شیشه صبر_قسمت اول

نفس زنان پله ها رو دو تا یکی اومد بالا خیلی خسته بود، طبق معمول آسانسور خراب بود! با خودش فکر کرد کی از این جهنم خلاص میشم؟ و بعد لبخند تلخی زد و گفت: هیچ وقت! باز با صدای بلند حرف زده بود! اطرافش رو نگاه کرد کسی نبود فقط شاید دوربین مدار بسته هر از گاهی قیافه اش رو در حال با خودش حرف زدن شکار می کرد که اونم براش مهم بود و نبود. دل خوشی از سالم بودن آسانسورم نداشت اونقدر با طمانینه درش باز و بسته میشد و اونقدر با تردید طبقه ها رو بالا پایین می رفت که هر دفعه با خودش فکر می کرد یا خود خدا، این دیگه اشهد آخر هست! غرق همین فکرها بود که بالاخره به در واحدشون رسید. مادرش صبح گفته بود خرید میره و احتمالا هنوز برنگشته بود.
همینطور که کلید رو در قفل می چرخاند با خودش فکر می کرد اول کتری رو روشن می کنم، بعد یه دوش می گیرم، چایی می خورم و می خوابم! می دونست غذا نخورده بخوابه سردرد میشه اما الان حوصله ی فکر کردن به اینکه چی بخوره رو نداشت.
هنوز مانتوش رو کامل از تنش در نیاورده بود که یه دفعه سعید جلوی چشمش سبز شد، جیغ کوتاهی کشید و به در تکیه داد و گفت: وای خدا نصفه جون شدم
- نمی خواستم بترسونتم، فکر کردم خاله بهت گفته اینجا هستم، ببخشید، برات آب بیارم ؟
بی اعتنا کیفش رو گوشه ای پرتاب کرد و با خودش فکر کرد اگر مادرش این حرکت رو می دید چقدر حرص می خورد و گفت: لازم نکرده؛ عزراییل رو تا دو قدمیم آوردی بسمه، از بچگیت همینطور بودی
- عوضش صادق بودم، مثل تو رو اعصاب خودم و بقیه راه نمی رفتم
- جای خوش آمد گفتنت هست؟
- من که گفتم می خوای برات آب بیارم، مثل اینکه خودمم تازه رسیدما
- دارم می‌بینم و با طعنه ادامه داد: سرباز خان کچل!
سعید دستی به سرش کشید و گفت: دیپلمه ها رو کچل می کنند، من که کچل نیستم مهتاب نگاهش کرد و بی اختیار خنده اش گرفت و خواست باز به سر کچل پسر خاله اش گیر بده که یادش افتاد چقدر خسته اس و با خودش فکر کرد، الان چه وقت مهمون اومدن بود؟ یکی باید به داد خودم با این اوضاع و احوالم برسه!
به آشپزخونه که رسید جیغ کوتاهی کشید و گفت: آخ جون چایی آماده است، تازه دم هست یا نه؟
- دندون سب پیشکشی رو نمی‌شمرن خانم،تازه دم کردم، تو خونه ی شما که چیزی پیدا نمیشه! همه رو نخوری حالا!
- مامانم رفته خرید، وقتی برگرده یه چیزایی پیدا میشه، حالا چایی با چی بخوریم؟
- کیک سوغاتی آوردم اما صبر کن خاله برگرده با هم بخوریم!
- وای نه، دارم می میرم، صبحانه ام نخوردم تا یکی دو ساعت دیگه چیزی نخورم سر درد میشم و بدون قرص خوب نمیشم!
.
بذار تا تو دست و صورتت رو بشوری از کبابی سر کوچه غذا می گیرم!
- نه بابا،دست و دل باز شدی.کیک و کباب می گیری؟ خوب شد بردنت سربازی تا آدم بشی.
- بیا و خوبی کن اصلا به جهنم، همون سردرد بگیر بهتره، برای تو نمی خواستم بگیرم که،خودم هوس طعمش رو کرده بودم، تازه دلمم یکم برات سوخته بود، آخه دختر چی نصیبت میشه از اینطور کار کردن؟
- وای که چقدر نق می زنی پسر خاله، بیا چایی بخوریم،شکلاتم پیدا کردم، تا من دوش می گیرم تو هم کباب بگیر تا اون موقع مامان هم رسیده با هم ناهار می خوریم.
