زندگی و ......

دلم گرفته است . شامم را با بی میلی می خورم و از کافه بیرون می زنم .
سیگاری روشن می کنم و به سمت خانه راه می افتم .
چند قدمی دور نشده ام که صدایی مرا از حرکت باز می دارد .
بر می گردم و به سمت صدا ، نگاه می کنم .
"پریسا" را می بینم که دارد به سمتم می آید .
می ایستم و منتظرش می مانم .نزدیک می شود و سلام می کند .
نگاه هر دوی مان به سمت هم می رود .به یاد چند دقیقه قبل و حرفهایمان در کافه می افتم و اینکه همه چیز بینمان تمام شده بود .
نگاهش را در نگاهم خیره می کند و لبخند می زند .
با ناراحتی و در جواب لبخندش ، اخم می کنم و نگاهم را به سمت دیگری می برم .
اما انگار دست بردار نیست و باز هم لبخند می زند .
نگاهش می کنم و در حالی که خیلی ناراحت هستم ، می گویم :
به قول خودت همه چیز بین ما تمام شده و هر کدام باید راه خود را برویم .
لبخندش را محو می کند و اینبار با ناراحتی نگاهم می کند و می گوید :
آره درسته . گفتم همه چیز در مورد ازدواج ما دو تا تمام شده و ما به درد هم نمی خوریم . ولی من و تو از کوچکی با هم بزرگ شده ایم و علاوه بر اینکه دختر عمو و پسر عمو هستیم ، دوستان خوبی هم برای هم هستیم .
نگاه سردی به او کردم و گفتم : عجب .....
من و تو فامیل هم بوده ایم و من نمی دانستم .
نزدیک تر آمد و گفت : آره . من و تو .....
که اجازه ی حرف زدن را از او گرفتم و گفتم : همه چیز تمام شده و من و تو هر کدام باید راه خود را برویم .
خنده ای کرد و گفت :
در مورد ازدواج آره ولی در موارد دیگر ، نه
راهم را گرفتم و بی توجه به " پریسا" و حرفهایش ، به سمت خانه حرکت کردم .
چند قدمی که رفتم ، ایستادم و به پشت سر نگاه کردم .
پریسا ایستاده بود .به سمتش رفتم و گفتم :
چرا حرکت نمی کنی؟ مگر نمی خواهی به خانه بیایی؟
نگاهم کرد و هر دو به سمت خانه حرکت کردیم .

پایان

صابر خوشبین صفت
اهواز:18 تیر 1397


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

زهرابادره (آنا) ,پیام رنجبران(اکنون) ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ماریا-لشکری (19/4/1397),ابوالفضل مولوی (19/4/1397),زهرابادره (آنا) (19/4/1397),کامران غفوری (20/4/1397),علی عطایی (20/4/1397),"صابرخوشبین صفت" (20/4/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/4/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 تير 1397 - 17:27

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای خوش بین صفت گرامی
داستان احساسی زیبایی از شما خواندم داستانی که به مدرنیزم شدن اجتماع اشاره می کند و اینکه وجوب روابط حسنه حتی اگر به ازدواج منجر نشود ، در نوع خود عالی بود و قابل تحسین .
برای قلم تان آرزوی موفقیت روزافزون دارم


@زهرابادره (آنا) توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در چهار شنبه 20 تير 1397 - 18:42

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت شما
بانوی بادره ی عزیز
که همیشه و با تمام نواقص و کم و کاستیها .....همچنان روحیه می دهید و تشویق پی کنید .
سپاس از این همه لطف@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.