آن سوی رود ........قسمت3

بعد از شام به اتاقم رفتم و چون خیلی خسته بودم ، زود خوابم گرفت .

نیمه های شب با سر و صدا و صدای تیراندازی از خواب شدم .

در حالی که داشتم از روی تخت بلند می شدم ، مادرم به اتاق آمد و گفت :

سر و صداها و صدای تیر را شنیدی؟ نکند برای پدرت اتفاقی بیفتد ؟

چیزی نگفتم و به کنار پنجره رفتم .

شیشه را باز کردم و به بیرون خیره شدم .

پدرم پشت دیوار یک خانه ی متروکه ایستاده بود و داشت نگاهم می کرد .

چیزی نگفتم و برای اینکه مادرم شک نکند پنجره را بستم و به مادرم گفتم :

چیزی نیست . برو به خواب .

شب بخیر گفت و در حالی که در اتاق را می بست ، رفت .

بعد از رفتنش ، بلند شدم و به آرامی به سمت پنجره رفتم و آن را باز کردم .

نگاهی به دور و بر کردم و وقتی که خیالم راحت شد به پدرم اشاره کردم و او هم خیلی زود به کنار پنجره آمد و با یک حرکت خود را از پنجره به داخل اتاق انداخت .

پنجره را باز کردم و در حالی که چراغ اتاق را روشن می کردم به سمتش رفتم .

دستش با پارچه ای بسته بود و وقتی که علتش را پرسیدم گفت که مامورها در ساحل رودخانه گشت زنی می کردند و با دیدن من ایست دادند .

من هم بدون توجه به آنها در تاریکی شب فرار کردم که شلیک کردند و یکی از گلوله ها به دستم خورد که زیاد جدی نیست و یک زخم سطحی است و زود خوب می شود .

برایش نان و غذا و آب و مقدار دارو آوردم و شروع به خوردن کرد .

بعد از خوردن غذا ، چون خیلی خسته بود خوابش گرفت .

بر رویش پتو انداختم و خودم هم دراز شدم و خوابیدم .

صبح ، قبل از آنکه اهل خانه از خواب بیدار شوند از خواب بیدار شدم و در اتاق را از داخل اتاق قفل کردم .

هوا روشن شده بود و پدرم هم از خواب بیدار شد .

نگاهم کرد و گفت : پیش مادرت برو و به آرامی او را صدا بزن که به اینجا بیاید .باید در مورد موضوعی با او حرف بزنم .

در را باز کردم و به آشپزخانه نزد مادرم رفتم و موضوع را به او گفتم .

او هم بدون اینکه کسی متوجه شود به اتاق رفت و بعد از کلی غر زدن و بد و بیراه به پدرم ، نشست و به حرفهایش گوش داد .

پدرم نگاهی به من کرد و گفت : مواظب باش اگر کسی در خانه را زد خودت برای باز کردن بروی .

سرم را به علامت تایید تکان دادم و او حرفهایش را شروع کرد و گفت :

یادت هست وقتی حدود 20سال پیش خشکسالی آمد و رودخانه تا حدود زیادی کم آب شد ؟

آن موقع ها برای اینکه گاو و گوسفندهایمان ، علف بخورند مجبور بودیم آنها را تا فاصله ی دورتری ببریم و برای آنها آب و علف تهیه کنیم .

در یکی از روزها وقتی که گله را برای چرا به آن سمت رودخانه می بردم چند تا از گوسفندها به داخل دهانه ی تپه رفتند و وقتی به دنبال آنها رفتم چیزهایی دیدم که تا آن موقع ندیده بودم .

چند متری که داخل دهانه ی تپه شدم چشمم افتاد به اتاقها و ساختمانهایی قدیمی که وسایلشان به همان صورت در داخل آنها بود و هنگامی که داشتم در آنجا به گشت و گذر می پرداختم در داخل یک صندوقچه چند تا نقشه ی قدیمی دیدم که موقع برداشتن آنها احساس کردم که زلزله ای در حال وقوع است و بلافاصله از آنجا بیرون آمدم و با بیرون آمدن من بعد از چند لحظه تپه ریزش کرد و آن دهانه تا اندازه ای بسته شد .

نقشه های قدیمی را با خود آوردم و در مورد آنها با کسی چیزی نگفتم و سالها گذشت تا اینکه یک شب در حالی که همه خواب بودیم دزد به خانه ی مان زد و یکی از آن نقشه های قدیمی را هم با خود برد .

چون می دانستم طبق راهنمای آن نقشه سراغ آن جای قدیمی می رود تا مدتی در آنجا کمین کردم تا اینکه یک روز صبح در حالی که هوا داشت روشن می شد 3 نفر داشت به طرف محل مورد نظر می آمد و من وقتی که آنها را دیدم که درست به همان محل می آیند تفنگم را در آوردم و شلیک کردم و آنها در حالی که فرار می کردند به سمت آنها رفتم و به پای یکی از آنها شلیک کردم و از آنها نقشه را خواستم و آنها اظهار بی اطلاعی کردند .

شلیک کردم و یکی دیگر را هم زخمی کردم تا آنها مجبور شدند نقشه را به من بدهند و زود پا به فرار گذاشتند و رفتند .