سعید که دست به سینه به چهارچوب در آشپزخونه تکیه داده بود با حالت کنایه واری گفت سرکار خانم امر دیگه ای ندارن؟!مهتاب دو تا چایی ریخت و با خرما و شکلات روی میز قرار گذاشت و با حالتی خونسرد به سعید نگاه کرد و گفت:فعلا که نه!راستی، دوغ ترش بگیر، دلستر و نوشابه نمی خوام،دوباره دوغ شیرینم بگیری تا تهش رو باید خودت بخوری.سعید صندلی رو به سمت خودش کشید و گفت:چه بهتر! مهتاب همینطور که به سمت اتاق می رفت تا لباسش رو عوض کنه گفت: چرا اتاقم بهم ریخته به نظر می رسه؟
-تازه مرتب شده!شتر با بارش گم میشه اون وسط،خاله چطور تو رو هر صبح پیدا می کنه نمی دونم!
-باز بدون اجازه سراغ وسایلم رفتی؟
-نه از خاله اجازه گرفتم
-تو کی می خوای یاد بگیری نباید وارد اتاق یه دختر خانم جوان و متشخص شد؟
-وارد اتاق دختر خاله ام شدم، دختر خانم متشخص کجا بود؟
مهتاب با لحن تهدید کننده ای گفت:سعید و یه دفعه جیغ زد:باز از عکسای آلبومم کش رفتی؟
-نه بخدا، چهار پنج تا عکس بچگیمون بود برداشتم،اسکن می گیرم برات مییارم ،هر چی برداشتم بهت برمی گردونم!
- چی گفتی؟نشنیدم، هیچی،گفتم عکسا رو بهت بر می گردونم.
- اون قبلی ها رو هم بر می گردونی؟
- باشه٬اصلا هر چی عکس از بچگیمون دارم که تو نداری هم برات اسکن می کنم
- قبول
- خواهش می کنم،قابلی نداشت
دوش که گرفت هنوز سعید برنگشته بود، از سر و صدای آشپزخونه فهمید مادرش برگشته.گفت: سلام مامان،غذا درست نکنی سعید رفته غذا بگیره.
-سلام، بهم زنگ زد، اگه بدونی صبح چقدر ازش خجالت کشیدم،این چه وضع اتاقت هست،حداقل هال رو بهم نریز، یکی سر زده بیاد خونه‌ی آدم سنگ روی یخ میشم،کیفت رو باز انداختی گوشه‌ی هال؟همونطور که موهاش رو با حوله خشک می‌کرد، گونه‌ی مادرش رو بوسید و گفت: سخت نگیر مامان جون،سعید که غریبه نیست،غریبه خونه ی ما نمیاد.
-برو اونور خودت رو لوس نکن،من این حرفها حالیم نیست،امروز اتاقت رو مرتب می‌کنی.به حالت تسلیم دست هاش رو بالا برد و گفت:چشم مامان جون. روی صندلی نشسته بود و موهاش رو شونه می کرد، یه لحظه در آینه به خودش نگاه کرد، همیشه سعی می کرد سر و وضع مرتبی داشته باشه، محیط کارش محل رفت و آمد مردم بود و می دونست برخورد مناسب و پوشش منظم و تمیز روی آینده ی شغلی که تا این حد بهش نیاز داشت، خیلی اثر گذار هست. بی اختیار دور و برش رو نگاه کرد، قفسه ی کتابخونه اش بهم ریخته بود، هنوز بعضی از کتاب هایی رو که قبل از خواب شب ها می خووند، سر جاش نگذاشته بود، دستی به برگ های گلدون رو به روی پنجره اتاقش کشید، حسابی خاک گرفته بودن، اگر مادرش بهش آب نمی داد تا حالا خشک شده بودن، میز تحریرش از بس شلوغ بود دیگه برای خوندن و نوشتن پشتش نمی نشست. چقدر تو این سه چهار سال بعد از فوت پدرش شرایط زندگیش زیر و رو شده بود، بیماری