آقا معلم کلاس ما

نیمه های سال تحصیلی بود و معلم کلاس پنجم ما که مرد نسبتا آرامی بود و به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده بود ، در یک صبح سرد زمستانی به کلاس آمد و بعد از سلام و احوالپرسی ، آخرین درس آن روز را هم داد و زنگ دوم با حالتی گرفته و ناراحت رو کرد به ما و گفت :
بچه های عزیز ، همانطور که خودتان هم در جریان هستید ، من یک مشکل خانوادگی برایم پیش آمده و از حالا به بعد جای خودم را به یک معلم جدید می دهم و از خدمت شما دانش آموزان خوب و عزیزم که بچه های خوب و درس خوانی بودید ، مرخص می شوم .
بعد در حالی که آثار ناراحتی در چهره اش کاملا نمایان بود ، از تک تک ما خداحافظی کرد و در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود ، از کلاس بیرون رفت و ما ماندیم و خاطرات خوبی که از آقا معلم مهربان و خوب داشتیم .
من در حالی که به شدت برایش ناراحت بودم ، به کنار پنجره رفتم و خودم را با تماشا کردن درختان و فضای سبز مدرسه مشغول کردم .
برف که از صبح زود شروع به باریدن کرده بود هر لحظه داشت سنگین و سنگین تر می شد و حیاط مدرسه و پشت بامش را سفید پوش می کرد .
از کنار پنجره به سمت میز رفتم و در حالی که می خواستم بر روی جایم بنشینم ، نگاهی به بچه های کلاس کردم و احساس کردم که همه مثل خودم ناراحت و گرفته هستند .
سعید که بعل دست من نشسته بود نگاهی به من کرد و گفت : آرش بنظرت چه کسی جای آقا معلم می آید ؟
و من که اشک در چشمانم حلقه زده بود ، سرم را پایین انداختم و گفتم :
سعید جان بلاخره یکی جای آقا معلم می آید ولی بنظرم هر کسی هم که به جایش بیاید ، نمی تواند برای ما مثل آقا معلم باشد و ما به او و خوبیهایش عادت کرده بودیم و آنقدر خوب و مهربان بود ، همه ی ما به خاطر حرفها و مهربانیهایش ، درس می خواندیم و حتی سیاوش و رضا هم که بچه های درس نخوان و تنبلی بودند ، به خاطر آقا معلم که مرتب و هر روز ما را نصیحت می کرد ، پیشرفت داشتند و خودشان را در درس به پای بچه های دیگر کلاس رساندند و تلاش زیادی کردند .
همین مسعود و مرتضی و اضغر ، چقدر فضول و بازیگوش بودند . ولی حرفهای آقا معلم آنها را از آن رو به این رو کرده بود .
سامان و وحید چقدر بی انظباط بودند و چه روزهایی که به کلاس نمی آمدند و اگر هم می آمدند ، دیر می آمدند و زود می رفتند و آقا معلم چه راحت با آنها صحبت کرد و آنها دیگر مرتب و درست و حسابی در کلاس حاضر می شدند .
خیلی چیزهای دیگر هم بود که همه ی اینها به خاطر تلاش خستگی ناپذیر آقا معلم به بار نشست و به همه ی ما درس زندگی و آینده آموخت .
در حالی که داشتم با سعید حرف می زدم ، بچه های دیگر ساکت و آرام روی میزهای خود نشسته بودند و انگار حال و حوصله ی حرف زدن نداشتند .
زنگ کلاس زده شد ولی همه ی ما که به خاطر رفتن آقا معلم ، ناراحت بودیم ، هیچ کدام از کلاس بیرون نرفتیم و در همان حال و در حالی که روی میز نشسته بودیم ، فقط به همدیگر نگاه می کردیم و حوصله ی حرف زدن نداشتیم .
زنگ تفریح به پایان رسید و صدای دانش آموزان دیگر به گوش می رسید که داشتند به کلاسهای خود وارد می شدند .
اما ما دانش آموزان کلاس پنجم در همان حال نشسته بودیم و فقط به همدیگر نگاه می کردیم .
زنگ آخر هم به پایان رسید و در حالی که همه از رفتن آقا معلم ناراحت بودیم ، کیف خود را به دست گرفتیم و با ناراحتی و بی حوصلگی از کلاس خارج شدیم .
حیات مدرسه از برف پر شده بود و ما که همیشه موقع باریدن برف بازیگوشی مان گل می کرد ، آن روز حتی حوصله ی خود را هم نداشتیم و با ناراحتی از مدرسه بیرون زدیم و به سمت خانه حرکت کردیم .

پایان

صابر خوشبین صفت
اهواز : 21 فروردین 1399
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

زهرابادره (آنا) ,"صابرخوشبین صفت" ,مانی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (21/1/1399),رضا فرازمند (22/1/1399),بهروز علی پور (23/1/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (23/1/1399),مانی (23/1/1399),زهرابادره (آنا) (13/2/1399),پیام رنجبران(اکنون) (14/2/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.