مرگ سهراب

ساعت پنج بعد از ظهر است
بدنم به طغیانی نیاز دارد
با خمیازه ای بلند فریاد می کشم
فریاد نه ؛ نعره ای می زنم
انگار تمام سلولهای تنم از دهانم به بیرون پرتاب می شوند
فکر می کنم
یا به نظرم می رسد
به محض شنیدن طغیان من
همسایه ها پنجره هایشان را خواهند بست
اما حتی کبوتران جلوی پنجره
از خوردن دانه هایشان باز نمی ایستند
نعره ای دوباره می زنم
سعی می کنم همچون تارزان در جنگل باشم
به اطرافم نگاه می کنم
اما هیچ طناب وبند وشاخه ای نیست که به ان بیاویزم
تنها طناب رخت اویز همسایه است
که با میخ به دیوار روبرو کوبیده شده است
ان میخ کوبیده بر دیوار مرا یاد دستهای مسیح می اندازد
لحظه ای فکر می کنم که به روی دیوار مصلوب شده ام
و میخهایی بر دستها و پاهایم کوبیده شده است
به پایین نگاه می کنم
قطرات خون به کف حیاط چکه می کند
باز همسایه رنگرزمان کاموای رنگ شده را به میخ اویخته
دریغ از یک قطعه طناب
حتی به اندازه ای که بتوان با ان خود را دار زد
مسیح به اسمان عروج کرده

وصلیب ومیخها بر زمین مانده
نه بر خاک که بر دست ها وپاهای من
سنگینی ان را حس می کنم
پاهایم روی هم قرار گرفته
درد مرا می کشد
قدرت حرکت ندارم
دستهایم را روی زانوهایم می گذارم
سرم به پایین خم شده
چشمهای بسته
دندانهای فشرده شده به هم
ولبهای نیمه باز با گونه های بالاکشیده
چه کسی مرا شکنجه می کند؟
یاد روزی در کودکیم می افتم
که به همین شکل شده بودم
وقتی ترکه ی ناظم مدرسه بر دستهایم خرد شده بود
وپناهگاهی جز بین پاهایم برای دستانم نداشتم
و پس از هر ضربه ناظم با ترکه به زیر دستانم می زد ومی گفت
بگیر بالا
دستی لرزان و ترسان ودر هیبت گریز بالا می امد
اما ناظم باز می گفت
بگیر بالاتر
ترکه به هنگام پایین امدن در هوا زوزه می کشید
و بر دست کودکانه ام می نشست
و من با غیظ به یهودایی که مرا فروخته بود می نگریستم
بدون حتی نیم نگاهی به ناظم
گویی این یهودا بود که می گفت
بگیر بالاتر
از ان پس هر جا که می رفتم
یهودا با من بود
و اخر مرا به دست مردم مصلوب کرد
هنوز از دست وپایم خون می چکد
اما دیگر فریاد نمی کشم
جمع مردم و طناب دار
وخون گرمی که بر صورتم می مالم
میدان وقربانگاه را به یادم می اورد
مرا شرعا ذبح میکنند تا به ارزوهایشان برسند
مردم مقتدای خود را به هنگام تقیه ذبح میکنند
تا خون بهای سکوتشان باشد
دستان قطع شده من قربانی سکوت می گردد
مرا حلاج وار بر دار می کنند
به من عشق می ورزند وقطعه قطعه ام می کنند
بر من می گریند و سنگم می زنند
حس می کنم به دروازه شهر اویخته شده ام
هیچکس به من نگاه نمی کند
انگار نیستم
اما من هستم
پس چرا نگاهم نمی کنند
اما انها به یکدیگر هم نگاه نمی کنند
چشمهای شیشه ای انها
مثل تکه های شکسته شده شیشه ای است که مرا تکرار می کنند
بر دار.
اما من که خواب نیستم
بی دارم
پس چرا اینقدر سنگینم
به سوی کبوتران سفید مقابل پنجره اطاقم
کودکی سنگی پرتاب می کند
شیشه پنجره می شکند
تصویرم در خرده شیشه ها قطعه قطعه می شود و به کف اتاق می ریزد
در میان قطعات شیشه
به دنبال مسیح می گردم
به دنبال حلاج می گردم
مردم را فریاد می زنم
اشک می ریزم
بیایید؛ بیايید
من مسیحم
من حلاجم
مرا به صلیب کشید
مرا بر دار کنید
همسایه می آید با فریاد
توله سگ حرامزاده باز چکار کردی
صد دفعه نگفتم سنگ نداز
عاقبت نداره
فکر می کنی بچه فلسطینی هستی
و داری انتفاضه می کنی
چرا سنگ به کبوتر می اندازی
نگاهی به همراه فریاد به زیر پنجره بی کبوتر می رسد
اقا به بخشید نمی دونم از دست این بچه جوونمرگ شده چکار کنم
جونم به لبم رسیده-
خواهش می کنم خانم بچه است دیگه عیبی نداره؛
دعواش نکنید ما هم روزی بچه بودیم.
دوباره سکوت شد
طغیان و فریاد و نعره
یهودا؛مردم و طناب دار
مسیح و حلاج
همه در سکوت پس از انقلابِ شیشه گم شدند
اما شیشه های خرد شده را چکار کنم
در هر تکه خرد شده یک حلاج؛یک مسیح ویک ملت تکثیر شده
با جارویی تمام این ملت را با اسطوره هایش
به گنجینهٌ تاریخ می سپارم