پدرش، هزینه های درمان و بعد هم جای خالی نبودش ازش یه آدم آهنی ساخته بود که به چیزی به جز کار فرصت نداشت که فکر کنه، یادش نمی یومد آخرین بار کی مهمونی رفته بود. کم کم بخاطر کار، خستگی، ازدواج کردن دوستانش و... ارتباطش با دوستان نزدیکش هم کم شده بود. روز به روز تنهاتر و بی حوصله تر میشد. سعید راست می گفت، این وضع زندگی کردن اصلا درست نبود، هیچ معلوم نبود کی و کجا کم بیاره و همه ی توان و قدرتش از هم بپاشه. صدای زنگ در رشته ی افکارش رو پاره کرد، از فکر اینکه سعید وارد اتاقش شده بود خجالت کشید، ته دلش از فضولی سعید عصبانی بود اما قبل از اینکه خاله اش از محلشون بره تقریبا هر روز سعید رو می دید و هیچ وقت هم برای رفتن سراغ دفتر و کتابش ازش اجازه نمی گرفت به اضافه ی اینکه سعید سه چهار سالی هم بزرگتر بود و همیشه در درسا و انتخاب کتاب و... ازش کمک می گرفت. همه چی یکباره از هم پاشیده بود، چقدر خوب بود روزایی که پدرش زنده بود وقتایی که دسته جمعی مسافرت می رفتند. چقدر جای خالی سعید هم کنار رفتن پدر آزارش می داد، بی اختیار قطره اشکی روی گونه هاش سرازیر شد.

سعید ضربه ای به در اتاقش زد و گفت: اجازه هست وارد اتاق یک خانم متشخص بشم؟ بین گریه و خنده گفت:نه، دارم از گرسنگی می میرم، بریم غذا بخوریم. - اگر می دونستم از شدت گرسنگی گریه می کنی بجای آشپزخونه می اومدم اینجا گرد و خاکی بشیم و دور هم غذا بخوریم. پاشو دختر تا باز بین این شلوغ بازار گمت نکردم، بچگیات خیلی با سلیقه تر بودی
.
- سعید!!!!
.
- ببخشید خانم کوچولو، یادم نبود هنوز بزرگ نشدی!
برس در دستش رو به سمت سعید پرت کرد که جا خالی داد و به در خورد. مادرش صداشون زد: سعید، مهتاب بیاین غذا بخورین تا سرد نشده، بعدا برای خاطره تعریف کردن فرصت زیاد هست.
سر سفره دوباره بی اختیار یاد پدرش افتاد،چقدر طعم این کباب رو دوست داشت،بغض راه گلوش رو‌ بست و قورت دادن غذا براش سخت شد.سرش رو بالا آورد و نگاهش با نگاه سعید گره خورد، قطره اشک بزرگی تو چشم‌هاش برق می‌زد و انگار که سعید رشته‌ی افکارش رو خوونده باشه لیوان دوغی به سمتش گرفت و گفت:تست کن ببین شیرین هست یا نه؟می‌خوام همش رو بخورم.
- مگه قرار نشد دوغ ترش بخری؟
-چرا باید ترش بخرم؟وقتی اگر شیرین بخرم همش برای خودم هست.مادرش زد زیر خنده و گفت:یادش بخیر،از بچگی سر ترش و شیرین دعوا می کردین.
-آره خاله جونم،من پسر شیرین و با نمکی بودم،خوراکی های شیرین دوست داشتم
-حتما می خوای بگی منم ترش و تلخ بودم که خوراکی های ترش رو دوست داشتم.
- من کی همچین حرفی زدم،خاله شما شاهدی من چیزی گفتم؟از قدیم گفتن حرف راست رو باید از بچه شنید که من از یه خانم بچه ی متشخص همین الان شنیدم!
-سعید اصلا عکس‌های من و بده، لازم نکرده اسکن بگیری، عکس‌هاتم برای خودت.
