تو بگو دوستت دارم

- بابایی؟
+ جانم!
- فردا تعطیلی؟
+ نه عزیزم ، فردا هم سر کار میرم. 2 تا دیگه بخوابیم تعطیل میشم
- دوتا خیلی زیاده، من تو خونه حوصله ام سر میره ، مامان هم که هیچ وقت حوصله بازی کردن با من رو نداره !
+ اشکال نداره ، عوض وقتی تعطیل بشم به اندازه همه روزها که رفتم سر کار باهات بازی می کنم.
+ آخ جون ! بابا جون خیلی دوستت دارم . من حالا برم بازی کنم تو به کارت برس!!
....
آخ که این جمله آخرش مُسکن هر دردی بود برای من ! به جای تمام آدم های دور و نزدیکی که دور و برم بودند و دوستم نداشتن ! دوستم داشت.سن و سالش کم بود و درک زیادی از دوست داشتن واقعی نداشت.ولی برایم خیلی ارزشمنده که دخترم به جای همه دوستم داشته باشه! دخترم ، تو فقط بگو دوستت دارم که دیگه نه نیازی به دکتر دارم و نه دارو.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نرجس علیرضایی سروستانی ,طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (18/6/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (19/6/1398),امین هلاکویی (20/6/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (23/6/1398),طراوت چراغی (28/6/1398),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 18 شهريور 1398 - 10:33

نمایش مشخصات طراوت چراغی بسیار زیبا نوشته شده


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1398 - 17:35

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.