رزیتا

در را باز کرد و وارد خانه شد . کیف و کتابهایش را زمین گذاشت و به آشپزخانه رفت تا با مادرش ناهار بخورد .
بر روی میز غذاخوری نشست و منتظر مادر شد تا بیاید و با هم غذا بخورند اما هیچ خبری از مادر نشد .
چند بار صدایش کرد ولی باز هم خبری نشد .
سری به حیات و باغچه زد ولی آنجا هم نبود .
نمی دانست چه کار کند . دوباره به خانه برگشت و به آشپزخانه رفت .
دیگ غذا روی گاز بود و شعله ی زیر آن هم روشن بود .
خیالش تا حدودی راحت شد .
به سمت گاز رفت و نگاهی به دیگ غذا انداخت .
غذا پخته شده بود . گاز را خاموش کرد و سری به اتاق پذیرایی زد .
چشمش به تلفن افتاد . برگه ی یادداشتی کنار تلفن بود که به سمتش رفت و آن را خواند .
سلام رزی جون
مامان مریم حالش خوب نبود با او به بیمارستان می روم .
غذا آماده است . ناهارتو بخور تا بیام .
مامانت
خیالش راحت شد .به آشپزخانه رفت و غذا خورد .
بعد به اتاق پذیرایی رفت . تلویزیون را روشن کرد و مشغول تماشای فیلم و سریالهای تلویزیون شد .
در حالی که فیلم نگاه می کرد خوابش برد .
از حدود 10 سال پیش که پدرش در تصادف رانندگی جان خود را از دست داده بود به همراه برادرش که در تهران درس می خواند با مادرش زندگی می کرد .
آن روزها در روستا زندگی می کردند و چون شرایط زندگی در روستا خیلی سخت بود خانه و زمینهایشان را فروختند و به شهر آمدند .
مادرش با آن پولها یک خانه ی کوچک برای زندگیشان خرید و با بقیه ی پول هم یک مغازه ی میوه و سبزی خرید و با آن خرج زندگی را در می آورد .
یکی از دایی هایش مغازه را می چرخاند و بعد از ظهرها هم او و مادرش به مغازه می رفتند و به دایی کمک می کردند .
رزیتا تازه 12 ساله شده بود و ضمن درس خواندن ، در کارهای خانه و مغازه به مادرش کمک می کرد .
یکی دو ساعتی خوابید و بعد با صدای مادرش بیدار شد .
آبی به دست و صورتش زد و مشغول کارهای خانه شد .

پایان

صابرخوشبین صفت
اهواز : 27 اردیبهشت 1397


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

مانی ,پیام رنجبران(اکنون) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,ابوالحسن اکبری ,همایون به آیین ,صغرا آقایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (29/2/1397),مانی (29/2/1397),پیام رنجبران(اکنون) (29/2/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (29/2/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (29/2/1397),همایون به آیین (30/2/1397),ابوالحسن اکبری (30/2/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 22:13

سلام و درود بر جناب استاد خوشبین صفت . خیلی خوب بود
هم موضوع داستان و هم روانی داستان. احسن . @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 06:08

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت استاد اکبری عزیز
یک دنیا سپاس از حضور سبزتان
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 08:06

درود بر آقا صابر عزیز
خیلی خوشحالم که فعال هستی و داستان میذاری!
داستان شما تا قبل از « از حدود ده سال پیش...» خیلی زیبا آغاز شد و پیش رفت! نگرانی و اضطراب یک خردسال به خوبی نشان داده شد و منشاء آن که معلوم گردید مرگ پدرش بود و او اکنون همیشه نگران مادرش هست که نکند او را هم از دست بدهد!
و ایکاش ادامه اش بصورت توضیحی نمی آمد. من بعنوان خواننده دوست داشتم بقیه ماجرا هم مثل آعاز داستان،به من نشان داده بشه!
خوشحالم که داستانی دیگر از شما خواندم!


@همایون به آیین توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 13:08

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام ودرودها
خدمت دوست گرانقدرم
جناب استاد به آیین عزیز
ممنون که سر می زنید و با نگاه تیزبینانه ی تان می خوانید .
یکی از ایرادهای بزرگی که هم به شعرها و هم داستانهای من گرفته می شود توضیح دادن شعر و مطلب است که متاسفانه هنوز هم این ایراد بزرگ را برطرف نکرده ام .
امیدوارم در کنار بزرگانی چون شما و استاد اکبری و جناب رنجبران و خوبان این سایت بتوانم به داشته هایم اضافه کنم و مانند شما زیبانویسان بادقت و تیز بین به موفقیت برسم .
سبز و سرزنده و شاد باشید .@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.