به من بگو عاشق ...

آهان این کوچه رو که رد کنم دیگه میرسم به ایستگاه اتوبوس.. هر روز کارش همین بود بخاطر اینکه یه مقدار بیشتر پس انداز کنه مسیر محل کارش تا ایستگاه اتوبوس و بالعکس پیاده می رفت به خانمش گفته بود که دکتر گفته باید پیاده روی کنه تا شکمت آب بشه !! تو سرما ! تو گرما تو هر شرایطی براش فرق نمی کرد هندزفری رو میزد به گوشش و راه می افتاد .....
به خونه که می رسید دم در کفشاشو طوری قرار می داد تو جا کفشی که پارگی ها کفشش مشخص نشه!و حتی به طور اتفاقی خانمش نبینه!!!
بعضی وقتها که خانمش غذا مرغ یا ماهی درست می کرد طوری وانمود می کرد که سیر شده تا خانمش و دخترش بیشتر بخورن !! خانمش هم که می گفت چرا نمیخوری ؟ می گفت : سیر شدم کمتر بخورم برام بهتره!!! ....
.
.
.
. حالا امروز روز تولدش بود !! هیچکس یادش نبود که روز تولدش هست ! نه خانمش ، نه مادر ، نه خواهرها و برادرش ... هیچکدومشون یادشون نبود که امروز روز تولدشه !! تو پارک روی نیمکت نشست و به خودش تولدش رو تبریک گفت ! همیشه دوست داشت یک همچنین روزی فرا برسه و کسی تولدش رو یادش نباشه !!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ابوالحسن اکبری ,مریم مقدسی ,شیدا محجوب ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (30/9/1395),شیدا محجوب (2/10/1395),حسین شعیبی (4/10/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395),زهرا بانو (11/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.