فرار

از همه طرف صدا می آمد . ترس عجیبی سرتاپا وجودم را گرفته بود .

از شدت ترس جرات نفس کشیدن هم نداشتم .

پشت علفها پنهان شدم و از سوراخ کوچکی به دور و بر نگاه می کردم . سر و صداها که خوابید تا حدودی احساس آرامش کردم ولی با این وجود هم هنوز کم و بیش ترس داشتم .

برای احتیاط همان جا ایستادم و چون چیزی به تاریکی هوا نمانده بود ، خیالم تا حدودی راحت شد .

یکی دو ساعتی که گذشت ، علفها را کنار زدم و از مخفی گاه بیرون زدم .

نگاهی به دور و بر کردم و خوب همه جا را بررسی کردم .

در حالی که به پیش می رفتم چند لحظه ای می ایستادم و پشت درختها مخفی می شدم و دور و بر و روبرویم را خوب نگاه می کردم .

از جنگل بیرون زدم و به سمت رودخانه رسیدم . از آن طرف رودخانه متوجه سر و صداهایی شدم .

ایستادم و خودم را به صورت دراز کش بر روی ماسه ها انداختم . چون عرض رودخانه در آن فاصله که من بودم خیلی کم بود به راحتی و در زیر نور ماه می شد آن سمت رود را دید .

در همان حالت درازکش خوب به روبرو نگاه کردم .

چند اسب سوار مرتب آن سوی رودخانه گشت و گذر می کردند . به خاطر درگیری که بین کشاورزان بر روی زمینها افتاده بود ماموران دولتی برای آرام کردن کشاورزان به آنها حمله کردند و من هم با اسلحه ام به آنها شلیک کردم و یکی دو تا از آنها را زخمی کردم که به این خاطر همه جا به دنبالم می گشتند .

چون قسمتهای دیگر رودخانه عمق آب و سرعت آن زیاد بود مجبور بودم که برای فرار از همان قسمت کم عرض که اسب سوارها ایستاده بودند عبور کنم .

برای چند لحظه ای به فکر رفتم و مانده بودم که چکار کنم .

به این خیال بودم که اگر آنها متوجه عبور من می شدند از اسلحه ی کمریم استفاده می کنم که هر چه دست به دور کمر و سینه ام می زدم خبری از اسلحه نبود .

چند بار دیگر هم گشتم و انگار خبری نبود .

دور و بر را هم نگاهی کردم و وقتی به نتیجه ای نرسیدم به سمت مخفی گاهم در علفها حرکت کردم .

به آنجا که رسیدم متوجه سر و صداهایی شدم و خوب که نگاه کردم چند نفری را آنجا دیدم .

پشت درختها پنهان شدم و سعی کردم فاصله ام را با آنها بیشتر کنم .

از آنجا فاصله گرفتم و در حالی که دورتر شده بودم ، خوب به دور و بر نگاه کردم و چشم از آن چند نفر بر نداشتم .

در حالی که صدای حرف زدنشان را متوجه می شدم ، یکی از آنها به آن چند نفر که همراهش بود گفت :

گشتن اینجا بی فایده است . خوب است سری به پشت جنگل بیندازیم و آنجا را هم نگاهی کنیم .

و حرکت کردند و رفتند .

بعد از رفتن آنها به آرامی از پشت درختها حرکت کردم و به سمت مخفی گاه رفتم .خیلی سریع بین علفها را گشتم و در کمال ناباوری اسلحه به دستم خورد . آن را برداشتم و به کمرم بستم و به سمت رودخانه حرکت کردم .

به آنجا که رسیدم برای چند لحظه ایستادم و به اطراف و روبرو نگاه کردم . اسب سوارها هنوز هم در حال گشت زنی بودند .

در بد شرایطی گیر افتاده بودم .پشت سرم چند نفر مسلح و روبرویم هم چند نفر اسب سوار آماده .

مانده بودم که چکار کنم ؟

چون احتمال برگشتن آن چند نفر مسلح بود ، سریع از آنجا فاصله گرفتم و به سمت دیگر جنگل که در آنجا مسیر و عرض رودخانه بیشتر بود رفتم . خیلی زود به آب زدم و به آرامی شنا کردم و خودم را به میانه های رودخانه رساندم .چون حرکت آب از آنجا به بعد خیلی بیشتر می شد ، سعی کردم با دقت شنا کنم تا در مسیر سرعت آب قرار نگیرم . برای همین با آرامی به شنا کردنم ادامه دادم و خودم را به قسمت صخره ای ساحل رساندم .

بدنم به شدت خسته شده بود ، چند دقیقه ای پشت صخره ها پنهان شدم و به استراحت مشغول شدم .

برای چند لحظه در حالی که به شدت خسته و گرسنه بودم به نور ماه خیره شدم که در همان حال چشمانم بر روی هم رفت و خوابیدم .

یکی دو ساعتی خوابیدم که با صدای یکی از اسب سوارها بیدار شدم و با دقت او را زیر نظر گرفتم .

از اسب پیاده شد و در حالی که سیگاری روشن کرده بود چند قدمی از اسبش فاصله گرفت و کمی بعد دورتر شد .

در یک لحظه به سرم زد که سوار اسب شوم و از آن مهلکه فرار کنم . نگاهی به مرد اسب سوار کردم و وقتی که فاصله اش زیادتر شد ، خودم را به اسب رساندم .

بلافاصله سوار شدم و بدون اینکه آن مرد متوجه شود از آنجا فرار کردم .

کمی که دور شدم دو تا اسب سوار دیگر را هم دیدم که به سمتم می آیند . بدون اینکه متوجه شوند اسلحه ام را در آوردم و به محض نزدیک شدن به یکی از آنها که جلوتر بود شلیک کردم و او را از اسب به زمین انداختم .خواستم به دومی هم شلیک کنم که از من فاصله گرفت و دور شد .

از آنجا دور شدم و وقتی که از تعقیب آنها خیالم راحت شد از جاده ی پشت روستا به سمت شهر فرار کردم .

پایان

صابر خوشبین صفت
اهواز :25مرداد1396

 
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

مانی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,کوثر علیزاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (26/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (26/5/1396),مهشید سلیمی نبی (27/5/1396),کوثر علیزاده (29/5/1396),

نقطه نظرات

نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 شهريور 1396 - 15:52

نمایش مشخصات کوثر علیزاده بسیار زیبا و لذت بخش بود.موفق باشید و سربلند.@};- @};-


@کوثر علیزاده توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در چهار شنبه 1 شهريور 1396 - 19:35

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
سپاس از شما و حضور سبزتان
سبز باشید .@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در پنجشنبه 2 شهريور 1396 - 13:10

نمایش مشخصات کوثر علیزاده @};- @};- :)


@کوثر علیزاده توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در پنجشنبه 2 شهريور 1396 - 17:25

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
درود بر شما و نگاه سبزتان
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.