عاشق خود

ساکت و آروم به هم نگاه میکردیم ، کاملا عاشقانه، قدری قدرت اون عشق زیاد بود که حتی نگاه هامون رو هم نمیتونستیم از هم برداریم. نگاه هامون که باهم برخورد میکرد از خجالت سرم رو پایین مینداختم و برای چند لحظه به دستام خیره میشدم، دستانی که خیس بود از عرق و از استرس هی به هم ساییده میشدن، گاهی انقدر استرسم زیاد میشد که از گرما کل پیشونیم خیس عرق میشد. دوباره بهش نگاه میکردم و میدیدم که داره بهم نگاه میکنه، نمیدونستم درباره من چی فکر میکنه شاید با خودش میگه انقدر خجالتیم که حتی نمیتونم بهش نگاه کنم یا شاید موقعی که دستام رو دراز میکردم که دستاش رو بگیرم فکر میکرد که این بابا چقدر پر روئه که میخواد به همین راحتی دست های منو بگیره. دستاش همیشه سرد بود و برای همین به جز چند باری خیلی به دستاش دست نزدم. متفکّرانه به من نگاه میکرد و دیگه بخاری از فنجون چاییش بلند نمیشد، من برای خودم رو خورده بودم، چای کزی بود و قند پهلو با چاشنی دارچین که مورد علاقه هردومون بود ولی نمیدونم چرا اجازه داد چاییش سرد بشه من که اون مدلی دوست نداشتم. به خیره شدن ادامه دادیم نمیدونم چقدر ولی همش تو سکوت گذشت سکوتی آرامش بخش به دور از هر نوع تنشی.
بلند شدم که برم و حساب چایی هامون رو بکنم، وقتی برگشتم دیدم خانمی با لباس سفید پشتش وایستاده، اون زن سفید پوش لبخند به لب داشت و دستاش رو دوستانه گره زده بود. ولی یک دفعه اون خانم سفید پوش صندلیش رو چرخوند، نمیدونم چرا ولی صندلی منم چرخید، خانم سفید پوش پشت منم ایستاده بود، ترسیدم چجوری هم زمان هم پشت من بود هم پشت اون، یک لحظه برگشتم نگاهش کردم و دیدم که اون هم با تعجب داره به من نگاه میکنه خانم سفید پوش هنوز اونور هم بود، برگشتم و به جلوم نگاه کردم دیدم نیست برای یک لحظه خیالم راحت شد اما متوجه شدم یکی داره به پاهام ضربه میزنه پایین رو نگاه کردم همون خانم سفید پوش بود، با لبخند بهم گفت "بیا عزیزم، بیا قرصاتو بخور" و تعدادی قرص به سمتم گرفت.
دیدم که چند نفر از اون ور من رو نشون میدن و میگن "نگاش کن باز عاشق خودش تو آیینه شده".

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

زهرابادره ,علیرضا لطف دوست ,رضا فرازمند ,آزاده اسلامی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (29/12/1393),اذرمهرصداقت (29/12/1393),آرش پرتو (29/12/1393),سید نعمت الله کیانژاد تجنکی (29/12/1393),رضا فرازمند (29/12/1393),سجاد سیارفر (29/12/1393),آزاده اسلامی (29/12/1393),شیدا محجوب (29/12/1393),پیام رنجبران(اکنون) (29/12/1393),احمد دولت آبادی (29/12/1393),فاطمه مددی (29/12/1393),محمود لچی نانی (1/1/1394),علیرضا لطف دوست (1/1/1394),حسین خسروجردی خسرو (2/1/1394),ن.م (2/1/1394),سارینا معالی (3/1/1394),سید نعمت الله کیانژاد تجنکی (15/4/1394),سید نعمت الله کیانژاد تجنکی (22/11/1394),

نقطه نظرات

نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 اسفند 1393 - 10:53

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا ورومانتیک

لذت وبهره بردم

سال نومبارک@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط سید نعمت الله کیانژاد تجنکی Members  ارسال در جمعه 29 اسفند 1393 - 11:39

نمایش مشخصات سید نعمت الله کیانژاد تجنکی ممنون و متشکرم
عید شما هم مبارک


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 اسفند 1393 - 15:23

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) نثرت مشکل داره

*
نشان بده!! تعریف نکن، نگو
اسم احساس رو نبر!
وقتی دستاشو بهم میماله و یا روی پیشونیش عرق میشینه
همین نشون دهنده ی استرس...نیاز به گفتن نیست.
و
.
.
.



@پیام رنجبران(اکنون) توسط سید نعمت الله کیانژاد تجنکی Members  ارسال در جمعه 29 اسفند 1393 - 16:49

نمایش مشخصات سید نعمت الله کیانژاد تجنکی ممنون از نقد عالیتون


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 اسفند 1393 - 18:32

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی ضمن تبریک سال نو. یکه تازی در میدان ادبیات آنهم بدون برگشت حادثه منجر به لوس بودن می گردد. البته باید بخاطر بسپری که حادثه نیز در پوشش و نثر خوب است که داستان را خسته نمی کند. منظورم کد گذاری بجا است که بستگی به نوع و سلیقه نویسنده دارد و تحکیمی در آن نیست.


@احمد دولت آبادی توسط سید نعمت الله کیانژاد تجنکی Members  ارسال در جمعه 29 اسفند 1393 - 18:44

نمایش مشخصات سید نعمت الله کیانژاد تجنکی ممنون از سخن بجاتون


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 اسفند 1393 - 00:03

نمایش مشخصات محمود لچی نانی محمود لچی نانی، سال نو را به شما تبریک می گوید،


@محمود لچی نانی توسط سید نعمت الله کیانژاد تجنکی Members  ارسال در شنبه 1 فروردين 1394 - 16:47

نمایش مشخصات سید نعمت الله کیانژاد تجنکی من هم به شما تبریک میگویم


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 اسفند 1393 - 00:16

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت مریض باحالیه
...
خود شفته


@اذرمهرصداقت توسط سید نعمت الله کیانژاد تجنکی Members  ارسال در شنبه 1 فروردين 1394 - 16:46

نمایش مشخصات سید نعمت الله کیانژاد تجنکی ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.