-غلط کردم بابا تسلیم،منم دوغ ترش خور شدم، همین الان لیوان رو از دستم نگیری تمومش کردم.دوغ خوشمزه ای بود و آهسته مزه مزه اش می‌کرد که مادرش پرسید سعید از شقایق و خوونواده اش چه خبر؟مادرت گفت: همین هفته‌هاست که برای خواستگاری خونشون برین؟دوغ توی گلوی مهتاب جست و لحظه ای نگاهش به نگاه سعید گره خورد.
-برات آب بیارم؟سرفه ی کوتاهی کرد و گفت: نه، خوب شدم،از ترس اینکه همش رو بخوری،برای خوردنش عجله کردم و چشمکی زد.فقط زود به ما خبر بدین که عقد و عروسی شد لباس داشته باشما، وگرنه یه دونه دختر خاله ات عمرا نمییاد! سعید خنده ی تلخی کرد و گفت:خاله شما هم مثل مامان انگار از دست من خسته شدینا،می خواین منو از سر خودتون باز کنین، الان که سربازم،بعدم تا کار پیدا نکنم به هیچی فکر نمی‌کنم، به یه آدم بیکار هیچکس زن نمیده.
-دست کم نگیر خودت رو خاله جون، مردم زرنگ هستن، پسر خوب از دستشون در نمیره،می دونن آینده داری، اگر نمی خواستن که یه جواب سر بالا به مادرت می دادن،خودشونم مایل هستن، معلومه،کی بهتر از تو پیدا کنند.
-سعید مگه خاله ات ازت تعریف کنه، خدا شانس بده!
.
مادرش گفت: تو هم اشتباه می کنی، چقدر بهت بگم خودت رو پاسوز من نکن، هر چیزی یه وقت و یه سنی داره،تا حالا هزار بار باید رفته بودی سر خونه زندگیت!
-خاله کی مییاد مهتاب رو بگیره با این اخلاقش جز
مهتاب وسط حرفش پرید و با عصبانیت پرسید جز کی؟
-شاهزاده با اسب سفید!خاله بغیر از شاهزاده با خدم و حشم بدیش با این خونه داریش دو روز برش می گردونن، از ما گفتن بود!
شستن ظرف ها که تموم شد،دید سعید روی صندلی آشپزخونه خوابش برده، خنده اش گرفته بود تو این سر و صدا چطور می‌توونه بخوابه!می‌خواست دستش رو با حوله خشک کنه اما منصرف شد،نزدیک سعید رفت دستش رو مشت کرد که قطرات آب باقی مونده روی دستش رو به صورت سعید بپاشه که سعید چشم هاش رو باز کرد و گفت: بپاشی حداقل یک پارچ آب روی سرت خالی می کنم.
-برای چی خودت رو به خواب زده بودی؟
-از سر و صدای اومدنت بیدار شدم!
-بعد از سر و صدای ظرف ها خوابت برد؟ سعید چشم‌هاش رو گرد کرد و با حالت تعجب پرسید:صدای قدم هات رو با صدای بهم خوردن کاسه بشقاب مقایسه می کنی؟!!!
-سعید!
-شوخی می‌کنم،عادت کردم،گاهی نشسته چند لحظه خوابم می بره،شیر آب رو که بستی هوشیار شدم.راستی برات چند تا کتاب خریدم.
- کتاب؟
-آره،از کتاب فروشی سر خیابون!
-آخ جوون،کجا هست؟
-فکر کنم روی جا کفشی جا گذاشتم.
-واقعا که خوبه خودت رو جا نمی ذاری!
- خب دستم غذا بود،می‌خواستم زنگ خونه رو بزنم.مهتاب با خوشحالی سمت در رفت،یه مدت بود کتاب خریدن خیلی براش سخت شده بود،قیمت کتاب ها زیاد بود و بیشتر اوقات اگر فرصت می کرد از کتابخونه،کتاب امانت می گرفت که اون هم گاهی فراموش می کرد به موقع تحویل بده یا مدت زمان نگه داشتنش رو تمدید کنه که گاهی جریمه می‌شد و هزینه ی بیخودی روی دستش می‌گذاشت.اما به محض اینکه کتاب‌ها رو برداشت و نگاه کرد، وا رفت، در رو بست و خواست سمت آشپزخونه بره که دید سعید کنارش ایستاده.