دو باره زمین را جارو می کنم
نکند قطعه ای از این تاریخ پایم را ببرد
نفسی میکشم
از جایم بلند می شوم
خودم را به صرف یک فنجان چای در قهوه خانه سر کوچه دعوت می کنم
راوی شاهنامه می خواند
قصهُ رستم وسهراب
کشته شدن پسر به دست پدر
به حیله ونیرنگ افراسیاب تورانی
اشک در چشمانم حلقه می زند
سهرابٍ رستم چه یلی بود
چگونه به راحتی ؛رستم ؛ سهراب را به دست اجنبی سپرد
و سهراب چگونه تیغ بر پدر کشید
و چگونه سهراب به دست پدر کشته شد
اه؛ مرگ بر یهودا
مرگ بر افراسیاب
مرگ بر حیله و نیرنگ اجنبی
قهوه خانه از غبار دود سیگاری که با شدت از سینه ها بیرون امده پر شده
نقال سکوت کرد
مردم به هم نگاه می کنند
کسی حرفی نمی زند
همه؛ همه چیز را می دانند
با هر نگاهی که به هم می کنند
تاریخ یک ملت را مرور می کنند
و با هر نگاهی تاریخ تکرار می شود
اری تاریخ تکرار می شود
و دوباره شیشه ای می شکنند


ساعت 5تا 5/6 روز18/11/80















شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

صادق عادلیان ,نیلوفر روشن ,مریم مقدسی ,جلال صابری نژاد ,مجید ـسلمانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهساعبدلی (12/3/1392),عباس عابد (12/3/1392),ابوالحسن اکبری (12/3/1392),مجید ـسلمانی (13/3/1392),مهساعبدلی (13/3/1392),سید نعمت الله کیانژاد تجنکی (13/3/1392),صادق عادلیان (13/3/1392),سنامحمودی (13/3/1392),سید مجتبی حسینی (13/3/1392),شهریار شفا (13/3/1392),جلال صابری نژاد (14/3/1392),نیلوفر روشن (14/3/1392),مریم مقدسی (14/3/1392),مریم مقدسی (14/3/1392),مریم مقدسی (16/3/1392),جلال صابری نژاد (17/3/1392),امین فرومدی ( حسین علی ) (18/3/1392),الهه رودباری (19/3/1392),کیمیا مرادی (3/6/1392),

نقطه نظرات

نام: عباس عابد   ارسال در یکشنبه 12 خرداد 1392 - 22:04

سلام
به تاریخ داستان نگاه می کنم چیزی دستگیرم نمی شود
18/11/80
داستان عمیق و فلسفی ست اما در بعضی جاها با زیاده پرداختن به یک موضوع آنرا کمی سطح پایین نشان میدهد
مثلا" جایی که معلم با ترکه می زند.
تاریخ همیشه تکرار می شود اما کدام قسمت از تاریخ؟
در کل زیبا و خواندنی بود.@};-


