آواز مرگ .........

باد شدیدی شروع به وزیدن می کند و یکباره سکوت خلوت قبرستان دهکده غرق سر و صدا می گردد .
آسمان روشن و پر ستاره ، تاریک می شود و لکه های ابر نمایان می شوند .
باد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود و گرد وغبار همه جا را فرا می گیرد .
پنجره ی اتاق به صدا در می آید و در یک لحظه لکه ی سیاهی از جلوی آن عبور می کند .
ترس سراپا بدنم را فرا می گیرد و از ترس به خودم می پیچم .
لکه ی سیاه چند بار دیگر از جلوی پنجره رد می شود و گویی در هر عبور خود چیزی به پنجره اتاق می زند .
چشمانم به جز سایه های ترس ، چیزی نمی بینند و همه جای اتاق در نگاهم سیاه و تاریک می شود . ترس و وحشت هر لحظه بیشتر بر من غلبه می کند و مرا وادار به نفسهای پی در پی می کند .
نگاهم را از پنجره می گیرم و در حالی که خودم را از رختخواب بیرون می آورم به زیر تختخواب می روم و خودم را در آنجا مخفی می کنم .
چشمانم بی اراده به پنجره می افتند و در یک لحظه لکه ی سیاه را در جلوی خود می بینم و از ترس چشمانم را می بندم .
برای چند لحظه چشمانم را می بندم و دوباره باز می کنم .
لکه ی سیاه ..... نه باورم نمی شود . نه ..... نه .....نه
و با صدای بلندی فریاد می زنم . دستانم را از ترس جلوی صورتم می گیرم و وجود سرتاپا ترسم را تا اندازه ای آرام می سازم .
دستانم را بر می دارم و بار دیگر با صدای بلند فریاد می زنم و از ترس خودم را به تختخواب می زنم . برایم باور کردنی نیست و نمی توانم خودم را به شکل دیگری ببینم .
لکه ی سیاه را در خودم می بینم و همه ی وجودم را سیاهی در بر می گیرد .
چشمانم به رنگ دیگری در می آید و نگاهم به شکل دیگری دور و بر را می بیند .
به آرامی از زیر تختخواب بیرون می آیم و خودم را به سمت پنجره می رسانم .
نگاهی به شیشه ی پنجره می اندازم و وجود خودم را که به شکل لکه ی سیاهی در آمده در آن می بینم .
ترس را از خود می رانم و به رختخواب بر می گردم اما گویی که سالهاست احتیاج خواب از بدن من پرواز کرده .
از جا بر می خیزم و بی اختیار در اتاق شروع به قدم زدن می کنم .
در یک لحظه خودم را بیرون از اتاق می بینم و در بیرون از اتاق ، شروع به قدم زدن در میان قبرها و قبرستان می کنم .از اولین قبر نزدیک به در ورودی قبرستان که خیلی برایم آشنا به نظر می رسد ، شروع می کنم .
آن قبر نزدیکترین قبر به در ورودی قبرستان است و چند ساعتی از دفن مرده ی آن می گذرد .به قبرهای دیگر هم می روم ولی همه برایم ناآشنا هستند
بار دیگر از کنار قبر اول عبور می کنم . خاک قبر بوی مرده ای تازه می دهد و بوی مرده ی آن لحظه ای بعد در حالی که می خواهم از آنجا دور شوم بیشتر و بیشتر می شود .
