نفس_قسمت اول

رمان نفس_قسمت اول
پشت میز قهوه ای سیر آشپزخونه با حالتی بلاتکیف به صندلی تکیه زده بود و مردد قهوه داخل فنجان مقابلش رو هم می زد و لحن بی تفاوتی گفت:
- تو واقعا انتظار داری من این شرایط رو باور کنم؟
- نه! ازت انتظار دارم این شرایط رو درک کنی!
- چی رو درک کنم؟ چیزی که نمی توونم باورش کنم!
- تو نمی خوای باورش کنی!
- میشه دست از این مبهم حرف زدنت برداری و خلاصه و مختصر بگی، چی داره توو ذهنت می گذره و آخر این قصه قراره چی بشه و تو چه هدفی داری؟
همون طور که به کف روی فنجان قهوه خیره شده بود، فنجان رو روی کابینت قرار داد. دو نا دستش رو به دیواره کابینت تکیه داد، باعث میشد اعتماد به نفس بیشتری بگیره. سعی کرد به این فکر نکنه که این اواخر حتی از پشت میز نشستن و با همدیگه قهوه خوردن فراری شده! رشته موهای جلوی صورتش رو با دست کنار زد، آه بی رمق و کوتاهی کشید و گفت: من از مرور تمام این قصه درد می کشم! نمی توونم تووی اون خونه زندگی کنم! سعی نکن خواسته خودت رو بهم تحمیل کنی!
از پشت صندلی بلند شد، داد زد و گفت: "یک کلام بگو نمی خوام با تو زندگی کنم، این همه طفره رفتن نداره!" صندلی رو به جلو هل داد و از آشپزخانه بیرون رفت.
به قهوه میل نشده روی میز خیره شد، ناراحت بود از اینکه قهوه اش رو نخورد و رفت. ولی نمی دونست از کی دیگه براش مهم نبود غذا خورده یا نه، حوصله داره یا نه، سرش درد می کنه یا نه! زود برمی گرده یا دیر، بهش توجه می کنه یا نادیده می گیرتش؟!
بی اختیار محتوای هر دو فنجان رو در سینک ظرفشویی خالی کرد و به طور اتوماتیک فنجان ها رو شست، صندلی رو سر جای خودش قرار داد و به این فکر کرد، "نمی دونم موجودی رو که دارم بهش تیدیل میشم دوست دارم یا نه!"
سی و هفت سالش بود، از بیست و هشت سالگی با بهروز قدم به این زندگی گذاشته بود. مثل همه¬ی ارتباط های عاشقانه و تصادفی یه دفعه بهم رسیده بودن و بهروز وانمود می کرد برای هم ساخته شدن و بهار هم به خودش تلقین می کرد برای هم ساخته شدیم! اما ته قلب دخترونه اش یکم تردید دست و پا می زد، یکم تردیدی که با شور و نشاط و نیاز به عاشقی میشد غبار پنهان پشتش رو کمرنگ و کمرنگ تر کنه و این روزا هر چی عشق بینشون بی رمق تر میشد و به سوسوی از سر اجبار شبیه تر میشد، اون تردید بیشتر مقابل چشم هاش تووی آینه ظاهر میشد و از حقیقت مقابلش، یعنی پایان پر از تلقین به یک عشق و جایگزین شدن صورت حساب های مالی ضرر می ترسوندش!
از همون روزای اول، " نفس" صداش می زد! اینم یکی دیگه از تحمیل های پر از تظاهر بینشون بود! کلمه ای پر طمطراق و دهن پر کن و به قول ممعروف توو چشم فرو کن خوشبختی! بهروز استاد تظاهر کردن و اغراق بود، تظاهر به عشق، تظاهر به وفاداری! فقط وقتی جرو بحث های زندگی مشترک، پرده های تردید بینشون رو کنار می زد و به خود واقعیش نزدیکتر میشد، اون وقت بهروز به دور از حاشیه های تظاهر به طور رقت انگیزی دلش رو می زد.
با خودش فکر کرد کاش اجازه داد بود پرده های تظاهر بمونه و اونوقت شاید کمتر از زیر یک سقف کنار هم نفس کشیدن، زجر می کشید!
یه لحظه احساس کرد از حجم فکر و خیال های آزار دهنده نفس کم آورده! آبی به صورتش زد، سعی کرد نفسی عمیق بکشه که بی اختیار به سرفه افتاد، به آینه خیره شد صورت ملتهب از عصبانیت و حالت بحران زده درونش، نفس هاش رو کوتاه و شتاب زده می کرد و تلاش برای عمیق نفس کشیدن رو بیهوده می کرد! کف دستش رو روی آینه گذاشت، تماشای قطرات آبی که از دور دستش روی سینه آینه جاری شده بود، یکم حالش رو آروم تر می کرد، به چشم هاش خیره شد که خشک خشک بود، حیرت زده و خشک بود و نمی توونست گریه کنه و بی اختیار با صدای گرفته ای تکرار کرد : "نفس"
بهروز اونقدر این کلمه رو تکرار کرده بود که کم کم نزدیکان و دوستانش هم، نفس صداش می زدن! و حالا تداعی اسم نفس از جانب نزدیکانش براش شبیه عذاب شده بود! چون بهروز خیلی وقت بود با این اسم صداش نمی زد، حتی با اسم خودش هم صداش نمی زد! هر وقت کارش داشت بی سر و صدا به اتاق، آشپزخونه، هال و ... می اومد و مثلا می گفت: ببین! ثبت نام ماشین اعلام شده، الان وقت خوبیه اگه می خوای ثبت نام کنی؟!
یک یا دو سال پیش یه همچین جمله ای به عرش می رسوندش! اینکه ما داریم با هم تلاش و پیشرفت می کنیم بهش احساس غرور و آرامش می داد! احساس می کرد از خوش شانس ترین زوج های عالم هستند که قانون جذب و دست خیرخواه کائنات کنار هم قرارشون داده و حالا احساس می کرد بیشتر شبیه دو تا غریبه شدن که به زور تووی همه ی اتفاقات زندگی، شریک های بی خبر از همدیگه ای هستن که دارند به اجبار زیر یک سقف، زندگی می کنند!
سعی می کرد به این فکر نکنه کاش به عقب برگرده و شجاعت داشته باشه و بگه تموم کن این نمایش مسخره "نفس" صدا زدن رو و حتی به قبل تر برگرده و تووی بی تفاوت از کنارش رد شدن و نادیده گرفتنش، لحظه ای تردید نکنه!
ادامه دارد....
30 خرداد 99

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (1/4/1399),طراوت چراغی (2/4/1399),نوریه هاشمی (5/4/1399),نعیمه مرادی (8/4/1399),حسن ایمانی (8/4/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.