عاشق از جان نمی ترسد. گرگم از هی هی چوپان

سال ها بود که می خواستمش و حتی با نفس های اون زنده بودم . تو این چند سال خیلی چیز ها از دست داده بودم و خیلی چیز ها به دست اورده بودم . خیلی وقت ها سود کرده بودم و خیلی وقت ها هم ضرر کرده بودم .عشقم نه شهوت بود و نه هوس . یک عشق پاک .یک عشقی که حتی جرات نکرده بود تو این چند سال بهش نزدیک بشم . خیلی ها بهم میگفتن کارت اشتباه پسر برو بهش بگو که دوستش داری اما نه فرصت مناسب پیش میامد . نه من اون پسری بودم که جلوی دوست دخترم تو خیابان بگیریم و بهش بگم که من دوستت دارم . این عشق من کاملا ساخته بود من از وقتی که وارد دوران نوجوانی شدم و با شیطنت هاش اشنا شدم عاشق شدم و این عشق جلوی هر گونه اشتباه و یا رفتن به جاده خاکی ها از من گرفت ...تنها این کارم به این دلیل بود که اونم با کسی دوست نمی شد و منم نمیخواستم اگه روزی بهم رسیدیم کسی بهش بگه که به تو خیانت کرده.بعد از چند سال عاشقی دیگه تاب و تحملم تموم شد . خواستم برم بهش بگم که عاشقشم . ولی چ جوری . از دوستام مشورت گرفتم . فرار شد که براش نامه بنویسم .ولی نمی دونستم که باید چی بنویسم . بعد از نوشتن کلمه به نام خدا . چیزی به ذهنم نمی رسید . در صورتی که این 5 سال عاشقی لحظه به لحظش به یاد اون برام خاطر بود . تو نامه بعد از نام خدا نوشتم .عاشقتم. و بعدش بهش دادم
روزی که نامه بهش دادم اصلا انتظار نداشت که از من نامه بگیره.خودم کلی ترسیده بودم و بعد از چند روز رفتم جلو راهش تا باش حرف بزنم . خیلی مودبانه امد جلوم و بهم گفت شرمنده من نامزد دارم . بدنم داشت می لرزید .نفس هایم به سختی بالا می امد . بهش با صدای لرزون گفتم . پس من چی. گفت میشه بهم فرصت بدی ازش جدا بشم .. من کع انگار مست شده بودم و حال خودم نداشتم سری به نشانه تاکید تکان دادم و رد شدم . تا این که بعد از چند دقیقه فهمیده بودم که چی گفتم و خودم کلی سرزنش کردم چون با کارم باغث شده بودم که زندگی یک دختر نابود بشه. و یک پسرم هم همین طور درسته که من عاشق بودم و راضی به پاشیدن زندگی کسی نبودم. نمیدونستم که باید چکار کنم . و کلی گیج شده بودم و هر شب میرفتم مسجد و از خدامی خواستم که این اتفاق نیافته . ولی حضور من در اون شهر باعث می شد که اون اتفاق بیفته. بعد از یک ماه. تماسی مشکوک رو گوشیم دیدم. وقتی جواب دادم دیدم همون دخترس اولش به کلی شکه شدم . و بعد بهم گفت جدا شده ولی من در جوابش گفتم . من نمیخواستم تو جدا بشی . اون همش می گفت منم دوستت دارم بیا ازدواج کنیم . نمیدونم دلم راضی به ازدواج نشد چون حرف های مادر اون پسره وقتی شنیدم .که نفذین می کرد پشتم لرزید . از ادامه تحصیل زذم و رفتم سر بازی . بعد از این که سر بازیم تموم شد. باز دختره امد . اون دختر دیگه اون دختر خوب نبود تبدیل به یک فاحشه در شهر شده بود وقتی نگاه به نگاه شدیم .تف انداخت تو صورتم و گفت ببین من به خاطر تو چی شدم اما تو .در صورتی که بازی من خودم شروع کرده بودم.دختر بهم گفت من یک فرزند تو شکمم تو اون قبول کن . وای بد ترین حرفی بود که شنیدم . چرا من باید این کار می کردم . ازم خواهش کرد که داره ابروم تو شهر میره . ولی اخه ابروی من چی مگه من ادم نبودم .بعد از کمی فکر گفتم به یک شرط قبول .گفت چ شرطی گفتم تو این مدت من و تو هیچ رابطه ای نداشته باشیم وقتی هم بچه به دنیا امد طلاق می گیریم. اونم قبول کرد . بعد از اون ماجرا که العنی شد . همه با چشم بد من نگاه می کردند و زبون زد بچه های 7 ساله شده بودم تا این که پسر کالکل به زری به دنیا امدو من اون قرار طلاق گذاشتیم قرار شد که بچه اون نگهداری کند ولی اون بعد از صلاق بچه را به سمت پرورشگاه برد که من ازش گرفت و یاسین خودم خودم بزرگ کرده بودم . یاسین من داشت روز به روز بزرگتر می شد و همش دوست داشت کنجکاوی بکند و منم دوست نداشتم از ماجرا با خبر بشود و به همین خاطر به یک شهر دور مهاجرت کردیم. تا این که یاسین من 15 ساله شد و کنجکاویاش بیش از حد شد و از اون طرف هم همون مردی که بابای اصلی پاسین میشد . به دنبال یاسین امده بود و با هم دعوای حسابی کردیم که من چند روز بیمارستان بودم . نمیخواستم کسی یاسین من ازم بگیرید و ولی به زور قانون تونست .یه چند سالی به جنون و افسردگی حاد رسیدم تا این که شنیدم زلزله بم شده من دارد و ندارم که صد میلیون بود و فروختم و به بم رفتم و اون جا یک پرورش گاه بزرگ ساختم و از فرزندانم نگهداری میکنم.همیشه نخوه به عشقت برسی