نگاهی به پشت سر می اندازم و بوی مرده را در وجود خودم احساس می کنم .بی اختیار پا به فرار می گذارم و از محدوده ی قبرستان دور می شوم و خودم را به کلبه ای که در آن نزدیکی است ، می رسانم . کلبه خیلی برایم آشنا به نظر می رسد و در یک لحظه چشمم به پنجره ی آن می افتد .نزدیک پنجره می شوم و از نزدیک و از شیشه ی پنجره خودم را نگاه می کنم .
اما به جز لکه ای سیاه رنگ چیزی به چشمم نمی خورد .دوباره نگاه می کنم و در حالی که از شیشه ی پنجره ، کلبه را نگاه می کنم ، نگاهی هم به خودم می کنم و در یک لحظه فریاد زنان از آنجا فرار می کنم .
به قبرستان بر می گردم و به نزدیکی اتاق ورودی قبرستان می رسم .در می زنم و منتظر باز کردن در می ایستم .
دستی می بینم که از پشت ، در حال باز کردن در است .اما هر چه دستگیره ی در را فشار می دهد در باز نمی شود و بیشتر و بیشتر ، قدرت خود را امتحان می کند.در این حال سنگینی بیش از حدی را در وجود خودم احساس می کنم و از فشار سنگینی که به بدنم ایجاد شده از پا می افتم وبی اختیار خودم را به در می کوبم و چشمانم جایی را نمی بینند .چشم باز می کنم و خودم را در اتاق می بینم اما گویی صدای در به گوشم می رسد .می روم و در را باز می کنم اما چیزی نمی بینم .خنده ای بلند سر می دهم و به خودم می گویم شاید کسی خواسته مسخره ام بکند .
در را می بندم و به اتاق بر می گردم .بار دیگر شروع به قدم زدن می کنم و با سرعت هر چه بیشتری دور خودم می چرخم .
خسته و ناتوان ، دستم را به دیوار می گیرم تا از افتادنم به روی زمین جلوگیری کنم .چشمانم دیگر جایی را نمی بیند . بی اختیار در اتاق را باز می کنم و شروع به قدم زدن می کنم .تند تند قدم می زنم و به کلبه ی نزدیک قبرستان می رسم .احساس می کنم خیلی سردم شده است .به نزدیکی در می روم و در را باز شده می بینم .وارد می شوم .از شدت سرما سرم به درد می آید . پتویی به دور خودم می پیچم و از کلبه بیرون می زنم و از جاده ی قبرستان به طرف دهکده به راه می افتم .
در مسیر جاده پاهایم دچار درد شدیدی می شوند و سرما هر لحظه به شدت درد آنها می افزاید .پتو را به گوشه ای می اندازم و از شدت سرما شروع به دویدن می کنم و تا نزدیکی دهکده به دویدن خود ادامه می دهم .
به قهوه خانه ی دهکده می رسم و از شدت سرما شیشه ی پنجره را می شکنم و از آنجا وارد قهوه خانه می شوم .نزدیک بخاری می روم و خودم را گرم می کنم .
احساس سرما از بدنم بیرون می رود .تصمیم به بیرون رفتن از قهوه خانه می گیرم اما در این حال صاحب قهوه خانه از خواب بیدار می شود و سر و صدا می کند و مرتب صدایش را بلند و بلندتر می کند .
به گوشه ای پناه می برم و از ترس چیزی نمی گویم .
به نزدیکیم می آید و در حالی که هنوز هم سر و صدا می کند ، بر می گردد و از قهوه خانه بیرون می رود .
از در پشتی قهوه خانه خودم را به بیرون می رسانم و به سمت درختی در آن نزدیکی می روم .
خستگی تمام بدنم را فرا می گیرد .نگاهم به چراغ خانه ای در آن نزدیکی می افتد .
