فرمانده

خسته شده بودم . از انبار بیرون زدم و به سمت تپه ی پشت انبار رفتم و چند دقیقه ای به قدم زدن مشغول شدم .
هوا خیلی سرد شده بود . به سمت انبار برگشتم و در حال وارد شدن بودم که ماشینی ایستاد و راننده اش صدایم کرد .
این آقا چند ساعتی پیش شما می ماند و بعد ، ماشینی می آید و او را می برد .
و مرد درشت اندامی از ماشین پیاده شد . نگاهش کردم که قیافه اش خیلی برایم آشنا بود ولی به روی خودم نیاوردم و او را به داخل انبار راهنمایی کردم .
به اتاق پشتی رفتم و برایش چای آوردم .
دوباره در نگاهش خیره شدم و خیلی قیافه اش برایم آشنا به نظر آمد .
لبخندی زد و گفت : زیاد خودت را خسته نکن . من همان کسی هستم که چند ماه پیش موتورت را گرفتم و رفتم .
دوباره خوب نگاهش کردم و به یاد آن روز افتادم .
در حالی که خیلی تشنه بودم ، موتور سواری از کنارم رد شد و چند متری که رفت موتورش خراب شد و از من خواست که کمکش دهم .
او سوار شد و من در حالی که خیلی خسته و تشنه بودم موتورش را هل دادم تا روشن شود .
حدود یک کیلومتر موتورش را هل دادم و در حالی که دیگر توانی نداشتم ، موتور روشن شد و من بر روی زمین افتادم .
بلند شدم که سوار موتور شوم ولی او گاز موتور را گرفت و در حالی که می خندید ، گفت : ممنون . من عجله دارم و باید بروم .
با عصبانیت صدایش کردم و گفتم : نامرد بیا مرا هم ببر .
و او بی توجه به حرفهایم ، با سرعت رفت .
داد زدم و گفتم : اگر یک بار دیگر تو را پیدا کنم حتما تو را می کشم .
با عصبانیت لیوان چای را از جلویش برداشتم و به شانه اش زدم و گفتم :
بلند شو نره غول . خیلی کار داریم .
و او را به داخل انبار مرکزی بردم و گفتم باید تمام این اجناس را از این گوشه ی انبار به آن گوشه منتقل کنی .
چیزی نگفت و خیلی راحت و بدون دردسر به همراهم آمد و آماده ی کار شد .
در انبار را قفل کردم و گفتم : تا تمام اجناس انبار را جابجا نکردی خبری از آب و غذا نیست و باید حالا حالاها مهمان ما باشی و نمی گذارم جایی بروی .
از اینکه آن نامرد را گیر انداخته بودم خیلی خوشحال بودم .
سیگاری در آوردم و آتش زدم که صدای ماشینی مرا متوجه کرد .
راننده صدایم کردم و گفت : ببخشید مهمانتان را صدا نمی زنید .
خندیدم و گفتم : مهمان ؟ کدام مهمان؟
نگاهم کرد و گفت : همان مردی که چند ساعت پیش اینجا آمده بود .
نگاهش کردم و گفتم : حالا یادم آمد . ولی او گفت عجله دارم و رفت .
گاز ماشین را گرفت و رفت .
در انبار را باز کردم و وارد اتاقم شدم .
خواستم سری به آن مرد بزنم ولی خیلی خسته بودم .
در حالی که دراز شده بودم خوابم گرفت و بعد از چند ساعتی که خوابیده بودم هوا تاریک شده بود .

ادامه دارد

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

11

پیام رنجبران(اکنون) ,همایون به آیین ,سید محمد علی وکیلی شهربابکی , ک جعفری ,"صابرخوشبین صفت" ,ابوالحسن اکبری ,مانی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,بهروزعامری ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,صغرا آقایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (23/2/1397),ابوالفضل مولوی (23/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (23/2/1397),همایون به آیین (23/2/1397),پیام رنجبران(اکنون) (23/2/1397),همایون به آیین (24/2/1397),صغرا آقایی (24/2/1397),ابوالحسن اکبری (24/2/1397),ابوالحسن اکبری (25/2/1397), ک جعفری (25/2/1397),بهروزعامری (27/2/1397),مختار محمدیان (30/2/1397),

نقطه نظرات

نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 ارديبهشت 1397 - 21:25

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)













عالی، عالی، عالی :) داستان خیلی خوب آغاز شده، منتظر ادامه‌اش هستم...

