جشن یک نفره؛تندباد ( قسمت اول )

چند ماهی می شد که در دفتر مهندس کار می کرد و حسابی از شغلش راضی بود بارها خودش را تحسین کرده بود ولی هیچ وقت مغرور نشده بود، آبدارچی دفتر را مثل حودش می دید و هرگز به او دستور نمی داد هرچند که مهندس بارها گفته بود که یه کم پرستیژ داشته باش تا پرسنل از تو حساب ببرن! ولی نه نمی تونست گه گاهی حس می کرد که مهندس می خواد اونو امتحان کنه ولی نه ... اون قبلا تو امتحان مهندس حسابش رو پس داده!!
هنوز جلوی درب خونه نرسیده بود که خشکش زد ! چی می دید! ماشین پلیس جلوی درب خونه بود و می دید که همسرش رو با دستبند دارن می برند! دوان دوان خودش رو به ماشین پلیس رسوند و گفت : جناب سروان اتفاقی افتاده؟ من همسر این خانم هستم .جناب سروان گفت تشریف بیارید کلانتری همه چیز مشخص میشه
همه چیز داشت تو ذهنش نابود میشد مثل صاعقه ای که بر درختی فرود میآید وآتش می زند !! خدایا نه ! دیگه نمی تونم
... عزیزم چی شده ، چرا حرف نمی زنی اتفاقی افتاده؟
هیچی نشده اون چند ماهی که بیکار بودی من میخواستم تولیدی لباس بزنم رفتم از چند نفر چک گرفتم .... اشکش جاری شد و ادامه داد چه می دونستم اینطوری میشه
... چرا به من نگفتی !؟ مگه من تو اون خونه زندگی نمی کنم ؟ مگه من شریک زندگیت نیستم؟ .......... حالا غصه نخور درست میشه ! نمی ذارم اینجا بمونی
...........................
ببخشید مهندس امکانش هست یه کمکی بهم کنید ؟ مهندس در حالی که داشت لباسش رو عوض می کرد گفت : بله بفرما ! اتفاقی افتاده ؟
+ راستش می خواستم اگر ممکنه یه وام برام جور کنید ! بدجور نیاز دارم
_ وام؟ اونم تو این اوضاع اقتصادی؟ حالا چقدری میخوای؟
+ 100 میلیون
_ شوخی می کنی ؟ 100 میلیون !؟
+ بله همسرم برای یه کاری چک گرفته نتونسته پاس کنه
_ ....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

محمد علی قجه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (14/5/1398),حسن ایمانی (15/5/1398),محمد علی قجه (27/5/1398),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 مرداد 1398 - 12:46

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام... خدا قوت...
ماجراي جالبي نوشته شده كه روان نويسي در متن از ويژه گي هاي بارز اين قصه ست. ماجرا به گونه اي داره پيش ميره كه به راحتي مي تونه خواننده رو در فضاي كار قرار بده بدون اينكه غرق در فضاسازي محض بشه... كشش هاي داستان هم خوبه كه خب همين كشش ها و ايجاد جاذبه توي داستان ، نيازه... دوست داريم بدونيم سرنوشت اين خانم فداكار واقعا به كجا خواهد انجاميد...
اما نكته اي كه انتظار ميره نويسنده در چاله اون نيوفته اطناب ممل است. يعني در واقع كش دار شدن ماجرا كه خودش مي تونه از جاذبه كار كم كنه و نكته آخر كليشه اي نبودن ماجرا در جامعه... يه داستان خوب بايد بكر باشه. اميدواريم داستان سمت و سوي جالب و دور از هر نوع حدس و گماني پيش بره...
ممنونم. مرسي بهمن جان
حسن ايماني@};-


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 مرداد 1398 - 09:58

@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.