بر می خیزم و خودم را به کنار آن خانه می رسانم و به سمت پنجره اش می روم تا از آنجا داخل خانه را نگاه کنم .
شیشه ی پنجره باز است و از آنجا وارد خانه می شوم .چشمم به یک آیینه می افتد اما جرات نزدیک شدن به آن را ندارم . در همین حال صدایی از داخل آیینه به گوشم می رسد . چراغ را خاموش می کنم و خودم را در گوشه ای از خانه مخفی می سازم .صدا هر لحظه بیشتر می شود و با خنده و قهقهه به من می گوید : بیا ترسو .....بیا ......بیا
از ترس نفسم را خفه می کنم و چیزی نمی گویم .باز هم صدا بیشتر و بیشتر می شود و همچنان خنده و قهقهه بیشتر می شود .
به طرف آینه می روم .آن را به دست می گیرم و به دیوار می زنم .
صدا خفه می شود و من پا به فرار می گذارم .به سمت قبرستان حرکت می کنم .قبرستان شلوغ و پر جمعیت است .همه در کنار قبر تازه جمع شده اند و شمع روشن کرده اند .می ایستم و نگاهشان می کنم .خنده ای از ته سینه ام بلند می شود و چون باد به آنها قهقهه می کند .ناگهان نگاه همه ی شان متوجه من می شود و همه با تعجب به من خیره می شوند . به زیر خنده زدم و به همه ی آنها خندیدم .
هیچ کدام از آنها چیزی نگفت و انگار همه در حال فاتحه خوانی بودند .به سمت اتاقی که در نزدیکی قبرستان است به راه می افتم و در همین حال متوجه شدم که جمعیت هم به دنبال من حرکت می کنند .
به سرعت خود می افزایم و با عجله خودم را به اتاق نزدیک قبرستان می رسانم و به نزدیکی در می رسم .هر چه در می زنم کسی در را به رویم باز نمی کند و من بی اختیار خودم را به دیوار می زنم .ترس دوباره به سراغم می آید و انگار که هر کجا می روم دست بردار نیست . نگاهی به پشت سر می اندازم اما چیزی به چشمم دیده نمی شود. به کنار پنجره اتاق می روم و به شیشه ی آن فشار می آورم و بعد از باز کردن ، وارد اتاق می شوم و بر روی رختخواب دراز می کشم و به فکر فرو می روم .خیلی خسته ام . سرم به شدت درد می کند و هر لحظه بر شدت آن افزوده می شود .
در همین حال صدایی به گوشم می رسد :
"یعنی ممکن است چه کسی باشد ؟ چه کسی جرات رفت و آمد در این قبرستان و جاده ی دهکده را دارد ؟ یعنی ممکن است که کسی از اهالی دهکده دست به چنین کاری بزند ؟ نه ..... من که فکر نمی کنم .
و در این حال صدای دیگری به گوش رسید :
شاید یک روح سرگشته و آواره باشد . و هر دو صدا به زیر خنده می زنند و چند لحظه ای را به خندیدن می گذرانند . مدتی بعد دیگر صدایشان به گوش نمی رسد و همه جا غرق در سکوت و آرامش می شود .
قبرستان بار دیگر غرق در سکوت و خلوت خود فرو می رود و در حالی که احساس آرامش را در نگاه خود می بینم از اتاق بیرون می زنم و به سمت اولین قبر نزدیک به در ورودی قبرستان می رسم . بی اختیار نیروی خودم را از دست می دهم و همان جا بر روی قبر می افتم و احساس می کنم از همیشه سنگین تر شده ام .