-برام کتاب گل آرایی و خونه داری و آشپزی خریدی؟
-آره،مگه چه عیبی داره، اصلا توی کتابخونه‌ات از این کتابا نداشتی.
با عصبانیت جواب داد:تو نبودی می گفتی این ها کتاب های زرد هست؟
-خب قسمت های زرد زندگی هر آدمی هم نیاز به توجه داره!
-سربازی رفتی فقط موهاتو نزدن مثل اینکه یه چیزی هم تو سرت خورده
-جدی میگم مهتاب،یکم از بین این کتاب های رمان بیا بیرون،زندگی کن،استخر برو،ورزش کن،آشپزی کن،به روحیه و اتاقت برس.به اندازه‌ی کافی خووندی، چند سال هست بخاطر بیماری و فوت پدرت خودت رو پشت کتاب ها قایم کردی؟حالا دیگه زندگی کن.
-تو خودت کتاب نمی خوونی؟
-می‌خوونم، اما به اندازه نمیذارم همه‌ی زندگیم فدای کتاب بشه،فرصت تجربه کردن شادی‌ها و قشنگی‌های دنیای اطرافم رو نداشته باشم. مهتاب بی اختیار گریه‌اش گرفت:به دیوار تکیه زد و گفت: تو اطراف من شادی می بینی؟
- خودت مقصری، رابطه‌ات رو با همه‌ی دوستات قطع کردی، خودت رو غرق در کار و کتاب کردی،کجاست اون مهتاب که کوه می رفت،برای مسافرت لحظه شماری می کرد و سر تاب سواری با من مسابقه می گذاشت؟
همین که پا به اتاقش گذاشت، دوباره موج خستگی به سراغش اومد و از فکر مرتب کردن اتاقش در اون لحظه منصرف شد، مثل همیشه دفتر خاطراتش زیر بالشتش بود، آهسته بازش کرد، هر سال یه سر رسید رو برای خاطره نویسی برمی داشت، امسال خیلی کم نوشته بود، کمتر از هر سال و اگر سعید سراغ دفتر خاطراتشم اومده بود چیزی راجع به خودش در صفحات خاطره نویسی امسال به چشم نمی خورد، در این سه چهار سال به دو چیز رو سعی می کرد فکر نکنه یکی جای خالی پدرش و دوم علاقه ای که از کودکی به سعید داشت. حالا تا حدی موفق شده بود این علاقه رو در خودش سرکوب کنه و سر از دفتر خاطرات امسالش در نیاورده بود! هر چند وقتی که بیدار میشد حتما از دوباره اومدنش می نوشت، چند ماه بود ندیده بودش و حالا آرامشی عجیب داشت.
وقتی بیدار شد هوا تاریک شده بود، مادرش مشغول غذا درست کردن بود و سعید داشت کتاب آموزش کیک و شیرینی پزی رو با ولع خاصی ورق می‌زد! مهتاب بی‌اختیار خنده‌اش گرفت.علاقه‌اش به شیرینی جات به حدی بود که بی اغراق از تماشای عکساشون هم لذت می برد مثل خودش که از فکر لواشک آلو بی اختیار آب دهانش رو قورت می داد! همیشه این ساعت روز رو دوست داشت، با خیال راحت کتاب می خووند و هر از گاهی هم به کارهای عقب افتاده اش می‌رسید، سعید با دیدنش گفت: ساعت خواب، چه برقی افتاد به اتاقت!
-گیر دادیا یه چایی بخورم مرتبش می کنم.
- بذار من برم فرصت زیاد هست! تا الان که خواب بودی، اون وضعیتم که من بینم الان بری سراغش، کم کم یک هفته دیگه مییای بیرون!
- سعید!! دست بردار دیگه، چهار تا کتاب و دفتر که این همه شلوغ بازی نداره! سعید خنده‌ای از پیروزی سر داد و مهتاب بی‌تفاوت پرسید:چایی می خوری؟
- چقدر چایی می خوری؟
مهتاب که می دونست این ساعت ها نوشیدنی شبیه شکلات داغ رو ترجیح میده گفت: اصلا جوشونده ی بهارنارنج، زنجبیل و گل محمدی دم می کنم!