بعد از رفتن آنها نقشه را نگاهی کردم که کامل نبود و طبق اطلاعی که از آن نقشه داشتم ، یک نقشه ی دو برگه ای بود که برگه ی اول که دست من بود مسیر بیرونی تا دهانه ی تپه بود و آنها چون این نقشه را نداشتند نمی توانستند مسیر را پیدا کنند و فقط نقشه ی دوم و برگ دوم نقشه را داشتند که مسیر داخلی آن ساختمانهای قدیمی بوددکه آنها فقط این مسیر را داشتند که با نداشتن مرحله ی اول نقشه نمی توانستند به مسیر و دهانه ی تپه راه پیدا کنند و آن نقشه برای آنها فایده نداشت ولی برای من که مرحله ی اول نقشه را داشتم قسمت دوم آن که اصل نقشه بود خیلی به کارم می آمد .

یکی از آنها را می شناختم و با شناسایی او خیالم تا حدودی راحت شد .

بعد از آن روز خیلی به دنبال آن شخص گشتم ولی از شانس بد او برای مدتی به شهر رفته بود و تا حدودی نقشه های مرا خراب می کرد .

بعد از مدتی آدرس او را گرفتم و در شهر به سراغش رفتم ولی همه چیز را انکار کرد و با این کارش تا حدودی برنامه های مرا خراب می کرد .

چون به نتیجه ای نرسیدم ، خودم دست به کار شدم و طبق مرحله ی اول نقشه عمل کردم و از دهانه ی آن تپه خودم را به آن ساختمان قدیمی رساندم و تا جایی که توانستم داخل آن ساختمان و اتاقها را گشتم و بجز چند تا اشیاء قدیمی چیز دیگری پیدا نکردم .

بار دیگر به شهر رفتم و سراغش رفتم و خیلی در مورد آن اشیاء قدیمی با او حرف زدم و تا حدودی توانستم او را با حرفهایم راضی کنم .

روز بعد با هم به آن محل رفتیم و من از پشت کوه و تپه و از آن سمت سنگها او را به دهانه ی تپه بردم و طوری که او نمی توانست آن مسیر را یاد بگیرد و اگر می خواست که دوباره این مسیر را بیاید حتما باید با نقشه می آمد .

وارد آن ساختمان قدیمی شدیم و طبق مرحله ی دوم نقشه در انتهای اتاق آخر ساختمان یک در بود که باید از آن وارد می شدیم .

در ورودی آن را به هر طریقی که بود باز کردیم ولی با وارد شدن به آن به نتیجه ای نرسیدیم

ناامیدانه اتاقهای دیگر را هم گشتیم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدیم .

خسته و ناامید بیرون آمدیم و من یواشکی نقشه را از او ربودم و بار دیگر او را از همان مسیر قبلی برگرداندم و او هیچوقت مسیر را یاد نگرفت و دیگر هم سراغی از آنجا نگرفت .

بعد از سالها .....هفته ی قبل با یک کارشناس و راهنمای نقشه و آثار قدیمی آشنا شدم و قرار شد که موقعی که هوا تاریک شد با هم به آن محل قدیمی برویم و با کمک او راز و رمز آن نقشه و ساختمان قدیمی را به دست آوریم که البته آن شب من آرش را هم با خودم برده بودم و به او گفتم که در آن اطراف کمین کند و مواظب باشد ولی به محض وارد شدن به آن محل ، آن شخص که تا حدودی به رمز و راز آنجا پی برده بود ، اسلحه اش را در آورد که مرا بکشد و به تنهایی نقشه را اجرا کند که به محض شلیک کردن من هم با چاقو حمله ور شدم و او را از پا در آوردم و بلافاصله به اتفاق آرش از آنجا به خانه آمدیم .

آن شخص در مورد نقشه و آمدن با من به چند نفر از دوستان و خانواده اش موضوع را گفته بود و آنها بعد از نرفتن آن شخص به خانه ، موضوع را به پاسگاه روستا در میان گذاشته اند و برای همین پاسگاه به دنبال من می گردد .



ادامه دارد .......
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

محمد علی ناصرالملکی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (10/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (10/6/1396), ناصرباران دوست (10/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (10/6/1396),کوثر علیزاده (12/6/1396),علیرضافنائی (18/6/1396),

نقطه نظرات

نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 09:23

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی منتظر ادامه اش می مانم ، زیبا
موفق باشید و شاد


@محمد علی ناصرالملکی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 10:32

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
سپاس از لطف شما
سبز باشید .@};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 شهريور 1396 - 16:12

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام و هزاران درود و عرض ارادت
آقای خوش بین صفت گرامی :)

عامو خو ایی چه وضعشه .. من فکر کردم پدر داستان میخواد مبازره سیاسی انجام بده .. خب چرا نمیگید قراره گنج ییدا کنه تا همراهیش کنیم
شایدم پولی چیزی گیرمون اومد :D :D

ممنونم که این دفعه دوتا قسمت رو یکی کردید من الان این شکلی ام :"> :"> :">
داستان جذابیه و داره هیجان انگیز پیش میره .. نمیدونم چرا هر چی فکر میکنم یه کوچولو هم نمیتونم حدس بزنم آخرش چطوره میشه :-/ :D :D
همچنان منظر ادامه داستان می مونم
فکر کنم سه دست فلافل دیگه بخورید .. دو دست هم کوبیده .. دیگه همه چی حله :D :D :D
برقرار باشید

دم قلمتون همچنان گرم @};- @};- @};- :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.