پایان

صالحشهر : سه شنبه شب - ساعت 3 نیمه شب 28 مهر 1375

صابر خوشبین صفت



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,آرمیتا مولوی ,پیام رنجبران(اکنون) ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مانی ,صغرا آقایی ,ابوالفضل مولوی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (5/3/1397),ابوالحسن اکبری (5/3/1397),ابوالحسن اکبری (6/3/1397),آرمیتا مولوی (6/3/1397),همایون به آیین (7/3/1397),ابوالفضل مولوی (8/3/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (9/3/1397),

نقطه نظرات

نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 خرداد 1397 - 19:25

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام جناب خوشبین صفت
داستان در ژانر ترس با با اسم مناسب که مخاطب و وادار به خوندن داستان می کرد.
چند نکته ....
وجود فعل های پشت سر هم
مثلا در این سطر
نگاهی به پشت سرم می اندازم. بوی مرده را در خودم احساس می کنم. بی اختیار پا به فرار می گذارم . از محدوده ی قبرستان دور می شوم و.....
دقت کنید در این پاراگراف چند تا فعل پشت سر هم قرار گرفته

نکته ی دوم....
همانطور که خودتان آگاه هستید داستان کوتاه برشی از یک زندگی پس بهتره چندین فضا در یک داستان کوتاه قرار نگیره
که مخاطب گیج میشه
اگر این فرد در همین فضای قبرستان می ماند و توصیف می کردید بهتر بود
داستان من و به یاد رمان مسخ از کافکا انداخت
و این سوژه عالی
اگر ویرایش کنید عالی میشه
خسته نباشید


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 خرداد 1397 - 23:23

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
به شما
و سپاس از شما که داستان را با دقت خوانده اید و نقد کرده اید .
1-در مورد فعلهای پشت سر هم ..... معمولا نشان دهنده ی زمان و حرکت در داستان است که به خاطر نشان ندادن زمان و حرکت به جلو بنظرم اینطور بهتر است .
2- شخصیت اصلی داستان در حقیقت از همان ابتدا مرده و تا آخر داستان که مرگ او نشان داده می شود در همان حالت است و روح خبیث و ناآرام موجودی بد جنس را که در تمام زندگی به بدی گذشته نشان داده می شود .
و اما داستان کوتاه و یک برش .....
یک داستان و حتی یک داستان می تواند از چند برش و چند شخصیت استفاده کند .
در مورد مسخ فرانتس کافکای چک .....شخصیت داستان مسخ همانطور که از نامش پیداست مسخ می شود و از حالت اصلی و موجودیت خود به موجودی دیگر تبدیل می شود اما در اینجا شخصیت و موجود داستان تغییری نمی کند و جسم آن مرده و ثابت است اما روح آن هنوز هم در دنیای بدیهای خود در حرکت است .
با تمام این حرف و حدیثها ..... من شما را می ستایم که آمدید ، خواندید و به چالش کشیدید .
نگاه و نظر و دیدگاه شما برای بنده و داستانم قابل تحسین است و در داستانهای بعدیم حتما از آنها استفاده می کنم .
سبز و سرزنده و شاد باشید .


@"صابرخوشبین صفت" توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در دوشنبه 14 خرداد 1397 - 12:06

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی موفق باشید@};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 15 خرداد 1397 - 14:29

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درود بر شما@};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 خرداد 1397 - 18:22

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود برحناب استاد خوش بین صفت . داستانی متفاوت با داستان های دیگر خواندم که نشان دهنده ی پشتکار و اراده ای شما به داستان نویسی است . موفق و سربلند باشید.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 8 خرداد 1397 - 06:21

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت استاد اکبری عزیز
ممنون از نگاه و دیدگاه شما
یک دنیا سپاس@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 خرداد 1397 - 08:17

درودبر آقا صابر عزیز
داستان کمی دچار اطناب شده و چون این رفت و برگشت های روح سرگردان در صحنه های مختلف بنوعی، همه برای القای یک موضوع بوده،بنظر میرسه که همه صحنه ها لازم نبود! مثلن صحنه ی مربوط به قهوه خانه شاید ضرورت نداشت! البته شاید این اطناب بنوعی ویلانی روح را درهنگام یا پس از مرگ بهتر نشان داده!
در اواخر داستان،چند سطر، افعال تغییر می کنند! از آنجا که می گوید« به زیر خنده زدم و به همه آنها خندیدم...»
پاینده باشید!


@همایون به آیین توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 8 خرداد 1397 - 10:50

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درود
و سپاس به دوست و استادم
جناب به آیین عزیز
بعضی وقتها یک شاعر یا نویسنده و ..... بعضی از آثار خود را برای دل خودش می نویسد و به آنها علاقه مند می شود البته نه اینکه دیگران به این آثار میل و رغبتی نداشته باشند . نه به هیچ وجه .بلکه دلبستگی به بعضی موضوعات صاحب اثر را به این راه می برد و احساس می کند که دل بستگی و تعلق خاطرش اینطور بهتر است .
این داستان همانطور که تاریخ نگارش را نوشته ام از نوشته های قدیمی ام است و بخاطر علاقه ام و برای اولین بار یک داستان را تایپ کرده ام و بخاطر علاقه ام به موضوع نتوانستم اصل اثر را فدای کیفیت کنم .
ممنون از لطف فراوان شما
راستش من با قلم و نوشتن عجین شده ام ولی در اینجا با وجود تمام علایق و دلبستگیهایم به یک دلسردی و ناامیدی رسیده ام .
چون خیلیها در این سایت فقط داستان می گذارند و حتی .....
من فکر می کنم از خیلی جهتها با بی مهری و کم لطفی مواجه شده ایم .....
پاینده باشید .@};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 خرداد 1397 - 16:53