- بیخیال همون چایی با کیک بخوریم!
- اگر عسل کوهی هم درش حل بشه نمی خوای؟
- حالا چون اصرار می کنی می خورم!
- اگه آخرش مثل توپ قلقلی نشدی از بس شیرینی می خوری، مرض قند می‌گیری! مادرش از آشپزخونه بیرون اومد و گفت: فعلا که طفلک سربازی پوست و استخوان شده !
-اولا که دور از جونم، دوما تا خاله رو دارم از صد تا دشمن مثل دخترخاله که شما باشی ترسی ندارم!
مهتاب شانه‌ای بالا انداخت و گفت: از ما گفتن بودن، کاش همه ی دشمن ها مثل من بودن، دنیا گلستان میشد!
یک هفته از رفتن سعید می‌گذشت،روحیه‌اش خیلی بهتر شده بود، مخصوصا که رفتن به کوه باعث شده بود یکم از خستگی و فشار عصبی که این مدت تحمل کرده بود، کم بشه.
حتی به خودش قول داد تفریحات کوچک رو به زندگی خودش و مادرش برگردونه، هر دو بهش احتیاج داشتن، اتاقش رو با دقت و حوصله مرتب کرده و یه گلدون تازه هم خریده بود. کتاب هایی که سعید براش گرفته بود جلوی چشم گذاشته بود و هر از گاهی از به بخاطر آوردن شدت ناامیدی و عصبانیت اون روزش، خنده اش می گرفت! تنها غمش این بود که یکی از دفترهای خاطراتش رو پیدا نمی کرد! تنها چیزی که از بچگی از سعید پنهان می کرد دفترچه های خاطراتش بود، همیشه سال که تموم میشد، دفتر خاطرات اون سال رو در کمد مخفی کمد دیواری اتاقش می گذاشت و کلیدش رو با وسواس خاصی در انتهای کشوی تختش پنهان می کرد. پدر و مادرش نسبت به خاطره‌نویسیش کنجکاو نبودن، اما به سعید اعتمادی نداشت و حتی موقع مدرسه رفتن سررسید اون سالش رو میبرد. یکبار وقتی سیزده سالش بود سعید بی اجازه دفتر خاطراتش رو خوونده و حسابی به خاطر قهر و آشتی هاش با دوستای مدرسه اش مسخره اش کرده بود، وقتی مهتاب با بغض بهش گفته بود: دیگه هیچ وقت باهات حرف نمی زنم، حق نداشتی خاطراتمو بخوونی! اولش خندیده بود اما وقتی دیده بود قضیه خیلی جدی تر از این حرف‌هاست، یک هفته ی تمام منت کشی کرده بود، اما باهاش حرف نمی زد، حتی وقتی براش لواشک ترش هم گرفت واکنشی نشون نداده و فقط وقتی لواشک رو خود سعید می خورد و به به می گفت، زیر خنده زده بود،چون می دونست سعید از مزه ی ترش لواشک متنفره، اما بازم حرف نمی زد تا اینکه نامه ی سعید رو روی دفترچه ی خاطراتش با یه گل پیدا کرد.ازش معذرت خواسته و قول داده بود دیگه هیچ وقت سراغ دفتر خاطراتش نمی ره، حتی یه خطشم نمی خوونه و برای اینکه صداقتش رو باور کنه روزی یه لواشک ترش می خوره که مهتاب بخنده و خودشم قولش رو فراموش نکنه! وقتی مهتاب آشتی کرد سعید جز یکبار دیگه لواشک ترش نخورد، اونم اینقدر ادا در آورد که بقیه اش رو ازش گرفت، اما واقعا دیگه سراغ دفتر خاطراتش نرفت! حتی وقتی هفده سالگیش دفتر خاطراتش رو گم کرد، اول از همه به سعید شک کرد و هر چی قسم می خورد بر نداشته باور نمی کرد، با هم دعواشون شده بود و سعید گفته بود: من قول دادم به دفتر خاطراتت دست نمی زنم،متنفرم از اینکه قولم رو باور نمی کنی. تا اینکه فردای اون روز دفترش رو در جامیزی مدرسه اش پیدا کرده و وقتی برای عذر خواهی پیش سعید اومده بود هر کاری می کرد جواب سلامش رو نمیداد و دست‌آخر شیرینی خامه ای رو از بشقابش برداشته بود که سعید بین زمین و هوا دستش رو گرفته و گفته بود: هم تهمت می زنی هم شیرینی منو می خوری و خلاصه بخاطر نجات شیرینی هم شده، مهتاب رو بخشیده بود!