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سلمان ارژن ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (9/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (9/11/1393),زهرابادره (9/11/1393),محمود لچی نانی (9/11/1393),کیمیا مرادی (9/11/1393),سلمان ارژن (9/11/1393),زهرابادره (9/11/1393),سحر ذاکری (9/11/1393),نعیمه میرزاعلی (9/11/1393),آرمیتا مولوی (9/11/1393),مریم مقدسی (9/11/1393),احمد دولت آبادی (9/11/1393),علي طرهاني نژاد (10/11/1393),رضا فرازمند (10/11/1393),محمود لچی نانی (10/11/1393),علیرضا لطف دوست (10/11/1393),زهرابادره (10/11/1393),مجتبی یوسفوند (10/11/1393),شهره کبودوندپور (11/11/1393),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 12:47

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای اسکندری عزیز
داستان با درون مایه خوبی است ولی می توانستید بیشتر بهش ‍پرداخت كنيد و جالب ترش كنيد اتفاقات چند ساله را در يك صفحه گنجانديدو خيلي چيزهاي ديگر ناگفته مانده است و جاي سئوال بسياري دارد
در كل داستان داراي كشش بود و مي تواند خيلي بهتر از اين ها باشد
موفق باشيد و تندرست @};- @};-


نام: آرش پرتو   ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 18:11

********** این چیه نوشتی بی شعور


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 بهمن 1393 - 22:52

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام تعلیق صفر. ناباورانه و ویراست نوشتاری و ویراست ادبی لازم داشت.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 15:54

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام.من در داستان محتوا نگر هستم.محتوای داستان شما را که فداکاری بود پسندیدم.در پناه حق@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مجتبی یوسفوند کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 بهمن 1393 - 23:51

نمایش مشخصات مجتبی یوسفوند @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 بهمن 1393 - 17:07

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام.زیبا وعاشقانه.بهره بردم.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.