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی :)
سلام و هزاران درود
آقای خوش بین صفت بزرگوار :)

من همیشه داستان هاتون رو دنبال میکنم و میخونم و همیشه از خوندن فضاهای داستانی که بوجو میارید و سوژه ها و نوع نگارش و روایت های متفاوت داستانی تون لذت میبرم
این داستان رو متفاوت تر از داستان های قبلی تون دیدم به جهت فضا سازی هاش .. قبلنا هم داستان به این سبک نوشته بودید ولی این یکی یه جورایی (نمیدونم از چه کلمه ای استفاده کنم) شاید بشه گفت یه جواریی برافروختگی داشت در عین استرس و هیجان داشتن ملتهب بود .. سرگشتگی داشت
اره کلمه ملتهب خوبه :)
معمولا داستان هایی که در مورد یه چیز یا فضای ناشناخته ای حرف میزنه آرومه و یه جورایی پر رمز و راز هستو ازجمله های بلند و کشدار و پر از توصیفات استفاده میشه .. ولی داستان شما تند و سریع و بدون اتلاف وقت ماجرا رو پیش میبرد من فکر میکنم این ریتمی که شما اتنخاب کردید برای نوشتن جذاب تره .. پر استرس تره .. هیجانش بیشتر .. من به شخصه داستان رو دوست داشتم خارج از همه قوانین و مقرارات دست و پا گیر و خشک داستان نویسی
ببینید چقدر داستان رو دوست داشتم که دست از تنبلی برداشت و نظر نوشتم
خداییش زیاد تنبل نیستم فقط یه ذره اوضاع وقت و زمانم کمه وگرنه همه داستان هاتون رو دنبال میکنم
اینکه نمیام و نظر نمی نویسم رو بذارید به حساب بی معرفتی خودم که واقعا نمیتونم وقت هامو کنترل و تنظیم کنم برای دوستان و نویسنده هایی که دست به قلم هستن و من به شخصه مدیون و منت دار خوندن داستان هاشون هستم
از این بابت واقعا شرمنده ام و قبول دارم که کم کاری از منه :( چون باید بیام و وظیفه ام میدونم که تشکر کنم .. تشویق کنم و بگم که از خوندن داستان لذت بردم

میدونم که شما هیچ وقت گله گذار نکردی .. اینو کلی گفتم و دوست داشتم زیر داستان شما عنوان بشه :)

برقرار باشید و بمانید@};- @};- @};- :)

دم قلمتون تا ابد گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در پنجشنبه 10 خرداد 1397 - 23:31

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" مثل کافه های بین راهیم
کسی سراغم را نمی گیرد
کاش یک نفر می آمد
و یک فنجان چای
مهمانم می شد .

صابر خوشبین صفت
@};- @};- @};- @};- @};- @};-

سلام و درودها
خدمت بانو سروستانی
که همیشه به بنده و نوشته هایم لطف داشته و با تمام نقصها و ضعفی که در نوشته هایم است باز به من امیدواری و دل گرمی می دهد .
همیشه از اینکه نوشته هایم را می خوانید به خودم می بالم و هر روز که می گذرد بیشتر به نوشتن دل گرم می شوم .
من هم همچون شما همیشه منتظر نوشته های جدید دوستان خوبم هستم و آرزومند خوشی و سلامی برای آنها هستم .
امیدوارم شما هم مثل قبل و مثل همیشه قلمتان به نوشتن ادامه دهد و ما را بیش از این چشم به راه نگذارد .
در پناه حق
پاینده باشید .@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.