@عباس عابد توسط مجید ـسلمانی Members  ارسال در دوشنبه 13 خرداد 1392 - 23:26

نمایش مشخصات مجید ـسلمانی متشکرم از عنایت شما موفق باشید


نام: صادق عادلیان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 خرداد 1392 - 13:33

نمایش مشخصات صادق عادلیان سلام و درود بر شما

چه زیبا و تلخ، نقال سکوت می کند

به داستان هایم دعوتی گرامی

سربلند باشی@};-


@صادق عادلیان توسط مجید ـسلمانی Members  ارسال در چهار شنبه 2 مرداد 1392 - 10:28

نمایش مشخصات مجید ـسلمانی سلام
بسیار سپاسگزارم@};-


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 13 خرداد 1392 - 01:35

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام جناب اقای سلمانی .زیبا نوشته اید . هر جمله اش مرا به خواندن جملات بعدی دعوت میکرد .مچکرم از این نگاشته ی زیبا@};-


@نیلوفر روشن توسط مجید ـسلمانی Members  ارسال در چهار شنبه 2 مرداد 1392 - 10:29

نمایش مشخصات مجید ـسلمانی درود بر شما
متشکرم
@};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 خرداد 1392 - 10:36

نمایش مشخصات مریم مقدسی به نظر من اسم داستان باید عوض کنید چون آخرای داستان به مرگ سهراب می رسیم ولی دو سوم نوشتتون مر بود میشه به حضرت مسیح و نیرنگهای یهودا

در کل جالب و زیبا و خواندنی بود خسته نباشید


@مریم مقدسی توسط مجید ـسلمانی Members  ارسال در سه شنبه 14 خرداد 1392 - 12:35

نمایش مشخصات مجید ـسلمانی


@مریم مقدسی توسط مجید ـسلمانی Members  ارسال در سه شنبه 14 خرداد 1392 - 12:45

نمایش مشخصات مجید ـسلمانی باسلام وتشکرازاظهارنظرشماولی آيادرمرگ سهراب معصومیت مسیح وخیانت یهوداسابقه ندارد


@مجید ـسلمانی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 14 خرداد 1392 - 14:46

نمایش مشخصات مریم مقدسی بله بازم بخوایم در مرگ سهراب نگاه بیندازیم این واقعه پیش افتاده ولی خوب اگه بیشتر دقت کنیم داستن بر پایه داستان حضرت مسیح و خیانت یهودا می چرخه
شما نویسنده این داستانید من فقط نظرمو گفتم


نام: بهروز پورصفر بروجنی   ارسال در چهار شنبه 15 خرداد 1392 - 21:48

خیلی قشنگ بود@};-


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 خرداد 1392 - 08:36

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد سلامی دوباره
دوباره داستانتان را خواندم و دوباره می خوانم و دوباره خواهم خواند تضاد و تشبیهات و مقایسه زیبا در کلام داستانتان وحدت کلامات و فضا سازی خوب با یک دیدگاه اجتماعی
آری به راستی چرا سهراب ؟

اما یهودا نه مرده است و همین گوشه کنار در کمینی مسیحی است در این وطن همیشه سهرابی قربانی می شود تا کودکی سنگ به شیشه تاریخ بزند و در قهو ه خانه ای دوباره تکرار شود .
درود به اندشه ملی تان

@};-


@جلال صابری نژاد توسط مجید ـسلمانی Members  ارسال در یکشنبه 19 خرداد 1392 - 00:10

نمایش مشخصات مجید ـسلمانی سلام به دوست بزرگوار از ابراز نظر و تکیه بر دریافتهاوادراکتان هم خوشحال شدم هم به خود بالیدم که مشمول دقت شما در خوانش وابراز نظرتان شدم از حضورتان صمیمانه سپاسگزاری می کنم


نام: امین فرومدی ( حسین علی ) کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 22:08

نمایش مشخصات امین فرومدی ( حسین علی )
عالی بود ولی نمی دونم چرا احساس می گردم دارم شعر می خونم نه داستان.
درود@};-


@امین فرومدی ( حسین علی ) توسط مجید ـسلمانی Members  ارسال در جمعه 31 خرداد 1392 - 21:54

نمایش مشخصات مجید ـسلمانی سلام متشکر از حصورتان احساستان اشتباه نکرده



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.