ممنون صابر خوشبین صفت عزیز.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 25 ارديبهشت 1397 - 14:50

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت دوست خوبم
جناب رنجبران عزیز
و سپاس بابت حضور سبزشان
سبز و سرزنده باشید .@};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 ارديبهشت 1397 - 07:59

درود بر آقا صابر عزیز
خوشحالم که فعال هستی و داستانی از دوستان قدیم خواندم!
آقا صابر،داستان شما ماجرامحوره و معمولن در این نوع داستان ها نویسنده با کلمات هیچ مشکلی نداره و برخلاف داستان های شخصیت محور که نویسنده روی کلمات بکار برده شده خیلی حساسه،در داستان شما ما با کلمات ساده و روان روبرو هستیم که براحتی خواننده را با خودش همراه می کنه. پیچیدگی و چالش در بیان کلمات و جملات وجود نداره ولی در عوض از نشانه ها و اشاره های مستقیم و غیرمستقیم که به ماجراها و اتفاقاتی که قراره در آینده بیفته،بعنوان کشش استفاده میشه!
داستان شما ماجرا محوره و قصه ها هم ماجرا محور هستند ولی در قصه ، ماجراها تاثیری روی شخصیت ها ندارند در صورتیکه در همین قسمت از داستان شما، ما شاهد شکل گیری تاثیر اتفاق و ماجرای رخ داده روی شخصیت داستان هستیم که البته باید دید در قسمت های آینده، این تاثیر به چه شکلی و منطقی هست! و البته شاید هنوز زود هست که قضاوت کنیم!


@همایون به آیین توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 25 ارديبهشت 1397 - 15:06

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت دوست عزیزم
جناب استاد به آیین عزیز
خیلی ممنون که هستید و می خوانید
راستش از خیلی وقت پیش قصد نوشتن سوژه های اینچنینی را داشتم تا بلاخره توانستم یکی از این سوژه ها را بر روی کاغذ بیاورم و در مورد آن چیزی بنویسم که بنظر خودم فضا سازی خوبی نکرده ام و فقط به موضوع و جمله سازی و شرح اتفاقات پرداخته ام .
امیدوارم در ادامه بتوانم این نقایص را بر طرف کنم و بتوانم جواب اعتماد شما دوستان را بدهم و بتوانم داستان را از ماجراجویی و ماجرا محوری به سمت شخصیت محوری هم سوق بدهم و خواننده را با خودم همراه کنم .
سرزنده و شاد باشید .@};- @};- @};-


نام: مانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 24 ارديبهشت 1397 - 14:12

@};- @};-


@مانی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 25 ارديبهشت 1397 - 14:51

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها گرامی
@};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در دوشنبه 24 ارديبهشت 1397 - 23:50

سلام ودرود بر جناب استاد خوشبین صفت . ممنون که هنوز می نویسید . منتظر می مانیم تا قسمت های بعد .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 25 ارديبهشت 1397 - 14:55

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت استاد بی بدیل داستان نویسی و شاعر و هنرمند توانا
جناب استاد اکبری عزیز
سپاس از حضورتان
و ممنون از نگاه و نظرتان
سبز باشید .@};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 ارديبهشت 1397 - 15:16

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درود
به دوستان و خوبان عزیز
ببخشید که دیر جواب شما را دادم .
راستش حدود یک هفته ای خانواده ام مسافرت بودند و من مجبور بودم که خودم کارهای خانه را انجام بدهم .
البته در کل من در مورد کار خانه و خانه داری آدم تنبلی هستم و خیلی به سختی و از روی ناچاری خودم را مجبور به کار می کردم .
در هر صورت من خدمتگزار دوستان خوبم هستم .
پاینده باشید .@};-


نام: مختار محمدیان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 22:31

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام و درود
داستان کشش و گیرایی داره.

منتظر ادامه داستان هستیم
موفق باشی


@مختار محمدیان توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 12:03

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت جناب محمدیان عزیز
ممنون از حضور سبزتان
ادامه داستان نوشته شده و در سایت قابل رویت است .
سپاس@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.