجام میدادن و این برام خیلی جالب بود :)
و دیگه اینکه ایراد بنی اسرائیلی هم بگیرم برای خالی نبودن عریضه :D :"> یه ذره منطق داستان به خاطر روایت تند و سریعش به هم خورده بود .. من اینطوری حس کردم شما فکر میکنید اگه داستان بلند تر از این میشد کسی حوصله خوندنش رو نداشت.. به خاطر همین یه ذره سرعت روایت داستان رو سریع تر کرده بودید :)
:) :) :)
و اینکه
خوشحالم که بودم و داستان شما رو خوندم و لذت بردم و خوشحال و سپاسگزارم از اینکه شما با وجود مشغله های زیادی که دارید هستید و مینویسید و مینویسید و مینویسید ..
هزاران درود به همت و پشتکارتون @};- @};- @};- @};- :)

دم قلمتون همیشه گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در شنبه 21 مرداد 1396 - 12:50

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
به بانو سروستانی
بعضی نوشته ها دقیقا برشی از یک داستان و رمان است و در کل سبک کار داستانی من اینست که ابتدا یک ایده و متن زیبا را می نویسم و بعد یک داستان و طرح جدید برای آن می سازم .
داستانهای : هوای قصه ، تنهایی و نامه هایی برای ملیکا و صدای سرزمین من از این نمونه اند .
در این داستان مندقیقا طرح روستای محل کودکی خودم و روستای جفتی مان را به قصه در آورده ام و ایده هایی را که از کودکی در ذهنم داشته ام ، به قلم نوشته ام .
.............

سپاس از شما و حضور سبزتان
شاد باشید .@};- @};- @};-


نام: فاطمه زردشتی نی‌ریزی   ارسال در دوشنبه 23 مرداد 1396 - 16:45

درود جناب خوشبین
داستان شما را خواندم
به نظر من داستان شما واقعاً حس ترس را به خواننده القا می کرد، در این خصوص واقعاً خوب نوشتید، اما شاید تنها ایراد داستان کمی خیالی بودن آن بود.
مثل اینجا:
بعد از رفتن تو خاک را کنار زدم و بیرون آمدم!
خب این شاید کمی غیرواقعی به نظر برسد.
ولی در کل خوب نوشتید، جسارت مرا به خاطر نقدم ببخشید


@فاطمه زردشتی نی‌ریزی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 24 مرداد 1396 - 11:12

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
درود بر شما
سپاس از نظر و نگاه سبزتان
بنظر خودم هم این داستان کاستی هایی دارد و می توانست بهتر از این تمام شود .
سبز باشید .@};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 24 مرداد 1396 - 11:26

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر جناب خوشبین
داستان زیبا و جالبی بود و واقعا حس ترس را به آدم منتقل می کرد. واقعا برای لحظاتی بر جایم میخکوب شدم و این نشان دهنده موفقیت شما در نوشتن و القاء فکر ذهنی به خواننده است. لذت بردم. پایدار باشید.


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در پنجشنبه 26 مرداد 1396 - 13:05

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
درودها بر شما
ممنون از لطفتان
یه داستان دیگه هم گذاشتم به اسم فرار که موضوعی اینطوری داره .
با تشکر و سپاس از شما
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.