روزی که کتابخانه‌اش رو مرتب می‌کرد، دو سه تا از دفترهای خاطرات قدیمیش رو لابه‌لای کتاب‌هاش پیدا کرد، از وقتی خاله‌اش از محله‌اشون رفته بود و ماه به ماه سعید رو نمی‌دید دلیلی برای پنهان کردن خاطراتش نداشت. هر از گاهی ورق زدن دفترهای خاطراتش گره‌اش می‌زد و هویت شاد و رنگی گذشته و خاکستری این روزها رو لحظه‌ای روشن‌تر می‌کرد.
دوباره بعد از دیدن سعید و لمس مهربونی و شوخی‌هاش، دنیا مقابل چشم‌هاش صورتی خوش‌رنگ شده بود و دلش می‌خواست خاکستری‌ترین خاطراتش رو دوباره ورق بزنه تا داغ از دست دادن پدر، رفتن سعید و پیدا شدن شقایق وسط آرزوهاش، باز زنده بشه تا دست از خیال‌بافی و رنگی دیدن دنیا بکشه!
دنیای مهتاب رو خیلی وقت بود فقط تاریکی شب و خلوت تنهایی‌ها آرامش می‌بخشید.
می‌ترسید از بی‌خبر رسیدن عشق، از دوباره دلبسته شدن!
هیچ وقت نفهمید چرا رابطه‌ی خاله‌اش با مادرش چندان خوب نبود؟ کاملا متوجه می‌شد فقط دوستی دیرینه‌ی پدرش با پدر سعید هست که منجر به این شده ارتباط خانوادگی‌شان پایدار بمونه! و اشتباه هم برداشت نکرده بود چون به محض فوت کردن پدر، فاصله‌ی بین هر دو خانواده خیلی شدید تر شد.
تا اینکه مابین حرف‌های خاله‌اش متوجه وجود شقایق شد، دختری که توونسته بود یک شب از راه برسه و درست وسط آرزوهاش، برای لمس عشق قرار بگیره!
هیچ وقت سعید کلمه‌ای از دوست داشتن بر زبون نیاورده بود و عشقی که ریشه‌دار اما آهسته آهسته در وجودش ریشه دوانده بود به نظر غیرمنطقی و کاملاً یک‌طرفه می‌اومد! مخصوصا وقتی داستان رفت و آمدهای خانوادگی با خانواده‌ی شقایق رو، از زبان خاله‌اش می‌شنید، احساس می‌کرد هرگز سعید رو اونطور نشناخت که شقایق لمس و درکش کرد!
دوران کودکی و نوجوانی مهتاب و سعید کم‌نظیر گذشته بود٬ حتی رابطه‌ی سعید با دختر خاله‌اش مهتاب بهتر از خواهرش مرضیه بود٬ اما حالا ورق برگشته و سایه‌ی بزرگسالی روی شونه‌ی خاطرات سنگینی می‌کرد و چاره‌ای بجز پذیرش سرنوشت به نظر نمی‌رسید. البته به‌مرور، سال‌های دانشگاه و تفاوت رشته‌های تحصیلی، وابستگی مهتاب به سعید رو کم کرده بود. اما در این موقعیت جدید احساس می‌کرد برای حفظ دلبستگی‌های دوست ‌داشتنیش با همون معصومیت و شیطنت‌های کودکی، مجبور هست حضور شقایق رو باور کنه. حداقل آرامش ناشی از مرور خاطرات کودکی رو ازش نمی‌گرفت و قادر بود از دیدن سعادت و خوشحالی سعید لبخند بزنه و آروم بگیره! حداقل یکیشون خوشبخت می‌شد و به آنچه که می‌خواست می‌رسید!
خیلی وقت‌ها باور داشت با وجود تمام نانلایمت‌های زندگی اونقدرها هم بدشانس نیست و هر از گاهی دستی از غیب شانه‌هاش رو محکم نگه می‌داره، هنوز شیرینی گرفتن لیسانس رو خوب لمس و حس نکرده بود که بیماری پدرش رو از پا انداخت، اگر‌چه از درون از بیماری پدر فرو می‌ریخت اما گاهی خدا رو شکر می‌کرد مدرکش رو گرفت و بعد خانواده‌اش دستخوش این همه مشکل و مخارج شد، چه بسا اگر پدر زودتر از پا افتاده بود هرگز قادر نبود مدرکش رو بگیره. می‌خواست کمک خرج خانواده باشه اونم تو شرایطی که بیش از همیشه بخاطر هزینه‌ی سنگین درمان، به پول نیاز داشتند.
با انرژی دنبال کار می‌گشت وقتی تا مغز استخوان ناامید شده بود دست آخر با معرف و کلی اصرار و منت فرمی رو پر کرد که گواهی می‌داد آخرین مدرک دریافتیش دیپلم هست و با حقوق کم شروع به کار کرد. پول کمی بود اما حداقل خرج خودش رو در می‌آورد و بار اضافه‌ای برای خانواده نبود.
حالا چند سال گذشته بود و تقریبا هر روز با ترس از دست دادن شغلش دست به گریبان بود! گاهی سه تا چهار ماه حقوق دریافت نمی‌کرد و دست آخر از معوقه و اضافه کاری هم می‌زدن، خیلی وقت‌ها دلش می‌خواست شجاعت کنه و یکبار برای همیشه بره و پشت سرش رو نگاه نکنه اما کجا کار پیدا می‌کرد؟ تمام دل خوشیش اضافه شدن به روزهای سابقه و معتبر شدن حق بیمه بود!
گاهی احساس می‌کرد در این چند سال به اندازه‌ی چندین قرن از آدمی که قبلاً بود فاصله گرفته. روزهای سرد زمستون و داغ تابستون گاهی دلش یه سر پناه می‌خواست که لحظه‌ای آروم بگیره اما یادش می‌افتاد باید مرد زندگی باشه و مردانه برای محافظت از خودش و مادرش بایسته!
گاهی وقتی توی خیابون قدم می‌زد، احساس می‌کرد لباس‌های آهنی سربازهای قدیم رو پوشیده و از سنگینی و گرماش برداشتن هر قدم براش طاقت فرسا شده.
وقتی روزگار بهش فشار می‌آورد فقط کتاب‌های رمان و درگیر شدن با پیچ و خم‌های حوادث تاریخی از زمان حالی که درش به سر می‌برد دورتردورترش می‌کرد.
گاهی وقتی به چین‌های صورت مادرش خیره می‌شد، به تارهای موهاش که بعد از رفتن پدر، با سرعت بیش‌تر و بیش‌تر سفید می‌شد! ترس سر و پای وجودش رو فرا می‌گرفت.
می‌ترسید از کابوس مطلق تنهایی نبود مادر، اون لحظه‌ها دیگه نه در اتاقش آروم می‌گرفت، نه در حیاط و نه هیچ جای دیگه! وقتی به این حال دچار می‌شد حتی از دفتر خاطرات و آلبوم عکس‌هاش می‌ترسید، از اینکه بخاطر می‌آورد، هرگز در کودکی فکرشم نمی‌کرد، آینده این‌قدر سرد و خاکستری باشه. عجیب احساس عجز می‌کرد، بارها تصمیم گرفته بود دفترهای خاطرات و عکس‌هاش رو با یکم نفت، درست وسط حیاط، بفرسته به جایی که بهش تعلق داشت، پیش آدم و آدم‌هایی که دیگه وجود خارجی نداشتن اما نمی‌توونست، اگر‌چه نگاه به عکس‌های پدر نمی‌کرد همین‌که در اتاقش حضور داشت احساس می‌کرد همراه و پشتیبانش هست.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

رها تمیمی (20/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (24/6/1396),سارا یاسمینی (26/6/1396),امیر محمدرنجبر (1/7/1396),